فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرداد دیوانه

کتاب مرداد دیوانه

نسخه الکترونیک کتاب مرداد دیوانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرداد دیوانه

به آکادمی که حتی نمی‌توانستم نزدیک بشوم. با آن اسم بزرگ امیرعلی روی سردرش. سه چهار شب اول در هتل می‌خوابیدم تا بالاخره یکی از بچه‌ها را فرستادم ولنجک برایم آپارتمانی نقلی بخرد. این همان قلاب روحم بود. چون تصادف در ولنجک اتفاق افتاده بود، قدم اول برای پیدا کردن قاتل گشتن در همین محله بود. می‌دانستم مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه است، اما برای کسی که می‌خواهد دنبال بهانه‌ای برای ادامۀ نفس کشیدن‌هایش باشد کم چیزی نبود. حداقل نگذاشت مثل آن روز پیچ شمیران روح و جسمم را بگذارم در سینی و به مردم تقدیم کنم تا لگدمالش کنند. باید خودم را نگه می‌داشتم برای روز انتقام. هیولا آرام اما آماده توی دلم نشسته بود. می‌دانست دیگر قرار نیست زنجیرش کنم و به وقتش می‌گذارم بیرون بیاید و دندان‌هایش را و پنجه‌های درشت و خطرناکش را فروکند در بافت نرم انسانی.
در آپارتمان ولنجک مستقر شده بودم، اما چه استقراری. تقریباً هیچ کاری برایش نکرده بودم. نه پرده، نه مبل درست‌وحسابی، نه وسایل. فقط یک خوشخواب روی زمین بود و یک یخچال و قهوه‌ساز و یک سری خرت‌وپرت دیگر. بیشتر وقتم را بین محل تصادف و کلانتری می‌گذراندم. بیژن هنوز توی کما بود و چون در محافل ورزشی آدم معروفی بود، تصادف آن شبِ ولنجک توی رسانه‌ها اندکی سر و صدا کرده بود. البته بعدِ چهار ماه دیگر کسی چیزی در موردش نمی‌گفت، اما در کلانتری و محل تصادف شناخته‌شده بودم. درِ تک‌تک خانه‌ها را زده بودم و از همه پرسیده بودم. در آن شب خیلی‌ها به دلیل شلوغی عید در آن ساعات یا خانه نبودند یا مهمان داشتند یا پای تلویزیون و ماهواره بودند. به هر حال صدا را شنیده بودند، اما کسی چیزی ندیده بود. آدم تعجب می‌کند چقدر از آپارتمان‌های این شهر خالی است و کسی تویش زندگی نمی‌کند!

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مرداد دیوانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره مجموعه رمان ژانر

هیچ نویسنده ای به اندازه ژانرنویس با شهرزاد همذات پنداری نمی کند. ژانرنویس مخاطب را بر سریر پادشاهی می نشاند و هدفی جز تسخیر تمام قلب و ذهن او ندارد. همچون شهرزاد، که اگر هر شب نمی توانست پادشاه را پای نقل خود نگه دارد هستی خود را از دست می داد، ژانرنویس نیز نمی تواند موفقیتش را به آینده و آیندگان موکول کند؛ نه به آینده و نه به منتقدان و روزنامه نگاران و نه به جوایز. هرچند که از توجه و اقبال همه این ها خشنود می شود، زیرا در به دست آوردن مخاطبانِ بیشتر یاری اش می رسانند. بنابراین ژانرنویس اگر در تسخیر عقل و احساس خواننده ناتوان باشد، در لحظه از هستی ساقط می شود. از این روست که باید به کمال بر ظرایف و شگردهای داستان گویی مسلط باشد و هم از این روست که می توان ادعا کرد ژانرنویسی عالی ترین و تکنیکی ترین شکل داستان گویی است. این واقعیت چنان روشن است که بر پایه آن نویسندگان بزرگ و صاحب سبک معاصر را به دو دسته می توان تقسیم کرد: یا استادان ژانرنویس, همچون استیون کینگ، جورج آر. آر. مارتین و دنیس لیهان، یا آن دسته از نویسندگان ادبی نویس که با وقوف کامل بر قواعد ژانر سعی در گذشتن از آن ها دارند، همچون میلان کوندرا، بارگاس یوسا و فیلیپ راث.
در ایران اما نویسندگان از دیرباز در ژانر رمانس (عاشقانه) می نوشته و بازار و مخاطبان مخصوص به خود را هم داشته اند. اما رمان نویسان فارسی، چه به لحاظ کمی و چه به لحاظ کیفی، در ژانرهایی مانند جنایی، تریلر (مهیج)، وحشت، علمی ـ تخیلی و فانتزی چندان فعال نبوده اند و چون آثار درخوری در این ژانرها نوشته یا منتشر نشده است، هنوز مشخص نیست که در صورت انتشار آثاری از این دست آن ها با اقبال مخاطب روبه رو خواهند شد یا نه.
«مجموعه رمان ژانر» قصد دارد در این وادی گام بگذارد. هدف اصلی این مجموعه نوشتن و انتشار رمان هایی متناسب با فرهنگ ایرانی (هرچند در برخی از وجوه تمایز چندانی میان ما و مخاطب جهانی وجود ندارد) و احترام به احساس، شعور و سلیقه فرهیخته نسل جدید مخاطبان است.
