فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وداع با اسلحه

کتاب وداع با اسلحه

نسخه الکترونیک کتاب وداع با اسلحه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۳۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب وداع با اسلحه

وداع با اسلحه رمانی ضدجنگ است، عنوانش همین ویژگی و محتوایش را فریاد می‌کند، فریاد می‌زند که جنگ (نه دفاع) کاری عبث، بی‌هوده و ضدانسانی است، حادثه‌یی است تلخ که انسان را از گوهر و سرشت انسانی‌اش دور می‌کند و به موجودی تبدیل می‌گرداند که به‌جهت درنده‌خویی‌اش، بی‌ترحمی‌اش و ویرانگری‌اش نمی‌توان هیچ نامی بر او نهاد، چراکه درنده‌خویی حیوانات نیز فاقد این ویژگی‌ها و طبع ویرانگرانه است. وداع با اسلحه تجربه‌ی عینی و ملموس خود نویسنده است، تجربه‌ی سال‌های پس از ۱۹۱۷ که آمریکا وارد جنگ با آلمان و اتریش و عثمانی و ژاپن می‌شود و ارنست میلر همینگ‌وی، جوان نوزده ساله (متولد ( ۱۸۹۸) شورمندانه و شوق‌انگیخته به جبهه‌ی ایتالیا می‌پیوندد و در مقام ستوان دومی به‌عنوان سرپرست گروه رانندگان آمبولانس خدمت می‌کند و با اتریشی‌ها در جنگی بی‌هدف درگیر می‌شود. همان‌گونه که قهرمان قصه‌اش فردریک هنری ستوان دوم آمریکایی در جبهه‌ی ایتالیا به‌عنوان سرپرست آمبولانس‌های حمل مجروح خدمت می‌کند. ارنست در جنگ از ناحیه‌ی پا مجروح می‌شود، همان‌گونه که فردریک از ناحیه‌ی پا مجروح می‌شود و در بیمارستان انگلیسی‌های متحد ایتالیا بستری می‌گردد. ارنست از زبان فردریک هنری تجربیات و مشاهدات خویش را از جنگ بیان می‌کند و بیزاری مردم ایتالیا را از این جنگ کشدار، ویرانگر و بی‌هدف به‌تلمیح به‌توصیف می‌نشیند. خواننده می‌ماند که اصلاً دعوا سر چیست و چه کسی دارد چه کسی را می‌کشد و چرا می‌کشد و هیچ‌کس نمی‌داند این‌همه رنج و این‌همه آوارگی برای چیست؟

ادامه...

بخشی از کتاب وداع با اسلحه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دفتر اول

