فیدیبو نماینده قانونی انتشارات دانشگاه تهران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از مکتب تربیتی لیبرالیسم تا نولیبرالیسم؛ نگاهی انتقادی

کتاب از مکتب تربیتی لیبرالیسم تا نولیبرالیسم؛ نگاهی انتقادی

نسخه الکترونیک کتاب از مکتب تربیتی لیبرالیسم تا نولیبرالیسم؛ نگاهی انتقادی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب از مکتب تربیتی لیبرالیسم تا نولیبرالیسم؛ نگاهی انتقادی


در سال­های اخیر نولیبرالیسم به محور بحث بسیاری از شاخه­های علوم انسانی تبدیل شده است و تعداد زیادی از نویسندگان با گرایش­های مختلف به بحث از آن می­پردازند. شاید در میان مکاتب فلسفی کمتر مکتبی را بتوان یافت که به اندازه نولیبرالیسم با زندگی روزمره افراد در هم تنیده شده باشد. امروزه این جریان بیشتر از این که به­عنوان یک موضوع نظری و موردبحث محافل دانشگاهی باشد، در زندگی روزمره افراد جاری است و به تعریف نوینی از ارزش­ها و هنجارهای آن­ها می­پردازد. در سال­های اخیر بسیاری از حوزه­های زندگی بشری تحت تأثیر نولیبرالیسم قرار گرفته است و به همین دلیل مطالعه نولیبرالیسم یکی از ضروریات علوم انسانی امروز است. در سال­های اخیر در کشورهای مختلف جهان، نولیبرالیسم به ایدئولوژی غالبی تبدیل شده است که در پی ترویج نوعی خاص از زندگی سرمایه­داری نوین است. همراه شدن این روند با جهانی­ شدن باعث پیچیده­تر شدن این مسأله شده است. از یک طرف گسترش تکنولوژی و ارتباطات جهانی، دهکده جهانی را از یک رویا به حقیقتی زیسته تبدیل کرده است و از طرف دیگر، ارزش­های نولیبرالیسم چنان در داخل این روابط پیچیده شده که جدا کردن آن­ها جز در سطح نظر ممکن نیست.
تجربه کشورهای سرمایه­داری در زمینه اصلاحات نولیبرالیسم نشان از بحرانی عمیق در سطح اجتماعی و سیاسی دارد که به­خصوص در چند سال اخیر نقدهای زیادی را برانگیخته­اند

ادامه...
  • ناشر انتشارات دانشگاه تهران
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب از مکتب تربیتی لیبرالیسم تا نولیبرالیسم؛ نگاهی انتقادی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درآمدی بر مکتب تربیتی لیبرالیسم

مکتب تربیتی لیبرالیسم یکی از سنت­های موثر بر تعلیم و تربیت غرب در قرون اخیر بوده است و فهم نظریه­های تربیتی غرب بدون ارتباط آن با سنت لیبرالیسم فهمی ناقص خواهد بود. لیبرالیسم با تعلیم و تربیت در کشورهای سرمایه­داری، پیوندی عمیق دارد و جداکردن این دو تنها در سطح تحلیل نظری ممکن است. آنتونی آربلاستر پیوند لیبرالیسم با زندگی غربی را چنین شرح می­دهد:«لیبرالیسم ایدئولوژی مسلط غربی است. منظور از مسلط نه در مفهوم آشکار و تعمداً تحمیل شده آن، مانند مورد مارکسیسم در بسیاری از کشورهای کمونیستی، بلکه به شیوه­ای زیرکانه و احتمالاً موثرتر است... لیبرالیسم سازنده بخش اعظمی از فضای روشنفکری است که ما در آن تنفس می­کنیم(۱۰)».
لیبرالیسم دارای تاریخی متنوع و گاهاً سردرگم­کننده است که سنت­های مختلف فکری را گردهم ­می­آورد. تاریخ لیبرالیسم شامل اسامی متنوعی است: از جان لاک گرفته تا کانت؛ از جی. اس میل تا هربرت اسپنسر(۱۱)؛ از تی اچ گرین(۱۲) تا فریدریک هایک(۱۳). با نگاهی اجمالی به این فهرست، به تنوعی پی می­بریم که کاستن آن کاری است دشوار. بنابراین قبل از پرداختن به آموزه­های تربیتی متفکران لیبرال و نولیبرال، ابتدا باید تعریف مشخصی از لیبرالیسم ارائه دهیم و آن را به­صورت مشخص بررسی کنیم و از بحث صرفاً مجرد و انتزاعی در این باب بپرهیزیم.
مکتب تربیتی لیبرالیسم، جنبشی است تاریخی که ریشه در تحولات عصر رنسانس و به­خصوص تمایلات و آرمان­های تربیتی طبقه نوخاسته بورژوا دارد. در این عصر، با گسترش تحولات صنعتی، افزایش خیل مهاجرت از کشورهای مختلف به قاره آمریکا و رشد تجارت و ثروت، سیستم مالکیتی فئودالی و تعلیم و تربیت کلیسایی کم­کم جای خود را به فرهنگ و تربیت سرمایه­داری ­داد. زمین­های وسیع فئودال­ها بین مردم تقسیم شد و بسیاری از زمین­های بایر نیز زیر کشت قرار گرفت. با افزایش تولیدات کشاورزی، افراد محصولات زیادی برای فروش داشتند و به همین دلیل بازار اهمیت زیادی پیداکرد(۱۴). در این فضای اجتماعی بود که طبقه نوین بورژوا ظهور کرد. این طبقه شامل افرادی بود که از طرفی جزو اشراف فئودال به شمار نمی­رفتند و از طرف دیگر از طریق رشد ابزارهای تولید نوین به ثروتی دست­یافته­ بودند که آنها را از طبقه رعیت و کارگر جدا کرده بود. در این فضای اجتماعی بود که تعلیم و تربیت از حاکمیت بلامنازع کلیسا خارج می­شد و متفکران انسان­گرا شروع به تغییرات اساسی در نظام­های تربیتی کردند.
