فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب همه‌ی نام‌ها

کتاب همه‌ی نام‌ها

نسخه الکترونیک کتاب همه‌ی نام‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب همه‌ی نام‌ها

رمان «همه‌ی نام‌ها» نوشته ژوزه ساراماگو (۲۰۱۰-۱۹۲۲) برنده نوبل ۱۹۹۸ است. رمان «کوری» مشهورترین اثر ساراماگو است که توانسته به عنوان یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های ایران و جهان، خوانندگان بسیاری را به خود جلب کند. ساراماگو در «همه‌ی نام‌ها»، از تاریکی و ناشناخته بودن دنیای مردگان به شکلی نمادین می‌گوید. کارمند ساده‌ی اداره‌ی ثبت که قهرمان این داستان و همنام با نویسنده‌ی کتاب است، باید برای دستیابی به اطلاعاتی در مورد مردگان با یک ریسمان خود را به نمادی از دنیای زندگان، میز جناب رئیس، ببندد و بعد در تاریکیِ بایگانیِ مرد‌گان گام بگذارد تا در آن قسمت، گم نشود. دیگر موضوع این کتاب، مسئله‌ حادثه و اتفاق است. ساراماگو در این رمان، نقش اتفاق و تصادف را در زندگی انسان‌ها بسیار بالا می‌داند؛ به‌طوری‌که یک تصادف ساده می‌تواند زندگی انسانی را به‌طور کلی دگرگون کند؛ همان‌گونه که با خواندن این رمان خواهید دید چگونه زندگی یک کارمند ساده‌ی اداره‌ی ثبت با رویداد یک اتفاق ساده متحول شده و مسیر زندگی‌اش تغییر می‌یابد. در قسمتی از «همه‌ی نام‌ها» می‌خوانیم: «بالای چهارچوب در، صفحه‌ی فلزی بلند و باریکی از جنس فلز لعاب‌دار بود، قرار داشت. حروفی سیاه که در زمینه‌ای سفید روی این صفحه حک شده‌اند، عبارت «اداره مرکزی ثبت تولدها، ازدواج‌ها و فوت‌ها» را نشان می‌دهند. قسمت‌هایی از لعاب این صفحه ترک برداشته و خراشیده شده است. در ورودی، دری کهنه و قدیمی است و رنگ قهوه‌ای که آخرین بار رویش زده ‌شده، پوسته‌پوسته ‌شده و رویه‌ی بیرون زده چوب آن، پوست پشمالو و بدن انسان را تداعی می‌کند. در امتداد نمای خارجی این ساختمان، پنج پنجره وجود دارد. به‌محض ورود به ساختمان، بوی کاغذ کهنه به مشام می‌رسد. درست است که هرروز تعداد زیادی کاغذهای جدید وارد این اداره می‌شود، کاغذهایی که حاکی از ادامه یافتن دختر و پسرهایی است که هرروز به دنیا می‌آیند؛ اما بوی کهنگی کاغذها همیشه به مشام می‌رسند. زیرا سرنوشت تمام کاغذها از لحظه خروج از کارخانه، به‌طور دائمی کهنه و کهنه‌تر شدن است».

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب همه‌ی نام‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار

ساراماگو یک سال قبل از دریافت جایزه نوبل، یعنی در سال ۱۹۹۷ م. رُمان «همه ی نام ها» را نوشت. او در این رُمان به توضیح فلسفی مرز میان مرگ و زندگی می پردازد؛ مرزی که بسیار نزدیک است و می توان آن را در بایگانی یک اداره ی ثبت محقر و سنتی دید. در قسمت جلو، روزمره و روشن آن، مدارک و مشخصات زنده گان و در قسمت عقب و تاریک آن، مدارک و سوابق مرده گان نگهداری می شود. به نظر می رسد اداره ی ثبت، نمادی اسطوره وار از دنیای انسان هاست که در آن نوعی انضباط و ناشناختگی نزدیک به دنیای کافکا حاکم است. هر روز افراد جدیدی در آن ثبت می شوند و پرونده افرادی در بخش زنده گان به بخش مرده گان منتقل می شود.
در این رمان، ساراماگو از تاریکی و ناشناخته بودن دنیای مرده گان به شکلی نمادین حرف می زند. کارمند ساده ی اداره ی ثبت که قهرمان این داستان و هم نام با نویسنده ی کتاب است، باید برای دستیابی به اطلاعاتی درمورد مرده گان با یک ریسمان خود را به نمادی از دنیای زنده گان (میز جناب رییس) ببندد و بعد در تاریکیِ بایگانیِ مرده گان گام بگذارد تا در آن قسمت، گم نشود.
موضوع بعدی، مساله ی حادثه و اتفاق است. ساراماگو در این رمان، نقش اتفاق و تصادف را در زندگی انسان ها بسیار بالا می داند؛ به طوری که یک تصادف ساده می تواند زندگی انسانی را به طور کلی دگرگون کند؛ همان گونه که با خواندن این رمان خواهید دید چه گونه زندگی یک کارمند ساده ی اداره ی ثبت با رویداد یک اتفاق ساده متحول شده و مسیر زندگی اش تغییر می یابد.
در رمان های ساراماگو نباید از مقوله ی عشق غافل ماند. گرچه عشق ساراماگو در نهایت تبدیل به یک عشق فلسفی می شود؛ اما در تمام رمان های او مقوله ای مشهود است و این رمان هم از آن مستثنی نیست.
ساراماگو معتقد است که «نام»، مانند مرزهای جغرافیایی و تفاوت های نژادی، عامل تقویت کننده ای برای گسترش تبعیض های برتری طلبانه است؛ بنابراین در آثارش به ویژه این کتاب با بی اهمیت نشان دادن «نام» در زندگی روزمره، بر عقیده اش پافشاری می کند.
ساراماگو را باید یک نویسنده ی داستان های فلسفی دانست؛ چرا که جز «بینایی» او که بیش تر وارد سیاست می شود، در نوشته های دیگر او مقوله های فلسفی حرف اول را می زند.
در پایان باید گفت که این رمان ساراماگو نیز مانند دیگر نوشته های او اثری خواندنی و جذاب است و بی شک برای علاقه مندان به رمان های ساراماگو یک اثر به یادماندی خواهد بود.