معمولاً تولیدکنندگان (ناشران و نویسندگان) و مخاطبان هستند که برای آسان تر شدن انتخابْ ژانرها را طبقه بندی و نامگذاری می کنند. ضلع سوم مثلثِ توجه به ژانر ــ یعنی منتقدان ــ همواره بعد از آن که ژانری به اوج خود می رسد وارد میدان می شوند، یعنی زمانی که ژانری با اقبال تمام مخاطب روبه رو می شود. بنابراین آن قدر که منتقدان و نظریه پردازان دغدغه تعیین حدود و ثغور وجوه ژانرها را دارند نویسندگان و خوانندگان ندارند. به همین سبب است که نمی توان دو نظریه پرداز بزرگ حوزه ژانر را پیدا کرد که درباره حدود ژانر یا اصولاً ژانرها نظر یکسانی داشته باشند. مثلاً برخی تریلر و فانتزی را بیشتر حال و هوا (mood) می دانند تا ژانر. برخی تریلر را زیرژانرِ جنایی می دانند و برخی، برعکس، جنایی را زیرژانرِ تریلر. و چندین و چند اختلاف نظر دیگر. با این همه، برخی از اصول ژانری کمابیش در میان تمام نظریه پردازان مشترک است. مثلاً اگر موضوع رمانی قتل باشد، ژانر آن جنایی است یا اگر رمان در آینده بگذرد و به پیشرفت های علمی توجه داشته باشد، علمی ـ تخیلی است.
با توجه به این نکات سعی بر آن است که در «مجموعه رمان ژانر» (البته با توجه کامل به تجربه نامگذاری پیشینیان) قرار و مدارهای خودمان را با خوانندگان بگذاریم.

مرداد دیوانه

همان طور که گفته شد برخی تریلر را ژانر نمی دانند. برخی نیز آن را مگاژانر می دانند که ژانرهایی مانند جاسوسی، گنگستری، حقوقی، جنگی و سیاسی و... زیرمجموعه آن هستند. به رغم این اختلاف نظرها، آنچه کاملاً مشخص است این نکته اساسی است که تریلر بیشتر جنبه پلات رمان را مد نظر دارد. در پلات یک اثر تریلر باید برای ایجاد بیشترین کشش تا جایی که منطق داستان اجازه می دهد از طریق پیچ های ناگهانی داستان، تنش، افزودن به ریتم اتفاق ها، رازگشایی گذشته شخصیت ها، دیالوگ های زهردار و تند و جذاب، داستان را پیش برد. برای همین است که در یک تریلر جنایی مثلاً علاوه بر جذابیت ژانر معمایی (قاتل کیست؟)، بر تعلیق نیز به شدت تاکید می شود. تعلیق در یک تریلر جنایی، جلوگیری از قتلی دیگر است. معمولاً نیمه اول داستان مبتنی بر معماست و نیمه دوم استوار بر تعلیق. تاکید بر زوایای پنهان شهر، زن شهرآشوب (femme fatale)، شخصیت های تنها و زخم خورده از گذشته، از دیگر خصایص این ژانر است.
نویسنده رمان مرداد دیوانه سعی کرده است تمام قواعد و ظرایف ژانر تریلر جنایی را با توجه به واقعیات و فرهنگ امروز ایران مصور کند تا نتیجه رمانی جذاب و پرکشش برای علاقه مندان به این ژانر شود.

محمدحسن شهسواری
دبیر مجموعه

حافظه زشت ترین خصوصیت انسان است. چیزها باید از یاد آدم برود وگرنه جهنم را در همین دنیا به خودمان هدیه داده ایم. اما برای کسی که زندگی اش را بر پایه کینه و انتقام می گذارد، هیچ چیز به شیرینی حافظه نیست. به خصوص برای کسی چون من.
در خیابان دکتر حسابی الهیه بزرگ شدم. با بیژن. در دو خانه باغ چسبیده به هم. از آن هایی که فقط در خاطرات قدیمی های محل مانده. تازه اگر خود این قدیمی ها هنوز مانده باشند. پدرهایمان تو سبزه میدان، ته بازار کفاش ها، شریک یک حجره فرش فروشی بودند و به اروپا و آمریکا فرش صادر می کردند. من و بیژن با هم بزرگ شدیم. مادر بیژن وقتی خواهرش منیژه شش ماهش بود از آقای نژندی طلاق گرفت و رفت ایتالیا زندگی کند. منیژه را هم با خودش برد.
آن سال ها هنوز چیزهایی از باغ های الهیه مانده بود. هنوز بعضی غروب ها می توانستی روباه ها را ببینی که از پرچین باغ ها می پریدند و مثل برق از جلوِ چشم هایت دور می شدند. هنوز می شد بلبل و دارکوب و حتی طوطی را روی درخت ها دید و از ترس مارها شب ها نخوابید. همان سال ها بود که من قاتل مادرم شدم.
با این که در بیمارستان زنان میرزاکوچک خان که از بهترین بیمارستان های زنان و زایمان اوایل دهه شصت تهران بود به دنیا آمدم، لحظه به دنیا آمدنِ من مُرد. آیا این سرنوشت من بود؟ آیا قرار بود قاتل مادرزاد باشم؟ همیشه یقین داشتم حتی وقتی فکر می کنی روی زمین صاف قدم می گذاری، در واقع خیلی شانسی روی چاه هایی که زیر پایت هستند پا نگذاشته ای. مرگ مادرم اولین چاه زندگی ا م بود که بهم اجازه نداد از رویش بپرم.