عصر رنسانس عصر پیشرفت­های عظیم در علم و رشد ابزارهای تولید و در نتیجه، رشد سریع اقتصادی و افزایش تولید ثروت بود. این عصر با ظهور شرایطی همراه بود که ماکس وبر آن را روح سرمایه­داری می­نامد. سرمایه­داری در تلقی وبر در مقابل روح اقتصاد سنتی قرار داشت. درحالی­که اقتصاد سنتی مبتنی بر فعالیت­های اقتصادی برای تامین نیازهای ضروری زندگی بود و با روح کاتولیک­گرا، زندگی اخروی را بر زندگی دنیوی اولویت می­بخشید، اقتصاد سرمایه­داری شامل تمایلی برای تحصیل هر چه بیشتر ثروت بود که از روح پروتستانی برای تلاش و تامین زندگی دنیوی نشئت می­گرفت. طبقه بورژوا که نماینده این روح سرمایه­داری بود، شامل افرادی بودند که کار و همچنین کسب ثروت را به­­عنوان تکلیفی الهی می­دیدند و با تلاش و ریاضت­کشی به پول­سازی می­پرداختند. پروتستانتیزم از طرفی مردم را به زهد و پرهیز از اسراف تشویق می­کرد و از طرف دیگر کار و تولید را نوعی عبادت به شمار می­آورد. این آموزه به اهمیت جدیّت در تکالیف فردی و پرهیز از هرگونه زیاده روی در مصرف منجر شد. در این نظام فکری، وقت اهمیت زیادی داشت و از آن برای کار و تولید هرچه بیشتر بهره برده می­شد(۱۵). پروتستانتیزم در مقابل جزم­گرایی کلیسای کاتولیک به عقل بشری اعتقادی راسخ داشت و شنیدن نظریه­های مختلف و ترغیب را به­عنوان روشی برای تبلیغ مذهب خود به کار می­بست. تحت تاثیر عقاید پروتستانتیزم تعلیم­وتربیت نیز متحول شد و تربیت جزم­گرایانه و یکسان­اندیش کلیسایی که تامین نیازهای اخروی را هدف برتر خود می­دانست، جای خود را به نظریه های متنوع تربیتی داد که نیازهای دنیوی فرد را تکریم می­کردند.
این روح سرمایه­داری اساس ظهور سنت فکری جدیدی بود که به لیبرالیسم مشهور شد. ظهور این روح سرمایه­داری و رشد لیبرالیسم از طرفی با اصلاح دینی و پروتستانیزم نیز پیوند خورده است. آربلاستر این پیوند را چنین شرح می­دهد: «بی­شک پروتستانتیزم، مذهب متکی بر فرد بود و بنابراین از نظر منطقی و نیز تاریخی به مدارا و آزادی وجدان رهنمون شد. لیبرالیسم در واقع روایتی این جهانی از این انگاره­ها بود. به­عبارت­دیگر، شاید بتوان گفت که لیبرالیسم اساساً عبارت بود از: پروتستانتیزم منهای خدا(۱۶)».
لوتر و کالون معتقد به دوگانگی زندگی این جهانی با زندگی اخروی بودند. متفکران لیبرالیسم تحت این تمایز، فعالیت خود را شامل زندگی دنیوی می­دانستند و از طرف دیگر معتقد بودند که کلیسای کاتولیک نباید در سیاست دنیوی مداخله کند. این تمایز مبنایی برای سکولاریسم بود که در بطن لیبرالیسم زاده شد. سنت لیبرالیسم به پیروی از پروتستانیزم، کار و فعالیت دنیوی را نه­تنها موردسرزنش قرار نمی­داد، بلکه آن را به مثابه تکلیفی از جانب خدا می­دانست. کار و ثروت­اندوزی مبانی استقلال اقتصادی و به تبع آن استقلال اخلاقی و اجتماعی فرد از کلیسا و دولت­های محلی را فراهم می­آورد. پیوند روح سرمایه­داری طبقه بورژوا و برخی آموزه­های این جهانی پروتستانیسم، عرصه را برای ظهور نوعی سنت فکری آماده کرد که اساس آن بر حقوق مالکیت، کار و فردگرایی بود. لوتر همچنین مفهومی کاملا نو از رابطه انسان با خدا و همچنین کلیسا با دولت را ارائه داد که به نوعی جدایی دین و دولت منجر شد(۱۷).
تاریخ سیاسی قرن هفدهم و هجدهم اروپا و به­خصوص انگلستان عرصه کشمکش میان طبقه اشراف، کلیسا و طبقه بورژوا بود و این کشمکش در تحولات سیاسی دو حزب کهن ویگ(۱۸) و توری(۱۹) به وضوح مشهود بود(۲۰). درحالی­که حزب توری حامی خانواده سلطنتی، اشراف و مداخله نظام کلیسایی در سیاست بود که بعدها به محافظه­کاران شهرت یافتند، حزب ویگ شامل تجّار، بانکداران و ثروتمندان تازه به دوران رسیده و آزادی­خواه بود که با مداخله سیاسی کلیسا مخالف بودند و بیشترشان به پروتستانتیزم تمایل داشتند. جدال سنتی حزب ویگ و توری به پیروزی ویگ­ها در انقلاب ۱۶۸۸ انگلستان منجر شد. آرمان­های پیشروان این انقلاب نشانگر روحیه یک ویگ سنتی است که همواره در بطن لیبرالیسم به حیات خود ادامه داده است. این انقلاب عرصه پیروزی طبقه نوین تجاری و ثروتمندان (طبقه بورژوا) در مقابل خودکامگی حکومت مطلقه و کاتولیک­ بود. واکنش­های متفکران حزب ویگ بعد از این انقلاب بیانگر برخی اصول مهم این حزب است. در وهله اول ویگ­ها بر آن بودند که هرگونه برداشت رادیکال از این انقلاب را بکاهند. این موضوع نشانگر روحیه ضدانقلاب و همچنین تردید همیشگی ویگ­ها در اعتماد به حاکمیت مردم بود. آن­ها سعی داشتند تا این انقلاب را به روشی تفسیرکنند که بدون اعطای هرگونه حق انقلاب و شورش برای طبقات پایین­دست باشد. حاکمیت مردم، همواره خطر نوعی طغیان و تعرض به مالکیت و سرمایه به همراه داشته که در وقایع بعد از انقلاب فرانسه شاهد آن بودیم. سیاستمداران ویگ در انگلستان و آمریکا همواره در فکر کنترل دموکراسی ازطریق نهادهای پایدار سیاسی بودند. آن­ها گرچه در مقابل حق اشرافیت زمینداران حزب توری به مبارزه پرداختند، ولی این به معنای مساوات­طلبی به نفع توده مردم نبود و چیزی که در پشت پرده این مبارزه قرار داشت، مبارزه دو طبقه اشراف و بورژوا برای بهره­مندی از حق حاکمیت بود.
