فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مگره و مرد نيمكت‌نشين

کتاب مگره و مرد نيمكت‌نشين

نسخه الکترونیک کتاب مگره و مرد نيمكت‌نشين به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مگره و مرد نيمكت‌نشين

مگره کمی جلوتر متوجه دری شد که پنجره نیم دایره‌ایِ آن با نوری ضعیف روشن بود. ــ این در به کجا باز می‌شود؟ ــ به ادارات پشت مغازه جواهرفروشی. به احتمال قوی هیچ‌وقت از این در استفاده نشده. مگره پیش از ترک راسته زرگرها، با آزمایشگاه پزشکی قانونی تماس گرفته بود. کارشناسان به همراه دوربینها و لوازم دیگر تازه از راه رسیده بودند و مثل همه متخصصهای دیگر شش‌دانگ حواسشان فقط جمع کارشان بود؛ نه سؤالی می‌کردند و نه جز اینکه چطور در این فضای محقر کارشان را انجام دهند، دغدغه‌ای داشتند. مگره پرسید: ــ این حیاط سر از کجا درمی‌آورد؟ ــ از هیچ‌جا؛ فقط یک مشت دیوار بی‌در و پیکر است. فقط اینجا یک در هست که از ساختمانی در خیابان مسلای سردرمی‌آورد و سالها پیش مسدودش کرده‌اند. کاملاً معلوم بود که مرد را وقتی که ده قدم کمتر یا بیشتر توی بن‌بست جلو آمده، از پشت سر چاقو زده‌اند. یک نفر یواشکی پشت سرش بوده و زاغ سیاهش را چوب می‌زده و جمعیت از همه‌جا بی‌خبر فت و فراوان توی بلوار در آمد و شد بوده‌اند. ــ من دست کردم تو جیبش و این را پیدا کردم. نووو یک کیف پول گذاشت توی دست مگره. یکی از مأموران اداره بایگانی جنایی روشنایی چراغ‌قوه‌ای بسیار پرنورتر از چراغ‌قوه بازرسها را روی آن انداخت. کیفی بود بسیار معمولی؛ نه نو بود و نه چندان کهنه. اما با اطمینان می‌شد گفت که جنسش عالی بود. توی کیف سه‌هزار فرانک اسکناس، چند اسکناس صدفرانکی و یک کارت شناسایی به نام لویی توره، مغازه‌دار، ساکن شماره ۳۷، خیابان پوپلیه، ژوویزی پیدا شد. همچنین یک کارت شرکت در انتخابات به همان نام به اضافه یک صفحه کاغذ که روی آن پنج شش کلمه بدخط با مداد نوشته شده بود و یک عکس بسیار قدیمی هم از یک دختربچه داخل کیف بود.

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.98 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مگره و مرد نيمكت‌نشين

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. کفشهای قهوه ای

از آن روز به بعد، مِگره بسادگی تاریخ ۱۹ اکتبر را به خاطر می آورد زیرا برحسب تصادف روز تولد خواهرزنش هم بود. حتی روزش را هم خوب به یاد داشت: دوشنبه بود، و همان طور که همه در راسته زرگرها می دانند، دوشنبه ها کمتر قتلی اتفاق می افتد. تازه این یک مورد هم از جهت نحوه وقوع برعکس قتلهای دیگر رنگ و بوی زمستانی داشت.
در سراسر روز یکشنبه، بارانی ریز و سرد باریده بود و بامها و پیاده روها را حسابی سیاه کرده و برق انداخته بود. یک جور مِهِ زردفام از درزهای پنجره به درون می خلید، تا جایی که خانم مگره گفته بود: «لابد خود من باید بدهم آنها را درزگیری کنند.»
حداقل در این پنج سال گذشته مگره با نزدیک شدن پاییز پی درپی وعده و وعید داده بود که یکشنبه آینده آنها را درست کند.
ــ بهتره پالتو بپوشی.
ــ کجاست؟
ــ همین الآن برایت می آورم.
