فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی اسرارآمیز

کتاب زندگی اسرارآمیز

نسخه الکترونیک کتاب زندگی اسرارآمیز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زندگی اسرارآمیز

بال‌های آن‌ها را می‌دیدم که مثل تکه‌های کروم در تاریکی می‌درخشیدند؛ در سینه‌ام اشتیاق ناشی از حضور آن‌ها را حس می‌کردم. نوع پرواز آن‌ها که برای یافتن گُل نبود و فقط می‌خواستند باد ناشی از بال زدنشان را حس کنند، قلبم را می‌شکافت. در طول روز صدای آن‌ها را می‌شنیدم که در دیوارهای اتاقم تونل می‌زدند: صدایی شبیه به پارازیت رادیویی که از اتاق بغلی می‌آمد و آن‌ها را مجسم می‌کردم که دارند دیوارها را تبدیل به شانه‌های عسل می‌کنند و از آن جا عسل تراوش می‌کند تا من آن را بچشم. سر و کله زنبورها از تابستان ۱۹۶۴ پیدا شد، تابستانی که من چهارده ساله شدم و مسیر زندگی‌ام کاملاً تغییر کرد، منظورم این است که مسیر زندگی‌ام واقعا و به طور کامل تغییر کرد. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، باید بگویم که زنبورها را برای من فرستاده بودند. می‌خواهم بگویم آن‌ها همان طور که جبرئیل، فرشته الهی، بر مریم پاکدامن نازل شد، بر من آشکار شدند و وقایع چنان رقم خورد که اصلاً انتظار نداشتم. می‌دانم که نباید زندگی کوچکم را با او مقایسه کنم؛ اما باور دارم که این مسئله برای او اهمیت چندانی ندارد؛ بعدا دلیلش را خواهم گفت. فعلاً همین قدر بگویم که با وجود تمام اتفاقات تابستان آن سال، هنوز هم حس خوبی نسبت به زنبورها دارم. اول جولای ۱۹۶۴، توی رختخوابم خوابیده بودم و منتظر بودم زنبورها پیدایشان شود، به چیزی فکر می‌کردم که روزالین درباره ملاقات‌های شبانه با زنبورها گفته بود. او گفته بود: «زنبورها قبل از مرگ جمع می‌شوند.»

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی اسرارآمیز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

ملکه، به نوبه خود، عامل اتحاد جامعه است. اگر ملکه را از کندو خارج کنند، زنبورهای کارگر خیلی زود به عدم حضور او پی می برند. بعد از چند ساعت یا حتی کمتر، آن ها به خاطر نبودن ملکه رفتارهای مشخصی را از خود نشان می دهند.
انسان و حشرات

شب توی رختخوابم دراز می کشیدم و نمایش را تماشا می کردم: این که زنبورها چطور از شکاف های دیوار اتاق خوابم با فشار بیرون آمده و توی اتاق دور می زنند. آن ها صدای وِزوِز تیزی مثل صدای ملخ هواپیما ایجاد می کردند که پوستم را می لرزاند. بال های آن ها را می دیدم که مثل تکه های کروم در تاریکی می درخشیدند؛ در سینه ام اشتیاق ناشی از حضور آن ها را حس می کردم. نوع پرواز آن ها که برای یافتن گُل نبود و فقط می خواستند باد ناشی از بال زدنشان را حس کنند، قلبم را می شکافت.
در طول روز صدای آن ها را می شنیدم که در دیوارهای اتاقم تونل می زدند: صدایی شبیه به پارازیت رادیویی که از اتاق بغلی می آمد و آن ها را مجسم می کردم که دارند دیوارها را تبدیل به شانه های عسل می کنند و از آن جا عسل تراوش می کند تا من آن را بچشم.
سر و کله زنبورها از تابستان ۱۹۶۴ پیدا شد، تابستانی که من چهارده ساله شدم و مسیر زندگی ام کاملاً تغییر کرد، منظورم این است که مسیر زندگی ام واقعا و به طور کامل تغییر کرد. حالا که به گذشته نگاه می کنم، باید بگویم که زنبورها را برای من فرستاده بودند. می خواهم بگویم آن ها همان طور که جبرئیل، فرشته الهی، بر مریم پاکدامن نازل شد، بر من آشکار شدند و وقایع چنان رقم خورد که اصلاً انتظار نداشتم. می دانم که نباید زندگی کوچکم را با او مقایسه کنم؛ اما باور دارم که این مسئله برای او اهمیت چندانی ندارد؛ بعدا دلیلش را خواهم گفت. فعلاً همین قدر بگویم که با وجود تمام اتفاقات تابستان آن سال، هنوز هم حس خوبی نسبت به زنبورها دارم.