ویگ­ها پس از انقلاب ۱۶۸۸ و همچنین حاکمیت بلامنازع بر پارلمان انگلیس از سال ۱۷۱۵ تا حدود ۱۷۴۰، تمایل شدید ضدانقلابی و ضدحاکمیت مردم را به نمایش گذاشتند. قوانین جدید آن­ها حامی تجار و ثروتمندان طبقه متوسط بود و سعی در محدود کردن حق طبقات پایین در سیاست داشت. قوانین خشن در مقابل تهیدستان و فقرا (که تا حدی ناشی از سرزنش فقرا در پروتستانیزم بود) از میراث­های مهم ویگ­ها بود که همواره مورد حمایت لیبرالیسم راستگرا بوده است و امروزه در عقاید نولیبرالیسم دوباره احیا شده است(۲۱). از دهه ۱۸۲۰ و با تغییر در سیاست برخی اعضای حزب توری معادلات سیاسی بین این حزب و حزب ویگ وارد مرحله جدیدی شد. در این دهه برخی اعضای حزب توری، تحت تاثیر افکار اسمیت و ریکاردو، به سیاست بازار آزاد متمایل شدند و این تمایل باعث شد تا آن­ها از حزب توری جدا شوند. حزب ویگ نیز گرچه از ابتدا حامی برخی سیاست­های حمایتی دولت­ها بود، ولی نسل جدید ویگ­ها تحت تاثیر اقتصاد اسمیت قرار گرفتند و به تجارت آزاد متمایل­شدند. ایجاد چنین زمینه­ای بود که حزب لیبرال را در دهه ۱۸۶۰ به­عنوان حزب تمام­عیار طبقه متوسط با حمایت اقتصادی علمی اسمیت و ریکاردو وارد صحنه سیاست انگلستان کرد.
آنچه از تحولات و کشمکش­های سیاسی انگلستان قرن هجد و نوزده به جای ماند، حزبی سیاسی لیبرال با آرمان­های طبقه متوسط بود که حامی بزرگ تجارت آزاد و سیاست عدم­مداخله در بریتانیا و دیگر کشورهای جهان بود و توانست فرهنگ سیاسی کشور بریتانیا و آمریکا را نیز تحت تاثیر عمیق خود قراردهد. آنچه در این حزب اهمیت زیادی دارد، روحیه سرمایه­داری و ویگی عمیقی بود که از ویژگی­های پیوند طبقه متوسط و پروتستانیسم بود. مبانی فکری مکتب تربیتی لیبرالیسم ترکیبی از عقاید ویگ با برخی عقاید توری است که در فصول بعد به توضیح آن خواهیم پرداخت.
بنابراین به­طورکلی می­توان گفت که مکتب تربیتی لیبرالیسم به­عنوان جنبش فکری است که در وقایع رنسانس و انقلاب صنعتی ریشه دارد. در دیدگاه تاریخی، لیبرالیسم در طول چندصد سال دارای گرایش­های متنوعی بوده است که گاهاً در مقابل هم قرار می­گیرند. راشل تارنر(۲۲) معتقد است که در ورای این تنوع، لیبرالیسم دارای عقاید محوری است که مورد قبول همه گرایش­های آن است(۲۳). این عقاید محوری همان آرمان­های تربیتی است که از زمان ظهور تا سال­های اخیر، هدایتگر لیبرالیسم بوده است. فریدن(۲۴) عقاید لیبرالیسم را دو قسمت می­کند: عقاید محوری و عقاید جانبی. درحالی­که عقاید محوری تعریفگر لیبرالیسم به­عنوان مکتب تربیتی است، عقاید جانبی حاصل شرایط تاریخی و اجتماعی است. او عقاید بنیادین لیبرالیسم را چنین برمی­شمارد: «اعتقاد بنیادین به عقلانیت انسان به­عنوان فرد...، ایمان به کمال­پذیری انسانی که خودش را وقف پیشرفت و رشد و همچنین اصلاحات تدریجی کرده است، اعتقاد به آزادی تجربی به­عنوان زمینه و ظهور عقلانیت و عدالت(۲۵)». در ادامه برخی اصول تربیتی لیبرالیسم را بررسی می­کنیم:

۱- فردگرایی: فردگرایی یکی از اصول مهم تربیتی لیبرالیسم است. ظهور مکتب تربیتی لیبرالیسم پیوندی عمیق با طبقه نوخاسته بورژوا در عصر رنسانس دارد و آن را باید در سایه آرمان­ها و اصول تربیتی این طبقه فهمید. عصر رنسانس عصر باور به انسان و ایجاد نگرشی مثبت به توانایی­ها و استعدادهای بشری و پرورش آن­ها در فرایند تربیت بود و پایه مهم­ترین آموزه هستی­شناختی لیبرالیسم یعنی فردگرایی در این تحولات نهفته است. جهان­بینی طبقه بورژوا آمیخته با فردگرایی بود. آن­ها معتقد بودند که هر فرد خود سازنده شرایط زندگی­اش است و دارایی­های اقتصادی حاصل استعدادها و توانایی­های خود افراد است(۲۶).
فردگرایی یکی از عقاید محوری است که گرایش­های تربیتی لیبرال حول آن جمع شده­اند. فردگرایی به معنای تقدم فرد بر جامعه است. تقدم فرد بر جامعه به معنای اولویت خواست­ها و حقوق فردی و نیازهای تربیتی فرد به جامعه نیز است. از این دیدگاه، تنها چیزی که واقعیت نهایی دارد، فرد و نیازهای او است و جامعه فقط مفهومی خیالی است. این تلقی از فردگرایی مورد تاکید متفکران لیبرالیسم از لاک، اسپنسر، میل تا هایک و میلتون فریدمن(۲۷) است. فردگرایی لیبرالیسم نتایج مهمی را در تربیت اخلاقی و سیاسی به بار آورده است. از مهم­ترین نتایج این دیدگاه، انسان ضداجتماعی و یا حداقل انسان غیراجتماعی به­عنوان هدف تربیتی است؛ انسانی که بیشتر از آنکه در پی منافع دیگران باشد، در پی خواست­های خود و منافع شخصی است. انسان خلوت­گزین و اهمیت حریم خصوصی افراد از آرمان­هایی است که بسیاری از متفکران تربیتی لیبرال در پی آن بودند. البته این فردگرایی ذره­گرا مورد قبول همه گرایش­های لیبرالیسم نبوده است و جی­اس­میل و به تبعیت از او لیبرالیسم نوین(۲۸) این تلقی از فردگرایی را مورد نقد قرار دادند و سعی داشتند تا در کنار حفظ فردگرایی، آن را با نوعی جمع­گرایی روش­شناختی(۲۹) آشتی دهند.
