فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صد سال تنهایی

کتاب صد سال تنهایی

نسخه الکترونیک کتاب صد سال تنهایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب صد سال تنهایی

مارکز در این کتاب وضعیت جغرافیایی و آداب و رسوم بومیان سرخپوست آمریکای لاتین را به‌خوبی نمایانده است؛ گویی آیینه‌ای دربرابر ملتش گرفته تا همه ویژگیهای آنها را بنمایاند. کسی که این اثر را می‌خواند، اگر هم به کشورهای آمریکای لاتین سفری نداشته و یا حتی درباره آنها هیچ اطلاعی نداشته باشد؛ حس می‌کند آن سرزمین و مردمش را به‌خوبی می‌شناسد. اعتقادات باستانی‌ای که گاه در اثر خیالپردازیها و اغراقهای بومیانش خرافات به‌نظرمی رسند، همه در این اثر به‌خوبی آشکار است. نکته‌ای که در این کتاب بسیار چشمگیر و مضمون اصلی این رمان را رقم می‌زند، اثبات وجود عشق و قدرت پایان‌ناپذیر آن است. این کتاب که تاریخ‌نگاری یک قرن از زندگی یک خانواده پرجمعیت است به‌خوبی می‌رساند که این خانواده با آنکه بسیار پرجمعیت است؛ اما هریک در تنهایی خود به‌سر می‌برند که راه ورود به حریم آن بر دیگر افراد خانواده بسته است. وقتی عشق درمیان نسل آنها وجود ندارد، همه دچار ناکامیهای زندگی می‌شوند و خود نیز راز این ناکامیها را نمی‌دانند که همانا در عدم توانایی آنها در عاشق‌شدن است و ما تنها درباره آخرین فرزند این خاندان می‌خوانیم که تنها او درنتیجه عشق به‌دنیا آمده است.

ادامه...

بخشی از کتاب صد سال تنهایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخنی با خوانندگان

رمان صدسال تنهایی یک رمان خاص و منحصر به فرد است. خواننده ای که با آثار مارکز و به خصوص این اثرش آشنا نیست، شاید در تداوم خواندن داستان دچار ملالت و خستگی شود و آن را کنار بگذارد؛ اما خوانندگان صبوری که با درکی عمیق چنین آثاری را می خوانند، وقتی تا آخر کتاب را بخوانند، درمی یابند که اطلاعات زیادی به دست آورده اند و وقت خود را بیهوده تلف نکرده اند.
مارکز در این کتاب وضعیت جغرافیایی و آداب و رسوم بومیان سرخپوست آمریکای لاتین را به خوبی نمایانده است؛ گویی آیینه ای دربرابر ملتش گرفته تا همه ویژگیهای آنها را بنمایاند. کسی که این اثر را می خواند، اگر هم به کشورهای آمریکای لاتین سفری نداشته و یا حتی درباره آنها هیچ اطلاعی نداشته باشد؛ حس می کند آن سرزمین و مردمش را به خوبی می شناسد. اعتقادات باستانی ای که گاه در اثر خیالپردازیها و اغراقهای بومیانش خرافات به نظرمی رسند، همه در این اثر به خوبی آشکار است.
نکته ای که در این کتاب بسیار چشمگیر و مضمون اصلی این رمان را رقم می زند، اثبات وجود عشق و قدرت پایان ناپذیر آن است. این کتاب که تاریخ نگاری یک قرن از زندگی یک خانواده پرجمعیت است به خوبی می رساند که این خانواده با آنکه بسیار پرجمعیت است؛ اما هریک در تنهایی خود به سر می برند که راه ورود به حریم آن بر دیگر افراد خانواده بسته است. وقتی عشق درمیان نسل آنها وجود ندارد، همه دچار ناکامیهای زندگی می شوند و خود نیز راز این ناکامیها را نمی دانند که همانا در عدم توانایی آنها در عاشق شدن است و ما تنها درباره آخرین فرزند این خاندان می خوانیم که تنها او درنتیجه عشق به دنیا آمده است.
هریک از آدمهای این خانواده در جا و زمان خود قهرمان داستان هستند که تا پایان عمر خود، مرکز مدار حوادث داستان می شوند. این رمان سرگذشت نسل این خاندان را از پیدایش آن منطقه تا نابودی اش که فاصله زمانی ای شاید یک قرن و شاید بیشتر باشد، روایت می کند.
ارتباط شخصیتهای داستان با ارواح مردگان شاید درنظر خوانندگان قدری اغراق آمیز باشد که چرا آنها چنان ساده و بی آنکه حیرت کنند با آنها مواجه شده و حتی گفتگو می کنند؛ اما وقتی به عقاید بومیان نه فقط سرخپوستهای آمریکای لاتین؛ بلکه بسیاری از قبایل و اقوام بومی رجوع می شود، می بینیم که این اعتقاد به ارتباط با ارواح و زندگی مردگان در آن سوی مرگ چنان ریشه دار است که برای آنها، حضور و هم نشینی با اشباح، بسیار عادی جلوه می کند؛ اما این روندی که به نظر خوانندگان روندی اغراق آمیز و دور از ذهن می آید، محوریت داستان را رقم نمی زند؛ بلکه مضمون این اثر، عشق و قدرت و اثرش در زندگی آدمها است که می تواند سبب ساز موفقیت و یا ناکامی آنها شود.
در آخر توصیه ای که به خوانندگان فهیم و صبور این اثر زیبا می شود این است که تا جایی که می توانند این رمان را در فضایی آرام و با تمرکز کامل مطالعه کنند تا بتوانند لذت کاملی را از دریافت مضامین بلندش ببرند و امیدوارم تلاش مترجم این اثر خواندنی هم، نظر خوانندگان را جلب کرده، باعث روانی در فهمیدن آن شده باشد.