با آنکه ساعت هشت و نیم بود، اما هوا چنان به تاریکی می زد که چراغهای تمام خانه ها را روشن کرده بودند. پالتو مگره بوی نفتالین می داد. آن روز بارانی نیامد یا حداقل باران قابل توجهی نبارید. با این همه پیاده روها همچنان خیس بود و هرچه از عمر روز کاسته می شد و مردم بیشتری خیابانها را زیر پا درمی کردند، لغزنده تر می شد. سپس در حوالی ساعت چهار عصر مه زردفام، که از دم صبح تا آن زمان از میان رفته بود، بار دیگر برگشت و روشنایی لامپهای خیابانها و پنجره ها را مات و کدر کرد.
تلفن که زنگ زد، نه لوکا و نه ژانویه و نه حتی لاپوئانتِ جوان، هیچ کدام در دفتر کار بازرسها نبودند. سانتونی که اهلِ کرس بود و تازگیها وارد جوخه جنایت شده بود و ده سال اولش را در جوخه قمار و پس از آن در جوخه مفاسد گذرانده بود، تلفن را جواب داد:
ــ بازرس نووو از ناحیه سه می خواهد با خود شما صحبت کند. می گوید مورد فوری است، رئیس!
مِگره گوشی را برداشت:
ــ چی شده پسرجان؟
ــ من از یک کافه توی بلوار سن مارتَن صحبت می کنم. همین الآن یک مرد را پیدا کردیم. او را با ضربه چاقو کشته اند.
ــ درست توی خودِ بلوار؟
ــ نه، دقیقا آنجا نیست. توی یک بن بست مانندی است.
نووو که خودش خوره این کار بود، خیلی خوب می دانست که مگره توی چه فکری است. بازرس جماعت چاقوکشی را چندان قابل اعتنا نمی دیدند، بخصوص در نواحی خیلی شلوغ که در اثر عربده کشی مستها یا زد و خورد باندهای اسپانیایی رقیب یا در میان اهالی شمال آفریقا از این گونه اتفاقها بسیار می افتد.
نووو با دستپاچگی ادامه داد:
ــ در این قضیه یکی دو تا نکته خیلی عجیب هست. به نظرم بهتر است بیایید و به چشم خودتان ببینید. توی بن بستِ بین جواهرفروشی بزرگ و مغازه گل مصنوعی فروشی است.
ــ همین السّاعه آمدم.
مگره قبلاً با سانتونی روی هیچ پرونده ای کار نکرده بود. او حالا در فضای تنگ ماشین نُقلی و سیاه پلیس جنایی بوی تُند و زننده ای را که از این بازرس به مشام می رسید حس می کرد، یک مرد فسقلی که کفش پاشنه بلند می پوشید؛ مویش را روغن می زد و یک انگشتر درشتِ الماس زرد که احتمالاً بدل بود، توی انگشت سبابه اش می کرد.
مردم مثل اشباح سیاه در تاریکی خیابانها دزدانه می گذشتند و کفشهایشان در پیاده روهای چرب و چیلی تلق تلق می کرد. در بلوارِ سَن مارتَن، دو پاسبان شنل پوش جمعیتی حدود سی نفر را پس می زدند. نووو که چشم چشم می کرد تا مگره از راه برسد، درِ اتومبیل را باز کرد.
ــ دکتر را عمدا نگه داشتم تا شما برسید.
بلوارهای بزرگ که همیشه مالامال از جمعیت است، در این وقتِ روز از همیشه شلوغتر بود. بالای مغازه جواهرفروشی یک ساعتِ بزرگ به چشم می خورد. عقربه ها روی صفحه روشنِ ساعت، پنج و نیم را نشان می دادند. اما مغازه گل مصنوعی فروشی که فقط یک ویترین جرم گرفته داشت با یک وجب خاک که رویش نشسته بود، چنان کم نور بود و متروکه می نمود که در خیال هیچ کس نمی گنجید که هرگز پای آدمیزادی به آنجا باز شده باشد.
در فاصله دو مغازه، یک بن بست کوچک بزحمت برای خود جایی باز کرده بود و آن قدر تنگ و باریک بود که دیده نمی شد. چیزی نبود جز شکافی بین دو دیوار که به یک صحن سنگفرش منتهی می شد و مشابه آن در سراسر آن ناحیه بسیار بود.
نووو به همراهِ مگره که پشت سرش می آمد، راهش را به زورِ آرنج باز کرد. چند متری که توی بن بست جلو می رفتی، می دیدی که چندتا مرد آنجا ایستاده اند. دوتا از آنها چراغ قوه به دست داشتند. چهره هایشان مشخص نبود. اینجا دیگر از بلوار هم سردتر و مرطوبتر بود. هوا سوز ماندگاری داشت.
