فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کاج‌ها وارونه‌اند!

کتاب کاج‌ها وارونه‌اند!

نسخه الکترونیک کتاب کاج‌ها وارونه‌اند! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کاج‌ها وارونه‌اند!

هیچ نویسنده‌ای به اندازۀ ژانرنویس با شهرزاد همذات‌پنداری نمی‌کند. ژانرنویس مخاطب را بر سریر پادشاهی می‌نشاند و هدفی جز تسخیر تمام قلب و ذهن او ندارد؛همچون شهرزاد، که اگر هر شب نمی‌توانست پادشاه را پای نقل خود نگه دارد هستی خود را از دست می‌داد. هدف امجموعه رمان ژانر نشر هیلا نوشتن و انتشار رمان‌هایی متناسب با فرهنگ ایرانی و احترام به احساس، شعور و سلیقۀ فرهیختۀ نسل جدید مخاطبان است. سامان نورایی در رمان تریلر روان‌شناسانه کاج‌ها وارونه‌اند شما را به انگلستان درگیر جنگ جهانی دوم می‌برد. قتلی صورت گرفته و جوانی ایرانی که در پی ماموریتی فرهنگی است، درگیر ماجرا می‌شود. نویسنده به خوبی توانسته است از امکانات ژانر گوتیک نیز در رمان خود استفاه کند و سایه گناه‌آلود گذشته قهرمان را تا امروز رمان بیفکند.

ادامه...

بخشی از کتاب کاج‌ها وارونه‌اند!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به مادر، پدر و دایی عزیزم.

درباره مجموعه رمان ژانر

هیچ نویسنده ای به اندازه ژانرنویس با شهرزاد همذات پنداری نمی کند. ژانرنویس مخاطب را بر سریر پادشاهی می نشاند و هدفی جز تسخیر تمام قلب و ذهن او ندارد. همچون شهرزاد، که اگر هر شب نمی توانست پادشاه را پای نقل خود نگه دارد هستی خود را از دست می داد، ژانرنویس نیز نمی تواند موفقیتش را به آینده و آیندگان موکول کند؛ نه به آینده و نه به منتقدان و روزنامه نگاران و نه به جوایز. هرچند که از توجه و اقبال همه این ها خشنود می شود، زیرا در به دست آوردن مخاطبانِ بیشتر یاری اش می رسانند. بنابراین ژانرنویس اگر در تسخیر عقل و احساس خواننده ناتوان باشد، در لحظه از هستی ساقط می شود. از این روست که باید به کمال بر ظرایف و شگردهای داستان گویی مسلط باشد و هم از این روست که می توان ادعا کرد ژانرنویسی عالی ترین و تکنیکی ترین شکل داستان گویی است. این واقعیت چنان روشن است که بر پایه آن نویسندگان بزرگ و صاحب سبک معاصر را به دو دسته می توان تقسیم کرد: یا استادان ژانرنویس, همچون استیون کینگ، جورج آر. آر. مارتین و دنیس لیهان، یا آن دسته از نویسندگان ادبی نویس که با وقوف کامل بر قواعد ژانر سعی در گذشتن از آن ها دارند، همچون میلان کوندرا، بارگاس یوسا و فیلیپ راث.
در ایران اما نویسندگان از دیرباز در ژانر رمانس (عاشقانه) می نوشته و بازار و مخاطبان مخصوص به خود را هم داشته اند. اما رمان نویسان فارسی، چه به لحاظ کمی و چه به لحاظ کیفی، در ژانرهایی مانند جنایی، تریلر (مهیج)، وحشت، علمی ـ تخیلی و فانتزی چندان فعال نبوده اند و چون آثار درخوری در این ژانرها نوشته یا منتشر نشده است، هنوز مشخص نیست که در صورت انتشار آثاری از این دست آن ها با اقبال مخاطب روبه رو خواهند شد یا نه.
«مجموعه رمان ژانر» قصد دارد در این وادی گام بگذارد. هدف اصلی این مجموعه نوشتن و انتشار رمان هایی متناسب با فرهنگ ایرانی (هرچند در برخی از وجوه تمایز چندانی میان ما و مخاطب جهانی وجود ندارد) و احترام به احساس، شعور و سلیقه فرهیخته نسل جدید مخاطبان است.
معمولاً تولیدکنندگان (ناشران و نویسندگان) و مخاطبان هستند که برای آسان تر شدن انتخابْ ژانرها را طبقه بندی و نامگذاری می کنند. ضلع سوم مثلثِ توجه به ژانر ــ یعنی منتقدان ــ همواره بعد از آن که ژانری به اوج خود می رسد وارد میدان می شوند، یعنی زمانی که ژانری با اقبال تمام مخاطب روبه رو می شود. بنابراین آن قدر که منتقدان و نظریه پردازان دغدغه تعیین حدود و ثغور وجوه ژانرها را دارند نویسندگان و خوانندگان ندارند. به همین سبب است که نمی توان دو نظریه پرداز بزرگ حوزه ژانر را پیدا کرد که درباره حدود ژانر یا اصولاً ژانرها نظر یکسانی داشته باشند. مثلاً برخی تریلر و فانتزی را بیشتر حال و هوا(mood) می دانند تا ژانر. برخی تریلر را زیرژانرِ جنایی می دانند و برخی، برعکس، جنایی را زیرژانرِ تریلر. و چندین و چند اختلاف نظر دیگر. با این همه، برخی از اصول ژانری کمابیش در میان تمام نظریه پردازان مشترک است. مثلاً اگر موضوع رمانی قتل باشد، ژانر آن جنایی است یا اگر رمان در آینده بگذرد و به پیشرفت های علمی توجه داشته باشد، علمی ـ تخیلی است.
با توجه به این نکات سعی بر آن است که در «مجموعه رمان ژانر» (البته با توجه کامل به تجربه نامگذاری پیشینیان) قرار و مدارهای خودمان را با خوانندگان بگذاریم.