زهره روشنفکر

فصل اول

بعداز گذشت سالهای طولانی، هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا(۱) مقابل گروهی از سربازان جوخه اعدام قرار گرفت تا حکم مرگ را در موردش اجرا کنند، به یاد عصر یک روز افتاد که با پدرش برای اکتشاف یخ رفته بود. در آن هنگام، ساکنان روستای ماکوندو(۲) فقط شامل بیست خانوار بود که در خانه هایی از نی و کاهگل می زیستند. همه این خانه ها دوروبر رودخانه ساخته شده بودند. آب این رودخانه پاک و شفاف بود و با شدت از میان سنگهای عظیم و گردی که شبیه تخم حیوانات عظیم الجثه ماقبل تاریخ بود، می گذشت. آنقدر طبیعت این منطقه ساده و بکر و دست نخورده بود که تا آن هنگام برای چیزهای بسیاری نامی وجود نداشت و وقتی مردم می خواستند درباره آنها حرف بزنند، مجبور بودند تا با اشاره های انگشت موضوع را به هم بفهمانند.
هر سال وقتی نزدیک ماه مارس می شد، گروهی از کولیان دوره گرد در نزدیکیهای روستا چادر می زدند و با فریادها و غوغایی که با طبل و فلوت به پا می کردند، اهالی روستا را برای خبریافتن از کشفهای تازه به طرف خود می کشاندند. اولین اختراعی که وارد این روستا شد، آهنربا بود. مردی تنومند از گروه کولیها که ریش بلند و دستانی کوچک داشت و نامش ملکیادس(۳) بود، یک لوح به نام «اختراع عجیب هشتم شیمیدانان مقدونیه» را برای اهالی روستا خواند. او درحالی که دو تکه آهن در دستش داشت، از یک خانه به خانه دیگر می رفت و مردم را با نشان دادن آنها که قادر بودند همه دیگها، قابلمه ها، انبرها و سه پایه ها را به حرکت درآورده و آنها را بر زمین بیندازند، به تعجب وامی داشت. تخته ها با سروصدای میخها و پیچهایی که به خاطر قدرت آهنربا نزدیک بود از جای تنگی که میان چوبها داشتند، رهایی یابند، به حرکت درمی آمدند. تعدادی از چیزهای فلزی که در سوراخ سنبه های خانه ها گم شده بودند، دوباره پیدا می شدند و به سوی آهنرباهای جادویی ملکیادس حرکت می کردند. ملکیادس هم با لهجه کولی خود داد می زد که: «همه چیزها دارای روحند و فقط باید از خواب بیدارشان کرد!»
خوزه آرکادیو بوئندیا(۴) که همیشه درپی اوهام و خیالات امکان ناپذیر در دنیای معجزه، جادو و عالم لاهوت بود، پیش خود فکر کرد که شاید اگر آهنربا داشته باشد، بتواند طلا از زیر خاک بیرون بیاورد. ملکیادس که آدم راستگو و نیک نهادی بود، از قبل برایش توضیح داد که: «آهنربا برای این کار به هیچ وجه مناسب نیست.»؛ اما خوزه آرکادیو بوئندیا که تا آن هنگام اعتقاد زیادی به درستی حرفهای کولیها نداشت، یک قاطر و چند بزغاله خود را با دو تکه آهنربا عوض کرد.
اورسولا ایگواران(۵)، زن او که به خاطر بالابردن درآمد ناچیز خود برای حیوانات خودشان بسیار اهمیت قایل بود، هر کاری که برای منصرف کردن شوهرش از این معامله کرد، فایده ای نداشت و شوهر او در جوابش می گفت: «زیاد طول نمی کشد که آنقدر طلا پیدا خواهیم کرد که حتی با آن می توانیم کف اتاقهای خانه را با طلا فرش کنیم!» او برای آنکه حرفش را ثابت کند، چند ماه پی درپی با تمام نیرویش کار کرد. همه آن اطراف و حتی تمام کف رودخانه را با آن دو تکه آهنربا متر به متر آزمایش کرد و هنگام این تلاشش، با صدای بلند دعاهای ملکیادس را هم تکرار می کرد؛ اما بعداز آنهمه کاوش، تنها توانست یک زره زنگارگرفته را از دل خاک استخراج کند که مربوط به قرن پانزدهم بود و همه سوراخهای آن پر از شن و ماسه بود. وقتی که خوزه آرکادیو بوئندیا به یاری چهار مرد تنومند آن را از دل زمین بیرون آورد و زمین را نبش کرد، یک اسکلت مومیایی را هم پیدا کردند که جعبه ای کوچک مسی از گردنش آویزان بود که درون آن دسته ای موی زنانه وجود داشت.
در ماه مارس بعد، دوباره کولیها به آنجا آمدند و ایندفعه با خود یک دوربین و یک ذره بین بسیار عظیم که به بزرگی یک طبل رژه بود، آوردند و آن را به نام «تازه ترین اختراع یهودیان آمستردام» برای نمایش دربرابر مردم عرضه کردند. دوربین را دربرابر یکی از چادرهای خود عَلَم کردند و یکی از زنهای کولی در نقطه ای دور از آن ایستاد. مردم روستا با دادن تنها پنج رئاله(۶) می توانستند چشم خود را جلوی دوربین بگیرند و عکس آن زن کولی را در یک قدمی خودشان ببینند. ملکیادس چنین می گفت: «فاصله ها با پیشرفت علم ازبین رفته و خیلی زود انسان می تواند هنگامی که در خانه اش استراحت می کند، از تمامی رویدادهای دنیا مطلع شود.»
در یک ظهر خیلی گرم هم کولیها نمایشی از یک اختراع دیگر به نام ذره بین ترتیب دادند. آنها در وسط جاده مقداری گیاه خشک گذاشتند و نور خورشید را در کانون ذره بین متمرکز کردند که باعث شد گیاهان خشک آتش بگیرند. خوزه آرکادیو بوئندیا که هنوز آرامشش را از شکست قبلیش بازنیافته بود، ناگهان به ذهنش رسید که شاید بتواند توسط ذره بین یک اسلحه ویرانگر بسازد. ملکیادس ایندفعه هم سعی بسیار کرد تا حقیقت را برایش توضیح دهد و او را از این کار منصرف کند؛ اما سرانجام با اصرار بیش از اندازه خوزه، تسلیم شد و ذره بین را با دو تکه آهنربا و سه سکه پول مستعمره، عوض کرد.