۱

در اواخر تابستان آن سال در خانه یی روستایی زندگی می کردیم که مشرف بر رودخانه و دشتی بود که به کوهستان منتهی می شد. در بستر رودخانه، قلوه سنگ ها و تخته سنگ های آب ساییده ی خشک و رنگ باخته در پرتو آفتاب جا خوش کرده بودند و آب زلال و روشن، پرشتاب و آبی رنگ در کانال ها جریان داشت. از کنار خانه و در فرودست جاده، سواره نظام حرکت می کردند و خاکی که به پا می کردند، همچون پودری لطیف بر برگ های درختان می نشست. تنه ی درختان نیز خاک آلود بود و برگ ها در آن سال زودتر از موعد فروریخت و می دیدم که سواره نظام در طول جاده در حرکت اند و غبار برمی انگیزند و برگ فرومی ریزند، برگ هایی که دربرابر وزش نسیم به جنبش می آمدند. سربازان هم چنان پیش می رفتند و سپس در پی آنان جاده ی خالی و سفید بود و چیزی جز برگ درختان بر جاده نمایان نبود.
دشت در زیر کشت بود و خرمن در خرمن موج می زد و باغ های آکنده از درختان میوه در آن سوی دشت قامت کشیده و کوه ها بی پوشش گیاهی، قهوه یی و عریان بودند. آتش جنگ در کوهستان ها شعله ور بود و شب هنگام می توانستیم آتش توپخانه را مشاهده کنیم. این آتش در تاریکی، بی شباهت به رعد و برق ابرهای تابستانی نبود؛ اما شب ها خشک بود و احساسی از هجوم توفان نبود.
گاه در تاریکی، صدای عبور سم ستوران را زیر پنجره می شنیدم و آوای سهمگین توپ های شان را که به دنبال تراکتورها، حرکت می کردند. شب هنگام، رفت و آمدها سنگین تر می شد و قاطرها در تعداد بسیار، صندوق های مهماتی را حمل می کردند که در دو طرف خورجین های شان جای داشت و نفربرها، نیروها را حمل می کردند و کامیون های دیگری که بر روی بار آن ها پارچه ی برزنتی کشیده شده، در شلوغی جاده آرام تر درحرکت بودند. توپ های بزرگی نیز بود که هنگام روز تراکتورها آن ها را می کشیدند و لوله های بلند توپ ها با شاخ و برگ سبز درختان استتار می شد و تراکتورها نیز در زیر برگ های مو از نظر پنهان می ماندند. از سوی شمال می توانستیم چشم به دره بیندازیم و جنگلی از درختان بلوط را ببینیم و در فراسوی آن، کوهستان دیگری بود که در پای آن، رودی جریان داشت. آتش جنگ برای تصرف آن کوهستان نیز شعله می کشید، اما پیروزیی وجود نداشت و در فصل پاییز وقتی باران شروع شد، برگ های درختان بلوط فروریخت و شاخه ها عریان شدند و تنه های درختان از خیسی باران به سیاهی گراییدند و تاکستان نیز لخت و نحیف و شاخه هایش بی برگ و بار شد و همه ی روستای خیس و قهوه یی با ورود پاییز مرگ آمیز می نمود.
مِه بر رود نشست و ابر بر فراز کوهستان ظاهر شد و کامیون ها بر تنه ی درختان گِل پاشیدند و شنل ها و نیروهای عبوری خیس و گِل آلود گردید. تفنگ های شان نیز خیس بود و در زیر شنل های شان دو خشاب چرمی در بخش پیشین کمربند سربازان جای داشت. خشاب ها از چرم خاکستری رنگ و فشنگ های داخل آن ها متعلق به تفنگ ۵/ ۶ میلی متری بود و خشاب ها موجب شده بودند که در زیر شنل، شکم شان ورقلنبیده به نظر برسد؛ گویی مردانی که در جاده عبور می کردند، شش ماهه حامله بودند. اتومبیل های کوچک خاکستری رنگی هم بودند که سریع و پرشتاب حرکت می کردند و معمولاً یک افسر در کنار راننده نشسته بود و افسران دیگری نیز در صندلی عقب می نشستند. آنان حتا بیش از کامیون ها گل می پاشیدند و وقتی یکی از افسرانی که در عقب اتومبیل می نشست، خیلی کوچک اندام بود و بین دو ژنرال جای داشت؛ آن قدر کوچک بود که نمی توانستی صورتش را ببینی و فقط تاج کلاهش و پشتش دیده می شد و وقتی اتومبیل با سرعت خاص سریع تر به پیش می رفت، می دانستیم آن شخص احتمالاً خود شاه است. او در آنداین(۱) زندگی می کرد و تقریبا هرروز این مسیر را درمی نوردید تا ببیند وضع چه گونه است و وضع هرروز بدتر می شد.
با شروع زمستان، باران دایمی فرومی ریخت و با ورود باران، بیماری «وبا» هم آمد، اما کنترل شد و سرانجام «وبا» تنها هفت هزار نفر را در آتش از پای درآورد.

