فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیرون ذهن من

کتاب بیرون ذهن من

نسخه الکترونیک کتاب بیرون ذهن من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۳۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بیرون ذهن من

من در محاصره‌ی هزاران کلمه‌ام. شاید هم میلیون‌ها. کلیسای جامع. مایونز. انار. می‌سی‌سی‌پی. نئوپولیتن. کرگدن. ابریشمی. ترسناک. رنگین‌کمان. غلغلک. عطسه. آرزو. نگرانی. کلمات همیشه مثل دانه‌های برف دورم چرخیده‌اند؛ ظریف و متفاوت از هم، و بدون اینکه بتوانم لمسشان کنم کف دستم آب شده‌اند. جایی در درونم، کلمه‌ها روی هم جمع می‌شوند و یک توده‌ی بزرگ می‌سازند. قُله‌هایی از عبارت‌ها و جمله‌ها و کلمات ربطی. حاضرجوابی‌ها. جوک‌ها. آوازهای عاشقانه. از همان بچگی، یعنی سه‌چهار ماهگی‌ام، کلمات برایم مانند هدیه‌هایی مایع و شیرین بودند و من آنها را مثل لیموناد سر می‌کشیدم. مزه‌مزه‌ می‌کردم. آنها به فکرها و حس‌های درهم و برهم من نظم می‌بخشیدند. وقتی پدر و مادرم حرف می‌زدند انگار پتوی گرمی دورم پیچیده می‌شد. آنها حرف می‌زدند و از زمین و زمان می‌گفتند. کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه به کار می‌بردند. بابا برایم آواز می‌خواند. مامان قدرتش را توی گوشم نجوا می‌کرد. هر کلمه‌ای را که می‌گفتند یا در مورد من به کار می‌بردند، جذب می‌کردم و به خاطر می‌سپردم. تمامشان را.

ادامه...

بخشی از کتاب بیرون ذهن من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک

کلمات.

من در محاصره ی هزاران کلمه ام. شاید هم میلیون ها.
کلیسای جامع. مایونز. انار.
می سی سی پی. نئوپولیتن. کرگدن.
ابریشمی. ترسناک. رنگین کمان.
غلغلک. عطسه. آرزو. نگرانی.
کلمات همیشه مثل دانه های برف دورم چرخیده اند؛ ظریف و متفاوت از هم، و بدون اینکه بتوانم لمسشان کنم کف دستم آب شده اند.
جایی در درونم، کلمه ها روی هم جمع می شوند و یک توده ی بزرگ می سازند.
قُله هایی از عبارت ها و جمله ها و کلمات ربطی. حاضرجوابی ها. جوک ها. آوازهای عاشقانه.
از همان بچگی، یعنی سه چهار ماهگی ام، کلمات برایم مانند هدیه هایی مایع و شیرین بودند و من آنها را مثل لیموناد سر می کشیدم. مزه مزه می کردم. آنها به فکرها و حس های درهم و برهم من نظم می بخشیدند. وقتی پدر و مادرم حرف می زدند انگار پتوی گرمی دورم پیچیده می شد. آنها حرف می زدند و از زمین و زمان می گفتند. کلمه ها و ترکیب های تازه به کار می بردند. بابا برایم آواز می خواند. مامان قدرتش را توی گوشم نجوا می کرد.
هر کلمه ای را که می گفتند یا در مورد من به کار می بردند، جذب می کردم و به خاطر می سپردم. تمامشان را.
خودم هم نمی دانم چطور کُلِ آن پیچیدگی کلمات و قواعد دستوری توی ذهنم شکل گرفت، فقط می دانم این اتفاق خودبه خود و به سرعت رخ داد. دو ساله که بودم، تمام خاطراتم "کلمه" داشتند. کلمه هایی معنادار.
اما فقط توی ذهنم.
من هرگز، حتی یک کلمه حرف نزده ام. من تقریباً یازده ساله ام.

دو

من نمی توانم حرف بزنم. نمی توانم راه بروم. نمی توانم به تنهایی غذا بخورم یا بروم دستشویی. یک فاجعه ی به تمام معنا!