اول جولای ۱۹۶۴، توی رختخوابم خوابیده بودم و منتظر بودم زنبورها پیدایشان شود، به چیزی فکر می کردم که روزالین(۱) درباره ملاقات های شبانه با زنبورها گفته بود.
او گفته بود: «زنبورها قبل از مرگ جمع می شوند.»
روزالین از وقتی که مادرم فوت کرد، برای ما کار می کرد. پدرم، به او تی. رِی(۲) می گویم، چون لیاقت کلمه «پدر» را ندارد، روزالین را از باغ هلویش به خانه آورده بود، او در آن جا برای پدرم میوه چینی می کرد.
روزالین صورت گردی داشت و بدنش از گردن به پایین مثل یک خیمه بیرون زده بود و آن قدر سیاه بود که انگار سیاهی شب از پوست او تراوش می کرد. او به تنهایی در خانه کوچکی در جنگل زندگی می کرد و از ما خیلی دور نبود. روزالین هر روز برای پخت و پز، تمیز کردن خانه و رسیدگی به من به خانه ما می آمد. او خودش بچه ای نداشت؛ بنابراین من طی ده سال گذشته، موش آزمایشگاهی او بودم.
زنبورها قبل از مرگ جمع می شوند. او ایده های احمقانه بسیاری در سر داشت که من به آن ها بی توجه بودم؛ اما این یکی مرا به فکر واداشته بود، شاید زنبورها فکر کشتن مرا در سر داشتند. راستش را بخواهید، این ایده خیلی مرا به خود مشغول نکرده بود. هر کدام از این زنبورها می توانستند مثل یک فرشته فرود بیایند و تا سرحد مرگ مرا نیش بزنند؛ اما این بدترین اتفاق ممکن نبود. کسانی که فکر می کنند مرگ بدترین اتفاق است، هیچ چیز درباره زندگی نمی دانند.
وقتی چهار ساله بودم، مادرم مُرد. این یک حقیقت در زندگی من بود؛ اما اغلب مردم در برخورد با من یا با پوست و ریشه ناخن هایشان ورمی رفتند یا رویشان را برمی گرداندند و به آسمان نگاه می کردند، انگار صدای مرا نمی شنیدند. گهگاهی آدم مهربانی پیدا می شد و می گفت: «زیاد بهش فکر نکن، لی لی(۳) اون یه تصادف بود. تو که از قصد اون کار رو نکردی.»
آن شب روی تختم دراز کشیده بودم و درباره مرگ و رفتن به بهشت، نزد مادرم، فکر می کردم. اگر او را می دیدم، می گفتم: «مادر، من رو ببخش. خواهش می کنم.» و او آن قدر مرا می بوسید تا پوسته پوسته شوم و به من می گفت که تقصیری نداشته ام. او در ده هزار سال اول این را به من می گفت.
در ده هزار سال بعدی، مادرم موهایم را مرتب می کرد. با شانه کردن موهایم چنان زیبایم می کرد که با دیدن من چنگ از دست نوازندگان بهشتی به زمین بیفتد و فقط زیبایی مرا تحسین کنند. با نگاه کردن به موهای یک دختر می توانید بفهمید که مادر دارد یا نه. موهای من همیشه نامرتب و به یازده جهت مختلف متمایل بود! تی. ری هم برایم بیگودی نمی خرید و مجبور بودم با قوطی های آب انگور «وِلش» موهایم را صاف کنم، این مسئله باعث بی خوابی ام می شد. بنابراین ناچار بودم بین داشتن موهای مرتب و خواب خوش، یکی را انتخاب کنم.
تصمیم می گرفتم چهار یا پنج قرن با مادرم درباره این که زندگی با تی. ری چه مصیبتی است، صحبت کنم. تی. ری همیشه بداخلاق بود، خصوصا در تابستان که از صبح تا شب توی باغ هلویش کار می کرد. اکثرا سعی می کردم سر راهش سبز نشوم. او فقط با سگش، اسنوت، مهربان بود، تا حدی که سگش را پیش خودش می خواباند و هر وقت حیوان به او پشت می کرد، شکمش را می خاراند. حتی دیده بودم که اسنوت توی چکمه تی. ری خرابکاری می کرد، ولی تی. ری هیچ واکنشی نشان نمی داد.
بارها از خدا خواسته بودم که کاری با تی. ری بکند. او چهل سال تمام به کلیسا رفته بود و فقط بدتر شده بود. به نظر می رسید که این مسئله باید چیزی را برای خدا آشکار کند.
ملافه ها را با پا کنار زدم. اتاق غرق در سکوت بود، حتی یک زنبور هم نیامده بود. هر دقیقه به ساعت روی جالباسی نگاه می کردم، نمی دانم چرا سر و کله شان پیدا نمی شد.