۲

سال بعد پیروزی های فراوانی به دست آمد. کوهی که در آن سوی دره قرار داشت و نیز دامنه های تپه های جنگلی بلوط؛ تصرف شد و پیروزی هایی نیز در فلاتی در آن سوی دشت به سمت جنوب نصیب مان شد و در ماه اوت از رودخانه عبور کرده و سرانجام در خانه یی در گوریزیا(۲) اقامت کردیم که یک چشمه و چندین درخت سایه ریز داشت که در باغی در حصار نشسته بود و در کنار خانه، درخت گلیسیرینی با گل های خوشه یی ارغوانی قد برافراشته بود. حالا دیگر جنگ در کوهستان های آن سوتر در فاصله یی کم تر از یک مایل ادامه داشت. شهر بسیار زیبا و خانه ی ما بسیار دلنشین بود. رودخانه در پشت خانه مان جریان داشت و شهر بدون درگیری به طرز مهرورزانه یی به تصرف درآمده بود، اما کوهستان های آن سوی شهر نمی توانست به این سادگی فتح شود و من خیلی خوشحال بودم که به نظر می رسید اتریشی ها می خواهند در صورت پایان جنگ به شهر بازگردند، چون آن را بمباران نمی کردند تا ویران نشود و فقط بعضی بخش های شهر را به شیوه یی نظامی بمباران کرده بودند. مردم در شهر زندگی می کنند؛ بیمارستان ها و کافه ها هم فعالند و در آن سوی خیابان ها نیز زره پوش ها حضور دارند با دو فاحشه خانه؛ یکی برای سربازان و دیگری برای افسران. با پایان گرفتن تابستان، شب ها سرد شد؛ جنگ در کوهستان های فراسوی شهر؛ منظره ی آهن کشی های پل خط آهن؛ تونل درهم شکسته شده بر اثر جریان رود که زمانی جنگ در آن اتفاق افتاده بود؛ درختان پیرامون میدان و ردیف طولانی درختان در دو سو که به میدان منتهی می شد؛ همه ی دختران و زنان شهر؛ پادشاه که با اتومبیلش عبور می کرد و گاه گاهی چهره و جثه ی کوچک با گردن بلند و ریش خاکستری اش که مثل ریش بز بود به چشم می خورد؛ مناظر و صحنه های داخل خانه ها که دیوارهای شان با شلیک گلوله های توپ فروریخته بود همراه با سنگ و کلوخ های ریخته شده در باغچه ی خانه و گاه در حاشیه ی خیابان و همه ی جریاناتی که در کارسو(۳) ادامه داشت، این پاییز را از دیگر پاییزهای روستایی که در آن سکونت داشتیم، متفاوت می کرد. خودِ جنگ هم تغییر کرده بود.
جنگل بلوط کوهستانی آن سوی شهر اکنون وجود نداشت، درحالی که در طول تابستان وقتی وارد شهر شدیم سبز سبز بود، اما حالا تنها کنده و تنه های خردشده ی درختان از آن باقی مانده و زمین گویی شخم زده شده بود. یک روز در اواخر پاییز وقتی به جایی رفته بودم که روزی جنگل بلوط بود؛ دیدم ابری از فراز کوهستان فرود آمد. شتابی در خود داشت و آفتاب رنگ باخت و به زردی گرایید و آن گاه همه چیز خاکستری و آسمان پوشیده شد و ابر پایین و پایین تر آمد و به ناگاه ما در میان ابر بودیم و برف باریدن گرفت. بارش برف دربرابر وزش باد به صورت اریب پایین می آمد. زمین لخت، از برف پوشیده شد و کونه های درخت از میان برف بر زمین نشسته، سر بیرون آورد و برف بر روی زره پوش ها نشست و در میان برف؛ راه گذری به سوی آبریزگاه های سنگرها ظاهر گردید.
بعدا آن پایین در داخل شهر از پنجره ی فاحشه خانه ی افسران، بارش برف را نگاه می کردم. همان جایی که با دوستم می نشستیم و دو گیلاس شراب آستی بالا می انداختیم و خیره می شدیم به بارش برف که آرام و سنگین می بارید و می دانستیم تمام آن زمستان وضع به همین منوال خواهد بود. هیچ یک از کوهساران آن سوی رود تصرف نشده بود، آن طرف را برای سال بعد گذاشته بودند. دوستم دید که کشیش آسایشگاه ما با احتیاط در میان برفاب خیابان، قدم برمی دارد و انگشت به پنجره زد تا توجه ی کشیش را به خود جلب کند. کشیش سر بلند کرد، ما را دید و لبخندی بر لبانش نشاند. دوستم به اشاره به داخل اتاق دعوتش کرد. کشیش به نشانه ی نفی سر تکان داد و راه خود را در پیش گرفت.