پدرم هیچ وقت ازدواج نکرد. هیچ وقت نگذاشت جای خالی مادرم را حس کنم. برای همین لوس و دردانه بار آمدم. تقریباً هر چیزی می خواستم در اختیارم بود. همین طوری ها بود که همه چیز زود دلم را می زد. همه چیز نه البته. عدد و رقم عشق اول و آخرم بود. می توانستم ساعت ها با آن ها ور بروم و بالا و پایینشان کنم و متوجه گذشت زمان نشوم. از آدم های دنیا برای من فقط پدرم و بیژن مهم بودند. از کافی هم کافی تر بودند. تا آن تابستان شانزده سالگی که منیژه را بعد از سال ها دیدم، تقریباً چیزی از او یادم نبود. حال مادرش خوب نبود و او را فرستاده بود پیش پدرش زندگی کند. از وقتی رفته بود پایش را ایران نگذاشته بود. هر سال تابستان آقای نژندی و بیژن می رفتند اروپا و با هم گشتی می زدند، اما مادرش اجازه نمی داد منیژه بیاید ایران تا بالاخره مریض شد و به این قضیه راضی. آن سال، آتشی نبود که ما دو تا نسوزانده باشیم. فارسی را خیلی خوب صحبت نمی کرد، اما این دختر چهارده ساله هوش و زیبایی ای داشت که گویا توی دنیا به دخترهای ایرانی نسبت می دادند. همان جذابیت و مهربانی و شیطنت. به من که پسر یکی یک دانه بودم، با این که خیلی محبت داشت، اما زیاد آوانس نمی داد. این البته از تربیت اروپایی اش بود. من هم زیاد حوصله دخترها را نداشتم، برای همین مدام سربه سر هم می گذاشتیم. یا همدیگر را اذیت می کردیم یا دیگران را. اوج آن هشتم آذر بود، روزی که تیم ملی فوتبال ما استرالیا را شکست داد. فقط پنج دقیقه بعدِ بازی، چهارراه پارک وی بودیم و خدا شاهد است ما دو تا آتیش پاره اولین کسانی بودیم که زیر پل رقصیدند و بزرگراه را بند آوردند.
چه روزها و شب هایی که توی باغ و بیرونش با هم حرف می زدیم و جروبحث می کردیم و بعدش آشتی. تا سال بعد، در یک غروب غمگین، منیژه آمد پیشم. گفت مادرش خیلی بهتر شده، اما نیاز به پرستاری دارد و باید کنارش باشد.
هر دو در همان لحظه فهمیدیم چقدر همدیگر را دوست داریم. که این جدایی چقدر سخت است. منیژه از همان سن، حس مادرانگی و مسئولیت پذیری اش بر هر حس دیگرش غلبه داشت. با این که به زبان آورد من را چقدر دوست دارد، اما یقین داشت باید برود و از مادرش پرستاری کند. همین طور یقین داشت هیچ وقت من را فراموش نمی کند و از دوست داشتنش چیزی کم نمی شود.
از طرف او واقعاً هم نشد. تازه با اینترنت آشنا شده بودم. ایمیل و این چیزها. اما من خیلی زود درگیر زندگی ساکن و خلوت خودم در ایران شدم. حس می کردم منیژه با ترکِ من بهم خیانت کرده. حق نداشت دلم را بدزدد و با خودش ببرد تا فلورانس ایتالیا. برای همین اوایل یک خط درمیان و بعد هم دیگر اصلاً جواب ایمیل های مشتاقش را ندادم.
دو سال بعد، دانشگاه را با این که رشته ریاضیِ محض شریف قبول شده بودم نیمه کاره رها کردم. از نشستن در کلاس، از سر و کله زدن با آدم ها، خوشم نمی آمد. راستش برای اولین بار توی دانشگاه بود که به دنیای واقعی پا می گذاشتم. آن جا جایی نبود که همه چیز در اختیارم باشد. آن جا باید رقابت می کردی. آن جا آدم ها یقه توانایی های هم را می گرفتند. توی مدرسه با این که بقیه درس هایم خوب نبود، ولی به دلیل نبوغ ریاضی، بچه ها و معلم ها بهم احترام می گذاشتند. اما آن هجده نفری که آن سال در دانشگاه شریف ریاضی محض قبول شده بودند، همه مخ ریاضی بودند. حداقل از من خیلی پایین تر نبودند و به خاطر دانشم نمی توانستم توجه کسی را جلب کنم. اگر تلاش می کردم، اگر خیلی تلاش می کردم، شاید می توانستم از همه بهتر بشوم، اما طوری بزرگ نشده بودم که برای رسیدن به چیزی مجبور به تلاش باشم.
دومین قتلم را سه روز بعد از ترک دانشگاه انجام دادم. پدرم یک ماهی بود که برای معامله ای رفته بود مونیخ. البته قرار بود یک هفته ای برود، اما آن جا بیماری قلبی اش عود کرده بود و دکترها بهش گفته بودند نباید پرواز کند. ولی به محض این که خبر شد من دانشگاه را ترک کردم، سوار اولین هواپیمای تهران شد و درست روی دریای مدیترانه سکته کرد و مرد. و این دومین قتلم بود.
شب هفت، وکیل خانوادگی جلوِ آقای نژندی و بیژن وصیتنامه پدر را باز کرد. قبلش بهم توضیح داده بود: «جناب آقای شهراد شاهانی، عرض کنم خدمتتون که طبق قانون اسلام هر کسی فقط بر یک سوم اموالش حق تصرف داره. یعنی فقط یک سوم از اموالش رو بعد مرگ می تونه ببخشه و دوسوم دیگه حتماً طبق قانون به ورثه می رسه. که چون تک فرزندی، به تو می رسه. باید ببینیم پدرت اون یک سوم رو به تو بخشیده یا نه.»
همان جا فهمیدم یک نامرد به تمام معنا هستم. می دانستم اگر پدرم قرار باشد به کسی چیزی ببخشد، آن آدم بیژن است. چون او پسری بود که پدر همیشه می خواست داشته باشد. یک مرد. یک حامی واقعی. کسی درست مثل خودش. بیژن از همان نوجوانی راهش را پیدا کرد. خیلی جدی تکواندو عشق اول و آخرش شد. وقتی در تهران مقام آورد آقای نژندی هشت ماه فرستادش سئول تا پیش مربی های کره ای دوره های پیشرفته ببیند.
