فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازدم

کتاب بازدم

نسخه الکترونیک کتاب بازدم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بازدم

با نگاه هاج و واجش روی چمدانِ بزرگی که وسط اتاقش پهن بود. چمدانِ باز، با خرت و پرت‌هایی که مامان دیشب گذاشته بود روی هزار و یک چیز دیگر. بالای لباس‌های تاشده و تلنبار روی هم، عکس‌های پرینت‌شده و پوشه مدارک. لحظه‌ای طول کشید تا دلیل این به‌هم‌ریختگی یادش بیاید.
باز هم سرفه کرد. خانه ساکت بود، حتی بی‌صدای توتک که در قفسش بالا و پایین بپرد، یا بال‌هایش را باز و بسته کند و نوک بزند به ظرف غذای آبی‌رنگش. سکوت محض، بجز هیاهوی دور و همیشگی تهران به وقتِ صبح: صدای حرکت ماشین‌ها، ویراژ تند موتورسیکلت‌ها، ترمزی ناگهانی و جیغ کوتاه لاستیک‌ها. صبحی مثل همه صبح‌های دیگرِ این شهرِ بی‌خواب، که تا نه روزِ دیگر جایش را می‌داد به... به چه واقعا؟ سکوتِ صبح‌دم پاریس یا هیاهویی مشابه؟
تنش داغ بود. دست دراز کرد و دکمه گرد پایین موبایل را فشار داد. چهار و چهل و پنج دقیقه صبح. چشم‌هایش را مالید. کاوه گلستان روی دیوار روبه‌رو با دو دست میله بالای سرش را چسبیده بود، تنها تکیه‌گاه‌های ماشینِ در حرکتی که معلوم نبود به کجا می‌بردش، و چشم‌هایش چرخیده بودند به آن سمت. جایی بیرونِ کادر؛ پرنورتر، روشن‌تر، و دوربین‌ها از دوش و گردنش آویزان بودند. کسری نفسش را باصدا بیرون داد و دوباره دست کشید به چشم‌هایش. چه شدی؟ هیچ. ضربه‌ها، صحنه‌ها، مثل سیلی به صورتش خورده بودند و او هیچ وقت صورتش را ندزدیده بود. چشم درانده بود به دیدنِ حقیقت و آرزو داشت به جهان نشانش بدهد؛ ولی کجای راه بود؟ هیچ... کجا...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بازدم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خوابِ کسری تا صبح بو می داد؛ بوی فلز انگار. طعمِ غریب و سنگین قرص های گچی که تصورشان می کرد؛ می دیدشان، خوابیده کنار هم و کف دستِ بهار. صدای تار می پیچید و آوازِ پدر که چشم هایش را بسته بود و می خواند: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری...» برای چند سال؟ هشت. هشت سالِ تمام بود که هر سال، بیست و سوم مرداد، همین را می خواند.
تا صبح تمام شب قبل و هشت سال گذشته، سنگین و نفس گیر، پنجه انداخت و چنگ زد به کسری که با صورت عرق کرده افتاده بود روی تخت و نفسش سخت بیرون می آمد و نمی توانست تکان بخورد. به اندازه یک غلت یا یک چرخش کوتاه حتی. و مدام می پرسید همان سوال تکراری را، که «بهار، قرص ها بوی بد نمی دادند؟ تلخ نبودند؟ طعمشان آزارت نداد؟» و بهار را دید که قرص ها را بو می کند، دست هایش را بو می کند، لیوان آب را قبل از سر کشیدن بو می کند، و مشت بسته اش را با یک تکان می برد تا روی لب ها و بعد هم لیوانِ آب را که حالا با جرعه های سخت و کند خالی و خالی تر می شد، خانه شان هم از خودش.