یک سگ که همه مردم از کوچک و بزرگ با تیپا او را به این ور پرت کرده بودند، به محض آنکه چشم مردم را دور می دید یواشکی برمی گشت و توی دست و پای آنها می پلکید.
کنار دیوار نم زده مردی روی زمین افتاده بود. یکی از دستهایش زیر تنه اش خم شده و آن دیگری طوری دراز شده بود که دستِ شبح وار تقریبا به دیوار مقابل می خورد و راه عبور را می بست.
ــ مُرده؟
پزشک که اهل محل بود، سر تکان داد:
ــ قطعاً مرگ آنی بوده.
یکی از آنها که چراغ قوه به دست داشت پرتوِ دایره شکل نور را، گویی برای تایید نظر دکتر، پس و پیش برد و روی جسد انداخت و دسته بیرون مانده چاقو وضوح هولناکی یافت. چراغ قوه دیگر نیمرخِ مرد، چشمِ خیره مانده، و گونه خراش برداشته اش را که هنگام افتادن او به بدنه دیوار گرفته بود، روشن کرد.
ــ جسد را کی پیدا کرد؟
یکی از مردانِ یونیفرم پوش که انگار منتظر فرصت بود، پا پیش گذاشت. چهره اش درست دیده نمی شد. تنها می شد فهمید که جوان است و مغموم.
ــ سرِ گشت هرروزه ام بودم. همیشه یک نگاه سریع به همه کوچه پس کوچه های باریک می اندازم چون مردم در این قبیل جاهای تاریک هر کثافت کاری ای که از دستشان برآید می کنند. دیدم یک نفر روی زمین افتاده. اول فکر کردم مست است.
ــ قبل از آنکه او را ببینی مُرده بود؟
ــ آره، به نظرم این طور آمد. اما هنوز جسدش گرم بود.
ــ چه ساعتی بود؟
ــ یک ربع به پنج. سوتم را به صدا درآوردم و به محض رسیدن نیروی کمکی، بی معطلی رفتم زنگ زدم به مرکز.
نووو پرید وسط صحبتش:
ــ من تلفن را جواب دادم و درجا خودم را رساندم.
پاسگاهِ محل چندمتری آن طرف تر در خیابان نُتردام دُنازاره بود.
نووو در دنباله صحبتهایش گفت:
ــ جسد را به یکی از همکارانم سپردم و خودم رفتم دکتر خبر کنم.
ــ هیچ کس چیزی نشنیده؟
ــ تا جایی که من می دانم، نه.
مگره کمی جلوتر متوجه دری شد که پنجره نیم دایره ایِ آن با نوری ضعیف روشن بود.
ــ این در به کجا باز می شود؟
ــ به ادارات پشت مغازه جواهرفروشی. به احتمال قوی هیچ وقت از این در استفاده نشده.
مگره پیش از ترک راسته زرگرها، با آزمایشگاه پزشکی قانونی تماس گرفته بود. کارشناسان به همراه دوربینها و لوازم دیگر تازه از راه رسیده بودند و مثل همه متخصصهای دیگر شش دانگ حواسشان فقط جمع کارشان بود؛ نه سوالی می کردند و نه جز اینکه چطور در این فضای محقر کارشان را انجام دهند، دغدغه ای داشتند.
مگره پرسید:
ــ این حیاط سر از کجا درمی آورد؟
ــ از هیچ جا؛ فقط یک مشت دیوار بی در و پیکر است. فقط اینجا یک در هست که از ساختمانی در خیابان مسلای سردرمی آورد و سالها پیش مسدودش کرده اند.
کاملاً معلوم بود که مرد را وقتی که ده قدم کمتر یا بیشتر توی بن بست جلو آمده، از پشت سر چاقو زده اند. یک نفر یواشکی پشت سرش بوده و زاغ سیاهش را چوب می زده و جمعیت از همه جا بی خبر فت و فراوان توی بلوار در آمد و شد بوده اند.
ــ من دست کردم تو جیبش و این را پیدا کردم.