یکی دیگر از نتایج مهم فردگرایی لیبرالیسم، قرار گرفتن فرد در مقابل دولت است. هربرت اسپنسر به­عنوان یکی از مدافعان سرسخت لیبرالیسم، در کتاب انسان علیه دولت، فرد و دولت را رودرروی هم قرار می­­دهد. از این دیدگاه قوانین دولتی و پارلمانی به­عنوان محدودیتی سر راه آزادی فردی هستند و به همین دلیل باید مداخله­های دولت در تعلیم و تربیت و عرصه­های مختلف زندگی اجتماعی و اقتصادی افراد به حداقل برسد(۳۰).
مفهوم فرد و فردگرایی و نتایج تربیتی آن از یک طرف دارای ابهام است و از طرف دیگر تنها متعلق به سنت لیبرالیسم نیست. یکی از ابهامات بارز موجود در این مفهوم، بین مفهوم صوری «انسان واحد» و مفهوم نیمه پنهان «انسان استثنایی» است(۳۱). درحالی­که مفهوم فرد به­عنوان یک انسان واحد ناشی از نوعی برابری در بین افراد است، مفهوم انسان استثنایی و یکتا حاکی از نخبه­گرایی و دفاع از نابرابری در بین افراد است که میل یکی از مدافعان آن است(۳۲).
در فلسفه تعلیم و تربیت غرب گرایش­های پرنام و نشان دیگری نیز به فردگرایی اعتقاد دارند. وجودگرایان(۳۳) قرن بیستم و طبیعت­گرایان پیرو ژان ژاک روسو گرایش­های معروف فردگرا هستند. فردگرایی در منظر این گرایش­ها تفاوت اساسی با فردگرایی مکتب تربیتی لیبرالیسم دارد. هایک به عنوان یکی از پیشروان نولیبرالیسم، فردگرایی لیبرالی را «فردگرایی درست» می­خواند و ریشه آن را در افکار جان لاک، هیوم، مندویل(۳۴)، آدام اسمیت و به­خصوص ادموند برک(۳۵) می­داند و آن را در مقابل فردگرایی نادرست یا شبه­فردگرایی(۳۶) ناشی از افکار روسو، دکارت و دیگر فلسفه­های قاره­ای قرار می­دهد. به زعم هایک، فردگرایی در معنای دوم همواره پتانسیل تبدیل به اهداف تربیتی جمع­گرا و سوسیالیستی را دارد، زیرا متفکرانی مانند روسو در نهایت فرد را تحت سیطره اراده جمعی قرارمی­دهند. هایک در تبیین فردگرایی در معنای درست، آن را یک نظریه اجتماعی می­داند که در پی تبیین عوامل تعیین­کننده زندگی اجتماعی افراد است. از این منظر، تنها راه فهم پدیده­های تربیتی، درک و فهم اعمال فردی است. به­عبارت­دیگر، پدیده­های تربیتی وجودی مستقل از افراد ندارند. از طرف دیگر فردگرایی در معنای درستش، معتقد است که نهادهای تربیتی و دیگر موسساتی که فعالیت­های بشری در آن­ها به انجام می­رسد، توسط هیچ ذهن طراح بشری هدایت نمی­شوند(۳۷).
بوکانن(۳۸) این تلقی از فردگرایی را که مورد دفاع هایک و پاپر و دیگر لیبرال­ها است، «فردگرایی روش­شناختی(۳۹)» می­خواند و معتقد است که در تحلیل پدیده­های اجتماعی آنچه مهم است، انتخابی است که افراد بر پایه خواست­های فردی انجام می­دهند، نه واحدهای ارگانیک همچون حزب و ملت(۴۰). براین­مبنا، در تدوین اهداف آموزشی آنچه باید اولویت داشته باشد، نیازهای افراد است، نه مفاهیمی مثل منافع ملی و یا حزبی. این تلقی از فردگرایی از طرفی با هر نوع فعالیت جمع­گرا مخالف است و از طرف دیگر عقاید مبتنی بر قرارداد اجتماعی و تقدم تاریخی وجود فرد بر جامعه را کنار می­گذارد.
۲- مالکیت خصوصی: مالکیت خصوصی یکی از اصول بنیادین مکتب تربیتی لیبرالیسم است. لیبرالیسم در پی پرورش انسانی است که بتواند براساس سرمایه خصوصی به تولید بپردازد. مالکیت خصوصی مورد تاکید بیشتر متفکران لیبرالیسم بوده است. میزس معتقد است که «اگر برنامه لیبرالیسم در یک کلمه خلاصه شود، آن مالکیت است که به معنای داشتن ابزار تولید است... همه مطالبات دیگر لیبرالیسم از این مطالبه بنیادین نشئت می­گیرند(۴۱)». لیبرالیسم از ابتدا حامی جدی حق مالکیّت­ خصوصی افراد بود و آن را به­عنوان حقی بنیادین برای انسان درنظر می­گرفت. جان لاک معتقد بود که آزادی اقتصادی برای رقابت و کسب دارایی یکی از حقوق طبیعی افراد است که هیچ کس حق آسیب رساندن به آن را ندارد. افراد آزادند تا برحسب علایق و خواست­های خودشان به کسب ثروت و دارایی بپردازند و دولت نیز نباید مانع رقابت برای دارایی شود. تعلیم و تربیت باید بتواند انسان­ها را برای بهره بردن از دارایی­های خصوصی مهیا سازد. طبق نظر لاک، مالکیت خصوصی بر زمین و ثمرات آن، مشیت الهی است و کار هر فرد است که حق دارایی و مالکیت را برای او برقرار می­سازد(۴۲). گرچه لیبرال­ها در بیشتر موارد، دفاع از آزادی اقتصادی و مالکیت خصوصی را رسالت مهم خود می­دانند، ولی در میان آن­ها برداشتهای متفاوتی از این مسئله و به­خصوص به میزان دخالت دولت در رقابت اقتصادی وجود دارد.
