فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آینه و چند داستان دیگر

کتاب آینه و چند داستان دیگر

نسخه الکترونیک کتاب آینه و چند داستان دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آینه و چند داستان دیگر

آن روز – روز تولد بیست سالگی‌اش – قرار بود مانند هر روز دیگر سر میزها حاضر شود و سفارش مشتریان را بگیرد. او همیشه روزهای جمعه کار می‌کرد، امّا اگر همه چیز طبق برنامه‌ی آن جمعه‌ی خاص پیش می‌رفت، می‌توانست شب را مرخصی بگیرد. آن دختر دیگر که پاره وقت کار می‌کرد، قبول کرده بود شیفتش را با او عوض کند: صدای داد و فریاد یک سرآشپز عصبانی درحالی‌که نیوکی کدو حلوایی و فریتو میستوی خوراک دریایی را روی میز مشتریان تلنبار می‌کند، به هیچ وجه روش خوبی برای سپری کردن جشن تولد بیست سالگی نبود. امّا آن دختر دیگر سرما خورده بود و با اسهالی متوقف نشدنی و تب ۴۰ درجه به بستر بیماری افتاده و او به ناچار باز هم باید سرکارش حاضر می‌شد...

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آینه و چند داستان دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آینه

به نظر می رسد تمام داستان هایی که امشب تعریف می کنید، به دو دسته تقسیم می شوند. بعضی از داستان ها در یک طرف دنیای زندگان و در طرف دیگر دنیای مردگان را دارند و نیروهایی که اجازه می دهند از مرز بین این دو دنیا عبور کرد. این امر شامل ارواح و مواردی از این دست می شود. گروه دوم داستان ها شامل توانایی های فراطبیعی، پیشگویی و آینده بینی است. تمام داستان های شما به این دو گروه تعلق دارند.
در واقع، تجربیات شما نیز تقریباً در یکی از این دو گروه قرار می گیرند. منظور من این است انسان هایی که روح می بینند، فقط روح می بینند و هرگز توانایی شهود یا پیش آگاهی ندارند و کسانی که چنین توانایی هایی دارند، روح نمی بینند. نمی دانم چرا، امّا به نظر می رسد برخی افراد نوعی حس پیش گزینی به یکی از این دو وضعیت دارند. حداقل این چیزی است که من درک می کنم.
مسلماً بعضی افراد نیز در هیچکدام از این دو گروه قرار نمی گیرند. برای مثال خود من، در تمام سی و چند سال زندگی ام هرگز نه حتی یک بار روح دیده ام و نه دچار پیش آگاهی شده و یا رویایی صادق داشته ام که از آینده خبر دهد. یک بار هنگامی که با دو نفر از دوستانم سوار آسانسور بودیم، آن ها قسم خوردند یک روح را دیده اند که با ما سوار آسانسور است، امّا من هیچ چیز ندیدم. آن ها ادعا می کردند یک زن خاکستری پوش کنار من ایستاده است، امّا حداقل تا جایی که من توانستم درک کنم، هیچ زنی همراه ما نبود. ما سه نفر تنها کسانی بودیم که در آسانسور ایستاده بودیم. بدون هیچ شوخی و این دو دوست من هم از آن دسته افرادی نبودندکه عمداً چنین کلک هایی به من بزنند. همه چیز واقعاً عجیب بود، امّا این واقعیت که من هرگز یک روح ندیده ام، به قوت خود پابرجاست.
امّا یک بار، اتفاقی افتاد و من تجربه ای داشتم که حسابی مرا ترساند. این ماجرا حدود ده سال قبل اتفاق افتاد و من هرگز در مورد آن به کسی حرفی نزدم. حتی می ترسیدم درباره اش صحبت کنم. زیرا احساس می کردم اگر آن را بازگو کنم، ممکن است دوباره برایم اتفاق بیفتد، در نتیجه هرگز آن را جایی نگفتم. امّا امشب هرکدام از شما تجربه ی ترسناک خود را بازگو کرده و من به عنوان میزبان نمی توانم بدون گفتن داستانی از خودم، امشب را به پایان برسانم. در نتیجه به نظر می رسد امشب زمان مناسبی برای گفتن این ماجراست. داستان از این قرار است:

من در آخرین سال دهه ی ۱۹۶۰ از دبیرستان فارغ التحصیل شدم، درست هنگامی که جنبش های دانشجویی در اوج خود بود من جزء نسل هیپی ها بودم و از رفتن به کالج امتناع می کردم. به جای آن در سرتاسر ژاپن می گشتم و کارهای بسیاری انجام می دادم. زیرا متقاعد شده بودم که این بهترین و درست ترین راه زندگی است. گمان کنم همه ی شما مرا جوان و بی قرار تصور می کنید. امّا هر وقت به آن دوره می اندیشم، فکر می کنم آن موقع زندگی بسیار مفرح و شاد داشتم. اینکه انتخاب درستی بود یا نه نمی دانم، امّا اگر مجبور باشم آن دوره را دوباره تکرار کنم، کاملاً مطمئن هستم همان کارها را خواهم کرد.
در پاییز دومین سال آوارگی ام، به مدت یکی دو ماه شغلی به عنوان نگهبان شب در یک مدرسه ی راهنمایی گیر آوردم. مدرسه در شهر کوچکی در استان نیگاتا بود. کار در تمام تابستان مرا بسیار فرسوده کرده بود و می خواستم برای مدتی استراحت کنم. نگهبان شب هم نیازی به دانش ساخت موشک ندارد.
روزها در دفتر مستخدم می خوابیدم و شب ها باید دو بار دور مدرسه گشت می زدم تا مطمئن شوم همه چیز مرتب است.باقی اوقات نیز در اتاق موسیقی به صفحه های موسیقی گوش می دادم یا در کتابخانه کتاب می خواندم و یا به تنهایی در ورزشگاه بسکتبال بازی می کردم. تنهایی تمام شب در مدرسه، حقیقتاً آنقدرها هم بد نیست. آیا می ترسیدم؟ به هیچ وجه. هنگامی که هجده – نوزده سال داری، هیچ چیز تو را نمی ترساند.
