فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رودکی، پدر شعر فارسی

کتاب رودکی، پدر شعر فارسی
تاريخ و ادبيات ايران - ۲

نسخه الکترونیک کتاب رودکی، پدر شعر فارسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رودکی، پدر شعر فارسی

رودکی در روزگاری می‌زیست که یکی از بهترین دوره‌های تاریخ ایران و شاید بتوان گفت درخشان‌ترین عصر تمدن ایران پس از پیدایش اسلام بود. تاریخ دقیق ولادت او روشن نیست. به احتمال قوی در حدود سال‌های ۲۵۰ تا ۲۶۵ ق/ ۲۴۲ تا ۲۵۷ خ در یکی از روستاهای ناحیه رودک سمرقند به دنیا آمد. سمرقند که اینک در کشور ازبکستان واقع شده است، در آن روزگاران یکی از شهرهای مهم و آباد ماوراءالنهر (سرزمین‌های پهناور آن سوی رود جیحون) محسوب می‌شد که خاندان ایرانی سامانیان بر آن حاکم بودند. این خاندان که جدّ آنها سامان خداة نام داشت مدعی بودند که از نسل سردار بزرگ ساسانی بهرام چوبینه‌اند و گویا به این ترتیب می‌خواستند نسب خود را به پادشاهان پیش از اسلام برسانند. سامانیان به ظاهر زیر فرمان خلفای بغداد بودند و منشور حکومت خود را از آنان می‌گرفتند، اما در نیمه قرن سوم هجری تقریبا مستقل شده بودند و قلمروِ خود را کم‌کم گسترش می‌دادند، چنان‌که در سال ۲۸۷ ق/ ۲۷۹ خ اسماعیل بن احمد سامانی توانست بر عمرو بن لیث صفاری (ح: ۲۶۵ـ۲۸۷ ق) غلبه کند و خراسان را نیز به قلمروِ خود بیفزاید. با این پیروزی پایه‌های پادشاهی سامانی استوار گشت و بخارا که مرکز حکومت سامانیان بود به کوشش امیران آن خاندان پناهگاه هنرمندان و دانشمندان و شمار بسیاری از شاعران و ادیبان شد. پس از مرگ امیر اسماعیل سامانی در سال ۲۹۵ ق، پسرش احمد جانشین او شد. گروهی از غلامان احمد او را در جمادی‌الاول سال ۳۰۱ ق/ دی یا بهمن ۲۹۲ خ در شکارگاه به قتل رساندند. نصر، پسر خردسال احمد، که هشت سالی بیش نداشت، به جای پدر بر تخت بخارا نشست و تا سال ۳۳۱ ق/ ۳۲۱ خ سلطنت کرد. ظاهرا در همین دوران سی ساله سلطنت نصر بود که رودکی به دربار سامانی راه یافت و به نخستین شاعر بزرگ زبان فارسی بدل شد.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رودکی، پدر شعر فارسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زندگی و افکار رودکی