بالاخره وکیل وصیتنامه را باز کرد. همه اموال پدر مال من بود. نفس راحتی کشیدم. آقای نژندی من را کشید کنار و گفت: «شهرادجان، نصف سرمایه تجارتِ ما حق توست. حق طبیعیه توست. ارثیه پدری. چه کار می کنی؟ به من وکالت می دی که کار رو ادامه بدم یا می خوای همه چی جدا بشه؟»
احمقانه ترین حرف دنیا را زدم. گفتم: «می خوام بیام باهاتون همکاری کنم. درست مثل یک شریک. با همون اختیارات پدرم.»
آقای نژندی نگاهی به من انداخت. گفت: «آخه پسرم، این کار پیچیده ایه ها. تجربه زیادی می خواد.»
مثل احمق ها گفتم: «ببخشید. ولی نگاه شما خیلی سنتیه. یقین بدونید من وارد کار بشم، سال دیگه این موقع قواعد بازار رو ما تعیین می کنیم.»
آقای نژندی خواست چیزی بگوید که بیژن گفت: «بابا، شما که می دونید شهراد چه مخیه.»
آقای نژندی شانه بالا انداخت. از فردا رفتم حجره. اما درست آخر همان هفته، بعد از این که سه روز پشت سر هم از کارهای آقای نژندی ایراد گرفتم و باز متهمش کردم سنتی فکر می کند، پدر بیژن خیلی محترمانه من را ظهر برد رستوران مسلم توی بازار و آخر ناهار گفت: «شهرادجان! من با مرحوم پدر چهل سال نون و نمک خوردم. به همین دلیل احترام تو هم مثل اون واجبه. لطف کن وکیلت رو بفرست با وکیل ما بشینن قضیه فسخ شراکت رو زودتر انجام بدن.»
حتی بدبین ترین آدم ها هم نمی توانستند باور کنند یکی مثل من بتواند ظرف کمتر از دو سال آن همه ثروت را به باد بدهد. جمع غرور و حماقت چیز هولناکی است. می تواند هر ارتفاعی را به پستی تبدیل کند. و این چیزی بود که من به فراوانی داشتم؛ معامله های احمقانه، صادرات بی مورد، واردات بی برنامه. آن هم در ابعاد بزرگ. این از حماقتم. نپذیرفتن مشورت دیگران هم نتیجه غرورم بود. حتی بیژن که دیگر مدرک مربیگری بین المللی اش را گرفته بود یک بار آمد پیشم و گفت خبر شده در حال ورشکستگی ام. گفت بهتر است از پدرش مشورت بگیرم. منِ احمق کم مانده بود او را از اتاق مدیریت هشتاد متری ام بیندازم بیرون.
همان بچه لوسِ بی مسئولیت، شده بود رئیس. دور و بری های چاپلوس و طماع چقدر خوب نقششان را بازی می کردند. نشان می دادند مدیر و بازرگان موفق و کاردانی هستم ــ که واقعاً دوست داشتم باشم. فقط زمانی فهمیدم یک کودن عوضی بیشتر نیستم که به جرم بدهی های فراوان سه شب در زندان خوابیدم. تمام املاک و سهامم را فروختم تا توانستم از زندان بیرون بیایم. فقط ویلای شمال و سه دهنه مغازه شیراز برایم ماند که یادگار مادرم بود.
سه روز بعد از ورشکستگی کاملم بود. درست مثل گرگ نازپرورده ای که سگ ها سیر و پر کتکش زده باشند داشتم خیابان ولیعصر جلوِ پارک ساعی را متر می کردم که جوانی جلویم را گرفت و احوالپرسی کرد. نشناختمش. اسمش خلیل بود. از یک طرف خوشحال بودم حداقل یک نفر در دنیا هست که بهم احترام می گذارد، اما از طرف دیگر ناراحت بودم که این یک نفر نمی داند دیگر من شهراد شاهانی صاحب شرکت معروف صادرات فرش نیستم. گفت شش ماه آبدارچی طبقه دوم ساختمان هفت طبقه ای بوده که اتاق مدیریت من طبقه آخرش بود. یک روز که آبدارچیِ خودم نبوده خلیل می آید به جایش. ساعت مچی «جت ست»ام را درآورده بودم که بروم دستشویی. بعدش یادم رفته بود دستم کنم. گم شد. همه چیز می افتد گردن خلیل. قرار بوده ببرندش کلانتری. من نگذاشتم. هرچند بیرونش کردم.
آن روز خلیل دید که خیلی حالم بد است. گفت اتفاقاً خبر دارد به خاک سیاه نشسته ام و اگر بهم برنمی خورد ترک موتورش بنشینم تا من را ببرد جایی که سه سوت سرحال بیایم. قبل ترها یکی دو باری تو مهمانی ها به اصرار بچه ها کوکائین کشیده بودم، اما واقعاً از این که توی جمع عقلم را از دست بدهم خوشم نمی آمد. در آن ظهر زردِ زشت ولی ترک موتور خلیل رفتم کوچه پس کوچه های سه راه آذری. با پول من یک پلاستیک کوچک از مواد کریستالی آبی رنگ گرفتیم. گفت این آخرین محصول لابراتوارهای پیشرفته دنیاست. رفتیم خانه درب وداغانی توی همان محل. خلیل مواد را برایم آماده کرد. کشیدم. و واقعاً برای ساعاتی همه چیز را فراموش کردم.
این آغاز فرورفتن من در چاهی بود که پنج سال تمام طول کشید. سراغ همه جور موادی می رفتم. ذره ذره میراث مادری، ویلای شمال و مغازه های شیراز دودِ مواد شد. این جا هم دوستان جان جانی پیدا کردم که خیلی خوب نقششان را بازی می کردند. مدام تکرار می شد من چه آدم بامرام و درجه یکی هستم که نمی گذارم به دوستانم بد بگذرد. اما درست مثل فیلم های آبگوشتی وطنی، دقیقاً تا زمانی آن آدمِ بامرام بودم که آخرین هزاری ها را خرج مواد کردم. بعد از آن تنها شدم. آدم حیرت می کند چقدر زندگیِ واقعی کلیشه ای تر و سطحی تر از فیلم هاست. به نظر من داستان نویس ها و فیلمنامه نویس ها کلی ذوق و عمق به داستان هایشان می دهند، کلی بزکشان می کنند تا بتوان آن ها را نسبت به زندگی واقعی تحمل کرد. زندگی واقعی بی رحم تر و خالی تر از هر فیلم سطحی است. خیلی زود فهمیدم وقتی پول نداری برای بیشتر مردم اصلاً وجود نداری. به خصوص اگر معتاد باشی، دیگر حتی لایق توهین و تحقیر هم نیستی. خیلی راحت فقط وجود نداری.