کاج ها وارونه اند

در اکثر موارد، دو ژانر جنایی و تریلر با خبر یا نمایش یک قتل آغاز می شوند. درباره هر قتل معمولاً سه سوال اساسی پیش می آید:
«قاتل کیست؟»
«چگونه مرتکب قتل شده است؟»
«و چرا؟»
بدیهی است که در رمانی که قتلی در آن صورت می گیرد به هر سه پرسش باید پاسخ داده شود، اما تمرکز هر رمان در هر ژانر بر پاسخ دادن به یکی از این پرسش های سه گانه است. مثلاً اگر تمرکز بر پرسشِ «قاتل کیست؟» باشد، ژانر جنایی با ژانر معمایی تلفیق می شود و در نتیجه با رمانی در ژانر جنایی ـ معمایی روبه رو می شویم. ماجراهای شرلوک هولمز و هرکول پوآرو از مشهورترین نمونه های این دسته است. اگر تمرکز بر چگونگی قتل باشد، معمولاً یا با ژانر تریلرـ جنایی مواجهیم، مانند رمان زنی که دیگر نبود نوشته بوآلو و نارسژاک، یا با ژانر نوآر، مانند رمان غرامت مضاعف نوشته جیمز ام. کِین. حتی ممکن است در ژانر وحشت سیر کنیم، مانند رمان درخشش نوشته استیون کینگ. و اگر تمرکز بر چراییِ قتل باشد و رمان هم در ژانر باشد، نتیجه تریلری روان شناسانه است، مثل رودخانه میستیک نوشته دنیس لیهان، یا رمانی ادبی (literary) است، مانند جنایت و مکافات داستایفسکی یا بیگانه نوشته آلبرکامو یا حتی بوف کور نوشته صادق هدایت.
همان طور که گفته شد, برخی تریلر را ژانر نمی دانند. برخی نیز آن را مگاژانر می دانند که ژانرهایی مانند جاسوسی، گنگستری، حقوقی، جنگی، سیاسی و... زیرمجموعه آن هستند. به رغم این اختلاف نظرها، آنچه کاملاً مشخص است این نکته اساسی است که در تریلر بیشتر جنبه پلات رمان مد نظر است. در پلات، یک اثر تریلر باید برای ایجاد بیشترین کشش تا جایی که منطق داستان اجازه می دهد از طریق پیچ های ناگهانی داستان، تنش، افزودن به ریتم اتفاق ها، رازگشایی گذشته شخصیت ها و دیالوگ های زهردار و تند و جذاب، داستان را پیش برد.
رمان کاج ها وارونه اند که اولین کار نویسنده جوانش سامان نورایی است، در ژانر تریلر روان شناسانه نگارش شده است. این رمان بیشتر از آن که بر «قاتل کیست؟» تمرکز داشته باشد (گرچه خواننده در پایان خود باید قضاوت کند واقعاً قاتل کیست؟)، هدف خود را بر نمایش «چگونگی» و «چرایی» قتل گذاشته است. چگونگی قتل را نویسنده با استفاده از وجه تریلر ژانر و از طریق پس و پیش کردن زمان وقایع و ایجاد تعلیق از این طریق به خوبی مدیریت کرده است. اما عمده تمرکز او بر چرایی قتل است. این بخش از رمان بر دوش وجه روان شناسانه اثر گذاشته شده است. معمولاً موتور محرک تریلر روان شناسانه آن چیزی است که در ذهن شخصیت اصلی اتفاق می افتد.
این نکته را هم باید یادآور شد که نویسنده رمان کاج ها وارونه اند به خوبی توانسته از امکانات ژانر «گوتیک» نیز استفاده کند و بر جذابیت رمانش بیفزاید. او ماجرا را به زمان گذشته (انگلستان درگیر در جنگ دوم جهانی) برده است و به خوبی توانسته حال و هوای آن زمان را در ذهن مجسم کند. از سوی دیگر، مانند همه آثار گوتیک، بخش اصلی ماجرا در مکانی غریب و تک افتاده رخ می دهد که در این رمان نیز عمارت آقای ویلارد چنین خصوصیتی دارد. و در پایان این که، در ژانر گوتیک همیشه سایه گذشته ای گناه آلود بر سر قهرمانان سنگینی می کند که معمولاً در زمان حال رمان به تمامی رخ می نماید و دامن آنان را می گیرد.

