فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اتفاق ممنوع نیست

کتاب اتفاق ممنوع نیست

نسخه الکترونیک کتاب اتفاق ممنوع نیست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اتفاق ممنوع نیست

مجتبی پانزده سالش بود که عاشق دخترخاله نرگسش شد. خیلی ساده لبه پنجره نشسته بود و داشت بیرون را نگاه می‌کرد که دید دختری که روسری قشنگی سرش است دارد می‌آید طرف خانه‌شان. مجتبی چشم‌هایش ضعیف بود و دوست نداشت عینک بزند، برای همین با تنگ کردن چشم‌هایش فقط متوجه شد که نرگس صورت گردی دارد. و عاشقش شد.
اولِ کتاب‌هایش نوشت: عشق یعنی یک صورت گرد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 4.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اتفاق ممنوع نیست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرآغاز: داستان بلند و قصه های کوتاه

«داستان بلند و قصه های کوتاه» خیلی ساده با یک زنگ تلفن شروع می شود، با یک مکالمه تلفنی بین یک نویسنده و خواننده ناشناس آثارش...
نویسنده: الو بفرمایین.
خواننده ناشناس: شما خودتون هستین؟ می تونم یه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟

ــ من خودم هستم... نمی دونم اگه شما یه مزاحم تلفنی مردم آزار نباشین احتمالاً می تونم چند دقیقه ای باهاتون حرف بزنم... اما اولش بگین کی هستین؟ ما همدیگه رو می شناسیم؟
ــ من شما رو می شناسم... به نظرم همین واسه این که به شما زنگ بزنم کافیه.
ــ البته... اما خب شاید واسه این که من جواب تلفن شما رو بدم خیلی کافی نباشه... البته می دونین صدای شما به نظرم آشناست... ما قبلاً همدیگه رو دیدیم... تو مهمونی های فامیلی... شاید هم تو یه عروسی... اما نه، صداتون اون قدر آشنا نیست که تو مهمونی فامیلی شنیده باشم... احتمالاً تو همون عروسی بوده... شاید هم تو یه مراسم تشییع جنازه... ببینم اون مرحوم از آشناهای نزدیک شما بود؟
ــ نه اون مرحوم یه فامیل دور بود... ضمن این که ما تو هیچ مجلس ختم یا عروسی همدیگه رو ندیده یم.
ــ می بخشین شما بدجوری حس کنجکاوی منو تحریک کردین... البته خوبه... باعث می شه حواسم از این که نمی تونم حواسمو جمع کنم که یه داستان خوب بنویسم پرت شه.
ــ برین یه قدمی تو پارک بزنین. چهار تا آدم ببینین... فکر کنم جواب بده.
ــ پارک... پارک... درسته خودشه... شما همون خانمی هستین که پارسال پاییز تموم یه بعدازظهر فکر منو مشغول خودش کرده بود... تو پارک روی نیمکت نشسته بودین... یه خانم مسنی هم کنارتون نشسته بود و شما در حالی که داشتین آروم آروم اشک می ریختین براش چیزی رو تعریف می کردین... ماجرای همون جوونی رو تعریف می کردین که یه کبابی تو گوهردشت داشت و قشنگ هم شعر می گفت... بهتون گفته بود باهاتون ازدواج می کنه اما بعد زده بود زیرش... البته من آدم فضولی نیستم... اما اون خانم پهلو دستتون مادرتون بود؟
ــ هوی... چه خبره... من اصلاً پاییز پامو تو پارک نذاشتم، چه برسه به این که برم رو یه نیمکت بشینم و ریزریز گریه کنم... در ضمن اون خانم هم عمه بزرگم بود.
ــ قیافه تون اون روز خیلی گرفته بود... ببینم مطمئنین که خودتون نبودین؟
ــ همون قدر که مطمئنم امروز سه شنبه ست.
ــ مطمئنین امروز سه شنبه ست؟
ــ قطعا، چون دیروز دوشنبه بود... دلیل از این محکم تر می خوای؟
ــ اگه باشه... ببینم راستی ما آشنای مشترکی هم داریم؟
ــ تا دلتون بخواد.