سرانجام، حوالی نیمه شب که پلک هایم سنگین شده بودند و به زور چشم هایم را باز نگه داشته بودم، از گوشه اتاق صدایی آهسته و لرزان مثل صدای خُرخُر گربه به گوشم رسید. چند لحظه بعد سایه هایی را روی دیوار دیدم، انگار روی دیوار رنگ پاشیده باشند. وقتی از مقابل نور عبور می کردند، می توانستم نمای کلی بال هایشان را ببینم. آن صدا وارد تاریکی شد و در تمام فضای اتاق طنین انداخت، طوری که هوا جان گرفت و مملو از زنبورها شد. آن ها دور من پرواز می کردند، من کانون گردبادی شده بودم که آن ها ایجاد کرده بودند. به خاطر همهمه زنبورها دیگر نمی توانستم صدای ذهن خود را بشنوم.
طوری با ناخن هایم روی کف دست هایم فشار آوردم که جایش ماند. اگر این همه زنبور کسی را نیش می زدند، حتما کارش تمام بود.
با این حال صحنه جالبی بود و دلم می خواست آن را به کسی نشان بدهم، حتی اگر آن شخص تی. ری باشد. البته اگر چند تا زنبور او را نیش می زدند، متاسف می شدم.
از رختخوابم بیرون پریدم و از میان زنبورها به سمت در دویدم. با انگشتم بازوی او را تکان دادم تا بیدار شود، بعد محکم تر این کار را کردم، ناخنم را توی گوشتش فرو کردم، چقدر سفت بود! تی. ری ناگهان از جا پرید، فقط لباس زیر تنش بود. او را به طرف اتاقم کشاندم، در حالی که داد می زد و بد و بیراه می گفت که کاش این خانه لعنتی آتش می گرفت و... اسنوت هم طوری واق واق می کرد که انگار به شکار کبوتر می رویم.
من فریاد زدم: «زنبورها! یه دسته زنبور توی اتاق منه!»
اما وقتی به آن جا رسیدیم، همه زنبورها ناپدید شده بودند. انگار می دانستند که تی. ری دارد می آید و نمی خواستند نمایش خود را برای او اجرا کرده و وقتشان را تلف کنند.
«لعنتی! لی لی، این اصلاً خنده دار نبود.»
من دیوارها را ورانداز کردم. زیر تخت رفتم و به گرد و غبار و فنرهای تخت التماس کردم دست کم یک زنبور برایم جور کنند.
گفتم: «اونا این جا بودن و تمام فضای اتاق رو پر کرده بودن.»
«آره، یه گله بوفالو هم این جا بودن!»
گفتم: «دارم راستش رو می گم، می تونی صدای وزوزشون رو بشنوی.»
او در حالی که تظاهر به جدی بودن می کرد، گوشش را به دیوار چسباند و گفت: «من چیزی نمی شنوم، فکر کنم بالا خونه ات رو دادی اجاره! لی لی، فقط یه بار دیگه من رو بیدار کن تا مارتا وایتز(۴) رو بیارم بیرون، حالیت شد؟»
مارتا وایتز از تنبیه های مخصوص تی. ری بود. فورا دهانم را بستم.
اما من این چیزها تو کتم نمی رفت. تی. ری فکر می کرد من دارم داستان سرهم می کنم تا جلب توجه کنم. فکری به سرم زد: تصمیم گرفتم زنبورها را بگیرم، توی شیشه بیندازم و به او نشان دهم، آن موقع معلوم می شد که چه کسی داستان سرهم کرده است.
* * *
اولین و تنها خاطره من از مادرم مربوط به روزی است که مُرد. خیلی سعی کردم تصویری قبل از آن روز را به یاد بیاورم، حتی یک تصویر کوچک؛ مثل این که مرا بخواباند، برایم ماجراهای عمو ویگلی را بخواند، یا لباس هایم را صبح روزهای خیلی سرد نزدیک بخاری آویزان کند. حتی به این راضی بودم که به خاطر بیاورم با چوب نازک گل یاس زرد به پاهایم ضربه زده باشد؛ اما هیچ تصویری به ذهنم خطور نمی کرد.
او در روز سوم دسامبر ۱۹۵۴ مُرد. بخاری آن قدر هوای اتاق را گرم کرده بود که مادرم پلیورش را درآورد؛ لباس آستین کوتاه به تن داشت. با پنجره ور می رفت تا آن را که به خاطر رنگ آمیزی سفت شده بود، باز کند؛ اما بالاخره تسلیم شد و گفت: «خب، عالی شد، حتما تو این جهنم می سوزیم.»