اورسلا از بسیاری اندوه شروع به گریه کرد؛ زیرا این سه سکه قسمتی از محتویات یک جعبه از سکه های ارزشمند بود که پدرش بعداز یک عمر کوشش جمع کرده و اورسلا آنها را در جایی زیر خاک پنهان کرده تا هنگام نیاز از آنها استفاده کنند. خوزه آرکادیو بوئندیا ایندفعه حتی سعی نکرد که از زنش دلجویی کند؛ بلکه با سماجتی فیلسوف مآبانه، طوری مشغول کار روی آزمایشهایش شد که نزدیک بود در این کار جانش را هم بگذارد. او برای آنکه به طور عملی ثابت کند که تاثیر ذره بین در میدان جنگ چگونه است، درمقابل تابش مستقیم خورشید ایستاد و نوری که از مرکز ذره بین روی او متمرکز شد، چنان باعث سوختنش شد که اثر سوختگی سالهای زیادی روی بدنش باقی ماند. زن او که از پیامدهای کارهای او در هراس بود، همیشه با او مخالفت می کرد؛ اما برخلاف مخالفتهای او، یک بار هم نزدیک بود با آزمایشهای خود خانه را هم آتش بزند. او ساعتها، پی درپی در تخیلات خود غوطه می خورد و درِ اتاق خود را روی دیگران می بست و نیروی جنگی آن اسلحه ویرانگر را حساب می کرد تا سرانجام توانست یک کتاب جامع درمورد آن بنویسد. او این کتاب را به انضمام نتایجی که از حسابها و آزمایشهای خود کسب کرده بود، برای مقامهای حکومت به مرکز فرستاد. او آنها را به دست پیکی سپرد که از کوهها، مردابها و بیابانهای پهناور و رودخانه های خروشان گذشت تا اینکه به یک جاده رسید که به یک جاده دیگر وصل می شد و نامه رسانهای دولتی همیشه در این جاده رفت و آمد می کردند. پیک در راه خود به دفعات، کم مانده بود جان خود را به دلیل مرض طاعون، یاس و حمله حیوانات وحشی ازدست بدهد. در آن زمان رفتن به پایتخت بسیار دشوار و مشکل بود؛ اما خوزه آکاردیو عزم خود را جزم کرده بود تا همینکه دعوتنامه به دست او رسید، شخصا به پایتخت برود و آزمایشهای خود را در حضور دیگران نمایش دهد و جنگ با نیروی خورشید را خودش فرماندهی کند. بعداز گذشت زمان زیادی که او به انتظار جواب گذراند، عاقبت خسته و مایوس، پیش ملکیادس به شکستش اقرار کرد.
ملکیادس در آن هنگام، خلوص طینت و پاکی خود را به خوزه ثابت کرد. او ذره بین را گرفت و آن سه سکه قدیمی را به او پس داد؛ به علاوه چند نقشه جغرافیایی از کشور پرتغال و آموزش دریانوردی را به او هدیه کرد که نتیجه تخصص و تجربیات پدرهرمان بود و خوزه آرکادیو استفاده از ذره بین، قطب نما و زاویه سنج را می توانست به وسیله آنها بیاموزد. خوزه در تمام دوره ماههای طولانی ای که فصل بارندگی بود، در کلبه ای که پشت خانه اش بنا کرده بود، به تحقیق و مطالعه مشغول بود تا درحین انجام آزمایشهایش کسی مزاحم او نشود؛ ولی او چنان غرق کارش بود که حتی از وظایفش درقبال خانواده هم غافل شده بود. او شبهای زیادی بیدار و در حیاط منزلش به تحقیق درباره ستاره ها مشغول بود و وقتی برای مشخص کردن زمان دقیق ظهر می خواست به نتیجه برسد، تا مرز آفتاب سوختگی پیش رفت. او بعداز آشناشدن با ابزارآلات دریایی، آنقدر قدرت تخیلش زیاد شد که بی آنکه از خانه اش خارج شود، توانست در اوهامش بر کشتیهای عظیم اقیانوس پیما روی دریاهای ناشناخته سیاره زمین مسافرت کند و به نقاط دور برود و با موجودات خیالی همنشین شود. او آن موقعها عادت پیدا کرده بود تا با خودش حرف بزند؛ در حریم خانه اش راه می رفت و بی اطلاع از دنیای پیرامونش، همیشه با خودش سخن می گفت.
اورسولا در باغچه خانه شان به همراه فرزندان خود موز، سنجد، چغندر، سیب زمینی و بادمجان کشت می کردند و آنچنان خسته می شدند که حتی نمی توانستند کمرشان را راست کنند. در درون خوزه آرکادیو به یکباره تحولی عظیم روی داد و بعداز آن، چندروز به طور مستمر دچار حالتی عجیب شد و چیزی را که در خود پیدا کرده بود، پی درپی با خود تکرار می کرد؛ ولی چنین به نظر می رسید که خودش هم نمی دانست چه می گوید! سرانجام در ظهر یک روز سه شنبه از ماه دسامبر با یک ضربه ناگهانی فشار رنجهای درونی اش را بیرون ریخت. بعداز آن بی خوابیها، اورسولا و فرزندان او تا آخر عمرشان تب و لرز و هذیانهایش را از یاد نبردند. خوزه آرکادیو با افتخار و به طور غرورآمیز از پشت میز غذا بلند شد و گفت: «سیاره زمین همچون پرتقالی گرد است!»
اورسولا که دیگر تحملش تمام شده بود، فریاد زد: «اگر قصد دیوانه شدن داری، فقط خودت دیوانه شو! من نمی گذارم که با این اراجیف، فکر بچه ها را هم خراب کنی.»
