فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماسک‌های شیطانی

کتاب ماسک‌های شیطانی
تالار مخفی ۳

نسخه الکترونیک کتاب ماسک‌های شیطانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ماسک‌های شیطانی

کتاب «ماسک‌های شیطانی: تالار مخفی ۳»، نوشته رابرت لارنس استاین، آر.ال.استاین، ( -۱۹۴۳) متولد شهر کلمبوس ایالت اوهایو است. او نویسندگی را از نه سالگی شروع کرد و اولین کتابی که نوشت «راه و رسم مسخرگی و خندان دیگران» نام داشت. استاین ادبیات ترسناک را از سال ۱۹۸۶ با كتاب «وعده ملاقات با يك غريبه» آغاز کرد. او اولين مجموعه داستان‌های ترسناكش را با نام «خيابان وحشت» در ۱۹۸۹ به چاپ رساند كه بلافاصله در لیست پرفروش‌ترین‌ها قرار گرفت. در۱۹۹۲ مجموعه «ترس‌ولرز»، Goosebumps را پايه گذاشت و پس ازآن مجموعه پرطرفدار «اتاق وحشت» را ارائه داد. همچنین استاین توانست سه سال متوالی عنوان پرفروش‌ترین نویسنده آمریکا را کسب کند و نامش در کتاب «رکوردهای گینس» نیز ثبت شود. داستان «ماسک‌های شیطانی» این گونه آغاز می‌شود: «به تالار مخفی خوش آمدید این تالار همیشه برای یک فریاد دیگر جا دارد. سلام. بیا تو. می‌بینم که قصر قدیمی مرا اینجا، تو مرموزترین و مخفی‌ترین قسمت پارک وحشت پیدا کردی. به آن خفاش‌ها و جیرجیرشان توجه نکن. این کارِ همیشه‌شان است، هروقت چشمشان به یک تازه‌وارد می‌افتد، هیجان‌زده می‌شوند. فکر می‌کنند شاید وقت شام شده باشد. این‌قدر نترس، این خفاش‌ها کاری بهت ندارند. عقرب‌ها نمی‌گذارند جلو بیایند. کنار آن میزی که شکل تابوت است، بنشین. جای دنجی است، نه؟ نه، من نمی‌دانم کی توی آن تابوت دفن شده، فقط امیدوارم مرده باشد! هاهاها. تالار مخفی مخصوص مهمان‌های خیلی استثنایی است. مخصوص بچه‌هایی که قصه‌هایی برای گفتن دارند. بچه‌های وحشت‌زده راه اینجا را پیدا می‌کنند، بچه‌های جن‌زده. دلشان می‌خواهد قصه‌شان را برای من تعریف کنند. آخر من شنونده هستم؛ قصه‌بانم، حافظ قصه‌ها. امروز یک مهمان داریم. همان دختری که یکبند یک دسته از موهایش را دور انگشتش می‌پیچد و باز می‌کند. بله، به نظر عصبی می‌آید. اسمش مونیکا اندرسن است. دوازده سالش است. آن ماسک هالووین را روی زانویش می‌بینی؟».

ادامه...

بخشی از کتاب ماسک‌های شیطانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ماسک های شیطانی