رضا فاطمی

۱

بالای چهارچوب در، صفحه ی فلزی بلند و باریکی که از جنس فلز لعاب دار بود، قرار داشت. حروف سیاه که در زمینه ای سفید روی این صفحه حک شده اند، عبارت «اداره مرکزی ثبت تولدها، ازدواج ها و فوت ها» را نشان می دهند. قسمت هایی از لعاب این صفحه، ترک برداشته و خراشیده شده است. درِ ورودی، دری کهنه و قدیمی است و رنگ قهوه ای که آخرین بار رویش زده شده، پوسته پوسته شده و رویه ی بیرون زده ی چوب آن، پوست پشمالو و عریان بدن انسان را تداعی می کند. در امتداد نمای خارجی این ساختمان، پنج پنجره وجود دارد.
به محض ورود به ساختمان، بوی کاغذ کهنه به مشام می رسد. درست است که هر روز تعداد زیادی کاغذهای جدید وارد این اداره می شود، کاغذهایی که حاکی از ادامه یافتن تولد دختر و پسرهایی است که هر روز به دنیا می آیند؛ اما بوی کهنگی کاغذها همیشه به مشام می رسد؛ زیرا سرنوشت تمام کاغذها از لحظه ی خروج از کارخانه، به طور دایمی کهنه و کهنه تر شدن است؛ مگر این که روی تکه کاغذهای کهنه و اغلب روی تکه کاغذهای نو، دلیل مرگ، مکان و زمان مربوط به آن نوشته شود. هر کدام از این کاغذها بویی مخصوص به خود دارند که البته همیشه هم برای حس شامه ی انسان، آزاردهنده نیستند. اگر این کاغذها معطر باشند، گاهی بوی خوش آن ها از داخل ساختمان به مشام می رسد. شامه های قوی از میان این بوها، بیش تر عطری را حس می کنند که ترکیبی است از عطر گل سرخ و عطر گل داوودی.
درست پشت درِ اصلی، یک درِ دوجداره وجود دارد که با عبور از آن می توانید وارد یک اتاق بزرگ مستطیل شکل شوید که محل کار کارمندان است. کارمندان، توسط یک پیشخوان دراز که دو دیوار کناری را به هم وصل می کند، از ارباب رجوعان جدا می شوند. یک صفحه ی متحرک در انتهای پیشخوان، به ارباب رجوعان امکان می دهد تا به اتاق وارد و یا از آن خارج شوند. به طور طبیعی چیدمان اتاق به اندازه ی کافی براساس اصول سلسله مراتب چیده شده؛ اما چون مطابق انتظار همگان، از نقطه نظر سلسله مراتب، متوازن است، از لحاظ هندسی هم دارای توازن است تا نشان دهد که هیچ تضاد عمده و پایداری میان علم زیبایی شناسی و مقام، وجود ندارد. اولین ردیف میزها که موازی با پیشخوان چیده شده اند، محل نشستن هشت کارمند است که کارشان، با ارباب رجوع ارتباط دارد. پشت سر آن ها ردیفی از چهار میز چیده شده که بازهم به شکلی متقارن در دو طرف محوری چیده شده اند که از ورودی ساختمان آغاز شده و تا قسمت های تاریک داخل ساختمان ادامه دارد. این میزها مخصوص کارمندان ارشد است. پشت سر کارمندان ارشد، دو معاون اداره قرار دارند. در نهایت، پشت میزی که از بقیه جداست، مدیر اداره می نشیند که به طور معمول با عنوان «جناب رییس» مورد خطاب قرار می گیرد.
تقسیم کار میان کارمندان مختلف تابع یک قانون ساده است. برطبق این قانون، افراد متعلق به هر ردیف تا آن جا که می توانند کارها را انجام می دهند، به شکلی که فقط بخش کوچکی از کار به ردیف بالاتر و ارشد محول شود. این بدان معنی است که کارمندان عادی باید بدون توقف از صبح تا شب کار کنند؛ درحالی که کارمندان ارشد فقط گاهی کاری را انجام می دهند، معاون ها به ندرت کاری برای انجام دادن دارند و جناب رییس هم به طور تقریبی هیچ وقت کاری انجام نمی دهد. هیجان و تلاطم همیشگی هشت کارمند ردیف اول که انگار هرگز نمی توانند بنشینند و به طور دایمی با عجله از میزشان به سمت پیشخوان، از پیشخوان به سمت بایگانی کارت ها و از بایگانی کارت ها به سمت آرشیوها می روند و بدون احساس خستگی به طور دایم این مسیر و برعکس آن را طی می کنند و نیز عاملی غیرقابل چشم پوشی برای ارتکاب سوءاستفاده های شرم آور، بی قانونی ها و جعل سندها، موضوع اصلی داستان ما به حساب می آیند.
