فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هفت تا هفت تا

کتاب هفت تا هفت تا

نسخه الکترونیک کتاب هفت تا هفت تا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هفت تا هفت تا

وقتی دل دوک می‌پیچد توی خیابانمان، یک ماشین پلیس دم در خانه‌مان پارک کرده. همسایه‌های جنوبی‌مان رفته‌اند و خانه‌شان در رهن بانک است. روی تابلویی بین چمن‌های خشک حیاط جلویی نوشته: در اختیار بانک. در خانه‌‌ی شمالی مستأجرهایی زندگی می‌کنند که فقط هفت ماه و چهار روز پیش یک بار دیدمشان، یعنی روزی که به آنجا آمدند. ماشین پلیس را نگاه می‌کنم و در این فکرم که نکند دزدی به خانه‌ی خالی زده باشد. مگر مامان نگفته بود خانه‌ی خالی توی محل دردسرساز است؟ پس چرا پلیس دم در خانه‌ی ما بود؟ نزدیک‌تر که می‌شویم، می‌بینیم دو افسر پلیس در ماشین گشت نشسته‌اند. آن طور هم که از حال رفته‌اند معلوم است خیلی وقت است آنجا هستند. حس می‌کنم تمام بدنم منقبض می‌شود. از روی صندلی جلو، کوانگ‌ها می‌گوید: «پلیس دم در خونه‌تون چی کار می‌کنه؟» نگاه مای به‌سرعت از برادرش به من می‌پرد. چهره‌اش پر از سؤال است. فکر کنم از خودش می‌پرسد بابام دزدی می‌کند، یا پسرعمویی دارم که مردم را می‌زند، یا نه؟ شاید من از خانواده‌ی دردسرسازی باشم. ما خیلی خوب همدیگر را نمی‌شناسیم، ممکن است همه‌ی اینها حقیقت داشته باشند. من ساکتم. دیر به خانه برگشته‌ام. یعنی مامان بابا آن‌قدر نگران شده‌اند که به پلیس زنگ زده‌اند؟ من که پیغام گذاشته بودم. گفته بودم که حالم خوب است. باورم نمی‌شود همچین کاری کرده باشند. دل دوک هنوز کاملاً توقف نکرده که در را باز می‌کنم. این کار خطرناکی است.

ادامه...

بخشی از کتاب هفت تا هفت تا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲. دو ماه پیش

وقتش رسیده به مدرسه ی جدیدی بروم.
من تک فرزندم.
مرا به فرزندی قبول کرده اند.
و با همه فرق دارم.
یعنی عجیبم.
این را می دانم و همین زهرش را می گیرد. دست کم برای من.
ممکن است آدم را زیادی دوست داشته باشند؟
پدر
و
مادرم
واقعاً
واقعاً
مرا
دوست دارند.
فکر کنم اگر خیلی منتظر چیزی مانده باشید، رضایت تان از آن بیشتر می شود.
بدون شک می توان برای تقارن بین نیاز و برطرف شدنش، یک فرمول ریاضی تنظیم کرد.
اما این ربطی به موضوع ندارد، یکی از مشکلات من این است که متفکر خوبی هستم، اما هیچ وقت شاگرد محبوب معلم ها نمی شوم.
هیچ وقت.
الان می خواهم به حقایق بچسبم.
مامانم ۷ سال سعی کرد باردار شود.
این زمان زیادی برای کار روی همچین چیزی است، چون تعریف پزشکیِ نازایی، دوازده ماه اقدام به موقع اما بدون نتیجه گیری است.
با اینکه به همه ی چیزهای پزشکی خیلی علاقه دارم، فکر اینکه چنین کاری را بکنند، آن هم این قدر زود به زود و با اشتیاق، باعث می شود حالم به هم بخورد (که به تعریف پزشکی، یعنی احساس ناراحت کننده ای در ناحیه ی شکم).
در طول آن سال ها مامانم دو بار باردار شد.
اما نتوانست جنین را نگه دارد. (این کلمه چه آوایی دارد. جنین. آدم را دیوانه می کند.)
بچه دار نشد.
این است که من وارد معادله شدم.
در هفتمین روز هفتمین ماه (تعجبی دارد که چقدر این عدد را دوست دارم؟) بابا و مامان جدیدم به سوی شمال، به بیمارستانی که ۲۵۷ مایل دورتر از خانه شان بود رفتند، اسم یکی از درختان مناطق سردسیر را رویم گذاشتند و دنیا عوض شد.
یا حداقل دنیای ما.
اجازه اجازه. احتمالاً ۲۵۷ مایل نبود، اما من حتماً باید این طور فکر کنم. (۷=۵+۲ و ۲۵۷ یک عدد اول است. یعنی خیلی خاص. جهان من جهانی منظم است.)
برگردیم به روز فرزندخواندگی. آن طور که بابا می گوید، من یک بار هم گریه نکردم، اما مامانم تمام طول راه، از جاده ی بین ایالتیِ پنج جنوبی گرفته تا خروجی ۱۷ بی، گریه کرد.
مامانم وقتی خوشحال است گریه می کند. وقتی غمگین است فقط ساکت می شود.
فکر می کنم در این بخش سیم کشی عاطفی اش به هم ریخته. ما با آن کنار می آییم، چون بیشتر وقت ها لبخند می زند. یک لبخند گنده.
وقتی مامان بابام بالاخره به خانه ی نیمه کاره ی سیمانی یک طبقه مان در انتهای سن خواکین ولی(۱۰) رسیدند، هر دو درب و داغان بودند.
و داستان خانواده ی ما تازه شروع شده بود.