چند بار برای به دست آوردن مواد دله دزدی هم کردم. یک بارش غروب غمگین پاییزی بود. از آن غروب های خاکستری سنگین که حتی رنگ سرخ خون هم به چشم نمی آید. توی جُردن بودم. دیدم مردی پژوی پرشیایش را خاموش نکرد و رفت از روزنامه فروشی روزنامه بخرد. با آن حالم سوار ماشین شدم. زدم توی دنده، اما ماشین خاموش شد. مرد من را از ماشین کشید بیرون. دو سه دقیقه ای سر حوصله کتکم زد. هیچ کس جلو نیامد تا جلویش را بگیرد. در عوض، یکی دو نفر برای کمک بهش آمدند که نگذاشت. در حالی که نفس نفس می زد و عرق تنش روی پوست صورتم می چکید گفت خودش باید حق این معتاد بی همه چیز را بگذارد کف دستش.
سه تا از دنده هایم شکسته بود. خون ادرار می کردم و گردنم را نمی توانستم بچرخانم. همین طوری توی خیابان ها راه می رفتم. هرکس من را می دید چند متری ازم فاصله می گرفت. یکهو دیدم توی خیابان دکتر حسابی هستم. به جای خانه باغ پدری که بابت بدهی ها فروخته بودم یک برج سبز شده بود، اما خانه آقای نژندی هنوز همان جا بود. به همان شکل. به طرز هولناکی صمیمی و بااصالت مانده بود. روی پله هایش ولو شدم.
بیژن یک تنه پای من ایستاد. آقای نژندی قدغن کرده بود من پا به خانه شان بگذارم. حق داشت. تو محل آبرو داشتند. بیژن با این که ازدواج نکرده بود و جانش به جان آقاجانش بسته بود و با او زندگی می کرد، اما رفت سعادت آباد آپارتمانی خرید تا راحت تر بتواند مراقب من باشد. من اما این قدر سقوط کرده بودم، این قدر از خودم بدم می آمد که از محبت دیگران گریزان بودم. فکر می کردم استحقاقش را ندارم. می خواستم به همه ثابت کنم ارزش ندارم. ارزش هیچ محبتی را ندارم. واقعاً خودم بزرگ ترین دشمن خودم بودم. بیژن سه بار ترکم داد و هر سه بار با دزدی از خودش فرار کردم و دوباره شروع کردم به دله دزدی. بار آخر تو یک کیف قاپی ترک موتور نشسته بودم. خمار بودم. سر پیچ شمیران بودیم. وقتی گوشی اپل طرف را قاپ زدم نتوانستم تعادلم را حفظ کنم. خوردیم زمین. راننده موتور عین قرقی زد بین جمعیت و فرار کرد. اما من دیگر خسته بودم. خسته و ناامید. این قدر که نخواهم جانم را بردارم و بدوم طرفی. ماندم روی زمین. تکان نخوردم. دلم می خواست یک مرد پیدا شود و همان جا همه چیز را تمام کند. من را بفرستد آن دنیا. مایوس کننده تر از همه این که یک دقیقه ای کسی جلو نیامد. چند نفری زمزمه می کردند کسی جلو نرود. خطرناک است. تا این که بالاخره نوجوانی سیبی نیم خورده را طرفم پرتاب کرد. خورد به سرم. چیزی نگفتم. نوجوان دیگری از زمین سنگ برداشت و زد. باز هم تکان نخوردم. فقط جلوِ صورتم را گرفتم. بعد ناگهان مردم ریختند روی سرم و تا جایی که می خوردم زدند. من را از دست هم می قاپیدند تا بیشتر لگد و مشت بزنند. اما نه. انتظار زیادی بود؛ این که یک مرد تویشان پیدا شود و طوری بزند که خلاص شوم.
داخل زندان برای به دست آوردن مواد هر کاری می کردم. از شستن لباس گردن کلفت ها گرفته تا خبرچینی و تمیز کردن مستراح و هزار کار بدتر. من نه چاقوکش بودم، نه گردن کلفت، نه موادساز و نه جیب بر به دردبخور. و نه ساقی. برای همین پست ترین کارها را انجام می دادم. مجبور بودم به جای بقیه مستراح ها را خوبِ خوب بسابم و به جایش مواد بگیرم. هرچه بیشتر می سابیدم امتیاز بیشتری نصیب طرفی می شد که من آن روز به جایش کار می کردم. و البته مواد بیشتری نصیب من می شد. مستراح شویی چیزی نبود که هر کسی تحمل کند. آن هم با زندانی هایی که معده شان درب وداغان بود. هیچ وقت هم بهش عادت نمی کردی. یک بار وقتی داشتم مستراح را می شستم، کمال جالی، رئیس یکی از باندهای مواد مخدر، با یکی از افرادش آمد دستشویی. طرف رفت تو. بعد یک صدایی آمد. کمال جالی رفت داخل دستشویی و یکهو صدای فحشش بلند شد. در را باز کرد و بیرون آمد. نگو موادی که طرف تو پلاستیک کوچکی در مقعدش جاساز کرده بود افتاده بود توی چاه مستراح. کمال یقه ام را گرفت و گفت شده با زبان، باید آن را دربیاورم.