بازوها و دست هایم مثل چوبِ خشکند اما می توانم کلید های کنترل تلویزیون را فشار بدهم و به کمک دستگیره ای که به چرخ های ویلچرم وصل است آن را جابه جا کنم. اگر یک قاشق یا مداد دستم بگیرم محال است زمین نیفتد. تعادلم مثل دندانه های کج و کوله ی یک زیپ است. هامپتی دامپتی(۱) روی تعادلش کنترل بیشتری دارد تا من.
مردم وقتی مرا می بینند، به چشمشان دختری می آیم با موهای کوتاهِ تیره و فرفری که به یک ویلچر صورتی بسته شده. اتفاقاً ویلچر صورتی اصلاً بانمک نیست. رنگ صورتی چیزی را عوض نمی کند.
دختری را می بینند با چشم هایی میشی و کنجکاو؛ اما یکی از آنها تا حدی چپ است.
سرش کمی لق می زند.
آب دهانش گاهی شره می کند پایین.
به عنوان دختری ده و نیم ساله خیلی ریزه میزه است.
پاهایش زیادی لاغرند، احتمالاً چون هیچ وقت ازشان استفاده نشده.
بدنش برای خودش حرکت می کند؛ با پاهایی که ممکن است یکهو لگد بیندازند، بازوهایی که گاه و بی گاه می پَرَند و به هرچیزی که دم دست باشد می خورند: به ردیفِ سی دی ها، کاسه ی سوپ و یک گلدان گلِ رز.
هیچ کنترلی روی این حرکت ها وجود ندارد.
مردم بعد از فهرست کردنِ تمام عیب و ایرادها، ممکن است بعد از گذشت مثلاً نیم ساعت، تازه متوجه شوند که من لبخند قشنگی هم دارم یا چانه ام گودیِ بانمکی دارد. من این گودیِ چانه را دوست دارم.
گوشواره های طلاییِ ریزی به گوشم است.
مردم معمولاً اسمم را نمی پرسند، انگار اصلاً مهم نیست یا همچین چیزی! ولی مهم است. اسم من ملودی(۲) است.
من حتی از زمانی که خیلی کوچک بودم هم کلی چیز یادم هست. هرچند، بعضی وقت ها تشخیص خاطرات واقعی از آنهایی که بابا فیلم برداری کرده آسان نیست. آن فیلم ها را یک میلیون بار دیده ام.
مامان مرا از بیمارستان می آورد؛ با لبخندی بر لب و چشم هایی نگران.
ملودی توی وان حمام. بازوها و پاهایم حسابی لاغرند. دست و پا نمی زنم و شالاپ شولوپ نمی کنم.
ملودیِ پیچیده در پتو؛ روی مبل اتاق نشیمن. صورتم خندان و راضی است. وقتی بچه بودم به ندرت گریه می کردم. مامان قسم می خورَد که واقعاً همین طور است.
مامان بعد از حمام تن و بدنم را با لوسیون ماساژ می دهد، (هنوز عطر اسطوخودوس را حس می کنم) بعد مرا لای یک حوله ی پف دار و نرم می پیچد. حوله ای با یک کلاه کوچکِ مثلث شکل.
بابا از صحنه های غذا دادن، لباس عوض کردن و حتی خوابیدنم فیلم می گرفت. به نظرم هرچه بزرگ تر می شدم او هم انتظار داشت بتوانم غلت بزنم، بنشینم و راه بروم. کارهایی که هیچ وقت نتوانستم انجامشان دهم.
اما همه چیز را می قاپیدم و جذب می کردم. صداها، بوها و مزه ها را از هم تشخیص می دادم. تق و توق ِ صبحگاهیِ روشن شدنِ اجاق، بوی تند و تیزِ گرد و خاک، وقتی که خانه گرم می شد، احساسِ عطسه ته حلقم.
و موسیقی. آوازها درونم شناور می شدند و خانه می کردند. لالایی ها، آمیخته با بوهای نرمِ قبل از خواب همراهم می خوابیدند. هارمونی ها باعث می شدند لبخند بزنم. طوری است که انگار همیشه در پس زمینه ی زندگی ام یک موسیقی پخش می شده. وقتی موسیقی هست، می توانم رنگ ها را بشنوم و تصویرها را بو بکشم.
مامان عاشق موسیقی کلاسیک است؛ شیفته ی سمفونی های بزرگ و پرشکوهِ "بتهوون"(۳) که کل روز از دستگاه پخش شوند. به نظرم این قطعه ها همیشه آبی آسمانی اند و بوی نقاشیِ تازه می دهند، بوی رنگِ خیس.
بابا طرفدار پر و پا قرص جاز(۴) است. به محض اینکه فرصتی گیر بیاورد، یک چشمک به من می زند، سی دی "موتزارت"(۵) مامان را از دستگاه درمی آورد و به جایش سی دی "مایلز دیویس"(۶) یا "وودی هِرمَن"(۷) را می گذارد. به نظرم جاز قهوه ای رنگ یا بلوطی است و بوی خاک خیس می دهد. موسیقی ای که کفر مامان را درمی آورد و لابد بابا برای همین می گذاردش! همین که موسیقیِ دلخواه بابا توی آشپزخانه پخش می شود، سگرمه های مامان توی هم می رود. می گوید: «با شنیدن جاز کهیر می زنم!»
بابا می رود طرفش، آهسته بازوها و پشت کمرش را می خاراند، بعد بغلش می کند. اخم از صورت مامان می رود. اما همین که بابا دور می شود، موسیقیِ کلاسیک جای ِجاز را می گیرد.
بنا به دلایلی من همیشه موسیقیِ کانتری(۸) را ترجیح می دهم. نوایی پرهیاهو، با ضربه های پشت سر هم بر سیم های گیتار. موسیقیِ دل شکسته! کانتری لیمو است، نه لیمو ترش؛ بلکه لیموی شیرین و معطر. مثل کیکِ لیمویی یا لیمونادِ خنک و تازه. لیمو، لیمو، لیمو! عاشقش هستم!
روزی را به یاد دارم که نشسته بودم توی آشپزخانه و مامان بهم صبحانه می داد. خیلی کوچک بودم، خیلی! ناگهان آوازی از رادیو پخش شد که از هیجانِ شنیدنش نتوانستم جیغ و داد راه نیندازم.