فکر می کنم باید تصویری از ماجرا برایتان ترسیم کنم. حتی اگر اشتباه باشد. و همیشه هم همین طور است.
اگر می توانستید مرا ببینید، می گفتید در گروه قومی واضح و مشخصی قرار نمی گیرم.
به من می گویند "رنگین پوست".
و مامان بابام رنگین پوست نیستند.
آنها (بی اغراق) دو تا از سفیدترین سفیدپوست های جهانند.
آن قدر سفیدند که دیگر دارند آبی می شوند. مشکل گردش خون ندارند، فقط رنگدانه ی زیادی در پوستشان نیست.
مامانم موهای نازک و سرخ و چشم های آبی روشنِ روشنِ روشنی دارد. آن قدر روشن که انگار خاکستری اند. که در واقع نیستند.
بابا بلندقد و تقریباً طاس است. او سبورتیک درماتیسیس(۱۱) دارد، یعنی انگار همیشه پوستش کهیر زده است.
این وضعیت برای من باعث شد دست به مشاهدات و تحقیقات زیادی بزنم، اما برای او اصلاً راحت نیست.
اگر حالا دارید این سه نفر را تصور می کنید و ما را کنار هم می بینید، می خواهم بدانید با اینکه من اصلاً شبیه مامان بابام نیستم، ما مثل یک خانواده ایم.
دست کم من این طور فکر می کنم.
و تنها چیزی که مهم است هم همین است.

من گذشته از عدد ۷، عاشق دو تا چیز دیگر هم هستم. بیماری های جسمی و گیاهان.
منظورم از بیماری های جسمی، بیماری های انسان است.
من خودم را مورد تحقیق و بررسی قرار داده ام. اما بیماری های من خفیفند و خطر جانی ندارند.
وضع مامان بابام را هم بررسی می کنم و مشاهداتم را می نویسم، اما خیلی اجازه نمی دهند بیماری هایشان را تشخیص بدهم.
تنها دلیلی که برای بیرون رفتن از خانه دارم (جز رفتن به آن زندان اجباری که اسمش را گذاشته اند مدرسه ی راهنمایی و بازدید هفتگی از کتابخانه ی مرکزی) تماشای بیماری های عموم مردم است.
انتخاب اولم همیشه این است که هر روز چند ساعت در بیمارستان بنشینم، اما معلوم شد که پرستارها با این کار مشکل دارند.
حتی اگر در اتاق انتظار بمانید و وانمود کنید که دارید کتاب می خوانید.
برای همین به مرکز خرید محل می روم که خوشبختانه پر از درد و مرض است.
اما چیزی نمی خرم.
از وقتی کوچک بودم بررسی هایم را یادداشت می کردم و کارت های تشخیص بیماری می ساختم.
به خصوص به مشکلات پوستی خیلی علاقه مندم، چیزی که تنها وقتی سوژه (و یکی از والدینم) حواسشان نیست از آن عکس می گیرم.

