فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاک آدم‌پوش

کتاب خاک آدم‌پوش

نسخه الکترونیک کتاب خاک آدم‌پوش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خاک آدم‌پوش

هیچ نویسنده‌ای به اندازه ژانرنویس با شهرزاد همذات‌پنداری نمی‌کند. ژانرنویس مخاطب را بر سریر پادشاهی می‌نشاند و هدفی جز تسخیر تمام قلب و ذهن او ندارد. همچون شهرزاد، که اگر هر شب نمی‌توانست پادشاه را پای نقل خود نگه دارد هستی خود را از دست می‌داد.هدف اصلی این مجموعه نوشتن و انتشار رمان‌هایی متناسب با فرهنگ ایرانی و احترام به احساس، شعور و سلیقه فرهیخته نسل جدید مخاطبان است.
ضُحی کاظمی، نویسنده رمان خاک آدم‌پوش، شما را همراه با قهرمانانش به سه‌هزار سال قبل و در دوره دوم حکومت عیلامیان اتفاق می‌برد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خاک آدم‌پوش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره مجموعه رمان ژانر

هیچ نویسنده ای به اندازه ژانرنویس با شهرزاد همذات پنداری نمی کند. ژانرنویس مخاطب را بر سریر پادشاهی می نشاند و هدفی جز تسخیر تمام قلب و ذهن او ندارد. همچون شهرزاد، که اگر هر شب نمی توانست پادشاه را پای نقل خود نگه دارد هستی خود را از دست می داد، ژانرنویس نیز نمی تواند موفقیتش را به آینده و آیندگان موکول کند؛ نه به آینده و نه به منتقدان و روزنامه نگاران و نه به جوایز. هرچند که از توجه و اقبال همه این ها خشنود می شود، زیرا در به دست آوردن مخاطبانِ بیشتر یاری اش می رسانند. بنابراین ژانرنویس اگر در تسخیر عقل و احساس خواننده ناتوان باشد، در لحظه از هستی ساقط می شود. از این روست که باید به کمال بر ظرایف و شگردهای داستان گویی مسلط باشد و هم از این روست که می توان ادعا کرد ژانرنویسی عالی ترین و تکنیکی ترین شکل داستان گویی است. این واقعیت چنان روشن است که بر پایه آن نویسندگان بزرگ و صاحب سبک معاصر را به دو دسته می توان تقسیم کرد: یا استادان ژانرنویس, همچون استیون کینگ، جورج آر. آر. مارتین و دنیس لیهان، یا آن دسته از نویسندگان ادبی نویس که با وقوف کامل بر قواعد ژانر سعی در گذشتن از آن ها دارند، همچون میلان کوندرا، بارگاس یوسا و فیلیپ راث.
در ایران اما نویسندگان از دیرباز در ژانر رمانس (عاشقانه) می نوشته و بازار و مخاطبان مخصوص به خود را هم داشته اند. اما رمان نویسان فارسی، چه به لحاظ کمی و چه به لحاظ کیفی، در ژانرهایی مانند جنایی، تریلر (مهیج)، وحشت، علمی ـ تخیلی و فانتزی چندان فعال نبوده اند و چون آثار درخوری در این ژانرها نوشته یا منتشر نشده است، هنوز مشخص نیست که در صورت انتشار آثاری از این دست آن ها با اقبال مخاطب روبه رو خواهند شد یا نه.
«مجموعه رمان ژانر» قصد دارد در این وادی گام بگذارد. هدف اصلی این مجموعه نوشتن و انتشار رمان هایی متناسب با فرهنگ ایرانی (هرچند در برخی از وجوه تمایز چندانی میان ما و مخاطب جهانی وجود ندارد) و احترام به احساس، شعور و سلیقه فرهیخته نسل جدید مخاطبان است.
معمولاً تولیدکنندگان (ناشران و نویسندگان) و مخاطبان هستند که برای آسان تر شدن انتخابْ ژانرها را طبقه بندی و نامگذاری می کنند. ضلع سوم مثلثِ توجه به ژانر ــ یعنی منتقدان ــ همواره بعد از آن که ژانری به اوج خود می رسد وارد میدان می شوند، یعنی زمانی که ژانری با اقبال تمام مخاطب روبه رو می شود. بنابراین آن قدر که منتقدان و نظریه پردازان دغدغه تعیین حدود و ثغور وجوه ژانرها را دارند نویسندگان و خوانندگان ندارند. به همین سبب است که نمی توان دو نظریه پرداز بزرگ حوزه ژانر را پیدا کرد که درباره حدود ژانر یا اصولاً ژانرها نظر یکسانی داشته باشند. مثلاً برخی تریلر و فانتزی را بیشتر حال و هوا (mood) می دانند تا ژانر. برخی تریلر را زیرژانرِ جنایی می دانند و برخی، برعکس، جنایی را زیرژانرِ تریلر. و چندین و چند اختلاف نظر دیگر. با این همه، برخی از اصول ژانری کمابیش در میان تمام نظریه پردازان مشترک است. مثلاً اگر موضوع رمانی قتل باشد، ژانر آن جنایی است یا اگر رمان در آینده بگذرد و به پیشرفت های علمی توجه داشته باشد، علمی ـ تخیلی است.
