فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کویر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جاسوسی اتمی در آلمان نازی

کتاب جاسوسی اتمی در آلمان نازی

نسخه الکترونیک کتاب جاسوسی اتمی در آلمان نازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۵,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جاسوسی اتمی در آلمان نازی

جاسوس به یکی از دیوارهای قلعه قدیمی «گراتْس» که هنوز سالم مانده بود، تکیه داد. دیگر امید زیادی به زنده‌ماندن نداشت. مارشال فرانسوی، «الکساندر مک‌دونالد» این قلعه را در سال ۱۸۰۹ درهم‌کوبیده بود. اما به مناره کلیسا و این بخش از دیواره‌های خاکریز خسارتی وارد نیامده بود. این مرد که متفکرانه در تاریک روشنِ غروب، آنجا ایستاده بود، خود زمانی بخشی از ماجرا به حساب می‌آمد، اما هیچ‌گاه فرماندهی سپاهی را به‌عهده نداشت و هیچ پایگاهی را منهدم نکرده بود. سلاح او سکوت بود؛ او بی‌سروصدا پیروز شده بود و در دنیا فقط عده معدودی بودند که با وجود دانستن نامش، در مورد ماجرای او سکوت کامل اختیار کردند. با وجود این، او یکی از مخالفان بزرگ هیتلر بود. در این جان‌پناه، صفحه فولادینی در مقابلش قرار داشت که جهت خطوطِ آن به مسکو، لندن و واشنگتن ختم می‌شد. آن بیرون، در امتداد این خطوط، دنیایی قرار داشت که از تأثیر عملکردهای این فرد بر خود بی‌اطلاع بود. زیر پای او، درحالی که تاریکی همه‌جا را فرا می‌گرفت، شهر اتریشیِ گراتس قرار داشت. او از این شهر متنفر بود، شهری که در آن متولد شده و پس از همه این سال‌ها هنوز هم اسراری را از او مخفی می‌کرد. زیر پایش، چراغ آپارتمان‌های ساختمان باشکوهِ «کوئن بورگ» سوسو می‌زد.

ادامه...

بخشی از کتاب جاسوسی اتمی در آلمان نازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آدولف هیتلر، رهبر آلمان نازی، از یک سلاح سرّی سخن می گفت