موضوع مورد علاقه ی دومم: گیاهان.
آنها زنده اند، رشد می کنند، تولید مثل می کنند، و تمام مدت دارند اطراف ما توی خاک تکان می خورند.
ما بدون اینکه متوجه این موضوع باشیم آن را پذیرفته ایم.
آدم ها، چشم هایتان را باز کنید.
این واقعاً حیرت انگیز است.
اگر گیاهان صدا داشتند، صدایشان خیلی با صدای موجودات دیگر فرق داشت. اما آنها با رنگ و شکل و اندازه و بافت با هم حرف می زنند.
آنها میومیو یا واق واق یا جیک جیک نمی کنند.
ما فکر می کنیم گیاهان چشم ندارند، اما زاویه ی نور خورشید و طلوع ماه را می بینند. نه فقط باد را حس می کنند، بلکه جهتشان را هم به خاطر باد تغییر می دهند.
قبل از اینکه فکر کنید دیوانه ام (چیزی که بالاخره امکانش هست) بیرون را نگاه کنید.
همین الان.
امیدوارم منظره ی مقابلتان پارکینگ یا دیوار ساختمان نباشد.
تصور می کنم درخت بلندی را می بینید که برگ های ظریفی دارد. زمین چمن وسیعی را می بینید که در باد تکان می خورد. علف هایی که جایی در دوردست بین ترک پیاده رو درآمده اند. دور و بر ما پر از گیاه است.
می خواهم با دید تازه ای به آنها نگاه کنید و ببینید که همه شان زنده اند.
با حروف سیاه.

شهری که در آن بزرگ شده ام، مثل خیلی از شهرهای سنترال ولی(۱۲) کالیفرنیا(۱۳)، آب و هوایی بیابانی دارد و تخت و خشک و نیمی از سال حسابی گرم است.
از آنجا که در عمرم جای دیگری زندگی نکرده ام، برایم عادی است که ماه ها هوای بیرون خانه سی، چهل درجه باشد.
ما به این می گوییم تابستان.
با وجود گرما، نمی شود از پذیرفتن این موضوع فرار کرد که با آفتاب تابان و خاک غنی، این منطقه برای رشد گل و گیاه ایده آل است، البته اگر به این معادله آب را هم اضافه کنید.
من هم همین کار را کردم.
جایی که زمانی یک وجب علف بود، حالا یه دسته ی یک و نیم متری بامبو روییده.
جلو باغچه ی سبزی های یک ساله ام هم درخت مرکبات (پرتقال، گریپ فروت و لیمو) دارم.
چند جور انگور هم دارم، با گل های یک ساله و چند ساله و در یک تکه زمین کوچک، گیاهان استوایی.
اگر می خواهید مرا بشناسید باید باغم را بشناسید.
آنجا معبد من است.