ته حلقش خشک بود، دستی ناخن می کشید به گلویش. نفسش با «هققق»ی کش دار به سرفه تبدیل شد و سرفه و باز هم سرفه، که بلند شد و نشست. هوا گرگ و میش بود؛ نور بی رمقی از پشت پرده ها می ریخت توی اتاق و اشیائش و کسری: گیج و سنگین، نشسته بر لبه تخت. با نگاه هاج و واجش روی چمدانِ بزرگی که وسط اتاقش پهن بود. چمدانِ باز، با خرت و پرت هایی که مامان دیشب گذاشته بود روی هزار و یک چیز دیگر. بالای لباس های تاشده و تلنبار روی هم، عکس های پرینت شده و پوشه مدارک. لحظه ای طول کشید تا دلیل این به هم ریختگی یادش بیاید.
باز هم سرفه کرد. خانه ساکت بود، حتی بی صدای توتک که در قفسش بالا و پایین بپرد، یا بال هایش را باز و بسته کند و نوک بزند به ظرف غذای آبی رنگش. سکوت محض، بجز هیاهوی دور و همیشگی تهران به وقتِ صبح: صدای حرکت ماشین ها، ویراژ تند موتورسیکلت ها، ترمزی ناگهانی و جیغ کوتاه لاستیک ها. صبحی مثل همه صبح های دیگرِ این شهرِ بی خواب، که تا نه روزِ دیگر جایش را می داد به... به چه واقعا؟ سکوتِ صبح دم پاریس یا هیاهویی مشابه؟
تنش داغ بود. دست دراز کرد و دکمه گرد پایین موبایل را فشار داد. چهار و چهل و پنج دقیقه صبح. چشم هایش را مالید. کاوه گلستان روی دیوار روبه رو با دو دست میله بالای سرش را چسبیده بود، تنها تکیه گاه های ماشینِ در حرکتی که معلوم نبود به کجا می بردش، و چشم هایش چرخیده بودند به آن سمت. جایی بیرونِ کادر؛ پرنورتر، روشن تر، و دوربین ها از دوش و گردنش آویزان بودند. کسری نفسش را باصدا بیرون داد و دوباره دست کشید به چشم هایش. چه شدی؟ هیچ. ضربه ها، صحنه ها، مثل سیلی به صورتش خورده بودند و او هیچ وقت صورتش را ندزدیده بود. چشم درانده بود به دیدنِ حقیقت و آرزو داشت به جهان نشانش بدهد؛ ولی کجای راه بود؟ هیچ... کجا...
بلند شد و بدنش را کش و قوس داد. چشم هایش توی آینه پف کرده بودند. خم شد و به تارهای سفیدِ روی شقیقه ها نگاه کرد، رفقای جدید که عادت کرده بود هر صبح توی آینه براندازشان کند. و همان طور که خم شده بود روی آینه، باز هم انعکاس تصویر گلستان را کنار صورتش می دید و سوالِ هرروزه «چه شدی؟ چه کار کردی؟» مثل آونگ توی سرش تکان می خورد. دنگ، دنگ، دنگ... هیچ... هیچ... هیچ... نُه روز یا ده روز دیگر مثلاً، نظم این ماجرای صبحگاهی به هم می خورد و کسری باز نمی دانست که قرار است جایش را با چه چیزِ دیگری عوض کند.