با توجه به این نکات سعی بر آن است که در «مجموعه رمان ژانر» (البته با توجه کامل به تجربه نامگذاری پیشینیان) قرار و مدارهای خودمان را با خوانندگان بگذاریم.
خاک آدم پوش
تسوِتان تودوروف از مهم ترین کسانی است که ژانر فانتزی را تئوریزه کرده. او سه نشانه برای این ژانر برشمرده است:
۱. جهان غریب و شگفت انگیز اثر باید به مثابه واقعیت به مخاطب باورانده شود.
۲. تردید در این شگفتی باید حداقل در ابتدای اثر در شخصیت اصلی صورت گیرد.
۳. اثر باید به گونه ای نوشته شود که خواننده آن را با متون نمادین و تمثیلی اشتباه نگیرد؛ یعنی متن باید رفتار مدرنی داشته باشد تا خواننده آن را از حکایات متون سنتی متمایز کند.
البته نظریه پردازان امروزی معتقدند که شرط دوم تودوروف خیلی هم الزامی نیست؛ یعنی ممکن است شخصیت اصلی هیچ گونه تردیدی نسبت به این دنیای شگفت انگیز نداشته باشد.
تا نیمه قرن بیستم، نظریه پردازان آن چنان این نوع ژانر را جدی نمی گرفتند و بیشتر مناسب کودکان و نوجوانان می دانستند، اما با توجه روزافزون به نظریه های کارل گوستاو یونگ درباره کهن الگوها و از آن مهم تر آرای جوزف کمبِل، اسطوره شناس مشهور، کم کم توجه متفکران به اهمیت این ژانر جلب شد، به گونه ای که هم اکنون پرمخاطب ترین و بحث برانگیزترین پروژه فرهنگی جهان سریال بازی تاج و تخت است که در همین ژانر و بر اساس رمان نغمه آتش و یخ ساخته شده است.
مهم ترین زیرژانر فانتزی خیالپردازی حماسی (high fantasy) است. در این زیرژانر، که ارباب حلقه ها، وارکرفت و نغمه آتش و یخ از مشهورترین آثارش هستند، جهان رمان در همه زمینه ها کاملاً با جهان تجربه شده ما متفاوت است. خود این ژانر معمولاً دو رویکرد دارد. یکی رویکردی که داستان را با وجه حماسی پیش می برد و نزدیکی زیادی با ژانر ماجرایی (adventure) دارد. در حماسه (همین طور در ژانر ماجرایی)، مانند ارباب حلقه ها و وارکرفت, یک شخصیت به خاطر آرمان های جمعی سفری را آغاز می کند و در این راه فداکاری های زیادی انجام می دهد. رویکرد متاخر نیز در رمان نغمه آتش و یخ دیده می شود که وجه تراژیک دارد. در تراژدی قهرمان ها عموماً بر اثر مسائل نفسانی دچار سقوط می شوند، که در این زمینه جبرگرایی و دست سرنوشت نیز بسیار اهمیت دارد.
ضُحی کاظمی، نویسنده رمان خاک آدم پوش، از وجوه مختلف همه عوامل ژانری گفته شده استفاده کرده است. رمان او گرچه در زیرژانر خیالپردازی حماسی نوشته شده، وفاداری کاملی به آن ندارد، زیرا کمابیش اشاره می شود که حوادث رمان در بیشتر از سه هزار سال قبل و در دوره دوم حکومت عیلامیان اتفاق می افتد. او سعی کرده، با تحقیقات گسترده، فضای نیمه تاریخی نیمه فانتزی اثرش را به خواننده بباوراند؛ یعنی همان شرط اول تودوروف. او همچنین از برخی خصایص حماسه و خصایص تراژدی در کنار هم استفاده کرده است؛ یعنی هم سفر قهرمانی ایثارگر را نشان می دهد و هم به سقوط و تقدیر اشاره می کند. اتفاقاً همین امر نشان می دهد که ژانرنویسی، اگرچه مبتنی بر قواعد و قراردادهاست، هیچ گاه استقلال نویسنده را از او نمی گیرد. به همین سبب است که دو رمان ارباب حلقه ها و نغمه آتش و یخ، با این که کاملاًً در یک زیرژانر قرار می گیرند، این قدر به لحاظ فرم و محتوا با یکدیگر متفاوت اند.