شب در آسایشگاه، ابتدابرنامه ی خوردن اسپاگتی اجرا می شد که همگان آن را با حالتی جدی و شتابان می خوردند؛ یعنی با چنگال اسپاگتی را از بشقاب برمی داشتند و بالا می آوردند تا این که رشته های سر چنگال از بقیه ی رشته های داخل بشقاب جدا شود و آن وقت آن را پایین آورده، دربرابر دهان قرار داده و در دهان فرو می کردند یا این که چنگال را در اسپاگتی ها فرو می کردند، بالا می آوردند و با دهان آن را می مکیدند و از فلاسکی پوشیده با رشته های علف مانند، شراب می نوشیدند تا اسپاگتی فرورود. فلاسک در ننویی فلزی این سو و آن سو می رفت و باید گلوی فلاسک را با انگشت نشان بچسبی و شراب سرخ روشن را که مزه ی گس دارد و دلچسب است، در گیلاسی که با همان دست نگه داشته ای، بریزی. بعد از این مرحله، نوبت سربه سر گذاشتن سروان با کشیش می شد.
کشیش، جوان بود و زود سرخ می شد و مثل بقیه ی ما، یونیفورم می پوشید؛ اما صلیبی به رنگ مخمل سرخ تیره بر جیب چپ، روی سینه ی تونیک خاکستری اش داشت. سروان با زبان شکسته بسته، ایتالیایی حرف می زد که برای من بد نبود، برای این که می توانستم هرچه می گوید به طور کامل بفهمم و چیزی جا نیفتد.
سروان نگاهی به کشیش و بعد به من کرد و گفت: "کشیش امروز با دخترا بود." کشیش لبخند زد و سرخ شد و سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. سروان بیش تر اوقات سربه سر کشیش می گذاشت و او را راهبه کرده بود.
سروان پرسید: "راست نمی گم؟ امروز کشیش رو با دخترا دیدم."
کشیش گفت: "نه!" افسران دیگر از این سربه سرگذاردن سرگرم شده بودند.
سروان ادامه داد: "کشیش اهل دختربازی نیست." و خطاب به من گفت: "کشیش هیچ وقت سراغ دخترا نمیره." گیلاسم را گرفت و نگاه پرسشگرش یک بند به من بود؛ اما از کشیش هم چشم برنمی داشت.
ــ کشیش هر شب حریف پنج تاس!
همه ی کسانی که دور میز نشسته بودند، خندیدند.
ــ می دونین؟ کشیش هر شب حریف پنج تاس.
شکلکی درآورد و با صدای بلندی خندید. کشیش این حرف ها را شوخی گرفت.
سرگرد گفت: "پاپ آرزوشه که اتریشی ها جنگ رو ببرن. اون فرانتس جوزوف رو دوست داره. از اتریش پول درمیاد، من بی دینم."
ستوان پرسید: "تا حالا کتاب «خوک سیاه» رو خوندی؟ برات یه نسخه از اون کتاب رو میارم. اون کتاب ایمان منو تکون داد."
کشیش گفت: "کتاب کثیف و مزخرفیه. درواقع از این کتاب خوشت نمیاد."
ستوان گفت: "کتاب ارزش مندیه. درباره ی کشیشا حرف می زنه. ازش خوشت میاد."
خطابش به من بود، من به کشیش لبخند زدم و او هم از آن سوی نور شمع پاسخ لبخند مرا داد و گفت: "نخونش."
ستوان گفت: "برات میارمش."
سرگرد گفت: "همه ی آدم های صاحب اندیشه، بی دینن. من درهرحال اعتقادی به فراماسونا ندارم."
ستوان گفت: "من فراماسونا رو قبول دارم. سازمان درست و درمونیه." در این هنگام کسی وارد شد و وقتی در باز شد، می توانستم بارش برف را ببینم.
گفتم: "حالا که برف اومده، هیچ حمله یی صورت نمی گیره."
سرگرد گفت: "حتما همین طوره. می تونی بری مرخصی، می تونی بری ناپل، رم، سیسیل."
ستوان گفت: "باید بره آمالفی(۴) رو ببینه. من برای فامیلام در آمالفی کارت می نویسم. اونا تو رو مثل بچه شون دوست خواهند داشت."
ـ باید بره پالرمو.
ـ باید بره کاپری.
کشیش گفت: "دلم می خواد بری ابروزی(۵) و با خانواده ام در کاپراکوتا(۶) آشنا بشی."
ـ گوش کن ببین درباره ی ابروزی چی می گه. اون جا بیش تر از این جا برف میاد، اون که نمی خواد بره کشاورزا رو ببینه. بذار بره مراکز فرهنگی و تمدنی رو ببینه.
ـ باید بره دخترای خوشگلو ببینه. من بهت آدرس های جاهایی رو توی ناپل می دم. دخترای خوشگل و جوون همراه با مادراشون. ها!ها!ها!
نگاهی به کشیش انداخت و به فریاد گفت: "هر شب کشیش، پنج به یک." و دوباره همگی خندیدند.
سرگرد گفت: "باید فورا بری مرخصی."
ستوان گفت: "دوست دارم باهات بیام یه چیزایی رو بهت نشون بدم."
ـ وقتی برمی گردی یه عکس هم بیار.
ـ صفحه های اپرای درست و حسابی رو بیار.
ـ کاروس(۷) رو بیار.
ـ کاروس رو وللش، عربده می کشه.
ـ دوست نداشتی مثل اون عربده بکشی؟
ـ عربده می کشه. می گم عربده می کشه.
کشیش گفت: "دوست داشتم می رفتی ابروزی." دیگران داد می کشیدند و کشیش ادامه داد: "اون جا می تونی بری شکار. از مردمش خوشت میاد؛ اگرچه سرده، هواش پاک و خشکه، می تونی در کنار خونواده ی من بمونی. پدرم یه شکارچی مشهوره."
سروان گفت: "دست بردار. ما رفتیم فاحشه خونه پیش از این که بسته بشه."
من به کشیش گفتم: "شب به خیر."
ـ شب به خیر.

