فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یکی برای خانواده‌ی مورفی

کتاب یکی برای خانواده‌ی مورفی

نسخه الکترونیک کتاب یکی برای خانواده‌ی مورفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۲۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب یکی برای خانواده‌ی مورفی

دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. روی خانواده‌ی مورفی، دقیق‌تر بگم، جولی مورفی، یه علامت سؤال گذاشته‌ام، و نمی‌دونم چه کار کنم. به نظرم می‌ترسم بیش از این بهش اعتماد کنم. شاید هم می‌خوام برم قبل از اینکه بگن برو. تمام چیزی که می‌دونم اینه که... باید برم.

ادامه...

بخشی از کتاب یکی برای خانواده‌ی مورفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




۱ . دختر خوش شانس

روی صندلی عقب ماشین مددکار اجتماعی نشسته ام و سعی می کنم به یاد بیارم که مادرم همیشه می گفت ترس و وحشت خودتو نشون نده. اگه حالا منو ببینه ازم ناامید می شه. دارم می لرزم. بدون بحث و گفتگو دارم می رم.
خانم مک آووی(۱)، مددکار اجتماعی ماشینو از پارک درمی یاره و من با قفل الکتریکی درِ ماشینش بازی می کنم. بسته، باز، بسته، باز. از توی آینه چشم غره می ره و می گه: «بس کن... خواهش می کنم. در باید قفل باشه.»
عاشق اینم که مردم از عبارت "خواهش می کنم" استفاده کنن، ولی آهنگش طوریه که انگار می خوان کله ات رو بکَنن. بی خیالش می شم. ولی برخلاف تصورش نمی خوام آزارش بدم. فقط نمی تونم آروم بگیرم و اگه از ماشین در حال حرکت بپرم بیرون داغون می شم.
با دستبند بیمارستان بازی می کنم. به اسمم که روی اون نوشته شده خیره می شم. کارلی کانرز(۲)، سیزده ساله. چقدر آدم می تونه خوش شانس باشه؟
به مادرم فکر می کنم. هنوز اینجاست، مثل یه بادمجون روی تخت بیمارستان دراز کشیده. به هوش اومده؟ نمی دونم چرا کسی بهم نمی گه که چه مشکلی داره و نمی دونم چرا دیگه نمی تونم بپرسم.
از پنجره بیرون رو نگاه می کنم و درخت ها رو می شمرم. سرتاسر کانکتیکات پر از این درخت هاست، ولی توی ماه مارس هنوز شاخه ها لخت هستن و مثل انگشت های دراز خاکستری وقتی از جلو شون عبور می کنیم برای ما دست تکون می دن.
خانم مک آووی با سرعتی که فکر می کنم برای یه مددکار اجتماعی زیاده، می پیچه و می گه: «تقریباً رسیدیم.»
به لحظه ای فکر می کنم که توی بیمارستان روی تخت نشسته بودم، لحاف رو چنگ زدم و ازش پرسیدم که منو به یتیمخونه می فرستن؟
گفت: «ما دیگه بهش نمی گیم یتیمخونه.» بعد سرش رو تکون داد و خندید. انگار که مشکل فقط همین بود.
حالا توی ماشین گرفتار شده ام و منو جایی می بره که خودش انتخاب کرده. بعد از کاری که ناپدریم کرد، از فکر اینکه سر از کدوم خونه در بیارم وحشت می کنم. چه اتفاق هایی در انتظارمه؟ یاد نقاشی پری دریایی نزدیک ایستگاه پرستارها می افتم. وقتی هفت ساله بودم، فرشته ی دندون بهم یه سی دی داد و وقتی نصف شب اونو زیر بالشم پیدا کردم مادرم اجازه داد که بلند شم و بهش گوش بدم. بعد هم دست هم رو گرفتیم و توی آشپزخونه چرخیدیم. مادرم ترانه ی «دخترو ببوس» رو می خوند و دنبالم می کرد تا منو ببوسه. حتی یه بار هم واقعاً از دستش در نرفتم.
خانم مک آووی منو به خودم می یاره و می گه: «تو واقعاً خوش شانسی کارلی.»
ـ شوخی می کنی؟
دهنش جمع می شه. «خب.» صداش مثل بمبی می مونه که تیک تیک می کنه. «خونه ی قشنگیه. جاش خوبه. بختت بلنده.»
ـ فکر می کنم باید یه بلیت بخت آزمایی بخرم.
ـ کارلی، یه روز باید بفهمی که خشمی که از دنیا داری فقط خودتو اذیت می کنه.
مگه نکته همین نیست؟
به طرف خونه ای می ریم که رنگش کثیف شده و درخت های بلند و باریک اطرافش رو پوشوندن، مثل محافظ هایی که ازش نگهبانی می کنن. روی صندوق پستی نوشته شده ۶۶، برعکسش هم می شه ۶۶.
خانم مک آووی درو برام باز می کنه. «کارلی، اینا خونواده ی خوبی ان.» روی اسمم تکیه کرد تا بهم هشدار بده. «و این اولین باریه که یه بچه از پرورشگاه می گیرن.»
می دونم که این طوری می خواد بگه، دختر خوبی باشم. به طرف خونه که می ریم انگار از میون چسب رد می شیم. کتاب زیاد خونده ام و فیلم زیاد دیده ام و می دونم مردمی که بچه از پرورشگاه می گیرن چه جور آدمایی هستن. سیگار می کشن و به بچه برای صبحونه فقط بیسکوییت می دن.
یک، دو، سه... هفت، هشت، نه. روی ایوون ایستاده ام و برگ های روی حلقه ی پلاستیکی آویزون به در رو می شمرم. قرمز روشن گل ها منو یاد چراغ گردون آمبولانس می ندازه. خاطره ی مبهمی از مادرم دارم که جیغ می زد و منو صدا می کرد و صدای خودمو که فریاد می زدم و اونو صدا می کردم. و مزه ی خون، اونو هم یادم می یاد.
یادم می یاد که درد کورکننده ای تمام بدنم رو گرفت و بعد دیگه هیچی نفهمیدم. فکر می کردم که آدمی مثل من به بهشت می ره.
وقتی در باز می شه، می پرم. خانمی لبخند می زنه. از اون آدم هاییه که دو بار هم بهش نگاه نمی کنین. موهاش به سرشونه اش می رسه و سایه های قهوه ای متفاوت داره. پلوور یقه هفت آبیش، هم رنگ چشم هاشه، یه گردنبند نقره ای به شکل برگ انداخته گردنش و یه شلوار چهارخونه پاش کرده. واقعاً چهارخونه ست.
دستش رو دراز می کنه. «سلام کارلی، خوشحالم که می بینمت. من جولی مورفی هستم.»
نمی تونم دستم رو دراز کنم. حتی اسمش هم به نظرم مصنوعی می یاد. زیادی خوش اخلاقه. نمی دونم چرا این قدر از دیدن من خوشحاله. نمی دونم چقدر می دونه. امیدوارم دوستش نداشته باشم.
بعد همه چیز بدتر می شه.
خانم مورفی کنار می ره. پشت سرش سه تا پسربچه ایستاده اند. کوچک ترینشون می دوه جلو، دستش رو به طرف مادرش دراز می کنه و مادرش بغلش می کنه.
نمی تونم اینجا بمونم. احتمالاً می شم پرستار بچه و سیندرلای مدرن.
پسر بزرگ تر طوری نگاهم می کنه انگار می خواد بپیچدم توی قالیچه و کنار پیاده رو ولم کنه. از زمانی که مادرم گفت می خواد با دنیس ازدواج کنه گریه نکردم. یعنی ۳۸۴ روز پیش، ولی الان می خوام گریه کنم.
خانم مورفی سرش رو به طرفم برمی گردونه و به نگاه خیره ی من زل می زنه تا زمانی که دیگه نمی تونم نگاه کنم. صداش رو می شنوم. «بیا تو کارلی.»

نظرات کاربران درباره کتاب یکی برای خانواده‌ی مورفی

ممنون که گذاشتی ولی تو رایگان های هر روز بزار اینو واقعا ممنون میشم.آخه کتاب های کودک و نوجوان تو این بخش نزاشتی
در 2 سال پیش توسط e.l...ana
چقد مهربونی میتونه زندگی آدما رو عوض کنه❤ عااالی بود
در 1 سال پیش توسط نیلز
کتاب زیبایی است. تحربه های تلخ و شیرین یک نوجوان، تاثیر مثبت یک آدم مهربان که میخواهد دست کم زندگی یک نفر را بهتر کند. از خواندن کتاب لدت بردم هرچند ترجمه خوبی نداشت.
در 2 ماه پیش توسط آناهیتا
موضوع کتاب عالیه اما ترجمه خیلی بدی داره متاسفانه با وجود این ارزش خوندن داره
در 3 ماه پیش توسط خدیجه قربانی