فیدیبو نماینده قانونی انتشارات او و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شیر پروانه‌ای

کتاب شیر پروانه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب شیر پروانه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شیر پروانه‌ای

داستان شیر پروانه­ای از چندین ریشه­ی جادویی الهام گرفته شده است: خاطرات پسر کوچکی که مدت‌ها قبل سعی می­کرد از مدرسه فرار کند؛ کتابی درباره­ی غرور شیرهای سفیدی که توسط کریس مک براید کشف شده­اند؛ ملاقات اتفاقی در آسانسور با ویرجینیا مک کنا، هنرپیشه و قهرمان نمایش با شیرها و تمام مخلوقاتی که آزاد به دنیا آمده­اند؛ داستان واقعی سربازی که در جنگ جهانی اول تعدادی از حیوانات سیرکی در فرانسه را از مرگ حتمی نجات داد؛ و دیدن اسب سفید حکاکی شده­ای که روی دامنه­های گچی تپه­ای نزدیک وستبری در ویلتشایر.

ادامه...
  • ناشر انتشارات او
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شیر پروانه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



داستان شیر پروانه­ای از چندین ریشه­ی جادویی الهام گرفته شده است: خاطرات پسر کوچکی که مدت ها قبل سعی می­کرد از مدرسه فرار کند؛ کتابی درباره­ی غرور شیرهای سفیدی که توسط کریس مک براید(۱) کشف شده­اند؛ ملاقات اتفاقی در آسانسور با ویرجینیا مک کنا(۲)، هنرپیشه و قهرمان نمایش با شیرها و تمام مخلوقاتی که آزاد به دنیا آمده­اند؛ داستان واقعی سربازی که در جنگ جهانی اول تعدادی از حیوانات سیرکی در فرانسه را از مرگ حتمی نجات داد؛ و دیدن اسب سفید حکاکی شده­ای که روی دامنه­های گچی تپه­ای نزدیک وستبری(۳) در ویلتشایر(۴).
با سپاس بسیار از کریس مک براید، ویرجینیا مک کنا، جینا پولینگر(۵) و شما خواننده­ی عزیز. امیدوارم از آن لذّت ببرید.