محمدحسن شهسواری
دبیر مجموعه

اهالی دهکده هرگز تا مدت ها بعد خاطره آن بعدازظهر برگ ریزان را فراموش نکردند. روزهای پرشور تابستان در میان قیل وقال خبر فتح نُرماندی یک به یک سپری گشتند و اکنون پاییز سرد و رخوت انگیزی بر جایش نشسته بود. گرچه در هر سو زمزمه های پایان جنگ به گوش می رسید، دهکده چون همیشه به سان جزیره ای دورافتاده در خاموشی خفقان آوری فرو رفته بود. در انتهای جاده اصلی، آن جا که آخرین خانه ها به زمین های زیر کشت می رسیدند، ایستگاه راه آهن ساعت ها انتظارِ رسیدن قطار شماره پنج را می کشید. سرانجام صدایی منقطع و خش خش کنان از بلندگوی روی تیرک چوبی اعلام داشت که ریل تعمیر شده و قطار اکنون به ایستگاه می رسد. جنب وجوشی خفیف در میان معدود مسافران حاضر در ایستگاه به راه افتاد و برخی در سکوت نگاهی معنادار با یکدیگر ردوبدل کردند. آن ها نه فقط از انتظاری طولانی، بلکه از حضور سگی ولگرد نیز به ستوه آمده بودند؛ موجودی استخوانی با زبانی آویزان از دهان که گویی از سر وظیفه یا اجبار نمایشی ساده را به طور مرتب برایشان تکرار کند. سگ هرازگاهی روی سکو می آمد، در میانشان می چرخید، گوشه ای ادرار می کرد و در چشم بر هم زدنی با پرشی سریع پشت بوته های خشکیده ناپدید می شد. برق شرارت در چشمان یکی دو نفر از مسافران که بیش از همه اعمال غریزی سگ را به خود گرفته بودند دیده می شد. گویی دست پنهانی در کار بود که استیصال آن ها را در برابر جبر شرایط به مسخره می گرفت. برخی نیز که خلق وخویی آتشین داشتند چند قدم به سویش می رفتند تا لگدی نثارش کنند، اما هر بار باد سردی که از جنگل می وزید، زوزه کشان به پایشان می پیچید و پاچه های شلوارشان را چنان تاب می داد که در میانه راه با بدنی قوزکرده منجمد می شدند.
روی یکی از نیمکت های چوبی مردی جوان با قامتی متوسط نشسته بود و در ظاهر اعتنایی به سردی هوا و انتظار طولانی مدت نداشت؛ شاید تنها مسافر آن ایستگاه بود که سگ از او نمی هراسید. گاهی سر حیوان را در میان دست هایش می گرفت، به چشم هایش خیره می شد و بعد چند کلمه گنگ و نامفهوم زیر گوشش می گفت. پالتویی خاکستری بر تن داشت و پاپیونی زیتونی رنگ بر گردن بسته بود که به او ظاهری آراسته اما ناموزون می داد. مامور کشیک با قدم هایی