گمان نمی کنم هیچ کدام از شما تا به حال به عنوان نگهبان شب کار کرده باشید، در نتیجه شاید بهتر باشد وظایف یک نگهبان را توضیح دهم. در هر نوبت کاری راس ساعت نه شب و سه صبح باید دو بار دور مدرسه گشت بزنید. این برنامه ی همیشگی است. مدرسه یک ساختمان سه طبقه ی بتونی نسبتاً جدید بود با هجده تا بیست کلاس درس. از آن مدرسه های خیلی بزرگ نبود. علاوه بر کلاس ها یک اتاق موسیقی، اتاق هنر خانه داری، کارگاه هنری، دفتر پرسنل و دفتر رئیس نیز وجود داشت. هم چنین یک کافه تریای مستقل، استخر شنا و یک تالار سخنرانی. کار من این بود که تمام این مکان ها را یک بررسی اجمالی بکنم.
درحالی که دور می زدم، لیست بیست قسمتی خود را چک می کردم. کنار هر قسمت یک تیک می زدم، دفتر پرسنل چک شد، آزمایشگاه چک شد،... گمان می کنم می توانستم در تختم بمانم و بدون اینکه حقیقتاً به خود زحمت بدهم دور و اطراف پرسه بزنم، جلوی تمام آن ها تیک بزنم. امّا من از آن دسته آدم های بی نظم نبودم. بررسی مدرسه کار وقت گیری نبود و علاو بر آن، اگر وقتی که خواب بودم کسی وارد می شد، من تنها کسی بودم که مورد حمله قرار می گرفتم.
در هر حال هر شب ساعت نه و سه بامداد با یک چراغ قوه در دست چپ و یک شمشیر کِندوی چوبی در دست راست دور مدرسه را می گشتم. در دوران دبیرستان کندو تمرین می کردم و در توانایی خود برای خلع سلاح دیگران بسیار اعتماد به نفس داشتم. اگر کسی که حمله می کرد یک آماتور بود و یا حتی شمشیر حقیقی داشت، باعث ترس من نمی شد. یادتان باشد که من جوان بودم و البته اگر اکنون چنین اتفاقی بیفتد، فرار را بر قرار ترجیح می دهم و مانند فشنگ می دوم.
بگذریم، این اتفاق در یک شب طوفانی در اوایل ماه اکتبر افتاد. در واقع یکی از آن شب های مرطوب و نمناک آن موقع از سال بود. در اوایل شب پشه ها دسته دسته در هوا پرسه می زدند و به یاد دارم چند قرص پشه کش سوزاندم تا آن ها را دور کنم. باد سرو صدا راه انداخته بود. دروازه ی منتهی به استخر شنا خراب بود و باد باعث می شد مدام به هم بخورد و صدا کند. با خود فکر کردم بهتر است تعمیرش کنم، امّا بیش از حد تاریک بود، در نتیجه تمام شب سر و صدا کرد.
گشت ساعت نه به خوبی انجام شد و تمام بیست مورد تیک خوردند. درها قفل بودند و همه چیز سرجایش بود. هیچ چیز غیرعادی وجود نداشت. به اتاق بازگشتم و ساعت را برای سه بامداد کوک کردم و خیلی زود به خواب رفتم.
امّا هنگامی که زنگ ساعت سه به صدا در آمد، با احساسی عجیب از خواب بیدار شدم. نمی توانم آن را توضیح بدهم، امّا فقط می توانم بگویم احساسی متفاوت داشتم. مثل بیدار شدن نبود، انگار چیزی به اراده ام فشار می آورد تا از تخت بیرون نروم. من از آن دسته کسانی هستم که معمولاً بلافاصله از تخت بیرون می آیم، در نتیجه نمی توانستم این حالت را درک کنم.
باید خود را مجبور می کردم از تخت بیرون بیایم و برای دور دوم گشت آماده شوم. ورود ی استخر هنوز هم سرو صدایی ریتمیک داشت امّا صدایش متفاوت از قبل بود. با خود اندیشیدم مطمئناً چیزی عجیب در این صدا وجود دارد و نمی خواستم بروم. امّا خود را قانع کردم که باید کارم را انجام بدهم و مهم نیست چه اتفاقی می افتد. اگر یک بار از زیر کار در بروی، ممکن است دوباره و دوباره این کار را تکرار کنی و من نمی خواستم وارد این چرخه بشوم. در نتیجه چراغ قوه و شمشیر چوبی را برداشتم و راه افتادم.
روی هم رفته شب عجیبی بود. درحالی که شب به ژرفای خود فرو می رفت، باد شدت می یافت و رطوبت هوا نیز بیشتر می شد. پوستم شروع به خارش کرده بود و نمی توانستم تمرکز کنم. تصمیم گرفتم ابتدا سری به ورزشگاه، تالار سخنرانی و استخر بزنم.
همه چیز مرتب بود در ورود ی استخر مانند آدم دیوانه ای که مرتباً سرش را تکان می دهد و بالا و پایین می کند، در باد تکان می خورد. هیچ نظمی در حرکت آن وجود نداشت. ابتدا انگار بگوید بله، بله سرش را پایین می آورد و سپس انگار چیزی را رد کند و نه، نه، نه بگوید، سرش را بالا می برد. می دانم که این مقایسه عجیب است، امّا این همان چیزی است که احساس کردم.
داخل ساختمان مدرسه اوضاع عادی بود. نگاهی به اطراف انداختم و فهرستم را تیک زدم. هیچ چیز غیرعادی به جز احساس عجیبی که داشتم اتفاق نیفتاد. احساس راحتی کردم و می خواستم به اتاقم برگردم. آخرین مکان باقیمانده در فهرست من موتورخانه بود که کنار کافه تریا در بال شرقی ساختمان و ضلع روبروی اتاقم قرار داشت و به این معنا بود که باید تمام راه بازگشت را از میان راهروی طبقه ی اول عبور می کردم. همه جا به سیاهی قیر بود. شب هایی که مهتاب نبود، یک چراغ کوچک در راهرو روشن بود، در غیر این صورت نمی توانستی هیچ چیز ببینی.
