فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهنامه ابومنصوری

کتاب شاهنامه ابومنصوری
تاریخ و ادبیات ایران - ۳

نسخه الکترونیک کتاب شاهنامه ابومنصوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شاهنامه ابومنصوری

مجموعه‌ی تاریخ و ادبیات ایران برای کسانی نوشته شده است که به تاریخ فرهنگی و ادبی ایران علاقه‌مندند و می‌خواهند برگزیده‌ای از بهترین شاهکارهای ادبی ایران را همراه با شرح و تفسیر لازم به زبانی ساده و روشن بخوانند و بدانند که این شاهکارها در کدام فضای تاریخی پدید آمده و متقابلاً چگونه بر آن تأثیر نهاده‌اند. این مجموعه صرفاً تاریخ و ادبیات ایران پس از اسلام را دربرمی‌گیرد و می‌کوشد تاریخ ادبی ایران را در پیوند با تاریخ عمومی جهان ببیند و به تحولات فکری و فرهنگی کشورها و اقلیم‌هایی هم که به نحوی با ایران در ارتباط بوده‌اند اشاره کند و به‌این‌ترتیب گستره‌ای روشن‌تر برای مقایسه‌ی تاریخ و ادبیات ایران و جهان پدید آورد.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شاهنامه ابومنصوری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدّمه

آخرین پادشاه ساسانی، یزدگرد سوم، در سال ۳۱ ق/ ۶۵۲ م در مرو کشته شد و با مرگ او سلطه اعراب بر قلمرو گسترده ساسانیان به مرور افزایش یافت، چنان که تا پایان قرن اوّل هجری بسیاری از مردمان ایران از کیش اصلی نیاکان خود، یعنی آیین زرتشتی، دست شسته و مسلمان شده بودند. فرزندان بزرگان و اَسواران و سپاهسالاران ساسانی اینک با نام ها و القاب عربی به خدمت خلفا و فرمانروایان عرب درآمده بودند و چنین به نظر می رسید که به راستی دلبسته اسلام و خواستار گسترش هرچه بیشتر آن اند.
با این همه، درخت فرهنگ دیرینه و پرشکوه عصر ساسانی تناورتر و ریشه ورتر از آن بود که سیل سهمگین سلطه عرب بتواند آن را به یکباره از پای دراندازد. بسیاری از ایرانیان، با این که دل سپرده اسلام یا به ظاهر پیرو آن شده بودند، یاد نیاکان خود را همچنان گرامی می داشتند و می کوشیدند که عناصر مهم فرهنگ مادری خود را حفظ کنند و در برابر اعراب از هویتی متمایز برخوردار باشند. در این میان، عدّه ای هم راه افراط پیمودند و در واکنش به نژادپرستی اعراب، منکر همه ارزش ها و فضایلی شدند که احیانا در فرهنگ عربی دیده می شد. این عدّه که بعدها به شعوبیه(۱) شهرت یافتند خود را از نسل پادشاهان ساسانی و وارث آنها می شمردند و به اعراب طعنه می زدند که سوسمارخور و گوسفندچران اند.(۲)
خطاست اگر تفکر شعوبی را اندیشه ای همانند ناسیونالیسم یا ملّی گرایی به شمار آوریم که مفهومی امروزین است و تبار آن حداکثر به قرن نوزدهم میلادی می رسد. شعوبیه در روزگاری می زیستند که مفهوم ملّت (nation) هنوز پدید نیامده بود و انسان ها خود را در قالب قوم و قبیله و خاندان ویژه ای که وابسته آن بودند بازمی شناختند. از این رو محرّک نهضت شعوبیه نه آگاهی ملّی بلکه واکنشی نژادی و مفاخره آمیز در برابر برتری جویی اعراب بود.