نووو یک کیف پول گذاشت توی دست مگره. یکی از ماموران اداره بایگانی جنایی روشنایی چراغ قوه ای بسیار پرنورتر از چراغ قوه بازرسها را روی آن انداخت.
کیفی بود بسیار معمولی؛ نه نو بود و نه چندان کهنه. اما با اطمینان می شد گفت که جنسش عالی بود. توی کیف سه هزار فرانک اسکناس، چند اسکناس صدفرانکی و یک کارت شناسایی به نام لویی توره، مغازه دار، ساکن شماره ۳۷، خیابان پوپلیه، ژوویزی پیدا شد. همچنین یک کارت شرکت در انتخابات به همان نام به اضافه یک صفحه کاغذ که روی آن پنج شش کلمه بدخط با مداد نوشته شده بود و یک عکس بسیار قدیمی هم از یک دختربچه داخل کیف بود.
ــ می توانیم دست به کار شویم؟
مگره سر تکان داد. دوربین ها تیلیک تیلیک کردند و لامپها روشن و خاموش شدند. سیل جمعیت دم ورودی این گذرگاه کوچک پیوسته بیشتر می شد و پلیس برای عقب راندن آنها دچار مشکل بود.
سپس، تِکنیسین ها با دقت و احتیاط چاقو را بیرون کشیدند و آن را در جعبه مخصوص گذاشتند. تازه در این موقع جسد را از این رو به آن رو چرخاندند و صورت مردی چهل تا پنجاه ساله، با بُهت زدگیِ آشکار نمایان شد.
حتی نتوانسته بود بفهمد که چه اتفاقی دارد برایش می افتد. بی آنکه چیزی دستگیرش شود، مرده بود. بُهتش حالتی کودکانه داشت و کاملاً معلوم بود که در آن اوضاع و احوالِ فاجعه بار هیچ خبر نداشته که یک نفر پشت سرش در تاریکی به حالتی عصبی پوزخند می زده است.
لباسهایش آبرومند و پاکیزه بود. کت و شلوار و جلیقه مشکی و پالتویی بهاره به رنگ بژ پوشیده بود و پاهایش که بدجوری درهم پیچ خورده بود، در کفشهای قهوه ای روشن فرورفته بود، رنگی که ابدا با آن روز تاریک و دلگیر جور درنمی آمد.
صرف نظر از کفشهایش، سر و وضع اش آن قدر معمولی بود که هیچ یک از افراد حاضر در خیابان یا آن همه کافه تراس های بلوار ممکن نبود توجهش به او جلب شود. با این حال، پاسبانی که جسدش را کشف کرده بود، گفت:
ــ فکر می کنم قبلاً او را دیده باشم.
ــ کجا؟
ــ درست یادم نمی آید، اما چهره اش آشنا می زند. به نظرم از آن آدمهایی است که هر روز آنها را می بینیم اما بِهِشان توجه نمی کنیم.
نووو هم تایید کرد:
ــ انگار به نظر من هم آشناست. احتمالش زیاد است که جایی همین دور و برها کار می کرده.
اما هیچ یک از این گفته ها کمترین کمکی به روشن کردن این مسئله نمی کرد که لویی توره داخل یک بن بست که هیچ راه دررویی نداشته، دنبال چه می گشته. مگره رو کرد به سانتونی که سالها در دایره مبارزه با مفاسد کار کرده بود. همیشه عده ای آدم مسئله دار پیدا می شوند که دلایل کافی برای قایم شدن در این جاهای خلوت را دارند. تقریبا همه شان برای پلیس شناخته شده اند و گاهی به تصادف پیش می آید که یکی از آنها به هر دلیل آدم سرشناسی از آب درآید. هر از چندی آنها دستگیر می شوند و همین که از زندان آزاد شدند، دوباره برمی گردند سر عادات قبلی شان. اما سانتونی در پاسخ مگره سرش را تکان داد و گفت:
ــ نه، قبلاً او را ندیده ام.
مگره تصمیمش را گرفت:
ــ آقایان، به کارتان برسید. وقتی کارتان با جسد تمام شد، بفرستیدش پزشکی قانونی.
و خطاب به سانتونی گفت:
ــ به دیدن خانواده اش می رویم. البته اگر خانواده ای در کار باشد.