پاول رزباود (عقاب شیر)، مردی که برنامه اتمی هیتلر را به شکست کشانید

مقدمه

جاسوس به یکی از دیوارهای قلعه قدیمی «گراتْس»(۱۲) که هنوز سالم مانده بود، تکیه داد. دیگر امید زیادی به زنده ماندن نداشت. مارشال فرانسوی، «الکساندر مک دونالد»(۱۳) این قلعه را در سال ۱۸۰۹ درهم کوبیده بود. اما به مناره کلیسا و این بخش از دیواره های خاکریز خسارتی وارد نیامده بود. این مرد که متفکرانه در تاریک روشنِ غروب، آنجا ایستاده بود، خود زمانی بخشی از ماجرا به حساب می آمد، اما هیچ گاه فرماندهی سپاهی را به عهده نداشت و هیچ پایگاهی را منهدم نکرده بود. سلاح او سکوت بود؛ او بی سروصدا پیروز شده بود و در دنیا فقط عده معدودی بودند که با وجود دانستن نامش، در مورد ماجرای او سکوت کامل اختیار کردند. با وجود این، او یکی از مخالفان بزرگ هیتلر بود. در این جان پناه، صفحه فولادینی در مقابلش قرار داشت که جهت خطوطِ آن به مسکو، لندن و واشنگتن ختم می شد. آن بیرون، در امتداد این خطوط، دنیایی قرار داشت که از تاثیر عملکردهای این فرد بر خود بی اطلاع بود.
زیر پای او، درحالی که تاریکی همه جا را فرا می گرفت، شهر اتریشیِ گراتس قرار داشت. او از این شهر متنفر بود، شهری که در آن متولد شده و پس از همه این سال ها هنوز هم اسراری را از او مخفی می کرد. زیر پایش، چراغ آپارتمان های ساختمان باشکوهِ «کوئن بورگ»(۱۴) سوسو می زد. دوک اعظم «فرانتس فردیناند»(۱۵) نزدیک به یک قرن پیش در ۱۸۶۳ در آنجا متولد شده بود. فرانتس فردیناند، ولیعهد دورگه (اتریشی ـ مجاری) مغروری بود که در «سارایوو»(۱۶) بر اثر اصابت گلوله به قتل رسید و با مرگ او دنیا به شدت دگرگون گردید.
در تاریک روشنِ شب، جاسوس به نوک تیزِ برج کلیسای باروک «سنت آندره»(۱۷) نگاه می کرد. شاید داشت به رازی می اندیشید که هیچ گاه نمی توانست آن را در آنجا فاش کند. طرف دیگرِ این دالان مقاومت، مانع از دیدِ کلیسای بزرگی می شد که اسراری را در خود پنهان کرده بود و جاسوس هیچ چیز از آنها نمی دانست.
هنگامی که از آنجا به زادگاهش می نگریست، تصویر دیگری که به طور جدانشدنی به سرنوشتش پیوند خورده بود، در برابر دیدگانش قرار می گرفت: تصویر یک جانور اسطوره ای، شیر بالداری با سر و چنگال یک عقاب. در افسانه های کهن این جانور، حافظ اسرار و گنجینه های فراموش شده بود. این تصویر در طول زندگی او نمادی بود از یک نشان خانوادگی و نامی که به طلسم خوشبختی اش تبدیل شده بود. همان روز که مخفیانه مبارزه شخصی و بی صدایش را بر ضد هیتلر آغاز کرد، نام رمز «عقاب شیر» را برای خود برگزید.

یادداشت ناشر آلمانی