ملاقات عجیب

هنوز در حال تصمیم­گیری بودم تا از کدام طرف بروم که از پشت سرم صدایی شنیدم.
"تو کی هستی؟ چی می­خوای؟"
برگشتم.
او دوباره پرسید، "کی هستی؟" خانم پیری که جلوی من ایستاده بود هم قد و هیکل خودم بود. از زیر کلاه حصیری خیسش که روی صورتش سایه انداخته بود، مرا وارسی کرد. چشمان سیاه نافذی داشت که نمی­خواستم به آن­ها نگاه کنم.
با صدای ملایم­تری گفت: "فکر نمی­کردم بارون بیاد! گم شدی، نه؟"
چیزی نگفتم. سگی قلاده به گردن کنارش بود، سگی بزرگ. زیر لب به­طرز وحشتناکی غرغر می­کرد و تمام موهای پشتش سیخ شده بود.
او لبخند زد. در حالی­که عصایش را به نشانه­ی اتهام به طرفم گرفته بود، گفت، "این سگ می­گه تو ملک خصوصی هستی." با ته عصایش بارانی­ام را کنار زد. "از اون مدرسه فرار کردی، نه؟ خب، اگه هنوزم مثل قدیما باشه، نمی­شه سرزنشت کرد. ولی اینجام نمی­تونیم زیر بارون بمونیم، نه؟ بهتره بیای تو. جک، بهش یه چای می­دیم! نگران نباش. اون فقط پارس می­کنه، گاز نمی­گیره." با نگاهی به جک، باورش برایم سخت بود.
نمی­دانم چرا حتی یک لحظه هم به فکر فرار نیفتادم. اغلب بعدها با خودم فکر می­کردم چطور شد که بی­معطلی همراه او رفتم. گمان می­کنم به این دلیل که او انتظار داشت، یا به نوعی دوست داشت این کار را بکنم. من به دنبال خانم پیر و سگش به طرف خانه رفتیم، که بسیار بزرگ بود، به اندازه­ی مدرسه­ام. به نظر می­آمد برای آن حیاط زیادی بزرگ بود. به­ندرت آجر، سنگ یا یک کاشی دیده می­شد. کل ساختمان پوشیده از گیاه رونده­ی قرمز بود، و شش دودکش پوشیده از عشقه از بام به­سوی آسمان سر برآورده بودند.
ما نزدیک اجاق در آشپزخانه­ی وسیع و طاق ضربی نشستیم. او در حالی­که در فر را باز می­کرد، گفت، "آشپزخونه از همه جا گرم­تره. زودی خشکت می­کنیم. کیک فنجونی؟"
به سختی دولا شد تا آن­ها را از فر در بیاورد.
"من همیشه یکشنبه­ها کیک فنجونی درست می­کنم. با چایی که از گلوم پایین بره. تو هم دوست داری؟"
او همان­طور که مشغول کتری و قوری بود به حرف­هایش ادامه می­داد. ولی در تمام مدّت، آن سگ بی­آن­که پلک بزند، به من چشم دوخته بود. او گفت،"الان داشتم فکر می­کردم که از زمان برتی(۱۰) تو اولین مرد جوونی هستی که تو این خونه اومده." او مدتی ساکت شد.
بوی کیک­های فنجانی در آشپزخانه پیچیده بود. قبل از این­که لب به چایم بزنم سه تا از آن­ها را خوردم. شیرین و ترد بودند، با کره­ی آب شده وسطش. او باز هم با شادمانی به حرف­هایش ادامه داد، با من، با سگ - شک داشتم با کدام­مان داشت حرف می­زد. من گوش نمی­دادم. داشتم از پنجره­ی پشت سرش منظره را نگاه می­کردم. آفتاب از میان ابرها می­تابید و دامنه­ی تپه را روشن کرده بود. رنگین­کمان زیبایی در آسمان پدیدار شد. با این­که شگفت­انگیز بود، آن­چه مرا مجذوب کرده بود، رنگین­کمان نبود. ابرها بر دامنه­ی تپه سایه­ای عجیب انداخته بودند، سایه­ای به شکل یک شیر، غرّان، مثل آن­که روی دروازه بود.
خانم پیر در حالی­که کیک فنجانی دیگری به من تعارف می­کرد، گفت،"خورشید در اومد." با اشتیاق کیک فنجانی دیگری برداشتم. "می­دونی، خورشید همیشه در می­یاد. شاید بعضی وقتا آدم یادش بره، ولی همیشه پشت ابرا خورشیده، و بالاخره ابرا کنار می­رن. راستی راستی اینطوری­یه".
با لبخندی به لب که تمام وجودم را گرم می­کرد، خوردن مرا تماشا می­کرد.
"فکر نکن دلم می­خواد بری، چون دلم نمی­خواد. خیلی کیف می­ده ببینی یه پسری انقدر خوب می­خوره، خیلی خوبه که آدم یه همراه داشته باشه؛ با همه­ی این حرفا، بهتره وقتی چایی­تو خوردی برت گردونم مدرسه، نه؟ وگرنه تو دردسر می­یفتی. می­دونی، نباید فرار می­کردی. باید تا آخرش ادامه بدی، حتی اگه خوشت نیاد، باید کارایی رو انجام بدی که لازمه انجام بدی. مهم نیست که چی باشه." وقتی داشت صحبت می­کرد، از پنجره بیرون را تماشا می کرد. "برتی من این چیزا رو یادم داد، روحش شاد، یا شایدم من به اون یاد دادم. الآن دیگه یادم نمی­یاد." او دوباره به حرف زدن ادامه داد، ولی فکر من باز هم جای دیگری بود.
شیر هنوز روی تپه بود. ولی این بار آبی و پرتلالو زیر خورشید. انگار نفس می­کشید و زنده بود. دیگر یک سایه نبود. هیچ سایه­ای آبی نیست. خانم پیر زیر لب گفت، "نه، تصوراتت نیستن. جادو نیست. اون واقعی­یه. اون شیر ماست، شیر من و برتی. اون شیر پروانه­ای ماست."

نظرات کاربران درباره کتاب شیر پروانه‌ای