به هر تقدیر، این واکنش آن قدر قدرتمند بود که پیوستگی فرهنگیِ ایرانیان را پس از فروپاشی سامان سیاسی و عقیدتی ساسانیان حفظ کند و نگذارد که جامعه ایرانی به تدریج در فرهنگ و زبان عربی تحلیل رود و ماهیت مستقل خود را به کلّی از دست بدهد.
در نیمه اوّل قرن دوم هجری که امویان بر اثر قیام ابومسلم خراسانی مضمحل شدند و عباسیان جای ایشان را گرفتند، ایرانیان توانستند به دربار خلفای عباسی راه یابند و مشاغل مهمی را برعهده گیرند. عباسیان البته هیچگاه به این خادمان بیگانه اعتماد نکردند و بسیاری از آنها را با کینه توزی و خشونتی هولناک از میان بردند. یکی از مشهورترین آنها عبدالله بن مقفّع بود که به فرمان منصور عبّاسی و به دست حاکم کینه توز بصره، سفیان بن معاویه مُهَلَّبی، به شیوه ای فجیع کشته شد؛ «بدین گونه که دست ها و پاهای او را یکایک بریدند و در پیش چشمش در تنوری گداخته انداختند و در آخر باقی جثه او را به تنور افگندند» (مصاحب، ۱۳۸۰، ج ۲، ص ۱۶۷۴). ابن مقفّع به هنگام مرگ فقط ۳۶ سال داشت و با این حال از بزرگ ترین نویسندگان و مترجمان زبان عربی بود. مشهورترین اثر ابن مقفّع کلیله و دمنه نام دارد که وی آن را از پهلوی به عربی ترجمه کرد. این ترجمه خوشبختانه برجای مانده است و از شاهکارهای مسلّم ادبیات عرب به شمار می رود. اما از دیگر اثر مهم او، یعنی ترجمه خدای نامه، هیچ نشانی در دست نیست.
خدای نامه، که در پهلوی خْوَتای نامَک خوانده می شد، شرح زندگی و کردار پادشاهان ایرانی، از کهن ترین ادوار اسطوره ای تا عصر ساسانیان، بود. در زبان پهلوی «شاه» را «خْوَتای» (خدا) می نامیدند و خدای نامه بیانگر همان معنایی بود که در زبان فارسی به آن شاهنامه می گویند.
چنان که از منابع مختلف عربی برمی آید، ترجمه ابن مقفّع از خدای نامه به سیرالملوک یا سیرُ ملوک الفُرس معروف بوده است. سیرالملوک هم ظاهرا مانند کلیله و دمنه به زودی در جهان عرب شهرت یافت و شاعران عرب را برآن داشت که در آثار خود از پادشاهان پیشین ایران سخن برانند و به سرگذشت آنها اشاره کنند (تقی زاده، ۱۳۸۹، صص ۷۷ـ ۷۸).
ابن مقفّع را می توان به این اعتبار نخستین نویسنده بزرگی دانست که کوشید نام و یاد پادشاهان عجم را زنده نگه دارد. سیرالملوک او البته در تصاریف زمان از میان رفت، ولی خود نقطه آغاز نوشته هایی بود که پس از ابن مقفّع و شاید به پیروی از او پدید آمدند و معمولاً «سیر ملوک الفرس» یا «تاریخ ملوک الفرس» نامیده می شدند.(۳)
وجود همین کتاب های عربی بود که سرانجام بعضی از بزرگان عصر سامانی را به این فکر انداخت که شاهنامه هایی به زبان فارسی تصنیف کنند. در همان نیمه نخست قرن چهارم هجری، همزمان با فراهم آمدن شاهنامه ابومنصوری و شاید کمی پیش از آن، شاعر مشهور دوره سامانیان، ابوالموید بلخی، شاهنامه ای منثور فراهم آورده بود. با این که شاهنامه ابوالموید در زمان خود او از اعتبار زیادی برخوردار(۴) و دست کم تا قرن ششم نیز محل مراجعه و استناد تاریخ نگاران بوده است(۵)، در دوره های بعد، گویا بر اثر شهرت و نفوذ شاهنامه فردوسی، به همان سرنوشت شاهنامه ابومنصوری گرفتار آمده و به ورطه فراموشی افتاده است.
