فیدیبو نماینده قانونی انتشارات صابرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کلیدهای پرورش عاطفه در پسران

کتاب کلیدهای پرورش عاطفه در پسران

نسخه الکترونیک کتاب کلیدهای پرورش عاطفه در پسران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۱۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کلیدهای پرورش عاطفه در پسران

مطالعه این کتاب ما را با روحیه ماهیتاً پر رمز وراز پسرها، که همچون سرزمینی اسرارآمیز است، آشنا می‌سازد. همه والدین،آموزگاران یا هرکسی که می‌خواهد پسرها را بزرگ کند و پرورش دهد، باید این کتاب را مطالعه کند.

بخشی از کتاب کلیدهای پرورش عاطفه در پسران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

ما دو روان شناس مرد هستیم که بیش از ۲۵ سال در زمینه درمان پسرها با هم همکاری داشته ایم. از همان اولین روزهای دوران کارآموزی مان، ما را به ملاقات پسرهای پرخاشگر، پسرهایی که به همه چیز لگد می زدند و به خصوص آن هایی که حرف نمی زدند، می فرستادند. با بیمارانمان بیلیارد و بسکتبال بازی می کردیم و اسمش را درمان می گذاشتیم. با آن ها حرف می زدیم، آن هم درحالی که همراه آن ها با لِگو(۶) سازه درست می کردیم. درباره مشکلات خانوادگی با آن ها صحبت می کردیم، آن هم درحالی که سربازهای پلاستیکی را در یک خط به صف می کردیم تا برای جنگ اصلی آماده شوند. ما دفتر کارمان را رها می کردیم تا خودمان را به خیابان و فروشگاه شماره ۲۴ برسانیم و هله هوله ای بخریم و برگردیم و در دفترمان بخوریم و بعد درباره مزیت های کوه دِوْ(۷) و سِرْج(۸) صحبت کنیم تا حرفی برای گفتن و ادامه ارتباط با بیمارانمان داشته باشیم. برنامه های آموزشی ـ درمانی را در حال قدم زدن در خیابان های کمبریج(۹) یا نشستن در سالن پیتزافروشی ها یا خوردن شام یا درحالی که با ماشین این طرف و آن طرف می رفتیم، بررسی می کردیم. با پسرهایی روبه رو شده ایم که روی کاناپه مان می پریدند و از آنجا روی زمین جست می زدند، درحالی که انگشت هایشان را به حالت تهدیدآمیزی به سمت ما تکان می دادند. همکارانِ طبقه پایین دفترمان تلفن می زدند و از سروصدایی که در جلسه های درمان به راه انداخته بودیم، شکایت می کردند. تنها کاری که از دست ما برمی آمد، عذرخواهی بود: خیلی متاسفیم. البته، جلسه درمان باید در آرامش انجام شود. در این جلسه ها باید گفت وگو کرد، نه اینکه این طرف و آن طرف پرید. اما اینجا جلسه های درمانی پسربچه هاست!
شاید کشیده شدن ما به کار در مدارسی که همه دانش آموزانش پسر بودند، اجتناب ناپذیر بود. من و دَن در دو مدرسه عالی کار می کنیم، یعنی جایی که در آن به پسرها احترام می گذارند و به خوبی به آموزش آن ها رسیدگی می شود. با وجود این، پسرهایی را می بینیم که با عصبانیت، اکراه، و اغلب به دستور مدیر مدرسه به دفترمان مراجعه می کنند. مربیانی داشته ایم که پسرهایی را نزد ما می آوردند و جلوی در اتاقمان رهایشان می کردند تا درمانشان کنیم، چون در کنار آن پسرها ماندن و حرف زدن با آن ها برایشان خیلی سخت بود. آموزگاران دیگر، دانش آموزان غمگین را به دفترمان می آوردند و ما مجبور بودیم درباره پسرهای غمگین با آموزگار صحبت کنیم، آن هم درحالی که خود پسرک ساکت نشسته بود، چرا که خودش قادر نبود رنجش را واضح بیان کند. پسرهایی را دیده ایم که خشمگین و بی صدا کنار اعضای خانواده شان نشسته اند، پسرهایی که مجبور بودیم در پارکینگ ساختمان های مختلف ملاقاتشان کنیم، چون حاضر نبودند از ماشین بیرون بیایند و در یک جلسه خانوادگی حاضر شوند.
خلاصه اینکه، سال ها از روش های مختلف دستیابی به موفقیت استفاده کرده ایم و تلاش کرده ایم به پسرهای غمگین، مضطرب و عصبانی کمک کنیم تا ما را از آنچه درونشان می گذرد، مطلع کنند. صبورانه ۵۰ دقیقه جلسه درمان را انتظار کشیده ایم تا شاید پسری فقط پنج دقیقه با ما صحبت کند و بگوید: «پدرم مدام از من انتقاد می کند. نمره هایم در دو درس از "ج" به "ب" رسیده است و فقط در یکی از درس ها نمره پایین تر از قبل را گرفته ام، ولی تنها کاری که پدرم می تواند انجام دهد، حرف زدن درباره نمره کمتری است که گرفته ام. چرا باید چنین حرفی را به یک پسر بچه بزند؟» گاهی مجبوریم هفته ها یا ماه ها انتظار بکشیم تا روزنه کوچکی به روی احساسات عاطفی یک پسر باز شود و ناگهان سرگردانی و غمی را که قبلاً زیر پوشش سکوت و خشم پنهانش کرده بود، نشانمان دهد. تجربه ها و نگرانی هایی که همراه و نسبت به پسرها داشتیم، ما را به نگارش این کتاب برانگیخت.
قصد داریم به افرادی که پسرها را دوست دارند، مثل والدین، آموزگاران و مشاورانشان، کمک کنیم تا بتوانند فراتر از رفتارهای ظاهری پسرها را ببینند و به عمق آنچه درونشان می گذرد، پی ببرند. لذت ها و درگیری هایشان را بشناسند. می خواهیم شما، به عنوان خواننده کتاب ما، آن عواملی را که سبب رنجش و آزار عاطفیِ پسرها می شود، بشناسید. این نکته حائز اهمیت است که والدین و آموزگاران نباید پسرها را از روی ظاهرشان ارزیابی کنند، حتی اگر گاهی پسرها با عصبانیت هرچه تمام تر پافشاری کنند که می خواهیم فلان کار را انجام دهیم. آن ها اغلب ما را با یک سری نیازهای به ظاهر ساده مواجه می کنند: لاک پشت های نینجا(۱۰)، کفش های مارک دار، بازی های مهیج و خشونت آمیز ویدئویی، و جلب حمایت برای دستیابی به هدف های بلندپروازانه ورزشی. شاید ظاهرا هر پسری بخواهد شبیه یک قهرمان ورزشی خاص باشد. اما این طور نیست. پسرها خواستار چیزهای مختلف، پیچیده و متضاد هستند. بعضی می خواهند مانند ویلیام شکسپیر(۱۱) باشند، بعضی دیگر آرزو دارند شبیه بیل گیتس(۱۲) یا آلبرت اینشتن(۱۳) شوند؛ درحالی که هنوز هم هستند افرادی که می خواهند والت ویتمن(۱۴) شوند. چگونه می توانیم به این نیازهای بی نهایت متفاوت پسرها واکنش نشان دهیم، درحالی که در کمان نسبت به زندگی درونی آن ها (آنچه درونشان می گذرد) تا این حد اندک است؟
اگر، همان طور که شاعر ادعا می کند «کودک، پدرِ مرد است»، پس کاویدن طبیعت حقیقی پسرهایمان اهمیت دوچندان پیدا می کند، یعنی باید آن ها را با چشمانی به دور از تعصبات فرهنگی ببینیم و با ذهن و قلبی باز و روشن به حرف هایشان گوش کنیم. چون اگر تنها یک نکته یاد گرفته باشیم، آن نکته این است که مرد جوان و خشمگین امروز، فردا به یک مرد میانسال تنها و بدخلق تبدیل می شود، مگر اینکه راه چاره مناسبی در اختیارش قرار دهیم.
به این دلیل با کمک هم این کتاب را به نگارش درآورده ایم که هر دو نسبت به سرنوشت پسرها احساس خطر می کنیم. اگرچه تفاوت هایی در روش های درمانی و حوزه های تخصصی کارمان داریم، در این مورد هر دو، به طور مستقل به یک نتیجه واحد رسیده ایم و آن نتیجه این است که چگونه فرهنگ ما زندگی در انزوا، شرم و خشم را بر پسرها تحمیل می کند. تحقیق انجام شده در این کتاب براساس دو پرسش اساسی هدایت شده است: پسرها برای تبدیل شدن به مردهایی که از لحاظ عاطفی کاملند، به چه چیزی نیاز دارند؟ و کدام ارزشِ یک فرهنگ است که پسرها آن را به بهای سرکوب احساسات عاطفی شان و به کارگرفتن ایده آل های سرسختانه دوران بزرگسالی، از دست می دهند؟
در بیشتر قسمت های این کتاب، از ضمیر جمع «ما» استفاده خواهیم کرد. اما وقتی در حال بررسی موردی خاص از تجربه های شخصی گذشته مان هستیم، مشخص خواهیم کرد کداممان در آن ماجرا درگیریم و مطلب را با «من» ادامه می دهیم.
در مسیر این کتاب که سفری به احساسات درونی پسرهاست، قصد داریم کمی درباره خودمان با شما صحبت کنیم ـ درباره اینکه چه پسرهایی بودیم و به چه مردهایی تبدیل شده ایم.