در زندان چیزی به اسم بی طرفی نداریم. باید خیلی زود طرفت را مشخص کنی. من مثلاً از افراد گروه فریبرز سگ کش بودم. یک کارگر ساده باند فریبرز سگ کش بودم و بدون شک او برای آدم زاغارتی مثل من، تو روی کمال جالی نمی ایستاد. کاری از دستم برنمی آمد. باید انجامش می دادم. پلاستیک بزرگی را تا آرنج کردم توی دستم و گره زدم به بازویم. رفتم توی مستراح و فروکردم در عمق چاه. بدی اش این بود که با وجود آن پلاستیک، با کف دستم نمی توانستم پلاستیک مواد را تشخیص بدهم. کمال مثل شمر بالای سرم ایستاده بود. هیچ چاره ای نبود جز این که با دست برهنه این کار را بکنم. لباس هایم را درآوردم و تا خود آرنج دستم را کردم توی چاه. همه چیز را آرام لمس می کردم تا بالاخره آن تکه نجاست را پیدا کردم و تحویل کمال جالی دادم و جانم را دربردم.
مستراح شویی همچنان ادامه داشت تا این که یک روز دیدم فریبرز سگ کش افتاده بود به جان کسی که حساب و کتاب هایش دستش بود. می گفت دزدی کرده. می گفت پول هایش را به توصیه او توی بانک گذاشته با سود تضمینی ۲۳ درصد، اما حالا هرچه حساب می کند می بیند ۱۷ درصد بیشتر سود نکرده. من این قدر حالی ام بود که بدانم بانک ها وقتی سودی را اعلام می کنند، هزار ماده و تبصره می گذارند. سود ۲۳ درصد مال وقتی است که تراز سپرده ات از متوسط سالانه ای که مشخص کردند کمتر نباشد. پرینت حساب دستشان بود. با ترس و لرز گفتم: «از حساب و کتاب یه چیزایی حالی م می شه.»
فریبرز سگ کش گفت: «تو معتاد بی همه چیز، من رو گرفتی؟»
عادل که دست راستش بود و با بعضی نگهبان ها سلام و علیکی داشت گفت: «من پرونده ش رو دیدم فریبرزخان. جونور دانشجوی ریاضی دانشگاه شریف بوده. اون جا جایی نیست که هر گاگولی رو راه بدن.»
پرینت را دادند به من. حدسم درست بود. بهشان توضیح دادم چه اشتباهی کرده اند. ولی به هر حال فریبرز دو سه تا مشت حواله حسابدارش کرد. بعد گفت: «شنیدم سرمایه گذاری تو بورس بیشتر جواب می ده. اگه خیلی مخ ریاضی هستی بهت سه چهار روز وقت می دم بگی کجاها چقدر خرج کنم تا سود کنم. وگرنه از مردی ت آویزونت می کنم سردرِ بند.»
فریبرز سگ کش هیچ اهل شوخی نبود. از عادل خواستم برایم چند تا روزنامه اقتصادی بیاورد و یک کاری کند قایمکی به اینترنت وصل شوم. برای عادل کاری نداشت. شب ها من را می برد کتابخانه زندان. با تنها کامپیوتر آن جا می رفتم سایت بورس و بقیه سایت های مشابه اقتصادی. بعد هم سر زدم به سایت بورس های توکیو و نیویورک و دبی تا از سازوکار خرید و فروش سهام سر دربیاورم. کلی هم مقاله انگلیسی پیدا کردم و دادم عادل پرینت بگیرد. ازش خواستم از فریبرزخان سه روز دیگر وقت بگیرد. بعد از یک هفته با این که به خودم اطمینان داشتم، اما وقتی اولین بسته پیشنهادی ام را به فریبرز دادم باز هم حسابی می ترسیدم. ولی خیلی زود مشخص شد این کاره ام. احترامم یکهو رفت بالا و بعد از دو ماه شدم حسابدارش. اما نمی گذاشتم بی شرف زیاد هم پولدار شود. به خیلی از ظرایف و دقایق بورس پی برده بودم، اما بیشتر رازها را برای خودم نگه می داشتم. فقط می گذاشتم فریبرز سگ کش این قدر سود کند که من را نزدیک خودش نگه دارد.
شب آخر حبسم بود که توی زندان دعوایی بین فریبرز سگ کش و کمال جالی سر محموله ای که در کرمان لو رفته بود درگرفت. کمال اعتقاد داشت فریبرز زمان و مکان رد کردن مواد را به مامورها گفته بود. معمولاً تو این طور دعواها آدم هایی که به درد زد و خورد نمی خورند خودشان را دخالت نمی دهند. اما این یکی دعوا بدجور اوج گرفت. با این که من خودم را تو سوراخ هفتم بند قایم کرده بودم ولی باز هم یکی از چاقوکش های کمال پیدایم کرد. از زیر تخت آمدم بیرون. همان طور خوابیده یک لگد زدم توی شکمش. روی زمین سینه خیز می رفتم که یکهو پشت پای چپم آتش گرفت. نگاه کردم. دیدم چاقو تا نیمه توی پایم است و خون کف سلول روان. درگیری که خوابید من را بردند بیمارستان. آن جا فهمیدم وسط دعوا شاهرگ فریبرز را زده اند و همان جا تمام کرده.
با بدنی پاره، بی پول و بی پناه داشتم آزاد می شدم. با این که دفعه آخر که جیب بیژن را زدم به خودم قول داده بودم نامرد روزگار باشم اگر دوباره بروم سراغش، اما دیگر طاقت نیاوردم و بهش زنگ زدم. خودش را رساند بیمارستان. لباس سیاه تنش بود، اما این قدر بدحال بودم که نپرسیدم چرا. توی بیمارستان حقِ حساب داد که بیشتر به من برسند. صبح بردندم زندان تا همان روز آزاد شوم. آزاد که شدم بیرون زندان بود. در ماشینش که نشستم بهش گفتم: «هنوز از دست من ناامید نشدی؟»
«این بار یکی دیگه بهت امید بسته. ببینم اون رو هم ناامید می کنی یا نه.»