ابوریحان بیرونی در الآثار الباقیه از شاهنامه دیگری یاد می کند که نویسنده آن شاعر ناشناخته ای است به نام ابوعلی محمد بن احمد بلخی (ابوریحان، ۱۳۹۲، ص ۱۲۴). این شاهنامه هم بی تردید در همان دوره سامانیان ــ احتمالاً بعد از شاهنامه ابومنصوری در نیمه دوم قرن چهارم هجری ــ تدوین شده بود و، چنان که از گزارش ابوریحان برمی آید، کتابی معتبر و مستند به روایت های مکتوب بوده است (صفا، ۱۳۷۸، ص ۱۱۶). از این شاهنامه و نویسنده آن هم متاسفانه جز همین اشاره ابوریحان اطلاع دیگری در دست نیست.
پس از ابوریحان، ابومنصور ثعالبی در نخستین سال های قرن پنجم هجری در غُرَرُ ملوک الفُرس و سیرُهم از شاهنامه ای یاد می کند که مسلّما شاهنامه فردوسی نیست، زیرا سخن ثعالبی درباره اشکانیان با آنچه فردوسی در این باره آورده متفاوت است و همین معلوم می کند که ماخذ او کتابی غیر از شاهنامه فردوسی بوده است (بنگرید به ثعالبی، ۱۳۶۸، صص ۱۷۲ و ۲۸۵). بعید نیست که مقصود ثعالبی هم از شاهنامه همان کتابی باشد که به همت ابومنصور عبدالرزّاق طوسی فراهم آمده و به شاهنامه ابومنصوری شهرت یافته است.
از شاهنامه ابومنصوری آنچه برجای مانده فقط مقدّمه ای چندصفحه ای است که اینک کهن ترین نمونه نثر فارسی به شمار می رود. بانی آن ابومنصور محمد بن عبدالرزّاق، یکی از سپاهسالاران سامانی، بود که به گفته گردیزی، مورخ قرن پنجم هجری، «مردی پاکیزه بود و رسم دان و نیکوعشرت و اندر او فعل های نیکو فراوان بود» (گردیزی، ۱۳۲۷، ص ۳۴).
آنچه درباره ابومنصور عبدالرزّاق می دانیم این است که او ظاهرا در حدود سال ۳۳۴ ق/ ۳۲۴ خ از جانب ابوعلی احمد بن محتاج چغانی حاکم نیشابور بود و در شورشی که این ابوعلی بر ضد نوح بن منصور سامانی (ح: ۳۳۱ـ۳۴۳ ق/ ۳۲۱ـ۳۳ خ) برانگیخت او را یاری کرد. ولی از سامانیان شکست خورد و به ری و آذربایجان گریخت. سرانجام با پادشاه سامانی عبدالملک بن نوح (ح: ۳۴۳ـ۳۵۰/۳۳۳ـ۳۴۰ خ) از در دوستی درآمد و به طوس بازگشت و در سال ۳۴۹ ق/ ۳۳۹ خ به سپاهسالاری خراسان رسید. لیکن چندان در آن مقام نپایید زیرا امیر سامانی اندکی بعد او را برکنار کرد و فرمانده ترک الپتگین را به جای او برگماشت.
ابومنصور دیگربار از سامانیان کناره گرفت و به آل بویه پناهنده شد. وشمگیر زیاری (ح: ۳۲۳ـ۳۵۷ ق/ ۳۱۴ـ۳۴۷ خ)، حاکم گرگان، که در آن زمان متحد سامانیان بود، توطئه ای تدارک دید و هزار دینار برای پزشکی به نام یوحنّا فرستاد و این پزشک در سال ۳۵۰ ق/ ۳۴۰ خ به ابن عبدالرزّاق زهر خوراند و او را کشت (میثمی، ۱۳۹۱، صص ۳۵ـ۳۶؛ صفا ۱۳۸۰، صص ۶۱۳ـ۶۱۴).