چه غم انگیز که سال های اول عمرمان یادمان نمی ماند.
حس می کنم این خاطرات می توانند جواب سوال "من کی هستم؟" باشند.
اولین کابوسم چه بود؟
اولین قدمی که برداشتم واقعاً چه حالی داشت؟
وقتی می خواستند دیگر پوشکم نکنند روند تصمیم گیری هایم چطور بود؟
از زمانی که چهار دست و پا راه می رفتم خاطراتی دارم، اما اولین خاطره ی پیوسته ام، هر چقدر هم که سعی کردم آن تجربه را فراموش کنم، مال مهد کودک است.
مامان بابام گفتند آنجا حسابی خوش می گذرد.
اما نگذشت.
مهد کودک فقط چند خیابان با خانه ی ما فاصله داشت و آنجا بود که برای اولین بار مرتکب گناهی شدم به نام زیر سوال بردن سیستم.
مربی، خانم کینگ(۱۴)، با سرعت صفحه های کتاب عکس دار معروفی را ورق می زد. کتاب پر از نشانه های دوران پیش دبستانی بود: تکرار کلمات، چند شعر مسخره و دروغ های علمی بی شرمانه.
یادم می آید که خانم کینگ از کلاس پرسید: «این کتاب باعث می شه چه حسی بهتون دست بده؟»
جواب مناسب، تا جایی که به او مربوط بود، می شد: "خستگی"، چون آن مربیِ الکی خوشحال بیست دقیقه به خاطر "کتاب تصویری وقت ناهار" وادارمان کرده بود روی زیراندازهای پلاستیکی چسبناک دراز بکشیم.
نصف کلاس حسابی خوابشان گرفته بود.
یادم است پسری به اسم مایلز(۱۵) دو بار شلوارش را نگاه کرد و جز بچه ای به اسم گریسون(۱۶) (که مطمئنم دچار سندرم پای بی قرار بود)، همه ی بچه های کلاس انگار خیلی هم از این استراحت افقی لذت می بردند.
یعنی این بچه ها چی فکر می کردند؟
در طول هفته ی اول، وقتی همکلاسی هایم چرت می زدند، من حسابی نگران شرایط بهداشتی کفپوش اتاق بودم.
هنوز می توانم صدای خانم کینگ را بشنوم که با پشت صاف و صدای تیز می گفت: «این کتاب باعث می شه چه حسی بهتون دست بده؟»
بعد چند خمیازه ی بلند می کشید.
یادم است همکلاسی هایم را نگاه کردم و با خودم فکر کردم: می شه یه نفر داد بزنه بگه خستگی؟
در پنج جلسه ای که شاگرد آن کلاس بودم یک کلمه هم حرف نزده بودم و قصد هم نداشتم این کار را بکنم.
اما بعد از چند روز که بیشتر از تمام عمرم از بزرگ ترهای جلو رویم دروغ شنیده بودم ـ از اینکه پری ها شب ها کلاس را تمیز می کنند گرفته تا حرف های جنون آمیزی درباره ی بسته های آمادگی در برابر زلزله ـ دیگر کاسه ی صبرم لبریز شده بود.
برای همین وقتی معلم گفت: «ویلو، این کتاب باعث می شه چه حسی بهت دست بده؟»
مجبور بودم واقعیت را بگویم. «یه حس خیلی بد. ماه نمی تونه صدای کسی رو که بهش شب به خیر می گه بشنوه، ماه دویست و سی و پنج هزار مایل دورتر از ماست. بچه خرگوشا توی خونه زندگی نمی کنن. تازه، فکر نمی کنم تصویرای کتابم خیلی جذاب باشن.»
لب پایینم را گاز گرفتم و دهانم پر از مزه ی آهنی خون شد.
«اما وقتی کتاب رو می‎خونین واقعاً حالم بدتر می شه چون می دونم معنیش اینه که مجبورمون می کنین روی زمین دراز بکشیم، در حالی که میکروبا ممکنه مریضمون کنن. یه چیزی به اسم سالمونلا(۱۷) هست و خیلی ام خطرناکه. مخصوصاً برای بچه ها.»
بعد از ظهر آن روز، کلمه ی غیرعادی را یاد گرفتم، چون بچه های دیگر این طوری درباره ام حرف می زدند.
وقتی مامانم آمد دنبالم، دید پشت سطل زباله ی زمین بازی ایستاده ام و گریه می کنم.
پاییز آن سال مرا پیش یک مشاور تحصیلی بردند و آن زن وضعیتم را بررسی کرد. بعد نامه ای برای پدر و مادرم فرستاد.
نامه را خواندم.
تویش نوشته بود من "خیلی با استعداد" هستم.
یعنی بعضی مردم "کم با استعداد" هستند؟
یا فقط "با استعداد" هستند؟ شاید تمام صفت ها و برچسب ها نفرینند. مگر اینکه روی محصولات بهداشتی چسبانده شده باشند.
چون به نظر من فکر خوبی نیست که مردم را به شکل موجودات شبیه هم ببینیم.
هر کسی مواد تشکیل دهنده ی زیادی دارد که او را به مخلوقی منحصر به فرد تبدیل کند.
همه ی ما آش ژنتیک ناقصی هستیم.
طبق نظر آن مشاور، خانم گریس وی میرمن(۱۸)، والدین بچه ای که "خیلی با استعداد" است، باید برای سرگرم کردن و جلب توجهش راه های مناسبی پیدا کنند.
اما به نظرم اشتباه می کرد.
تقریباً همه چیز توجه مرا به خودش جلب می کند.
من می توانم ساعت ها به قوس آب یک فواره نگاه کنم. می توانم مدت های طولانی توی یک میکروسکوپ نگاه کنم، طوری که شوکه تان کند.
والدینم فقط باید دوستانی را پیدا می کردند که تحمل چنین آدمی را داشته باشند.
و تمام این حرف ها می رسد به باغمان.
مامان و بابا گفتند دنبال راهی اند تا زندگی مرا پربارتر کند. اما فکر کنم یک چیز از اول هم معلوم بود:
گیاهان نمی توانند جواب بدهند.

