فیدیبو نماینده قانونی انتشارات طلایه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان

کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان
مجموعه دوم

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۶۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان

استاد سخن، فردوسی؛ این بار نیز با قلم سحرآمیز خود، برای نشان دادن بازی‌های حیرت‌آور روزگار و نقش‌های خوب و بد چرخ گردون، داستان شگفت‌انگیزی از زمان باستان را به تصویر می‌کشد. داستان بیژن و منیژه، داستانی عاشقانه است. مهر و عطوفت در یک طرف و فریب و نیرنگ و جنگ و ستیز در طرف دیگر، خود را به نمایش می‌گذارد. فردوسی در ابتدای این افسانه پر از هول و هراس، با قلم جادویی خود، شبی ترسناک و طولانی را با زیبایی تمام توصیف می‌‌کند تا ذهن خوانده را برای خطرهایی که در پیش روی پهلوانان این داستان است، آماده کند...

ادامه...

بخشی از کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



داستان بیژن و منیژه



استاد سخن، فردوسی؛ این بار نیز با قلم سحرآمیز خود، برای نشان دادن بازی های حیرت آور روزگار و نقش های خوب و بد چرخ گردون، داستان شگفت انگیزی از زمان باستان را به تصویر می کشد. داستان بیژن و منیژه، داستانی عاشقانه است. مهر و عطوفت در یک طرف و فریب و نیرنگ و جنگ و ستیز در طرف دیگر، خود را به نمایش می گذارد.
فردوسی در ابتدای این افسانه پر از هول و هراس، با قلم جادویی خود، شبی ترسناک و طولانی را با زیبایی تمام توصیف می کند تا ذهن خوانده را برای خطرهایی که در پیش روی پهلوانان این داستان است، آماده کند...

شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه(۱)

شده تیره اندر سرای درنگ(۲)
میان کرده باریک و دل کرده تنگ

سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده چون پر زاغ

چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی به قیر اندر اندوده چهر

فرو مانده گردون گردان به جای
شده سست خورشید را دست و پای

زمین زیر آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون

نه آوای مرغ و نه هرای (۳) دد (۴)
زمانه زبان بست از نیک و بد

بپیمای می تا یکی داستان
ز دفتر برت خوانم از باستان

که چون گوشَت از گُفت من یافت برخ (۵)
شگفت اندرو مانی از کار چرخ

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همه از در مرد فرهنگ و سنگ (۶)

ز نیک و بد چرخ ناسازگار
که آرد به مردم زهر گونه کار

شبی تاریک و سوت و کور در پیش است. شبی که سیاهی آن مثل این است که آسمان صورت خود را با قیر شسته باشد. حتی ستارگان درخشانی مثل «بهرام و کیوان» هم در مقابل تاریکی حیرت انگیز این شب، درخشش خود را از دست داده اند. جای تعجب است که بعد از گذر سالیان، ماه هم با شکل و شمایلی متفاوت خود را آرایش داده و در این شب ظلمانی ظاهر شده است و از غصه این دنیای پر از کینه، دلش تنگ شده و به صورت هلالی باریک و لاغر اندام در آمده است! شب تیره و تار امشب، مثل سپاهی می ماند که فرش سیاه خود را بر دشت و صحرا پهن کرده باشد، آسمان مثل آهنی که از شدت زنگ زدگی، به رنگ سیاه درآمده باشد، خود را به نمایش گذاشته است و تصور می شود که این سپهر گردان در قیر فرو رفته و بر جای خود ثابت مانده است.

خورشید درخشان نیز، از تیرگی و طولانی شدن این شب عاجز شده است و قدرت طلوع کردن ندارد. کره زمین در زیر این شب سیاه و تاریک، در خوابی خوش فرو رفته است. حتی صدای مرغ و زوزه حیوانات هم شنیده نمی شود و زمانه از بیان کردن کارهای خوب و بد روزگار، عاجز شده و در سکوتی محض فرو رفته است!!!