مجبور بودم نور چراغ قوه را جلوی پایم بیندازم تا ببینم به کجا می روم. در آن شب خاص که هر آن ممکن بود توفانی رخ دهد، ماه دیده نمی شد. گاهی اوقات روزنه ای میان ابرها باز می شد، امّا همه چیز دوباره در تاریکی فرو می رفت.
تندتر از حد معمول از راهرو گذشتم پاشنه ی پلاستیکی کفش های بسکتبالم روی کفپوش جیرجیر می کرد. کفپوشی سبز بود به رنگ چمنی غبارآلود حتی همین حالا هم می توانم آن را مجسم کنم.
ورودی مدرسه در میانه ی راه سالن بود و هنگامی که از کنار آن گذشتم، چه؟... گمان کردم چیزی در تاریکی دیدم. سرتا پا خیس عرق شدم. شمشیر چوبی را محکم در دستم گرفتم و به سمت چیزی که دیده بودم برگشتم. نور چراغ قوه ام را به دیوار کنار جاکفشی تاباندم. و آنجا بود. به عبارت دیگر یک آینه. من بازتاب خودم را در آینه دیده بودم. شب گذشته آنجا آینه ای در کار نبود. در نتیجه باید امروز آن را گذاشته باشند. مرد، من خیلی جا خورده بودم. یک آینه ی قدی بلند بود.
از اینکه او فقط خودم بود که در آینه بوده است، احساس راحتی کردم و از اینکه غافلگیر شده بودم، اندکی احساس حماقت می کردم. به خودم گفتم پس تمام ماجرا همین بوده. چقدر احمق بوده ام. چراغ قوه ام را پایین گذاشتم و از جیبم سیگاری بیرون آوردم و آن را روشن کردم. درحالی که به سیگار پک می زدم، به خودم در آینه نگاه کردم. نوری ضعیف از سوی خیابان از میان پنجره می تابید وبه آینه می رسید.
دروازه ی منتهی به استخرشنا پشت سرم صدا می کرد.پس از اینکه یکی دو پک به سیگار زدم، ناگهان متوجه چیزی عجیب شدم. بازتاب من در آینه، من نبود. از بیرون درست شبیه من بود امّا مسلماً من نبود. نه نبود. قطعاً من بود، امّا یک من دیگر. یک من دیگر که هرگز نمی باید می بود. نمی دانم چطور توضیح بدهم. توصیف احساسی که داشتم کار مشکلی است.
چیزی که مشخصاً درک می کردم این بود که آن من دیگر از من متنفر بود. درون او نفرتی وجود داشت که مانند یک کوه یخ در دریایی سیاه و تاریک شناور بود. از آن نوع کینه و نفرت هایی که فرد هرگز نمی تواند آن را تخفیف دهد.
برای مدتی آنجا ایستاده بودم، شگفت زده و عاجز از گفتن. سیگارم از بین انگشتانم روی زمین افتاد. سیگار داخل آینه نیز روی زمین افتاد. ما آنجا ایستاده و به یکدیگر خیره شده بودیم. احساس می کردم دست و پایم زنجیر شده و نمی توانم حرکت کنم.
نهایتاً دست او حرکت کرد و نوک انگشتان دست راستش چانه اش را لمس کرد و سپس به آرامی درست مانند یک حشره، از روی صورتش بالا رفت. ناگهان متوجه شدم من هم دارم همان کار را انجام می دهم. انگار من بازتاب کسی بودم که در آینه است و او تلاش می کرد مرا کنترل کند.
بازمانده ی توانم را جمع کردم و غریدم و زنجیرهایی که مرا آنجا پابند کرده بودند،درهم شکستند. شمشیر کندو را بلند کردم و آینه را با تمام توانی که می توانستم درهم شکستم. صدای شکستن شیشه را شنیدم، امّا درحالی که به سمت اتاقم می دویدم، به پشت سرم نگاه نکردم. به محض اینکه وارد اتاقم شدم، با عجله در را قفل کردم و زیر ملافه خزیدم. نگران سیگاری که آنجا انداخته بودم شدم، امّا به هیچ وجه حاضر نبودم بازگردم. باد تمام شب زوزه می کشید و دروازه ی استخر تا سپیده دم به سر و صدا می کرد. بله، بله، نه، نه....
مطمئنم که از همین حالا می توانید پایان داستانم را حدس بزنید. آنجا هرگز آینه ای نبود.
هنگامی که آفتاب بالا آمد، توفان تمام شده بود. باد آرام گرفته و روزی آفتابی آغاز شده بود. به قسمت ورودی رفتم.ته سیگاری که انداخته بودم و شمشیر چوبی هنوز آنجا بودند،امّا آینه ای در کار نبود.درآنجا هرگز هیچ آینه ای وجود نداشته است.
آنچه که دیدم یک روح نبود. فقط خودم بودم. هرگز نمی توانم فراموش کنم آن شب چقدر ترسیده بودم و هرگاه که آن را به خاطر می آورم، این فکر همیشه در ذهنم جان می گیردکه ترسناک ترین چیزی که در جهان وجود دارد، خود ما هستیم، شما چه فکر می کنید؟
حتماً متوجه شده اید که من در خانه ام حتی یک آینه هم ندارم. باور کنید یادگرفتن اصلاح بدون آینه کار چندان ساده ای نبود.

بیدکور، زن خفته

هنگامی که چشمانم را بستم، عطر نسیم به سویم روانه شد باد ماه می درست مانند یک تکه میوه، با پوستی سخت و گوشتی نرم و لغزنده و ده ها دانه درون آن، متورم می شد و فزونی می یافت. گوشت میوه درمیان هوا از هم باز می شد و دانه ها را مانند ساچمه هایی نرم روی پوست بازوهای برهنه ام می پاشید و ردی خفیف از درد را به جا می گذاشت.