کوتاه از مقابلش رد شد و نیم نگاهی به او انداخت. بیشتر از روی کنجکاوی که اندکی هم با سوءظن مختص به حرفه اش عجین شده بود. کار سختی نبود. بدون هیچ صحبتی می شد فهمید که مسافر از اهالی مشرق زمین است. فقط نه رنگ پوستش به هندی ها می مانست و نه حالت چشم هایش شباهتی به چینی ها داشت. کیف دستی اش را روی چمدانی مسافرتی گذاشته بود و زیر لب با خود چیزهایی می گفت و به یکباره ریز می خندید. مامور کشیک به انتهای سکو رسید و چرخید. نگاهش این بار پایین تر آمد. مرد تابلویی بزرگ و شلخته کاغذپیچ شده را با دست روی پاهایش نگه داشته بود و هرازگاهی نیز پیشانی اش را به چارچوب آن تکیه می داد.
خودروی سیاه رنگی بر تپه بلند مشرف به ایستگاه غرش کنان مسیر مارپیچ را می پیمود و کوچک و کوچک تر می شد و هنگامی که عقربه های ساعت بزرگ ایستگاه راه آهن روی پنج و ده دقیقه ایستاد، درست بالای تپه متوقف شده بود. دو افسر پلیس بدون هیچ عجله ای زنی نحیف را از صندلی پشتی پیاده کرده بودند که پیراهنی بلند و ساده بر تن داشت و دست هایش دستبند خورده بود. آن نگاه مات و موهایی که به طرزی آشفته روی صورت و شانه هایش ریخته بود سبب می شد که تنها گزارشگر حاضر در صحنه تا آن جا که می تواند با دوربین عکاسی اش عکس بگیرد.
دو مامور پلیس همراه زن به طرف ورودی ساختمان حرکت کردند. در گوشه دیگر، جمعیت کوچکی از اهالی چشم به مجرم دوخته بودند. نگهبان سرسری و از روی تشریفات برگه ورود را بررسی کرد و سپس با مشت چندین بار بر در آهنی و سرد ساختمان کوفت. چند ثانیه بعد در روی لولای خشکش چرخید و با صدای جیغ مانندی کنار رفت. این آخرین صحنه نمایش بود. بسیار کوتاه تر از حد انتظار آن دسته از اهالی که رنج بالا آمدن از تپه را بر خود هموار کرده بودند. با پراکنده شدن جمعیت، راننده دست هایش را در جیب کتش فروبرد و به هیولای سیاه رنگش تکیه داد. از آن بالا مکعب آجری ایستگاه راه آهن چون خانه ای اسباب بازی به نظر می رسید. دو انگشتش را به سوی لب آورد و پکی عمیق به سیگار دست پیچش زد. به آسمان چشم دوخت و دود را از میان دندان های زردرنگش بیرون داد. صدای خفه سوت قطار رشته افکارش را پاره کرد. سوار ماشینش شد. حالا او زیر لب آوازی زمزمه می کرد و به نرمی به سوی پایین تپه می راند.