اگر یک ساعت بعد بود، چه بسا که خودش به ژوویزی نمی رفت. اما حالا ماشین داشت و کم و بیش کنجکاوی اش هم گل کرده بود. هرچه بود، یارو یک آدم خیلی معمولی بود، یک فرد معمولی با یک شغل عادی.
ــ پس بیا برویم ژوویزی.
یکی دو دقیقه در پورت دیتالی نگه داشتند تا سرپایی چیزی بنوشند. بعد توی اتوبان افتادند و در حالی که نور چراغهای راهنما چشمشان را می زد، از ماشینهای سنگین یکی بعد از دیگری سبقت می گرفتند. وقتی به ایستگاه راه آهن ژوویزی رسیدند، پیش از آنکه به کسی بربخورند که خیابان پوپلیه را نشانشان بدهد، مجبور شدند از پنج نفر سوال کنند.
ــ قسمتی از شهرک جدید است، درست تَهِ شهرک. وقتی به آنجا رسیدید باید اسم خیابانها را نگاه کنید؛ اسم درختها را رویشان گذاشته اند و همه درست عین هم اند.
در طول محوطه راه آهن پیش راندند. در آنجا ردیفِ پایان ناپذیر واگنهای باری را از یک خط به خط دیگری منتقل می کردند. بیست لوکوموتیو در آنجا در حال دود کردن، سوت کشیدن و فس فِس کردن بودند. واگنها به هم می خوردند و موقع برخورد با هم به تکان و لرزش می افتادند. شهرک جدید در سمت راست قرار گرفته بود و هنوز ساخت و ساز در آنجا ادامه داشت. شبکه خیابانهای باریک زیر نور چراغ چنان شبیه هم ردیف شده بودند که با هم مو نمی زدند. صدها و چه بسا هزاران خانه به هم چسبیده و همه یک شکل و یک اندازه، عین هم در آنجا به چشم می خوردند. درختان باشکوهی که اسمشان را روی خیابانها گذاشته بودند، هنوز فرصت رشد پیدا نکرده بودند. در بعضی جاها پیاده روها هنوز روکاری نشده بودند و حاشیه های ناهمواری بودند که بین آنها چاله های تاریکی قرار داشت. در عوض، همه جا می شد باغهای کوچک جمع و جوری دید که گلهای اواخر پاییزشان کم کم داشتند پژمرده می شدند. خیابان بلوط، خیابان یاس... خیابان راش... شاید یک روز به صورت یک پارک بزرگ درمی آمدند، و همیشه خانه های بساز و بفروشی که مثل قطعات یک ماکت ساختمانی اسباب بازی به نظر می رسیدند، در آنجا حاضر و آماده می شدند. اما این کار تا درختان به بلندی قابل انتظار نمی رسیدند، انجام نمی گرفت.
پشت پنجره آشپزخانه ها زنان در تدارک شام بودند. خیابانها خالی بود و جابه جا مغازه های نُقلی تازه تاسیس، مثل همه چیزهای نوظهور دیگر در آنجا، یکدستی محل را به هم می زدند و ظاهرا مغازه دارهای تازه کار هم آنها را می گرداندند.
ــ سر پیچ بعدی، برو دستِ چپ.
ده دقیقه دور خودشان چرخیدند تا بالاخره اسم خیابانی را که دنبالش می گشتند روی یک پلاک آبی پیدا کردند. خانه را رد کردند، چون شماره ۳۷ بلافاصله بعد از ۲۱ آمده بود. در آشپزخانه طبقه همکف، فقط یک چراغ روشن بود. از لای پرده های توری، چشمشان به هیکل نسبتا تنومند زنی افتاد که این طرف و آن طرف می پلکید.
مگره در حالی که بزحمت سعی می کرد خود را از اتومبیل کوچک بیرون بکشد، نفس بلندی کشید و گفت:
ــ برویم تو.
پیپش را روی پاشنه کفشش کوبید و خالی کرد. همان طور که به طرف خانه می رفتند، پرده کنار رفت و آنها در یک لحظه چشمشان به چهره زنی افتاد که به پنجره چسبیده بود.
ظاهرا دیدن ماشینی که دم در خانه اش پارک شده بود، به نظرش غیرعادی می آمد. مگره سه پله بالا رفت. خانه دری از چوب کاج صیقلی با گل میخهای آهنی و دو قاب شیشه ای آبی داشت. دنبال زنگ گشت اما پیش از آنکه آن را پیدا کند، صدایی از داخل خانه گفت:
ــ با کی کار دارید؟
ــ مادام توره؟
ــ بفرمایید؟
ــ خوشحال می شوم که چند کلمه ای با شما صحبت کنم.