شاید خوب باشد برای جلوگیری از گم کردن اصل موضوع، ابتدا بررسی کنیم که بایگانی کارت ها و آرشیو اسناد در کجا نگهداری می شوند و از آن ها چه گونه استفاده می شود. آن ها به ضرورت و براساس ساختار و مطابق قانون طبیعت به دو گروه بزرگ تقسیم می شوند: «بایگانی ها و کارت های مرده گان» و «بایگانی ها و کارت های زنده گان». برگه هایی را که متعلق به مرده گان است، می توان در قسمت عقب ساختمان یافت. هر از چند گاهی به دلیل آمار رو به افزایش مرده گان باید دیوار پشتی ساختمان را خراب کرد و دیوار جدیدی به فاصله ی چند یارد دورتر از دیوار قبلی بنا کرد. بی شک جادادن اسناد مربوط به زنده گان هم اگرچه مشکل ساز است؛ اما چون در ذهن چنین تداعی می شود که به طور دایم کسانی در حال به دنیا آمدن هستند، کم تر ناراحت کننده است. تا به امروز مدارک مربوط به زنده گان را به شکلی رضایت بخش به صورت فشرده درون فایل هایی که به شکل افقی در امتداد قفسه ها می چینند تا به این شکل، بایگانی ای را تشکیل دهند و یا از کارت های نازک و یا بسیار نازک استفاده می کنند تا بایگانی کارت ها را به وجود آورند. علیرغم مشکل دیوارهای عقبی ساختمان که پیش از این گفته شد، دوراندیشی طراحان اولیه ی ساختمان اداره ی مرکزی ثبت احوال، بسیار قابل احترام و ارزشمند است؛ زیرا علیرغم آرای جمعی از افراد محافظه کار و مرتجع، طرح نصب پنج قفسه ی بسیار بزرگ را که ارتفاع شان به سقف می رسید را ارایه و از این طرح خود دفاع هم کردند و این قفسه ها را درست در قسمت پشت سر کارمندان قرار دادند. قفسه های مرکزی، کمی عقب تر قرار دارد که یک انتهای آن تقریباً با صندلی بزرگ جناب رییس، مماس می شود. لبه های انتهایی دو گروه از قفسه ها که در امتداد دیوارهای کناری قرار دارند، به تقریب هم تراز با پیشخوان است و دو قفسه ی دیگر به طور تقریبی در وسط قرار دارند. در نظر ناظران این قفسه ها به نوعی تاریخی و فوق بشری به نظر می رسند. قفسه ها تا جایی در اعماق ساختمان ادامه دارند که در نهایت، به دلیل تاریکی، چشم ها قادر به دیدن بخشی از آن ها از راه دور نبوده و در این قسمت ها، چراغ ها فقط زمانی روشن می شوند که با قفسه هایی که در آن قسمت قرار دارند، کاری ضروری داشته باشند. این قفسه ها، حاوی مدارک زنده گان هستند.
مرده گان یا درواقع اسناد مربوط به آن ها، کمی دورتر و به شکلی نامنظم چیده شده اند که احترام آمیز نیست. به همین دلیل، هنگامی که یکی از بستگان مرده گان یا کارمندان دفتر اسناد و یا نمایندگان دادگاه به آن جا مراجعه می کنند و درخواست مدارک یا کپی مدارک سال های قبل را دارند، کار مشکل می شود. دلیل ایجاد و تشدید بی نظمی در این قسمت از بایگانی، این حقیقت است که مدارک مربوط به اشخاصی که در سال های بسیار دور فوت کرده اند، به بخش فعال بایگانی نزدیک تر است و درست بعد از قسمت مربوط به زنده گان قرار دارند. رییس درمورد این قضیه توصیف هوشمندانه ای دارد؛ او می گوید انگار وزن مرده گان دوبرابر است و به ندرت اتفاق می افتد که کسی به یاد آن ها بیفتد. خیلی به ندرت اتفاق می افتد که شخصی عجیب و غریب پیدا شود و در جست وجوی این مدارک کم اهمیت قدیمی باشد. تنها راه حل این مشکل، این است که یک روز ساختمان جدیدی برای مرده گان بسازند و مدارک آن ها را از زنده گان جدا کنند. یک بار یکی از معاون ها پیشنهاد داد که چیدمان بایگانی مرده گان عوض شود، به این صورت کسانی که در سال های گذشته تر فوت کرده اند، مدارک شان دورتر باشد و آن هایی که به تازگی فوت کرده اند، نزدیک تر، تا به این ترتیب دسترسی به آن ها آسان تر باشد. اسناد مربوط به تازه درگذشتگان، همان طور که همه می دانیم عبارتند از: وصیتنامه ها و معرفی وارثان؛ بنابراین زمانی که هنوز بدن آن ها گرم است، در میان اعضای خانواده، اختلاف و بحث ها آغاز می شود و باید این اسناد و مدارک مورد رسیدگی قرار گیرند. جناب رییس با حالتی تمسخرآمیز پیشنهادش را پذیرفت، مشروط بر این که خود معاون مسوولیت این کار را به عهده بگیرد و هر روز انبوهی از اسناد مربوط به کسانی را که در سال های گذشته مرده اند، به