فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رد پای شیطان

کتاب رد پای شیطان

نسخه الکترونیک کتاب رد پای شیطان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۶,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رد پای شیطان

رابین الاوت پس از دریافت بسته‌ی مرموزی در کمال وحشت درمی‌یابد که پای قطع شده‌ی زنی را برایش فرستاده‌اند. کارگاه خصوصی کورکورن استرایک، گرچه به اندازه‌ او متعجب نمی‌شود، بیش از او احساس خطر می‌کند. چهار نفر از آشنایان گذشته‌اش را به یاد می‌آورد که چنین کارهای خشونت‌آمیز و بی رحمانه‌ای از آن‌ها بر می‌آید. با تمرکز پلیس بر یکی از این مظنون‌ها که استرایک بطور فزاینده‌یی اطمینان می‌یابد دستی در این جنایت ندارد. او و رابین دست بکار شده به کاوش در دنیای تاریک و پیچیده سه مظنون دیگر می‌پردازند. اما با وقوع حوادث هولناک دیگر، فرصتی برای ادامه تحقیقاتشان باقی نمی‌ماند...

ادامه...

بخشی از کتاب رد پای شیطان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

۲۰۱۱

تابستانی نه چندان عاشقانه

مرد هنوز موفق نشده بود همه ی خون زن را بشوید و بزداید. خط تیره ی هلالی شکلی زیر ناخن انگشت وسطی دست چپش بود. کوشید آن را از زیر ناخنش بزداید، گرچه خوشش می آمد آن را زیر ناخنش ببیند: یادگاری از لذت دیروز بود. پس از یک دقیقه تلاش بیهوده برای زدودنش، انگشت خونی را به دهان برد و شروع به مکیدن کرد. مزه ی آهن مانندش او را به یاد بوی سیلاب خونی انداخت که روی کاشی ها جاری شده، به در و دیوار پاشیده، شلوار جینش را غرق به خون کرده و حوله ی حمام هلویی رنگ خشک و پرزدار را به کهنه پاره ی آغشته به خونی تبدیل کرده بود.
امروز صبح، رنگ ها شفاف تر و جهان جای زیباتری شده بود. وجودش لبریز از آرامش و نشاط بود، گویی زن را به درون خود جذب کرده بود، گویی زندگی زن به درونش تزریق شده بود. وقتی کسی را می کشت، از آنِ خودش می شد: تصاحبی بس فراتر از آمیزش بود. حتی آگاهی از شکل و شمایل شان در لحظه ی مرگ، صمیمیتی بس فراتر از تجربه ای بود که دو موجود زنده قادر به درکش بودند.
با هیجانی ناگهانی، به یادش آمد که هیچ کس نمی دانست او چه کرده است یا پس از آن چه برنامه ای دارد. در کمال شادی و آرامش، انگشت وسطی اش را مکید و با تکیه به دیوارِ گرم از آفتاب بی رمق ماه آوریل، به ساختمان روبرو چشم دوخت.
ساختمانی نه چندان زیبا و معمولی بود. البته قطعاً برای زندگی، خیلی بهتر از آپارتمان کوچکی بود که دیروز در آن چندین کیسه ی زباله ی مشکی پر از پارچه های آغشته به خون خشکیده در انتظار سوزانده شدن بودند و چاقوهای براقش، تمیز و شسته شده با مایع سفیدکننده، پشت زانویی زیر سینک ظرفشویی جاسازی شده بودند.
این ساختمان باغچه ی کوچکی داشت با نرده های مشکی و چمنی که باید کوتاه می شد. دو در سفید جلویی ساختمان، پهلو به پهلوی هم، از تبدیل ساختمان سه طبقه، به واحدهای آپارتمانی جداگانه حکایت داشتند. دختری به نام رابین الاکوت، در طبقه ی هم کف آن زندگی می کرد. اگر چه مرد با همت و پشتکار، به نام واقعی دختر پی برده بود، در ذهنش او را منشی خطاب می کرد. لحظه ای پیش، او را که به دلیل روشنی رنگ مویش به خوبی قابل تشخیص بود، هنگام عبور از جلوی پنجره ی قوس دار دیده بود.
تماشای منشی پاداشی اضافی بود، لذتی اضافه بر سازمان. چند ساعتی وقت اضافی داشت و از این رو تصمیم گرفته بود بیاید و نگاهی به او بیاندازد. امروز روز استراحت بود، بین شکوه و عظمت دیروز و فردا، بین خرسندی از آنچه انجام گرفته بود، و شور و هیجان آنچه پس از آن پیش می آمد.
درِ سمت راستی به طور غیرمنتظره ای باز شد و منشی همراه با مردی از آن بیرون آمد.
همچنان پشتش به دیوار گرم تکیه داشت که نگاهش را از آن ها برگرفت و طوری به انتهای خیابان نگاه کرد که انگار منتظر کسی بود. هیچ یک از آن دو کوچک ترین توجهی به او نداشتند. شانه به شانه ی هم، پیاده به سمت بالای خیابان رفتند. پس از یک دقیقه ای که صبر کرد تا خوب از او فاصله بگیرند، تصمیم گرفت دنبال شان برود.
منشی شلوار جین و کت نازک و چکمه ی پاشنه تختی پوشیده بود. اکنون در تابش نور آفتاب، تازه برق متمایل به قرمز موی بلند و مجعدش را می دید. به نظرش رسید بین این زوج که با هم حرف نمی زدند، شکرآب باشد.
خوب تشخیص می داد درون دیگران چه می گذرد. دیروز نیز خوب فهمیده بود درون آن دختر چه می گذرد و نظرش را به خود جلب کرده بود، همان دختری که روی حوله ی هلویی رنگ، به خون خود غلتیده بود.