۱. ویلو چنس(۱)

نابغه چیزی را که هیچ کس دیگری آن را نمی بیند هدف قرار می دهد و به هدف می زند.

کنار هم، بیرون بستنی فروشی فاسترز فریز(۲)، پشت میز سبزآبی فلزی نشسته ایم.
چهار تایی.
بستنی قیفی می خوریم، بستنی ای که آن را در یک سطل شکلات مایع انداخته اند (و بعد شکلات سفت شده و به شکل پوسته ای ترد درآمده).
من به هیچ کس نمی گویم چیزی که باعث این اتفاق می شود موم است. یا اگر بخواهم دقیق تر بگویم: پارافین خوراکی.
شکلات که سرد می شود، بستنی خوشمزه ی وانیلی را توی خودش می گیرد و زندانی می کند.
کار ما این است که آزادش کنیم.
من معمولاً بستنی قیفی وانیلی نمی خورم. اگر هم بخورم، خیلی سعی می کنم که حتی یک قطره اش هم نریزد و خرابکاری نشود.
اما امروز نه.
امروز در مکانی عمومی ام.
حتی مشغول جاسوسی هم نیستم.
و بستنی قیفی ام حسابی بزرگ است و دارد چکه می کند.
الان کسی هستم که شاید تماشایش برای دیگران جالب باشد.
چرا؟
خب، اول اینکه دارم ویتنامی حرف می زنم، که "زبان مادری ام" نیست.
واقعاً این عبارت را دوست دارم، چون به طور کلی، فکر می کنم مردم قدر این عضله ی پرانقباض و این همه کاری را که می کند نمی دانند.
برای همین باید بگویم که، ممنون زبان.
همین طور که اینجا، زیر سایه، دور از آفتاب بعد از ظهر نشسته ام، هرجا که می توانم مهارتم را در ویتنامی حرف زدن به کار می گیرم و از قرار معلوم خوب هم از پس این کار برمی آیم.
دارم با دوست جدیدم مای(۳) حرف می زنم، اما حتی برادر همیشه بدخلق و ترسناک بزرگ ترش، کوانگ ها(۴)، به زبان خودشان ـ که حالا دیگر فقط تا حدی مخفی است ـ چند کلمه با من حرف می زند.
دل دوک(۵) که با ماشینش ما را اینجا آورده، ساکت است.
او ویتنامی حرف نمی زند.
دوست ندارم کاری کنم که کسی از جمع بیرون بماند (این منم که همیشه از جمع بیرون می مانم، برای همین می دانم چه حالی دارد) اما به نظرم اشکالی ندارد آقای دوک فقط تماشاگر باشد. او مشاور مدرسه است و گوش دادن، بخش مهمی از مشاوره است.
یا دست کم باید باشد.
بیشتر کارِ حرف زدن و خوردن به دوش مای است (وقتی دیگر از بستنی سیر می شوم، بقیه اش را می دهم به او)، و با آفتابی که به صورتمان می تابد و بستنی خوشمزه ای که تمام حواسمان به آن است، تنها چیزی که از آن مطمئنم این است که هرگز این روز را فراموش نخواهم کرد.