۳

وقتی به جبهه برگشتم، هنوز در همان شهرک بودیم. در روستا بر تعداد توپ ها اضافه شده و بهار از راه رسیده بود. مزارع سرسبز شده؛ تاک ها جوانه زده؛ درختان دو سوی جاده، برگچه درآورده و از سمت دریا نسیم می وزید. من شهر را با قلعه ی قدیمی بالای تپه دیدم که در محاصره ی تپه های دیگر قرار گرفته و کوهساران آن سوتر، به رنگ قهوه یی می زد و در دامنه ها به سبزی می گرایید. در شهر بر تعداد توپ ها افزوده شده و تعدادی بیمارستان جدید نیز تاسیس شده بود. در خیابان با مردان و گاه زنان بریتانیایی برخورد می کردم و تعداد بیش تری از خانه ها هدف گلوله های توپ قرار گرفته، ویران شده بود. هوا گرم و بهاری و من در جاده ی میان درختان قدم زنان پیش رفتم. زمین از آفتابی که بر دیوارها می تابید، گرمی گرفته بود و دانستم که ما هنوز در همان شرایط پیشین زندگی می کنیم و وضع دقیقا همان وضعیت پیش از مرخصی ام است. درِ خانه باز بود، بر نیمکتی که زیر آفتاب در خارج از خانه گذارده بودند، سربازی نشسته بود و آمبولانسی در کنار در مجاور به انتظار ایستاده بود و وقتی وارد خانه شدم، بوی کف سنگی مرمرین و بوی بیمارستان به مشامم رسید. همه چیز مثل همانی بود که می رفتم، به جز این که حالا بهار آمده بود. به داخل اتاق بزرگ سرک کشیدم و دیدم سرگرد پشت میز نشسته، پنجره باز و نور خورشید در اتاق جاری بود. مرا ندید و مردد بودم بروم گزارش بدهم که آمده ام، یا بروم حمام کنم و سر و صورتم را صفا بدهم. تصمیم گرفتم اول به طبقه ی بالا بروم.
اتاقی که با ستوان رینالدی شریک بودم، رو به حیاط و پنجره اش باز بود. تخت خوابم از چند پتو تشکیل شده و وسایلم از دیوار آویزان بود. ماسک گاز در یک قوطی حلبی مستطیل شکل جای داشت، کلاه خود از همان میخ چوبی آویزان بود و در کنار تخت خواب، چمدان مربع شکلی جای داشت و روی چمدان، پوتین هایم بود که چرمش واکس زده شده و برق می زد. تفنگ دوربین دار اتریشی ام با لوله ی هشت وجهی اش و کونه ی چوبی گردویی رنگ تیره ی دوست داشتنی اش، مدل اسکوتزن(۸) بین دو تخت آویزان بود و به یاد آوردم دوربینی که روی این تفنگ نصب می شد، داخل چمدان است؛ به همین جهت آن را قفل کردم. رینالدی روی تخت خواب دیگری خوابیده بود. وقتی صدای مرا در اتاق شنید،بیدار شد و روی تخت خواب نشست.
به ایتالیایی گفت: "چاو! چه طور گذشت؟"
ــ شاهکار!
با هم دست دادیم، دست دور گردنم انداخت و مرا بوسید.
گفتم: "اوگف(۹)."
گفت: "نامرتبی، نیاز به شست وشو داری. کجا رفتی و چه کردی؟ زود همه چیزو برام تعریف کن."
ــ همه جا رفتم. میلان، فلورانس، رم، ناپل، ویلاسن جیودانی، مسینا، تواورنینا.
ــ مثل برنامه حرف می زنی. حال و حولی هم کردی؟ ماجرای خوشگلی هم داشتی؟
ــ آره.
ــ کجا؟
ــ میلان، فرنز، رم، ناپل.
ــ کافیه، بگو کدومش بیش تر حال داد.
ــ تو میلان.