موهای مادرم مشکی و پرپشت بود، دسته ضخیمی از موهایش دور صورتش تاب خورده بودند، صورتی که هیچ وقت نتوانستم با وجود به یاد آوردن چیزهای دیگر، تصویر روشنی از آن در ذهن خود داشته باشم.
دستم را به طرف او دراز کردم و او مرا بلند کرد، در حالی که می گفت دختر بزرگی مثل من را دیگر این طوری بغل نمی کنند؛ اما به هر حال مادرم این کار را کرد. وقتی مرا بلند کرد، بوی عطرش تمام وجودم را فرا گرفت. بویی شبیه بوی دارچین که آن را همیشه در وجودم حس می کردم. عادت داشتم به طور مرتب به مرکز تجاری سیلوان بروم و شیشه های عطر را یکی یکی بود کنم، شاید بتوانم عطر مادرم را پیدا کنم. هر بار که به آن جا می رفتم، زن عطرفروش با تعجب می گفت: «وای خدای من، ببین کی این جاست.» انگار نه انگار که همین هفته پیش آن جا بوده و همه شیشه های عطر را بررسی کرده ام. شالیمار، چانل شماره ۵، وایت شولدرز.
می گفتم: «چیز جدیدی نیاوردین؟»
او هیچ وقت چیز جدیدی نمی آورد.
وقتی متوجه شدم که عطر معلم کلاس پنجمم که شبیه بوی عطر مادرم بود، چیزی جز کلدکرم ساده پاندز نیست، واقعا شوکه شدم.
بعدازظهر روزی که مادرم مرد، یک چمدان روی زمین بود و مادرم داشت وسایل و لباس هایش را از گنجه برمی داشت و بدون آن که به خودش زحمت مرتب کردن یا تا کردن آن ها را بدهد، توی چمدان می چپاند. من دنبال او رفتم و توی گنجه زیر دامن لباس ها و پاچه شلوارها نشستم، کف گنجه پر از گرد و خاک و پروانه های بید مرده بود، ته گنجه بوی گِل و لای و هلوهای مانده و له شده ای می آمد که به چکمه های تی. ری چسبیده بود. یک جفت کفش سفید پاشنه بلند برداشتم و آن ها را به هم زدم.
وقتی کسی از پله ها بالا می آمد، کف گنجه می لرزید؛ این طوری بود که فهمیدم تی. ری دارد می آید. بالای سرم، مادرم داشت لباس ها را از جارختی برمی داشت، صدای فش فش برخورد لباس ها و ترق و توروق خوردن قلاب ها به هم را می شنیدم. مادرم گفت: «عجله کن!»
وقتی تی. ری وارد اتاق شد، مادرم چنان آهی کشید که انگار شُش هایش قفل کرده اند. این آخرین چیزی است که به روشنی به یاد می آورم: نفس مادرم مثل یک چتر نجات کوچک به سمت من فرود آمد و بدون آن که ردّی از خود باقی بگذارد، به توده کفش ها برخورد کرد.
یادم نمی آید که آن دو به هم چه می گفتند؛ اما خشم موجود در کلامشان را حس می کردم، انگار هوای اتاق سنگین شده بود. بعدها این صحنه مرا به یاد پرنده هایی می انداخت که توی یک اتاق گیر افتاده اند و خودشان را به پنجره و در و دیوار می کوبند. من عقب عقب رفتم توی گنجه، در حالی که انگشتانم را که مزه کفش و پا می داد، توی دهنم کرده بودم.
نمی دانم دست های چه کسی مرا بیرون کشید، بعد خود را در آغوش مادرم یافتم، بوی او را حس می کردم. او موهایم را نوازش کرد و گفت: «نگران نباش»؛ اما تی. ری مرا از او جدا کرد و به طرف در برد: «برو تو اتاقت!» جیغ زدم: «نمی خوام برم!» و سعی کردم دوباره به آغوش مادرم برگردم. تی. ری مرا هُل داد و فریاد زد: «گفتم برو تو اون اتاق لعنتیت!» خوردم به دیوار و چهار دست و پا روی زمین افتادم. سرم را بلند کردم، مادرم به طرف تی. ری هجوم برد و فریاد زد: «ولش کن!»
زانو زدم و به آن ها نگاه کردم، انگار هوا منقبض شده بود. تی. ری را دیدم که شانه های مادرم را گرفته و به شدت تکان می دهد، سر مادرم با آن تکان ها به جلو و عقب پرتاب می شد. سفیدی لب های تی. ری را می دیدم.
بعد مادرم خودش را از دست او خلاص کرد و به طرف گنجه رفت، می خواست چیزی از طبقه بالای گنجه بردارد. وقتی تفنگ را در دستان مادرم دیدم، افتان و خیزان به سمت او دویدم، می خواستم نجاتش بدهم، می خواستم همه مان را نجات بدهم.