بنا بر گزارشی که در مقدّمه شاهنامه بایسنقری آمده است، ابومنصور در سال ۳۴۶ ق/ ۳۳۶ خ که حاکم طوس و به اصطلاح «معتمدالملک» بود به وزیر خود ابومنصور مَعمَری فرمان داد تا به یاری چهار تن از زرتشتیان خراسان و سیستان شاهنامه را که پیش از آن به زبان پهلوی تدوین شده بود به فارسی برگرداند. انگیزه اصلی محمد ابن عبدالرزّاق برای صدور چنین فرمانی به احتمال زیاد این بود که می خواست بر مشروعیت سیاسی خود بیفزاید و جای پای خود را در خراسان محکم کند و احیانا حکومتی مستقل در آن سامان پدید آورد. آنچه این نظر را تایید می کند نسب نامه ای طولانی است که در مقدّمه شاهنامه ابومنصوری آمده است و سلسله نسب ابومنصور را به پهلوانان و پادشاهان ساسانی و سرانجام به خود جمشید می رساند.
انگیزه دیگری که ابومنصور عبدالرزّاق را به گردآوری شاهنامه واداشت این بود که می خواست نام و یاد خود را در میان مردم زنده نگاه دارد. این نیز خود نشان می دهد که در خراسان آن روزگار علاقه عموم به شاهنامه و سیرت پادشاهان پیش از اسلام به حدی بوده است که هر کوششی برای احیای نام و یاد آنان موجب نیکنامی کوشندگان می شده و این امید را در آنها برمی انگیخته که نام و یاد خودشان هم جاودانه شود.
سومین انگیزه ابومنصور، که باز در خود مقدّمه به آن اشاره شده است، نوعی رقابت و همچشمی با پادشاه بزرگ سامانی، نصر بن احمد، بود که به وزیر خود، ابوالفضل بلعمی، دستور داد تا کلیله و دمنه ابن مقفّع را از عربی به فارسی ترجمه کند و سپس از رودکی خواست که آن را به نظم درآورد و، به این ترتیب، «کلیله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاد و نام او [ = نصر سامانی] بذین زنده گشت و این نامه از او یادگاری بماند» (بنگرید به ص ۳۰). ابومنصور که رواج و محبوبیت کلیله و دمنه منظوم رودکی و نیکنامی بانی آن را در میان مردم می دید تصمیم گرفت که کاری همانند پادشاه سامانی انجام دهد و با گردآوری و تدوین شاهنامه نام خود را در جهان ماندگار کند.
چنان که از مقدّمه معلوم می شود مَعمَری و سایر گردآورندگان شاهنامه در کار خود هم از کتاب های عربی و پهلوی و هم از روایت های شفاهی بهره گرفته بودند. از داستان های این کتاب اینک چیزی در دست نیست تا بر مبنای آن بتوان شیوه کار نویسندگان را بررسی کرد، اما از اشاره فردوسی در شاهنامه منظوم خودش(۶) می توان پی برد که منبع اصلی او به احتمال قوی همین شاهنامه ابومنصوری بوده است (قزوینی، ۱۳۸۹، ص ۱۸۳). پس می شود حدس زد که مطالب شاهنامه محمد بن عبدالرزّاق عمدتا شامل همان داستان هایی می شده است که گزارش کاملشان را در شاهنامه فردوسی می خوانیم.
اخباری که ثعالبی و بلعمی و گردیزی به ترتیب در غررالسیر، ترجمه تاریخ طبری، و زین الاخبار راجع به ایران پیش از اسلام آورده اند این اندیشه را تقویت می کند که ماخذ اصلی آنان هم در نقل این سخنان همان شاهنامه ابومنصوری بوده است (خالقی مطلق، ۱۳۹۱، ج ۴، صص ۱۲۳ـ۱۲۴).