رودکی(۱) در روزگاری می زیست که یکی از بهترین دوره های تاریخ ایران و شاید بتوان گفت درخشان ترین عصر تمدن ایران پس از پیدایش اسلام بود. تاریخ دقیق ولادت او روشن نیست. به احتمال قوی در حدود سال های ۲۵۰ تا ۲۶۵ ق/ ۲۴۲ تا ۲۵۷ خ در یکی از روستاهای ناحیه رودک سمرقند به دنیا آمد.
سمرقند که اینک در کشور ازبکستان واقع شده است، در آن روزگاران یکی از شهرهای مهم و آباد ماوراءالنهر (سرزمین های پهناور آن سوی رود جیحون) محسوب می شد که خاندان ایرانی سامانیان بر آن حاکم بودند. این خاندان که جدّ آنها سامان خداه نام داشت مدعی بودند که از نسل سردار بزرگ ساسانی بهرام چوبینه اند و گویا به این ترتیب می خواستند نسب خود را به پادشاهان پیش از اسلام برسانند.
سامانیان به ظاهر زیر فرمان خلفای بغداد بودند و منشور حکومت خود را از آنان می گرفتند، اما در نیمه قرن سوم هجری تقریبا مستقل شده بودند و قلمروِ خود را کم کم گسترش می دادند، چنان که در سال ۲۸۷ ق/ ۲۷۹ خ اسماعیل بن احمد سامانی توانست بر عمرو بن لیث صفاری (ح: ۲۶۵ـ۲۸۷ ق) غلبه کند و خراسان را نیز به قلمروِ خود بیفزاید. با این پیروزی پایه های پادشاهی سامانی استوار گشت و بخارا که مرکز حکومت سامانیان بود به کوشش امیران آن خاندان پناهگاه هنرمندان و دانشمندان و شمار بسیاری از شاعران و ادیبان شد.
پس از مرگ امیر اسماعیل سامانی در سال ۲۹۵ ق، پسرش احمد جانشین او شد. گروهی از غلامان احمد او را در جمادی الاول سال ۳۰۱ ق/ دی یا بهمن ۲۹۲ خ در شکارگاه به قتل رساندند. نصر، پسر خردسال احمد، که هشت سالی بیش نداشت، به جای پدر بر تخت بخارا نشست و تا سال ۳۳۱ ق/ ۳۲۱ خ سلطنت کرد.
ظاهرا در همین دوران سی ساله سلطنت نصر بود که رودکی به دربار سامانی راه یافت و به نخستین شاعر بزرگ زبان فارسی بدل شد. مسلّم است که پیش از او شاعران فارسی زبان دیگری نیز بوده و برخی از آنها مانند مسعودی مروزی منظومه های بلندی چون شاهنامه هم می سروده اند. لیکن این شعرها، در قیاس با اشعار برجای مانده از رودکی، از حیث وزن و آهنگ و لفظ و معنا غالبا خام و ناهموارند. بخش اعظم اشعار و منظومه های رودکی را دست حوادث از میان برده است و ما امروزه فقط مقدار کمی از آنها را که اندکی بیش از هزار بیت است در اختیار داریم. اما در همین مقدار ناچیز هم آن قدر شعر عالی و سنجیده هست که سراینده آنها را باید بی تردید شاعری توانا و بی بدیل محسوب کرد.
آگاهی ما از زندگی این شاعر بزرگ بسیار اندک و آمیخته به داستان هایی است که معمولاً مردمان هر روزگاری درباره انسان های مهم و مشهور می سازند و رواج می دهند. آنچه شاید بتوان با اطمینانی نزدیک به یقین درباره رودکی گفت این است که او در سال های میانی عمر به دربار سامانیان پیوسته و در دوران فرمانروایی امیر نصر بن احمد به اوج بهره مندی و شهرت رسیده و سپس در سال های پایانی عمر گرفتار فقر و درماندگی و نابسامانی شده و سرانجام در سال ۳۲۹ ق/ ۳۱۹ـ۳۲۰ خ در زادگاه خود درگذشته و همان جا مدفون شده است.
قول مشهور درباره رودکی این است که نابینا بوده است، اما دست کم در شعرهای برجای مانده از او نشانه ای نمی بینیم که حاکی از نابینایی وی باشد، بلکه شاعر در موارد گوناگون از تجربه هایی سخن گفته است که مستلزم داشتن چشم و برخورداری از قوّه بینایی اند.(۲) با این حال، کاملاً امکان دارد که این سخنان همه حاصل دعوی شاعرانه و برآمده از عالم خیال باشد. شاعر نابینا هم البته می تواند خود را بینا در نظر آورد و در جهان خیالی شعر از تجربه «دیدن» سخن گوید. نکته درخور توجه این است که شاعران و نویسندگانی که پس از عصر رودکی می زیسته اند همه او را نابینا و گاه کور مادرزاد دانسته اند. دقیقی، که خود از شاعران بزرگ عصر سامانی است و به احتمال قوی هنگامی به دنیا آمده که رودکی هنوز زنده بوده یا از مرگ او چندان زمانی نمی گذشته است، وی را «شاعر تیره چشم روشن بین» خوانده و یک قرن پس از او ناصر خسرو نیز عین همین تعبیر را باز درباره رودکی به کار برده است.
ابوحیان توحیدی که از بزرگ ترین دانشمندان عرب زبانِ پایان قرن چهارم و آغاز قرن پنجم هجری است رودکی را کور مادرزاد دانسته و دویست سال پس از او محمد عوفی نیز این دعوی را در لباب الالباب تکرار و تایید کرده است.
با همه اینها، سعید نفیسی در پژوهش مفصل خود درباره محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، با تکیه بر پژوهش های باستان شناختی دانشمندان شوروی سابق، مدعی است که رودکی کور مادرزاد نبوده و بینایی خود را در پایان عمر، آن هم بر اثر شکنجه، از دست داده است (نفیسی، ۱۳۸۲، ص ۴۲۶).
به هر تقدیر، نابینایی رودکی در اشعار او نمودی ندارد و شعر او از حیث تصویرسازی ها و مفاهیمی که متاثر از حس بینایی اند کاملاً طبیعی و بسیار زنده و رنگارنگ است. تنوع اشعار رودکی از نظر وزن و قالب و مضمون نشان می دهد که او شاعری پرکار و چیره دست بوده است. منابع مختلف مقدار اشعار او را از هفتصد هزار تا یک میلیون و سیصد هزار بیت گزارش داده اند که البته رقم اغراق آمیزی است و ممکن است شمار واقعی اشعار او، براساس کمترین برآورد، چیزی حدود صد هزار بیت بوده باشد که همین مقدار نیز لابد بالغ بر چندین مجلّد می شده است.
بخش مهمی از اشعار رودکی منظومه های داستانی او بوده اند که همه را در قالب مثنوی سروده بود. نخستین و مهم ترین این مثنوی ها ترجمه کلیله و دمنه عربیِ ابن مقفّع بود که ابوالفضل بلعمی آن را به فرمان امیر نصر سامانی به فارسی ترجمه کرد و سپس رودکی ترجمه او را به نظم درآورد. از این منظومه طولانی، که وزن آن همانند مثنوی معروف مولوی (فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) بوده، اکنون فقط ۱۲۹ بیت پراکنده برجای مانده است که بعضی از آنها هم شاید به منظومه دیگر رودکی، یعنی سندبادنامه، مربوط باشند، که شاعر آن را هم مانند کلیله و دمنه به نظم درآورده بود.
علاوه بر اینها، ابیات پراکنده برجای مانده از رودکی نشان می دهند که او احتمالاً چند مثنوی دیگر هم در اوزان مختلف داشته است. رودکی در سرودن قصیده و غزل استاد بوده است و ابداع بسیاری از اوزان شعر فارسی و ازجمله وزن رباعی را به او نسبت داده اند.(۳) تنوع وزن ها و بحرهایی که رودکی اشعار خود را در قالب آنها سروده است مبین استادیِ مسلّمِ او در فن عروض است.
علاوه بر این، رودکی را دارای «آوازی خوش و صوتی دلکش» و در موسیقی صاحب «مهارتی عظیم» دانسته اند (نفیسی، ۱۳۸۲، ص ۴۰۵). در تاثیر اعجاب انگیز شعر و آواز رودکی، نظامی عروضی حکایتی آورده که مسلّما آمیخته به افسانه است، اما این حقیقت را خوب نشان می دهد که شهرت و اقتدار رودکی در شعر و آواز و موسیقی چنان بوده که دو قرن پس از مرگ وی نیز مایه اعجاب مردمان می شده و آنها را به گفتن و شنیدن داستان هایی در این باره برمی انگیخته است. خلاصه ماجرا این که سالی نصر بن احمد سامانی به سوی هرات رفت و بهار را در مرغزارهای خرّم بادغیس به سر برد. چون بهار به پایان رسید راهی هرات شد و آب و هوای شهر را چنان پسندید که چهار سال در آن جا ماند و حاضر نشد به پایتخت خود یعنی بخارا بازگردد. درباریان، که از اقامت طولانی در هرات ملول شده و در آرزوی بازگشت به خان و مان خود بودند، ناچار دست به دامن رودکی شدند و به او گفتند که اگر بتواند به نیروی شعر و آواز خویش پادشاه را برانگیزد و به بخارا بازگرداند، پنج هزار دینار به او پاداش می دهند. رودکی پذیرفت و قصیده ای سرود و آن قصیده را با نوای چنگ و آواز خوش در حضور پادشاه خواند. به گفته صاحب چهار مقاله، موسیقی و شعر و آواز رودکی چنان موثر افتاد که امیر بی درنگ از تخت فرود آمد و پابرهنه بر پشت اسب پرید و شتابان روی به بخارا نهاد.
از آن قصیده سحرانگیز اکنون فقط هفت یا به روایتی نُه بیت (بنگرید به ص ۷۱) در دست است که از گران بهاترین گوهرهای گنجینه شعر فارسی به شمار می رود و در طول تاریخ بارها با اقبال و استقبال شاعران بزرگ مواجه شده و کسانی چون سنایی و مولوی و حافظ به تقلید از آن پرداخته و البته هیچ یک توفیق رودکی را به دست نیاورده اند. قصیده رودکی با واژه هایی ساده آغاز می شود که از لحاظ موسیقایی بسیار غنی و هماهنگ اند و موضوعی واحد، یعنی وصف بخارا و زیبایی های طبیعی آن، همه ابیاتش را به هم مربوط می کند. ذوق ایرانیان شاعرپیشه به احتمال قوی سبب شده است که در قرن های بعد برخی از واژه های این شعر را تغییر دهند تا هماوایی و زیبایی موسیقایی آن افزایش یابد. بیت آغازین قصیده را نظامی عروضی چنین آورده است:

باد جوی مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی

اما ذوق مردم بعدها «باد» را در مصراع اول به «بوی» و «بوی» را در مصراع دوم به «یاد» تبدیل کرده و موجب شده است که در مصراع نخست مصوّت بلند و گوش نواز ū (او) سه بار و صامت نرم و دلنشین y (یْ) چهار بار تکرار شود. در مصراع دوم هم اگر به جای «بوی» بگوییم «یاد» آن گاه مصوت بلند و طرب انگیزِ ā (آ) چهار بار و باز صامت نرم y(یْ) سه بار تکرار می شود و موسیقی شعر را به شدت تقویت می کند.
موسیقی رقصان و ملایم این قصیده کوتاه، که گویی تقلیدی هنرمندانه از زمزمه جویبار مولیان و وزش نسیم بهاران بخاراست شکی باقی نمی گذارد که شاعر آن ترانه سرایی ماهر و موسیقی دانی زبردست بوده و می دانسته است که از ظرفیت های موسیقایی زبان فارسی چگونه برای برانگیختن مخاطب خود بهره بگیرد. البته آگاهی عمیق رودکی از روحیه و خلقیات امیر سامانی هم به یاری او آمده و حاصلش شعری شده است که به همراهی آواز خوش شاعر و نوای چنگ او لابد می توانسته است نصر بن احمد را وادارد که از هرات یا هر جای دیگری دل برکند و شتابان به سوی بخارا برود. به گفته نظامی عروضی، پادشاه سامانی بر اثر هنرنمایی رودکی «چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بی موزه [ = بدون کفش] پای در رکاب خِنگِ نوبتی [ = اسب زین کرده و آماده ای که بر در خیمه و خرگاه می بسته اند تا هنگام ضرورت بر آن سوار شوند] آورد و روی به بخارا نهاد» (نظامی عروضی، ۱۳۳۱، ص ۵۳).
این قصه با چنین تفصیلی بعید است که واقعا رخ داده باشد. اما اصلاً عجیب نیست اگر رودکی توانسته باشد با استفاده از شعر و آواز خود عزم و اندیشه شاه را تغییر دهد و او را چنان که درباریان می خواسته اند متوجّه بخارا کند. می شود حدس زد که تاثیر کلام رودکی بر امیر سامانی فقط حاصل هنرمندی شاعر نبوده است. وقتی که نصر بن احمد نخستین سال های جوانی خود را می گذراند رودکی به سن پختگی و کمال رسیده بود و کاملاً می توانست در مقام مشاوری دلسوز و دانشمند راهنمای امیر جوانی باشد که پدر خود را در کودکی از دست داده بود. این حدس را گزارش داستان وار بیهقی درباره نصر بن احمد و «علاج خشم او» تقویت می کند.
به گفته بیهقی، نصرِ احمد در آغاز سلطنت «فرمان های عظیم می داد از سر خشم، تا مردم از وی در رمیدند». ولی از اخلاق ناپسند خود آگاه بود و می دانست که باید آن را اصلاح کند. پس به دو تن از خردمندترین مردان دربار خود، یعنی ابوالفضل بلعمی و بوطیب مُصعبی، روی آورد و از آنان خواست که برای علاج خشم او چاره ای بیندیشند. بلعمی و مصعبی چاره کار را در این دیدند که شاه چند تن از خردمندترین افراد را به مشاورت خود برگزیند و به آنها اجازه دهد که چون «خداوند در خشم شود، به افراط شفاعت کنند و به تلطّف آن خشم را بنشانند» و هرگاه شاه فرمانی نیکو صادر کند، ایشان آن فرمان نیکو را «در چشم وی بیارایند تا زیادت فرماید».
نصر تدبیر آنها را پذیرفت و فرمان داد تا «هفتاد و اند تن» از «خردمندان مملکت» را در بخارا گرد آوردند و پس از یک سال آزمایش «سه پیر» از خردمندترین و فاضل ترین آنها را برگزیدند و به نزد شاه فرستادند. نصر یک هفته آنها را آزمود و سپس به آنها رخصت داد که بر همه فرمان های او نظارت کنند. پس از یک سال، نصر در بردباری و خصایل نیکو چنان شد که «بدو مثل زدند و اخلاق ناستوده به یکبار از وی دور شده بود» (بیهقی، ۱۳۸۸، صص ۹۶ـ۹۸).
با توجه به این پیشینه، هیچ عجیب نیست که شاعری چون رودکی در زمره نزدیک ترین ندیمان و مشاوران چنان پادشاهی جای بگیرد و بتواند بر تصمیم های مهم او تاثیر بگذارد.(۴) پس اگر داستان نظامی عروضی درباره شعر «بوی جوی مولیان» حقیقت داشته باشد، باید گفت که نفوذ کلام رودکی در نزد امیر سامانی فقط از شعر و هنر او سرچشمه نمی گرفته، بلکه منش خردمندانه رودکی هم به احتمال بسیار در این قضیه دخیل بوده و می توانسته است نظر پادشاه خردستایی چون نصر را به خود جلب کند.
فراوانی و گونه گونی سخنان و اندرزهای خردمندانه و حکیمانه در همین اندک مقدار برجای مانده از اشعار رودکی آن قدر هست که بتوان او را یکی از اندیشه وران و فرزانگان عصر خودش به شمار آورد. نکوهش جهان و شکوه از بی سامانی و ناپایداری آن از مضامینی است که در شعر رودکی فراوان تکرار شده است. ناصر خسرو، که فقط یک قرن از رودکی فاصله داشته و لابد بسیاری از اشعار او را که اینک دیگر در دسترس ما نیست دیده بوده است، به این نکته اشاره کرده که:

اشعار زهد و پند بسی گفتست
آن تیره چشم شاعر روشن بین

کسایی پارسا و زهداندیش نیز که دوازده سال پس از مرگ رودکی چشم به جهان گشود و تقریبا هم عصر او بود مانند ناصر خسرو به رودکی اقتفا کرده و او را «استاد شاعران جهان» خوانده است.(۵) سعید نفیسی، بر این اساس و با توجه به گرایش ناصر خسرو و کسایی به کیش اسماعیلی، این گمان را پیش کشیده است که شاید رودکی هم به اسماعیلیان تمایل داشته و به همین سبب در یکی از اشعارش گفته است: «کاندر جهان به کس مگرو جز که فاطمی» (نفیسی، ۱۳۸۸، ص ۴۱۴). اما به هیچ روی نمی توان حکم کرد که مقصود از «فاطمی» در این مصراع خلیفه اسماعیلیان یا هر فردِ اسماعیلی دیگر است. شاید اسم یا لقب شخص معینی باشد که ممدوح رودکی بوده و با خلیفه فاطمی و کیش اسماعیلی پیوندی نداشته است، به ویژه آن که مصراع اوّل این بیت نیز از بین رفته و از ابیات پیش و پس آن هم فقط سه بیت باقی مانده است و از روی آنها نیز اصلاً نمی شود فهمید که مقصود از «فاطمی» چیست یا کیست.(۶)
به هرحال، همین که شاعران زهدپیشه ای چون کسایی و ناصر خسرو از رودکی سخن گفته و او را ستوده اند معلوم می دارد که با مشرب فکری او موافق بوده یا دست کم اشعار حکیمانه و زاهدانه اش را می پسندیده اند. البته باید توجه داشت که رودکی، برخلافِ ناصر خسروِ عشق گریز و شادی ستیز، اشعار فراوانی هم در وصف عشق و شراب و شادخواری دارد که نقطه مقابل «اشعار زهد و پند» است. آنچه از مجموع شعرهای او برمی آید این است که مثل هر شاعر درباری دیگری متمایل به شادی و شادخواری بوده و ابایی نداشته است از این که لذایذ زندگی پرتجمّل درباری را در سروده های خود بازنماید و از تن آسانی و عشرت طلبی خویش آشکارا سخن گوید.
طولانی ترین شعری که از رودکی برجای مانده خمریه اوست، یعنی همان قصیده ای که با وصف شراب و مراحل تهیه آن آغاز می شود و رودکی آن را در مدح امیر ابوجعفر احمد بن محمد، حاکم سیستان، سروده و مطلعش این است:

مادرِ می را بکرد باید قربان
بچه او را گرفت و کرد به زندان

آنچه در این خمریه ما را غافلگیر می کند نخست توصیف زنده ای است که رودکی از «مادر می» (انگور) و «بچه او» (شراب) به دست می دهد و سپس تلازم و تقارنی است که برخلاف انتظار مخاطب میان مفاهیم و اصطلاحات مذهبی و شیوه استحصالِ شراب از انگور ایجاد می کند. چنان که برای تهیه شراب، دور کردنِ «بچه کوچک» از «شیر مادر» حلال می شود و سربریدنِ مادر و به زندان افکندن بچه او کاری دین ورزانه و دادگرانه به شمار می آید:

جز که نباشد حلال دور بکردن
بچه کوچک ز شیر مادر و پستان

تا نخورد شیر هفت مَه به تمامی
از سر اردیبهشت تا بُنِ آبان

آن گه شاید ز روی دین و ره داد
بچه به زندان تنگ و مادر قربان

شراب در این خمریه کیمیایی است که از راه قربانی کردن «مادرِ می» و حبس و شکنجه «بچه او» به دست می آید. حاصل این سبُعیت و بی رحمی، برخلاف انتظار، مادّه ای زیبا و خوشبو و زندگی بخش و رستگاری آور است. شراب مرد بخیل را بخشنده و ناتوان را دلاور می کند و «شادی نو» را به جای «اندوه ده ساله» می نشاند. رودکی دست کم در یکی دیگر از اشعارش به این خاصیت کیمیاوارِ «می» اشاره می کند:

می آرد شرف مرد می پدید
و آزاده نژاد از درم خرید

می آزاده پدید آرد از بد اصل
فراوان هنرست اندرین نبید

رویکرد رودکی به شراب و شادی و ستایش آنها از یک سو و، از سوی دیگر، توجه به این واقعیت تلخ که انسان و جهان به هرحال اسیر سرپنجه قهّار مرگ و اندوه اند به شعر او رنگ و بویی داده است که دو قرن بعد بارزترین جلوه خود را در شعر خیام می یابد.
دومین شعر بلندی که از رودکی در دست داریم قصیده مشهوری است که با این بیت آغاز می شود:

مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود
نبود دندان، لابل چراغ تابان بود

این قصیده را باید شرح احوال یا زندگینامه مبهم و مختصری دانست که شاعر در پایان عمر خود سروده است. آنچه از آن به روشنی برمی آید این است که شاعر سالخورده و ناتوان تنها و تنگ دست بوده و اوضاعی پریشان و نابسامان داشته است. رودکی در این قصیده از گذشته خود تصویری رشک انگیز به دست می دهد: شاعری جوان و زیباروی که از مهر ماهرویان و اقبال پادشاهان همواره برخوردار بوده است؛ «شاعر خراسان» بوده و شعرش همه جا خواننده و خریدار داشته است؛ و ظاهرا فقط بابت یک قصیده پنجاه و سه هزار درم از امیر سامانی و درباریان او پاداش گرفته است. چنین کسی چرا باید در پایان عمر به وضعی چنان دچار آید و نیازمند «عصا و انبان» باشد؟
شعر رودکی به این سوال ما هیچ پاسخی نمی دهد. علّت این تغییر حال را ناگزیر باید در زوایای نه چندان روشن تاریخ بجوییم.
حدود صدوپنجاه سال پس از مرگ رودکی، نظام الملک طوسی، وزیر مقتدر سلجوقیان در سیاست نامه خود گزارشی درباره نصر بن احمد و گرایش او به اسماعیلیان آورده است که می تواند علّتِ این دگرگونی احوال را تا اندازه ای معلوم گرداند.
به گزارش نظام الملک، باطنیان یا همان اسماعیلیان «امیر خراسان، نصر بن احمد، را از راه ببردند» و به کیش خود درآوردند. در این هنگام، رهبر اسماعیلیه خراسان مردی بود به نام محمد نخشبی. او نخست بعضی از درباریان صاحب نفوذ، مانند ندیمِ امیر خراسان و دبیر خاص او و نیز عارض لشکر سامانیان را با خود همراه کرد و سپس با وساطت آنها به دربار راه یافت و چنان نفوذی به دست آورد که به قول نظام الملک «وزیر انگیز و وزیر نشان شد و پادشاه آن کردی که او گفتی». (نظام الملک، ۱۳۶۴، صص ۲۵۸ـ۲۵۹)
عالمان و فقیهان سنّی چون از گرایش امیر به مذهب اسماعیلی آگاه شدند نزد سالار لشکر سامانیان رفتند و گفتند: «دریاب که مسلمانی در ماوراءالنهر خراب شد و این مردک نخشبی پادشاه را از راه ببرد و قَرمَطی [ = اسماعیلی] کرد و مردمان را بی راه کرد. و اینک کار او به جایگاهی رسید که آشکارا دعوت می کند. بیش از این خاموش نتوانیم بودن». (همان، ص ۲۵۹)
سپاهسالار با سران لشکر رایزنی کرد و همگی به این نتیجه رسیدند که پادشاه کافر شده است و باید او را بکشند و سپاهسالار را به پادشاهی بنشانند. نوح، پسر نصر بن احمد، از این توطئه آگاه شد و از پدر خواست که سپاهسالار را بفریبد و به دربار فراخوانَد و او را بی درنگ بکشد.
نصر این تدبیر را به کار بست و آن گاه به همراه نوح پیش سران سپاه رفت و به آنها گفت:

«اگر من از راه بیفتادم و یا مذهبی برگرفتم یا گناهی از من در وجود آمد که بدان سبب دل های شما بر من بد شد، این پسر من نوح را هیچ عیبی هست؟» گفتند: «نی». گفت: «پس از این، نه شما لشکری مرا شایید و نه من پادشاهی شما را شایم. نوح را ولی عهد خویش کردم. پادشاه شما اکنون اوست». (همان، صص ۲۶۲ـ۲۶۳)