«چه کسی رو نباید ناامید کنم؟ من حتی روح پدر و مادرم رو از خودم ناامید کردم. دیگه مگه چه کسی تو دنیا مونده عزیزتر از اونا؟»
«حالا می ریم خونه من و می بینیم. شایدم من اشتباه می کنم و اون قدرها برات عزیز نیست.»
در آپارتمان را باز کرد. بوی آب کرفس که همیشه برایم تداعی کننده بوی سلامتی و ورزش بود پیچید توی مشامم. سرم از نکشیدن مواد و از دست دادن زیاد خون، سبک و رها بود. همان لحظه حس کردم چیزی دارد تغییر می کند. حس کردم دری را، مرزی را رد کرده ام که آن طرفش دیگر آن قدرها خاکستری نیست. بعد یک بانو، یک فرشته خیلی جدی از توی آشپزخانه آمد بیرون. سلام کرد و آب کرفس را گرفت طرفم. هیچ چیز نمی توانستم بخورم، اما آن دست را نمی شد رد کرد. لیوان را گرفتم و تا نصفه خوردم. دلم یکهو آشوب شد. دویدم طرف دستشویی و همه چیز را بالا آوردم. همه زندگیِ کثافتم را.
بعد که کمی آرام شدم صدای بیژن را از توی پذیرایی شنیدم. پشت در دستشویی بود. داشت می گفت: «منیژه، داری گریه می کنی؟»
صدای آن فرشته جدی از بین هق هق هایش می آمد: «گفته بودی باید منتظر چیز وحشتناکی باشم. اما حتی خیال هم نمی کردم تا این حد وحشتناک باشه. مطمئنی این آدم همون شهراد خودمونه؟»
بیژن گفت: «باقیمونده همون شهراده.»
سر و صدا کردم تا متوجهم شوند. بیرون آمدم. منیژه رویش را کرد آن طرف تا من اشک هایش را نبینم.
منیژه همزمان با پرستاری از مادرش درسش را می خوانَد و در همان ایتالیا می رود دانشگاه رشته طراحی لباس. بالاخره مادرش طاقت بیماری را نمی آورد و هفته پیش می میرد. منیژه تازه سه روز بود آمده بود تهران. خودش می گفت انگار ماموریتی داشته. یک جور بدهکاری به تهران.
من را برد انجمن معتادان گمنام ایران. خودش پایم ایستاد. جلسه ها را می آمد. من را برد پیش بیژن تا ورزش را جدی بگیرم. باهام کوه می آمد، رستوران های دریایی، سینما، تئاتر، گالری. پایم را در مهمانی های سطح بالای تهران باز کرد. همه جا من را پسر مرحوم شاهانیِ بزرگ، که هنوز فرش های درجه یکش در خانه های اعیان و بزرگان شهر بود، معرفی می کرد. تنها هنر من بازی با اعداد و کارت ها بود. لعنتی این یکی هنوز تویم مانده بود. حتی تمرکز بیشتری پیدا کرده بودم.
لعنت به من. می گویند طرف را توی ده راه نمی دادند سراغ خانه کدخدا را می گرفت. کم کم دیدم نمی توانم دوری منیژه را تحمل کنم. منیژه با این که قبول نداشت، خودش را بابت مرگ مادرش گناهکار می دانست. در تمام زندگی، مادرش زیر گوشش زمزمه کرده بود به خاطر فداکاری، به خاطر نگهداری از او، دوباره ازدواج نکرده. و حالا که مرده بود، منیژه حس می کرد به این فداکاری خیانت کرده. توی تمام این سال ها خودش هم بیمار شده بود. بیماریِ پرستاری گرفته بود. و این همزمان شد با تغییر اعتیاد من. از مواد به منیژه. اما از آن طرف من هم آدمی بودم متنفر از خودم. هرچه دنیا را می گشتم لجن تر از خودم پیدا نمی کردم. دیگر توان دوست داشتن را از دست داده بودم. فکر می کردم دوست داشتن حسی است متعلق به سایر آدم ها و برای من زیادی شیک است. منیژه را خیلی بالاتر از خودم می دانستم. می دیدم تقریباً تمام مردها توی تمام مهمانی ها با چشم های پرتمنا نگاهش می کنند. باهاش حرف می زنند، اما او با این که با همه گرم برخورد می کرد ولی با هیچ کس بیش از حد گرم نمی گرفت.
اصرار منیژه بود که حداقل یک روز درمیان به باشگاه بیژن بروم. البته هنوز آن قدر جان نداشتم که تکواندو کار کنم. بیشتر نرمش های سبک می کردم. یک شب، بعد از این که همه رفتند، بیژن همین طور که داشت کلید تو قفل می چرخاند گفت: «خاک تو سرت شهراد که من رو مجبور می کنی تو رو برای خواهرم خواستگاری کنم. یعنی مرگ از این بی غیرتی بدتره؟!»
«سربه سرم نذار بیژن.»
«مگه من با تو شوخی دارم نفله.»
«مرتیکه! حوصله ندارم ها. بعدم من برای منیژه این قدر احترام قائلم که نمی خوام حتی در حد شوخی بین من و تو بهش بی احترامی بشه.»
بیژن هر دو دست قوی اش را گذاشت روی شانه هایم و گفت: «گوساله! آخه کدوم دختری یه سال تموم پای همه نافرمی های یه مرد درب وداغونی مثل تو می ایسته؟»
«کدوم دختری؟»
بیژن انگار با خودش زمزمه می کند، رو به گوشه ای ناشناخته از آسمان گفت: «دختری که عاشق باشه. دختری که سخت عاشق باشه.»