ــ قوم و خویش که نیستن؟
ــ میونه خوبی باهاشون ندارین؟
ــ میونه خوب؟! اصلاً چشم دیدنشونو ندارم... ببینم تو دخترخاله م آزی شلخته که نیستی... همون که همیشه خدا آب بینی شو با سر آستینش پاک می کرد؟
ــ نه، ولی می شناسمش... می گفت تو بچگی لقبت میمون بوده... زیاد ادا درمی آوردی یا خیلی بدترکیب بودی؟
ــ فکر کنم زیاد ادا درمی آوردم چون عکسامو که نگاه می کنم اون قدر زشت نبودم... تلفنی اینو بهتون گفت؟... شاید گفته حیوون و شما میمون شنیدین.
ــ نه مطمئنم که گفت میمون... به هر حال قدرت تکامل خوبی داشتین که آدمیزاد شده ین...
ــ یا دست کم کاری کردم که شبیه آدمیزاد به نظر بیام... ببینم شما که زن اول من نیستین؟
ــ زن اولتون؟
ــ همون که درکم نمی کرد.
ــ نه... خدا به دور... زن دومی هم وجود داشت؟
ــ آره... یکی که من درکش نمی کردم.
ــ حالا با سومی خوشبختین؟
ــ با سومی صرفا به خاطر پولش ازدواج کرده م... چاقه، بدنش بو می ده، از نخ دندون استفاده نمی کنه و بیست سالی از من بزرگ تره... احتمالاً تا یکی دو ماه دیگه تو آب قندش مرگ موش می ریزم.
ــ پلیسا شک نمی کنن؟
ــ به احتمال زیاد چرا... شاید هم شیر گازو باز بذارم... اگه جفتمون بمیریم دیگه امکان نداره به من شک کنن.
ــ ولی این جوری خودت هم می میری.
ــ متاسفانه آره، اما این دیگه مشکل خودمه... ضمن این که نشون می ده چیزی به اسم جنایت کامل وجود نداره.
ــ بازم رفتی سراغ داستانسرایی.
ــ آره... خواستم تو حوزه ادبیات جنایی هم زورآزمایی کنم.
ــ به نظر من که زیادی زور زدی... داشتی جدول حل می کردی وقتی زنگ زدم... درسته؟
ــ آره... هر وقت حس می کنم چنته م خالی شده و هیچ چیز حسابی واسه نوشتن ندارم می رم سراغ جدول کلمات متقاطع... کمک می کنه باور کنم هنوز چیزایی واسه نوشتن دارم... تو هم لابد داشتی یکی از داستانای منو واسه چندمین بار می خوندی... مگه نه؟
ــ نه... راستش من از سه ماه پیش خوندنو گذاشتم کنار.
ــ حتی خوندن بروشور کرمای ضد آفتابو؟
ــ نه... فقط خوندن چیزایی که باعث می شه بیشتر از ده ثانیه فکر کنم... ببینم به شانس و تقدیر و این جور حرفا اعتقاد دارین؟
ــ سیزده سالم که بود کار و زندگی م فقط پرسه زدن تو خیابون و وایسادن سر کوچه بود، اما یه دوست صمیمی داشتم که فقط عشقش کتاب خوندن بود... یه روز به من یه کتاب داد که بخونم. گفتم فقط به یه شرط کتابو می خونم.
ــ به شرط این که کتابش خوب باشه؟
ــ نه، به شرط این که اونم یه بار مثل من بشه... ماجراجو و کله شق... تصمیم گرفتیم یه ماجراجویی خرکی مشترک با هم داشته باشیم.
ــ چقدر مهیج... لابد تصمیم گرفتین با هم از مدرسه فرار کنین و از در عقب سینما برین تو و یه فیلم مجانی ببینین؟
ــ نه... تصمیم گرفتیم بپریم.
ــ بپرید؟
ــ آره... از پشت بوم خونه ما بپریم روی خرپشته خونه همسایه بغلی.
ــ یه خرده کارتون احمقانه و نشدنی نبود؟... معمولاً از روی خرپشته می پرن روی پشت بوم.
ــ خب من فکر می کردم اگه خوب بپریم پرواز می کنیم... نه سقوط... اول من پریدم. لبه خرپشته رو نتونستم بگیرم و با زانو افتادم روی پشت بوم همسایه... کشککام غرق خون شد.
ــ از اون موقع بود که فهمیدی بدشانسی؟
ــ نه، وقتی پشت سرمو نگاه کردم و دوستمو دیدم، تازه معنی واقعی بدشانسی رو فهمیدم.
ــ افتاده بود پایین؟
ــ درست وسط کوچه... بدشانسی محض... سی سانت از طول و دوازده متر از ارتفاع.
ــ مرد؟