مایکل تامپسون

آگاهی و شناخت من نسبت به پسرها ـ در سطحی که در حال حاضر شکل گرفته است ـ حاصل کارکردنم با آن ها در مدرسه ها و جلسه های خصوصی درمانی است. سی سال پیش، پس از فارغ التحصیلی از دانشکده، به عنوان معلم دوره راهنمایی در یک مدرسه دولتی مشغول به کار شدم، پس از آن دبیرِ یک دبیرستان خصوصی شدم. سپس به عنوان مشاور، و درنهایت در یک درمانگاه روان شناسی در بخش جنوبی شیکاگو(۱۵) و کمبریج، ماساچوست(۱۶)، کار کردم. این تجربه های حرفه ای، نگرش من را نسبت به طبیعت پسرانه شکل داده است، اما آنچه از پسرها درک کرده ام نیز حاصل تجربه های شخصی خودم به عنوان یک پسر در طول دوران رشدم است.
شاید به نظر برسد دوران پسربچگی خودم، باعث سلب صلاحیت از من برای اظهارنظر درباره تجربه مشترک پسرها شود؛ زیرا دوران کودکی ام در شرایط آن زمان غیرمعمول بود. خانواده من در بالاترین بخش شرقی شهر نیویورک(۱۷) زندگی می کردند؛ پدرم ثروتمند متولد شده بود و دوتا اسب کوچک از نوع پونی(۱۸) داشته که در دوران رشدش سوار بر آن ها چوگان بازی می کرده. من به مدرسه خصوصی نخبگان می رفتم و آنجا با پسرهای افراد موفق و مشهور هم کلاس بودم. من را مدام برای شنیدن اجراهای موسیقی برادوی(۱۹)، اُپرا و کنسرت های کارنِگی هال(۲۰) می بردند که برای جوانان برگزار می شد. اما با این همه، من فقط یک پسربچه بودم.
وقتی کلاس ششم بودم، یک روز من و دوستم تونی(۲۱) از طبقه دوازدهم آپارتمان آن ها که پر از تابلوهای نقاشی پیکاسو، متعلق به والدینش بود؛ بزرگ ترین و بی نظیرترین کلکسیون خصوصی دنیا، به خیابان پارک(۲۲) نگاه می کردیم. فکر کردیم چه فکر خوبی است که رول دستمال توالت خیس را از پنجره پرت کنیم روی شیشه جلوی تاکسی های درحال عبور. به این ترتیب، تعدادی رول دستمال توالت جمع کردیم و یک ظرف آب آوردیم و چندتایی را عالی پرتاب کردیم. هرگز به ذهنمان خطور نکرد این انفجارهای کاغذی تا چه حد می تواند برای راننده های تاکسی و مسافرانشان خطرناک و هراس انگیز باشد. با این همه، بعد از آن، به ذهن یکی از شهروندان آگاه نیویورکی خطور کرد که پنجره مان را شناسایی کند، طبقه ها را بشمارد تا به پنجره ما برسد و از نگهبانِ ساختمان تونی اجازه بخواهد تا بالا بیاید. در آن فضای شبیه به موزه بود که پلیس غافلگیرمان کرد. آرام وارد آپارتمان شده بودند و از پشت، شانه هایمان را گرفتند. من هنوز هم می توانم وحشت و خجالت بازداشتمان را به وضوح به خاطر آورم.
پدری به شدت پرمشغله و جاه طلب داشتم؛ یک معمار و مهندس موفق که تمام عمرش را صرف تامین خانواده کرده بود. او توصیفی از دنیایی با ساختار فرانسوی به معنای «کار کردن بدون توجه به موعد مقرر و غذا خوردن سرپایی در محل کار» بود. در زندگی حرفه ای اش یک نابغه به شمار می آمد و زندگی شخصی اش پر بود از ناملایمات و کارهایی براساس ضمیر ناخودآگاه. در ۹ سالگی، پدر و بهترین برادرش را از دست داده بود و کوهی از غصه های ناگفته بود. آشکارا در تمام زندگی اش از احساسات عمیق وحشت داشت. نمی توانست رابطه ای صمیمی با افراد برقرار کند و همچنان که من و برادرم بزرگ می شدیم، به نظر می رسید به طور فزاینده ای در برابر پیچیدگی های روحی پسرانش، سردرگم شده است. وقتی به سیزده سالگی رسیدم، این احساس در من شکل گرفت که از لحاظ عاطفی از پدرم بالغ تر هستم.
علی رغم همه این ها ـ با وجود اینکه من هرگز با پدرم بازی نکردم (فکر نمی کنم او در طول عمرش اصلاً بیسبال یا فوتبال بازی کرده بود) و اینکه ما اغلب نسبت به هم احساسی توام با بُهت زدگی و اوقات تلخی داشتیم، او هدیه هایی برایم می خرید که کمکم کردند تبدیل به مردی دوست داشتنی شوم. آیا آن کارها را از روی شیطنت می کرد؟ آیا کارهایش از آنجا ناشی می شد که درواقع عاشق پختن پن کیک به شکل های شگفت انگیز، و عاشق بازی های صفحه ای (مثل شطرنج و تخته) و پازل بود؟ شاید حقیقت این بود، درحالی که پدرهای دیگر نشسته بودند و چای می خوردند و روزنامه می خواندند، او دوست داشت در استخر باشد و با بچه ها بازی کند.