به این ترتیب، نوح بن نصر به جای پدر بر تخت نشست و فرمان داد که بند بر پای پدرش نهند و او را به زندان بَرَند. نظام الملک از زمان این رویداد هیچ سخنی نمی گوید؛ اما اگر گزارش او را مطابق واقع بدانیم، می توان حدس زد که دو یا چند سال پیش از مرگ نصر بن احمد، یعنی حدود سال های ۳۲۸ و ۳۲۹ ق/ ۳۱۸ و ۳۱۹ خ، رخ داده است. با برکناری نصر و به زندان رفتن او، لابد ندیمان و نزدیکان او و ازجمله رودکی هم مغضوب و مطرود گشته و به همان سرنوشت مخدوم خود یا چیزی شبیه آن گرفتار آمده اند. اگر نصر بن احمد سامانی، به اتهام قرمطی گری و گرایش به اسماعیلیان، و با فشار فقها و نظامیان برکنار و زندانی شده و اندکی بعد در عین جوانی جان سپرده است، اصلاً بعید نیست که ندیم و شاعر بزرگ و محبوب او، یعنی رودکی، هم بر اثر چنین اتهامی به حبس و شکنجه یا دست کم نفی از دربار محکوم شده و روزهای آخر زندگی اش را در ادبار و تنهایی و تنگدستی گذرانده باشد.
مزار رودکی اینک در شهر سمرقند جمهوری ازبکستان برجای است. به گفته سعید نفیسی، همین که رودکی نه در پایتخت سامانیان بلکه در زادگاه خود درگذشته است دلیل دیگری است بر این که «در اواخر زندگی چندی از دربار نصر بن احمد دور مانده است». (نفیسی، ۱۳۸۲، ص ۴۳۴)
رودکی را باید پدرِ شعر فارسی به شمار آورد. او البته نخستین کسی نیست که به فارسی شعر گفته است. پیش از او و همزمان با او هم بوده اند شاعران فارسی زبانی که شاید میان مردم عصر خود شهرت و محبوبیتی داشته اند اما از آنها شعرهای زیادی بر جای نمانده، و آن مقدار هم که هست از حیث زیبایی و استواری و رعایت اسلوب شعر فارسی در مقامی فروتر از شعر رودکی قرار می گیرد.
در تصویری که شعر رودکی از احوال آدمی و طبیعت به دست می دهد همان تازگی و اصالت و طراواتی را می بینیم که گاهی در نگاه حیرت آلود و درعین حال صمیمانه کودکان به جهان دیده می شود. واژه ها و مفاهیم بکر و شفّاف و دست نخورده اند. تشبیه ها و استعاره ها ملموس و عینی اند و خواننده یا شنونده را به چاهسار ابهام ها و ایهام های دور از ذهن در نمی اندازند. معشوق را با ساده ترین خطاب ها می ستاید و به شادی و شادخواری فرامی خواند:

گل بهاری! بت تتاری!
نبید داری، چرا نیاری؟

نبید روشن چو ابر بهمن
به نزد گلشن چرا نباری؟

راستی چقدر مایه تاسف است که از این غزل یا قصیده ترانه وار، با لحن و وزن ساده و طرب انگیزش، فقط همین دو بیت بر جای مانده است!
دعوت به شراب و شادی و دوری از غم و اندوه مضمون اصلی شعر رودکی است و نشان می دهد که او چقدر از زندگی بهره ور و خرسند بوده است:

شاد زی با سیاه چشمان، شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد

ز آمده شادمان بباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد

در ترانه دیگری که همه ابیات آن مُصَرَّع (قافیه دار) و تقریبا همه ایماژهایش بر تشبیهاتی روشن و ساده استوارند، شراب به یاقوت، شمشیر درخشان، گلاب، باران و جان مانند می شود. تاثیر شگفت آور این شعر، که باید آن را از بهترین نمونه های شعر فارسی به شمار آورد، وامدار همین تمهید ساده بلاغی و موسیقایی است:

بیار آن می که پنداری روان یاقوت ناب استی
و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتاب استی
به پاکی گویی اندر جام مانند گلاب استی...(۷)

رودکی رنگارنگی و تلاطم طبیعت را در فصل بهار در تشبیب یا مقدمه یکی از قصایدش به زنده ترین شکلی توصیف کرده است:

آمد بهار خرّم با رنگ و بوی طیب
با صدهزار نزهت و آرایش عجیب(۸)