انتهای اتاق منتقل و جای ایجاد شده را با اسناد مربوط به تازه درگذشتگان، پر کند. این معاون برای این که ذهنش را از خاطره ی پیشنهاد بدیمن و غیرعملی خودش و هم چنین از احساس حقارتی که داشت، پاک کند، از کارمندان خواست تا بخشی از کارهای شان را به او محول کنند تا کاری برخلاف قانون سلسله مراتب، انجام دهد. به همین دلیل، میزان بی نظمی و غفلت ها افزایش یافت، کم کاری ها اضافه و تردیدها چند برابر شدند تا آن جا که یک ماه بعد از پیشنهاد بیهوده ی معاون، یک محقق در میان پیچ وخم های مسیر دخمه وار بایگانی مرده گان، گم شد. او برای تحقیق درمورد شجره نامه اش به آن جا رفته بود. او بعد از یک هفته به شکل معجزه آسایی پیدا شد درحالی که گرسنه، تشنه و خسته بود و داشت هذیان می گفت. به لطف بلعیدن مقدار زیادی کاغذ کهنه، توانسته بود زنده بماند؛ زیرا به راحتی در دهان آب می شدند بدون این که نیاز به جویدن داشته باشند و در معده ایجاد مشکل کنند. مدیر اداره که از زنده ماندن آن مرد ناامید شده بود و خواست تا پرونده ی محققِ بی احتیاط را روی میزش بگذارند تا مرگ او را ثبت کند، پس از پیدا شدن محقق، به منظور جلوگیری از رسوایی، تصمیم گرفت که این خسارت را نادیده بگیرد و دستوری اکید صادر کرد مبنی بر این که هرکس تصمیم دارد به قسمت بایگانی مرده گان برود حتماً باید از ریسمان راهنما استفاده کند؛ وگرنه حقوقش معلق خواهد شد.
البته فراموش کردن مشکلات زندگی کار ناعادلانه ای بود. از زمان های دور می دانستیم که مرگ چه به دلیل بی کفایتی ذاتی و چه به دلیل دورویی و تزویر حاصل از تجربه، قربانیان خود را براساس طول عمر انتخاب نمی کند. او چنین شیوه ای را برای سپاس از فلاسفه و روحانیون با استفاده از روش های متفاوت، به کار می برد: وحشت مرگ را در ذهن انسان جایگزین می کند و جنبه ای معنوی به آن می دهد.
اما اگر بخواهیم قضیه را به شکلی قابل لمس تر بررسی کنیم، نمی توان مرگ را متهم کرد که تعدادی افراد پیر را که هیچ شایستگی خاصی هم ندارند، روی زمین فراموش و رها کرده و بدون هیچ دلیل خاصی به آن ها اجازه می دهد که همین طور پیرتر شوند. همه ی ما می دانیم که عمر افراد هرچه قدر هم طولانی باشد، در انتها چیزی جز مرگ در انتظار آن ها نیست. روزی وجود ندارد که در آن، کارمندان اداره، اسناد و مدارکی را از قفسه های مربوط به زنده گان جدا و به قفسه ی افراد مرده، منتقل نکنند. حتا یک روز هم نیست که کارمندان، اسناد باقی مانده ی زنده گان را به سمت انتهای قفسه هُل ندهند که البته گاهی آن ها هم به خاطر قضا و قدری مبهم و طعنه آمیز فقط تا روز بعد در آن جا می مانند. براساس چیزی که ما آن را نظم طبیعی امور می دانیم، رسیدن پرونده ها به قسمت انتهایی قفسه به معنای این است که سرنوشت به قسمت خسته کننده اش رسیده و دیگر فاصله ی زیادی تا مرگ وجود ندارد. رسیدن به انتهای قفسه؛ یعنی شروع یک توقف؛ اگرچه، پرونده هایی هم هستند که سال های سال در مرز انتهایی ورود به سقوط باقی می مانند و وارد سرگیجه ی نهایی نمی شوند و بسیار بیش تر از آن چه عرف منطقی سن یک انسان است، آن جا می مانند. چنین پرونده هایی در ابتدا، کنجکاوی حرفه ای کارمندان را برمی انگیزند؛ اما خیلی زود بی صبری آن ها شروع می شود، انگار لجاجت شرم آور این پرونده های کهنه، باعث کم شدن و بلعیدن عمر این کارمندان است. اگر توجه کنیم که بسیاری از پرونده ها، خیلی پیش از موعد و به طور نابهنگام از قسمت زنده گان منتقل می شوند، درحالی که جلد پرونده های مربوط به آن آدم های لجوج و کله شق، زرد و زردتر می شود تا به تیرگی می گراید و تبدیل به لکه هایی زشت می شوند که باعث آزار چشم های کارمندان می شوند، آن گاه می توانیم بگوییم که این کارمندان خرافاتی، خیلی هم بی ربط نمی گویند. در این هنگام است که جناب رییس به یکی از کارمندان می گوید: «آقای ژوزه، خواهش می کنم برای من جلد این پرونده ها را عوض کنید.»