در تمام طول آن خیابان مسکونی دور و دراز، دنبال شان رفت. دست ها را در جیب کرده بود و سلانه سلانه قدم برمی داشت گویی می خواست به خرید برود. در این صبح روشن و آفتابی، عینک تیره اش نظر کسی را جلب نمی کرد. شاخ و برگ درختان، در باد ملایم بهاری، به نرمی موج می زدند. در انتهای خیابان، زوج جوان به سمت شاهراه پهن و شلوغی پیچیدند که در دو سویش ردیف ساختمان های اداری به چشم می خورد. پنجره های شیشه ای ساختمان ها برفراز سر مرد، در نور آفتاب می درخشیدند و زوج جوان از جلوی ساختمان شهرداری ایلینگ رد می شدند.
اکنون هم خانه ی منشی، یا شاید دوست پسرش، یا هر که بود ــ با آن صورت سه تیغه و فک چهارگوش ــ داشت با او حرف می زد. منشی در جوابش، بدون هیچ لبخندی، پاسخ کوتاهی داد.
زن ها چه موجودات حقیر و کثیف و کوته فکری بودند. همگی از دم، هرزه های بدعنقی بودند که توقع داشتند مردها خوشبخت شان کنند. تنها وقتی جسد بی جان شان جلوی پایت می افتاد، پاک و مرموز و حتی شگفت انگیز می شدند. آنگاه سراپا از آنِ تو می شدند، عاجز از تقلا و مخالفت و گریز، و می توانستی هر طور که می خواهی با آن ها رفتار کنی. جسد آن دیروزی، پس از خالی شدن تمامی خونش، سنگین و شل و ول بود: بازیچه ی او در ابعاد واقعی.
در تمام مسیر مرکز خرید پر جنب وجوش آرکادیا، همچون شبح یا الهه ای، سایه به سایه ی منشی و دوست پسرش می رفت. آیا خریداران روز شنبه او را می دیدند؟ یا با جان دوچندانی که داشت، به نوعی، از چشم شان پنهان مانده بود؟
زوج جوان به ایستگاهی رسیده بودند. مرد در نزدیکی شان می پلکید و وانمود می کرد نگاهی به درون اغذیه فروشی هندی می اندازد، به میوه های برهم چیده شده ی جلوی میوه فروشی نگاه می کند، نقاب های مقوایی شاهزاده ویلیامز و کیت میدلتون، آویخته از جلوی دکه ی روزنامه فروشی، را می بیند اما در واقع، تصویر آن دو را در شیشه ها زیر نظر داشت.
می خواستند سوار اتوبوس خط ۸۳ بشوند. مرد پول چندانی در جیب نداشت اما از تماشای منشی چنان غرق در لذت بود که نمی خواست به این زودی به پایان برسد. وقتی پشت سر آن ها، سوار اتوبوس می شد، شنید که مرد جوان به ومبلی(۲) مرکزی اشاره کرد. او نیز بلیتی خرید و پشت سرشان به طبقه ی بالای اتوبوس رفت.
زوج جوان درست جلوی اتوبوس، دو جای خالی در کنار هم یافتند. مرد نیز در نزدیکی آن ها کنار زن اخمویی نشست و او را واداشت کیسه های خریدش را جابجا بکند. صدای زوج جوان گاهی با وجود همهمه ی مسافرهای دیگر به گوش مرد می رسید. وقتی ساکت می شدند، منشی بی هیچ لبخندی، از پنجره بیرون را نگاه می کرد. مرد شک نداشت که منشی نمی خواهد به جایی برود که رهسپارش بودند. وقتی منشی طره ی گیسویش را به کناری می راند، مرد حلقه ی نامزدی را در دستش دید. پس منشی به زودی ازدواج می کرد... شاید هم خیال می کرد به زودی ازدواج می کند. مرد لبخند ملایمش را پشت یقه ی بالاداده ی کتش پنهان کرد.
آفتاب گرم نیمروزی از ورای شیشه های خاک گرفته ی پر از لک اتوبوس می تابید. چندین مرد سوار اتوبوس شدند و همه ی صندلی های اطراف را اشغال کردند. دو سه نفرشان پیراهن راگبی قرمز و مشکی به تن داشتند.
مرد ناگهان حس کرد روشنی تابناک آن روز، کم نور و بی فروغ می شود. آن پیراهن های راگبی، با نقش هلال ماه و ستاره شان چیزی را برایش تداعی می کردند که هیچ از آن خوشش نمی آمد. او را به یاد زمانی می انداختند که حسی خداگونه نداشت. نمی خواست روز خوشش را آلوده به خاطرات بد گذشته کند، اما شادی و سرورش ناگهان فروکش کرده بود و از بین می رفت. مرد که اکنون کارد می زدی، خونش در نمی آمد ــ پسر نوجوانی از این گروه، تا چشمش به چشم مرد افتاد، چنان احساس خطر کرد که با دستپاچگی از او رو برگرداند ــ از جایش بلند شد و یکراست به سوی پله ها برگشت.
پدری با پسر خردسالش، دست شان را به میله ی کنار در اتوبوس گرفته بودند. ته دل مرد، از انفجار خشمش غوغایی بر پا شد: او نیز می توانست پسری داشته باشد. یا شاید، می توانست هنوز پسرش را داشته باشد. پسرش را در کنارش مجسم کرد که سر بلند کرده، با نگاهی لبریز از تحسین و احترام، به پدرش، به قهرمانش نگاه می کرد ــ اما پسرش را مدت ها پیش از دست داده بود و باعث و بانی آن کسی نبود جز مردی به نام کورمورن استرایک.
به زودی از کورمورن استرایک انتقامش را می گرفت. به زودی دنیا را روی سرش خراب می کرد.
وقتی به پیاده رو رسید، سرش را بلند کرد و در آخرین لحظه، نیم نگاهی به موهای طلایی منشی انداخت. در زمانی کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر، باز او را می دید. این فکر، خشم ناگهانی برآمده از لباس آن بربرها را فرو نشاند. اتوبوس غرش کنان دور شد و مرد با گام های بلند و سریعی در جهت مخالف آن راه افتاد و در راه به خود دلداری داد.
نقشه ی شگفت انگیزی داشت. هیچ کس از آن چیزی نمی دانست. هیچ کسی به او شک نمی کرد. تازه، چیز بسیار ویژه ای در فریزر خانه در انتظارش بود.