هفده دقیقه بعد از رسیدنمان، برمی گردیم توی ماشین دل دوک.
مای می خواهد به هگان اوکز(۶) برود، که یک پارک است. غازهای بزرگ تمام سال آنجا زندگی می کنند. او فکر می کند باید آنها را ببینم.
چون دو سال از من بزرگ تر است، فکر می کند که همه ی بچه کوچولوها دوست دارند چیزهایی مثل اردک های چاق را نگاه کنند.
اشتباه نکنید. من از پرنده های آبی خوشم می آید.
اما در پارک هگان اوکز، بیشتر به تصمیم شهر برای کاشتن گیاهان بومی علاقه مندم تا پرنده ها.
از قیافه ی دل (در آیینه می توانم چشم هایش را ببینم) معلوم است که هیچ کدام از این چیزها زیاد هیجان‎ زده اش نمی کنند، اما به هر حال به طرف پارک می رود.
کوانگ ها در صندلی فرو رفته و فکر کنم خوشحال است که مجبور نشده سوار اتوبوس شود.
وقتی به پارک هگان اوکز می رسیم، هیچ کس از ماشین پیاده نمی شود، چون دل می گوید باید برویم خانه.
قبل از آمدن به فاسترز فریز، به مامان زنگ زدم تا بگویم از مدرسه دیر برمی گردم خانه. وقتی جواب نداد، پیغام گذاشتم.
روی گوشی بابا هم پیغام گذاشتم.
عجیب است که خبری از هیچ کدامشان نشده.
اگر نتوانند تلفنشان را جواب دهند، همیشه زود بعدش زنگ می زنند.
همیشه.