۲

آقای ژوزه غیر از اسم کوچکش، نام های خانوادگی دیگری نیز دارد. نام های خانوادگی بسیار عادی که به هیچ وجه هم عجیب و غریب نیستند. یکی از این نام ها از طرف پدر و دیگری از طرف مادر اوست. نام هایی که به شکل قانونی به او رسیده اند. این مطلب را می توان با مراجعه به بخش ثبت تولدهای ثبت احوال مشاهده کرد؛ البته به شرطی که این تحقیق و مشاهده با علاقه های ما سازگار باشد. البته، به دلیلی نامعلوم و با درنظرگرفتن این که این قضیه، پاسخی ساده برای مهم کردن شخص باشد، هنگامی که مردم اسم ژوزه را از او می پرسند و یا هنگامی که شرایط ایجاب می کند که او خودش را معرفی کند، بیان کردن اسم کامل، هیچ دردی را دوا نمی کند؛ زیرا به طور معمول کسانی که با او حرف می زنند، فقط اسم کوچک او را بر زبان می آورند که البته ممکن است، بسته به میزان رسمی بودن و موءدب بودن شان آن را با لحنی موءدبانه و یا عامیانه بیان کنند. اجازه دهید این را روشن کنیم که واژه ی «آقا» آن قدرها هم که به نظر می رسد در جایی مانند اداره ی ثبت، واژه ی بااهمیت و باارزشی نیست؛ زیرا همه، یک دیگر را با همین واژه مورد خطاب قرار می دهند؛ از رییس گرفته تا کارمندان جدید. این واژه باتوجه به این که در چه رابطه و نسبتی استفاده می شود؛ معناهای مختلفی دارد و می تواند معناهای مختلفی در این کلمه تلفیق شده باشد. موافقت، رنجش، طعنه، اهانت، تواضع، تملق. چیزی که در نگاه اول فقط یک معنی را القاء می کند؛ اما می تواند ترکیبی از معنی ها و منظورهای مختلف باشد. وقتی این کلمه به همراه کلمه ی دوسیلابی ژوزه هم بیاید، باز هم کم و بیش همین اتفاق می افتد. البته این را هم باید در نظر داشت که بعضی احساسات از انواع احساساتی که در بالا گفتیم و احساسات ساده و مشخصی بودند، پیچیده تر هستند. به طور مثال، وقتی جناب رییس دستور می داد که: «آقای ژوزه، خواهش می کنم برای من جلد این پرونده ها را عوض کنید»، یک گوش حساس در صدای او می توانست لحنی پیدا کند که با کلماتی که ادا می شد، در تناقض بودند. لحنی حاکی از بی تفاوتی متکبرانه و مستبدانه. این لحن مربوط به قدرتی است که نه تنها مخاطب خود را به تمامی نادیده گرفته و حتا به او نگاه نمی کند؛ بلکه حتا حاضر نیست آن قدر خودش را کوچک کند که منتظر بماند و شاهد انجام دستورش باشد.
آقای ژوزه برای رسیدن به قسمت بالای قفسه ها که نزدیک سقف بود، باید از یک نردبان بسیار بلند استفاده می کرد. متاسفانه او از نوعی عدم توانایی در حفظ تعادل به دلیل ترس از ارتفاع رنج می برد و از ترس این که از بالای نردبان به پایین سقوط نکند، مجبور است خودش را با یک کمربند محکم به میله های نردبان ببندد؛ اما در آن پایین، هیچ کدام از همکاران هم پایه و یا بالادست او هرگز اتفاق نمی افتاد که به بالا نگاه کنند و ببینند آیا اوضاع آقای ژوزه خوب است یا نه؟

نظرات کاربران درباره کتاب همه‌ی نام‌ها

خیلی خوب بود.
در 4 ماه پیش توسط
متأسفانه نظرمو جلب نکرد، ترجمه عالیه
در 4 ماه پیش توسط
کتابهای ساراماگو فوق العادن این کتاب داستان یک مردی است در اداره ثبت احوال که به نامى بر میخورد بدنبال آن جربان اصلی داستان رقم میخورد ترجمه هم بسیار عالی است
در 10 ماه پیش توسط
عالیه این کتاب ترجمشم خوبه
در 1 سال پیش توسط
قشنگه اولاش خیلی خوب نیس اما اخراش کتابو نمیشه زمین گذاشت
در 2 سال پیش توسط