۲

هیچ سنگی، با عشق به پنجره ای پرت نمی شود.

برگرفته از «جنون حساب شده» بلو اویستر کالت

رابین الاکوت بیست و شش سال داشت و بیش از یک سال پیش، نامزد کرده بود. قرار بود جشن ازدواج شان سه ماه پیش برگزار بشود اما به دلیل درگذشت نابهنگام مادر همسر آینده اش، برگزاری مراسم به تعویق افتاده بود. در فاصله ی سه ماهی که از تاریخ پیشین مراسم ازدواج شان می گذشت، اتفاق های بسیاری رخ داده بود. رابین نمی دانست اگر این عهد و پیمان در زمان مقرر بسته شده بود، در این سه ماه بهتر با هم کنار می آمدند؟ آیا اگر حلقه ای طلایی زیر انگشتر یاقوت کبود نامزدی اش جا خوش می کرد که اندکی نیز برایش گشاد شده بود، کمتر با هم بگومگو می کردند؟
دوشنبه صبح که رابین با زحمت و مشقت، از لابلای خرده سنگ و خاک و خل خیابان تاتنهام کورت پیش می رفت، در ذهنش بگومگوهای روز گذشته را مرور می کرد. پیش از آن که خانه را به قصد رفتن به مسابقه ی راگبی ترک کنند، بذر این بگومگو کاشته شده بود. از قرار معلوم، هر بار که سارا شدلاک(۳) و دوست پسرش تام را می دیدند، با هم جر و بحث شان می شد، رابین دلیلی آورده بود که گویا از زمان مسابقه کش آمده و تا صبح آن روز ادامه یافته بود.

ـ چطور خودت متوجه نشدی ــ سارا داشت سوسه می اومد ــ عجیبه ها! این سارا بود که همه ش از اون پرس وجو می کرد و ول کن نبود، مگه من شروع کردم...؟
از زمان شروع کار رابین در دفتر کارآگاه خصوصی در خیابان دانمارک، عملیات ساختمانی تمام نشدنی خیابان تاتنهام کورت مانع بزرگی در راه رسیدن به محل کارش بود. خیلی حال و روز خوبی داشت، پایش هم روی پاره سنگ بزرگی لغزید و پیچ خورد؛ چند قدمی کج کج قدم برداشت تا سرانجام توانست تعادلش را به دست بیاورد. رگبار سوت های پی در پی و متلک بود که از داخل گودالی پر از مردهایی با کلاه ایمنی و کت شب نما نثارش می شد. رابین با صورت سرخ و برافروخته، طره ی موی بلوند مایل به قرمزش را به کناری راند و بی اعتنا به آن ها، بار دیگر ذهنش به طور مقاومت ناپذیری به سارا شدلاک و پرس وجوهای موذیانه ی بی وقفه اش درباره ی رئیس او متمرکز شد.
ـ رئیست جذابیت عجیبی داره، نه؟ یه ذره درب وداغون هست ولی این چیزها برای من که هیچ وقت مهم نبوده. از نزدیک هم همون قدر جذاب و خواستنیه؟ باید از اون مردهای گنده منده باشه، نه؟
رابین که می کوشید با خونسردی و بی خیالی جواب سوال هایش را بدهد، متوجه انقباض عضلات بناگوش متیو شد.
ـ فقط خودتون دو تا تو دفترین؟ خودتون دو تا؟ یعنی هیچ کس دیگه ای نیست؟
رابین که خوش خلقی عادی اش هرگز شامل سارا شدلاک نمی شد، با خود فکر کرد: ای کثافت. دقیقاً می دونست داره چی کار می کنه.
ـ این راسته که تو افغانستان نشان افتخار گرفته؟ واقعاً راسته؟ وای، اگه این طوره، پس اون قهرمان جنگ هم هست.
رابین نهایت تلاشش را به کار بسته بود بلکه بتواند مدح و ثنای تک نفره ی سارا شدلاک از کورمورن استرایک را خاموش کند، اما بی فایده بود. در پایان مسابقه، رفتار متیو نسبت به نامزدش به سردی گراییده بود. اما ناخشنودی اش مانع بگو و بخندش با سارا در مسیر بازگشت شان از خیابان ویکارج نشد و تام که از نظر رابین بسیار کندذهن و از مرحله پرت بود، بی خبر از هرگونه احساس نهفته ای، قاه قاه می خندید.
رابین پس از عبور از کنار رهگذرهایی که مانند او دنبال مسیر همواری برای عبور می گشتند و به او تنه می زدند، سرانجام به پیاده روی آن سوی خیابان رسید و در سایه ی ساختمان بتونی یکپارچه ی شبکه مانندی به راهش ادامه داد که همان «برج مرکزی» بود و با به یاد آوردن آنچه متیو در نیمه شب، هنگام اوج گرفتن مجدد بگومگوشان، گفته بود، بار دیگر شعله های خشم، سراپایش را فراگرفت.
ـ ببینم تو نمی تونی یه لحظه هم که شده از این مرتیکه حرف نزنی، نه؟ شنیدم که داشتی به سارا ــ
ـ این من نبودم که دوباره حرف اونو پیش کشیدم، سارا بود، مگه نشنیدی ــ
اما متیو با همان صدای ابلهانه و زیر همیشگی، ادای رابین را درآورده و گفته بود: وای، نمی دونی چه موهای قشنگی داره ــ
رابین نیز فریادزنان در جوابش گفته بود:
ـ تو رو خدا بس کن، متیو، تو دیگه پاک خیالاتی شدی! سارا درباره ی موی بی صاحاب ژاک برگر دادسخن داده بود، نه موی کورمورن، تنها چیزی که من گفتم ــ
متیو با همان صدای زیر ابلهانه تکرار کرده بود:
ـ نه موی کورمورن.
وقتی رابین به داخل خیابان دانمارک پیچید، به اندازه ی هشت ساعت پیش خشمگین بود، همان وقتی که با خشم و غضب از اتاق خواب بیرون آمد تا روی کاناپه بخوابد.
سارا شدلاک، همان سارا شدلاک لعنتی که هم دانشگاهی متیو بود و نهایت تلاشش را به کار بسته بود تا متیو را از چنگ رابین در بیاورد، از چنگ دختری که در یورکشایر تنها مانده بود... اگر رابین اطمینان داشت که دیگر هرگز چشمش به سارا نمی افتد، از خوشحالی بال در می آورد، اما سارا در ماه ژوییه در مراسم ازدواج شان شرکت می کرد و بی تردید آفت زندگی مشترک شان نیز می شد، شاید حتی روزی می کوشید برای دیدن استرایک، به محل کارش نیز رخنه کند، البته در صورتی که ابراز علاقه اش راست بود، نه این که فقط وسیله ای برای نفاق افکنی بین رابین و متیو باشد.
رابین بی رحمانه در دل گفت: امکان نداره اونو با استرایک آشنا کنم و در همان حال به پیک موتوری ایستاده جلوی ساختمان محل کارش نزدیک شد.
وقتی به قدری نزدیک شده بود که صدایش به پیک می رسید، از او پرسید:
ـ برای الاکوته؟
رابین منتظر دریافت دوربین های یک بار مصرفی با بدنه ی مقوایی عاجی رنگ بود که برای هدیه به مهمانان، هنگام ورود به جشن ازدواج شان، سفارش داده بود. با طولانی و نامنظم شدن ساعت های کارش، ترجیح داده بود برای دریافت سفارش اینترنتی، به جای نشانی خانه، نشانی محل کارش را بدهد.
پیک با تکان سر پاسخ مثبت داد و بدون برداشتن کلاه ایمنی از سرش، تخته ی گیره دار را به دست رابین داد. رابین آن را امضا کرد و بسته ی پستی دراز را تحویل گرفت که سنگین تر از حد انتظارش بود؛ وقتی آن را زیر بغلش نگه داشته بود، به نظرش رسید که انگار تنها یک شئ بزرگ در آن لق لق می زند. رابین گفت:
ـ ممنونم.
اما پیک پیش از آن، به سراغ موتورش رفته و یک پایش را آن سوی موتور گذاشته بود. وقتی رابین وارد ساختمان می شد، صدای غرش موتور را هنگام دور شدنش می شنید.
هنگام بالا رفتن از پلکان فلزی که دور اتاقک آسانسور قفس مانند می پیچید و بالا می رفت، صدای دلنگ دلنگ پاشنه هایش در فضای راه پله طنین می انداخت.
رابین کلید را در قفل چرخاند و در شیشه ای هنگام باز شدن، برقی زد و عبارت «سی. بی. استرایک، کارآگاه خصوصی» در تاریکی نمایان شد.
رابین به عمد زود آمده بود. روی پرونده های بسیاری کار می کردند و او می خواست کارهای دفتری عقب افتاده اش را پیش از ادامه ی تعقیب رقاص روس جوان، به انجام برساند. از صدای تاپ وتوپ قدم هایی که از بالای سرش به گوش می رسید، فهمید که استرایک هنوز در آپارتمانش در طبقه ی بالاست.
رابین بسته ی مستطیل شکل را روی میز گذاشت، کتش را در آورد و همراه با کیفش، به گیره ی لباس پشت در آویخت، چراغ را روشن کرد، کتری را پر از آب و سپس روشن کرد و سرانجام نامه بازکن تیز را برداشت. یاد متیو افتاد که به هیچ وجه باور نکرده بود رابین برای موی فرفری بلند ژاک برگر به به و چه چه کرده بود نه برای موی کوتاه و انصافاً ببعی مانند استرایک، و با خشم و غضب، با نامه بازکن، ضربه ای به انتهای جعبه زد و آن را باز کرد.
درون جعبه، پای قطع شده ی زنی را به پهلو جا داده بودند و برای این که جا بشود، انگشت های پایش را به عقب خم کرده بودند.