زمان درهم پیچیده شد صحنه های پراکنده ای از آن لحظات در ذهنم باقی مانده است. تفنگ در دستان مادرم مثل یک اسباب بازی می درخشید. تی. ری تفنگ را از دست مادرم گرفت. تفنگ روی زمین بود. خم شدم که آن را بردارم. صدای انفجار.
این چیزی است که درباره خودم می دانم. مادرم تمام چیزی بود که می خواستم و خودم ناخواسته او را دور کردم.
* * *
من و تی. ری در حومه سیلوان در کارولینای جنوبی زندگی می کردیم، جمعیت آن جا ۳۱۰۰ نفر بود. دکه های هلوفروشی و کلیساهای باپتیست، فقط همین.
بالای ورودی باغ مان یک تابلوی چوبی بزرگ بود که روی آن نوشته شده بود: «شرکت تولید هلوی اونز(۵)»، این تابلو با بدترین رنگ نارنجی که تا به حال دیده اید، رنگ شده بود. از این تابلو متنفر بودم؛ اما این تابلو در مقابل مجسمه هلویی که در ارتفاع ۶۰ پایی کنار دروازه نصب شده بود، چیزی نبود. روزالین می گفت این از کارهای تی. ری برای جذب مردم است. تی. ری چنین موجودی بود.
تی. ری به مهمانی های شبانه اهمیتی نمی داد، البته این مسئله خیلی ناراحتم نمی کرد؛ چون هرگز به این مهمانی ها دعوت نمی شدم. او هیچ وقت شنبه ها مرا به مسابقات فوتبال یا کلوپ ماشین شویی بِتا نمی بُرد. اصلاً به لباس هایم توجهی نمی کرد که خودم در کلاس های کمک به اقتصاد خانواده دوخته بودم. پیراهن های نخی با زیپ های کج و معوج و دامن هایی که تا زیر زانوهایم آویزان بودند، شبیه لباس هایی که دختران در عید گلریزان می پوشند. انگار پشتم یک تابلو به این مضمون چسبانده بودند: «من دوست داشتنی نیستم و هرگز هم نخواهم بود.»
من واقعا به کمک مُد نیاز داشتم، چون تا به حال کسی به من نگفته بود که «لی لی، تو چه بچه خوشگلی هستی!»، به جز خانم جنینگز در کلیسا که او هم عملاً کور بود!
من تصویر خودم را فقط در آینه نمی دیدم، در شیشه مغازه ها و شیشه تلویزیون وقتی که خاموش بود، هم خودم را نگاه می کردم، و سعی می کردم بفهمم چه شکلی هستم. موهایم مثل مادرم مشکی بود؛ اما هیچ وقت صاف نمی ایستاد و پیچ و خم داشت، چانه ام هم بیش از اندازه کوچک بود. فکر می کردم وقتی سینه هایم رشد کنند، چانه ام هم بزرگ می شود؛ اما این طور نشد. چشم های خوبی داشتم، شبیه چشم های سوفیا لورن؛ اما حتی پسرهایی که موهایشان را دم اردکی درست می کردند، از موهایشان ویتالیس چکه می کرد و توی جیب پیراهنشان شانه داشتند، هم به من بی توجه بودند.
از گردن به پایینم بد نبود: پوشیدن لباس های دوتکه با دامن چین دار مُد بود؛ اما تی. ری می گفت اگر با آن لباس ها بروم بیرون، مضحکه خاص و عام می شوم. این که تی. ری چطور این ها را درباره بیتسی می دانست، از عجایب زندگی است، اما مسئله دامن و حاملگی او صحت داشت. همه اش یک بدشانسی بود.
روزالین کمتر از تی. ری از مُد سردرمی آورد. وای خدای من! وقتی هوا سرد می شد، روزالین مرا مجبور می کرد شلوار بلندی زیر لباس هایم بپوشم. از هیچ چیز بیشتر از پچ پچ دخترها متنفر نیستم: وقتی از جلویشان رد می شدم، ساکت می شدند، شروع می کردم به کندن پوست روی زخمم و اگر زخمی در کار نبود، گوشت کنار ناخن هایم را آن قدر می کندم تا خون بیاید. درباره ظاهرم و درست انجام دادن کارها خیلی نگران و مضطرب بودم، احساس می کردم بیشتر اوقات وانمود می کنم که یک دختر هستم تا این که واقعا باشم.
فکر می کردم تنها شانسم رفتن به کلاس های جذابیت کلوپ زنان در بهار گذشته بود که بعدازظهرهای جمعه به مدت ۶ هفته برگزار می شد؛ اما چون مادر، مادربزرگ، یا حتی خاله ای نداشتم که در مراسم پایانی گل رز سفید به من هدیه کند، ناکام ماندم. روزالین هم نمی توانست کاری برایم بکند؛ چون غیرقانونی بود. آن قدر گریه کردم که توی ظرفشویی بالا آوردم.