با خودش گفت که چه شب کش دار و بدی، چه گند، چه نفس گیر و پر کابوس، به اندازه تمام سال های بعد از بهار. پنج ساعتی می شد که سرش را گذاشته بود روی بالش؛ از وقتی که جیران و بهرام خداحافظی کردند و بابا کاسه تار را با وسواس تمیز کرد و خواباند توی جعبه سیاه، و مامان لیوان ها را چید توی سینی و برد به آشپزخانه. با خودش گفته بود چه عهد غم انگیزی! هر سال بی حرف و اشاره و یادآوری در چنین شبی دور هم جمع شدن. پای عکس بهار شمع روشن کردن، در سکوت دور میز شام نشستن و قزل آلای برشته خوردن (تنها غذای گوشتیِ محبوب بهار؛ تنها خیانتش به گیاهخوار بودن)، و گوش دادن به مضراب های پدر، که از همایون شروع می کرد و می انداخت به ماهور و نرم نرم می زد زیر آواز. «تو ای پری کجایی» می خواند، «ز دست محبوب». بعد نفس می گرفت و همه می دانستند حالا نوبتِ «ای ساربان» است. تنها یک بار و فقط همان وقتِ سال. آن وقت خش خش ِ دستمال کاغذی کشیدن بلند می شد و کسری به سرِ پدر که پایین بود نگاه می کرد و به موهای جوگندمیِ ریخته روی پیشانی اش. به عینک دورمشکی و دستِ رقصانش روی پرده های ساز، به پنجه ای که مضراب را چسبیده بود و تکان تکان می داد. انگشتِ اشاره بی بندِ اول؛ یادگارِ سیاهی هایی که گَردشان نشسته بود روی دل او و بهار؛ روی دل بهار بیشتر. و باز نگاه می کرد و لب هایش را روی هم فشار می داد و این بار با خودش می گفت که سال دیگر این جا نیست. لیوان ها می شوند چهار تا. شاید هم سه تا، با آن مزخرفاتی که جیران بافته بود به هم! لیوانِ بهرام هم حذف می شد یعنی؟
رفت سمت میز و پاکت سیگار را برداشت. برجی که از چوب کبریت های روی هم چیده ساخته بود حالا می رسید تا زیرِ چانه اش. چند روزی بود که شک داشت یک کبریت دیگر هم بگذارد یا نه. نگذاشته بود، می ترسید به کل خراب شود. حالا هم فقط نگاهش کرد. زبانِ سنگینش را دور لب هایش کشید و فندک گرفت. سفیدیِ دود را به سمت برج کبریتی بیرون داد و از بین وسایل پخش روی زمین (کاپشن و ساک تاشو و کیف کوله) گذشت تا برسد کنار پنجره. پشت بام ها و بشقاب های رویشان، آنتن ها و سیم ها، حالا همگی پیش چشمش بودند. خاکستریِ مدام؛ گسترده و انگار تمام نشدنی. شبیه کارت پستالی که بعدتر (این یکی را شک نداشت) دلش برایش تنگ می شد.
تا دو ساعت بعد درازکش روی تخت ماند. با تکرارِ لحظه لحظه شب قبل. دور میز شام نشستن و ادای غذا خوردن درآوردن. هر سال به ماهی سوخاری نگاه می کرد و با خودش می گفت چطور می شود بهش لب زد وقتی که بهار دیگر نیست؟ مادر هم همین را گفته بود، یکی از همین سال ها، کسری درست یادش نمی آمد کی. از معدود دفعاتی که گریه کرد و تنها باری که دهانش به اعتراض باز شد. ماهی ها را توی تخم مرغ و آرد می خواباند و می گذاشت توی تابه. کسری و جیران در سکوت سالاد درست می کردند که صدای شکستن بغض مادر یکهو پیچید: «این چه شرطی است که این مرد گذاشته، نمی دانم! ماهی بشود زهر و از گلوی من برود پایین. چطور می توانم بخورم وقتی بچه ام...؟» بابا و بهرام توی هال نشسته بودند که سیم تار را عوض کنند. کسری از پشت پیشخان زیرچشمی پاییدشان. بهرام با نگاهی کوتاه و غمگین جواب نگاهش را داد ولی سرِ بابا تکان نخورد. همان طور خرک ساز را چسبیده بود و سیم را بااحتیاط از لایش رد می کرد.
این طوری بود که هر سال می نشستند دور میز و بااکراه غذا می خوردند. کسری و مادر که تقریبا لب به ماهی ها نمی زدند. جیران و بهرام اما کم و بیش می خوردند تا شامشان طبیعی جلوه کند، و پدر با ابروهای گره خورده، با نوک انگشت عینکش را می سُراند عقب و بشقابش را پر می کرد. از همان اولین سالگرد بود که این را خواست. بعد از صبحانه، فنجانش را عقب زد و گفت: «مهین، شام قزل آلا سرخ کن. می خواهم هر سال ماهی بخوریم.»