۳- آزادی: آزادی یکی دیگر از اصول تربیتی لیبرالیسم است که پیوندی ناگسستنی با مالکیت و فردگرایی دارد. واژه لیبرالیسم برگرفته از کلمه Liber است که به معنای آزادی است و گریوز(۴۳) در مقدمه کتاب لیبرالیسم در سنت کلاسیک لودویگ میزس، لیبرالیسم را «فلسفه آزادی» می­داند(۴۴). لیبرالیسم به­عنوان یک مکتب تربیتی برخاسته از جهان­بینی خاصی است که در عصر رنسانس شکل گرفت و نگاه خوش­بینانه به انسان و توانایی­های او و سعی در پرورش آن­ها، از اصول مهم این جهان بینی است. لیبرالیسم از ابتدا بر رهایی انسان از بند هرگونه سلطه کلیسا و یا ساختار فئودالی تاکید داشته­است و انسان را موجودی آزاد می­داند. متفکران لیبرال در تعریف آزادی بیشتر بر «آزادی سلبی(۴۵)» تکیه دارند. ریموند پلنت آزادی از دیدگاه هایک را چنین توضیح می­دهد:«در منظر هایک آزادی اساسا سلبی است؛ آزادی از اجبار عمدی دیگران...این حقیقت که برای مثال من فاقد منابع و لوازم برای انجام کاری هستم...اجبار نیست(۴۶)».
گرچه متفکران تربیتی لیبرال دفاع از آزادی در تعلیم و تربیت را وظیفه اصلی خود می­دانند ولی توجیه آن­ها در دفاع از آزادی با هم متفاوت است. درحالی­که لاک از موضع حقوق طبیعی به دفاع از آزادی در تعلیم و تربیت می­پرداخت، میل ضمن انتقاد از حقوق طبیعی، اصل فایده­مندی(۴۷) را برای توجیه آزادی به کار می­برد. اصل فایده­مندی ایجاب می­کند افراد تا جایی که عملشان با مصالح دیگران تعارض پیدانکند و مانع آزادی آن­ها نشود، آزاد هستند تا استعدادهای خود را برای رسیدن به کمال پرورش دهند. از دیدگاه میل آزادی و به خصوص آزادی بیان و عقیده، لازمه تحقق خلاقیت و بروز استعدادهای افراد در جامعه است(۴۸). یکی دیگر از توجیهات آزادی که در افکار میل به چشم می­خورد، استدلال مبتنی بر شک­گرایی و خطاپذیری انسان­ها است(۴۹). لیبرالیسم از ابتدا براساس زمینه­های خود در عصر رنسانس همچنین به دلیل پیوند با تجربه­گرایی، همراه با نوعی اعتقاد به خطاپذیری انسان و تردید در معرفت او رشد کرده است. از این منظر چون عقاید ما قطعیت لازم را ندارند بنابراین باید در تعلیم و تربیت همواره عرصه را برای ظهور عقاید مختلف باز بگذاریم و از سرکوب عقاید و افکار جلوگیری کنیم.
برداشت لیبرالیسم از آزادی با مالکیت خصوصی پیوند دارد و به عبارتی بهتر می­توان آزادی را به معنای نبود مانع برای رقابت اقتصادی درنظر گرفت که نتیجه طبیعی آن بازارهای آزاد اقتصادی و سیاست عدم­مداخله است. آزادی و توانایی با یکدیگر فرق دارند و این یکی از نقاط مهم اختلاف گرایش­های لیبرالیسم محافظه­کار با لیبرالیسم نوین و سوسیالیسم است. از دیدگاه لیبرالیسم محافظه کار(۵۰) ایجاد عدالت اجتماعی از طریق دخالت دولت نه­تنها هدف آزادی نیست، بلکه مخالف آن نیز است. عدالت نتیجه طبیعی رقابت براساس قوانین طبیعی بازارهای آزاد هست و هرگونه برنامه­ریزی دولتی و غیردولتی برای تقسیم منابع در جهت ایجاد برابری در بهره­وری اقتصادی و تامین عدالت اجتماعی نه­تنها نتیجه­ای ندارد، بلکه با دخالت در بازارهای آزاد اقتصادی وضع را وخیم­تر نیز می کند. بنابراین در تلقی لیبرالیسم آزادی به معنای ایجاد برابری نیست. البته همانطور که میزس اشاره دارد، در تلقی از برابری بین لیبرالیسم سنتی و گرایش­های نوین لیبرالیسم تفاوت­هایی وجود دارد. لیبرال های کلاسیک همانند جان لاک براساس حقوق طبیعی افراد را برابر می­دانستند ولی گرایش­های متاخر لیبرالیسم که در پیوند با محافظه­کاری هستند، افراد را نابرابر می­دانند: افراد در جامعه نابرابر هستند و این نابرابری نه­تنها قابل سرزنش نیست، بلکه لازمه زندگی اجتماعی نیز است. آنچه این گرایش­های لیبرال لازم می­دانند، برابری در برابر قانون است و نه بیشتر. این تلقی از برابری در مقابل ادعاهای لیبرالیسم نوین و سوسیالیسم مبنی بر ایجاد برابری در برخورداری از منابع اجتماعی و فرهنگی است(۵۱).
۴- تساهل(۵۲): اعتقاد لیبرالیسم به آزادی در کنار اصل تساهل قرار می­گیرد. لیبرالیسم سنتی از آغاز اعتراضی بر یکسان­سازی عقیدتی تحت کنترل نظام تربیتی کلیسا و فئودالیسم بود. پیوند این عقاید با فضای تجربه­گرایی قرن هجدهم زمینه را برای تردید در عقاید مختلف تسهیل کرد. شکاکیت و مخالفت با جزم­اندیشی مذهبی به­خصوص در هیوم و میل، پایه­های مهم تساهل در مکتب تربیت لیبرالیسم را تشکیل می­دهند. لیبرالیسم سنتی خود را به زندگی دنیوی محدود می­کند و دین را مربوط به زندگی اخروی می­داند و در عرصه سیاست همواره با سکولاریسم(به معنای عدم­دخالت دین در مسائل دنیوی و سیاسی) همراه بوده است. البته دیدگاه­های نولیبرال در باب سکولاریسم چندان واضح نیست و برخی از آن­ها در پیوند با نومحافظه­کاری، مخالفتی با دخالت مذهب در سیاست ندارند. متفکران لیبرالیسم سنتی همواره به نقد فعالیت­های نهادهای تربیتی سنتی در تحمیل همرنگی مذهبی می­پرداختند و سعی داشتند تا تعلیم و تربیت و سیاست را از بند دین و کلیسا رها کنند(۵۳). آن­ها معتقد بودند که تا جایی که دین مربوط به مسائل اخروی باشد، بین لیبرالیسم و دین تناقضی وجود ندارد، ولی اگر دین در مسائل زندگی دنیوی دخالت کند و به تعیین اهداف تربیتی بپردازد، تبدیل به بزرگ­ترین مانع سر راه تساهل می­شود.