او خود را «عقاب شیر»(۱) نامیده بود. هویت واقعی این مبارزِ معتقد که برضد رژیم بیدادگرِ نازی عمل می کرد، مدت ها ناشناخته ماند و «آرنولد کرامیش»(۲) برای نخستین بار سرگذشت «پاول رُزباوْد»،(۳) سردبیر بخش علوم را در این کتاب به رشته تحریر درآورد. انگلیسی ها گزارش اسلو را که شرح نسبتاً کاملی از سلاح های سری هیتلر بود، از رزباود دریافت کردند. این سلاح ها، شامل موشک های (V1(۴ و (V2،(۵ رادار، مین دریایی و آب سنگین (برای ساخت بمب اتمی)، آن زمان به سفارش ارتش آلمان نازی ساخته شده بودند. پاول رزباود، آلمانی درستکاری که اطلاعات مهم خود را در اختیار دشمنان آلمان قرار داد و به این ترتیب با تضعیف ارتش این کشور، به مخالفان وحشت زده نازی کمک کرد و فعالانه با مقاومت علیه هیتلر، سال های سال به موازات مرگ پیش می رفت، در کانون این برهه پرتنش و ناشناخته از تاریخ آلمان قرار داشت.
آرنولد کرامیش، طبیعی دان و نویسنده مشهور در این اثر، داستان یک قهرمانِ فراموش شده را نوشته است. پاول رزباود، دوستِ نزدیکِ آن فیزیکدان نامی که با شکافتن هسته اتم، دنیای ما را دگرگون ساخت، و نیز سردبیر بخش علوم در نشر «اشپرینگر»(۶) (بنگاه انتشاراتی معروف آلمان) که ظاهراً حامی دولت نازی به شمار می رفت، درحقیقت مهم ترین و ارزشمندترین جاسوسی بود که وینستون چرچیل در جنگ جهانی دوم در آلمان داشت. انگلیسی ها «گزارش اسلو» را که در سالنامه سازمان اطلاعات و امنیت آلمان بسیار مطرح بود و وضع تولید تسلیحات آلمان نازی در آغاز جنگ را مشخص می کرد، از رزباوْد دریافت نمودند و به وسیله رزباود بود که برای نخستین بار از فعالیت های تسلیحاتیِ چندجانبه آلمانی ها (ساخت V1 و V2 در «پینه مونده»،(۷) تکمیل رادار و به ویژه آب سنگین که برای تولید بمب اتمی ضروری است) آگاه شدند. رزباود بارها و بارها با به خطرانداختن جان خود، گزارش های بسیار دقیقی را درباره سلاح ها و فن آوری های آلمانی از طریق پیک های زیرزمینی نروژ و فرانسه به انگلیسی ها منتقل کرد. اقدامات رزباود نه برای پول و نه برای کسب شهرت انجام می شد. او به عنوان مخالف سرسختِ ناسیونال سوسیالیزم وظیفه خود می دانست که هرچه در توان دارد، برای مبارزه داخلی با رژیم بیدادگر هیتلر انجام دهد. سرویس اطلاعات امنیتی انگلستان سال های سال پرونده «عقاب شیر» (نام رمز پاول رزباود) را بسته نگه داشت. کرامیش نخستین کسی بود که پس از انجام بررسی های جامع و همه جانبه، ماجرای واقعی معروف ترین جاسوسِ تکنولوژی هسته ای در جنگ جهانی دوم را در این کتاب مطرح کرد.
آرنولد کرامیش، متولد ۱۹۲۳ در دانشگاه های دِنوِر و هاروارد به تحصیل فیزیک پرداخت. او در ساخت بمب اتمی آمریکا موسوم به «پروژه مانهاتان»(۸) شرکت کرد و در موسسات مختلف، از جمله «موسسه کنترل تسلیحات راند»(۹) و «کمیسیون انرژی اتمی امریکا»(۱۰) فعالیت داشت. وی کتاب های بسیاری درباره انرژی اتمی نوشته است.(۱۱)