پسر عمویم پرسید: «ساعت چنده؟» او حدود هشت و نیم اینچ از من کوتاه تر بود و هنگامی که با من حرف میزد، به بالا نگاه می کرد.
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم: «ده و بیست دقیقه.»
- «ساعتت درسته؟ وقت رو دقیق نشون میده؟»
- «آره، گمانم اینطور باشه.»
پسرعمویم مچ دستم را گرفت تا خودش به ساعت نگاه کند. انگشتان باریک و نرم او به طرز شگفت انگیزی قوی بودند. «ساعتت خیلی گرونه؟»
گفتم: «نه، خیلی ارزون خریدمش.» و دوباره نگاهی به ساعت انداختم.
جوابی نداد.
پسرعمویم سردرگم به نظر می رسید. دندان های سفید میان لب های از هم بازشده اش، مانند استخوان هایی به نظر می رسیدند که تحلیل رفته باشند.
درحالی که مستقیم به او نگاه می کردم، گفتم: «خیلی ارزونه.» با دقت واژه ها را تکرار کردم: «خیلی ارزونه، امّا زمان رو خوب نشون میده.»
او در سکوت حرف مرا با سر تایید کرد.
پسر عمویم نمی تواند با گوش راستش خیلی خوب بشنود. درست هنگامی که تازه به دبستان رفته بود، یک توپ بیس بال به سرش خورد و شنوایی اش را دچار مشکل کرد. البته این امر باعث نشد که نتواند در اغلب مواقع، زندگی عادی نداشته باشد. او در یک مدرسه ی عادی درس می خواند و زندگی کاملاً نرمالی دارد. در کلاس همیشه ردیف جلو و سمت راست می نشیند تا بتواند با گوش چپش حرف های معلم را به خوبی بشنود و نمراتش هم چندان بد نیستند. امّا مسئله این است که دوره هایی وجود دارد که می تواند همه چیز را به خوبی بشنود و دوره هایی هم وضع به این شکل نیست. این یک فرآیند چرخه ای است، درست مثل امواج موسمی.گاهی اوقات، شاید سالی دوبار، او نمی تواند با هیچکدام از گوش هایش چیزی بشنود. گویی سکوت گوش راستش به نقطه ای خاص نفوذ می کند، جایی که هر صدای سمت چپ را نیز در سکوت فرو می برد. هنگامی که این اتفاق می افتد، زندگی عادی از او رخت بر می بندد و او مجبور است مدتی از مدرسه دور بماند. دکترها کاملاً در این مورد سردرگم هستند و امیدی به بهبود او ندارند. آن ها قبلاً هرگز چنین موردی ندیده اند، در نتیجه نمی توانند کار زیادی انجام دهند.
پسرعمویم انگار که بخواهد خود را مجاب کند، گفت: «فقط به این خاطر که یک ساعت گرونه، دلیل نمیشه زمان رو دقیق نشون بده، قبلاً یک ساعت خیلی گرون داشتم، امّا همیشه عقب می افتاد. وقتی به مدرسه ی راهنمایی رفتم بهم دادن، گرفتمش امّا یک سال بعد گمش کردم. از او موقع به بعد بدون ساعت بیرون میرم برای اینکه دیگه برام ساعت جدید نخریدن»
گفتم: «بدون ساعت باید سخت باشه.»
پرسید: «چی؟»
درحالی که مستقیم به او نگاه می کردم، تکرار کردم: «بدون ساعت برات سخت نیست؟»
درحالی که سرش را تکان می داد، پاسخ داد: «نه سخت نیست. من که تو کوهستان یا جای دوره افتاده ای زندگی نمی کنم. اگه بخوام بدونم ساعت چنده، از یکی می پرسم.»
گفتم: «کاملاً درسته.»
دوباره برای مدتی ساکت بودیم.
می دانستم باید بیشتر حرف بزنم و تلاش کنم با او مهربان باشم و تا زمانی که به بیمارستان می رسیم، کاری کنم تا راحت باشد. امّا از آخرین باری که او را دیده بودم، پنج سال گذشته بود. او در این فاصله از نه سالگی به چهارده سالگی رسیده و من که بیست سال داشتم، اکنون بیست و پنج ساله بود. و این گستره ی زمانی، مرزی آشکار میان ما کشیده بود که گذشتن از آن کاری دشوار بود. حتی هنگامی که می خواستم حرفی بزنم، واژه های مناسب از دهانم بیرون نمی آمد و هر بار که درنگ می کردم و حرفی را که می خواستم بگویم در دهانم مزه مزه می کردم، پسرعمویم با حالتی سردرگم به من خیره می شد و گوش چپش را کمی به سمت من کج می کرد.
پرسید: «الان ساعت چنده؟»
پاسخ دادم: «ده و بیست و نه دقیقه است.»
هنگامی که اتوبوس بالاخره در میدان دید ما قرار گرفت، ساعت ده و سی و دو دقیقه بود.
اتوبوسی که از راه رسید، یک مدل جدید بود و مانند آنهایی نبود که وقتی به دبیرستان می رفتم، سوارش می شدم. شیشه ی جلوی راننده بسیار بزرگتر بود و تمام خودرو مانند بمب افکن بزرگ به نظر می رسید که البته فقط بال نداشت. اتوبوس شلوغ تر از آنی بود که تصور می کردم. هرچند هیچ کس در راهرو سر پا نایستاده بود، امّا نمی توانستیم کنار هم بنشینیم. مسیر ما هم چندان طولانی نبود، در نتیجه انتهای اتوبوس کنار در عقبی ایستادیم.
اینکه چرا اتوبوس در آن موقع از روز باید آنقدر شلوغ باشد، برایم معمایی بود. مسیر اتوبوس از یک ایستگاه ترن بخش خصوصی آغاز می شد و تا یک ناحیه ی مسکونی بالای تپه ها ادامه می یافت. سپس مسیر را دور می زد و دوباره به ایستگاه باز می گشت. در طول مسیر هیچ نقطه ی توریستی وجود نداشت ولی چند مدرسه در آن منطقه بود که باعث شلوغی اتوبوس ها هنگام به مدرسه رفتن بچه ها می شد، امّا در این ساعت از روز اتوبوس باید خالی می بود.