خوزه آرکادیو بوئندیا، آرامش خود را حفظ کرد. خوزه حتی زمانی که اورسولا از فرط خشم، دوربین را بالا گرفت و آن را بر زمین کوفت و شکست، همچنان با خونسردی شکسته های آن را جمع کرد و دوباره دوربینی دیگر ساخت. او تمامی اهالی روستای ماکوندو را به کلبه آزمایشگاه خود فراخواند و برای آنها با یک سخنرانی که هیچکس هم به طور دقیق مطالب آن را نفهمید، ممکن بودن برگشتن به آغاز را همچون وقتی که یک کشتی از شرق به غرب طی می کند، شرح داد. مردم دهکده دیگر یقین کرده بودند که خوزه آرکادیو بوئندیا دیوانه شده است. ملکیادس در همان هنگام سررسید و حرفهای او را برای همه به روشنی توضیح داد و خوزه آرکادیو را به خاطر آنکه توانسته بود به وسیله دانش ستاره شناسی خود به یک تئوری ثابت شده برسد، مورد تشویق قرار داد و از او بسیار ستایش کرد و برای اثبات درستی سخنان خود، به خوزه هدیه ای داد که در تقدیر روستای ماکوندو اهمیت زیادی پیدا کرد. هدیه او یک آزمایشگاه تقریبا مجهز بود تا خوزه بتواند به کارهای خود ادامه بدهد.
در زمان بسیار کوتاهی ملکیادس با شتابی باورنکردنی پیر و ناتوان شده بود. او در شروع جهانگردیهایش درحدود سن و سال خوزه آرکادیو بود. خوزه در آن زمان آنقدر نیرومند بود که می توانست گوشهای اسبی را بگیرد و آن را بر خاک بیندازد و حالا هم کم و بیش همان نیرو در نهادش پنهان بود؛ اما برخلاف او، ملکیادس هر روز ناتوان تر و نحیف تر شده، انگار که به خاطر تجربه کردن همه بیماریهایی که در مدت مسافرتهایش با آنها مواجه بود، به این وضعیت درآمده بود. ملکیادس درحین اینکه به خوزه برای راه اندازی آزمایشگاهش کمک می کرد، شرح می داد که مرگ در طول سفرهایش چطور در جستجوی او بود؛ اما هرگز کار خود را به انجام نرسانده بود. ملکیادس همچون یک آدم فراری بود که همه بلاها را تجربه کرده؛ اما عاقبت از تمامی تله ها، فرار کرده بود. او مرض پلاگر(۷) را در خاورمیانه، اسکوربیت(۸) را در مالزی، جذام را در اسکندریه، بری بری(۹) را در ژاپن، طاعون را در ماداگاسکار، زلزله را در سیسیل و غرق کشتی را در تنگه ماگالیانس(۱۰) تجربه کرده بود. این آدم حیرت آور که وانمود می کرد راه حل تمامی معماهای نوسترآداموس(۱۱) را پیدا کرده، آدم بسیار افسرده ای بود که انگار در حجابی از اندوه و از ورای چشمهای شرقی اش راز تمام چیزها را می دانست. او کلاه سیاه و بزرگی روی سرش می گذاشت و شنل مخمل او حکایت از گذشت قرنهای بسیار می کرد؛ اما او برخلاف دانش بی اندازه و صورت معماگونه اش، آدمی زمینی بود که نمی توانست از کوچکترین مشکلهای زندگی اش رهایی یابد و شیوه مواجهه با آنها را بلد نبود. او همیشه از درد پیری می نالید و برای کمترین دردسرهای مالی در زندگی معمولی خود به گریه می افتاد و گلایه می کرد. به دلیل دچارشدن به مرض اسکوربوت همه دندانهای او ریخته و حالا خیلی وقت بود که دیگر لبهای او به خنده وانشده بود. در ظهر یک روز گرم سرانجام ملکیادس رازهای خود را آشکار کرد و خوزه آرکادیو بوئندیا مطمئن شد که میان او و ملکیادس یک دوستی ابدی پدید آمده است.
بچه ها بعداز شنیدن ماجراهای شگفت انگیز او هیجان زده می شدند. بعدها آئورلیانو او را به یاد می آورد. وقتی آئورلیانو پنج ساله بود، ملکیادس را درحالی دیده بود که مقابل اشعه طلایی رنگ نور خورشید که از پنجره به درون اتاق می تابید، نشسته و با صدایی پرطنین، همانطورکه پیشانیش غرق عرق بود، کشورهای رویایی خود را درخشان می کرد. برادر بزرگ او، خوزه آرکادیو هم تصاویر زیبای او را همچون یک میراث برای نسل بعدی خود باقی گذاشت؛ اما اورسولا از اولین ملاقاتش با او یک خاطره مشمئزکننده در نهانش باقی مانده بود؛ چون وقتی که به درون اتاق رفت، ملکیادس با بی احتیاطی شیشه حاوی بی کلرور جیوه را که در دستش بود، شکست. اورسولا گفت: «از اینجا بوی ابلیس می آید!»
ملکیادس هم حرفش را چنین اصلاح کرد که: «اصلاً چنین نیست! دانش امروزی ثابت کرده که ابلیس از جنس سولفور آفریده شده؛ اما این مایع فقط جیوه است!»
بعد هم برای آنکه حرفش را ثابت کند، شروع به شرح ویژگیهای آن ماده کرد؛ ولی اورسولا دیگر به حرفهای او توجهی نکرد و فرزندان خود را جمع کرد تا برای خواندن دعا بروند. بعداز آن خاطره ملکیادس در ذهن اورسولا با یک بوی وحشتناک همراه بود.