روزالین در حالی که آن جا را تمیز می کرد، گفت: «تو به اندازه کافی جذاب هستی و نیازی به این کلاس ها نداری.»
گفتم: «نیاز دارم، اونا همه چیز رو به آدم یاد می دن. طرز راه رفتن، نشستن روی صندلی، سوار ماشین شدن، چای ریختن، بیرون آوردن دستکش، چیدن گل توی گلدون، طرز حرف زدن با پسرها، برداشتن ابرو، تراشیدن موهای پا، ماتیک زدن...»
روزالین وسط حرفم پرید و گفت: «تمیز کردن استفراغ چی؟! شیوه جذاب این کار رو هم بهتون یاد می دن؟»
گاهی اوقات واقعا از روزالین بدم می آید.
* * *

صبح فردای روزی که شب آن تی. ری را از خواب بیدار کرده بودم، روزالین دم در ایستاده بود و مرا تماشا می کرد که داشتم با یک ظرف سنگی، زنبوری را دنبال می کردم. او لب هایش را طوری گرد کرده بود که می توانستم یک طلوع صورتی رنگ را توی دهانش ببینم.
او پرسید: «با اون ظرف چه کار می کنی؟»
«می خوام زنبورها رو بگیرم و به تی. ری نشون بدم، اون فکر می کنه من داستان سرهم کردم.»
روزالین داشت توی ایوان پوست بادام زمینی ها را می کند و دانه های عرق روی پیشانیش می درخشیدند. گفت: «پناه بر خدا!»
زنبور روی نقشه ایالتی که به دیوار زده بودم، فرود آمد. زنبور داشت در امتداد ساحل جنوبی کارولینا در بزرگراه هفدهم قدم می زد. دهانه ظرف را روی آن گذاشتم و زنبور را بین چارلزتون و جورجتون گیر انداختم. در ظرف را بستم، زنبور با سر و صدا خودش را به در و دیوار ظرف می کوبید، درست مثل وقتی که دانه های تگرگ به شیشه های پنجره می خوردند.
درون ظرف گلبرگ و گرده گل گذاشتم و در ظرف را سوراخ سوراخ کردم تا باعث مرگ زنبور نشوم. ظرف را تا جلوی دماغم بالا آوردم و به روزالین گفتم: «بیا و به جنگیدن این نگاه کن.»
وقتی وارد اتاق شد، بوی تند و سیاه او در هوا شناور شد. مثل بوی تنباکویی که در دهانش بود. ظرفی در دست داشت که دهانه آن به اندازه یک سکه بود و انگشتش را دور دسته آن حلقه کرده بود. آن را به چانه اش فشار می داد، لب هایش را مثل گُل جمع می کرد و آب دهان سیاه رنگش را درون آن می انداخت.
روزالین به زنبور نگاه کرد، سری تکان داد و گفت: «اگه نیش خوردی، پیش من نیای ها؛ چون اصلاً برام مهم نیست.»
این یک دروغ بود.
من تنها کسی بودم که می دانستم روزالین با وجود اخلاق تندش، قلبی لطیف تر از برگ گُل داشته و عاشق من است.
تا هشت سالگی این موضوع را نمی دانستم، زمانی که برایم یک جوجه رنگی خرید. جوجه کوچک ارغوانی رنگ، گوشه قفسش ایستاده بود و می لرزید، چشم های کوچکش مادرش را جستجو می کردند. روزالین به من اجازه داد تا جوجه را به اتاق نشیمن ببرم و حتی برایش دانه بپاشم، او کوچک ترین اعتراضی به این کار نکرد. جوجه کف اتاق خرابکاری کرده بود و ما داشتیم آن جا را تمیز می کردیم که ناگهان سر و کله تی. ری پیدا شد. تی. ری تهدید کرد که جوجه را برای شام می پزد و روزالین را به خاطر کارهای احمقانه اش اخراج می کند. سپس با دست های روغنی به سمت جوجه هجوم برد. روزالین جلوی او را گرفت و گفت: «تو این خونه کثافت کاری های بدتر از این داریم، حق نداری به این جوجه دست بزنی!»
وقتی تی. ری داشت هال را ترک می کرد، می شد صدای شکست خوردن را از چکمه ها و طرز راه رفتنش شنید. با خود فکر کردم که روزالین مرا دوست دارد، و این اولین باری بود که چنین فکری به ذهنم خطور می کرد.