ــ درسته، برای اینه که اولیش بوده. کجا باهاش آشنا شدی؟ توی کووا(۱۰)؟ باهاش کجا رفتی؟ چه حال و هوایی داشتی؟ زود همه چی رو برام تعریف کن. کل شب رو باهاش بودی؟
ـ آره.
ـ این که چیزی نیست، حالا ما همین جا دخترای خوشگل جدید داریم. دخترای جدیدی که پیش از این هرگز جبهه نیومده بودن.
ـ عالیه.
ـ باورت نمی شه. همین بعد از ظهر می ریم می بینیم. تو شهر هم دخترای انگلیسی خوشگل داریم. الان عاشق دوشیزه بارکلی شدم. می برمت ببینیش. شاید باهاش ازدواج کنم.
ـ باید برم شست وشو کنم و بعدش برم گزارش بدم. الان که کسی درگیر نیست؟
ـ از وقتی تو رفتی، ما چیزی نداشتیم به جز سرمازدگی، یخ زدگی انگشتان و بینی، یرقان، اسهال، زخم هایی که بر اثر بی احتیاطی وارد شده، ذات الریه و زخم های سطحی و شدید. هر هفته یکی از افراد بر اثر بی احتیاطی آسیب دیده، البته آسیب جدی کم داشتیم. هفته ی آینده جنگ شروع می شه. شاید بازم سر و کله ی زخمی های جدی پیدا بشه، این جوری می گن. فکر می کنی کار درستیه با دوشیزه ماری بارکلی ازدواج کنم؟ البته حالا نه، بعد از جنگ.
گفتم: "معلومه." و تشت را پر از آب کردم.
رینالدی گفت: "امشب همه چی رو برام تعریف می کنی. حالا باید برگردم به تخت خواب بخوابم تا واسه دوشیزه بارکلی تازه و سرحال و خوشگل باشم."
من فرنچ و پیراهنم را درآوردم و با آب سرد تشت، سر و تنم را شستم و درحالی که تنم را با حوله خشک می کردم، نگاهی به دور و بر اتاق و به آن سوی پنجره و به رینالدی انداختم که حالا در بستر چشمانش را بسته بود، خوش سیما بود، همسن و سال خودم و از آمالفی آمده بود. می خواست پزشک و جراح شود و ما دوستان خوبی برای هم بودیم. درحالی که نگاهش می کردم، چشم گشود.
ــ پول داری؟
ــ آره.
ــ پنجاه لیر به من قرض بده.
دست هایم را خشک کردم و از جیب فرنچم که به دیوار آویزان کرده بودم، کیف بغلی ام را درآورده، اسکناس را از آن بیرون آوردم. رینالدی بی آن که از تخت خواب بلند شود، اسکناس را گرفت و آن را تا کرد و در جیب شلوارش سُر داد. لبخندی زد: "باید به دوشیزه بارکلی نشون بدم آدم پولداری هستم. تو رفیق خوب و نازنین و حامی مالی منی."
گفتم: "این حرفا چیه، برو حال کن."
آن شب در اتاق عمومی کنار کشیش نشستم؛ نومید می نمود و به ناگاه آزرده شد که چرا به ابروزی نرفتم. او برای پدرش نوشته بود من دارم به آن جا می آیم و پدرش مقدمات مهمان نوازی را آماده کرده بود. من خودم هم حالم مثل حال کشیش گرفته بود و نتوانستم بفهمم چرا به ابروزی نرفته بودم. این کاری بود که دلم می خواست انجام بدهم و سعی کردم توضیح دهم چه طور شد که عوامل مختلف دست به دست هم داد و نتوانستم بروم و سرانجام او متوجه شد که چرا و فهمید که من به واقع قصد رفتن داشتم و آن وقت همه چیز مرتب و خوب شد. مقدار زیادی شراب و بعد از آن قهوه و استرگا(۱۱) نوشیدم و من مستانه توضیح دادم چه طور کارهایی را که می خواهیم انجام دهیم، انجام نمی دهیم؛ ما هرگز پیش از آن چنین کارهایی نمی کردیم.