اما چرا از کتابی که این همه اهمّیت داشته چیزی، جز همین چند صفحه ای که مقدّمه آن بوده، برجای نمانده و از متن آن حتا یک جمله هم به دست ما نرسیده است؟ اگر اقبال به شاهنامه و داستان های آن در خراسان و جاهای دیگر آن قدر بوده که شاعران و نویسندگان عرب و عجم در آثار خود به آنها اشاره و استناد می کرده اند، چرا شاهنامه ابومنصوری چنان با بی اعتنایی مواجه شد که به مرور زمان از میان رفت؟
در پاسخ این سوال به دو نکته باید اشاره کرد. اول این که اهتمام عموم ایرانیان به شعر و سخن منظوم موجب می شد که برای نثر و کلام منثور چندان اهمّیتی قائل نشوند و از رونویسی و تکثیر کتاب های منثور، به ویژه اگر مانند شاهنامه ابومنصوری سنگین و پرورق می بود، خودداری ورزند. دیگر این که کتاب پرحجمی که مَعمَری به دستور ابومنصور فراهم آورده بود پس از مدتی با حریف قَدَرقدرتی چون شاهنامه منظوم فردوسی روبه رو شد و کم کم عرصه را به آن وانهاد و از میدان به در رفت. همین مقدّمه آن هم اگر برجای مانده، به گفته علاّمه قزوینی، «در سایه شاهنامه فردوسی» دوام آورده و به دست ما رسیده است. نخستین کسانی که شاهکار فردوسی را استنساخ و رونویسی می کرده اند چون این مقدّمه را مناسب مقام یافته اند آن را از شاهنامه ابومنصوری به آغاز شاهنامه فردوسی منتقل کرده و از این طریق موجب ماندگاری اش شده اند، «والاّ قرن ها بود که با اصلش از میان رفته بود» (قزوینی، ۱۳۱۳/۱۳۸۹، ص ۱۸۶).
متن کامل و منقّح مقدّمه شاهنامه ابومنصوری را علاّمه محمد قزوینی از روی دوازده دستنویس شاهنامه فردوسی، که قدیم ترینِ آنها مورّخ ۶۷۵ ق است، تصحیح و در سال ۱۳۱۳ در مجموعه هزاره فردوسی منتشر کرده است.
این مقدّمه، که متن کامل آن را، همراه با شرح و توضیحات، در این کتاب می بینید، برحسب سنّت معمول میان مسلمانان، با ستایش خدا و پیامبر(ص) و «اهل بیت و فرزندان او» آغاز می شود. سپس نویسنده، که ظاهرا ابومنصورِ مَعمَری است، از اهمیت دانش و ارجمندیِ سخن یاد می کند و به این نکته می پردازد که انسان باید از خود یادگاری بر جای نهد که نام او را پس از مرگ زنده بدارد. به این مناسبت از کلیله و دمنه سخن می گوید که «شاه هندوان» فراهم آورد و برزویه طبیب به فرمان انوشیروان آن را از هندی به پهلوی ترجمه کرد و بعدها همین ترجمه پهلوی به فرمان مامون و به دست عبدالله بن مقفّع به عربی درآمد و سپس بلعمی به دستور نصر بن احمد سامانی آن را به فارسی درآورد و رودکی باز به فرموده نصر آن ترجمه فارسی را به رشته نظم کشید.
نویسنده مقدّمه نتیجه می گیرد که زنده ماندن نام و یاد همه کسانی که از آنها سخن رفت مرهون تصنیف و ترجمه تنها یک کتاب ــ همان کلیله و دمنه ــ است. به همین سبب، «امیر ابومنصورِ عبدالرزّاق» نیز برآن شد که یادگاری از خود برجای نهد. پس گروهی از «دهقانان و فرزانگان و جهاندیدگان» را به فراهم آوردن «نامه های شاهان و کارنامه هاشان» گماشت و سرگذشت آنها را تا «یزدگرد شهریار» که آخرین پادشاه ساسانی بود در محرم ۳۴۶ ق/ فروردین یا اردیبهشت ۳۳۶ خ یک جا گرد آورد و شاهنامه نامید.
