کتاب «تماشاگه راز: مقاله، نقد و گفتگو دربارهی سینمای دفاع مقدس» نوشته سیدمرتضی آوینی (۱۳۷۲-۱۳۲۶) است.
آوینی فیلمساز مستند و روزنامهنگار حوزه دفاع مقدس بود که در سال ۱۳۷۲ بر اثر ترکش مین به شهادت رسید.
از او آثار بسیاری به جا مانده است، کتاب «تماشاگه راز»، نمایانگر تفکر و رابطه آوینی با سینماست.
در این کتاب سینمای دفاع مقدس را از دیدگاه متفکر و فیلمساز مسلمان بررسی شده است، که تحصیلات آکادمیک سینمایی ندارد، سینما دغدغه اولیهاش نبوده و باور او به ضرورتهای انقلاب او را به این مسیر کشانده است. از دیدگاه شهید آوینی، انقلاب اسلامی طرحی نو در عالم در میاندازد که متناسب با آن، بسیاری از مبانی فرهنگی و هنری را باید از نو شناخت و تعریف کرد. سینما نیز از همین منظر است که مورد توجه او قرار میگیرد و بهعنوان یکی از مهمترین و پیچیدهترین رسانههای برآمده از تکنولوژی در مورد آن به تفکر میپردازد. تفکری که بیش از آنکه بر آموزههای کلاسیک مبتنی باشد، حاصل زیستن و به جان آزمودن فضایی است که با ظهور انقلاب اسلامی و وقوع جنگ تحمیلی پدید آمد.
تأملات او درباره سینما به مفهوم عام کلمه، مشروح و گسترده است، و تصورش از سینمای دفاع مقدس نیز کموبیش در امتداد همان تأملات قرار دارد. اما تلقی او از مفهوم «جنگ» متفاوت و استثنایی است. او این جنگ را یک کشمکش صرف نظامی میان دو ارتش نمیداند. آوینی جنگ هشتساله ما را در امتداد همه جنگهای حقطلبانه تاریخ، در امتداد جنگهای پیامبران و قیام عاشورا قرار میدهد، و معتقد است مجاهدین حاضر در جبههها قبل از هر چیز مشغول صیقل دادن وجودشان برای درک همه حقایق تاریخاند. حضور آنها در این معرکه چنین امکانی را برایشان مهیا کرده، و در وهله دوم است که با واقعیتی فیزیکی به نام جنگ با ارتش عراق سر و کار دارند.
در بخشی از کتاب «تماشاگه راز: مقاله،نقد و گفتگو دربارهی سینمای دفاع مقدس» میخوانیم:
وقتي به خرمشهر رسيديم، هنوز خونينشهر نشـده بود. شهر هنوز سر پا بود، اگرچه دشـمن خود را تا پشت «صد دستگاه» جلو كشيده بود. يك دوربين «مينياِكلر» داشـتيم و يك ضبط صوت «ناگـرا» و خرت و پرتهاي ديگري كه اين مجموعه را كامل ميكرد. هم كارگردان و هم صدابردار خودِ من بودم و جز فيلمبردار، فقط يك نفر ديگر همراه ما بود: شــهيد غلامعباس ملكمكان، شيرمردي از روستاي «قناتملك» شيراز كه هم رانندگي ميكرد و هم محافظ مسلح گروه فيلمبرداري بود، آن هم با يــك تفنگ اميك! بعدها راه غلامعباس از ما جدا شد، اگرچه تا آخر دوست يكديگر باقي مانديم. او كار فيلمسازي را رها كرد و به گردانهاي رزمي پيوســت و بعدها در آبادان شهيد شد. چهره اي همچون شــير داشت، محكم و استخواني و بســيار قدرتمند، اما با يال و كوپالي نهچندان بلند. دلش هم دل شير بود. از رزمآوراني بود كه داوطلبانه در جنگ فيروزآباد به ســپاه پاسداران ملحق شده بود. در همين غائله بود كه ما هم با يكديگر آشنا شديم».