کسری آن روز سرما خورده بود. با این حرف لرزید و انگشت هایش را به لیوان شیر داغ چسباند. مادر لب هایش را به هم فشار می داد و با خمیر نان توی دستش بازی می کرد. چیزی نگفت. همه می دانستند بهار عاشق ماهی است و پدر بیزار از پذیرش ِ نبودنِ او. طوری که می خواهد حضورش به هر نحوی زنده باشد، حتی با شرطِ مزخرفِ ماهیِ سرخ شده که نمی گذاشت شام از گلوی کسی برود پایین.
با خودش گفت چه بهتر، چه بهتر...
خوابْ خیالِ برگشتن نداشت. کامش مزه زهر می داد، مزه تردید و دست و پا زدن میان بندها؛ رشته هایی سخت و نامرئی که از سی و دو سال پیش افتاده بودند دور دست و پایش، هر کدام به هیئتی متفاوت. به شکلِ شهر، خانه، پدر، مادر، خواهر، خاک. چطور می شد رفت؟
جیران سرش را آورده بود جلو، با نیم نگاهی به دیگران که خاطرجمع شود حواسشان نیست، و زیرلبی گفته بود: «صبح می توانی بیایی پیشم؟ مغزم ترکیده، بریده ام. می آیی؟»
نگاهش کرده بود. بعد به بهرام که سرش را تکیه داده به دستش و زل زده بود به پدر و کوک کردنِ تارش. مادر نشسته بود روی زمین، قفس توتک را هم گذاشته بود جلوِ پاش. بی قراریِ دست هایش را با کشیدن روی نرده های قفس آرام می کرد.
کسری صبح کاری نداشت. پرسید: «حرفتان شده؟» جیران سر تکان داد که نه. کسری گفت: «باشد.» لیوانش را پر کرد. مادر تکه ای سیب در ظرف غذای توتک انداخت. پدر باز سراغ ماهور رفت و صدایش با «مرغ سحر» اوج گرفت. بهرام چشم هایش را بست و سرش را چند بار آهسته تکان داد. بهار توی قاب عکس نشسته بود. با موهای بور و نازک و صورتی بی شباهت به کسری؛ که حالا هشت سال کوچک تر شده بود. عکس را خودش گرفت. روی بالکن، بی هوا دوربین را چرخاند طرفش، فوکوس کرد روی آفتابِ تابیده بر نیم رخش و کلیک. تصویرِ همدم با شمع های روشن ثبت شد.
دوباره به ساعت موبایلش نگاه کرد. نشست لب تخت، بلند شد و از اتاق بیرون رفت. راهروِ تنگ و تاریک همیشه پیش چشمش بود؛ پناهگاهِ دنج و امن کودکی ها، که با آرش به آن پناه می آوردند و فرفره های رنگی درست می کردند تا سر کوچه بفروشند؛ جغرافیای دو در یکی که شاهد قد کشیدن هردویشان بود. قد کشیدنِ تمامشان، به واقع.
با صورتِ خیس پیچید به چپ و از پله های موکت پوش پایین رفت. هالِ روشن پیدا شد. مبل های استیلِ ساده و پارچه راه راهشان، پرده های توری و سفید، فرش های دستبافِ جهاز مادر. نه از ابریشم و با طرح اصفهان؛ با کلاف ها و کامواهای معمولی، گل های درشت اما خوش نقش ِ سیاه و زرشکی، پیچ و تاب خورده در هم. و خودِ مادر؛ نشسته پشت میز آشپزخانه، پیش بندبسته و با سرِ رو به پایین، خیره به دست ها. کسری آرام از کنار پیشخان گذشت و تا نزدیک شدن به میز، مادر حضورش را حس نکرد. تکان کوچکی خورد و چهره گرفته اش به لبخند باز شد.