۳

قهرمانی نصفه نیمه، در بازی سنگدلانه.

برگرفته از «برنامه ی مارشال»(۴)بلو اویستر کالت

صدای جیغ رابین در فضای دفتر پیچید. با نگاهی خیره به شئ زشت و شنیع روی میز، عقب عقب رفت و از آن فاصله گرفت. پای بریده، نرم و لطیف و رنگ پریده بود و وقتی جعبه را باز می کرد، دستش به آن کشیده شده و پوست سرد و انعطاف پذیرش را زیر انگشتش حس کرده بود.
تازه با گذاشتن دست ها روی دهانش توانسته بود صدای جیغش را فروبنشاند که در شیشه ای در کنارش با شدت باز شد. استرایک با صد و هشتاد سانتی متر قد و اخم های درهم رفته، با پیراهنی با دکمه های باز و سینه ی ستبر گوریل مانندی با موهای تیره پدیدار شد.
ـ چه خبر ــ؟
با تعقیب نگاه وحشت زده ی رابین، پای قطع شده را دید. رابین فشار دستش را بر بازویش حس کرد و سپس استرایک او را برگرداند و کشید و به پاگرد بیرون دفتر برد و گفت:
ـ چطوری اومد این جا؟
رابین بدون هیچ مقاومتی در برابر استرایک که او را از پله ها به طبقه ی بالا می برد، در جوابش گفت:
ـ با پیک، پیک موتوری.
ـ تو همین جا بمون. من زنگ می زنم به پلیس.
وقتی استرایک در آپارتمانش را پشت سر رابین بست، او ساکت و بی حرکت همان جا ایستاد و همان طور که قلبش در سینه به شدت می تپید، صدای قدم های استرایک را هنگام پایین رفتن از پله ها شنید. اسید معده اش تا گلویش بالا آمد. پا. به او پا داده بودند. همین چند دقیقه پیش، او با خونسردی پایی را از پله ها بالا برده بود، پای زنی را که در جعبه بود. پای چه کسی بود؟ بقیه ی بدنش کجا بود؟
خود را به نزدیک ترین صندلی رساند که صندلی ارزان قیمتی با رویه ی پلاستیکی و پایه های فلزی بود، و در حالی که همچنان دست هایش را به لب های بی حسش می فشرد، روی آن نشست. یادش آمد که بسته ی پستی را به نام خودش فرستاده بودند.
در این بین، استرایک کنار پنجره ی اتاق کارش ایستاده بود و با دقت خیابان دانمارک را از نظر می گذراند بلکه اثری از پیک موتوری به چشمش بخورد و در همان حال، گوشی تلفن همراهش را نیز به گوشش چسبانده بود.
وقتی به سالن دفترش برگشت تا با دقت به بسته ی روی میز نگاهی بکند، تماسش با پلیس برقرار شده بود.
کار آگاه بازرس اریک واردل از آن سوی خط تکرار کرد:
ـ یه پا؟ راست راستی گفتی یه پا؟
استرایک که اگر رابین بود، این گونه شوخی نمی کرد، به واردل گفت:
ـ آخه اندازه ش هم به من نمی خوره.
پاچه ی شلوارش چند تا خورده بود و میله ای فلزی را به نمایش می گذاشت که نقش ساق پای راستش را ایفا می کرد. وقتی صدای جیغ رابین را شنید، هنوز روند لباس پوشیدنش به پایان نرسیده بود.
درست همان وقتی که داشت این شوخی را می کرد، متوجه شد که پای قطع شده نیز پای راست است و درست مثل پای خودش، از زیر زانو قطع شده است. همان طور که تلفن همراهش همچنان به گوشش چسبیده بود و با دقت بیش تری به پای قطع شده نگاه می کرد، بوی بدی مانند بوی مرغی که تازه از حالت انجماد در آمده باشد، مشامش را پر کرد. سفیدپوست بود: پوستی روشن و لطیف و بی لک، جز اثر زخمی قدیمی بر پشت ساق پا، که به دلیل ناصافی، موهایش درست تراشیده نشده بود و اندکی تیره و متمایل به سبز رنگ به نظر می رسید. ریشه ی موهای بیرون زده، بور بود و ناخن های بدون لاکش اندکی کثیف شده بود. استخوان درشت نی پا در مقایسه با گوشت پیرامونش، مثل برف سفید بود. خیلی صاف برش خورده بود: استرایک احتمال می داد آن را با تبر یا ساطور قطع کرده باشند.
ـ گفتی پای یه زنه؟
ـ ظاهراً آره ــ
چیز دیگری نیز توجه استرایک را به خود جلب کرده بود. در جایی که پا قطع شده بود، پشت ساق پا، جای زخم کهنه ای به چشم می خورد: جای زخمی قدیمی، که به جراحت جدا شدن از بدن صاحبش، هیچ ربطی نداشت.
در دوران کودکی اش در کورنوال، چند بار هنگام ایستادن پشت به دریای خیانتکار غافلگیر شده بود؟ آن ها که شناختی از اقیانوس نداشتند، از قدرت و بی رحمی اش غافل می ماندند و وقتی همچون فلز سردی از پشت ضربه می خوردند، به حیرت می افتادند. استرایک در تمام دوران فعالیت حرفه یی اش با ترس روبرو شده، با آن به کارش ادامه داده و بر آن غلبه کرده بود، اما با مشاهده ی آن جای زخم قدیمی، یک آن، ترس پیش بینی نشده ی بی امانی سراپای وجودش را در برگرفت.
واردل از آن سوی خط پرسید:
ـ الو، هنوز گوشی دستته؟
ـ چیه؟