محمدحسن شهسواری
دبیر مجموعه

۱

دیگر کار از کار گذشته. حالا نه راه پیش دارد نه راه پس. همه منتظرش اند. باید پا تند کند و زودتر خودش را به جلسه دادگاه برساند. راه خاکی را به سمت بالای تپه پیش می گیرد، به سمت باغ مقدس معبد ناهونته، خدای خورشید و روز، که از همین جا شاخ های بزرگ مارمانندش خیره کننده اند. سه شاخ در یک سمت و سه شاخ در سمت دیگر بنای عظیم معبد را در بر گرفته. از این جا پنجره های بالایی معبد در نور کم سپیده دم دیده می شود و قسمت های پایین آن را درخت های نخل و کُنار باغ مقدس و دیوار چوبی کنده کاری شده می پوشاند. هالتاش لحظه ای می ایستد. به پشت سر خود نگاه می کند، به شهر شوسیم که در انوار اولیه صبح از خواب بیدار می شود، کم کم جان می گیرد و مانند ماری پرجنب وجوش به حرکت درمی آید. بازارِ پایین تپه در امتداد رود اولای تا خطوط کج و معوج خانه های کاهگلی کشیده شده و بعد از آن سطوح سبز و زرد مزارع به چشم می خورد. از ارتفاع میانه تپه، مزارع سبزرنگ باغچه های کوچکی به نظر می رسند که نقطه های ریز سیاه در آن ها رفت و آمد می کنند. هالتاش فروشندگان جو و گندم و آرد را می بیند که خواب آلود به سمت حجره های بازار می روند. نان پزها خیلی زودتر کارشان را آغاز کرده اند و بوی نانِ تازه از تنور درآمده در فضای خاک آلود شهر پیچیده. بازار غلات، با صدای الک و جرینگ سکه ها و آه باربرها، شروع به کار می کند. کم کم صدای شعله گرفتن تنورها به گوش می رسد و تا هالتاش به بالای تپه برسد صدای کوبش چکش ها بر قطعه های آهن و مس، در همهمه مردم و صدای نعل اسب ها و چرخ درشکه ها، گم می شود.
هالتاش نفس می گیرد. به رود اولای نگاهی می اندازد و دلش می خواهد به جای حرکت به سمت بالای تپه به سمت رود برود و مثل بار آخری که به شوسیم آمده بود کنار رود بنشیند. با انداختن سنگی در آب، آرزوهایش را به امواج تند رود می سپرد تا از خود دورشان کند؛ آرزوی پیمان بستن با رود و پیوستن به دریا. سال قبل بود یا سال قبل تر از آن که آماتنا هم در کنارش نشسته بود. آماتنا تکه نانی درآورده بود و برای گنجشکانی که از شاخه های درخت به جلوِ پایشان و دوباره به شاخه ها می پریدند می ریخت. مدتی بی کلام به صدای آب و همهمه گنجشکان شوق زده گوش سپرده بودند. آماتنا به حرف آمده بود. گفته بود خوشحال است که هالتاش با پدر آماتنا به دریا نرفته. اگر می رفت، دیگر نمی دانست با ترسِ از دست دادن هالتاش چه کار کند. حق داشت. دو برادر بزرگ ترش را دریا از او گرفته بود. پدرش هم هنوز بازنگشته بود و آماتنا منتظر خبری از او روزها را به انتظار می گذراند. هالتاش به دست های آماتنا نگاه کرده بود که پشت سرش روی علف ها تکیه گاه بدنش بودند. ناخن های زرد شده اش از کار در مزرعه، روی سبزی علف ها گل های زرد بهاری را به یادش آورده بود. آماتنا جا به جا شده بود، دست ها را جلو آورده و دور زانوها حلقه کرده بود. به پشتش قوزی داده، چانه اش را روی دست ها تکیه داده و به بازی آب و آفتاب نگاه کرده بود. شاید همان موقع بود که هالتاش برای اولین بار با تمام وجود خواسته بود آماتنا را در آغوش بکشد. دستش را دراز کرده بود و دست آماتنا را گرفته و بی هوا به سمت لبش برده بود. آماتنا، هنوز بوسه بر دستش ننشسته، دستش را پس کشیده بود و از جا بلند شده و تنهایش گذاشته بود. حالا هم تنهایش می گذاشت؟