آزمایشگاه خوزه آرکادیو بوئندیا از یک اتاق تشکیل شده بود و ابزاری که در آن وجود داشتند، عبارت بودند از یک ظرف آزمایشگاهی با دهانه ای بلند، یک دستگاه تقطیر مایعات که کولیها آن را با بهره گیری از طرحهای تازه، به صورت ابزاری سه بازو که به نام مریم مقدس شهرت یافته، ساخته بودند، چند ظرف آزمایشگاهی، پنس، قیف، فیلتر و غیره. ملکیادس به جز این ابزار، تعدادی فرمول مبهم درمورد کیمیاگری و ساختن طلا از فلزهای دیگر و همچنین طرز ساختن چندین نوع اکسیر هم به او هدیه کرده بود. خوزه آرکادیو بوئندیا نسبت به فرمول ساختن طلا از فلزهای دیگر بیش از همه علاقمند شده بود و تا چندهفته به طور مرتب از اورسولا با زاری التماس می کرد تا سرانجام موفق شد که سکه های ارثیه او را که در زیر خاک پنهان شده بود، بیرون بیاورد. آنگاه سعی کرد تا بااستفاده از فرمول هفت ستاره موسی و زوسیموس(۱۲) و نیز خاصیت تجزیه پذیری جیوه، تعداد آن سکه ها را زیاد کند. اورسولا هم مثل قبل نتوانست دربرابر التماسهای شوهرش مقاومت کند و به ناچار آن سکه ها را به او داد. خوزه آرکادیو بوئندیا عاقبت سی عدد از سکه های طلا را در ماهیتابه ای گذاشت و آنها را با مقداری گوگرد، سرب، مس و زرنیخ آمیخت و بعداز حرارت دادن آنها توانست ماده مذابی به دست آورد که آن را در یک قابلمه با روغن کرچک آمیخت. عاقبت نتیجه سعی بی اندازه اش این شد که مایعی سخت و فاسد به دست آورد که بیشتر به یک آب نبات سوخته شبیه بود تا طلا! شکست او در این آزمایش باعث شد تا میراث پدری اورسولا که برای او بسیار ارزشمند بود، تبدیل به یک جسم شبیه زغال سنگ سوخته شد و به این ترتیب همه اش ازبین رفت. آن ماده سوخته که در ته قابلمه چسبیده بود، محصول آمیخته شدن سکه های طلا با هفت فلز آسمانی و روغن خوک بود! باید اضافه کرد که آنها می بایستی با روغن گیاهی تُرب آمیخته می شد؛ اما چون چنین روغنی را نداشت، از چربی خوک برای این کار استفاده کرد.
وقتی که کولیها یک بار دیگر به روستا آمدند، اورسولا مردم را با نقشه های مرموز خود بر ضد آنها شوراند؛ ولی مثل همیشه کنجکاوی مردم روستا بر خشم آنها غلبه کرد. ایندفعه کولیها با تمام انواع ابزار موسیقی خود، غوغایی به راه انداختند و یک نفر از آنها برنامه حیرت آورترین کشفهای آسیای صغیر را تبلیغ می کرد. در ایندفعه هم مردم ماکوندو درحالی که متعجب بودند با دادن ورودیه به درون یک چادر می رفتند و صورت ملکیادس را تماشا می کردند که چطور تازه و جوان شده بود. دیگر نشانی از گرفتگی و غم و چروک در صورتش باقی نمانده بود. درحال حرف زدن و تکان دادن لبهایش، دندانهای ردیف و درخشانی نمایان می شد. تمام کسانی که در گذشته لثه های بیمار و صورت فرورفته و لبهای چروکیده اش را به یاد داشتند، از اینهمه قدرت غیرقابل تصور ملکیادس به هراس می افتادند و از شدت ترس به لرزه می افتادند؛ زیرا نمی توانستند هیچ وجه مشترکی با صورت قبلی او پیدا کنند.
وقتی ملکیادس دندانهای مصنوعی اش را از روی لثه های خود سُر داد و آنها را روی کف دستش گرفت، وحشت مردم چندبرابر شد و همگی شاهد بودند که او چطور دوباره به شکل همان ملکیادس پیر و چروکیده درآمده و سپس وقتی آنها را دوباره سر جایش گذاشت، باز هم همان ملکیادس جوان و سرزنده شد. خوزه آرکادیو هم بسیار شگفت زده شده و اعتقاد راسخ پیدا کرد که نمی توان برای علم ملکیادس حد و اندازه ای قایل شد. ملکیادس تنها وقتی که تمام بینندگان از چادر بیرون رفتند، درباره طرز استفاده از دندانهای مصنوعی را به طور مفصل برای خوزه شرح داد و در این هنگام خوزه خیالش راحت شد؛ اما این بار هم مانند دفعات گذشته آنچنان تحت تاثیر این وسیله حیرت آور واقع شد که بی درنگ آزمایشگاه کیمیاگری خود را بست و با دیدی استهزءاگر به آن نگاه کرد و آن را بیهوده دانست. بعد، همانند قبل حالتی عصبی به چهره اش داد و از اشتها افتاد. همه روزها را در حیاط خانه خود راه می رفت و با خودش سخنانی را نجوا می کرد و پی درپی به اورسولا می گفت: «جهان پراز چیزهای حیرت آور است. مردم در آن سوی دنیا درحال اختراع و ساختن ابزار جادویی هستند و آن وقت ما اینجا همچون خرهایی که هیچ چیز نمی فهمند، زندگی می کنیم!»
کسانی که خوزه را از ابتدای پیداشدن روستای ماکوندو می شناختند، از این تغییرات روحیه ای که درنتیجه آمدن ملکیادس در او پدید آمده بود، شگفت زده می شدند.
خوزه آرکادیو بوئندیا در ابتدا همچون رییس قبیله ای بود که احساس وظیفه زیادی به همراه علاقه ای مفرط داشت و همیشه درباره بهترشدن وضعیت کشاورزی، دامپروری و پرورش بچه ها دستوراتی می داد و بیشتر وقتها برای ارتقاء وضعیت دهکده آنها را وادار به فعالیتهای گروهی می کرد و در آنها به یاری اهالی می شتافت. خانه های روستا برطبق شیوه ساخت خانه خوزه آرکادیو بنا شده بود؛ زیرا خانه او بهترین خانه این روستا به شمار می رفت. خانه او شامل یک اتاق پذیرایی با نورگیر بود که یک اتاق نهارخوری که به یک ایوان پراز گلهای متنوع می رسید، دو اتاق خواب و یک حیاط خلوت که درخت بلوطی هم در وسط آن دیده می شد، یک باغچه زیبا برای سبزیکاری و یک حیاط اصلی و کوچک برای نگهداری بزها، خوکها و مرغهایش داشت. در خانه او و همه روستا، پرورش و نگهداری خروس جنگی ممنوع بود.
اورسولا نیز همچون شوهر خود، مدام درحال کار و کوشش بود. او زنی کاری، مرتب و شکیبا بود که همیشه هم مشغول انجام دادن کاری بود.