البته میزس معتقد است که لیبرالیسم در مقابل جزم­اندیشی و عدم­تساهل­ها، تساهل ندارد. به عقیده او، تساهل تا جایی ممکن است که افراد فضای صلح­آمیز فعالیت اقتصادی و اجتماعی دیگران را برهم­نزنند و به دیگران آسیب نرسانند(۵۴). میل هم براساس اصل سودگرایی، تساهل را لازمه بروز خلاقیت افراد می­داند، ولی این تساهل تا وقتی ممکن است که افراد به منافع عمومی ضربه نزنند. عقاید نولیبرالیسم در باب تساهل متفاوت­تر از لیبرالیسم است. نولیبرالیسم به دلیل پیوندی که با محافظه کاری و سنت­های مردم­باور دینی دارد، موضعی متفاوت­تر در مقابل ارزش­های مذهبی و سنتی دارد و برخی سیاستمداران نولیبرال خواهان توجه به عقاید مذهبی در سیاست هستند.
۵- سیاست عدم­مداخله: آزادی از منظر لیبرالیسم به معنای فقدان محدودیت بر سر تامین منافع افراد و رقابت در بازارهای آزاد اقتصادی است. دولت یکی از محدودیت­های بزرگ سر راه آزادی فردی است و لیبرالیسم همواره مدافع جدی کاهش دخالت دولت در فعالیت­های تربیتی، اقتصادی و اجتماعی افراد بوده است که از این اصل به سیاست عدم­مداخله یاد می­شود. سیاست عدم­مداخله از چالش برانگیزترین اصول تربیتی لیبرالیسم است که با تفاسیر متعددی از شاخه­های مختلف این مکتب مواجه شده است و تاریخ سنت لیبرالیسم شاهد اختلافات بارزی بین متفکران لیبرال در زمینه سیاست عدم­مداخله است. لیبرالیسم از ابتدا با اعتقادی راسخ به فرد روی کار آمد و همواره بر توانایی­های افراد در تامین منافع خودشان خوش­بین بود و از لحاظ اقتصادی و اخلاقی هرگونه دخالت دولت و محدود کردن آزادی افراد را مورد انتقاد قرار می­داد.
از طرفی، نام­گرایی(۵۵) لیبرالیسم که بسیار متاثر از هیوم و دیگر تجربه­گرایان انگلیسی بود، وجود واقعی هرگونه مفهومی مانند جامعه، ملت و دولت را مورد انکار قرار می­داد و معتقد بود که تنها چیزی که وجود دارد، فرد و منافع شخصی او است. میل معتقد بود که وقتی در تعلیم و تربیت مسئولیت امور به اشخاص واگذار شود، فعالیت­های آموزشی به بهترین صورت انجام می­گیرد و بنابراین دخالت دولت در نهادهای تربیتی باید محدود باشد تا با بروز آزادی، خلاقیت افراد شکوفا شود(۵۶). او معتقد بود که اگر در تعلیم و تربیت، نظام آموزشی دولتی و متمرکز حاکم باشد، فردیت فدا می­شود و نوعی افراد متوسط و توده در جامعه پرورش می­یابند که فاقد قدرت خلاقیت و انتقادی هستند. بنابراین نقش دولت در تعلیم­وتربیت نیز باید به کمترین حد کاسته شود و از دخالت دولتی در برنامه درسی و تدوین محتواهای آموزشی جلوگیری شود.
آدام اسمیت به­عنوان یکی از مدافعان جدی سیاست عدم­مداخله دولت در فعالیت­های اقتصادی معتقد بود که وقتی افراد برحسب منافع و خواست­های شخصی خود به رقابت در بازارهای آزاد اقتصادی می­پردازند و به کسب موفقیت می­رسند، این در مقیاس بزرگ­تر به نفع اجتماع هم است. از این اصل اسمیت به نظریه دست­ نامرئی(۵۷) تعبیر می­شود و این دست­ نامرئی بازارهای آزاد اقتصادی است که تلاش­های فردی را همسو می­گرداند. گرچه اسمیت و دیگر متفکران لیبرالیسم همواره مدافع سیاست عدم­مداخله بودند ولی تفسیر آنها از این اصل با تفسیر قرن نوزدهم برخی لیبرال­ها تفاوت دارد. جان هنری(۵۸) دو نوع سیاست عدم­مداخله را از هم جدا می­کند: سیاست عدم­مداخله نرم و سخت(۵۹). سیاست عدم­مداخله نرم که توسط اسمیت و برخی دیگر از مدافعان اقتصاد لیبرال کلاسیک موردحمایت بود، قائل به محدود کردن دخالت دولت در فعالیت­های اقتصادی و بازارهای آزاد تجاری بود. بازارهای اقتصادی برحسب وجود قوانین طبیعی و خودانگیخته در آن­ها، خودتنظیم­گر هستند و دولت نباید به بهانه برابرسازی درآمدها و یا تنظیم بازار در این قوانین طبیعی دخالت کند. اسمیت با وجود دفاع از سیاست عدم­مداخله، دخالت دولت را در برخی موارد مثل تامین تعلیم و تربیت و همچنین بهداشت عمومی مجاز می­دانست و به دفاع از آن می­پرداخت. در مقابل سیاست عدم­مداخله سخت، دخالت دولت را نه­تنها در فعالیت­های اقتصادی، بلکه در فعالیت­های اجتماعی نیز مورد نقد قرار می­دهد. این تلقی از سیاست عدم­مداخله در قرن نوزدهم و توسط لیبرال­هایی مثل هربرت­اسپنسر و متفکران مکتب منچستر مطرح شد و در قرون بعد توسط نولیبرال­ها و هم­پیمانان نومحافظه­کار آن­ها مورد حمایت قرار گرفت. از این منظر دخالت دولت نه­تنها در فعالیت­های اقتصادی، بلکه در فعالیت­های اجتماعی و تربیتی نیز باید محدود شود. براین­مبنا بود که اسپنسر به مخالفت با هرگونه قانون حمایت از فقرا یا تعلیم و تربیت دولتی پرداخت.