ای دوست؛ شراب سرخوشی را بنوش و غصه ها را از دلت بیرون کن، تا داستانی از گذشته های دور برایت تعریف کنم و تمام حیله و نیرنگ چرخ گردون را به تو بگویم که چگونه از خوب و بد دنیای ناسازگار، مردم دست به هر کار ناپسندی می زنند...
* * *
روزی ساکنان یکی از شهرهای مرزی ایران و توران، به نام «ارمان» به نزد پادشاه شهر «کیخسرو» می آیند و به او می گویند: «ای پادشاه؛ گرازها به چراگاه های ما حمله کرده اند و تمام کشتزارهای ما را خراب کرده اند و درخت هایی که یک عمر با خون دل آن ها را آبیاری می کردیم را از وسط به دو نیمه کرده اند و حیوانات و چهارپایان ما را کشته اند. ما توانایی مقابله با این گرازهای وحشی و قوی هیکل که دندان های تیز و سختی همچون عاج فیل دارند، را نداریم. تمام مردم شهر از حمله گرازها و خسارت هایی که وارد کرده اند خسته شده اند، از شما درخواست می کنیم که برای این مشکل چاره اندیشی کنید.»

گراز آمد اکنون فزون از شمار
گرفت آن همه بیشه و مرغزار

به دندان چو پیلان به تن همچو کوه
وزیشان شده شهر ارمان ستوه(۷)

هم از چار پای و هم از کشتمند
ازیشان به ما بر چه مایه گزند

درختان که کشتن نداریم یاد
به دندان به دو نیمه کردند شاد

شاه به آن ها قول می دهد که مشکل شان را حل کند. سپس تمام سران و بزرگان سپاه را دعوت می کند و موضوع را با آن ها در میان می گذارد و از آن ها می خواهد فردی که قدرت مبارزه با گرازها را دارد، این وظیفه را به عهده بگیرد و به شهر ارمان برود و شر گرازها را از آن سرزمین نابود کند. در بین آن جمعیت هیچ کس حاضر نشد این مسئولیت را قبول کند، اما «بیژن دلاور» که فرزند «گیو» پهلوان بود، داوطلب می شود و این وظیفه پرخطر را قبول می کند.

کس از انجمن هیچ پاسخ نداد
مگر بیژنِ گیوِ فرخ نژاد

گیو، پدر بیژن، وقتی می فهمد که پسر بی تجربه اش این کار پرخطر را قبول کرده است، بسیار ناراحت می شود و به او می گوید: «ای فرزند؛ به نیروی جوانی ات مغرور نباش و در راهی که تا به حال نرفته ای و آشنا نیستی قدم مگذار، زیرا جوان هر چقدر هم دلاور و با اصل و نسب باشد، برای رفتن به این سرزمین دوردست و قبول کردن این کار پرخطر، احتیاج به تجربه زیادی دارد...»

به فرزند گفت: این جوانی چراست
به نیروی خویش این گمانی چراست

جوان ارچه دانا بود با گهر
ابی آزمایش نگیرد هنر

بدو نیک هر گونه باید کشید
ز هر شور و تلخی بباید چشید

به راهی که هرگز نرفتی مپوی
بر شاه خیره مبر آبروی

بیژن که به جوانی خود مغرور بود، از سخنان پند آموز پدر، بسیار آشفته می شود و با غرور به او می گوید: «ای پدر؛ با چشم حقارت به من نگاه نکن، درست است که جوانی کم سن و سال هستم اما همچون پیران، عقلی باتجربه دارم و توان و نیروی کافی برای مبارزه با گرازها را دارم، من قادرم سر خوک را از تنش جدا سازم. به من می گویند: بیژن، پسر گیو لشکرشکن!»

ز گفت پدر بیژن آشفت سخت
جوانمرد هوشیار بیدار بخت

چنین گفت: کای باب پیروزگر
تو بر من به سستی گمانی مبر

تو این گفت ها از من اندر پذیر
جوانم به کردار و در رای پیر

سر خوک را بگسلانم ز تن
منم بیژنِ گیوِ لشکرشکن

وقتی کیخسرو، شهامت بیژن و حرف های او را می شنود، بسیار خوشحال می شود و او را ستایش می کند و می گوید: «ای جوان؛ با بودن سربازانی چون تو، من هیچ ترسی از دشمن ندارم.» کیخسرو که می دانست بیژن جوانی بی تجربه است، به یکی از پهلوانان به نام «گرگین» فرزند میلاد می گوید که در این سفر پرخطر یار و یاور او باشد، زیرا بیژن هیچ گونه آشنایی با منطقه «ارمان» ندارد.

چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد
بدو آفرین کرد و فرمانش داد

بدو گفت خسرو که ای پر هنر
همیشه تویی پیش هر بد سپر

کسی را کجا چون تو کهتر بود
ز دشمن بترسد سبکسر بود

به گرگین میلاد گفت آنگهی
که بیژن به آرمان نداند رهی

تو با او برو با ستور و نوند
همش راهبر باش و هم یارمند
* * *

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان