فیدیبو نماینده قانونی ترانه پدرام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روسری‌های عاشقانه و شبی از شب‌ها

کتاب روسری‌های عاشقانه و شبی از شب‌ها

نسخه الکترونیک کتاب روسری‌های عاشقانه و شبی از شب‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روسری‌های عاشقانه و شبی از شب‌ها

روسری‌های عاشقانه،‌ عاشقانه نگریستن به خود به جهان و به آینده است هم عاشقانه به خود بنگریم و همه معشوق و معبود را عریان و بی‌شائبه درک کنیم. در روسری‌های عاشقانه حجاب برمی‌افکنیم و عریان به آستان دل می‌رویم. شبی از شب‌ها که «شبی از شب­ها» یش را از «محمد زهری» گرفته­ام بازتاب لحظه­هایی است که ترکیب هر دو برهه­ی فوق است، گاه می­دانم و گاه نمی­دانم و آینه­ها گاهی رازهایی را در بی­قراری­ها می­گویند که در کار روان‌شناختی خود تا حدودی دریافتم که بسیاری را با این آینه­ها رازی است.

ادامه...
  • ناشر ترانه پدرام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روسری‌های عاشقانه و شبی از شب‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زایش دوباره

دوباره زاده می­شوم
در گوشه­ی روسری تو

که تابم می­دهد
در نی نی چشمانت...

دوباره زاده می­شوم
در گوشه­ای از آوازت

که می­رهاندم از هرچه و هرجا
دوباره زاده می­شوم

بی­هراس

تا دریابم، شگفتا که جهان
در دست­های تو

چه کوچک است
و در ترانه­های عاشقانه­ات چه بزرگ!

حسّ غریب

رازهایم را برای هیچ کس مگو
دوستت دارم ها را در روسری­ات بپیچان!

پنهان کن!

من از عبور این باد هرزه می­ترسم
و از به باد دادن حرفم حسی غریب دارم.

نبایدها

برای شرابی که از چشم تو می­ریزد جامی ندارم
اما دلم دریایی است که از نگاه تو لبریز است

دریا چه دارد با تو بگوید؟
کوه چه؟

پای همه­ی نبایدها می­نشینم
و به گوشه­ی روسری­ات فکر می­کنم
که اشک­های مرا خشک می­کند.

گریه را باید دوست داشته باشم
تا دریا و کوه از نام تو لب پَر باشد.

غریبی

به چشم­های دریا نگاه می­کنم
به چشم­های پرنده

به روسری تو...

که چراگاه آهوان غریب است
خدایا چقدر غریبم.

خارزار

همه چیز تازه است و در روسری تو نمی­گنجد
باید برای پرچینی که میان من و توست آتشی به پا کنم
باغ بی­تو خارزاری بیش نیست

و دریا
بیابانی از تشنگی است.

دریا دریا گریه

چه مستور اندوهگینی در فانوس دریایی چشم توست
و پری­ها چه بی­شکیب برای شاهزاده­های نیامده کِل می­کشند
بی آن که بخواهی می­خندی

و بی آن که بخواهم
با دریا­ها
دریا دریا گریه می کنم

نگاه کن!
برای آمدنت
روسری­ها دستمال رقص موج­ها شده­اند.

تو شبچراغ قایق­های گم­شده و بَلَم­رانان پارو شکسته­ای
و نهنگ­ها را به بند خویش می­کشی

عروس دریایی!
امروز
این بند از کجاست که نه دست­های تو را که بل
اندیشه و خیالت را بسته است؟

و در بی­تابیِ همه­ی موج ها­ی به رقص بر­نیامده
دریا بر سیم خاردارهای همیشه تاب می­خورد.

حراج

روسری می­فروشم
روسری می فروشم

حراج!
حراج!

دل را حراج می­کنم و جان را......

بی تو
روسری­ها را می­سوزانم.