در این قصیده، «چرخ» چون پادشاهی «بزرگوار» با لشکری از «ابر تیره» که فرمانده آن «باد صبا»ست گویی به زمین حمله می کند. «نفّاطِ» (آتش اندازِ) این لشکر «برق» است و «طبل زنِ» آن «تندر». «خورشید» از هیبت این لشکر به حصار «ابر» پناه می برد. «ابر» چون «مرد سوکوار» می گرید و «رعد» مانند عاشقی غم زده ناله سر می دهد.
اما این صحنه متلاطم و پرغوغا را شاعر کم کم با وصف «باران مشک بوی» و خنده لاله و آواز سار و بلبل بر شاخسار سرو و بید از جوش و خروش رزم به در می آورد و به بزمی شادی بخش و شادخوارانه بدل می کند. درآمیختن این دو فضای به ظاهر ناهمگون باعث می شود که تکاپو و طراوت و تازگی بهاری را که رودکی توصیف می کند بهتر حس کنیم. نکته شایان توجه این است که همه قوافی این قصیده، جز واژه «زیب» در بیت آخر، عربی اند و بعضی از آنها هم، مانند «مشیب»، «کئیب»، «قضیب»، و «تیب» در فارسی زمان رودکی نیز چندان کاربردی نداشته اند. استعمال این واژه های غریب عربی خود نشان می دهد که رودکی تا چه حد در شعر عربی و موسیقی آن غور کرده و از آن متاثر بوده است.
شاد زیستی و شادی ستایی رودکی به هیچ وجه موجب نشده است که او از تلخی ها و ناهمواری های ژرفی که بنیاد هستی آدمیان را درهم می رمباند و ویران می کند غافل بماند. او می داند که شادی جهان پایدار نیست و زیبایی های ظریف طبیعت در حقیقت نقابی است که چهره خشن و کریه مرگ را پشت خود پنهان کرده است. توجه به این حقیقت موجب شده است که شعر رودکی گاهی رنگ ملایمی از زهد و عرفان به خود بگیرد و مخاطب را وارد عرصه ای کند که از فضای پرفراغت و فرح انگیز زندگی درباری فرسنگ ها فاصله دارد. او به توانگران غرق در تنعّم هشدار می دهد که هرچند اینک بر حریر می خوابند سرانجام «زیر خاک» خواهند خفت و «یار» ایشان در گور «مور و مگس» خواهد بود؛ بردگان زیباروی زرخریدشان نیز چون خواجه خود را به هنگام مرگ «زردگونه» ببینند دلسرد می شوند و از او کناره می گیرند. (بنگرید به ص ۱۰۶)
رودکی، به شیوه عارفان، جهان را «پاک خواب کردار» و موهوم و اوضاع آن را بی سامان و وارونه می بیند. «نیکی» جهان، از چشم او، «بدی» و «شادی» آن در حقیقت غم و «تیمار» است؛ جهان به ظاهر زیبا می نماید و در باطن زشت و بدکنش است (بنگرید به ص ۱۰۷). از این رو، نباید به آن دل بست و از نیرنگش باید برحذر بود. نیکی های آن را باید «افسانه» پنداشت و در برابر بدی های آن باید استوار ایستاد. (نفیسی، ص ۵۱۷، ب ۹۵ و ۹۶)
این نگرش عارفانه اما تا آنجا پیش نمی رود که ما را به ترک دنیا و خوشی های آن فرا بخواند. برعکس، وقتی می دانیم که مرگ بر همه کس سیطره دارد و «مهتران جهان همه مُردند»، زندگی را بیشتر ارج می نهیم و می کوشیم که هم خود از نعمت های آن تا می توانیم بهره مند شویم و هم بهره بیشتری به دیگران برسانیم. (بنگرید به نفیسی، ص ۵۲۱، ب ۱۷۵ـ۲۷۸)
خلاصه این که شعرهای زاهدانه یا عارفانه رودکی هم در نهایت ما را به گوشه گیری و دنیاگریزی دعوت نمی کنند، بلکه به تامل در سرشت ناپایدار هستی و، از این رو، بهره گیری اخلاقی و بسامان از همان خوشی های گذرای آن فرا می خوانند.
یکی دیگر از مضامین مهم شعر رودکی «عشق» است. او مخاطب خود را اندرز می دهد که:

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا

البته معشوقی که رودکی از او سخن می گوید همان معشوق نوعیِ دربار سامانی است: کینز یا به احتمال زیاد غلامی ترک که شاعر او را خود خریده یا در قبال شعری که سروده از ممدوح بخشنده خود به پاداش ستانده است. شاعران قرن های بعد، نظیر ادیب صابر ترمذی و سوزنی سمرقندی، که هم وطن رودکی بوده اند، تصریح کرده اند که معشوق خاص رودکی غلامی عیار نام بوده و شاعر برای آن که او را بخرد وام گرفته و مقروض شده و وام او را ابوالفضل بلعمی پرداخت کرده است (بنگرید به نفیسی، ۱۳۸۲، ص ۴۲۷). اتفاقا در میان اشعار رودکی هم بیتی دیده می شود که سخنان صابر و سوزنی را تایید می کند:

کس فرستاد به سِر اندر عیار مرا
که مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا

آنچه از مجموع اشعار رودکی برمی آید این است که، بنا بر آیین زندگی درباری در آن روزگاران، از موهبت همنشینی با زیبارویان و معاشقه با آنها همواره برخوردار بوده است. معشوق خریدنی بود و شاعر می توانست هر «ترک نارپستان» را که می پسندید به آسانی بخرد و بهای آن را به «بیشمار درم» بپردازد.(۹) بااین حال، در غزل ها و غزل واره های رودکی تصویری که از معشوق می بینیم بسیار فراتر از حد غلام یا کنیزی است که مملوک و مقهور خواجه خویش و زیر فرمان و اختیار اوست. این نیز البته از قواعد عشق درباری بود که خواجه مملوک زرخرید خویش را گاه به حد پرستش بستاید و چنان با او رفتار کند که به تعبیری «مالکی و مملوکی» از میان برخیزد و «عاشقی و معشوقی» جای آن را بگیرد.(۱۰) لحن رودکی در برابر معشوقی که احیانا مملوک اوست سخت بنده وار و خاکسارانه است:

هر آن زمین که تو یک ره بر او قدم بنهی
هزار سجده برم خاک آن زمین تو را

هزار بوسه دهم بر سخای نامه تو
اگر ببینم بر مُهر او نگین تو را

به تیغ هندی گو دست من جدا بکنند
اگر بگیرم روزی من آستین تو را

باری از معشوق که خود پسرکی است ملتمسانه می خواهد که او را ببخشاید و نکشد:

ببخشا، ای پسر، بر من ببخشا
مکش در عشق خیره چون منی را

این زاری و خاکساری در برابر معشوق پس از رودکی در شعر فارسی به سنّتی پایدار تبدیل شد و مخصوصا در غزل به شکلی اغراق آمیز درآمد و شاعران را به گفتن سخنانی واداشت که می شود آنها را نشانه تمایلی بیمارگونه و مازوخیستی(۱۱) به شمار آورد. در شعر رودکی البته این تمایل هنوز تا بدان حد شدید نیست که شاعر را از طبیعت عشق دور کند و او را چنان که بعدها در برخی از شعرها و نوشته های به اصطلاح عارفانه می بینیم به دعوی جنون و خودویرانگری بکشاند.
آنچه از شعر رودکی به جای مانده مانند پی و ستون ها و گاه نقش هایی ظریف و پراکنده از ویرانه های بنای بی مانند و کهنسالی است که شکوه و عظمت آن را اینک از روی همین بازمانده های اندک و پراکنده می توان به تصور در آورد. راستی اگر امروز ترجمه کلیله و دمنه ابن مقفّع را به روایت رودکی در دست می داشتیم گوهری بی همتا بر تارک شاهکارهای ادب فارسی و بی تردید یکی از بهترین آثار ادبی جهان محسوب می شد. گواه این مدعا بیت های پراکنده ای است که از این روایت منظوم به یادگار مانده و در اینجا نمونه هایی از آن را با ترجمه عربی ابن مقفّع و نیز با ترجمه منثور نصرالله منشی مقایسه می کنیم:

رودکی:

شبْ زمستان بود کپّی(۱۲) سرد یافت
کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت

کپّیان آتش همی پنداشتند
پشته آتش بدو برداشتند

ابن مقفع: «زَعَموا اَن جَماعهً مِن القِرَدهِ کانوا سُکانا فی جَبَلٍ. فَالتَمَسوا فی لَیلَهٍ باردهٍ ذاتِ ریاحٍ و امطارٍ نارا، فَلَم یجِدوا. فَرَاوْا یراعَهً تطیرُ کانّها شَرارَهُ نارٍ. فَظَنّوها نارا و جَمَعوا حَطَبا کثیرا فَاَلقَوْهُ عَلَیها.» (کلیله و دمنه، ص ۱۰۴)
ابوالمعالی نصرالله منشی: «آورده اند که جماعتی از بوزنگان در کوهی بودند. چون شاه سیارگان به افقِ مغربی خرامید و جمال جهان آرای را به نقاب ظَلام بپوشانید سپاه زنگ به غیبتِ او بر لشکرِ روم چیره گشت و شبی چون کارِ عاصی روز محشر درآمد. باد شمال عنان گشاده و رکاب گران کرده بر بوزنگان شبیخون آورد. بیچارگان از سرما رنجور شدند. پناهی می جستند. ناگاه بَراعه ای دیدند در طرفی افگنده. گمان بردند که آتش است. هیزم بر آن نهادند و می دمیدند.» (کلیله و دمنه، صص ۱۱۶ـ۱۱۷). می بینیم که آنچه ابن مقفع در چند سطر آورده، ابوالمعالی در ترجمه منثور خود آن را تقریبا به دو برابر رسانده است، اما رودکی، با رعایت جانب ایجاز، این همه را فقط در دو بیت خلاصه کرده است.
قصه ای دیگر در کلیله و دمنه آمده است به این شرح که بازرگانی صد مَن آهن داشت و چون می خواست به سفر رود آن را در خانه دوستی به امانت نهاد. وقتی از سفر برگشت و امانت خود را طلب کرد، دوستش مدعی شد که موش آهن ها را خورده است. بازرگان سخن او را به ظاهر پذیرفت و از خانه او بیرون آمد و پسر بازرگان را با خود برد. چون سراغ کودک را از بازرگان گرفتند پاسخ داد: «بازی را دیدم که پسرک را به چنگال گرفت و برد!» دوستش به فریاد آمد که «باز چگونه می تواند کودکی را از زمین بلند کند؟» بازرگان گفت: «شهری که موش آن صد من آهن می خورد بازش هم می تواند کودکی را از زمین بردارد و با خود ببرد!»
ابن مقفع عبارت اخیر را چنین ترجمه کرده است: «و اِنَّ اَرضا تاکلُ جِرذانُها مِائَهَ منٍّ حدیدا لیسَ بِعَجبٍ اَن تَختَطِفَ بُزاتُهَا الفِیلَهَ.» (کلیله و دمنه، ص ۱۰۸)
ترجمه ابوالمعالی چنین است: «در شهری که موش آن صد من آهن بتواند خورد، آخِر باز کودکی را هم بر تواند داشت!» (کلیله و دمنه، ص ۱۲۲)
اما رودکی آن را فقط در یک بیت گنجانده است:

اندر آن شهری که موش آهن خورد
باز پردّ در هوا کودک برد

همین یکی دو نمونه نشان می دهد که رودکی شاهکار عربی ابن مقفّع را با نهایت دقت و ایجاز به شعر در آورده و خود شاهکار دیگری به گنجینه زبان فارسی افزوده بوده است. دریغا که از این شاهکار بی بدیل اکنون جز چند بیت پراکنده چیزی در دست نیست.
در این کتاب مهم ترین قصاید و غزل های رودکی و برخی از قطعه ها، مثنوی ها، ابیات پراکنده و رباعیات او را عمدتا براساس پژوهش گسترده ای که سعید نفیسی درباره احوال و آثار رودکی انجام داده است آورده و واژه ها و عبارت های دشوار و نام های خاص را در ذیل صفحات توضیح داده ایم.
در پایان این نکته مهم را هم باید یادآور شویم که پس از رودکی شعر فارسی، چه از حیث صورت و قالب و چه از لحاظ موضوع و مضمون، عمدتا به همان راهی رفت که رودکی برای آن گشوده بود. تنها در اوایل قرن چهاردهم خورشیدی، تقریبا هزار سال پس از مرگ رودکی، شعر فارسی از مسیری که وی برایش ترسیم کرده بود فاصله گرفت و گویی به جهان دیگری پای نهاد. بااین حال، بخش عمده ای از شعر فارسی هنوز به همان راهی می رود که رودکی نخستین رهروِ بزرگ و هموارکننده آن بود.

نظرات کاربران درباره کتاب رودکی، پدر شعر فارسی

عالی
در 3 ماه پیش توسط مصطفی شکوری مغانی