«تویی مادر؟» دست راستش را کشید به گونه اش و بالا و پایین برد. «نفهمیدم کی آمدی. زود پاشدی؟!»
کسری صندلیِ چوبی را کشید و خودش را انداخت رویش. دست هایش را به دو طرف باز کرد و کش داد. گفت: «دو ساعتی هست که بیدارم. بیدار شدم، دیگر خوابم نبرد.» خمیازه ای تا پشت دهان و بینی اش آمد و برگشت. لبخند مادر انگار خشک شده بود؛ لب های باریکی که تلاش می کردند باز بمانند، با وجودِ چشم هایی که خیره به کسری بود و می گفت آن ته، ته ذهن، سیلابی در جریان است و هیچ هم آرام نیست. جلوه ای دیگر از همان رشته های نامرئی!
«از این خانه همه چیز پَر می کشد جز بی خوابی.»
و کسری تازه فهمید چشم های مادر سرخ و بی خواب هم هستند.
بساط چای روی گاز بود و بخار کمرنگی از زیر قوری بیرون می زد. مادر بلند شد و از فریزر نان برداشت. سه تکه بربریِ متوسط. تکیه شان داد به لبه کتری و رو کرد به کسری. «می دانستم بیداری نان را زودتر درمی آوردم، به جایِ سیگارِ ناشتا اقلاً دو لقمه از گلویت می رفت پایین.»
بوی سیگار می داد؟ چشم هایش را با کلافگی مالید. «حالا خیلی هم اشتها ندارم.»
«همیشه همین را می گویی. به هوا زنده ای.» مکث کرد. «بعد از این هم حواسم مدام باید پی این باشد که چه کار می کنی. به خودت می رسی یا نه.»
«شده که نرسم؟ خودم را ول کرده باشم؟»
«ول که نه، خدا نکند. اما حواست به همه هست جز خودت.»
کسری به موهای نرم و نازکش نگاه می کرد، جفت موهای بهار که خود مادر دست می کشید رویشان و می گفت: «کلاله ذرت!» و سرِ بهار را می بوسید.
نفسش را با صدا بیرون داد. «ای بابا... کاش آدم با این چیزها بود که از پا درمی آمد.»
مادر خندید. کتفِ چپِ همیشه پردردش را می مالید. گفت: «دور از جانت، ولی آره. پوست آدمیزاد از پوست کرگدن هم کلفت تر است. از دیشب هی فکر می کنم به این همه مصیبت که سرم آمده. فکر می کنم چطور تمامش را تاب آوردم؟ تازه هنوز مانده، اگر منم و بخت و اقبالم که هنوز مانده.»
کسری چیزی نگفت. روی نگاه مادر غبار نشسته بود.
«بهرام را دیدی دیشب؟»
«چی اش را؟»
«وقت شام خودش غذا کشید برای خودش! لیوان خالی اش را خودش پر می کرد.»
«ندیدم ولی خب، که چی؟»
«همین دیگر، جیران برایش نکشید. سرش به کارِ خودش بود فقط. همیشه او بشقابش را پر می کرد. لیوانش را. ولی دیشب بدتر از من، گیج و گول نشسته بود و به خودش زحمت تکان خوردن نمی داد.»
یکی از نان ها یله شد روی گاز. کسری بلند شد و دست هایش را دور تن مادر گرفت که حالا کوچک بود و تکیده، و نه انگار همان زنِ محکم که دوقلوهایش را روی دو دست می نشاند و رو به دوربین لبخند می زد. دلش مچاله شد.
«حتما حرفشان شده. آدم ها که همیشه به یک حال و حوصله نیستند.» خم شد و فرق سرش را بوسید؛ میانه کلاله ذرت را. رگه رگه های خاکستری. خاکستریِ تمام نشدنی...