از آن جا که روزالین شناسنامه نداشت. سنش در هاله ای از ابهام بود. بسته به این که در لحظه، در چه حالی باشد، می گفت که در سال ۱۹۰۹ یا ۱۹۱۹ به دنیا آمده است. اما در مورد محل تولدش مطمئن بود: مک کلانویل، کارولینای جنوبی، جایی که مادرش در آن جا سبد می بافت و کنار جاده می فروخت.
یک بار به روزالین گفتم: «درست مثل من که هلو می فروشم.»
او پاسخ داد: «اصلاً هم مثل فروش هلو نبود، تو هفت تا بچه نداری که مجبور باشی شکمشون رو سیر کنی.»
«تو ۶ تا خواهر و برادر داری؟» فکر می کردم روزالین تنهاست و به جز من کسی را ندارد.
«داشتم؛ اما الان از هیچ کدومشون خبر ندارم و نمی دونم کجا هستند.»
روزالین سه سال بعد از ازدواج، شوهرش را به خاطر عیاشی از خانه بیرون انداخته بود. همیشه می گفت: «اگه مغز اون مردک رو توی سر یه پرنده میذاشتی، برعکس پرواز می کرد!» اغلب فکر می کردم که یک پرنده با مغز روزالین چه می کند. احتمالاً فضله هایش را سر مردم می ریخت و بقیه اوقات هم با بال های گشوده روی آشیانه های متروک می نشست.
گاهی خیال می کردم که روزالین سفیدپوست شده، با تی. ری ازدواج کرده و مادر واقعی من شده است. گاهی فکر می کردم که من یک یتیم سیاه پوستم و روزالین مرا در یک مزرعه ذرت پیدا و به فرزندی قبول کرده است. گاهی هم فکر می کردم که در ایالت دیگری مثل نیویورک زندگی می کنیم و او مرا به فرزندی قبول کرده، در حالی که رنگ طبیعی خودمان را داریم.
* * *
اسم مادرم دِبورا(۶) بود. فکر می کردم این زیباترین اسمی است که تا به حال شنیده ام، هرچند تی. ری هرگز این اسم را بر زبان نمی آورد. اگر من از این اسم استفاده می کردم، عصبانی می شد، ممکن بود به آشپزخانه برود و چیزی را سوراخ کند. یک بار که از او در مورد تاریخ تولد مادرم و نوع کیک مورد علاقه اش پرسیدم، به من گفت که دهانم را ببندم و وقتی برای بار دوم حرفم را تکرار کردم، شیشه ژله شاتوت را برداشت و به کابینت آشپزخانه کوبید. هنوز هم جای لکه های آبی رنگ آن روی کابینت باقی مانده است.
البته توانستم اطلاعات اندکی از او به دست بیاورم؛ مثل این که مادرم در ویرجینیا به خاک سپرده شده است چرا که بستگانش اهل آن جا بودند. می خواستم این رد را بگیرم و پیش بروم، شاید مادربزرگم را پیدا کنم؛ اما تی. ری می گفت که مادربزرگم خیلی وقت پیش، وقتی مادرم بچه بوده، مرده است. یک بار وقتی تی. ری سوسکی را در آشپزخانه با پا له می کرد، به من گفت که مادرم نسبت به حشرات خیلی حساس بود و برای این که یک سوسک را سالم از خانه دور کند، از خرده نان و شیرینی استفاده می کرد تا آن حشره با پای خودش از خانه خارج شود.
چیزهای عجیبی باعث می شد که دلم برای او تنگ شود. مثل سینه بندهای ورزشی. باید درباره آن ها با چه کسی مشورت می کردم؟ چه کسی به جز مادرم می توانست مرا به آزمون انتخاب سردسته تشویق کننده ها ببرد؟ تی. ری که اصلاً این چیزها سرش نمی شد. اما می دانید چه وقت دلم بیشتر از همیشه برای او تنگ شد؟ روزی که دوازده ساله بودم. وقتی از خواب بیدار شدم، لکه ای مانند گلبرگ گل رُز در لباس زیر خود دیدم. از دیدن آن به خودم افتخار کردم؛ اما جرات نکردم این مطلب را به کس دیگری به جز روزالین بگویم.
کمی بعد از آن، پاکتی در اتاق زیرشیروانی پیدا کردم که سر آن منگنه شده بود، داخل آن نشانه هایی از مادرم یافتم.
عکسی از زنی که جلوی یک اتومبیل قدیمی ایستاده بود و پوزخند می زد، لباسی به رنگ روشن که روی شانه هایش اپل داشت به تن کرده بود و حالت چهره اش می گفت: «جراتش رو نداری از من عکس بگیری.» اما زن می خواست که این عکس گرفته شود، او کنار گلگیر اتومبیل منتظر آمدن عشق بود، انتظاری خالی از شکیبایی.