من و پسرعمویم از میله های اتوبوس گرفته بودیم. اتوبوس کاملاً نو بود و تازه از کارخانه بیرون آمده بود. سطوح فلزی آنقدر براق بودند که می توانستی بازتاب صورتت را در آن ها ببینی. بافت پارچه ی صندلی ها نرم و کرک دار بود و حتی کوچک ترین پیچ ها نیز برق می زدند و این همان احساسی بود که از یک ماشین کاملاً نو و مدل جدید انتظار می رود.
اتوبوس مدل جدید و شلوغی غیرمنتظره اش حواس مرا پرت کرد شاید مسیر اتوبوس از زمانی که آخرین بار سوارش شده بودم، عوض شده بود به دقت به مناظر پیرامون نگاه می کردم. امّا آنچه که دیدم منظره ی همان محله ی مسکونی ساکت و قدیمی بود که به خوبی به خاطر می آوردم.
پسرعمویم با نگرانی از من پرسید: «اتوبوس رو درست سوار شدیم دیگه، درسته؟» حتماً از زمانی که سوار شده بودیم، صورتی حیران و مبهوت داشته ام که از من چنین سوالی کرده بود.
درحالی که تلاش می کردم خودم را به اندازه ی او مطمئن نشان دهم، پاسخ دادم: «نیازی نیست نگران باشی، از اینجا فقط یک مسیر اتوبوس می گذرد، در نتیجه باید خودش باشه.»
پسرعمویم پرسید: «وقتی به مدرسه می رفتی سوار همین اتوبوس می شدی؟»
- «آره، درسته.»
- «مدرسه رو دوست داشتی؟»
گفتم: «نه واقعاً می توانستم دوستانم رو اونجا ببینم و مسیر هم خیلی طولانی نبود.»
پسر عمویم در مورد آنچه که گفته بودم، فکر کرد.
- هنوز هم اونها رو می بینی؟»
واژه هایم را به دقت انتخاب کردم و گفتم: «نه، خیلی وقته که ندیدمشون.»
- «چرا؟ چرا دیگه اونها رو نمی بینی؟»
«برای اینکه ما خیلی دور از هم زندگی می کنیم.» دلیلش این نبود، امّا نمی توانستم به توضیح دیگری بیندیشم. کنار من گروهی از افراد مسن نشسته بودند. شاید حدود پانزده نفر بودند. ناگهان متوجه شدم که آن ها دلیل شلوغی اتوبوس هستند. همه ی آن ها آفتاب سوخته شده بودند. حتی پشت گردن شان نیز تیره شده بود. تک تک آن ها لاغر و استخوانی بودند. اغلب مردان پیراهن های کلفت مخصوص کوهنوردی به تن داشتند و زن ها هم بلوزهای ساده همه ی آن ها کوله پشتی های کوچکی روی پایشان گذاشته بودند، از همان هایی که وقتی می خواهی به پیاده روی کوتاه روی تپه ها بروی، با خود می بری. اینکه چقدر به هم شبیه بودند، شگفت انگیز بود. درست مانند قفسه ای که پر از نمونه هایی یکسان از یک جنس است. آن ها نیز تمیز و مرتب کنار هم نشسته بودند. امّا نکته ی عجیب این بود که آن دور و بر هیچ مسیر کوهنوردی وجود نداشت. درحالی که آنجا ایستاده و به یکی از دستگیره ها آویزان شده بودم. از خود پرسیدم پس آن ها کجا می روند؟ امّا هیچ توضیح قانع کننده ای به ذهنم خطور نکرد.
پسرعمویم پرسید: «نمی دونم این دفعه قراره درد داشته باشه؟ منظورم درمانه....»
گفتم: «نمی دونم، در مورد جزئیاتش نشنیدم.»
- «تا به حال پیش دکتر متخصص گوش رفتی؟»
سرم را تکان دادم. در زندگی ام حتی برای یک بار هم نزد چنین دکتری نرفته بودم.
پرسیدم: «دفعات قبلی درد داشتی؟»
پسرعمویم اندوهگین گفت: «نه واقعاً. البته کاملاً هم بدون درد نبود. بعضی اوقات کمی درد داره امّا چیز وحشتناکی نیست.»
- «شاید این بار هم مثل قبل باشه. مامانت گفت قرار نیست کار متفاوتی از گذشته انجام بدن.»
- «پس اگه قراره کارهای همیشگی رو بکنن، چطور ممکنه خوب بشم؟»
«خب کسی چه می دونه. گاهی اوقات چیزهای غیرمنتظره ای رخ میدن.»
پسرعمویم گفت: «منظورت اینه که مثل بیرون آوردن یک چوب پنبه می مونه؟» نگاهی سریع به او کردم، امّا هیچ نشانه ای از کنایه در چهره اش ندیدم.
- «وقتی یک دکتر جدید معالجه ات می کنه، حس متفاوتی دارد. و گاهی اوقات یک تغییر کوچک تو فرآیند درمان ممکنه تفاوت بزرگی ایجاد کنه. من که به این زودی ها تسلیم نمی شدم.»
او گفت: «من تسلیم نشدم.»
- «اما دیگه ازش خسته شدی، درسته؟»
گفت: «گمان کنم همینطوره» و آهی کشید: «ترس بدترین چیزه. دردی که تصور می کنم، بدتر از درد واقعیه، می دونی منظورم چیه؟»
- «آره، می دونم.»