شب قبل از عروسی من و منیژه، بیژن من را برد طبقه بالای کافه داروگ توی خیابان لارستان. یک چک کشید و بهم داد. پول زیادی نبود. گفت: «من همه جوره پشتت بودم، اما الآن دیگه عزیزترین آدم زندگی م رو سپرده م دستت. دیگه باید ثابت کنی استحقاقش رو داری. هیچ جوری رو کمک مالی من یا پدرم حساب نکن.» بعد با آن چشم های نافذش نگاهم کرد و ادامه داد: «شهراد! به خدای احدِ واحد آب تو دل خواهرم تکون بخوره زنده زنده استخونات رو می سوزونم.»
انگار خبر نداشت من کجاها سیر می کنم. این قدر به پرستارم معتاد شده بودم که می دانستم اگر باشد، اگر کنارم باشد، می توانم تهران را بگذارم روی دوشم و ببرم بگذارم هر جایی که بخواهد. هنوز سال های گند گران شدن دلار نبود و بازار بورس رونق داشت. وقتش بود آن ظرایفی را که در زندان یاد گرفته بودم به کار ببندم. و خوب و درجه یک هم به کار بستم. فقط بعد از سه سال خانه مان را بردم فرمانیه. طوری کارم بالا گرفته بود که می توانستم یک کار خیلی کوچک در حق بیژن بکنم.
بیژن خیلی زود در یکی از مسابقات آسیایی آسیب بدی دید و مجبور شد ورزش قهرمانی را کنار بگذارد. این مسئله برای خودش اتفاق بدی بود، اما برای تکواندوی کشور برعکس. چون بیژن مربیِ مادرزاد بود. بعد از آسیب دیدگی، تمرکزش را گذاشت روی آموزش جوان های بااستعداد کشور. فقط هم به تهران توجه نمی کرد. به شهرستان ها می رفت و دوره های فشرده می گذاشت. قبل از تولد امیرعلی، به بیژن پیشنهاد دادم وقتش است آرزوهایش را محقق کند. بزرگ ترین آکادمی تکواندوی ایران را به اسم پسری که می دانستم یک روزی می آید راه بیندازیم و او با اعتبارش بشود مربی. سرمایه اش با من. بیژن آدم معرکه ای بود، اما کاسب بدی بود. به سبب بیماری بزرگ منشی اش، توان گرفتن طلب هایش و سر و کله زدن با طلبکارها و بدهکارها را نداشت. دو بار با کمک آقای نژندی باشگاه راه انداخته بود، ولی هر دو بار نتوانسته بود ادامه بدهد. اما من ظرف یک سال چنان اعتباری به آکادمی تکواندوی امیرعلی دادم که شهرتش در کل آسیا پیچید. بیژن مدام در مسابقه های نوجوانان و جوانان کشور دنبال استعدادهای جوان بود. دعوتشان می کرد به آکادمی. اگر شهرستانی بودند، با خرج خودش می آوردشان تهران و دوره های فشرده دوهفته ای برایشان می گذاشت.
خودم هم جدی آموزش تکواندو را شروع کردم و زود کمربندها را گرفتم و بعدِ سه سال توانستم کمربند مشکی دان یک را بگیرم.

نظرات کاربران درباره کتاب مرداد دیوانه

یک کپی سطح پایین از فیلمهای هالیوودی ... شخصیتها و ترکیب ها کپی... مرد خشن و قلدر ... زن زیبا و طناز ... پسرِ ضعیفِ کرمِ تکنولوژی ! از چارچوب کپی گونه که بگذریم ، منطق داستان تق و لق هست ! هرجا منفعت باشه تکنولوژی هست و هرجا نباشه شاهد غرب وحشی هستیم . طرف یک نفر رو تو قبرستون با چاقو خط خطی میکنه و تنها حضور تکنولوژی یک موبایله . تنها حضور پلیس هم همون افسر پرونده ست . ابر شهر تهران ، دیگر پلیس ندارد !!! از " ایست بسیج " وسط خیابون و " سلام برادر " گفتنهای دخترک داستان که بگذریم ، با صحنه صیغه اجباری و "دوماد عروس رو ببوس یالا " چطور کنار بیایم ؟؟؟ واقعا چقدر عجیییب ... اییین همه تبلیغ برای همچین ..........
در 3 ماه پیش توسط
کتاب واقعا در حد و اندازه های اسم آقای شهسواری نبود. شخصیت ها غیر قابل باور بعضی تیپ های کپی شده از فیلم های هالیوودی(سهراب) پدر بیژن!! غیرقابل درک. حوادث زائد و بی منطق. ماجرای باغ تمامش زائد و در حد داستان های پاورقی بی محتوا بود. محرمیت بوسه.کار گذاشتن شنود. ناصر دیوانه!! کتاب ضعیفی بود متاسفانه باید بگم علت فروش بالای کتاب تبلیغات بیش از اندازه ناشر هست. برای اولین بار از هزینه ای که برای خرید یک کتاب دادم پشیمان شدم.
در 3 ماه پیش توسط
بار داستانی نداشت . صحنه های غیر واقعی . مصنوعی . شخصیت سازی های تخیلی ! حس داستان هایی که قبلا توی این سایتای اینترنتی بود رو بهم داد . کاش یکم بیشتر داستانی بود !!! اصلا دوستش نداشتم
در 6 ماه پیش توسط
چنین کاری واقعا خیلی پایینتر از سطح محمد حسن شهسواریه ... هیچ چیز رمان واقع نگرانه نبود .
در 6 ماه پیش توسط
آقای رامبد جوان توی پیج اینستاگرامشون معرفی کرده بودن و گفته بودن خیلی جذاب و پر کششه از اینجا خریدم و خوندم و اصلا اصلا اصلا خوشم نیومد قسمتای عاشقانش افتضاح بود به نظرم
در 8 ماه پیش توسط