کارلایل(۱) را دوست داشت، همچون مهمانی که با میزبانش راحت است! تقریباً از همان روز اول که به این شهر پا گذاشت این نکته را دریافت که اقامتی راحت تر از لندن دارد. آن بیرون خلوت بود. نور گرمی که از چراغ های کافه سرریز می شد مستطیلی امیدبخش بر پیاده روی خاکستری باقی می گذاشت. روی میزی چوبی خم شد و ته مانده لیوانش را سر کشید. کاج کریسمس در گوشه ای از کافه به دقت آراسته شده بود و از پشت شیشه برای رهگذران خودنمایی می کرد. مردی گوژپشت آهسته و تلوتلوخوران بیرون رفت و در را نیمه باز گذاشت. هوای سرد و موذی زمستانی به داخل خزید و چند مشتری را نیشتر زد. یکی از آن ها از پشت میزش زیر لب گفت: «قوزی بدترکیب!» و برای بستن در خیز برداشت. اما ارباب یکه تاز کافه، ویلیام باتلر، در حالی که سبیل باریکش را می جوید، با قدم هایی بلند سر رسید و به سرعت مشتریانش را نجات داد. سپس دست هایش را با پیشبند نه چندان سفیدی پاک کرد و به چابکیِ یک موش خرما بازگشت.
به صندلی تکیه داد و با نگاهش گوژپشت را دنبال می کرد که گهگاه سکندری می خورد و در همان حال رفته رفته در مهی که دهان گشوده بود کوچک و کوچک تر می شد. به تصویر نیمه تاریک خود بر شیشه مرطوب و بخارگرفته خیره شد. به آن صورت استخوانی و پیشانی بلندش که به موهایی تیره و موجدار می رسید. همچون آدمی نسیان گرفته که پس از سالیان دراز به ناگهان در آینه خود را بازشناسد زیر لب نامش را تکرار کرد... رهام! حرف «ه »، مانند ها کردن در دستان در سرمای زمستان، گرم از دهانش خارج شد. نگاهش پایین آمد. چشمان قهوه ای رنگش روی شیشه همچون دو حفره سیاه و خالی می نمود. به نظرش معمولی بود، اما خیلی زود در سال های شروع جوانی از نگاه کشدار بعضی دختران و زنان دریافت که به اندازه کفایت جذابیت مردانه دارد.
پشت سرش مردی شنگول آواز می خواند. شاگرد ویلیام باتلر که پسرکی تازه بالغ بود از پشت بار ظاهر شد و دستگاه گرامافون را به کار انداخت. صفحه سیاه رنگ زیر سوزن دستگاه چرخید و خش خش کنان به صدا افتاد. صدای پنبه گون زنی همراه با نت های پراکنده پیانو به هوا برخاست تا پرده گوش های سرخ و داغ میگساران را به نرمی نوازش کند. آواز کوک نشده مرد جایی در همان ابتدای موسیقی گم شد. آن سوی شیشه, چراغ های خیابان سوسو می زدند و عابران همچون اشباحی خاموش و سرگردان پیچیده در تنپوش هایشان از کنار پنجره می گذشتند. کافه در آغوش پیکره نیمه جان شهری آرام گرفته بود که انگار پشت به تمام دنیا ایستاده بود.
در همین حال دستی بر شانه اش نشست. سرش را بالا گرفت. ارباب یکه تاز بالای سرش ایستاده بود. این نام را خود او شبی از سر شوخی به ویلیام داده بود: «چیز دیگری میل دارید آقا؟»