بینی دو بار شکسته ی استرایک در دو سانتی متری محل قطع شدگی پای زن بود. یاد جای زخم پای کودکی افتاد که هرگز از یادش نرفته بود... از زمانی که دخترک را دیده بود، چند سال می گذشت؟ دخترک اکنون در چه سن و سالی بود؟
واردل برای تشویق او گفت:
ـ اول به من زنگ زدی...؟
استرایک کوشید حواسش را جمع کند و گفت:
ـ آره، ترجیح می دادم تو اقدام کنی، نه بقیه، اما اگه نمی تونی ــ؟
ـ من تو راهم. زود می رسم. منتظرم باش.
استرایک تماس را قطع کرد و تلفن را کنار گذاشت، بی آنکه از پای قطع شده چشم بردارد. تازه چشمش به یادداشت زیر آن افتاد که کاغذ تایپ شده ای بود. او که آموزش دیده در روند بازرسی های ارتش بریتانیا بود، با غلبه بر وسوسه ی قدرتمندی، از برداشتن کاغذ تا شده و خواندن آن خودداری کرد: نباید شواهد پزشکی قانونی را مخدوش می کرد. در عوض، به طرز نامتعادلی دولا شد تا نشانی روی در باز شده ی وارونه ی جعبه را بخواند.
جعبه را به نام رابین فرستاده بودند و هیچ از این موضوع خوشش نیامد. نامش را با املای درست، همراه با نشانی دفتر کارشان، روی برچسب سفیدی تایپ کرده بودند. این برچسب روی برچسب دیگری چسبیده بود. استرایک که مصمم بود حتی برای بهتر خواندن نشانی روی در جعبه، آن را جابجا نکند، چشم هایش را تنگ کرد و با دقت بسیاری متوجه شد که گیرنده ی آن ابتدا «کمرون استرایک» بوده و بعد برچسب دوم را با نام «رابین الاکوت» روی برچسب اول چسبانده اند. چرا تغییر عقیده داده بودند؟
آهسته گفت:
ـ لعنتی.
نه چندان بدون زحمت، دوباره صاف ایستاد، کیف رابین را از جارختی برداشت، در شیشه ای را قفل کرد و به طبقه ی بالا رفت.
وقتی کیف رابین را جلویش می گذاشت، به او گفت:
ـ پلیس داره میاد. چای می خوری؟
رابین با حرکت سرش پاسخ مثبت داد.
ـ می خوای توش کمی برندی بریزم برات؟
رابین با صدای کمابیش گرفته ای گفت:
ـ تو که برندی نداری.
ـ مگه دنبالش گشتی؟
ـ معلومه که نه!
استرایک با دیدن ناخشنودی او از تصور وارسی کابینت های آپارتمان، خنده اش گرفت و رابین در ادامه ی حرفش گفت:
ـ خب آخه ــ بهت نمیاد نمیاد از اونایی باشی که برندی طبی دارن.
ـ آبجو می خوای؟
رابین، ناتوان از آوردن لبخندی برلب، با حرکت سرش پاسخ منفی داد.
همین که چای آماده شد، استرایک با لیوان دسته دار چای در دست، روبرویش نشست. درست شکل و قیافه ی کسانی را داشت که خودش نیز یکی از آن ها بود: مشت زن پیشین درشت اندامی که بیش از اندازه سیگار می کشید و در خوردن غذاهای چرب و ناسالم زیاده روی می کرد. ابروهای پرپشتی داشت با بینی پهن و نامتقارن، و وقتی لبخند نمی زد، قیافه ی اخمو و غضبناکی پیدا می کرد. موی تیره ی وزوزی درهم رفته اش، که بعد از حمام هنوز نمناک بود، رابین را به یاد ژاک برگر و سارا شدلاک انداخت. گویی از زمان بگومگوشان، یک عمر گذشته بود. از زمانی که به طبقه ی بالا آمده بود، آنچنان به یاد متیو نیفتاده بود. جرات نمی کرد به او بگوید چه پیش آمده است. خشمگین می شد. متیو از کار کردن رابین برای استرایک دل خوشی نداشت.
رابین لیوان چای داغ را برداشت و بی آنکه از آن بنوشد، دوباره آن را پایین آورد و پرسید:
ـ اونو ــ دیدی؟
ـ آره.
رابین نمی دانست چه چیز دیگری بپرسد. پایی قطع شده بود. چنان وضعیت وحشتناک و عجیب و غریبی بود، که هر پرسشی به فکرش می آمد، ابلهانه به نظر می رسید. اون پا رو شناختی؟ به نظرت برای چی اونو فرستاده ن؟ و از همه مهم تر، چرا اونو به نام من فرستاده ن؟
استرایک گفت:
ـ پلیس ازت می خواد درباره ی اون پیک براشون بگی.
ـ می دونم. سعی کردم همه ی جزئیات شو تو ذهنم نگه دارم.
صدای زنگ طبقه ی پایین بلند شد.
ـ این واردله.
رابین حیرت زده پرسید:
ـ واردل؟
استرایک یادآوری کرد:
ـ اون مهربون ترین پلیسیه که سراغ داریم. همین جا باش. من میارمش بالا.
استرایک در طول سال گذشته، پاک از چشم ماموران اداره ی پلیس افتاده بود و خودش در این زمینه هیچ تقصیری نداشت. پوشش خبری اغراق آمیز و زننده ی موفقیت برجسته اش در بازرسی دو پرونده، به طور قابل درکی مایه ی رنجش همه ی افسرهایی شده بود که تلاش های شان را نقش بر آب کرده بود. با این همه، واردل که در حل معمای پرونده ی اول به او کمک کرده بود، در بخشی از افتخار و اعتبار پس از آن، با او شریک بود و از این رو رابطه شان همچنان دوستانه باقی مانده بود. رابین واردل را فقط در گزارش های روزنامه ها از آن پرونده دیده بود. در دادگاه نیز با هم رو در رو نشده بودند.