هیچکس به یاد نمی آورد که او هرگز به خاطر انجام کارهایش گلایه و شکوه ای کرده باشد. از صبح سحر تا هنگام غروب به تمام جاهای خانه سرکشی می کرد و صدای زیرپیراهن آهاردارش شنیده می شد. کف اتاقها و دیوارهای کاهگلی خانه در اثر تلاش بی وقفه اورسولا شکل دلپذیری به خود گرفته بود. زیرنظر او تمام وسایل چوبی که خودِ آنها درست کرده بودند، همیشه پاکیزه بود و همیشه از گنجه ها و کمدهای قدیمی لباسها عطر دل انگیز و ملایمی به مشام می رسید. خوزه آرکادیو بوئندیا هم که در تمام اوقات و همه جا برای سروسامان دادن کارهای روستا پا پیش می گذاشت، دستور داده بود که خانه ها را طوری بنا کنند که برای دسترسی به آب مشکلی وجود نداشته و گذرگاههای روستا را به شیوه ای بسازند که تمام خانه ها از نور کافی برخوردار باشند. بعداز گذشت چندسال، روستای ماکوندو آنقدر مرتب و فعال شده بود که مردم ساکن آن خود را خوشبخت می دانستند و روستایی به وجود آمد که هیچیک از ساکنانش بیش از سی سال از عمر آنها نمی گذشت و تا آن هنگام هیچکس در آن نمرده و در روستا قبرستانی هم وجود داشت.
خوزه آرکادیو بوئندیا از وقتی کار ساختمان سازی روستا پیشرفت می کرد، تعداد زیادی دام و قفس ساخته بود و در مدت بسیار کوتاهی به جز خانه خود، تمام خانه ها را هم پراز انواع مختلف پرنده ها ازجمله قناری، مرغ مینا و سینه سرخ کرده بود. آوازهایی که این پرنده ها سرمی دادند آنچنان زیاد بود که اورسولا ناگزیر با موم گوشهای خود را پوشاند تا کر نشود. وقتی برای اولین بار ایل ملکیادس برای فروش قرصهای سردرد به روستای ماکوندو آمدند، اهالی روستا از اینکه آنها چطور توانسته بودند که از آن طرف رودخانه از وجود روستای ماکوندو مطلع شده اند، بسیار تعجب کردند؛ اما کولیها برای آنها تعریف کردند که از شنیدن صدای پرنده ها موفق به یافتن ماکوندو شدند.
بعداز سپری شدن مدت کمی از آزمایشهای آهنربا، نجوم و کیمیاگری، خوزه آرکادیو بوئندیا تبدیل به آدمی افسرده و فرسوده شد که دیگر حتی حوصله پرداختن به وضعیت ظاهری خود را هم نداشت و ریشهایش که صورتش را وحشی جلوه می داد، چنان زیاد شده بود که اورسولا فقط می توانست با کارد آشپزخانه آنها را اصلاح کند. بیشتر مردم روستا اعتقاد یافتند که ملکیادس، خوزه آرکادیو را مسحور کرده است؛ ولی علی رغم همه اینها، وقتی خوزه از آزمایشگاه و اختراعات عجیب خود دست برداشت و برای رفتن به سرزمین آرزوها و پراز شگفتی داوطلب شد که با دیگر اهالی روستا همراه شود، همه مردم حتی آنهایی که از دیوانگی او مطمئن شده بودند، برای به اجرادرآوردن این نقشه شروع به فعالیت کردند تا برای این کار آماده شوند.
خوزه آرکادیو بوئندیا هیچ اطلاعی از موقعیت جغرافیایی روستا و نواحی آن نداشت و تنها این را می دانست که روستا در جهت شرقی کوههایی قرار گرفته که بالارفتن از آنها امکان ندارد و در آن طرف کوهها شهر قدیمی ریوآچا(۱۳) قرار گرفته است و طبق روایت پدربزرگش، آئورلیانو بوئندیای اول، فرانسیس دریک(۱۴) با اسلحه خود به شکار تمساح می رفت و بعداز شکار، بدنش را پراز کاه می کرد و آن را به ملکه ایزابل پیشکش می کرد.
زمانی که خوزه آرکادیو بوئندیا پا به سن جوانی گذاشته بود، همراه مردان، زنان و بچه های طایفه و دامها و اسباب خانه برای یافتن راه رسیدن به دریا، از کوههای آن اطراف گذشتند؛ اما بعداز گذشت بیست و شش ماه سفر پرمشقت، عاقبت به جای کنونی؛ یعنی روستای ماکوندو رسیده بودند و به جهت خستگی بی نهایت در همانجا ساکن شدند. آنها دیگر نمی خواستند برای بازگشت باز هم از آن کوه بالا بروند و برای همین هم روستای خودشان را در همانجا ساختند.
راهی را که آنها از آن گذشته بودند، تنها راه برگشت به ابتدا و گامی برای رسیدن و بازگشت به زمان گذشته به شمار می آمد. در نواحی جنوبی، در جهت شرقی ـ غربی مردابهای وسیعی قرار داشت که پوشش گیاهی آنها از خزه ها و جلبکها بود و بعداز آن، یک آبگیر بزرگ هم اندازه دریاچه وجود داشت که کولیها می گفتند که این آبگیر نهایتی ندارد. این مرداب در سمت غرب به آبهای دیگری می ریخت. درون آن آبها ماهیهای بزرگی پیدا می شدند که دارای پوست ظریف و درخشانی بودند و اندامشان مانند زنها بود و با نشان دادن اندام زیبا و هیکلهای خوش ترکیبشان، ملوانها را شیفته خود می کردند. کولیها در طول شش ماه با قایق روی آن آبها پیش رفتند تا اینکه عاقبت توانستند از راه شمالی با دنیای متمدن راهی بیابند و با آن ارتباط برقرار کنند. آنها سرانجام به جایی رسیدند که محل عبور و مرور قاطرهای پستی بود.