نگاهش بر آن سبیل نرم و طلایی رنگ که با دقتی شگرف آراسته نگاه داشته شده بود باقی ماند. البته می توانست تا دیروقت بنشیند و چیزی سفارش ندهد. جناب ویلیام هوای مشتریانش را داشت. می دانست که فقط به دلیل خوش خدمتی است که گاه از مشتریان ساکت این نوع سوال ها را می کند. سری تکان داد و لبخندی زد. ویلیام باتلر به نشانه احترام اندکی خم شد و رفت پشت بار. مرد تنومندی که در صندلی مقابل بار جا خوش کرده بود آروغی زد و از ته گلو گفت: «حرامزاده!» بعد با صورت روی میز افتاد و بلافاصله خوابش برد.
ویلیام حوله خیس را آویزان کرد و این بار رو به سوی مردی کرد که سبیل قیطانی و موهایی آراسته و ژل زده داشت. آن شخص به مردی که روی میز خوابیده بود اشاره کرد و گفت: «تا خرخره خورده است! حاضرم صد تا با تو شرط ببندم که اسمش هم یادش نیست.» بعد نیم نگاهی به ساعت جیبی گرانقیمتش کرد و ادامه داد: «گاهی برای افسرها غذا می برد. راننده کارخانه مِلسون و شرکاست.»
خطی کوتاه و عمودی میان دو ابروی ویلیام ظاهر شد. خم شد و نزدیک گوش مرد گفت: «به هر حال در این اوضاع کار کردن برای آن ها بهتر از بی کاری است. این طور نیست چارلی؟»
ناخودآگاه گوش هایش تیز شد. از آن جا که تا بار فاصله چندانی نداشت می توانست بیشتر کلماتشان را تشخیص دهد. چارلی به نشانه تایید سرش را تکان داد و دوباره نگاهش را به ساعت دوخت. سپس با حرکتی کوتاه از روی صندلی جستی زد و گفت: «بله. فعلاً که بازی در مشت آن هاست. منِ بیچاره را بگو که دستم به هیچ کجا بند نیست... ساکنان آسمان می دانند که اوضاع من از همه مردم این شهر خیت تر است.» سپس کلاه سیلندری اش را بر سر گذاشت و لبه آن را نیز کمی پایین کشید.
چه کسی این حرف مرد را جدی می گرفت؟ تمام آن ها که چارلی را می شناختند می دانستند که این تاجر زیرک روی خروارها پول هم که باشد باز از بدِ زندگی می نالد. گرچه این فقط یک روی ماجرا بود. در ایام سرخوشی, او گوی سبقت را در بذل و بخشش از هر اشراف و اعیان دیگری می ربود.
با رفتن چارلی درِ چوبی کافه دوباره نیمه باز ماند. همان جوانکی که گرامافون را روشن کرده بود خود را سریع رساند و آن را محکم تر از حد معمول بست. دو سه نفری برگشتند و نگاهی کوتاه به او انداختند. ویلیام از پشت بار چشم غره ای به جوانک رفت، اما بعد سرگرم صحبت با مشتری ای شد که خودش را به پیشخان رسانده بود تا چیزی بپرسد یا نوشیدنی دیگری سفارش دهد. با دقتی که شاگرد در کارش به خرج می داد تصور این که در آینده جای ویلیام را پر کند چندان دور از ذهن نبود.