تازه معلوم می شد که واردل مرد خوش قیافه ای با موهای پرپشت بلوطی رنگ و چشم های قهوه ای شکلاتی بوده است که امروز شلوار جین و کت چرم به تن داشت. استرایک نمی دانست از مشاهده ی نگاه سریع واردل به رابین، هنگام ورودش به اتاق، بیش تر آزرده شد یا خنده اش گرفت ــ نگاه سریعی که از موی رابین به چهره و دست چپش لغزید و یک آن، روی نگین یاقوت و الماس حلقه ی دست چپش ثابت ماند.
واردل با لبخند دلنشینی که از نظر استرایک ضرورتی نداشت، آهسته گفت:
ـ من اریک واردلم و ایشون، گروهبان اکونسی(۵) هستن.
افسری که با واردل آمده بود، خانم سیاه پوست لاغراندامی با موهای صاف جمع شده در پشت سر بود. به رابین لبخند مختصری زد و رابین متوجه شد در حضور زنی دیگر، به طور بی تناسبی احساس آرامش پیدا کرده است. گروهبان اکونسی، آپارتمان یک اتاقه ی باشکوه استرایک را از نظر گذراند و پرسید:
ـ این بسته کجاست؟
استرایک کلیدهای دفتر را از جیبش در آورد و گفت:
ـ طبقه ی پایینه. الان نشون تون می دم.
سپس همان طور که آماده می شد تا با گروهبان اکونسی از اتاق بیرون برود، از واردل پرسید:
ـ حال خانمت خوبه، واردل؟
واردل بی درنگ در جوابش گفت:
ـ برای تو چه فرقی می کنه؟
اما وقتی در آن سوی میز، روبروی رابین نشست و دفتر یادداشتش را باز کرد، رفتار به ظاهر مشاورگونه ش از بین رفت و رابین نفس راحتی کشید. در جواب واردل که از چگونگی رسیدن بسته از او پرسید، برایش توضیح داد:
ـ وقتی وارد خیابون شدم، اون جلوی در وایساده بود. به نظرم رسید باید پیک باشه. سر تا پا لباس چرمی مشکی پوشیده بود، فقط چند تا راه راه آبی رنگ روی سرشونه های کاپشنش بود. کلاه ایمنی اش یکدست مشکی بود و نقاب جلوش هم آینه ای بود، هم پایین بود. قدش دست کم صد و هشتاد سانتی متری می شد. ده دوازده سانتی متر بلندتر از من بود، البته با کلاه ایمنی.
واردل که تندتند در دفترش یادداشت می کرد، از او پرسید:
ـ هیکلش چه جوری بود؟
ـ می شه گفت درشت بود، شاید هم کاپشنش باعث می شد درشت به نظر برسه.
با ورود مجدد استرایک به اتاق، نگاه رابین بی اختیار به او افتاد و در همان حال گفت:
ـ البته نه این که ــ
استرایک که جمله ی قبلی رابین را شنیده بود، جمله را برایش این طور کامل کرد:
ـ نه این که مثل رئیست از اون حرومزاده های چاق باشه؟
واردل که سریع الانتقال بود و هیچ فرصتی را برای کنایه زدن به استرایک از دست نمی داد، زیرلبی خندید. رابین بی هیچ لبخندی ادامه داد:
ـ راستی دستکش هم پوشیده بود. دستکش چرم مشکی موتورسواری بود.
واردل با صدای آهنگینی گفت:
ـ باید هم دستکش دستش می کرده. از موتورش چیزی یادتونه؟
رابین گفت:
ـ موتور هوندای قرمز و مشکی بود. چشمم به مارکش افتاد. همون علامت بالدار. فکر کنم ۷۵۰ سی سی بود. آخه خیلی بزرگ بود.
واردل که تحت تاثیر قرار گرفته بود، بهت زده به نظر می رسید. استرایک گفت:
ـ رابین خوره ی ماشین و موتور و این جور چیزهاست. مثل فرناندو آلونسو(۶) رانندگی می کنه.
رابین دلش می خواست استرایک از این پرحرفی و شوخ و شنگی دست بردارد. پای بریده شده ی زنی در طبقه ی پایین بود. بقیه ی بدنش کجا بود؟ نباید گریه می کرد. ای کاش بیش تر خوابیده بود. امان از آن کاناپه ی کوفتی... به تازگی خیلی شب ها را روی آن به صبح می رساند...
واردل پرسید:
ـ اون وادارتون کرد امضا کنین؟
رابین گفت:
ـ نمی شه گفت «وادارم کرد»، تخته ی زیردستی رو به سمتم گرفت و من خود به خود امضاش کردم.
ـ روی تخته هه چی بود؟
ـ چیزی مثل قبض رسید یا...
رابین در تلاش برای به یاد آوردن موضوع، چشم هایش را بست. اکنون که به آن فکر می کرد، فرم ناشیانه ای به نظر می رسید، گویی کسی در لپ تاپ آن را سر هم کرده باشد و همین چیزها را نیز گفت.
ـ شما منتظر رسیدن بسته ای بودین؟
رابین درباره ی دوربین های یک بار مصرف مراسم عروسی برایش توضیح داد.
ـ وقتی بسته رو گرفتین، چی کار کرد؟
ـ سوار موتور شد و رفت. رفت به سمت خیابون چیرینگ کراس.
تقه ای به در آپارتمان خورد و گروهبان اکونسی با یادداشتی برگشت که استرایک کنار پا دیده بود و اکنون در نایلون ویژه ی مدارک قرار داشت. به واردل گفت:
ـ کارشناس های پزشکی قانونی اومده ن. این یادداشت تو بسته بود. بد نیست ببینیم برای دوشیزه الاکوت معنای خاصی داره یا نه.
واردل یادداشت نایلون پوش را گرفت و با اخم آن را از نظر گذراند و گفت:
ـ همه ش چرت و پرته.