فصل ۱: گراتس

جایی در شمال یوگسلاوی سند دویست ساله ای معروف به «دست نوشته های سولْشْنِر»(۱۸) وجود دارد. روی جلد پوستی این مجموعه، نشان خانوادگی رسم شده است. در نیمه پایینی تصویر، بر زمینه ای نقره ای رنگ، سه تپه سرخِ به هم پیوسته و در بالای آن، یک عقاب شیر ایستاده به چشم می خورد که کلنگ دو سرِ آهنینی را نگه داشته است. در میان این نشان، یک کلاه خودِ جنگی سر به آسمان کشیده و برای نمایان کردن اصالتِ این جانورِ وحشی، عقاب شیر دیگری نیز همراه یک کلنگ دوسر رسم گردیده است. در اصل، این دست نوشته های کهن و خانواده ای که این مجموعه برای آن نوشته شده بود، به شهر باستانی گراتس تعلق داشتند و در همین شهر بود که به سال ۱۸۹۶ کودک نامشروعی از سولشنرها دیده به جهان گشود.
«آنا رُزباوْد»،(۱۹) مادر این پسربچه، یک پیردختر بود. چهره اش در عکس های قدیمی با آن موهای کاملاً عقب کشیده و به خصوص چانه بیرون زده اش جلب توجه می کرد. اما آن طور که از زندگی اش برمی آید، او زنی پردل و جرات و اهل دوستی و محبت بود.
آنا همیشه به این که از یک خانواده اصل و نسب دار است، کمی افتخار می کرد. خاندان او از طرف جده مادری به سولشنرها، نامی با داعیه مراتبی از اشرافیت و نشانِ عقاب شیر، می رسید و از طرف پدر به رُزباودهای بوهم(۲۰) تعلق داشت. زمانی در قرونِ وسطی یک شکارچی بوهمی تصمیم می گیرد برای خود نام خانوادگی انتخاب کند؛ از این رو نام اولین و بهترین چیزی که به چشمش می خورد، یعنی کلبه کاهگلی خود، «رُتْسْباوْد»(۲۱) را بر خود می گذارد (این واژه در فرهنگ های جدید آلمانی دیگر درج نمی شود و به گوش آلمانی زبان ها هم بیگانه می آید). در قرن پانزدهم، برخی از رُزباودها و سولشنرها در خدمت بانک های تجاری «فوگر»(۲۲) بودند. رزباودها در معادن نقره کوه های «برِزُف»،(۲۳) واقع در جنوب غربی پراگ کار می کردند.
هر دو خانواده کاتولیک های متعصبی بودند، اما در گذشته رزباودها اتفاق عجیبی رخ داده بود. در اوایل قرن هجدهم، یک دختر یهودی به نام «یودیت گینسبورگر»(۲۴) از یک خانواده ثروتمندِ بانکدار ربوده می شود و پس از غسل تعمید با یک رزباود ازدواج می کند. تا سال ۱۹۳۳ این ماجرا فقط یک حکایت خانوادگی بامزه، جالب و غیرعادی تلقی می شد.
وقتی «وِنْتْسِل رزباود»(۲۵) با «ایدا کوکْل»،(۲۶) نوه آخرین سولشنر ازدواج کرد، رزباودها و سولشنرها با یکدیگر متحد شدند. ونتسل اهل شهر بوهمیِ «هورُویتْسْ»(۲۷) بود، شهری که به ساخت ابزار خوب موسیقی شهرت داشت. ونتسل در جوانی به وین آمد تا به تحصیل موسیقی بپردازد. وقتی پول و جاه طلبی اش به پایان رسید، موفق شد کاری در «نوی کونِگ»،(۲۸) واقع در مرز اسلوونی پیدا کند. او سرپرست زمین های کشاورزی کوکل شد. ونتسل در آنجا از طریق ازدواج با ایدا، دختر خانواده به سرعت ترقی کرد. آنها صاحب پسری به نام «ریچارد»(۲۹) و دو دختر به نام های «ویلهلمینا» و «آنا» شدند.
طولی نکشید که باز هم دست سرنوشت زندگی ونتسل را دگرگون ساخت. او با برداشتِ نامناسبِ محصول که از جمله ناشی از ضعف اقتصادی اش بود، ناگزیر شد زمین های کشاورزی را بفروشد. ونتسل درحالی که با فقر دست به گریبان بود، به وین بازگشت و متقاضیِ سمت دون پایه ای در وزارت دارایی گردید. پس از استخدام، به عنوان مامور مالیات به شهرک سوت و کور «آیبیس والد»،(۳۰) آن هم واقع در مرز اسلوونی اعزام شد.