تالار مخفی ۳

آر.ال استاین

ترجمه:  شهره نورصالحی




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

قسمت اول

۱

به تالار مخفی خوش آمدی
این تالار همیشه برای یک فریاد دیگر جا دارد!
سلام. بیا تو. می بینم که قصر قدیمی مرا اینجا، تو مرموزترین و مخفی ترین قسمت پارک وحشت پیدا کردی.
به آن خفاش ها و جیرجیرشان توجه نکن. این کارِ همیشه شان است، هروقت چشمشان به یک تازه وارد می افتد، هیجان زده می شوند. فکر می کنند شاید وقت شام شده باشد.
این قدر نترس، این خفاش ها کاری بهت ندارند. عقرب ها نمی گذارند جلو بیایند.
کنار آن میزی که شکل تابوت است، بنشین. جای دنجی است، نه؟
نه، من نمی دانم کی توی آن تابوت دفن شده، فقط امیدوارم مرده باشد!
هاهاها.
تالار مخفی مخصوص مهمان های خیلی استثنایی است. مخصوص بچه هایی که قصه هایی برای گفتن دارند. بچه های وحشت زده راه اینجا را پیدا می کنند، بچه های جن زده. دلشان می خواهد قصه شان را برای من تعریف کنند. آخر من شنونده هستم؛ قصه بانم، حافظ قصه ها.
امروز یک مهمان داریم. همان دختری که یکبند یک دسته از موهایش را دور انگشتش می پیچد و باز می کند. بله، به نظر عصبی می آید.
اسمش مونیکا اندرسن است. دوازده سالش است.
آن ماسک هالووین را روی زانویش می بینی؟ زشت ترین چیزی است که تو عمرم دیده ام. (البته غیر از منظره ای که صبح ها وقتی تو آیینه نگاه می کنم، می بینم! هاهاها. باید مواظب باشم و یواشکی تو آیینه نگاه کنم که یک وقت نشکند!)
حدس می زنم داستان مونیکا مربوط به هالووین باشد. ازش می پرسم: «مونیکا، برای چی اون ماسکو آوردی اینجا؟»
ـ من نیاوردمش. اون ماسک منو آورد اینجا.
ـ یعنی می خوای بگی اون ماسک زنده ست؟
ـ می خوام بگم هالووین امسال وحشتناک ترین شب عمرم بود. من و برادرم پیتر دیگه محاله بریم قاشق زنی.
ـ خیلی خب مونیکا، از اولش شروع کن. من قصه بانم، داستانت رو برام تعریف کن.
مونیکا ماسک بدترکیب را تو دست هایش می چلاند و می گوید: «بلایی که سر من و پیتر آمد، باورکردنی نیست. مطمئنی که می خوای ماجرای ما رو بشنوی؟»
شروع کن مونیکا. نترس. تالار مخفی همیشه برای یک فریاد دیگر جا دارد...
برادرم پیتر کمربند لباس کاراته اش را محکم کرد و گفت: «مونیکا، اگه تو بیشتر از من اسنیکرز گیرت آمد، با من تاخت می زنی؟»
منتظر جواب من نشد و داد زد: «مادر، اجازه داریم آبنبات بسته بندی نشده هم بخوریم؟» مادر طبقه ی پایین بود، معلوم بود که نمی شنود.
پیتر چرخی زد و یک ضربه ی کاراته ی جانانه حواله ی شانه ام کرد.
بهش توپیدم: «آووو، بس کن پیتر!» و شانه ام را مالیدم.
خندید و گفت: «بچه ریغو.» و دوباره ژست ضربه زدن را گرفت، اما من جاخالی دادم.
پیتر پرسید: «ممکنه آدم از شکلات خوردن سرش گیج بره؟ فرِدی میلنِر می گه اگه تا یه حدی شکلات بخوری، سرت این قدر گیج می ره که نمی تونی صاف راه بری.»
ـ امشب امتحان نکن.
پیتر آن قدر دور اتاق تلوتلو خورد تا محکم خورد به دیوار. آن وقت پرید بالا و تو هوا ضربه ی پای جانانه ای زد. چیزی نمانده بود لپ تاپم را از روی میز بیندازد زمین. سرش داد زدم: «مواظب باش! اصلاً چرا از اتاق من نمی ری بیرون و پایین منتظرم نمی شی؟»
نیشش را باز کرد، دندان هایش را انداخت بیرون، مشت هایش را آورد بالا و گفت: «اگه می تونی، مجبورم کن!»
این پیتر خیال می کند خیلی مامانی و دوست داشتنی است، اما نیست! اول اینکه خیلی درازتر از آن است که مامانی باشد، یعنی با اینکه دو سال از من کوچک تر است و ده سالش است، قدش نزدیک سی سانت از من بلندتر است. موهای بور طناب مانند، دماغ دراز و نوک برگشته و دندان های مسخره ای دارد. پیتر برادر من است، اما قبول کنید که هیولاست.
پیتر یک تمبر پست را از روی میزم برداشت، آن را لیسید و چسباند به پیشانی من. خودش هم از خنده غش کرد و روی تخت من ولو شد.
سرش عربده کشیدم: «چرا این کارو کردی؟»
شانه اش را بالا انداخت و گفت: «چرا که نکنم؟»
گمانم حالا دیگر می فهمید چرا اسمش را گذاشته ام خ ـ وـ رـ ه.
مدام حرف می زند و یک جا بند نمی شود. مدام مثل کرم می لولد یا ضربه ی دست کاراته یا لگد حواله می دهد. خودش فکر می کند تحفه و بامزه است، اما نیست. دوست های من هم تحملش را ندارند.
بعضی بچه های مثل پیتر، قرص هایی می خورند که یک کم ترمز کنند و سرعتشان طبیعی بشود، اما پدر و مادر من در مورد پیتر عذر و بهانه می آورند و می گویند چیزیش نیست، فقط یک کم انرژی اش زیاد است!
طوری حرف می زنند که انگار من یک حلزون فس فسو هستم. نه خیر، من کاپیتان تیم ژیمناستیک مدرسه و ستاره ی دو ۴۰۰ متر تیم دو و میدانی مدرسه راهنمایی هیل کرِست هستم.
پیتر پوزخند زد و پرسید: «این چه لباسیه پوشیدی؟ شلوار کوتاه سیاه، روی شلوار بلند بنفش؟»
ـ اونیفورم ژیمناستیکمه.
خندید و گفت: «ریختت مثل دیوونه ها شده.»
رو به پله ها داد زدم: «مادر! حتماً باید اینو با خودم ببرم؟»
صدای پایش را روی پله ها شنیدم و رفتم تو راهرو. مادر که نیمه کاره از پله ها بالا آمده بود، به نرده تکیه داد، چند تار موی مسی رنگ فرفری اش را که تو صورتش آمده بود با فوت فرستاد بالا و گفت: «هنوز داری غرغر می کنی مونیکا؟»
موی من و مادر یک رنگ است. راستش شبیه دوتا خواهر هستیم. هردومان لاغر و ریزه ایم. برعکس پیتر و پدر که هیکل دار و گنده هستند.
آه کشیدم و گفتم: «من فقط دلم می خواد برم پیش کارولین و رجینا و با اونها بگردم.»
ـ نمی شه. باید پیترو با خودت ببری قاشق زنی.
چشم هایم را گرد کردم و گفتم: «ولی مادر اون فقط کارش اینه که روی ماها کاراته تمرین کنه و سیاه و کبودمون کنه.»
پیتر که پشت سر من بود، خنده اش گرفت و یکی از پانداهای پارچه ای مرا برداشت و چندتا ضربه ی کاراته بهش زد.
مادر گفت: «خب شما هم از خودتون دفاع کنین، با لگد جوابشو بدین.»
پیتر خرس را انداخت زمین و گفت: «هان؟»
مادر اضافه کرد: «تازه، تو که می دونی پیتر خوره ی شکلات و آبنباته. اون موقع، این قدر حواسش به اونهاست که وقت نداره تو و دوست هاتو اذیت کنه.» بعد هم با صدای بلند گفت: «مگه نه، پیتر؟»
پیتر جواب داد: «هرچی تو بگی.»
یک آه دیگر کشیدم و گفتم: «ولش کن دیگه، تمومش کنیم.»
برگشتم تو اتاقم و یک ماسک نقره ای گذاشتم روی چشم هایم و فکر کردم شاید این طوری کسی مرا نشناسد. تحمل کردن پیتر کم بود، کش ماسک هم لای موهایم گیر کرد.
برگشتم و دیدم پیتر دارد یک ماسک سیاه به چشمش می زند. با کمربند سیاه کاراته اش جور بود. البته خیلی مانده که پیتر کمربند سیاه بگیرد، اما از رو نمی رود و از حالا کمر سیاه می بندد.
چند ثانیه ی بعد از در خانه رفتیم بیرون و پیتر مثل ملخ از پله ها جست زد پایین و دوید طرف خیابان.
شب تاریکی بود. یک ماه نصفه تو آسمان بالای خانه های آن طرف خیابان بود و باد برگ های خشک را تو باغچه ی جلو خانه تو هم می پیچاند.
پشتم لرزید و با خودم فکر کردم نباید آن تی شرت آستین کوتاه را می پوشیدم. خوب بود یک کت تنم می کردم.
اما وقتی دنبال پیتر از روشنایی خانه دور شدم و افتادم تو تاریکی خیابان، فهمیدم چندشم از باد و سرما نیست.
من ترسو نیستم، اما یکمرتبه یک حسی بهم دست داد...
... یک حس خیلی بد نسبت به آن هالووین.