سپس آن را به صدای بلند خواند:
ـ دروی پاها، دروی دست و پا، دروی گردن هایی که ــ
استرایک که به کابینت کنار گاز تکیه داده بود و دورتر از آن بود که بتواند یادداشت را بخواند، حرفش را قطع کرد و گفت:
ـ که مثل قو خم می شوند، گویی برای نفس گرفتن یا نیایش خم شده باشند.
سه نفر دیگر با حیرت به او نگاه کردند. استرایک گفت:
ـ این یه ترانه س.
رابین از حالت قیافه ی او چندان دلگرم نشد. معلوم بود که این عبارات برایش معنایی دارد، معنایی نه چندان خوب. استرایک با تلاشی آشکار، برایشان توضیح داد:
ـ آخرین بخش «بانوی سالمون سالت» از بلو اویستر کالته.
گروهبان اکونسی ابروهای به غایت مداد کشیده اش را بالا برد و گفت:
ـ از کی؟
ـ گروه موزیک راک بزرگی در دهه ی هفتاد.
واردل پرسید:
ـ انگار تو آهنگاشونو خوب بلدی، نه؟
ـ این آهنگه رو بلدم.
ـ می تونی حدس بزنی کی اینو فرستاده؟
استرایک دودل ماند. همان طور که سه نفر دیگر به او چشم دوخته بودند، مجموعه ی درهم برهمی از تصاویر و خاطرات، به سرعت از ذهن کارآگاه می گذشت. صدای بمی گفت: خودش می خواست بمیره. اون خود دختر گچی بود.(۷)ساق پای نحیف دختری دوازده ساله، با جای زخمی از خطوط ظریف زیگزاگی بر روی آن. دو چشم سیاه، مانند چشم موش خرما، که با نفرت تنگ شده اند. خالکوبی گل رز زرد رنگ.
آنگاه، از پشت انبوه خاطرات، خاطره ی دیگری سرک کشید که البته دغدغه ی شخص دیگری بود. به یاد برگه ی اتهامی افتاد که در آن به آلت مردانه ای اشاره شده بود که از جسدی بریده شده، با پست برای مخبر پلیسی ارسال شده بود.
واردل پرسش اش را تکرار کرد:
ـ می دونی کی اینو فرستاده؟
استرایک گفت:
ـ شاید بدونم.
سپس نگاه سریعی به رابین و گروهبان اکونسی انداخت و افزود:
ـ ترجیح می دم تنها درباره ش حرف بزنیم. هرچی می خواستی از رابین پرسیدی؟
واردل گفت:
ـ اسم و نشونی و این جور چیزها رو هم می خوایم. ونسا، می تونی این چیزها رو بنویسی؟
گروهبان اکونسی با دفتر یادداشتش جلو آمد. صدای گام های دو مرد، دور و دورتر شد تا سرانجام دیگر به گوش نرسید. با این که رابین هیچ خوش نداشت بار دیگر چشمش به پای قطع شده بیفتد، از این که آن جا مانده بود، دلگیر شد. هر چه باشد، اسم رابین روی بسته بود.
بسته ی چندش آور همچنان روی میز طبقه ی پایین بود. گروهبان اکونسی، دو همکار دیگر واردل را به دفتر راهنمایی کرده بود: یکی سرگرم عکس گرفتن و دیگری سرگرم صحبت با تلفن همراهش بود که افسر مافوقش همراه با کارآگاه خصوصی از کنارش رد شدند. هر دو با کنجکاوی به استرایک نگاه می کردند زیرا در دورانی که شهرت زیادی کسب کرده بود، خود را از چشم بسیاری از همکاران واردل نیز انداخته بود.
استرایک درِ اتاق کارش را بست و همراه با واردل، در دو سوی میز کارش نشستند. واردل صفحه ی سفیدی از دفتر یادداشتش را آورد و گفت:
ـ خب، بگو ببینم کی رو می شناسی که خوشش بیاد جسدها رو تیکه تیکه کنه و با پست این ور اون ور بفرسته؟
استرایک پس از درنگی گفت:
ـ اول از همه، ترنس مالی.
واردل چیزی ننوشت و از بالای قلمش بِربِر به او نگاه کرد و گفت:
ـ ترنس «دیگِر» مالی(۸)؟
استرایک با تکان سرش به او پاسخ مثبت داد.
ـ اتحادیه ی جنایتکاران هرینگی؟
استرایک با بی قراری گفت:
ـ مگه ترنس «دیگِر» مالی دیگه ای هم می شناسی؟ تازه، مگه کس دیگه ای هم هست که عادت داشته باشه تیکه های جسدو واسه این و اون بفرسته؟
ـ تو کی با «دیگِر» خرده حساب پیدا کردی؟
ـ توی عملیات مشترک با جوخه ی مبارزه با منکرات، سال ۲۰۰۸ دایره ی مواد مخدر.
ـ همون شکستی که به خاطرش تنزل رتبه پیدا کرد؟
ـ دقیقاً.
ـ وا مصیبتا. خود دیوونه شه، نه؟ مرتیکه از اون روانی های پفیوزه، راست راست برای خودش می گرده و به راحتی به نصف فاحشه های لندن دسترسی داره. بهتره برای پیدا کردن اصل جسد، رودخونه ی تیمز رو بگردیم.
ـ آره، ولی من در مقام ناشناس شهادت دادم. امکان نداره بدونه کار من بوده.
ـ اینا کلی رابط دارن. اتحادیه ی جنایتکاران هرینگی، مثل مافیای کوفتی اند. شنیدی چطوری آلت ذکور هتفورد علی(۹) رو برای ایان به وین(۱۰) فرستاده؟
استرایک گفت:
ـ آره، شنیده م.
ـ راستی قضیه ی اون آهنگه چی بود؟ دروی هر کوفت زهرماری که بود؟
استرایک آهسته گفت:
ـ راستش این همون چیزیه که نگرانم می کنه. پیچیده تر از اونه که به امثال دیگِر بخوره ــ و همین باعث می شه فکر کنم می تونه کار یکی از سه نفر دیگه باشه.