تفاوت متفکران لیبرال در تفسیر نقش دولت در تعلیم و تربیت و دیگر فعالیت­های اجتماعی تنها در تفسیر آن­ها از سیاست عدم­مداخله خلاصه نمی­شود. جی­اس­میل آماده بود تا بر حسب اصل سودگرایی برای بیشتر افراد جامعه، هر وقت اصل سیاست عدم­مداخله را اصلاح کند و دخالت احتمالی دولت را در فعالیت­های تربیتی جایز بداند و گرایش لیبرالیسم نوین هابهاوس(۶۰)، هابسون(۶۱) و گرین که از دهه ۱۸۸۰ تا اوایل جنگ اول جهانی مورد حمایت قرار می­گرفت، بر نقش مثبت دولت تاکید­داشت. جان مینارد کینز(۶۲) پا را فراتر نهاد و «عصر مرگ سیاست عدم­مداخله» را مطرح کرد و معتقد­بود که دولت باید به تامین سیاست­های رفاهی بپردازد. دولت رفاه(۶۳) کینز مورد نقد نولیبرالیسم است(۶۴).
این اصول تربیتی به برخی اصول مهم لیبرالیسم اشاره دارند و به نوعی محور عقاید مکتب تربیتی لیبرالیسم را تشکیل می­دهند. البته برخی گرایش­های لیبرالیسم مثل لیبرالیسم نوین امثال هابسون و گرین که متاثر از فضای پیشرفت­گرای اوایل قرن بیستم است، تعریفی متفاوت از فردگرایی و همچنین دولت به عمل می­آورند که از لیبرالیسم سنتی فاصله می­گیرند و با حفظ فضای لیبرالیسم، برخی اصول سوسیالیسم را در خود هضم می­کنند. از این گرایش که بگذریم، بیشتر شاخه­های دیگر لیبرالیسم را می­توان حول محوری از فردگرایی، آزادی و سیاست عدم­مداخله جمع کرد، گرچه در تفسیر این موارد بین گرایشهای سنتی و نولیبرالیسم تفاوت وجود دارد.
برخی اصول دیگر وجود دارند که به نوعی با سنت لیبرالیسم و به­خصوص در فضای آغازین آن درهم تنیده­اند. عقل و اهمیت عقل­گرایی یکی از این اصول است. لیبرالیسم با تاثیر از فضای انسان­گرای رنسانس و همچنین فضای روشنگری، نگاهی خوش­بین به انسان و عقل او را مطرح ساخت. از دیدگاه لیبرالیسم سنتی، انسان موجودی قائم به ذات است که می­تواند با تکیه بر عقل خود به پیشرفت نائل­آید. این اعتقاد راسخ به عقل انسانی لیبرالیسم سنتی را در مقابل نظام­های مبتنی بر اقتدارگرایی قرون­وسطی و همچنین هر نظام تمامیت­گرای دیگر قرار می­داد. اگر عقل از دست مداخله­های نابجای سنت و قدرت­های سیاسی و اقتصادی رهایی یابد می­تواند منشا استقلال افراد شود و استعداد آنها را در مسیر شکوفایی قرار دهد. دیدگاه لیبرالیسم سنتی به عقل، آنها را در مقابل محافظه­کاران و سنت­گرایان مذهبی قرار می­دهد(۶۵). البته سنت­های متاخرتر لیبرالیسم راستگرا مانند نولیبرالیسم در ارتباط نزدیک با سنت محافظه­کاری امثال برک قرار دارد و دیدگاهی متفاوت­تر از لیبرالیسم سنتی ارائه می­دهد.
رقابت و صلح­طلبی از دیگر اصول تربیتی مهم لیبرالیسم هستند. متفکران تربیتی مانند میل همواره بر رقابت تاکید داشته­اند و آن را وسیله ایجاد انگیزه برای رشد و شکوفایی استعدادها می­دانستند. تعلیم­وتربیت نیز همانند اقتصاد، وقتی بهترین کارایی را خواهد داشت که عرصه رقابت در زمینه برنامه درسی مهیا باشد. از طرف دیگر توسعه و پیشرفت در زمینه تعاملات اقتصادی و تربیتی در سطح جهانی به کاهش جنگ و افزایش فضای صلح­آمیز نیاز دارد. البته در تفسیر این دو اصل نیز بین متفکران لیبرال عقاید مشابهی وجود ندارد و در بخش­های بعد این تفاوت­ها تحلیل خواهند شد.
در یک نگاه کلی می­توان تاریخ لیبرالیسم را به چهار گرایش عمده تقسیم کرد: لیبرالیسم خوش­بین (که از آن می­توان به لیبرالیسم عقل­گرا نیز تعبیر کرد)، لیبرالیسم بدبین (که از آن می­توان به لیبرالیسم محافظه­کار و تقدیرگرا نیز تعبیر کرد)، لیبرالیسم نوین (که از آن می­توان به لیبرالیسم جمع­گرا نیز تعبیرکرد) و نولیبرالیسم. در ادامه به بررسی آموزه­های تربیتی این چهار گرایش خواهیم پرداخت.

مقدمه

در سال­های اخیر نولیبرالیسم به محور بحث بسیاری از شاخه­های علوم انسانی تبدیل شده است و تعداد زیادی از نویسندگان با گرایش­های مختلف به بحث از آن می­پردازند. شاید در میان مکاتب فلسفی کمتر مکتبی را بتوان یافت که به اندازه نولیبرالیسم با زندگی روزمره افراد در هم تنیده شده باشد. امروزه این جریان بیشتر از این که به­عنوان یک موضوع نظری و موردبحث محافل دانشگاهی باشد، در زندگی روزمره افراد جاری است و به تعریف نوینی از ارزش­ها و هنجارهای آن­ها می­پردازد. در سال­های اخیر بسیاری از حوزه­های زندگی بشری تحت تاثیر نولیبرالیسم قرار گرفته است و به همین دلیل مطالعه نولیبرالیسم یکی از ضروریات علوم انسانی امروز است. در سال­های اخیر در کشورهای مختلف جهان، نولیبرالیسم به ایدئولوژی غالبی تبدیل شده است که در پی ترویج نوعی خاص از زندگی سرمایه­داری نوین است. همراه شدن این روند با جهانی­ شدن باعث پیچیده­تر شدن این مساله شده است. از یک طرف گسترش تکنولوژی و ارتباطات جهانی، دهکده جهانی را از یک رویا به حقیقتی زیسته تبدیل کرده است و از طرف دیگر، ارزش­های نولیبرالیسم چنان در داخل این روابط پیچیده شده که جدا کردن آن­ها جز در سطح نظر ممکن نیست.