آن عکس را کنار عکس کلاس هشتم خودم گذاشتم و همه شباهت های ممکن را بررسی کردم. او هم مثل من کم و بیش چانه درست و درمانی نداشت. اما زیباییش بیشتر از حد متوسط بود و این مرا به آینده امیدوار می کرد.
داخل پاکت یک جفت دستکش سفید کتان کهنه وجود داشت. وقتی آن ها را بیرون آوردم، احساس کردم دستان مادرم داخل آن ها بوده است. الان که فکر می کنم احساس حماقت می کنم؛ اما یک بار دستکش ها را از گلوله های کتان پر کردم و تمام شب آن را در دست گرفتم.
آخرین چیز اسرارآمیز داخل پاکت عکسی از حضرت مریم در یک قاب چوبی کوچک بود. اما رنگ پوستش تیره بود، شاید یک درجه روشن تر از رنگ پوست روزالین. به نظر می آمد کسی آن عکس را از یک کتاب بریده و روی قطعه چوبی به ابعاد دو اینچ چسبانده و سپس آن را صیقلی کرده است. پشت عکس با یک دست خط ناآشنا نوشته بودند: «تیبورون، اس. سی.(۷)»
الان دو سال است که وسایل او را داخل یک قوطی حلبی نگه می دارم که در باغ، زیر خاک پنهان کرده ام. توی باغ، میان تونل طویل درختان، جای مخصوصی برای خودم داشتم که هیچ کس حتی روزالین از آن خبر نداشت. حتی قبل از آن که یاد بگیرم بند کفشم را ببندم، به آن جا می رفتم. اوایل وقتی می خواستم از دست تی. ری و تهدیداتش، یا خاطره بعدازظهری که حادثه شلیک گلوله پیش آمد، فرار کنم به این جای مخصوص می رفتم. اما بعدها بعد از این که تی. ری می خوابید، به آن جا می رفتم و زیر درختان در آرامش دراز می کشیدم. آن جا تکه امنی از زمین بود که حس می کردم مال من است و در آن به آرامش می رسم.
یک شب با چراغ قوه به آن جا رفتم و وسایل مادرم را که داخل یک قوطی حلبی گذاشته بودم، دفن کردم. از نگه داشتن این وسایل در اتاقم وحشت داشتم، حتی اگر آن ها را پشت یک کشو مخفی می کردم. می ترسیدم تی. ری به اتاق زیر شیروانی برود و از قضیه باخبر شود، آن موقع اتاقم را زیر و رو می کرد. حتی از فکر کردن به این که تی. ری بعد از فهمیدن این موضوع ممکن است چه بلایی به سرم بیاورد، هم وحشت داشتم.
گاهی به آن جا می رفتم و قوطی را از دل خاک بیرون می آوردم. روی زمین، زیر درختانی که به سمت من سر فرود آورده بودند، دراز می کشیدم، دستکش های مادرم را دست می کردم و به عکسش لبخند می زدم. عبارت «تیبورون، اس. سی.» را که به صورت مورب پشت عکس حضرت مریم، که رنگ پوستش تیره بود، ورانداز می کردم، چه جور جایی می توانست باشد؟ یک بار روی نقشه پیدایش کردم، حدود دو ساعت از ما فاصله داشت. آیا مادرم زمانی آن جا بوده و این عکس را خریده بود؟ همیشه به خودم قول می دادم وقتی به اندازه کافی بزرگ شدم، با اتوبوس به آن جا بروم. می خواستم به هر جایی که مادرم قبلاً رفته بود، بروم.
* * *
بعدازظهر روزی که صبح آن به گرفتن زنبورها مشغول بودم، کنار جاده مشغول فروختن هلوهای تی. ری بودم. این تنهاترین و غریبانه ترین شغل تابستانی بود که یک دختر می توانست داشته باشد. کنار جاده توی یک آلونک با سه تا دیوار و یک سقف مسطح از جنس حلبی گیر افتاده بودم.
روی یک جعبه نوشابه می نشستم و عبور خودروها را نگاه می کردم، نزدیک بود از دود اگزوز آن ها مسموم شوم. عصرهای پنج شنبه معمولاً روز خوبی برای فروش هلو بود، چون زن ها برای آماده کردن دسر یکشنبه هلو می خریدند؛ اما آن روز هیچ کس نمی ایستاد تا خرید کند.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی اسرارآمیز

اصلا خوشم نیومد بنظرم بیشتر بدرد کودکان و نوجوانان میخورد
در 7 ماه پیش توسط Vid...002
داستان جالبی داشت و‌سریع پیش میرفت. من در عرض ۲ روز تمامش کردم. هیجانش باعث میشد بخوام زودتر تمومش کنم.
در 9 ماه پیش توسط From Middleearth