مادرم، شخصیتی بود با احساساتی عمیق، توام با غمی بزرگ و من حس همدردی ام را مدیون او هستم. مادر همیشه می گفت: «مجبورم مایکل و پدرش را دور از هم نگه دارم، چون مدام دعوا می کنند.» کاش مادرم در رابطه من و پدرم مداخله نکرده بود و آن را به شیوه خودش مدیریت نمی کرد. رقابت، تضاد و نیاز به درگیری بین ما برای او قابل درک نبود. من و پدرم همیشه تلاش می کردیم رابطه ای صمیمی با هم داشته باشیم و این تلاش درست تا زمان مرگ او ادامه داشت. حالا پدرم دنیا را ترک کرده است. او زمانی فوت کرد که در حال نگارش این کتاب بودم، اما من اغلب به یاد این گفته جئوفری وُلف(۲۳) در اثرش به نام دوک فریبکار(۲۴) می افتم که می گوید: «ذهن من هرگز کاملاً از یاد پدرم تُهی نمی شود.»
علاوه بر آن، برادر بزرگ تری به نام پیتر(۲۵) داشتم که از نگاه من عظمتی بس شگرف داشت. همچنان که رشد می کردیم، او همیشه از من بزرگ تر بود، و به شدت با هم رقابت داشتیم. خاطره آن دورانم این است که در اکثر روزهای دوران جوانی شکستم می داد و یک بار درگیری میانمان به حدی رسید که وقتی چهارده و شانزده ساله بودیم، چنان از دست هم عصبانی شدیم که می خواستیم یکدیگر را بکشیم؛ یک زیر سیگاری بزرگ شیشه ای دستِ من و یک شیشه پر از نوشابه دست او بود. هرگز فراموش نخواهم کرد وقتی هفده ساله شدم و فهمیدم بزرگ تر از برادرم در آن روزی هستم که آن اتفاق افتاد، چقدر برایم رضایت بخش بود. در حال حاضر او یکی از صمیمی ترین دوستانم است. ما تمایلات رقابت جویانه مان را صرف بازی تنیس می کنیم و با این بازی آن تمایلات را به خوبی پوشش می دهیم.
حالا من خودم پدر یک دختر سیزده ساله و پسری هشت ساله هستم. زندگی برایم احساسی شبیه ایجاد نوعی تعادل ظریف و دلپذیر است. همیشه نگران پسرم ویل(۲۶) هستم، پسری که از ورزش دوری می کند و عاشق لگو و طرح های هنری است. او ذاتا از آن دسته بچه هایی نیست که دنبال یک گروه پسر بچه این طرف و آن طرف بدود. و من دائما لبه تیغ ریاکاری راه می روم؛ ساعت های زیادی را مشغول کارم، به نقاط مختلف کشور سفر می کنم تا به والدین بگویم وقت بیشتری را کنار بچه هایشان سپری کنند. من از شباهتی که گاهی بین زندگی خودم و پدرم در تمایل به غرق کردن خودم در کارم می بینم، نه تنها کمی وحشت زده شده ام، بلکه از پادرآمده ام.
هدفم از نگارش این کتاب این بود که بتوانم تجربه هایم به عنوان یک مرد، خاطرات دوران کودکی ام و مهارت هایم را به عنوان درمانگر پسرها و مردها استفاده کنم و از آن ها برای کمک به والدین در شناخت و درک بهتر پسرهایشان بهره بگیرم. آرزو داشتم درهای دفترم را به روی همه باز کنم تا همه بفهمند پسرهای جوان تا چه حد با غم دست و پنجه نرم می کنند و نشان دهم که در اغلب موارد، این غم آن ها را به سوی بی توجهی و توهین به دیگران و خودانزجاری هدایت می کند. مهم تر از همه، آرزو می کنم آنچه درون پسرها می گذرد را برای والدینشان شرح دهم و روشن کنم، طوری که آن ها از پسرهایشان روی برنگردانند و از تغییرهایی که در آن ها می بینند، آزرده خاطر و سرگردان نشوند. می خواهم به والدین نشان دهم چگونه شیوه بیانی عاطفی و درعین حال پسرانه را با پسرهایشان بپرورانند که تاثیرگذار و ماندگار باشد؛ یعنی در مسیری ارتباطی قرار بگیرند که بتواند به پسرها کمک کند درباره قدرت سرکش درگیری های دوران جوانی شان گفت وگو کنند.

دن کیندلن

من بیشتر زندگی حرفه ای خود را به عنوان استاد و محقق در دانشکده پزشکی هاروارد(۲۷) و دانشکده سلامت عمومی هاروارد، مشغول مطالعه در زمینه مشکلات رفتاری کودکان و نوجوانان به خصوص در زمینه درگیری و خشونت گذرانده ام. من نیز، مانند کارگزاری که در زمینه تبادل اوراق بهادار فعالیت می کند، تعداد و خط سیر تمایلات خشن و قلدرانه در درگیری های بین فردی، خودکشی و همچنین ماهیت سوءمصرف مواد را بررسی می کنم. ورای این عددها، کودکان واقعی ای هستند که جمع کثیری از آن ها را پسرها تشکیل می دهند.
آنچه آمار به ما نمی گوید این است که در ذهن این بچه ها چه می گذرد. از وقتی کار با پسرها را در مدرسه ها شروع کردم فهمیدم بسیاری از پسرها از تجسم یک فرد عضلانی خویشتن دار که در غالب رسانه ها به نمایش درمی آید، لذت می برند و در دام آن اسیر می شوند، این فرد همان الگویی است که در گروه همتایانشان به عنوان یک اصل غیرقابل انعطاف شکل گرفته است. این پسرها دچار خودمحافظتیِ روان شناختی می شوند، احساس می کنند باید مورد احترام دیگران قرار بگیرند و سخت تلاش می کنند تا به وجهه اجتماعیِ فردی عضلانی، دست پیدا کنند و به این ترتیب، احساس موفقیت کنند. به همین دلیل، بخش اعظمی از انرژی شان را صرف دنبال کردن و دستیابی به این محیط دفاعی می کنند؛ تهدیدهایی را تصور می کنند که اصلاً وجود ندارند و علیه هر تهدیدی که قلعه تنهایی شان را هدف بگیرد حمله های بازدارنده ای می کنند. این ها حقایق ناراحت کننده ای هستند که برای افرادی مثل ما که با پسرها کار می کنند، آشکار هستند، اما در اغلب موارد، افرادی که باید پسرها را بیشتر درک کنند و نمی کنند، والدین و آموزگاران آن ها هستند. آن ها فقط خشم پسرها را می بینند، آن هم بدون توجه و درک ریشه های ترس هایشان که درواقع، از برملا شدن و آسیب پذیر بودن پسرها نشئت می گیرد.
در درمان های بالینی، همچنان سعی می کنم این تفکر را القاء کنم که زمانه عوض شده است. پسرها قبول می کنند، ولی نه به اندازه کافی. به نظر می رسد تعداد مردهایی که می خواهند بپذیرند آسیب پذیر هستند، بیشتر شده است؛ مردهایی که شوق به عهده گرفتن نقش پرورش دهنده شان را به عنوان یک پدر دارند، پدر یعنی فردی با عضلات ورزیده که اجازه می دهد قدرت و حمایت در کنار هم تبلور پیدا کنند. اما درعوض، پسرهایی را در مدرسه ها یا مطبم می بینم که ترس شان را پشت عرض اندامی احمقانه، مانند استفاده از مواد مخدر یا مواردی حادتر از آن، پنهان می کنند. وقتی به همتایانشان نگاه می کنم، می بینم آن ها در اقلیت نیستند. پسرهای زیادی را می بینم که فقط سعی می کنند به شیوه خودشان «در برابر این وضع مقاومت کنند»؛ پسرهایی که رابطه معناداری با دیگران برقرار نخواهند کرد، چرا که باور کرده اند حفظ قدرت، مستلزم نداشتن احساس است، و چون هرگز یاد نگرفته اند چگونه فکر یا رفتار کنند، نمی توانند غیر از این باشند. و همچنان مردهای بسیاری را می بینم که نمی توانند آن طور که می خواهند پدری کنند. اغلب این مردها نسبت به پسرهایشان رفتاری خصمانه و منتقدانه دارند، آن هم علی رغم تمایلشان به داشتن رفتاری غیر از این، و پسرهایشان را بیشتر و بیشتر به سوی حبس شدن در صندوقی پر از انتظارهای غیرممکن و احساسات سرکوب شده سوق می دهند.
وقتی تلاش می کنم تنها مورد از دست رفته جعبه ابزار عاطفی پسرها را تشخیص دهم، معمولاً به مورد انعطاف پذیری می رسم. دوران نوجوانی، قطعا برهه زمانی ای است همراه با تغییرات سریع، و انعطاف پذیری مهم ترین ابزار رشد در این دوران است. بسیاری از پسرهایی که می بینم، به دلیل وجود حس مردانگی شان، چنان در تنگنا قرار گرفته اند که نمی توانند از پسر بودنشان لذت ببرند. وقتی به گذشته نگاه می کنم و دورانِ پسربچگی خودم را مرور می کنم، می توانم مزیت برخورداری از انعطاف پذیری باهدفِ داشتن احساس نزدیکی و هم ذات پنداری بیشتر با پدرم و مادرم را تشخیص دهم.
من در خانواده ای بزرگ شدم که سه پسر داشتند و دوران اولیه زندگی ام به شادی و سرگرم بودن با مشغولیت های پسرانه گذشت؛ دورانی که بیشتر دور از خانه و مشغول بازی های جنگی یا بیس بال بودم. اما همچنین از لحاظ هوشی کنجکاو بودم و با اشتیاق هرچه تمام تر مطالعه می کردم؛ مطالعه ام اغلب درباره جنگ یا بیس بال بود، اما علاوه بر آن درباره دانشمندان، پزشکان و کاشفان نیز کتاب هایی می خواندم. الآن که نگاه صادقانه تری به خودم می اندازم، متوجه می شوم که من دلبستگی های دوران بچگی ام را کنار نگذاشته ام. در میان حدود بیست کتابی که در اتاقم و روی میز کوچک کنار تختم هست، سه تایشان درباره نبرد گیتزبرگ(۲۸) است و شش تای دیگر، نبردها یا جنگ های دیگری را شرح می دهند.
بخشی از این علاقه نسبت به تاریخ جنگ ها، ریشه در این دارد که پدرم کهنه سرباز جنگ جهانی دوم بود. وقتی پسربچه بودم، شیفته ارتش بودم، از پدرم درباره اینکه چه تعداد آلمانی کشته است یا اینکه سوار تانک شدن چه احساسی دارد، سوال های بی شماری می پرسیدم. با ترسی آمیخته با احترام نسبت به تجربه هایش، اغلب مخفیانه به اتاق خوابش می رفتم تا به مدال هایش نگاه کنم که در جعبه زینتی اش جاخوش کرده بودند و پدر آن ها را در کشوی جوراب هایش نگه می داشت. از روی حسّ ششمی که داشتم، می دانستم این مدال های افتخار، مهم هستند و درواقع مدرک محرمانه مردانگی او محسوب می شوند.
اگر از من وقتی شش ساله بودم، می پرسیدید در آینده می خواهم چطور مردی شوم، واژه «سرباز» در پاسخم قطعا نقش مهمی داشت. اما وقتی زمان رفتن به جنگ در ویتنام، فرارسید، دنیا را جور دیگری دیدم. درعوضِ در نظر گرفتن این موضوع که به نیروی زمینی ملحق شوم یا نیروی دریایی، به این می اندیشیدم که آیا حقیقتا می توانم پاسخگوی سوال های هیئت اعزام به خدمت باشم و همچنان وجهه اجتماعی ام را به عنوان معترضی وظیفه شناس حفظ کنم. زیرا نمی توانستم به حرف های پدرم درباره وظیفه امریکا برای جنگ با کمونیسم گوش کنم؛ گفت وگویمان درنهایت تبدیل به جنگ می شد.
به عنوان یک روان درمانگر، تنها کاری که می توانم بکنم این است که درباره ارتباط بین فهرست کتاب هایی که در حال حاضر مطالعه می کنم و درگیری دائمی خودم با مسائلی که مربوط به جنگ ویتنام و پدرم می شد، حدس هایی بزنم. همچنان که به توصیف مردان در نبرد ادامه می دهم، از خودم می پرسم آیا سعی دارم به عمق افسون رمزآمیز جنگ رخنه کنم و تجربه ای مشترک و عمیق را با پدرم کشف کنم.
پدرم مرا با دیگر علاقه دوران پسربچگی ام، یعنی همان بیس بال، آشنا کرد. دو زمین بیس بال معروف آن زمان به نام پارک کمیسکی(۲۹) و ریگلی(۳۰) که درواقع مهدِ برگزاری مسابقه اصلی بیس بالِ پسران شیکاگو حساب می شدند، برای من فضایی بسیار دوست داشتنی بودند. من نیز مثل مایکل، برادر بزرگ تری به نام تیم(۳۱) داشتم که جویای رقابت با او بودم. اولین سال های زندگی تیم، با عشق بسیار به بیس بال گذشت، و من اگرچه جوان تر، کم سن تر، و کم استعدادتر از او بودم، خوشحال بودم که می توانستم به بهترین نحو ممکن با او همراهی کنم. هنوز هم با بیش از چهل وپنج سال سن، در مسابقه سافت بال شرکت می کنم، و تنها چیزی که واقعا می خواستم با پولِ به دست آمده از نگارش این کتاب بخرم، ماشینی بود که توپ های سافت بال را از حیاط خلوت خانه ام جمع کند.
جنگ و بیس بال تقریبا علاقه های کلیشه ای دوران پسربچگی ام بودند. اما در این میان مدیون رابطه صمیمانه ام با مادرم هستم، که باعث شد ورای محدودیت های قدیمی، قالب مذکر را بشناسم. من خاطرات بسیار شادی از دوران آشپزی با مادرم و آموزش خیاطی با او دارم (هنوز هم آشپزی را دوست دارم، ولی هرگز نتوانستم واقعا قِلقِ خیاطی را یاد بگیرم). شاید این ها با ارزش تر از همه آن چیزهایی هستند که تاکنون آموخته ام، زیرا وقتی برای انجام این جور کارهای معمولی خانگی با مادرم وقت می گذراندم، همیشه از اینکه در خانه و در حضور یک زن بودم، احساس آرامش می کردم. درواقع، آن ساعت هایی که در آشپزخانه می گذراندم، شروعی بود برای اینکه یاد بگیرم چگونه با زن ها حرف بزنم و چگونه به حرف هایشان گوش بدهم.
انعطاف پذیری ای که در نتیجه این الگوها یا نقش های دونفره به دست آوردم، به من اجازه داد در این دنیای ناهمگون، به عنوان یک فرد بزرگسال، آزادانه زندگی کنم. وقتی به عنوان درمانگر با یک نوجوان روبه رو می شوم، این انعطاف پذیری، خیلی کمکم می کند، طوری که دریافته ام بسیار راحت می توانم از پوسته بزرگسالی ام درآیم و هویت مراجعان نوجوانم را به خود بگیرم، خواه این هویت دوست داشتنی باشد یا خیر، باهوش باشد یا چالش برانگیز، جزء بچه های خوب باشد یا دردسرساز. و چون انعطاف پذیری عاطفی از نظر من همیشه باارزش بوده است، تلاش می کنم پسرها را تشویق کنم تا در دنیای عواطف درونی شان آزادانه حرکت کنند و با خودشان درباره آنچه احساس می کنند و دلیل چنین حسی، صادق تر باشند.
حالا من خودم پدر هستم و دو دختر جوان بی نظیر دارم. وقتی به پسرها و مردان متفاوتی فکر می کنم که دخترهایم در آینده خواهند شناخت، حمایت های مربوط به پیشرفت عاطفی پسرها برایم بیشتر از مسائل حرفه ایِ مربوط به شغلم اهمیت پیدا می کند. نمی خواهم دخترهایم سراغ کسی بروند که خودش را پشت سپری از خشم و تزلزل پنهان می کند و موضع دفاعی به خود می گیرد. نمی خواهم به مردی علاقه پیدا کنند که به دلیل عدم اعتماد، نمی تواند با دیگران رابطه ای صمیمی داشته باشد. نمی خواهم دخترهایم قلبشان را در اختیار کسی قرار دهند که ترجیح می دهد راه های غیرمعمولی را برای تسکین رنج های عاطفی اش انتخاب کند. می خواهم دخترهایم با مردهایی زندگی کنند که نسبت به شریک زندگی شان لبریز از احساسات عاطفی باشند: قاطع، عاطفی، و مسئول. می خواهم دخترهایم برای زندگی مشترک با مردهایی آشنا شوند که نشاط دوران جوانی شان را حفظ کرده باشند، ولی نه به قیمت از دست دادن احساسات عاطفی در زندگی شان.
ما معتقدیم پسرها، از همان آغاز دوران نوجوانی و جوانی، به شیوه ای نظام یافته از احساسات عاطفی شان دور و به سوی سکوت، انزوا، و بی اعتمادی هدایت می شوند. موضوع محوری این کتاب آن است که چگونه چنین چیزی پیش می آید. این کتاب، علیه یا ضدّ دخترها یا تلاشی برای ترغیب پسرها برای نشان دادن علاقه نسبت به دخترها، یا کوششی برای «توجه کردن پسرها به دخترها» از طریق هماهنگ کردن بیشتر پسرها با احساسات عاطفی درونی شان نیست. فرض ما بر این است که اگر پسرها بهتر درک شوند، و اگر تشویق شوند از طریق مطالعه، به لحاظ عاطفی اطلاعات بیشتری به دست آورند، هر دو جنس، حال و روز بهتری خواهند داشت.
کلیدهای پرورش عاطفه در پسرها کتابی است درباره پسرها و امیدواریم یکی از بهترین ها باشد. اگر دنبال یافتن پاسخی ساده به پرسش «چه چیزی سبب می شود پسرها به آنچه در حال حاضر هستند، تبدیل شوند؟» هستید، بهتر است در جای دیگر دنبالش بگردید. آنچه لابه لای صفحه های این کتاب پیدا خواهید کرد، چشم انداز تازه ای نسبت به ویژگی های پسرهاست و ممکن است پیش از این هرگز با چنین چشم اندازی روبه رو نشده باشید. ما، به عنوان دو درمانگر می توانیم پیشنهاد کنیم نگاه مختصری به چشم انداز قبلی مان درباره احساسات درونی پسرها بیندازید، چرا که پسرها در تلاشند همچنان در وضع «غیرقابل تحملِ رایجِ» دوران مردانگی شان به سر برند. ما به عنوان دو مرد، سفر پر از تردیدمان را آغاز کرده ایم (و همچنان ادامه می دهیم).
تالیف این کتاب را با پیشنهادهای مشخص بسیاری درباره اینکه چگونه والدین بهتری باشیم، آغاز کردیم. درنهایت، دریافتیم بهترین نصیحتی که باید توصیه می کردیم آن بود که خیلی ساده پسرها را آن طوری که واقعا هستند، بشناسید، نه آن طوری که ظاهرشان نشان می دهد یا آن طوری که ما می خواهیم باشند. آرزوی قلبی ما این است که آن پیله ای را که پسرها مصرانه دور خودشان تنیده اند، کنار بزنیم و به شما پیشنهاد کنیم نگاهی به درون قلب و ذهنشان بیندازید. اگر موفق شدیم، امیدواریم شما بتوانید در آینده راحت تر بفهمید چگونه محدودیت های مختلف به هم می پیوندند و درنهایت، احساسات عاطفی پسرها را تضعیف می کنند. امیدواریم پسرها را بهتر کنید، و از همه مهم تر، امیدواریم از کنار آن ها بودن لذت بیشتری ببرید. ما در شغلمان به عنوان درمانگر، عاشقانه با تعداد بسیار زیادی از پسرها با روحیه های مختلف کار کرده ایم. از میزان انرژی ای که دارند، بهت زده شده ایم. تحت تاثیر حرف های بی سروته آن ها قرار گرفته ایم. از آشفتگی هایشان متاثر شده ایم. و گاهی به سادگی تحت تاثیر توانایی شان در قطع کردن صحبت هایمان، درست در اوج استفاده از حیله کلیشه های جنسی، و درست وقتی می خواهیم بِهمان بگویند انسان بودن... و پسر بودن چگونه است، از پادرآمده ایم و عصبانی شده ایم.

مقدمه

ویرایش جلد گالینگور کتاب کلیدهای پرورش عاطفه در پسرها در هشتم آوریل ۱۹۹۹، درست ۱۲ روز قبل از حادثه تیراندازی دبیرستان کلمباین(۱) چاپ شد. این حادثه سبب شد انتخاب چنین موضوعی از طرف ما بیشتر از آنچه فکرش را می کردیم، جنبه پیشگویی به خود بگیرد. در نتیجه آن حمله مرگبار و تاسف بار و خودکشی دو پسر دبیرستانی ـ پیش از این نیز اراذل و اوباش در شهرهای دیگر چنین حادثه های فجیعی را رقم زده بودند ـ سوال های نگران کننده ای درباره پسرهای خشن و بی رحم در مذاکره های ملّی مطرح شد. چگونه چنین اتفاقی افتاد؟ چه چیزی آن ها را به این کار واداشت؟ چرا چنین اعمال خشونت آمیزی در مدرسه ها شایع شده است؟ و دو روز بعد از حادثه تیراندازی در یک گردهم آیی که در مدرسه برگزار شد پسری از ما پرسید: «چرا والدین آن ها از آنچه در ذهن آن دو پسر می گذشت، خبر نداشتند؟»
این رویدادها همه ما را دچار حیرت کرد. گاهی رسانه های جمعی با مطرح کردن مسئله جنون فرد عصیانگر، اهمیت چنین فاجعه هایی را به حاشیه می برند و به این ترتیب، مشکل از یاد می رود و فروکش می کند. آمارها به وضوح نشان می دهند میزان اعمال خشونت آمیز در مدرسه های کل کشور حقیقتا پایین است و بسیاری از مدیران مدرسه های مناطق شهری فقیرنشین، نگرانِ کم توجهی به رویدادهای خشونت آمیز در مدرسه های حومه شهر و وقوع حوادث خونبار در مدرسه هایشان در دهه جاری هستند. با وجود این، لازم است حتی زیر سایه شکی که اغلب جنبه سیاسی پیدا کرده است، به عوامل ایجاد خشونت در پسرها توجه کنیم.
رسوایی تاسف برانگیز کلمْباین، برخی از مشکلات پنهان پسرها را که در این کتاب به آن ها می پردازیم، در کانون توجه قرار داد؛ مشکلاتی نظیر پرورش فرهنگ بی رحمی در دوران نوجوانی که در نهایت سبب می شود پسرهایی که در نظر دیگران محبوب نیستند، یا ناسازگارند، قربانی شوند، و در نهایت، بهای سنگینی برای بی سوادی احساسی بپردازیم که بیشتر در میان پسرها و مردان رایج است. به این ترتیب، توجه به وضع روحی دیلان کلِبُلْد(۲) و اریک هریس(۳)، نهایتا در سطح بحث های ملّی مطرح شد. وضع آن ها را در بسیاری از پسرها می شد دید: مواردی نظیر بالا رفتن میزان خودکشی، مصرف بی رویه مواد مخدر، استفاده از مواد استروئیدی، افسردگی غیرقابل تشخیص، کم کاری های علمی در سطح دانشگاهی، و تعداد بیش از حد قربانیانِ پسر در تصادف های رانندگی. به این ترتیب، گفت وگو به مرحله ای فراتر از مسائل ساده بی سروصدا کشیده شد.
ما به عنوان روان شناسانی که در سطح عمیق و وسیعی با پسرها کار کرده ایم، امیدواریم بتوانیم در حوزه رفتار و احساسات پسرانه بینشی را ارائه دهیم که ممکن است دیگران نتوانند به راحتی آن را ببینند یا درک کنند. تجربه های ما با والدینی که در سراسر کشور مخاطبمان هستند و همچنین افرادی که موارد خشونت را گزارش می کنند، سبب شده نسبت به افرادی که زندگی عاطفی پسرها را در اختیار دارند، احساسات دوگانه تشویق و دلسردی داشته باشیم. از اینکه رسانه ها برای تشریح خصوصیات روحی پیچیده پسرها همواره در پی یافتن پاسخ های ساده ای مانند این فرضیه هستند که تستسترون سبب بروز رفتار خشونت آمیز می شود، واقعا سرخورده شده ایم. از شنیدن سخنان جِس ونچورا(۴) به عنوان یک مقام دولتی ناراحت و نگران شدیم. او در یک گفت وگوی تلویزیونی حاضر شد و با لحنی قانع کننده و مصرانه، از بازگشت تنبیه بدنی به مدارس مینه سوتا(۵) دفاع کرد: «وقتی یک پسر بچه بودم، تنبیه شدم و آن تنبیه صدمه ای به من نزد. آن تنبیه فقط باعث سرافکندگی ام شد.» تنبیه یا تحقیرکردن پسرها پاسخ مشکلات ما نیست، و «تنبیه در محیط دانشگاهی» را نمی توان برای پسرها اجرا کرد.
جنبه امیدوارکننده قضیه آن است که از حضور تعداد بسیار زیاد پدرها در سخنرانی هایمان درباره پرورش پسرها هیجان زده شده ایم، چون معمولاً این مادرها هستند که بیشتر در سخنرانی های مربوط به تربیت فرزندان شرکت می کنند. تحت تاثیر تعداد بسیار زیادی از مردانی قرار گرفته ایم که مراجعه می کنند تا ماجراهایشان را با در میان بگذارند یا از ما به این دلیل که «به آن ها اجازه داده ایم» تا محبتشان را نسبت به پسرهایشان ابرازکنند، تشکر کنند. پدری گفت: «من در خانواده مردسالاری بزرگ شده ام، که در آن چندان از ارتباط های محبت آمیز جسمی خبری نبود. حالا من دو پسر یازده و هشت ساله دارم، که بیشتر وقت ها در آغوش شان می گیرم. شما باعث شدید احساس کنم دارم کار درست را انجام می دهم.» ما خوشحال می شویم و می خندیم وقتی خانمی به ما می گوید: «من همه کتاب های مربوط به پسرها را خوانده ام، اما مطالعه این یکی باعث شد بتوانم پسرم و همسرم را درک کنم.»
صادقانه بگوییم تالیف کتاب کلیدهای پرورش عاطفه در پسرها، درواقع سفر روان شناختی مهمی برای هر دویمان بوده است. ما دوباره با دوران کودکی مان به عنوان یک پسر بچه، روابطمان با برادرها، پدرها، و دوستانمان روبه رو شدیم و درک عمیق تری نسبت به این موضوع پیدا کردیم که چگونه رویدادهایی که در گذشته برایمان اتفاق افتاده اند، همواره تاثیرشان را بر ما حفظ کرده اند. ما مجبوریم با شرایطی که مربوط به وضعیت های ناآگاهانه روحی مان است، روبه رو شویم؛ مثل محدودیت هایی که وقتی در شرایط بروز رفتارهای مردانه قرار می گیریم، به نحو دردناکی آشکار می شوند، همچنین تفاوت های خلاقانه ای که در طول تالیف این کتاب بروز کرد. در نتیجه این همکاری، به درک بهتری از خودمان به عنوان پسر، مرد، همسر و پدر دست یافتیم. امیدواریم کتاب کلیدهای پرورش عاطفه در پسرها، خوانندگانمان را، چه زن و چه مرد، در سفری مشابه به اعماق روح پسرها هدایت کند؛ سفری که نشان می دهد پسرها چگونه رنج می کشند، عشق می ورزند، و از همه مهم تر اینکه، اغلب چگونه در تقلید کاریکاتور موجودی عضلانی، ساکت و قوی، از مسائل عاطفی هیچ بهره ای نمی برند.

دکتر دَن کیندلُن
دکتر مایکل تامپسون

۱- راهِ نرفته : دور کردن پسرها از احساسات درونی شان

«مردان جوان، بسیار قوی، بسیار دیوانه، بسیار قاطع، و بسیار پریشانند.»
ـ توماس وولف(۳۲)، در گذر زمان و رودخانه(۳۳)

لوک(۳۴) سیزده ساله، جلوی درِ دفتر مکث کرد. مردد بود کلاه بیس بال را از سرش بردارد یا به آن کاری نداشته باشد؛ کلاه را از سرش کشید و وارد دفتر روان شناس مدرسه شد.
«بیا تو لوک. برو روی صندلی بزرگ بنشین.»
یک مبل قهوه ای چرمی با پایه های کوتاه که فقط زیادی بزرگ است، اما در این مدرسه پسرانه، بزرگ ترین ورزشکاران را نیز به زانو درمی آورد. بعضی از پسرها عمیقا در این مبل فرو می روند، گویی امیدوارند با این کار بتوانند خودشان را فرسنگ ها از چشم تیزبین دیگران دور کنند. بعضی دیگر شق ورق لبه مبل می نشینند، درحالی که به وضوح از انجام این وظیفه اعصاب خردکن که نشانه ای از درون گرا بودنشان است، ناراحتند. طی کارمان با پسرها در مدرسه ها و تمرین های خصوصی، همیشه شاهد این حرکات که درواقع زبان بدنشان به شمار می آید، هستیم. پسرها همواره ناشیانه با احساسات عاطفی شان برخورد می کنند، متناوبا یا به عمق احساساتشان فرو می روند، یا درباره احساساتی که تهدیدشان می کند یا دربرمی گیردشان، محتاطانه عمل می کنند.
لوک بچه خوبی است. در مدرسه طبل می نوازد و نمره هایش در حد متوسط است، اگر چه اخیرا از نظر درسی کمی ضعیف شده است. در مدرسه جزءِ هیچ دارودسته پرطرفداری نیست، اما برای خودش دوستانی دارد.
جزءِ جماعتی هم نیست که خودشان را با دوز و کلک در هر کاری جلو می اندازند. لوک در اغلب موارد، حتی آشکارا از چنین بچه هایی دوری می کند. پس چه چیزی او را به اینجا آورده است؟ طی چند ماه گذشته، لوک به طور آشکاری لحن کنایه آمیزتر و چهره ای عبوس به خود گرفته بود و به خصوص با پدرش بیشتر بحث می کرد. چند روز پیش از این، در یک بعدازظهر، والدینش که نگران نمره هایش بودند، تقاضای لوک را برای شرکت در فعالیت اختیاری بعد از مدرسه قبول نکردند. لوک خیلی عصبانی شد و از کوره در رفت. با داد و بیداد به اتاقش رفت. درها را به هم کوبید. با لگد دیوار اتاقش را سوراخ کرد. مادرش از انفجار خشم او شوکه شده بود، پدرش از عصبانیت، برافروخته شده بود، اما با این حال، آن ها لوک را تنها گذاشتند تا آرام شود. فردایش، پدر صبح زود سر کار رفت. لوک سردرد داشت و تمام روز دمق و مریض احوال بود و به مدرسه نرفت. مادرش با مدرسه تماس گرفت تا بفهمد مشکل لوک چیست. مشاورِ لوک پیشنهادِ یک جلسه مشاوره را داد.
حالا ما اینجا نشسته ایم، و لوک از اینکه بخواهد درباره هر یک از این اتفاق ها صحبت کند، هم عصبی است و هم خشمگین، اما بیشتر از همه از بیان احساساتش ناراحت است. او روی مبل نشست و تا جایی که می توانست خودش را عقب کشید و زیر چشمی به اطرافش نگاه کرد. نشانه از دسترس دور ماندنش آشکارا اعلام شد.
پایین آمدن نمره ها و تشدید خصومت در خانه ـ مخصوصا خشم ناگهانی او ـ هشدارهایی هستند که توجه هر کسی غیر از لوک را به خود جلب می کنند. او با بی پروایی اعلام می کند که «خوبم»، در حالی که چشم هایش از خشم می درخشند و مهم تر از همه اینکه به اینجا (دفتر مشاوره) فرستاده شده است.
همچنان که گفت وگو می کنیم، سوال ها پیرامون زندگی او، مسائل تحصیلی، موسیقی، دوستی ها و خانواده اش می چرخند. پاسخ های او کوتاه، محتاطانه، با اکراه، بریده بریده، همراه با شانه بالا انداختن ها و لحن خشن و (قاطع) است و معلوم است تمایل دارد گفت وگو را تا جای ممکن از نزدیک شدن به حریم احساساتش دور نگاه دارد. او هیچ توضیحی برای رفتار اخیرش نداشت، و اگرچه با اکراه موافقت می کند که شاید حرف زدن درباره احساساتش کمکش کند، از انجام این کار خجالت می کشد. می گوید: «من فقط به تلاش بیشتری نیاز دارم»، یعنی سعی می کند موضوع بحث را تغییر دهد و آن را به سمت نمره هایش معطوف کند. می گوید: «کمک نمی خواهم. من که دیوانه نیستم. این پدرومادرم هستند که مشکل دارند.»
اما ما اینجاییم تا درباره احساسات لوک صحبت کنیم. او ارزیابی سرسری و صادقانه ای از مدرسه و خانه ارائه می کند: خواهر هشت ساله اش یک احمق است. برادر بزرگ ترش یک آدم نفهم است، پدرش تاجری است که خیلی خانه نیست، چون صبح زود به محل کارش می رود و اکثر روزها دیر به خانه برمی گردد، مادرش با او مثل یک بچه پنج ساله رفتار می کند و با سوال های پی درپی کلافه اش می کند. و اگر چه در مدرسه دوستانی دارد و به تعداد کمی از آموزگارانش هم علاقه دارد، باز هم از نظر او مدرسه جای مزخرفی است. و این ها همان چیزهایی بودند که کلافه اش می کردند.
«درباره آن شب صحبت کنیم. عصبانیت و آن سوراخی که روی دیوار اتاق خواب کاشتی. باید خیلی عصبانی شده باشی که این کار را انجام دادی؟»
لوک نگران به نظر می رسد و حتی کمی وحشت زده شده است. شانه هایش را بالا می اندازد.
«غمگین به نظر می رسی. ناراحتی؟»
لوک به سرعت نگاهش را پایین می اندازد، و چشم هایش از اشک مرطوب می شوند. آشکار است از چیزی می رنجد، اما آن را زیر سرسختی ای که در صدایش موج می زند، پنهان می کند: «نمی دانم. شاید. فکر می کنم.»
«بگذار ببینیم می توانیم بفهمیم چه چیزی باعث شده چنین احساس بدی در تو به وجود آید.»
هر پسر پریشانی، داستان متفاوتی دارد. اما موضوع مشترکی که در داستان همه شان وجود دارد، عدم توجه به احساسات عاطفی و منزوی شدن است. هر روز سعی می کنیم با پسرهایی مثل لوک که با ظرافت های احساسات عاطفی و بیانشان آشنایی ندارند و در معرض تهدید پیچیدگی های عاطفی قرار گرفته اند، ارتباط برقرار کنیم. وقتی از آن ها می خواهیم حرفشان را راحت به زبان آورند، بیشترشان مانند لوک، با همان شیوه «جنگ و گریز» واکنش نشان می دهند، یعنی همان شیوه ای که همگی ما در موقعیت های تهدیدکننده استفاده می کنیم. پسرهایی را می بینیم که به دلیل اختلاف خانوادگی، وحشت زده یا غمگین هستند، و به همین دلیل احساساتی مانند خشم فزاینده یا خواسته ای همراه با تندخویی از خود بروز می دهند. در چنین شرایطی تنها یک چیز می خواهند: «فقط تنهایم بگذارید.» چه وقتی از مشکلات مدرسه خجالت زده باشند، چه وقتی از انتقادها رنجیده باشند، ناسزاگویی در پیش می گیرند، یا از نظر عاطفی گوشه گیر می شوند.
دنیای یک پسر پر از تناقض است، و والدین اغلب در درک اینکه چگونه می توانند به بهترین نحو به فرزندانشان کمک کنند، درمانده اند. مادری می پرسد چگونه می تواند توصیه عاقلانه ای برای پسر هشت ساله اش داشته باشد، زیرا نصیحت او به فرزندش در ارتباط با «استفاده از کلمه ها» و بیان احساسات به جای نشان دادن خشونت فیزیکی، سبب می شود فرزندش آزار ببیند و دوستانش از او سوءِاستفاده کنند. دیگری می خواهد بداند چگونه می تواند با پسر یازده ساله غرق در تفکرش ارتباط برقرار کند، در حالی که پسرش تلاش های مادرش را برای گفت وگو کردن، پس می زند: «حالا همه چیز به جرّوبحث تبدیل می شود؛ بیشتر از اینکه صحبت کنیم، بحث می کنیم و حتی وقتی می دانم چیزی پسرم را آزار می دهد، او احساساتش را درباره آن چیز نمی گوید؛ درست مانند همسرم.» پدری می پرسد چه وظیفه ای در کمک به پسر نوجوانش دارد، درحالی که می داند پسر به حرف هایش «گوش نمی کند» یا آشکارا با او دشمنی می ورزد.
یک پسر درست همان وقتی که در انتظار برقراری ارتباط است، حس می کند نیاز دارد عقب نشینی کند، و این امر سبب ایجاد شکاف در احساسات عاطفی اش می شود. این چالش بین نیاز به برقراری ارتباط و اشتیاقش به استقلال، طی دوران رشد یک پسر، تفسیرهای متفاوتی پیدا می کند. اما کمتر پسری، در هر سنی، این آمادگی را دارد که با چالش های موجود در مسیر ایجاد تغییرات عاطفی در وجودش و تبدیل شدن به یک بزرگسال سالم روبه رو شود.
اگرچه تفاوت بین دخترها و پسرها در بیان احساساتشان تا حدوی به تفاوت های بیولوژیکی آن ها برمی گردد، این تفاوت ها درواقع از فرهنگمان که رشد احساسی دخترها را حمایت می کند و پسرها را از آن باز می دارد، تاثیر می پذیرد.
عقیده های کلیشه ای درباره استقامت افراد ورزیده سبب می شود که یک پسر، منکر احساسات عاطفی خود شود و فرصت رشد سرچشمه های احساسی اش را از دست دهد. این فرایند را که طی آن یک پسر از دنیای درونی اش دور می شود، پرورش احساسات از دست رفته پسرانه می نامیم. این روش تربیتی، دور از دلبستگی سالم و درک عاطفی و بیان احساسات است، و حتی کم سن ترین پسرها را تحت تاثیر قرار می دهد؛ پسرهایی که به سرعت این چیزها را یاد می گیرند که برای مثال، باید احساساتشان را پنهان کنند و جلوی اشک هایشان را بگیرند. پسرها رها می شوند تا یاد بگیرد چگونه با تضادها و ناملایمات کنار بیایند، و زندگی شان را کمتر بر مبنای احساسات عاطفی تغییر دهند. اگر جعبه ابزار شما فقط شامل یک چکش باشد، تا وقتی تجهیزاتی که در اختیار دارید، درست کار می کنند یا تعمیراتی که انجام می دهید فقط محدود به کوبیدن چیزی باشد، مشکلی به وجود نمی آید. اما به محض اینکه وظایفتان پیچیده تر شود، محدودیت های چکشتان آشکارتر خواهد شد.

نظرات کاربران درباره کتاب کلیدهای پرورش عاطفه در پسران