ــ نه... اما دیگه به درد رفاقت نمی خورد... کلماتو شمرده شمرده می گفت و برنجو دونه دونه می خورد... تموم حسی که بهش داشتم ترحم بود.
ــ اون کتاب چی؟ اون کتابی رو که بهت داد خوندی؟
ــ آره... اون کتابو خوندم و بعد تحت تاثیر اون کتاب و ماجرایی که پیش اومده بود اولین داستانمو نوشتم... با همون یه داستان حسابی گل کردم و معروف شدم... خیلی جالبه، مگه نه؟
ــ نه... تو سیزده چهارده سالگی با یه داستان گل کردی و معروف شدی؟!... مگه کارتون والت دیزنیه... ببینم این ایده الآن به ذهنت رسید؟
ــ بد بود؟
ــ افتضاح بود.
ــ واسه همینه که نوشتن این قدر کار سختیه... صدای ونگ ونگ بچه می آد... بچه خودته؟
ــ نه بچه خواهرمه... خودم تازه آخر این هفته قراره ازدواج کنم.
ــ با عشق بزرگ زندگی ت؟
ــ نه با خود زندگی... وقتی ازدواج می کنی دوست داری با آدم ایدئال زندگی ت یه زندگی ایدئال داشته باشی... مگه نه؟
ــ خب آره... این که ایدئاله.
ــ اما از اون جا که ایدئاله هیچ وقت قابل دسترسی نیست، آدم باید ترجیح بده... ترجیح بده که با یه آدم ایدئال یه زندگی مشترک نکبتی داشته باشه یا با یه آدم نکبتی یه زندگی ایدئال.
ــ اوممم... ببینم، فکر نمی کنی جفت اینا آخرسر به یه جا برسن... این که مجبور باشی یه زندگی مشترک نکبتی داشته باشی؟
ــ نشنیدی می گن پول خوشبختی نمی آره اما بدبختی رو دور می کنه؟ من زندگی ایدئالم رو انتخاب کرده م... یه خونه لوکس که فقط چاهش بو می ده، که اونم با خوشبوکننده حل می شه.
ــ آخی... این جوری که خیلی تراژیک حیوونکی می شی... البته این از یه طرف نشون می ده تو دختر مادی گرایی هستی و خب واسه آدمای مادی تراژدی معنایی نداره...
ــ من فقط یه قسمت از این دنیام.
ــ می خوام یه ماجرای واقعی برات تعریف کنم.
ــ مطمئنی که واقعیه؟
ــ جوونی رو می شناختم که دیوانه وار عاشق زنش بود. با هزار مشقت تونسته بود یه مقدار از حقوق بخور و نمیرش رو پس انداز کنه تا واسه اون هدیه ای بخره. اما وقتی روز تولد زنش رفت سراغ پوله، دید که یه موش تمام اسکناساشو تا دونه آخر جویده... بینوا همون جا از شدت غم و حسرت خودشو دار زد...
ــ موش؟
ــ آره، موشی که اون جوون یه ماه پیش جفتش رو کشته بود.
ــ تو هم با این داستانات ما رو گرفتیا...
ــ یه کم غریبه، اما قبول داری که اون قدر هم غیرواقعی نیست که بگی واقعیت نداره... تازه می خواستم داستانو از طرف موشه روایت کنم.
ــ به نظرم بی خیال این ایده شو... عشق واقعی رو هیچ موشی نمی تونه بجوه... چون موش اصولاً نمی تونه چیزای غیرواقعی رو بجوه... ببینم غیر از این ایده های چندخطی هیچ نوشته دیگه ای نداری؟
ــ دارم یه رمان می نویسم درباره یه عشق گمشده... یه سری ایده و پنج تا شخصیت حی و حاضر دارم... مونده فقط یه خط داستانی و باقی شخصیتا.
ــ می دونی شونصد تا رمان با این موضوع نوشته شده... دیگه چیزی نداری؟
ــ چرا... یه سری قصه های کوتاه هم دارم. اما هر کدوم یه جورایی ناقصن. شاید هم محتاج یه داستان بلندن تا تبدیل بشن به یه کتاب.
ــ خب اونا رو برام بخون... ایده هاشون چه جوری به ذهنت رسید؟
ــ چطوری؟... خب راستش سررسید خوبی دستم رسید که اصلاً عکس نداشت. جون می داد واسه کتاب نوشتن.
ــ و شروع کردی به نوشتن این قصه ها.
ــ عنوان اولی ش اینه: «شیطان شاعر».
ــ عنوانش که جذابه.
ــ این جوری شروع می شه...

نظرات کاربران درباره کتاب اتفاق ممنوع نیست