آن بهار رویدادهای زیادی اتفاق افتاده بود. وضعیتی در محل کارم ایجاد شد که نهایتاً شغلم را در شرکت تبلیغاتی کوچکی که در توکیو بود، رها کردم. جایی که دو سال آنجا کار می کردم. حدود همان موقع با دوست دخترم به هم زدم. از زمان کالج با هم بیرون می رفتیم و قرار می گذاشتیم. یک ماه بعد مادربزرگم از سرطان روده مرد و من پس از پنج سال دوباره به این شهر بازگشتم، با چمدانی کوچک در دستم. اتاق قدیمی ام درست به همان شکلی بود که آن را ترک کرده بودم. کتاب هایی که آن ها را می خواندم. هنوز هم در قفسه بودند و تختم هنوز آنجا بود. میزم و تمام صفحه های قدیمی که آن ها گوش می کردم. امّا همه چیز در اتاق خشک شده و مدت ها قبل رنگ و بوی خود را باخته بود. فقط زمان بود که بی حرکت ایستاده بود.
برنامه ریزی کرده بودم یکی دو روز پس از مراسم تدفین مادر بزرگم به توکیو بازگردم و به دنبال شغلی جدید بگردم. می خواستم به یک آپارتمان تازه هم نقل مکان کنم. نیاز داشتم محیطم عوض شود. امّا در حالی که روزها سپری می شدند. به نظر می رسید از جا بلند شدن و رفتن کار بسیار دشواری است. اگر بخواهم دقیق تر بگویم. حتی چنانچه می خواستم بلند شوم و بروم، نمی توانستم. روزها خود را در اتاق قدیمی ام حبس کرده و موسیقی گوش می کردم. کتاب های قدیمی ام را دوباره می خواندم و هر از چند گاهی به باغچه و کندن علف های هرز می پرداختم. هیچ کس را نمی دیدم و تنها کسانی که با آن ها صحبت می کردم. اعضای خانواده ام بودند.
یک روز زن عمویم سری به ما زد و از من خواست پسرعمویم را به یک بیمارستان جدید ببرم. گفت باید خودش او را ببرد امّا در روز نوبت دکتر، کاری برایش پیش آمده و نمی تواند. بیمارستان نزدیک مدرسه ی قدیمی ام بود. در نتیجه می دانستم کجاست و چون کار دیگری هم نداشتم، نمی توانستم قبول نکنم. او یک پاکت با مقداری پول در آن به ما داد تا برای خودمان ناهار بگیریم.
این تغییر بیمارستان به این دلیل پیش آمد که درمان در بیمارستان قدیمی دیگر هیچ فایده ای به حال پسر عمویم نداشت. در واقع او بیش از هر زمان دیگری دچار مشکل شده بود. وقتی زن عمویم به دکتر مسئول شکایت کرده بود. او گفته بود مشکل بیشتر مربوط به محیط خانه ی پسرک است تا اینکه یک مشکل پزشکی باشد و هر دوی آنها باید کاری در این مورد بکنند. نه اینکه کسی واقعاً انتظار داشت تغییر بیمارستان می تواند منجر به بهبودی سریع در شنوایی او شود؛ کسی چنین چیزی نمی گفت، امّا آن ها کاملاً امید خود را از دست داده بودند.
خانه ی آن ها به ما نزدیک بود، امّا من بیش از ده سال از او بزرگتر بودم و هرگز نمی شد گفت ما با هم صمیمی هستیم. هنگامی که اقوام دور هم جمع می شدند، ممکن بود او را به جایی ببرم یا با او بازی کنم، امّا همه ی ماجرا همین بود. با این حال طولی نکشید که همه گمان کردند ما با هم جفت هستیم و او به من وابسته است و من از او خوشم می آید. برای مدتی طولانی نمی توانستم دلیلش را متوجه شوم. امّا اکنون، وقتی او را دیدم که سرش را به طرفم خم کرده و گوش چپش را به سمت من نشانه رفته است، آن را بسیار متاثر کننده یافتم. درست مانند صدای بارانی که مدت ها قبل شنیده باشم، حالت او به چیزی در وجودم ضربه زد و من تازه شروع به درک نشانه هایی از دلیلی کردم که خویشاوندان می خواستند ما دو نفر را به هم نزدیک کنند.
هنگامی که پسرعمویم دوباره با نگرانی به من نگاه کرد، اتوبوس از هفت یا هشت ایستگاه گذشته بود.
- «خیلی دوره؟»
- «آره، هنوز چند ایستگاه دیگه مونده. بیمارستان بزرگیه، در نتیجه گم اش نمی کنیم.»
درحالی که باد از پنجره ی باز به آرامی صدای خش خش لبه ی کلاه و دستمال گردن افراد مسن را در می آورد، نگاهی به ساعتم انداختم. این افراد که بودند؟ و به کجا ممکن بود بروند؟
پسر عمویم پرسید: «راستی، قراره تو شرکت پدرم کار کنی؟»
در شگفتی به او نگاه کردم. پدرش یک شرکت بزرگ چاپ در کوبه را اداره می کرد. هرگز به چنین ایده ای حتی فکر هم نکرده بودم و کسی هم هیچ اشاره ای به این موضوع نکرده بود.
گفتم: «هیچ کس در این مورد حرفی نزده، چرا اینو پرسیدی؟»
گونه هایش سرخ شد و گفت: «فقط فکر کردم ممکنه بخوای اونجا کار کنی. امّا چرا نمی خوای؟ مجبور نیستی از اینجا بری و همه خوشحال میشن.»
پیام ضبط شده ایستگاه بعدی را اعلام کرد، امّا هیچ کس دکمه ی توقف را برای پیاده شدن فشار نداد و کسی هم در ایستگاه منتظر نبود تا سوار اتوبوس شود.
گفتم: «اما کارهایی هست که باید انجام بدم، در نتیجه باید به توکیو برگردم.» پسرعمویم در سکوت سرش را تکان داد. حتی یک کار هم نبود که من باید آن را انجام می دادم. امّا نمی توانستم همینطوری اینجا بمانم.
درحالی که اتوبوس از دامنه ی کوه بالا می رفت، از تعداد خانه های مسکونی کاسته می شد. شاخه های بلند درختان شروع به سایه افکنی در جاده کردند. از کنار چند خانه ی ساخته شده به سبک غربی گذشتیم که دیوارهای کوتاه جلویی شان رنگ شده بود. نسیم خنک حس خوبی داشت. هر بارکه اتوبوس از یک پیچ می گذشت، دریای زیر پایمان به میدان دید وارد شده و دوباره ناپدید می شد. تا زمانی که اتوبوس از کنار بیمارستان بالا رفت، من و پسرعمویم فقط ایستاده بودیم و به منظره ی در حال عبور نگاه می کردیم.