پدر بود که نگذاشت هالتاش به دریا برود. برای هالتاش کار کردن روی قایق، تماشای امواج، پهن کردن تور و ماهیگیری حالا دیگر رویایی دست نیافتنی بود. و باز هم پدر بود که امروز او را به بالای تپه شوسیم، به دادگاه باغ مقدس، کشانده بود. اگر بتواند نگاه های مادر و خواهرش هوهین را تاب بیاورد و حکم دادگاه را نپذیرد، احتمالاً با رود اولای مواجه خواهد شد. تصمیمش را گرفته، اما هنوز نمی داند تا چه حد می تواند مقاومت کند. همه چیز امروز معلوم می شود. زیر تابش طلایی خورشیدی که هنوز کامل سر برنیاورده خاک راه سراشیبی تپه را داغ کرده و عرق به پیشانی هالتاش نشانده. هالتاش رو می گرداند به سمت معبد و قدم برمی دارد. باید پس از مراسم سپیده دمِ معبد خودش را به دادگاه برساند. سه روز پیش، چاپار با حکم احضار او به باغ مقدسِ معبد ناهونته شوسیم از راه رسیده بود. هالتاش مجبور شده بود کارهای مزرعه را به کارگران روزمزد بسپارد و درجا راهی شود. شب قبل را در کاروانسرای ورودی شوسیم گذرانده بود. حجره های دردار کاروانسرا را تجّاری که از شهرهای مجاور و از بابل و سومر آمده بودند از پیش قرق کرده بودند. مجبور شده بود شب را در کنار باربران و زوّاری که با پیشکش های ناچیز برای زیارت معبد انشیشوناک و باغ مقدسِ معبد ناهونته از دهات اطراف آمده بودند بگذراند.
شب تا صبح پلک بر هم نگذاشته بود. بارها اتفاقات چند ماه گذشته را مرور کرده بود. اواسط بهار بود، بعد از ماه رسیدگی به مزارع خدایان، که پدرش به بستر بیماری افتاد. کار مزرعه شان زیاد بود و می بایست تا بهار به پایان نرسیده، با همه خستگی ای که از کار در مزارع وقفی معبد انشیشوناک در تنشان مانده بود، مزرعه خودشان را سر و سامان می دادند، شخم می زدند و بذرافشانی می کردند. هوهین و مادرش به نوبت از پدر پرستاری می کردند. هالتاش فرصت نمی کرد مثل قبل دزدانه به اسطبل برود و آماتنا را که موهای بلند خرمایی اش را روی شانه می ریخت و بزها را می دوشید تماشا کند و با او حرف بزند. و آرام دستش را به سمت انگشتان کشیده آماتنا ببرد و در دوشیدن شیر کمکش کند. و از نزدیک در چشم هایش نگاه کند و تصویر خودش را در مردمک سیاه چشمان او ببیند. و موهایش را که از کنار گردن گندمگونش به روی شانه ها می ریخت ببوید؛ بوی سبزی مزرعه و برگ های آفتاب خورده کُنار که معلوم نبود با چه جادویی به بوی اسطبل و شیر بزها آلوده نمی شد. آماتنا دیگر آن دختربچه ای نبود که پدرش تا زمان بازگشتش از دریا به خانواده آن ها سپرده بود. زنی بلندبالا شده بود با پوستی آفتاب سوخته ، گونه هایی برجسته و لبانی باریک. هالتاش در همان خلوت های کوتاه و مخفیانه نیمروز بارها به او ابراز عشق کرده بود. اما چاره ای نبود، باید تا بازگشت پدر آماتنا و اذن او صبر می کردند، هرچند هالتاش برای ازدواج با او دیگر طاقت نداشت.