وقتی دل دوک می پیچد توی خیابانمان، یک ماشین پلیس دم در خانه مان پارک کرده.
همسایه های جنوبی مان رفته اند و خانه شان در رهن بانک است. روی تابلویی بین چمن های خشک حیاط جلویی نوشته: در اختیار بانک.
در خانه ی شمالی مستاجرهایی زندگی می کنند که فقط هفت ماه و چهار روز پیش یک بار دیدمشان، یعنی روزی که به آنجا آمدند.
ماشین پلیس را نگاه می کنم و در این فکرم که نکند دزدی به خانه ی خالی زده باشد.
مگر مامان نگفته بود خانه ی خالی توی محل دردسرساز است؟
پس چرا پلیس دم در خانه ی ما بود؟
نزدیک تر که می شویم، می بینیم دو افسر پلیس در ماشین گشت نشسته اند. آن طور هم که از حال رفته اند معلوم است خیلی وقت است آنجا هستند.
حس می کنم تمام بدنم منقبض می شود.
از روی صندلی جلو، کوانگ ها می گوید: «پلیس دم در خونه تون چی کار می کنه؟»
نگاه مای به سرعت از برادرش به من می پرد. چهره اش پر از سوال است.
فکر کنم از خودش می پرسد بابام دزدی می کند، یا پسرعمویی دارم که مردم را می زند، یا نه؟ شاید من از خانواده ی دردسرسازی باشم.
ما خیلی خوب همدیگر را نمی شناسیم، ممکن است همه ی اینها حقیقت داشته باشند.
من ساکتم.
دیر به خانه برگشته ام. یعنی مامان بابا آن قدر نگران شده اند که به پلیس زنگ زده اند؟
من که پیغام گذاشته بودم.
گفته بودم که حالم خوب است.
باورم نمی شود همچین کاری کرده باشند.
دل دوک هنوز کاملاً توقف نکرده که در را باز می کنم. این کار خطرناکی است.
پیاده می شوم و به طرف خانه مان می روم، و حتی چمدان چرخ دار قرمزم را هم که پر از کتاب دفترهای مدرسه است، برنمی دارم.
تازه دو قدم برداشته ام که در ماشین گشت باز می شود و پلیس زنی بیرون می آید.
زن، موهای دم اسبی پرپشت و نارنجی رنگی دارد. سلام نمی کند. فقط عینکش را پایین می دهد و می گوید: «تو روبرتا(۷) و جیمز چنس(۸) رو می شناسی؟»
سعی می کنم جواب بدهم، اما صدایم از زمزمه ای بلندتر نمی شود: «بله.»
می خواهم اضافه کنم: «ولی جیمی(۹) چنس درسته. هیچ کس به بابای من نمی گه جیمز.»
اما نمی توانم.
پلیس با عینک آفتابی اش بازی می کند. لباسش، جدیت و اقتدار را نشان می دهد اما انگار دارد تمام اقتدارش را از دست می دهد.
من من کنان می گوید: «خب... و تو...؟»
آب دهانم را قورت می دهم، اما دهانم بد جوری خشک است و حس می کنم گلویم دارد می گیرد. «من دخترشونم...»
دل دوک از ماشین پیاده شده و با چمدان من به طرفمان راه می افتد. مای درست پشت سرش است. کوانگ ها سر جایش مانده.
پلیس دوم، مرد جوان تری است که می آید و کنار همکارش می ایستد. اما هیچ کدام حرفی نمی زنند.
فقط سکوت.
سکوتی وحشتناک.
بعد دو پلیس رو به دل می کنند. هر دو نگران به نظر می رسند. پلیس زن به هر زحمتی که هست می گوید: «شما چی کاره این...؟»
دل صدایش را صاف می کند. ناگهان انگار با تک تک غدد بدنش دارد عرق می ریزد. تقریباً نمی تواند حرف بزند: «من دل دوک هستم. مشاور مدرسه ام. دو تا از این بچه ها برای مشاوره پیش من بودن و دارم برشون می گردونم خونه.»
می بینم که بلافاصله خیال دو پلیس راحت می شود.
پلیس زن سرش را تکان می دهد و محض حمایت و حتی تشویق می گوید: «مشاور؟ پس خبر را شنیده؟»
خودم را جمع و جور می کنم و می پرسم: «چی رو شنیدم؟»
اما هیچ کدام از دو پلیس نگاهم نمی کنند. حالا همه حواسشان به دل است.
ـ می تونیم چند کلمه باهاتون حرف بزنیم؟
دل را تماشا می‎ کنم که دست خیس از عرقش را از روی دسته ی پلاستیکی سیاه چمدان برمی دارد، دنبال پلیس ها از من و ماشین گشت دور می شود و به طرف آسفالت خیابان که هنوز داغ است می رود.
آنجا می ایستند، به هم نزدیک می شوند و پشتشان را به ما می کنند، طوری که زیر نور آفتاب پایان روز، شبیه یک هیولای خبیث سه سر می شوند.
همین طور هم هست، چون صدایشان خفه است، اما هنوز می شود آن را شنید.
به وضوح سه کلمه را می شنوم.
ـ یه تصادف شده.
بعد زمزمه کنان خبر می دهند دو نفری که بیش از همه دوستشان دارم برای همیشه از دنیا رفته اند.
نه.
نه.
نه.
نه.
نه.
نه.
نه.
باید عقب بروم.
باید برگردم.
کسی با من می آید؟

نظرات کاربران درباره کتاب هفت تا هفت تا

جزو پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز نامزد جایزه کتاب دوروتی کانفیلد بهترین کتاب اس ال جی در بخش داستانی جایزه خبرنامه روبان آبی در بخش داستانی جایزه یاسلا برای بهترین اثر داستانی برای نوجوانان جایزه کتاب هورن برای بهترین اثر داستانی جایزه آلا در زمینه اثر برجسته کودکان جایره سی ال ای در بخش اثر برجسته کودکان به زبان انگلیسی داستان رمان «هفت‌تا هفت‌تا» درباره‌ نبوغ است. همان گوهری که زندگی انسان را زیر و رو می‌کند. ویلو چنس نابغه است. یک نابغه چیزی را که هیچ‌کس دیگری آن را نمی‌بیند هدف قرار می‌دهد و به هدف می‌زند. ویلو هم این ویژگی را دارد. معلمان او معتقدند که ویلو بسیار بااستعداد است، اما وقتی ویلو آزمون سراسری ایالتی را در ۱۷ دقیقه تمام می‌کند و نمره‌ی کامل را می‌گیرد، به او تهمت تقلب می‌زنند. این اتفاق حوادث پیچیده‌ای را در زندگی او رقم می‌زند.
در 1 سال پیش توسط ابوالفضل
دوسش داشتم
در 9 ماه پیش توسط نیلز