نظرات کاربران درباره کتاب ماسک‌های شیطانی

عاااالیییی
در 2 سال پیش توسط علی حاتمی
هیجاننننننن دیوانه کننده من از بسکه ازش خوشم اومد یه دونه هم برای دوستم خریدم الان دوستم هم کتابخون شده
در 2 سال پیش توسط Matin Mirjani
عالی خیلی باحاله
در 2 سال پیش توسط rez...985
عالی ********
در 2 سال پیش توسط m99...adi
محشرهه من خود کتاب خریدم واقعا قشنگه ارزش ۴ تومن داره
در 2 سال پیش توسط hei...man
خیلی عالی بود من بین کتاب های آر ال استاین این رو از همه بیشتر دوست داشتم
در 10 ماه پیش توسط arm...383
اول به قیمت اول کتاب نگاه کن. این کتاب ...
در 3 سال پیش توسط bar...557
جالب بود برام.ی نیمچه کتاب برای رفتن به دوران نوجوونیم به سبک استالین❤️
در 2 ماه پیش توسط عادل مجدی
عالللللللللللللللللللی یعنی هر چی گفتم کم کم گفتم اینقدر داستان جذابی بود که چهار ساعت تمومش کردم
در 7 ماه پیش توسط fat...ora
از کتاب های خوب ار.ال.استاین. توصیه میکنم کل مجموعه را بخونین.
در 2 سال پیش توسط aam...ian