او گفت: «معاینه کمی طول می کشه و من می توانم تنهایی برم، پس چرا نمیری یک جایی منتظر من بمونی؟»
پس از سلامی کوتاه به دکتر، از اتاق معاینه خارج شدم و به کافه تریا رفتم. صبح تقریباً هیچ چیز نخورده بودم و داشتم از گرسنگی می مردم، اما چیزی در منو اشتهای مرا بر نیانگیخت. بنابراین به یک فنجان قهوه رضایت دادم.
صبح روز غیر تعطیل بود و خانواده ی کوچک و من، کافه را در اختیار خود داشتیم. پدر حدوداً چهل و پنج ساله بود و لباس و پیژامه ای راه راه به رنگی آبی سیر و دمپایی های پلاستیکی به پا داشت. مادر و دو دختر دوقلوی کوچک به ملاقات او آمده بودند. دختران لباس سفیدی مانند هم پوشیده بودند و با نگاهی جدی روی میز خم شده و آب پرتقال می نوشیدند. جراحت یا بیماری پدر زیاد جدی به نظر نمی رسید هم والدین و هم بچه ها کسل به نظر می آمدند.
بیرون از پنجره چمنزاری وجود داشت. یک آبفشان گردان درحالی که می چرخید، چمن را با قطرات نقره ای رنگ آب مرطوب می کرد. دو پرنده ی دم بلند با صدایی تیز از سمت راست بالای آبپاش گذشتند و از نظر محو شدند آن سوی چمن چند زمین تنیس متروک وجود داشت که تورهایش پاره شده و از بین رفته بودند. آن سوی زمین های تنیس، ردیفی از درختان زلکووا به چشم می خورد و از میان شاخه های آن ها می شد اقیانوس را دید. آفتاب اول تابستان روی موج های کوچک تلالو می یافت. نسیم برگ های نورس درختان را پیچ و تاب می داد و حتی جریان اسپری آبفشان را اندکی خم می کرد.
احساس کردم این صحنه را قبلاً دیده ام. سال ها قبل. گستره ای پهناور از چمن، دختران دوقلو که آب پرتقال می نوشیدند، پرندگان دم بلند که خدا می داند به کجا پریدند، زمین های تنیس بدون تور، دریای ماورای آن... امّا یک توهم بود به اندازه ی کافی واضح، حسی پر رنگ از واقعیت؛ امّا به جز آن فقط یک اوهام بود. من هرگز در تمام زندگی ام به این بیمارستان نیامده بودم.
پاهایم را روی صندلی جلو دراز کردم، نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم. در تاریکی می توانستم توده ای سفید رنگ ببینم. در سکوت گسترده شد و سپس منقبض شد، درست مانند یک میکروب زیر عدسی میکروسکوپ شکلش تغییر می کرد، باز می شد، می شکست و دوباره شکل می گرفت.
از آخرین باری که به بیمارستان رفته بودم. هشت سال می گذشت. یک بیمارستان کوچک نزدیک دریا تمام آنچه که می شد بیرون از پنجره ببینی، بوته ی چند خرزهره بود. آنجا یک بیمارستان بود، امّا بوی باران می داد. دوست دختر رفیقم قفسه ی سینه اش را عمل کرده بود و من و دوستم به عیادتش رفته بودیم. تابستان سال دوم دبیرستان بود.
در واقع عمل چندان دشواری هم نبود، بلکه فقط به این منظور انجام گرفته بود تا یکی از دنده هایش را که اندکی به داخل خمیده شده بود، درست کنند. عمل یک فرآیند اورژانسی نبود، فقط یکی از آن کارهایی بود که نهایتاً باید انجام می شد و او تصمیم گرفته بود همان موقع آن را انجام دهد. جراحی خیلی زود تمام شد، امّا از او خواستند برای طی دوران نقاهت و بهبودی مدتی آنجا را بماند، در نتیجه ده روز در بیمارستان ماند. من و دوستم با یک موتور یاماها ۱۲۵ سی سی به آنجا رفتیم. از مسیر رفت دوستم رانندگی کرد و من از برگشت پشت موتور نشستم. از من خواست همراهش بروم و گفت: «به هیچ وجه نمی توانم تنهایی برم بیمارستان.»
در میان راه دوستم کنار یک آبنبات فروشی نزدیک ایستگاه توقف کرد و یک جعبه شکلات گرفت. با یک دستم از کمر او گرفته بودم و با یک دست جعبه ی شکلات را محکم چسبیده بودم. روزی داغ بود و لباس هایمان مدام خیس و دوباره در باد خشک می شد. او درحالی که موتور را می راند، با صدایی گوشخراش ترانه های نامفهومی را زمزمه می کرد. هنوز می توانم بوی عرقش را به یاد بیاورم. اندک زمانی بعد از آن روز او مرد.
دوست دخترش لباس آبی رنگی به تن داشت که نازک بود و تا پایین زانوهایش می رسید. هر سه نفرمان پشت میزی در کافه تریا نشستیم و سیگار short hope دود کردیم، کوکا نوشیدیم و بستنی خوردیم. او خیلی گرسنه بود و دو عدد دونات شکری خورد و یک لیوان کاکائو با یک تُن خامه روی آن نوشید. به نظر می رسید هنوز هم برایش کافی نیست.
دوستم با حالتی نفرت انگیز گفت: «وقتی از اینجا بیای بیرون، اندازه ی یک بالن میشی.»
دختر درحالی که نوک انگشتانش را که با روغن دونات آغشته شده بود پاک می کرد، گفت:
«مشکلی نیست، من دارم دوران نقاهتم رو می گذرونم.»