وقتی دیگران جر و بحث می کردند، من و کشیش با یک دیگر حرف می زدیم. من خواسته بودم به ابروزی بروم، اما به جهت آن که جاده ها یخبندان و مثل آهن سفت و سخت شده بود، ناچار شده بودم دیگر به هیچ جایی نروم، آن هم به جایی که هوا سرد و خشک بود و برف خشک و پودرشده همه جا را پوشانده بود و رد پای خرگوش ها در برف دیده می شد و روستاییان کلاه از سر برمی گرفتند و تو را ارباب صدا می کردند و شکار هم فراوان بود. ناچار شده بودم هیچ جا نروم، مگر به وسط دود کافه ها؛ شب ها وقتی اتاق دور سرت می چرخد و ناچاری به دیوار خیره شوی تا از سرگیجه متوقف شود و شب ها در بستر مست و پاتیل وقتی می دانی همانی بود که بود و هیجان غریب بیدارشدن و ندانی با چه کسی خوابیده ای و در تاریکی آن چنان غیرواقعی و آن چنان هیجان انگیز که باید دوباره آن ندانستن با که بودن را از سر گیری و در هنگامه ی شب اهمیتی ندهی و اطمینان داشته باشی که همه اش همین بود، همین بود، همین بود و به ناگاه برایت مهم شود که چه کسی در کنارت است و نخوابی و گاه بیدار شوی و غلتی بزنی و ببینی که آن که در کنارت بود، رفته است و گاه درمورد مبلغ پرداخت، چَک و چانه بزنی و اگر هنوز دلچسب و خواستنی و گرم باشد، آن وقت ناهار و شام هم هست. گاهی اوقات هم همه ی جذابیت ها از میان می رود و دلت می خواهد به خیابان بروی، اما همیشه روز بعد دوباره همان جریانات تکرار می شود و باز شبی دیگر در پیش است. سعی کردم درباره ی شب و تفاوت بین شب و روز حرف بزنم و این که چه طور شب ها بهتر بود، مگر آن که روز هوا تمیز و سرد بود و نمی توانستم این را توضیح دهم، درست همین طور که الان نمی توانم توضیح دهم، اما اگر یک چنین تجربه یی داشتی، پس خودت هم می دانی.
کشیش چنین تجربه یی نداشت، اما فهمید که من به راستی می خواستم به ابروزی بروم، اما نرفته بودم و ما هنوز دوست یک دیگر بودیم با علاقه ها و سلیقه های مشترک مان و با تفاوت هایی که بین ما وجود داشت. او همیشه می دانست آن چه را نمی دانستم و آن چه را وقتی یاد گرفتم، همیشه می توانستم فراموش کنم. اما آن وقت این را نمی دانستم، اگرچه بعدا فهمیدم.
در تمام این مدت، در اتاق عمومی بودیم، خوردن غذا تمام شده بود، اما بحث ادامه داشت. ما هردو از سخن گفتن باز مانده بودیم که سروان به فریاد گفت: "کشیش میزون نیست، کشیش بدون دختر میزون نیست."
کشیش گفت: "من میزون میزونم."
سروان گفت: "کشیش میزون نیست، کشیش دوست داره اتریشی ها جنگ رو ببرن." دیگران گوش می دادند. کشیش به نشانه ی نفی سر تکان داد.
گفت: "نه!"
ــ کشیش دلش می خواد ما اصلاً حمله یی نداشته باشیم. مگه دلت نمی خواست حمله نکنیم؟
ــ نه، اگه جنگه، فکر می کنم باید حمله کنیم.
ــ باید حمله کرد، حمله لازمه!
کشیش به تایید سر تکان داد.
سرگرد گفت: "ولش کنین. اون کارش درسته."
سروان گفت: "درهرحال درمورد حمله کاری ازش برنمیاد. یالا بچه ها همه مون سیر شدیم و باید از پشت میز پاشیم."