نظرات کاربران درباره کتاب رد پای شیطان

فقط یه اشتباه ترجمه ای وجود داره تو متن که بخاطر اینه که تو ویکی پدیا هم اشتباه نوشته شده. در واقع شعری که چندبار تو کتاب اشاره می شه "نترس فرشته مرگ" نیست. "از فرشته مرگ نترس" درستشه.
در 2 سال پیش توسط سپهر
ماجرای جذاب و رمزآلود دیگری از کارآگاه خصوصی کورمورن استرایک که این بار با قاتلی سریالی مواجه میشود
در 2 سال پیش توسط آرمین اسدزاد
خیلی خوبه. ولی ایکاش این مجموعه کارهای جنایی خانم رولینگ رو شماره گذاری می کردید تا بدونیم کدوم رو اول بخونیم! رد پای شیطان سومین کتاب از این مجموعه هست که از خوندنش خیلی لذت بردم.
در 1 سال پیش توسط افسانه ن.
لطفا کتاب نخستین قانون جو ابرکرامبی رو هم قرار بدید ممنون
در 2 سال پیش توسط سپهر سعیدی
توی نظرا خوندم ظاهرا ۳ جلده به ترتیب چیاس؟
در 1 سال پیش توسط امیرمهدی سرآبادانی
عالی بود جلد چهارمشم گویا اسمش سفید کشنده است ,تو بازار امده ؟
در 11 ماه پیش توسط مهسا اقتدار
خییییییییییلی عااااالی ، پر از هیجان ، متیو اعصاب خورد کن ترین شخصیت داستانه ،ترجمه هم محشره
در 10 ماه پیش توسط گل پری بانو خانوم جان
کتاب فوق العاده ای بود.دقیقا تعلیق و طنز که جزء ویژگی های کتابای رولینگ هست تو این کتاب هم دیده میشه.قسمت های آخراش منو رسما از کار و زندگی انداخته بود😂
در 1 سال پیش توسط اسرا غیاثی
کتاب های رولینگ عالین .اصن هرچی بگم کم گفتم
در 1 ماه پیش توسط far...abi
خیلی خیلی ممنون که این کتاب را هم آوردین.
در 2 سال پیش توسط Z S M