درحالی که آن ها با هم صحبت می کردند، من به بیرون پنجره و به خرزهره ها خیره شده بودم. خیلی بزرگ بودند، مانند جنگلی که روی خود خیمه زده باشد. می توانستم صدای امواج را نیز بشنوم. نرده های کنار پنجره از نسیم شرجی همواره وزان کاملاً رنگ زده بودند. یک پنکه ی سقفی آنتیک هوای داغ و شرجی را در اتاق می گرداند. کافه تریا بوی بیمارستان می داد. حتی غذا و نوشیدنی ها نیز بوی بیمارستان می دادند. لباس دختر دو جیب روی سینه داشت و در یکی از آن ها یک خودکار کوچک طلایی رنگ قرار گرفته بود. هر بار که به جلو خم می شد، می توانستم سینه های کوچک و سفیدش را ببینم که از یقه ی هفتی شکل لباسش دیده می شدند.
خاطراتم آنجا دچار وقفه شدند. تلاش کردم به یاد بیاورم بعد از آن چه اتفاقی افتاده بود. یک کوکا نوشیدم، به خرزهره ها خیره شدم، دزدکی سینه های او را دید زدم و بعد چه؟ در صندلی پلاستیکی جابه جا شدم و سرم را در دستهایم گرفتم، تلاش داشتم لایه های ذهنم را تا عمق بیشتری کاوش کنم. درست مانند بیرون آوردن یک چوب پنبه با نوک کاردی باریک و تیز.
به یک سو نگاه کردم و سعی داشتم دکترها را تصور کنم که پوست سینه ی او را می شکافند و دستکش های پلاستیکی شان را داخل قفسه ی سینه ی او می اندازند تا دنده ی منحرف شده اش را صاف کنند. امّا تمام این چیزها خیلی سورئال به نظر می رسید، مانند نوعی تمثیل.
درست است... بعد از آن در مورد سکس صحبت کردیم. حداقل دوستم در این مورد صحبت کرد. امّا او چه گفت؟ بی تردید چیزی در مورد من بود. اینکه چطور تلاشی نافرجام برای سکس با یک دختر داشتم. داستان شگفت انگیزی نبود، امّا آنگونه که او تعریف کرد و همه چیز را جابه جا کرد، باعث شد دوست دخترش از خنده روده بر شود. حتی مرا هم به خنده انداخت. او واقعاً می دانست چطور داستان تعریف کند.
دختر با صدایی اندک دردناک گفت: «لطفاً منو نخندون، وقتی می خندم سینه ام درد می گیره.»
دوستم پرسید: «کجاش درد می گیره؟»
او از روی لباس نقطه ای را در سمت چپ بالای قلبش نشان داد. دوستم در مورد آن هم جوکی درست کرد و او دوباره خندید.
به ساعتم نگاه کردم. یازده و چهل و پنج دقیقه بود، امّا پسر عمویم هنوز بازنگشته بود نزدیک ناهار بود و کافه تریا داشت شلوغ تر می شد. همه نوع صدایی با هم ترکیب شده و درست مانند دودی که اتاق را در بر گرفته باشد، آنجا را انباشته بود. یک بار دیگر به قلمرو خیال بازگشتم. آن خودکار طلایی کوچک که او در جیب لباسش داشت.
- حالا به یاد می آوردم. دختر از خودکار برای نوشتن چیزی روی دستمال کاغذی استفاده می کرد.
او داشت یک نقاشی می کشید. دستمال خیلی نرم بود و نوک خودکار دائم در آن گیر می افتاد. اما او باز هم توانست تپه ای روی آن بکشد. یک خانه ی کوچک بالای تپه بود و زنی در خانه خوابیده بود خانه با درختان بیدکور محاصر شده بود. همان درختان بید خشک او را به خواب برده بودند.
دوستم پرسید: «بید کور دیگه چه کوفتیه؟»
- «یک جور درخته دیگه.»
- «خب، من که هرگز چیزی در موردش نشنیدم.»
دختر لبخندزنان گفت:
«دلیلش اینه که من این درخت رو خلق کردم. این درخت های بید یک عالمه گرده دارن و حشرات کوچک با این گرده ها داخل گوش زن شدن و اونو به خواب بردن.»
او یک دستمال تازه بیرون آورد و تصویر یک بید کور را روی آن کشید. معلوم شد این بید اندازه ای شبیه به درخت آزالیا دارد. درخت شکوفه داشت و گل های آن با برگ های سبز سیر احاطه شده بودند، درست مانند دسته ای دم مارمولک که یک جا جمع شده باشند. درخت بید کور به هیچ وجه شبیه به یک بید نبود.
دوستم از من پرسید: «سیگار داری؟» بسته عرق آلود سیگار و چند کبریت را از روی میز به سمت او هل دادم.
دختر توضیح داد: «یک بید کور از بیرون خیلی کوچکه، امّا ریشه های خیلی عمیقی داره. در واقع بعد از یک مدت دیگه به رشد ادامه نمیده، بلکه همینطور توی زمین رشد می کنه و پایین تر میره. انگار تاریکی باعث رشدش میشه.»
دوستم درحالی که تلاش می کرد با کبریت های نمناک سیگار را روشن کند، اضافه کرد: «و حشره هایی که به گوش زن گرده می برن، گوشش رو سوراخ می کنن و اونو به خواب می برن، امّا چه اتفاقی برای این حشرات میفته؟»
دوست دخترش گفت: «طبیعتاً داخل بدن زن می مونن و از گوشتش تغذیه می کنن.»
دوستم گفت: «پس می خورنش.»
حالا به یاد می آورم که آن تابستان دختر شعری بلند در مورد بید کور نوشت و آن را برای ما توضیح داد. این تنها کاری بود که او آن تابستان انجام داد. او براساس خوابی که یک شب دیده بود. داستانی سر هم کرد و از آنجا که یک هفته در بستر بود، شعری بلند بر مبنای آن نوشت. دوستم گفت می خواهد آن را بخواند، امّا دختر هنوز در حال ویرایش شعر بود، در نتیجه درخواست او را رد کرد و به جای شعر آن نقاشی ها را کشید و داستان را خلاصه تعریف کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب آینه و چند داستان دیگر