جوانک او را به سال های گذشته می کشاند. به روزگاری که در کلاس آقا لطفعلی چهره ساز درس زبان می گرفت و ترجمه. معنای واژه ها را کشف می کرد. کلماتی که سنگ به سنگ و آجربه آجر روی هم سوار می شدند تا اقلیم دیگری در پیش چشمانش جان گیرد. باهوش بود و جاه طلب؛ دو ویژگی ای که همچون دو سردوشیِ افتخار روی شانه هایش بود. در طول سال های تحصیل دانشجوی ممتازِ استاد شد. سپس از طرف دولت برای دوره ای کوتاه بورس تحصیلی بریتانیا را گرفت و بعد هم برای پژوهش و ترجمه در شاخه هنرهای اصیل دوباره راهی همین کشور شد. چهره ساز بیش از همه به او سخت می گرفت. ترجمه دقت بالایی می طلبید و در این میان علاقه شرط اول بود. با ادبیات و نقاشی بیش از همه احساس نزدیکی می کرد و به کتابخانه استادش که پر از چنین کتاب هایی بود سخت عشق می ورزید. گاه که اوضاع بیرون کارد به استخوان استاد چهره ساز می رساند صورتش مثل لبو سرخ می شد. دست ها را در پشت گره می کرد، طول اتاق را گز می کرد و لام تا کام چیزی نمی گفت. روبه روی پنجره می ایستاد و در سکوت به نقطه ای نامعلوم خیره می شد, تا آن جا که صدای افتادن گیلاس های رسیده و آبدار را از شاخه درختانی که در حیاط خانه اش کاشته بود می شد شنید.
ویلیام بلیک(۲) را نیز در همان روزهای تبدار شناخت. قحطی بیداد می کرد و فقر با دستان خشکیده و چرکش از سر و کول مردم بالا می رفت. بعضی ها که دستشان به دهانشان می رسید و کارشان جایی گیر نبود، از وحشت تیفوس و وبا از شهر به ییلاق های شمالی می رفتند؛ اما او به شعر چنگ می انداخت تا اوضاع زندگی را فراموش کند. چهره ساز کلافه بود. چمدان کوچکی را از بالای کمد کهنه اش پایین کشید. روبه رویش نشسته بود و شربت بهارنارنجش را فرومی داد که با هر جرعه داغی تابستان را بیشتر از تنش می زدود. کتابی با جلد چرمی را که نام ویلیام بلیک با حروف درشت بر آن طلاکوب شده بود روی میز گذاشت: «صد بار گفتم، برای هزار بار دیگر هم می گویم... این جاده مال رو پر از گردنه است.» با پارچه ای سفید و حاشیه دوزی شده عرق پیشانی اش را پاک کرد و ادامه داد: «سر هر گردنه اش هم که شکر خدا یک مشت مدعی سبیل چرب کن با تاراجِ خاک نطفه پس می اندازند.» بعد دستمال را در جیب کتش گذاشت: «آن هم که شد نتیجه مشروطه اش... دیروز در جمعی خصوصی نهیب زدم... گفتم آقایان... فرهیختگان، جنتلمنان! آخر حواستان کجاست؟ سرتان مثل کبک در برف نباشد. یک فروغی داریم و هزاران پاپتی حزب باد که حرف حسابی نمی زنند مگر زنده باد و مرده باد.»

نظرات کاربران درباره کتاب کاج‌ها وارونه‌اند!

داستانی گیرا و پیچیده، جالب اینجا بود که داستان را از جهات مختلف تعریف میکرد، من خیلی دوسش داشتم ولی بد نبود بعضی از موضوعات بیشتر باز میکرد بعضی مواردی را که در داستان مطرح شده بود همون جا رها کرده بود بهتر میشد اگر کاملشون میکرد یا اصلا نمی گفت. اما در مجموع داستان قشنگ بود و من از خوندنش لذت بردم.
در 1 سال پیش توسط Z S M
کتاب متنی پیچیده دارد و باید دو بار خوانده شود.
در 1 سال پیش توسط tou...siz
jaleb bood dastanesh
در 1 سال پیش توسط msg...gho