۴

صبح هنگام توپخانه ی مستقر در باغ مجاور مرا از خواب بیدار کرد و وقتی دیدم خورشید از پشت پنجره وارد می شود؛ از بستر بیرون آمدم. به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم. جاده ی شن ریزی شده، مرطوب و چمن ها خیس از شبنم بود. توپخانه دوبار شلیک کرد و هربار هوا مثل وزش تندبادی به پنجره حمله آورد، تکانش داد و موجب شد که بخشی از پیراهنم پرپر بزند. نمی توانستم توپ ها را ببینم، اما به وضوح معلوم بود مستقیما از بالای سر ما شلیک می شود. این که توپخانه را آن جا داشتیم دردسری بود؛ اما حداقل دل خوشی ام این بود که از این بزرگ تر نیست. هم چنان که از پشت پنجره نگاه می کردم، شنیدم اتومبیلی در جاده شروع به حرکت کرد. لباس پوشیدم و به طبقه ی پایین رفتم، در آشپزخانه، قهوه یی نوشیدم و به گاراژ رفتم.
ده اتومبیل پهلو به پهلوی یک دیگر در زیر سایبانی ردیف شده بودند. آمبولانس های دماغه پخ با سقف های سنگین به رنگ خاکستری و مثل وانت های متحرک ساخته شده بود. مکانیک ها در حیاط روی یکی از آن ها کار می کردند. سه آمبولانس دیگر آن بالا در کوهستان، در ایستگاه درمان های سرِ پایی بود.
از یکی از آمبولانس ها پرسیدم: "تا حالا این جا هدف قرار گرفته؟"
ــ نه، این جا در پناه تپه س.
ــ اوضاع چه طوره؟
ــ هی، بدک نیست. این ماشین خوب نیست، اما بقیه راه می رن.
دست از کار کشید و لبخند زد: "مرخصی بودین؟"
ــ آره.
دستش را با پیش بندش پاک کرد و خنده ی نیش داری زد و گفت: "خوش گذشت؟" بقیه هم پوزخندی زدند.
گفتم: "عالی بود، ماشین چشه؟"
ــ میزون نیست. یه عیبش رو درست می کنی، یکی دیگه پیدا می کنه.
ــ الان چشه؟
ــ رینگ می خواد.
مکانیک ها را به حال خودشان گذاشتم تا کارشان را انجام دهند، اتومبیل با در کاپوت باز و قطعات پخش شده روی میز کارگاه زشت و ناخوشایند به نظر می رسید. به زیر سایبان رفتم و به یک یک آن ها نگاهی انداختم، نسبتا تمیز بودند و چندتایی هم به تازگی شسته شده و بقیه هم خاک آلود بودند. با دقت به تایرهای شان نگاه کردم، ببینم بریدگی یا ساییدگی نداشته باشند، به نظر می رسید همه چیز در شرایط خوبی است. به روشنی معلوم بود تفاوتی نمی کرد آن جا بودم تا بر کار آنان نظارت کنم یا اصلاً نظارتی در کار نبود. اعم از این که تجهیزات در دسترس بود یا نبود، ترتیبی داده بودم که کار انتقال زخمی ها از پایگاه های حمل مجروحان و انتقال آنان از کوهستان تا ایستگاه تخلیه و سپس توزیع آنان در بیمارستان هایی که نام آن ها روی کاغذهای شان نوشته شده بود؛ به سهولت و روانی صورت گیرد و این که به کدام بیمارستان منتقل شوند تاحد زیادی بستگی به خود من داشت. معلوم بود بودن یا نبودن من درآن جا اهمیتی نداشت.
از سرکار استوار مکانیک پرسیدم: "مشکلی که در تهیه ی قطعات یدکی نداریم؟"
ــ نه، جناب ستوان.
ــ حالا باک بنزین کجاست؟
ــ همون جای قبلیش.

نظرات کاربران درباره کتاب وداع با اسلحه

موافقم، منتهی تمام جنگ افروز ها هم به نام دفاع و دفاع پیشگیرانه وارد جنگ می شوند و بشر اگر به آگاهی برسد که جنگ در هر شکلش مذموم و شر مطلق است، نه زمینه ی ایجاد جنگ را فراهم می کند و نه وارد دفاع پیش گیرانه می شود. به امید روزی که آدمیان به مسلک انسانیت در آیند و جنگ، این شر مطلق از دایره ی واژگان زنده خارج و دوستی و صمیمیت تمام جهان را فرا گیرد.
در 2 سال پیش توسط امیر محمد خرم دل
من شنیدم ترجمه های این کتاب،سانسور زیاد دارن،به طوریکه به انسجام داستان لطمه زده...دوستانی که اطلاع دارن بگن این قضیه درسته یا نه؟
در 1 سال پیش توسط soheil
ترجمه آقای نجف دریابندری رو اضافه کنید لطفا
در 4 ماه پیش توسط Mojtaba Masoumi
این ترجمه خوبه ؟
در 11 ماه پیش توسط سلما قشقایی
من تازه این کتاب رو با ترجمه این مترجم شروع کردم اما خیلی ترجمه به دلم ننشسته.
در 5 ماه پیش توسط g.m...adi
رمان وداع با اسلحه از نظر من یک کار درجه یک و فوق العاده نبود هر چند در بعضی از قسمت ها ، رمان بسیار پر کشش و جذاب دنبال شد ولی بیشتر داستان روایت خسته کننده و تکراری داشت . داستانی که از زندگی واقعی نویسنده شکل گرفته بود و واقعیت تلخ جنگ رو در کنار چهره زیبای زندگی و عشق همزمان به نمایش می گذاشت ، ترجمه کتاب هم از نظرم چندان مناسب نبود ، به هر حال خواندن این رمان بسیار از نخوندش مفید بود . قلم همینگوی نیازمند شکیبایی و صبوری زیادی است .
در 4 روز پیش توسط پ.ن م