وقتی ونتسل به سِمت کارمندی رسید، مرد دیگری هم که جوان تر از خودش نشان می داد و یک شاگرد کفاش بود، در اداره مالی همان وزارتخانه استخدام گردید. این مرد، «آلوئیس شیکل گروبر»،(۳۱) فرزند نامشروع یک مستخدمه و پدری نامعلوم بود. او بعدها نام پدرخوانده اش را بر خود نهاد و «آلوئیس هیتلر»(۳۲) نام گرفت. آلوئیس در سال ۱۸۸۹ از همسر سومش صاحب پسری شد که نام تعمیدی اش را «آدولف»(۳۳) گذاشت. البته هیچ گونه شواهدی مبنی بر آشنایی آلوئیس و ونتسل وجود ندارد.
رزباودها در «آیبیس والد» خوشبخت نبودند. ایدا فقط هر چند وقت که می توانست به نقاط دوردستِ گراتس سفر می کرد. ونتسل دوست داشت در مهمانی های پرسروصدای آخر هفته در خانه دوستانش، خانواده «هاینیسر»(۳۴) در «ویز»،(۳۵) واقع در نزدیکی «آیبیس والد» پیانو بنوازد. اضافه شدنِ آنا به جمع خانواده در سال ۱۸۵۶ برای رزباودها تحول دیگری به حساب می آمد. ونتسل از همه نفوذ خود استفاده کرد تا به گراتس منتقل شود. هر دو معتقد بودند که در آنجا خوشبخت خواهند شد. هنوز کمی از پولِ زمین های سولشنر در بانک باقی مانده بود. به علاوه آنها دوستانی نیز در آنجا داشتند. حتی یکی از «هاینیسرها» هم، شغل مهمی در کلیسای شهر داشت و می توانست در آنجا از آنها استقبال کند.
وقتی آنا بزرگ شد، گاه از خود استعداد موسیقی نشان می داد. ملاقات با «کلارا شومان»(۳۶) که برای اجرای کنسرتی به گراتس آمده بود، اوج درخشش کودکی آنا محسوب می شد. او آنا را به حضور پذیرفت، حتی چند ساعتی هم به او درس پیانو داد و آنقدر تحت تاثیر استعداد آنا قرار گرفت که آینده درخشانی را برای این خانم جوان پیش بینی کرد. اما به جای این آینده درخشان، آنا در ۲۶ سالگی رسوایی بزرگی را در گراتس به بار آورد. «یوزف هاینیسر»(۳۷) به عنوان ارگ نوازِ کلیسای گراتس از جمله چهره های سرشناس شهر بود. بزرگترین پسرش سِمتی عالی رتبه در بخش «اشتایرمارک»(۳۸) داشت. «فرانتس»، پسر هجده ساله یوزف، همچون پدرکاملاً شیفته موسیقی کلیسا شده بود. این علاقه به آشنایی او با آنا رزباود انجامید و با همان شدت به سرعت در دام عشق او اسیر گشت. آنا معمولاً سرد و هوشیار، اما عملاً احساساتی بود و گاهی در عیدها یا هنگام یک جشن، حسابی خود را رها می کرد و دیگر تسلطی بر خود نداشت. کریسمس سال ۱۸۸۱ بی شک جشن بسیار باشکوهی بود، زیرا کمی پس از سال نو آنا متوجه شد که از فرانتس باردار شده است. رزباودها ترسیده بودند، مادر آنا از خانه بیرونش کرد. «هاینیسرها» هم ترسیده بودند، اما نه به اندازه ای که مقرراتی را که در آن زمان هر خانواده شهریِ فهمیده ای در چنین مواردی اجرا می کرد، فراموش کنند. آنها مبلغ ناچیزی به آنا پرداختند و درمقابل از او قول گرفتند که هیچ گاه چیز دیگری از آنها نخواهد. آنا، گراتس را ترک کرد و مدت ها در املاک سابق کوکل که والدینش نخستین سال های ازدواجشان را در آنجا سپری نموده بودند، زندگی کرد. هاینیسرها برای آنکه بین این دو دلداده فاصله بیشتری ایجاد کنند، فرانتس را برای کارآموزی به یک کارخانه ارگ سازی در سالزبورگ فرستادند.