نویسنده آن گاه لازم می بیند که بر درستی شاهنامه و داستان های آن تاکید کند و در اثبات مدعای خود به حدیثی از پیامبر(ص) استناد می کند که داستان های بنی اسرائیل را با همه عجایبی که در آنها هست تصدیق فرموده و گفته است که این داستان ها «دروغ نیست». این مقایسه بی تردید برای آن صورت می گیرد که داستان های شاهنامه را در نظر مخاطبانی که عمدتا مسلمان اند معقول و باورپذیر جلوه دهد.
در ادامه، ویژگی های شاهنامه و فوایدی که از خواندن آن به دست می آید یک به یک برشمرده می شود. سپس از جغرافیای جهان و از این نکته سخن می رود که زمین به هفت بخش یا کشور تقسیم شده است. نام و جایگاه این کشورها تقریبا به تمامی منطبق بر گزارش اوستاست و این خود دلیل دیگری است بر این که گزارندگان شاهنامه ابومنصوری زرتشتی بوده و مستقیما به اوستا و متون پهلوی دسترسی داشته و از آنها در تدوین شاهنامه خود بهره جسته اند؛ هرچند تدوین کننده نهایی آن، یعنی ابومنصور مَعمَری، این همه را با عقاید اسلامی تطبیق داده و آغاز تاریخ را به عصر خلقت آدم(ع) بازگردانده است.
مَعمَری در اینجا از منابعی یاد کرده که ظاهرا همگی عربی بوده اما به دست ایرانیان مسلمان یا زرتشتی تالیف یا ترجمه شده بودند. نام نویسندگان این منابع را در کتاب های مشهور دیگری چون الفهرست، الآثار الباقیه، مجمل التواریخ، الاغانی، و چند ماخذ مهم دیگر هم می توان یافت. به هرحال، معلوم است که این نویسندگان از نام و آوازه ای برخوردار بوده اند و آثارشان در دیده اهل تحقیق معتبر به شمار می رفته است.
با تکیه بر مجموع منابع زرتشتی و اسلامی، مَعمَری نتیجه می گیرد که زنجیره پادشاهی در ایران چهار بار از هم گسیخته و دچار فترت شده است، چنان که نخست پیشدادیان و سپس کیانیان و آن گاه، پس از حمله اسکندر، اشکانیان و سامانیان به قدرت رسیدند. مَعمَری اشاره می کند که سه فترت نخست در زمان جمشید و نوذر و اسکندر رخ داده است اما از فترت چهارم که با تسلّط اعراب و نابودی ساسانیان آغاز شد سخنی نمی گوید. وی تحوّل عظیمی را که پس از ساسانیان رخ داده و به تغییر بسیاری از جوانب سیاسی و فرهنگی جامعه ایران انجامیده بود گویی عمدا نادیده می گیرد تا در خوانندگان خود نوعی احساس وحدت تاریخی میان دو دوره پیش و پس از اسلام پدید آورد.
جهش یکباره مَعمَری از ایران پیش از اسلام به روزگار معاصرِ خودش تمهیدی است برای پیوند دادن ابومنصور عبدالرزّاق با پهلوانان و پادشاهان کهن ایران. از این رو، او پس از اشاره ای کوتاه به جمشید و نوذر و اسکندر و پیش از این که به «سخن شاهان و کارنامه ایشان» بپردازد، بی درنگ از نژاد ابومنصور و نیز از نژاد خود یاد می کند که هریک فقط با دو سه واسطه به سرداران و پادشاهان پیش از اسلام می پیوندند. جعلی بودن این نسب نامه ها را ابوریحان در همان آغاز قرن پنجم هجری بازنموده و به صراحت گفته است که نسب نامه ای که در شاهنامه ابومنصوری برای ابومنصور عبدالرزّاق آورده اند ساختگی است.