به نام خداوند شعر و شعور

پیش از روان شناس شدنم، وقتی که نوجوان بودم، گاهی به دنبال ارسال شعری برای مجله یا روزنامه­ای، با نشاطی کودکانه حریصانه حروف سربی صفحه­های شعر را می­بلعیدم تا به «نامه­های رسیده» برسم. شعف دیدن شعرم در مجله­های کودکانه و نوجوانان و جوانان و گاه هفته نامه­های بزرگسالان، بال و پرم می­داد. امروز بیش از آن که شاعر باشم روان شناس شده­ام و این قصّه گاه آزارم می­دهد و بال و پرم را می­شکند.
آن وقت­ها بی­آنکه بدانم می­دانستم که شعر جریانی روان و جویباری است که از سرچشمه­ی گره خوردگی عاطفه و خیال می­آید و من با حسّی کودکانه، بزرگوارانه می­نوشتم و امروز نگرانم که چقدر دچار ایست­های فکری و عاطفی خود می­شوم.
روسری های عاشقانه، عاشقانه نگریستن به خود به جهان و به آینده است هم عاشقانه به خود بنگریم و همه معشوق و معبود را عریان و بی شائبه درک کنیم. در روسری های عاشقانه حجاب برمی افکنیم و عریان به آستان دل می رویم.
شبی از شب ها که «شبی از شب­ها» یش را از «محمد زهری» گرفته­ام بازتاب لحظه­هایی است که ترکیب هر دو برهه­ی فوق است، گاه می­دانم و گاه نمی­دانم و آینه­ها گاهی رازهایی را در بی­قراری­ها می­گویند که در کار روان شناختی خود تا حدودی دریافتم که بسیاری را با این آینه­ها رازی است.
هیچ حرف دیگری برای گفتن ندارم، چراکه معتقدم خودشناسی هم چون کوچه باغی بی انتهاست که ژرفا و پهنای آن را مرزی نیست.
فقط شهامت به خرج داده­ام که این مجموعه چاپ شود، شاید بازتاب بحثی است که در روان شناسی جرئت آموزی داریم، که از کاستی­ها نترسم و از انتقاد و حتّی رانده شدن.
آنچه حاصل همین بی­قراری­هاست پیش روی شماست «تا خود چه افتد و چه در نظر آید». با شعری از آموزگارم محمد فریدی­زاده (فرید) که هم شاعر است و هم روانشناس آغاز را به پایان می سپارم.

روان شناسم و غافل زحال خویشتنم
روان شناس بدین­گونه دیده­ای که منم

اسیر ظلمت نا آشنایی خویشم
سراب روشنی ام چلچراغ انجمنم

احمد پدرام

Ahmad _ Pedram1335@yahoo.com

پرچین

چه عطری از پرچین حرف­هایت می­بارد
چه نغمه­ای از شاخه­ی دستانت می­تکاند باد...
مگر گره از روسری­ات گشوده­ای؟

سی و سه پل

گره گشودی از دل
و روسری­ات را در باد تکاندی
سی و سه سال است که عطر دستانت را در سی و سه پل بو می­کشم.

روسری می خرم

من دستفروشم
این جا آن جا هر جا
روسری می­خرم و می­فروشم
یکی از این روسری­ها روزی در دست­های ­تو می­گردد؟

چشم پوشی

چرا همسایه واهمه دارد و روسری­اش را سفت می­کند؟
من که سال­هاست برای دیدن موی تو
از چشم­های خودم چشم پوشیده­ام.

پستوی ظهر

من راه می­روم رو به آفتاب
و سخت گیج می­خورم
تاکستانی در سر دارم

کوچه­ها در پستوی این ظهر تابستان دنبال تو می­گردند
پنجره­ها سرک می­کشند
گویا روسری­ات روی بند دلم تاب می­خورد.

امان

گفتن ندارد
بوی تو می­آید و شهر

از سر، حجاب برداشته است
خدا را امشب امان بدهید دنبال روسری نگردم.

عشق چه می کند

چه باید باشد...؟
قمری­ها به عشق­ورزی مشغولند
کبوترها به عشقبازی....

آیا حق داریم پنجره­ها را نبندیم؛ پرده را کنار نکشیم؟
و روسری­ها را کمی عقب­تر بکشیم تا درست ببینیم؛
که عشق چه می­کند...؟

نظرات کاربران درباره کتاب روسری‌های عاشقانه و شبی از شب‌ها