تجربه کشورهای سرمایه­داری در زمینه اصلاحات نولیبرالیسم نشان از بحرانی عمیق در سطح اجتماعی و سیاسی دارد که به­خصوص در چند سال اخیر نقدهای زیادی را برانگیخته­اند. گسترش نابرابری­های اجتماعی، اقتدارگرایی دولتها با شعار دولت­های کوچک، نظامی­گری در سطح ملی و بین المللی، افزایش تبعیض نژادی و طبقاتی، افزایش تجاوز دولت به حقوق شهروندان و کثرت مشکلات تحصیلی همچون افزایش شهریه­های تحصیلی، همه از عواملی هستند که در سال­های اخیر خیزش­های وسیعی را بر ضد نظام سرمایه­داری و به­خصوص در بین دانشجویان برانگیخته­اند. جنبش­های دانشجویی و مردمی در وقایعی مثل جنبش کبک(۱) (سال ۲۰۱۲) و جنبش اشغال وال استریت(۲)(۲۰۱۱) و برخی جنبش­های علیه تبعیض نژادی در آمریکا (۲۰۱۴) پرده از بحران­های درونی نولیبرالیسم برداشته و انتقادات وسیعی را در عرصه سیاسی و اجتماعی متوجه نظام سرمایه­داری نوین کرده است.
نولیبرالیسم گرچه همواره به معنای احیای لیبرالیسم و اقتصاد کلاسیک در نظر گرفته شده است، ولی عقاید اسین جریان در سطح نظر و عمل نشان داده است که تفاوت عمیقی بین لیبرالیسم و نولیبرالیسم وجود دارد و تنها با تکیه بر آموزه­های لیبرالیسم نمی­توان نولیبرالیسم را درک کرد. به نظر می­رسد که برخی عقاید نولیبرالیسم و لیبرالیسم کلاسیک نه­تنها سنخیتی با هم ندارند، بلکه بین آن­ها تضاد وجود دارد. گفتمان تربیتی و اجتماعی نولیبرالیسم گرچه مملو از برخی مفاهیم لیبرالیسم کلاسیک مانند آزادی، سیاست عدم­مداخله، دولت­های کوچک و اقتصاد آزاد است، ولی فهم این مفاهیم تنها با تکیه بر لیبرالیسم کلاسیک ممکن نخواهد بود و باعث بدفهمی خواهد شد. نولیبرالیسم بیشتر از اینکه وام­دار لیبرالیسم کلاسیک لاک و میل باشد، تحت­تاثیر لیبرالیسم محافظه­کار اسپنسر(۳)، سامنر(۴) و دوتوکویل(۵) و گرایش نومحافظه­کار پیرو ادموند برک(۶) است. نولیبرالیسم ترکیب پیچیده­ای از عقاید سیاسی و اجتماعی مختلف است که گاه دارای اختلاف­های درونی وسیعی هستند و تنها با تکیه بر نوعی ائتلاف راست­گرایانه سیاسی است که می­توان آنها را یک گرایش واحد سیاسی نامید. برای فهم درست نولیبرالیسم باید آن را در بستر تاریخی و در ارتباط پویا با عناصر تاریخی مورد بررسی قرار داد.
نولیبرالیسم همزمان با ظهورش توجه شایانی به بحث تعلیم و تربیت داشته است و آن را ابزاری برای مشروعیت بخشی و بازتولید پایه­های خود مورد توجه قرار داده است. ما امروز در سطح جهانی شاهد اصلاحات وسیع تربیتی هستیم که رنگ­وبوی نولیبرالیسم دارند. این اصلاحات با حمایت نهادهایی مثل بانک جهانی(۷) و سازمان تجارت جهانی(۸) در کشورهای مختلف جهان درحال­ترویج است. کشور ما نیز از نفوذ چنین سیاست­هایی مصون نیست و در سال­های اخیر شاهد برخی اصلاحات به سبک نولیبرالیسم در آموزش و پرورش و همچنین آموزش عالی در کشورمان بوده­ایم. گسترش روزافزون این عناصر در تعلیم و تربیت کشور ما به چالشی فراروی تعلیم و تربیت مبتنی بر هویت ایرانی- اسلامی تبدیل شده­ است، ولی با این وجود پژوهش­های انتقادی معدودی به نتایج این روند پرداخته­اند و پرداختن به این موضوع یکی از ضروریات تعلیم و تربیت در کشور ماست، زیرا این روند پذیرش منفعلانه ارزش­های نولیبرالیسم در قالب تجاری­سازی و بازاری­سازی، نه­تنها سنخیتی با آرمان های تعلیم و تربیت ایرانی- اسلامی ندارد، بلکه مانع تحقق آن نیز هست. این مسئله همواره از دغدغه پژوهشگران حاضر بوده است(۹).
یکی از وظایف علوم تربیتی و به­خصوص فلسفه تعلیم و تربیت، شناخت انتقادی مکاتب حاکم بر تعلیم و تربیت است. پژوهش پیش­رو نیز سعی دارد تا به کاوشی فلسفی در باب مکتب تربیتی نولیبرالیسم بپردازد. برای این کار ابتدا به ریشه­های فلسفی و تاریخی لیبرالیسم پرداخته می­شود و سیر لیبرالیسم سنتی به نولیبرالیسم و چالش­های بین لیبرالیسم کلاسیک و نولیبرالیسم مورد بررسی قرار می­گیرند. در ادامه آموزه­های مهم نولیبرالیسم در سطح نظر و اصلاحات موردنظر آن­ها در سطح عمل مورد کاوش قرار می­گیرد و در فصول بعدی، اندیشه­های تربیتی نولیبرالیسم و پیامدهای آن در عرصه نهادهای تربیتی، تحلیل انتقادی می­شود. البته شایان ذکر است که بررسی فیلسوفان لیبرال در این پژوهش برمبنای شباهت گرایش آن­هاست و به همین دلیل برخی اوقات ترتیب تاریخی رعایت نشده است و هر فیلسوف بنا به اهمیتی که در شکل­گیری تفکر تربیتی لیبرالیسم و نولیبرالیسم داشته است، مورد بررسی قرار گرفته است؛ برای مثال فریدریک هایک به دلیل اهمیت حیاتی که در فهم نولیبرالیسم دارد، صفحات زیادی را به خود اختصاص داده است و به برخی از فیلسوفان همانند مندویل کمتر پرداخته شده است.

دکتر فاطمه زیباکلام مفرد
حمداله محمدی

نظرات کاربران درباره کتاب از مکتب تربیتی لیبرالیسم تا نولیبرالیسم؛ نگاهی انتقادی