کودکی که در سپتامبر همان سال به دنیا آمد، برونو نام گرفت و با باقیمانده پولی که هاینیسرها پرداخته بودند، به خانواده نجاری در بلگراد سپرده شد. بعدها برونو موسیقی دان شد و طی مبارزه با نازی ها، رهبری یک گروه پارتیزانی را در یوگسلاوی به عهده گرفت. آنا به گراتس بازگشت و با تدریس پیانو به فرزندانِ خانواده های ثروتمندِ شهر، به زحمت از پسِ مخارج خود برمی آمد. بعد از مرگ ایدا، ونتسل به خیابان «تراوْئن گاوْئر»(۳۹) شماره ۸، واقع در نزدیکی انبار مترو نزد دخترش رفت. ونتسل همانجا در سپتامبر ۱۸۹۴ درگذشت و ۳۰۰ کرون برای آنا به جای گذاشت که با این پول، هزینه های درمانی و سنگ قبرش را پرداخت کرد. در نوامبر همان سال عصر جدیدی در گراتس آغاز شد. از مدت ها قبل در آنجا یک قطار شهری وجود داشت، اما در این زمان بزرگان شهر تصمیم گرفتند، درشکه های اسبی را با واگن های برقی عوض کنند. حوالی انبار واگن ها در انتهای خیابان «آنِن»(۴۰) وحشت حکمفرما بود. در آنجا اسطبل بانان، بازرسان قطار، رانندگان و ماموران نظارت کننده بر بلیت زندگی می کردند. اغلب در این محوطه سر وصدای آهن و چکش به گوش می رسید. در ۲۵ نوامبر مراسم گشایش خط آهن چرخ دنده ای جدید با آتش بازی در بلندی هایی که قصر بر آن بنا شده بود و برپایی جشنی در میدانِ اصلی شهر، واقع در دامنه کوه برگزار گردید. آنا در جریان این رویدادِ مترقی متوجه شد که بار دیگر حامله است.
«فرانتس هاینیسر» با گذشت دوازده سال از آن رسوایی، شهروند سر به راهی شده بود. او ازدواج کرده و پدر سه فرزند بود. فرانتس به ریاست گروه کُر در کلیسای بزرگ گراتس ارتقا یافته بود، اما آنا را فراموش نکرده بود. اندکی قبل از راه اندازی قطار شهری در گراتس، فرانتس به خیابان «تراوئن گاوئر» شماره ۸ آمد تا نسبت به درگذشت ونتسل اظهار همدردی کند و موفق شد بار دیگر گذشته را تکرار نماید. پسربچه ای که حاصل این ارتباط بود، «یوهان»(۴۱) نام گرفت. وی بعدها به «هانس رزباود»(۴۲) معروف گردید. در اواسط فوریه ۱۸۹۶، بار دیگر جشنی در خیابان «تراوئن گاوئر» برگزار شد. «یوهان اشترایْنر»،(۴۳) بازرس مترو و «ترزیا وِزیاک»(۴۴) که کلید ساز بود، در خانه شماره ۶ با یکدیگر ازدواج کردند. ترزیا دراین فرصت، هر دو دخترش را نیز مشروع اعلام کرد. فرانتس هاینیسر به هیچ وجه نمی خواست این جشن را از دست بدهد و به این ترتیب بار دیگر به ملاقات آنا رفت که البته نتیجه اجتناب ناپذیر خود را نیز به همراه داشت. پسر سوم در ۱۸ نوامبر ۱۸۹۶ در ساعت هشت و نیم شب به دنیا آمد. این پسر، چون نوزاد ضعیفی بود، هشت روز بعد در خانه غسل تعمید داده شد. نامِ «پاوْل ونتسل ماتیوس رزباود»،(۴۵) پسر نامشروع آنا با شماره ۵۳۹ در دفتر کلیسای سنت آندره به ثبت رسید.