بالای سر پدر رفته بود. درمانگرها نتوانسته بودند برای پدرش کاری بکنند، اما آثار زحماتشان همه جا به چشم می خورد؛ از مجسمه سفالی سر گاو که سمت راست پدر قرار داشت گرفته تا تعداد زیادی بزهای گلی خشک شده که در بالای سر او آویزان شده بود و لوح سفالی درخت زندگی که دو مار پیچان از آن بالا رفته بودند تا از زندگی پدر محافظت کنند. پدر می دانست خواسته هالتاش چیست. هیچ کس از عشق هالتاش به آماتنا بی خبر نبود، حتی اگر به رویشان آورده نمی شد. نگاه هایشان سر سفره غذا، در مزرعه و خلوت های کوتاهشان در اسطبل از چشم ها پنهان نبود. اگر پدر هالتاش اجازه می داد، این ازدواج سر می گرفت. پنج سال بود که پدر آماتنا به دریا رفته بود و خبری از او نرسیده بود. احتمال این که به سرگذشت پسرانش گرفتار شده و در دریا غرق شده باشد زیاد بود. هالتاش همه این ها را به پدرش گفت. خواسته اش معلوم بود. پنج سال پیش هم که نزد پدرش رفته بود تا اجازه بگیرد با پدر آماتنا برای ماهیگیری به دریا برود خواسته اش معلوم بود. این بار اما امید بیشتری داشت. حتی مطمئن بود که پدر خواسته اش را رد نمی کند. اشکی از گوشه چشم پدر جاری شد. جواب هالتاش را نداد و در عوض از او خواست همه اعضای خانواده را پیش او بیاورد.
هالتاش دنبال مادرش و خواهرش هوهین فرستاد. پدر می خواست آماتنا هم آن جا باشد و حرف هایش را بشنود. هالتاش کنار پدر منتظر نشسته بود. بوی عرق بستر پدر با خاک خشک شده در هم آمیخته بود. هالتاش یکباره سردش شده بود. مادر و هوهین که وارد شدند، سوزی در اتاق جریان گرفته و بوی پیه شعله ور را به سمت هالتاش روانه کرده بود. آماتنا آخر از همه آمد، با عطر آفتاب و خوشه های جو. هالتاش درِ اتاق را بسته بود تا گرم تر شود. وقتی همه جمع شدند، پدر در محضر خدا انشیشوناک، الهه بزرگ پینیکر و الهه ایشنیکاراب، که می دانست به زودی به سمت او خواهد رفت، قسم خورده و وصیت کرده بود؛ درست همان شبی که برای همیشه دنیای خاکی را ترک گفت. زمین ها بین خانواده می ماند. هالتاش باید با هوهین ازدواج می کرد و مثل قبل مزارع جو را سر و سامان می داد. مادر تا زنده بود همان جا می ماند و هر سه به یک اندازه از مزارع سهم می بردند. آماتنا اگر دوست داشت می توانست با آن ها زندگی کند تا پدرش برگردد و اگر نه، می توانست خودش را وقف معبد کند. انتخاب معبد هم با خودش بود. هالتاش به نیمرخ رنگ پریده و خسته آماتنا چشم دوخته بود که سرش را به سمت مجسمه گاو مقدس چرخانده و معلوم نبود به تندیس نگاه می کند یا به شعله های کم جان پیه سوزی که جلوِ آن قرار داشت. مادر و هوهین خوشحال بودند. برای آماده کردن شام به مطبخ رفته بودند. هوهین دست آماتنا را گرفته و با خود برده بود. اما هالتاش از کنار پدر تکان نخورده بود و همان جا نشسته و در سکوت جان دادن پدر را تماشا کرده بود. بقیه اش را درست به یاد نداشت؛ این که آن شب تا کی نشسته و به چهره بی جان پدرش زل زده بود، یا این که چه موقع مادر برگشته و با جسد همسرش روبه رو شده بود و با هالتاش، که انگار یکباره همه چیزش را از دست داده بود، خیس از عرقی سرد کنار بستر پدر از حال رفته بود. بقیه همه گم شده بود. مراسم خاکسپاری پدر و رفت و آمدها و عزاداری و نذورات، همه در بهتی گم شده بود که هالتاش را در خود غرق کرده بود. بهت نه تنها از مرگ پدر بلکه بیشتر از وصیت بی رحمانه او که قلب هالتاش را از درون تکه تکه کرده و ذهنش را از کار انداخته بود.