خوزه آرکادیو هم مسیر شمالی را برای رفتن به دنیای متمدن برگزید و ترجیح داد تا از این راه بگذرد. او ابزار ضروری شکار و نیز چند چاقوی شکاری و تعدادی دشنه برای بریدن بوته های مسیرش تهیه کرد و به همراه مردهای ماکوندو که در بنیان این روستا به او کمک کرده بودند، قدم در آن راه خطرناک گذاشتند. خوزه آرکادیو بوئندیا تمام نقشه ها و رادارها و طرحهای خود را در کوله اش گذاشت و دستور حرکت داد.
در اولین روزهای سفرشان با مشکلات زیادی مواجه نشدند. آنها از کناره سنگلاخیِ رودخانه به طرف جایی که زره را در آنجا پیدا کرده بودند به سوی پایین به راه افتادند و سپس از میان نارنجستان به طرف جنگل پیش رفتند. روزهای آخر اولین هفته سفر، آنها توانستند یک گوزن شکار کنند. آن را روی آتش کباب کردند و بعد قدری از آن را خوردند و مابقی را نمک سود کردند تا برای روزهای بعد خود ذخیره کنند. آنها مایل بودند تا آنجا که امکان دارد از خوردن گوشت طوطی که رنگش آبی بود، امتناع کنند؛ زیرا غذایی که از پختن گوشت طوطی تهیه می شد، مزه و بوی جلبکهای مرداب را می داد.
آنها ده روز را به تمامی در جنگل پوشیده از درختهای انبوه، پیاده پیمودند و در تمام آن مدت نمی توانستند پرتوهای خورشید را ببینند. خاک زمین همچون خاکسترهای آتشفشان گرم و نمدار می شد و گیاهان به نظر آنها بسیار هراس انگیز می نمودند. صدای نغمه سرایی پرنده ها و فریاد میمونها دیگر شنیده نمی شد. دنیا تا همیشه حالتی حزن آلود به خود گرفته و مسافرهای روستا وقتی به خاطره های دور و دراز خود در آن دنیای پراز نم فکر می کردند، آزرده می شدند. در آن موقع که چکمه های آنها در گودالهای پرنم و گِل فرومی رفت و دشنه های آنها گلهای سوسن قرمز و مارمولکهای طلایی را تکه تکه می کرد، دوروبر آنها تبدیل به بهشتی شده بود که مربوط به زمان قبل از پدیدآمدن آدم و حوا بود.
آنها در طول یک هفته بی آنکه با هم حرف بزنند همچون آدمهایی که در خواب به راه می افتند در سرزمین سختیها و انزجار پیش رفتند؛ سرزمینی که تنها موجودات آن، حشره های درخشانی بودند که بالای سرشان می پریدند. نفس آنها به خاطر بوی تهوع آور خون به سختی در سینه ها بالا و پایین می رفت و هرچه دورتر می شدند، بیشتر امیدشان به بازگشت به یاس تبدیل می شد. بعداز آنکه گیاهان را می بریدند، آن گیاهان دوباره در همانجا می روییدند و آنجا را پر می کردند و به سختی می توانستند دوروبر خود را ببینند. خوزه آرکادیو بوئندیا به آنها می گفت: «این مساله به هیچ وجه اهمیتی ندارد؛ تنها مساله مهم این است که جهت را گم نکنیم.»
مردهای روستا به کمک قطب نما به مناطق شمالی رسیدند و عاقبت توانستند خود را از آن سرزمین نفرین شده برهانند. یک شب بسیار تاریک که ستاره ای در آسمان نبود و هوا سبک و دلپذیر بود؛ آنها چون به خاطر پیاده روی زیاد خسته شده بودند، ننوهای خود را از درختها آویزان کردند و بعداز تحمل دو هفته رنج و عذاب، همگی در خوابی عمیق فرورفتند. وقتی از خواب برخاستند، پرتوهای آفتاب شروع به نوازش چشمهایشان کرد و همه آنها را به حیرت انداخت. در نور ظریف صبحگاهی آنها از میان شاخه های درختهای سرخس و نخل یک کشتی سفید و پوسیده اسپانیایی را دیدند. کشتی کمی به یک طرف خمیده بود و طنابهای بادبان کشتی که به مرور زمان کثیف و پوسیده شده بود، از بین گلهای ارکیده جلوه می کردند.
خوزه آرکادیو بوئندیا وقتی کشتی را دید، نزدیک بود عقل از سرش بپرد. دیده شدن آن کشتی به آنها نشان می داد که به ساحل دریا نزدیک شده اند. او به این عقیده رسیده بود که تقدیر درحال بازی کردن با او است؛ زیرا در مدتی بسیار دراز و عذاب آور که او در آرزوی پیداکردن راهی برای رسیدن به دریا بود و هرگز این آرزویش جامه عمل نپوشید؛ اما در آن روز که به هیچ وجه به دریا فکر نمی کرد در اثر یک اتفاق، همین تقدیر، دریا را دربرابرش ظاهر کرده بود. وقتی سالهای بسیاری بعداز آن روز سرهنگ آئورلیانو بوئندیا از آن معبر می گذشت، فهمید که آن منطقه به یک زمین گسترده و راکد مبدل شده و به جز خاکستر و بدنه سوخته ای از آن کشتی در بین گلهای شقایق قرمز، چیزی باقی نمانده بود. او عاقبت فهمید که ماجرای کشتی تنها آفریده ذهن خیالپرداز پدرش نبود و از خود پرسید که آن کشتی چطور به آنجا رسیده بود؛ ولی خوزه آرکادیو بوئندیا که بعداز چهارروز در فاصله دوازده کیلومتری آنجا توانست دریا را ببیند؛ اگرچه او برای رسیدن به دریا فاصله زیادی را طی کرده بود، هیچوقت این سوال به فکرش نیامد.
تمام طرحها و نقشه های خوزه آرکادیو بوئندیا بعداز دیدن دریای کف کرده و کثیف، ارزش خود را از دست دادند و خوزه از اعماق وجودش گلایه کرد که: «این دیگر یک مصیبت است! روستای ماکوندو از هر چهارجهت در محاصره آب قرار دارد!»
در آن هنگام خوزه آرکادیو بوئندیا فهمید که تمام سفرهای ماجراجویانه و کسل کننده اش برای پیداکردن دریا بی ارزش بوده است. بعداز بازگشت از این سفر، نقشه ای رسم کرد که طی آن، تا زمان زیادی اهالی روستای ماکوندو خیال می کردند که روستای آنها یک شبه جزیره است. خوزه آرکادیو بوئندیا که با عصبانیت این نقشه را رسم کرده بود، در آن بسیار غلوّ کرده بود و انگار قصد داشت که خودش را برای اینکه آن ناحیه را برای سکونت برگزیده، شماتت کند. او با غرولند به اورسولا گفت: «سرانجام به هیچ جا نمی رسیم و تا وقتی زنده هستیم به علم و اختراعات جدید دست نخواهیم یافت و سرانجام هم در همین روستا می پوسیم.»
هرروز روحیه خوزه آرکادیو بوئندیا به خاطر شکستهای پی درپی اش فرسوده تر و درهم ریخته تر می شد تا اینکه با عزمی راسخ تصمیم گرفت تا مکان روستای ماکوندو را به جای دیگری منتقل کند؛ ولی این بار اورسولا نقشه همسرش را ناکام گذاشت. او درنهایت شکیبایی و به طور پنهانی، زنهای روستا را بر ضد شوهران آنها که از نظریه خوزه جانبداری می کردند، تحریک کرد؛ طوری که حتی خوزه آرکادیو بوئندیا هم نفهمید که چطور پروژه اش شکست خورده است و تنها یکدفعه متوجه شکست خود شد.
وقتی اورسولا دید که خوزه در اثر ناامیدی از نقشه مهاجرت به جمع کردن وسایل آزمایشگاه و تعطیلی آن مشغول شده، دلش به حال او سوخت و به انتظار نشست تا خوزه همه ابزار آزمایشگاه را در صندوقها قرار دهد و روی آنها حرف اول نام و نام خانوادگی خود را بنویسد. او به سرزنش شوهرش نپرداخت؛ اما می دانست که خوزه از انصراف مردهای روستا برای همراهی او خبردار شده است. وقتی دید که خوزه قصد دارد تا درِ آزمایشگاه را هم از چارچوبش بیرون بیاورد، با تعجب بسیار دلیل این کار او را پرسید. خوزه آرکادیو بوئندیا درنهایت آرامش و با جدیت تمام گفت: «حالا که هیچکس حاضر به مسافرت با ما نیست، ما به تنهایی از اینجا خواهیم رفت.»
اورسولا هم درنهایت آرامش به او جواب داد: «ما از اینجا جنب نمی خوریم و در همینجا می مانیم؛ زیرا بچه هایمان را در همین روستا به دنیا آوردیم.»
خوزه گفت: «ولی تاکنون هیچکس در این سرزمین نمرده است و ما تنها هنگامی می توانیم ادعا کنیم که خاک اینجا از آنِ ماست که کسی را در زیر این خاک دفن کرده باشیم.»
اورسولا با جسارتی غیرمترقبه گفت: «بنابراین من حاضر هستم هم اکنون بمیرم تا خانواده ام در همینجا بمانند.»

نظرات کاربران درباره کتاب صد سال تنهایی

کتاب گیج کننده ای هست.اصلا شخصیتهارو با هم قاطی میکنی.من راجع به این کتاب با دوستم صحبت میکردم ایشون گفتن که اگه میخای از مارکز کتاب بخونی باید از ابتدا نری سراغ صد سال تنهایی بهتره اول رمانای دیگه شو بخونی مثلا ساعت شوم یا عشق سالهای وبا بعد بیای سراغ این کتاب.من یه ترجمه دیگه خوندم ولی اصلا خوشم نیومد.به زور تمومش کردم۰
در 2 سال پیش توسط akbar kh13
ترجمه بهمن فرزانه میگن فقط خوبه . چند صفحه از این ترحمه رو خوندم . ظاهرا خوبه و قابل فهمه
در 2 سال پیش توسط قاسم حضرتی
من نمیتونستم این کتابو زمین بذارم و به کارام برسم. یه سبک فوق العاده
در 1 سال پیش توسط حدیث
سالها پیش خوندم. خیلی خفن بود!
در 1 سال پیش توسط ale...mim
جالبه! فیدیبو اینو زده کتاب هایی که باید بیش از دو بار خواند! در حالی که من یه بارشم به زور خوندم!!!!
در 4 ماه پیش توسط امیرمهدی سرآبادانی
هر کتابی رو خواستید بخونید ولی اینو نخونید! یه سری ماجرای تکراری و عجیب غریب و غیر جذاب و غیر منطقی که مدام تکرار میشه!
در 1 سال پیش توسط علی عباسی
من احساس میکنم کلا کتابهای گارسیا رو نمیفهمم😔
در 4 ماه پیش توسط sajede .
بهترینه، فقط ترجمه بهمن فرزانه رو بخونید، پشیمون نمیشید
در 1 سال پیش توسط مهرداد خوشگو
کتاب فوق‌العاده ای هست خیلی از خرافاتی که گفته الان تو زندگی ماها در جریانه و به اسامی دیگه، اسامی شخصیت ها خیلی تکراری هست و همه رو قاطی میکنی ولی همینم جذابیت خودش رو داره خیلی چیزایی که برای من سوال بود تو این کتاب حل شد ولی به درد هر کسی نمیخوره خوندنش فقط افرادی که دنبال تحلیل های پیچیده زندگی هستن فکر میکنم بتونن بخونن ولی بعد خوندنش به نظرم به خیلی چیزا شک میکنی تو زندگی که چطور برات پیش اومده آیا به تو ارث رسیده یا خودت داری این راه رو انتخاب میکنی من یه بار خوندم ولی خیلی دوست دارم این سری چند روز از همه جدا بشم و در نهایی خودم بخونم مثل خیلی از شخصیت های این کتاب تنهای تنها
در 4 ماه پیش توسط سید مجتبی اکبری
اگه میشه نسخه صوتی شو بزارید
در 2 سال پیش توسط rei...143