به هرتقدیر، مقدّمه شاهنامه ابومنصوری با ذکر این دو نسب نامه به پایان می رسد و مَعمَری خود را نیز از فرزندان کنارنگ می شمرد که «پسر سرهنگِ پرویز» بود. سپس از پهلوانی های این کنارنگ که در زمان یزدگرد سوم کشته شد به اختصار یاد می کند و نسب او را به طوس می رساند که از پهلوانان بزرگ شاهنامه است.
اشتباهات تاریخی مَعمَری معلوم می کند که او از تاریخ چندان آگاهی نداشته و بیشتر اهل قصه گویی و داستان پردازی بوده است. نخستین اشتباه فاحش او این است که عبدالله بن مقفّع را دبیر مامون عباسی می شمرد و می گوید که ابن مقفّع کلیله و دمنه را به فرمان مامون به زبان عربی ترجمه کرد. حال آن که ابن مقفّع در سال ۱۴۲ ق کشته شد و مامون تازه در سال ۱۹۸ ق به خلافت رسید. دیگر اشتباه تاریخیِ مَعمَری که علاّمه قزوینی هم آن را یادآور شده این است که عبدالله بن عامر را سردار و فرستاده عمر بن خطّاب می داند. اما گسیل کردن عبدالله بن عامر برای فتح خراسان مدت ها پس از مرگ عمر و در سال هفتم یا هشتم خلافت عثمان رخ داد و ربط دادن این ماجرا به عمر بن خطّاب، به تعبیر علاّمه قزوینی، «سهو واضح» است (قزوینی، ۱۳۱۳/۱۳۸۹، ص ۲۰۱).
همین سهو واضح درباره تاریخ خلفا، که نزدیک به روزگار مولف بوده و منابع آن را هم قاعدتا به فراوانی در اختیار داشته است، نشان می دهد که وی چندان عنایتی به تاریخ نداشته و غرضش بیشتر همان افسانه پردازی در باب بزرگی و نژادگی خود و مخدومش بوده است، چنان که نیای ادعایی خود یعنی کنارنگ را سردار خسرو پرویز و فاتح روم و اسیرکننده قیصر می داند، ولی چنان که در حواشی و توضیحات متن مقدّمه شاهنامه ابومنصوری یادآور شده ایم هیچ یک از این دعوی ها با وقایع تاریخی روزگار پرویز جور در نمی آید.
با همه اینها، آنچه از شاهنامه امیر ابومنصور عبدالرزّاق بر جای مانده عجالتا کهن ترین نوشته منثور فارسی و از این حیث درخور کمال توجه است. واژگان و سبک نوشتار آن هم نشان دهنده کهنگی و قدمت فراوان متن است.

معرفی مجموعه

مجموعه تاریخ و ادبیات ایران برای کسانی نوشته شده است که به تاریخ فرهنگی و ادبی ایران علاقه مندند و می خواهند برگزیده ای از بهترین شاهکارهای ادبی ایران را همراه با شرح و تفسیر لازم به زبانی ساده و روشن بخوانند و بدانند که این شاهکارها در کدام فضای تاریخی پدید آمده و متقابلاً چگونه بر آن تاثیر نهاده اند. این مجموعه صرفا تاریخ و ادبیات ایران پس از اسلام را در بر می گیرد و می کوشد تاریخ ادبی ایران را در پیوند با تاریخ عمومی جهان ببیند و به تحولات فکری و فرهنگی کشورها و اقلیم هایی هم که به نحوی با ایران در ارتباط بوده اند اشاره کند و به این ترتیب گستره ای روشن تر برای مقایسه تاریخ و ادبیات ایران و جهان پدید آورد. نخستین سلسله این مجموعه شامل بررسی زندگی و آثار پنجاه شاعر و نویسنده و متفکر تا پایان قرن هفتم هجری (سیزدهم میلادی) است.

نظرات کاربران درباره کتاب شاهنامه ابومنصوری