چند روز حرف نزده بود؟ نمی دانست. اما اولین حرفی را که بعد از مرگ پدر زده بود خوب به یاد داشت. آماتنا را دیده بود که بستر پدر را جمع می کرد و با احترام تندیس های گلی را در تشت مسی می گذاشت تا به معبد ببرد. موهای بلندش روی سینه ها افتاده بود و هالتاش هر کار کرده آماتنا سر بالا نگرفته و از نگاه کردن به او طفره رفته بود. هالتاش تشنه چشم ها و نگاه آماتنا به حرف آمده بود. به او گفته بود که پدرش اجازه داده با هم ازدواج کنند. آماتنا ظرف مسی از دستش افتاده بود و بزهای خشک شده مقدس تکه تکه شده بود. صدای افتادن ظرف و شکسته شدن خشت های سفالی تندیس ها، در فضای کم نور اتاق و در گوش هر دوشان پیچیده بود. آماتنا با وحشت به چهره هالتاش نگاه کرده و دوان دوان از اتاق بیرون رفته بود. وقتی آماتنا با مادر هالتاش و هوهین بازگشته بود، هالتاش حرفش را دوباره تکرار کرده بود. و باز در دادگاه معبد انشیشوناک همان را گفته بود. حالا هم تصمیم داشت روی حرفش بایستد.
خودش هم درست نمی دانست چرا دروغ گفته است. غمی که در حرکات نومیدانه بدن آماتنا دیده بود او را به این حرف واداشته بود یا غم نرسیدن به آماتنا؟ اصلاً دروغ گفته بود؟ خودش هم نمی دانست چه کار کرده. از غضب خدایان نترسیده بود؟ آن لحظه شاید غضب خدایان به اندازه غم چهره آماتنا برایش حقیقی نبود. هالتاش فقط یک چیز را خوب می دانست، برای او زندگی تنها و تنها با آماتنا معنا پیدا می کرد. وگرنه آمدن و رفتن بهارها و خزان ها، بار دادن مزرعه یا خشک شدن آن فرقی برایش نمی کرد. چه سود داشت هر روز آفتاب برآید و او نتواند به امید لمس انگشتان باریک آماتنا از خواب بیدار شود؛ به تمنای لب های رنگ پریده و هُرم گرمای پوستِ گندمگون او؟ اما دروغ گفتن، عهد شکستن! چه بر سرش خواهد آمد؟ کیتن الهی از رویش برداشته می شود؟ چه فرقی می کرد؟ هالتاش مدت ها بود کیتن الهی را احساس نمی کرد، نیروی محافظ و عقوبت کننده خدایان را. توجهی به خدایان نداشت و آن ها هم توجهشان را از او گرفته بودند. هالتاش تعهدی به خدایان احساس نمی کرد و، انگار ترسی در کار نباشد، به عقوبت هم بی ایمان بود. برای هالتاش فقط چیزهایی معنا داشت که به چشم می دیدشان، حسشان می کرد و تاثیرشان را در زندگی اش احساس می کرد. در تندیس های سفالی و مسی و حتی نقره ای خدایان کیتنشان را نمی دید و حس نمی کرد. چه توان محافظت و عقوبتی می توانستند داشته باشند؟ مگر همین خدایان نبودند که آماتنا هر روز رو به مجسمه سفالی شان نیایش می کرد و دعا و التماس که پدر هالتاش به ازدواجشان رضا دهد؟ خدایان برای دل پاک و خواهش خالصانه آماتنا چه کرده بودند؟ هیچ. برای درمان پدر چه؟ باز هم هیچ. این هالتاش بود که با زور بازو و با توجه و دقت مزرعه را به بار می نشاند، نان به خانه می آورد و تمنای آغوش دیگری را می کرد. حالا هم با ذکاوت و زیرکی سعی داشت کسی باشد که آرزوی آماتنا را تحقق می بخشد. اگر آماتنا نبود، دیگر نه دنیا را می خواست، نه خودش را و نه آرامش ابدی پس از مرگ را. مگر می شد به آرامش رسید و در کنار آماتنا نبود؟
مادر و خواهرش دو هفته پیش به شوسیم رفته بودند. چیزی به آغاز جشن پاییزه گوشون نمانده بود و این موقع سال همیشه برای خرید پارچه و چرم و زیارت معبد ناهونته به این سفر می رفتند. به هالتاش هم همین را گفته بودند. باید برای جشن گوشون آماده می شدند. آماتنا را هم با خود برده بودند. هالتاش فکر کرده بود بعد از دادگاه مختصر آیاپیر که در معبد انشیشوناک، خدای بزرگ شوش و انشان، برگزار شد و حکم به رفع اختلاف خانوادگی داده شد، هوهین از بازخواستش دست کشیده و حرف هالتاش را پذیرفته. شاتن اعظمِ معبد انشیشوناک مرد سالخورده ای بود که انگار حوصله شنیدن جزئیات را نداشت و حکمی کلی صادر کرده بود. اگر این اختلاف در خانواده حل می شد، چه نیازی به حرف قاضی بود؟ اما هالتاش خوش بین تر از آن بود که فکر کند خواهرش بخواهد او را در برابر کیتنِ ناهونته، خدای خورشید، قرار دهد و مجبورش کند رودرروی نیروی محافظ و عقوبت کننده خدایان حرفش را تکرار کند و قسم بخورد. برای هالتاش دروغ گفتن در خانه پدری با دروغ گفتن در برابر کیتن خدای ناهونته فرقی نداشت. از ترس دروغ گفته بود، اما از دروغ گفتن ترس نداشت. به حتم اگر کیتن خدایان چنان که همه باور داشتند نیرومند بود، زبان هالتاش نمی بایست آن طور در دهانش می چرخید که بتواند سخن دروغ به لب بیاورد.
حالا که هالتاش به درِ باغ مقدس معبد ناهونته نزدیک شده پا شل کرده. آماتنا هم آن جا خواهد بود؟ بین شاهدان؟ آماتنا برای دادگاه معبد انشیشوناک نرفته بود. حاضر نشده بود در مقام شاهد، وصیت پدر هالتاش را تایید کند. اما آن جا چه؟ برای چه مادرش آماتنا را هم با خود به شوسیم برده بود؟ اگر آماتنا باشد، کارش سخت تر می شود یا آسان تر؟ شاید فقط نگاه انداختن به چهره آماتنا قوت قلبی باشد برای هالتاش که روی حرفش بایستد. اما اگر آماتنا هم علیه هالتاش شهادت دهد، چه باید بکند؟ اگر آماتنا التماسش کند که حرفش را پس بگیرد؟ خودش هم نمی داند چه خواهد کرد.
هالتاش به نقش گاوها و بزها و مارهای مقدسِ پیچ در پیچِ کنده کاری شده دیوار چوبی باغ مقدس نگاهی می اندازد. درِ باغ باز است. لحظه ای برمی گردد و برای بار آخر شوسیم را تماشا می کند که دیگر دهن دره صبحگاهی را تمام کرده و به جنب و جوش افتاده. سر برمی گرداند و از لای درِ باغ نگاهی به داخل می اندازد. اولین باری است که هالتاش به باغ مقدس معبد ناهونته قدم می گذارد. شاید در کودکی همراه پدر و مادرش به آن جا رفته باشد، اما به یاد ندارد. از دیدن ذبح کردن و جاری کردن خون نربزها و خروس ها دلش آشوب می شد. تماشای شاتن های برهنه، که در سپیده دم آیین نیایش و احترام به خدایان را برگزار می کردند، برایش جذابیتی نداشت و همهمه زائران تماشاگر، بوی تند عرقشان که درهم می شد و برای گرفتن نان و آبگوشت نذری از سر و تن هم بالا می رفتند او را پس می زد. خلوت و سبزی مزرعه را بیشتر دوست داشت و اگر مجبورش نمی کردند، با آن ها نمی رفت. می ماند و تمام روز جلوِ خوشه های جو مزرعه به افق نگاه می کرد، به سر برآوردن آفتاب و سر فروبردنش پشت سطح مواج خوشه های تسلیم در دست نسیم وزنده. رودخانه هم مثل خوشه های سبز و زرد مزرعه که در باد به حرکت درمی آمدند جنب و جوشِ آرام و آرامش بخشی داشت. از وقتی که خاطراتش در ذهنش مانده، همیشه به جای رفتن به معبد و شرکت در مراسم مذهبی ترجیح داده بود کنار رود برود، بنشیند و بازتاب نور خورشید را روی سطح آب تماشا کند و به صدای غرش رود که در مسیرش سنگ ها و صخره ها را می کوبد و پیش می رود گوش بسپارد.
جمعیت زیادی دور سکوی وسط باغ جمع شده اند، درست در دایره خالی از درختان نخلی که باغ را پوشانده. بزهای نر اخته نذری را سمت چپ باغ به درخت بلوطی بسته اند. مرغ و خروس های نذری بین آن ها بالا و پایین می پرند. هالتاش قدم به داخل باغ می گذارد، بدون این که به تندیس گاوهای مقدس جلوِ در ادای احترام کند. چشم می اندازد تا در میان جمعیت شاتن های برهنه و زوّار معبد، مادر و خواهرش را پیدا کند. آماتنا را می بیند که لباس بلند سفیدی به تن دارد. موها همان طور گیس نشده روی شانه هایش ریخته اند و ایستاده سر خم کرده و به تصویر خودش در آب حوضی که سمت راست باغ قرار دارد می نگرد. هالتاش می آید به سمت آماتنا برود که با فریاد و اشاره دست مادرش درجا می ایستد. آماتنا سر برمی گرداند و هالتاش را می بیند، اما هالتاش حرکت او را به سمت خود نمی بیند. شاتن ها محاصره اش کرده اند و او را به سمت سکوی وسط باغ می برند.

نظرات کاربران درباره کتاب خاک آدم‌پوش

ادبیات ایران دارین به کجا میبرین با این کتابهایی که مجوز میدین
در 5 ماه پیش توسط
خیلی خیلی دوست داشتم، قلمی روان و زیبا و قصه ای جالب که با پایان خاصی تمام شد، پلیدی، عشق، نفرت و خرافات را بسیار زیبا در داستان نشان دادن، من ژانر فانتزی خیلی دوست دارم و بیشتر آثار فانتزی میخونم، و واقعا از خوندن این کتاب لذت بردم و اگر کتاب دیگری از این نویسنده ببینم حتما میخونم.
در 12 ماه پیش توسط
متاسفم برای آقای شهسواری که سطح شعور ما رو در این حد تصور کرده. ایشون گفته تاحالا اثری درخور ژانر فانتزی در ایران نوشته نشده و این کتاب به احساس و شعور مخاطب ایرانی احترام گذاشته. من یه مقایسه کوچولو میکنم بین اوایل این کتاب و اوایل جلد اول اشوزدنگهه، نوشته آرمان آرین. در اشوزدنگهه، توضیح میده که دو استاد همراه شاگردهاشون توی یه مراسم، چشم توی چشم هم نشستن و قراره برتری جادویی خودشون رو ثابت کنن. توصیف زنده ای هم از محیط تاریک و پر از مشعل میده. بعد از مراسم، اشوزدنگهه میره به اتاق استادش و می بینه پنجره بازه، جنازه استادش کف زمینه و معجون جاودانگی دزدیده شده. داستانش همون اول کار، آدمو میخکوب میکنه. اما توی این کتاب، اولش به دادگاه اشاره میشه و من فکر کردم مشکل جدی به وجود اومده؛ اما بعد از تحمل کردن حاشیه های زیاد درباره گذشته قهرمان، فهمیدم دادگاه برای این بوده که قهرمان داستان یکی رو می خواسته و به دروغ گفته باباش وصیت کرده اینا باهم ازدواج کنن! بازم یه عاشقانه مسخره، بازم یه دادگاه خانواده! کتاب اشوزدنگهه به موقع توصیف میکنه، به موقع میره توی خاطرات قهرمان و به وقتش هم اتفاقی که الان قراره بیفته رو توضیح میده. ولی توی این کتاب، انگار قهرمان یه قدم راه میره و نیم ساعت فکر میکنه. بیشتر جمله هایی که خوندم، خاطرات هالتاش رو شرح داده، نه اتفاقی که الان قراره براش بیفته. خانم کاظمی بیش از حد به گذشته ها پرداخته؛ در حالی که میشد اینا رو لا به لای داستان آورد. ما قراره داستان فانتزی بخونیم... چیزایی مثل جادو، ماجراجویی، اسرار و مبارزه میخوایم. نه دفتر خاطرات یه عاشق شکست خورده که داستانش بیخودی کش اومده. این همه زیاده گویی (اونم عاشقانه) برای ابتدای یه داستان ماجراجویی، اصلا خوب نیست. اینطوری آدم بعد از خوندن چند صفحه، خسته میشه و کلا میذاردش کنار. شاید بعدها بخرمش و فقط به نمونه کتاب اکتفا نکنم؛ به هر حال نمیشه کل داستان رو از روی چند صفحه اول قضاوت کرد. اما فعلا نمی تونم برای همچین چیزی پول بدم. این مقایسه رو با یه کار وطنی انجام دادم نه خارجی. کسی از آقای شهسواری انتظار نداره که در مقدمه، به فانتزی های موفقی مثل اشوزدنگهه و پارسیان و من اشاره کنه، اما دیگه انصاف نیست که بگه فانتزی ایرانی خوب نداشتیم و این خوبه. بد نیست یادآوری کنم اون زمانی که خانم کاظمی در حال نوشتن کتابشون بودن، آرمان آرین برای اشوزدنگهه برنده جایزه لاکپشت پرنده شد. نمیخوام آدم پرستی کنم و نویسنده های جدید رو بکوبم ولی کسی که حرف بزرگی میزنه، باید یه چیزی بهتر از این کتاب توی چنته داشته باشه.
در 1 سال پیش توسط