زیر آواز می زنم
اِلویرا(۹)، الویرا
قلبم دارد گر می گیرد، الویرا
گیجم و آشفته، اوم پُپا اوم پُپا مو مو
گیجم و آشفته، اوم پُپا اوم پُپا مو مو
هِی هو، نقره ی دوردست

چطور تمام کلمات و ریتم آواز را از قبل حفظ بودم؟ خودم هم نمی دانم. حتماً یک جورهایی به حافظه ام رسوخ کرده بود، مثلاً شاید قبلاً از تلویزیون یا رادیو پخش می شد. به هرحال، تقریباً از صندلی ام پایین افتادم. سعی می کردم به رادیو اشاره کنم. تمام صورتم مچاله شده بود و تنم منقبض و پیچ و تاب خور. می خواستم آواز را دوباره بشنوم، ولی مامان طوری نگاهم می کرد که انگار عقلم را از دست داده ام.
چطور می شد بفهمد من عاشق آن آوازم؟ آواز "الویرا" از گروه اُک ریج بویز، وقتی هنوز خودم هم این موضوع به نظرم عجیب است؟ نمی توانستم توضیح دهم چطور با شنیدنِ آن آهنگ عطر برش های لیموی تازه به مشامم می رسد و نت هایی توی مغزم رژه می روند که بوی مرکبات دارند.
اگر یک قلم موی نقاشی داشتم... خدایا! عجب نقاشی ای می شد!
ولی مامان فقط سر تکان داد و یک قاشق دیگر پودینگِ سیب توی دهانم گذاشت. چیزهای زیادی هست که مادرم نمی داند.
فکر می کنم خوب است آدم هیچ چیز از یادش نرود، مثلاً همین که می توانم تمام لحظه های زندگی ام را در ذهنم ثبت کنم. اما از طرفی هم حسابی ناامیدکننده است، چون نمی توانم در مورد هیچ کدامشان چیزی به کسی بگویم. هیچ وقت با کسی تقسیم نمی شوند و همیشه درونم می مانند. حتی چیزهای احمقانه؛ مثل قلنبگیِ پوره ی جو که به سقف دهانم چسبیده یا مزه ی خمیردندانی که کنج دندانم مانده و درست شسته نشده.
عطر قهوه ی صبحِ زود از خاطرات پاک نشدنی است، آمیخته با بوی گوشت سرخ کرده و وراجی های گوینده ی اخبار صبح در پس زمینه اش.
اما بیشتر از همه کلماتند که یادم می آیند. خیلی زود فهمیدم میلیون ها کلمه در جهان وجود دارد. همه ی آدم های دور و برم می توانستند بدون هیچ زحمتی کلمات را ادا کنند.
کسی که توی تلویزیون تبلیغ می کرد: یکی بخر، دوتا ببر! فروش فوق العاده.
پستچی ای که دم در می آمد: صبح بخیر خانم بروکس! حال بچه خوبه؟
گروه کر در کلیسا: هللویا، هللویا، آمین!
مامور خروجیِ سوپرمارکت: ممنون که از ما خرید کردین!
همه برای بیان فکرشان از "کلمه " استفاده می کنند؛ همه غیر از من. و شرط می بندم بیشتر آدم ها از قدرتِ واقعیِ کلمات خبر ندارند. ولی من دارم.
فکرها به کلمات نیاز دارند، کلمات به صدا.
من عاشق عطر موهای مادرم هستم وقتی آنها را می شوید.
من زبریِ ته ریشِ پدرم را قبل از اصلاح دوست دارم.
ولی هیچ وقت نتوانسته ام اینها را بهشان بگویم.

نظرات کاربران درباره کتاب بیرون ذهن من

کتاب جالبی بود
در 2 سال پیش توسط elm...eri
این نویسنده به زیبایی افکار اشتباه مارو درمورد معلولین جسمی و قشری که از نظر ظاهری با ما تفاوت دارن رو تغییر میده
در 3 هفته پیش توسط mar...ram
عاااالی
در 1 سال پیش توسط نیلز