کمی بعد، آنا از دست طلبکارانش گریخت و طبق پرونده های پلیس گراتس، تلاش های انجام شده برای یافتن او به جایی نرسید. البته او زیاد دور نشده بود. در سال ۱۸۹۷ آنا با دو پسر کوچکش، هانس و پاول در ویلای «روکِرلْبِرگ»(۴۶) شماره ۱۰۱، واقع در حومه اعیانیِ «والتن دُرف»(۴۷) زندگی می کرد. این ویلا از املاک باشکوه خانواده هاینیسر بود. در اینجا هم بار دیگر گذشته تکرار گردید و باز هم حاملگی و باز هم نقل مکان. وقتی «مارتا»،(۴۸) دختر آنا متولد شد، او در خیابان «کوئِر»(۴۹) شماره ۳ که چندان هم از نشانی قبلی دور نبود، به سر می برد. آنا نمی توانست با داشتن سه فرزند، از پسِ مخارج زندگی اش برآید، از این رو برای فرزند جدیدش در پی یک خانواده رضاعی در روستا می گشت. یک روز در سال ۱۹۰۴، در حضور هانس و پاول، یک «پسرعمو» و دو «دخترعمو» که درحقیقت برونو، بزرگ ترین پسر آنا، نامزد برونو و مادرش بودند، به ملاقات آنا آمدند. برنو که از اوان کودکی دیگر مادرش را ندیده و از قرار مادرش هم هرگز او را ملاقات نکرده بود، می خواست بداند که پدرش چه کسی بوده است. آنا دروغ نگفت و فقط توضیح داد: «پدر تو از یک خانواده عالی و اصیل بوده است».
پرونده های حقوقی که هنوز هم در اداره های گراتس بایگانی هستند، حکایت از اقداماتی دارند که برای مخفی ماندن هویتِ پدرِ بچه ها صورت گرفته بود. آنا خود به روشن شدن موضوع کمک نکرد و به پلیس گفت که پدر ناشناسِ مارتا مخارج زندگی اش را تامین می کند. او بعدها اظهار داشت که نمی داند پدر مارتا کیست.
ظاهراً فرانتس هاینیسر، با وجود آنکه بچه هایش را به پدرخوانده سپرد، تا حدودی هم به فکرشان بود. با کشف استعداد هانس در موسیقی، فرانتس نظر «کارل اُرتْنِر»(۵۰) را به او جلب کرد. کارل اُرتنِر از دوستان قدیمیِ خانواده او محسوب می شد؛ آهن فروشی پولدار که در ضمن شیفته موسیقی بود. او ویولن سل و شیپور می نواخت. اُرتنر آرزو داشت، خود یک گروه ارکستر مستقل تشکیل دهد و ظاهراً هانس از نظر او، دست نشانده مناسبی برای این منظور بود.
به این ترتیب روزی فرا رسید که هانس رزباودِ ۱۵ ساله در اپرای مجلل گراتس نخستین برنامه خود را به عنوان رهبر گروه ارکستر گراتس (یک گروه کوچک بیست نفری) در سال ۱۹۱۱به روی صحنه برد.آنا و پاول رزباود در ردیف آخر، یعنی بهترین جایی که می توانستند برای خود فراهم کنند، نشسته بودند و آنا از سرافرازی و غرور اشک می ریخت.اشک های او از سر غرور بود، اما چند قطره ای هم به خاطر خودش گریست. این اواخر، پزشک معالجش به او گفته بود که مبتلا به سرطان سینه شده و علائم آن نشان می دهد که بیماری اش بدخیم است.
در ششم مه ۱۹۱۳ آنا در صبحگاهی بهاری و روشن در بستر مرگ افتاد. پاول خود را به بالین آنا رساند و از او خواست که بگوید پدرش کیست. آنا فقط گفت: «هیچ وقت نباید این موضوع را بفهمی».
این آخرین قضاوت غلط آنا بود. پاول باید این موضوع را می فهمید. شاید این نیاز در سال های بعد برای او به موضوع مرگ و زندگی بدل می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب جاسوسی اتمی در آلمان نازی

ای کاش میگفتید سیاست قیمت گذاریتون چجوریه . این جور قیمت ها برای یک کتاب الکترونیکی با توجه به نوع و میزان درآمد مردم ، تمایل به خرید رو به صفر میرسونه
در 2 سال پیش توسط محمدحسین میرزایی
گرونه نمیارزه برا نسخه الکترویکی، توصیه خوندن روح گریان من عالی بود.
در 11 ماه پیش توسط mos...aee
آقا این کتاب از اول رو همین قیمت مونده خواهشا یک تخفیفی بدین
در 1 سال پیش توسط سید مهدی ساداتی لمردی
متن مبهم هستش
در 2 سال پیش توسط mil...adi
واقعاگرونه!دوستان اثارسیدنی شلدون وفردریک فورسایت عالیند.
در 19 ساعت پیش توسط