زن باز هم چندان رغبتی به باز کردن در نداشت.
مگره صدایش را پایین آورد و افزود:
ــ موضوعی است مربوط به پلیس.
زن به شنیدن این کلمات، زنجیر در را کنار زد، چفت در را باز کرد و بعد که آن را گشود، از لای روزنه فقط یک باریکه از چهره او را می شد دید که با کنجکاوی به دو مردِ ایستاده بر آستانه در نگاه می کرد.
ــ چه می خواهید؟
ــ باید چیزی به شما بگویم.
ــ از کجا بفهمم که شما واقعا پلیس هستید؟
مگره کاملاً تصادفی آرمش را در جیب داشت، هرچند همیشه بنا به عادت آن را در خانه می گذاشت. اینک آن را طوری جلو زن گرفت که نور داخل خانه آن را روشن کند.
ــ بسیارخوب. مطمئن باشم که اصل است؟
آنها را به درون راه داد. راهرو ورودیِ خانه، کوچک و نُقلی بود، با دیوارهای سفید و درها و چارچوب چوبیِ روغن خورده آنها. درِ آشپزخانه باز مانده بود اما آنها را از جلو آن به اتاق بغل دستی بُرد. کلید برق را که زد، به داخل اتاق هدایتشان کرد. سنّ زن در همان حدودِ سنّ و سال شوهرش بود، اما خیلی توپُرتر از او بود، هرچند نمی شد گفت که چاق است. فقط هیکلش درشت و گوشتی بود.
روی لباس خاکستری که بر تن داشت، پیش بندی بسته بود که اندکی بعد بی اختیار آن را درآورد. این تنها کاری بود که برای مرتب کردن سر و وضعش انجام داد.
اتاقی که آنها را به داخل آن برده بود، یک اتاق پذیرایی به سبک روستایی بود که ظاهرا به جای اتاق نشیمن به کار می رفت. یک نوع پاکیزگی سرد و بی روح بر همه چیز حکمفرما بود، طوری که ویترین و داخل مغازه های اثاثیه فروشی را به یاد می آورد. همه چیز سر جای خود بود و بی جهت در جایی رها نشده بود، حتی یک پیپ یا بسته سیگار. حتی یک روزنامه یا تکه ای کار خیاطی در آنجا دیده نمی شد و هیچ چیز نشانی از آن نداشت که واقعا کسانی در آنجا زندگی می کنند. زن به آنها تعارف نکرد که بنشینند، بلکه چشمش تنها نگران پاهای آنها بود که مبادا کفپوش لینولیوم را کثیف کنند.
ــ گوشم با شماست.
ــ اسم شوهرتان لویی توره است، مگر نه؟
به نشانه تایید سری جنباند و همچنان که سعی می کرد قصد آنها را از این دیدارشان حدس بزند، اخمی بر چهره داشت.
ــ محلّ کارش پاریس است؟
ــ معاون شرکت کاپلان و زانین است در خیابان بوندی.
ــ هیچ وقت فروشندگی کرده؟
ــ شغلش همین بوده.
ــ چند وقت است؟

نظرات کاربران درباره کتاب مگره و مرد نيمكت‌نشين

یکی از بهترین داستان های مگره، مردی بیکار در کوچه ای پرت به قتل رسیده و هیچ سرنخی وجود ندارد، مگره پس از به کار گرفتن ماموران پلیس و حدس و گمان بسیار، سرانجام قاتل را می یابد.
در 11 ماه پیش توسط فاطمه موسوی
عالیه, یکی از بهترینای مگره هس
در 5 ماه پیش توسط man...a28
کلا ژرژ سیمنون و کارآگاه مگره ستاره کامل دارن همیشه،فقط توی این کتاب نمیدونم چرا سیمنون انقدر توضیح اضافه داده،در کل عاالیه
در 3 ماه پیش توسط فاطمه کرمانی
🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟
در 3 ماه پیش توسط فاطمه کرمانی
عالیه..
در 2 ماه پیش توسط salah eghbal