مادر سر تکان داد. «همه آره، ولی نه این دوتا با آن همه عشق و عاشقی و رمانتیک بازیشان... آن دختر که آن جوری داغ گذاشت روی دلم، فکر می کردم خب، باز خدا را شکر این یکی سرِ جایش نشسته و خوشبخت است.»
«مگر حالا چه شده، سر جایش ننشسته؟ چون شام نکشیده برای شوهرش یعنی فلان و بهمان؟»
مادر فقط سر تکان داد. نان ها را چید توی سبد و روی میز گذاشت. کف دست هایش را مالید به هم. نفس عمیق کشید. زل زده بود به کاشی های دیوارِ روبه رو: «خدا کند همین طور باشد. ولی من مادرم. بچه ام نگاهش عوض شود می فهمم یعنی چه. بهرام هم چهار سال است که مثل پاره تن خودم شده. حالا هر چقدر لبخند بزند و با تارِ پدرت آواز بخواند، باز من مثل سگ بو می کشم. همیشه همین طور بوده ام. شبِ قبل از آن که بهار بخواهد آن طور به جانمان آتش بزند هم مثل مرغ سرکنده، تا صبح عز و جز کردم و خواب به چشمم نیامد که نیامد. مثل دیشب.»
کسری تکه ای نان به دهان گذاشت. بااکراه می جوید. دوباره روی صندلی نشست و به مادرش نگاه کرد. پشت آن جمجمه کوچک چه می گذشت که همیشه آن طور شگفت زده اش می کرد؟ از کجا می فهمید حال و روز جیران و بهرام را؟ آن هم وقتی چنان عادی رفتار می کردند که خودِ کسری حرف های شش روزِ پیش ِ خواهرش را باور نکرده بود؟
مادر شیشه مربا و ظرف کره و پنیر را از یخچال بیرون آورد. روی میز و پیش ِ دست کسری چیدشان. بعد چرخید و کشوِ پهلوی گاز را کشید. فنجان و نعلبکی برداشت.
«آن هم از مرتضی. آرام و قرار ندارد دیگر. خیلی ریه سالم مانده برایش، سیگار هم می کشد. دیگر چی بهش بگویم؟ دیشب که خودم هم... گفتن ندارد. هی رفت دم پنجره و هی سیگار، هی سیگار. لب هم باز نمی کند به دو کلام حرف، نمی گوید آدم با درد دل سبک تر می شود. شما هم، هر سه تایتان، برده اید به خودش.»
واقعا شبیه پدرشان بودند؟ مادر چای ها را گذاشت روی میز و نشست. عکسی که کسری در صدم ثانیه توی ذهن گرفت و ثبت کرد: با پیراهن سبز و پیشبندِ چهارخانه، چشم های درشت که از بی خوابی سرخ بودند و صورتی باریک و استخوانی. انگار خودِ جیران که پیر شده باشد. جیران! بایستی می رفت تا ببیند راستی راستی چه مرگش است.
«تازه چشم هایش گرم شده بود که دیدم هی به خودش می پیچد. کابوس می دید. آمدم بیدارش کنم که خودش پرید، با داد. هی شانه هایش را مالیدم و گفتم خواب می دیدی، خواب بوده. آمدم آشپزخانه و برایش آب ریختم. خورد، حالش کمی جا آمد. گفت توی یک دشت برفی بوده با شما دوقلوها، تو و بهار. بچه بوده اید، خودش هم با همان اورکت سبز آمریکایی. گفت تا چشم کار می کرد برف بوده و برف. بعد یکهو بهار شروع می کند به جیغ زدن. اول بهار و بعد تو که می زنی زیر گریه. گفت دیده که زیر برف موش های درشتی، هر کدام بزرگ تر از کف دست، دارند تندتند می دوند. می گفت قرمز بودند، مثل خون، می دویدند و تمام دشت ازشان پر می شده. او هم دوتایتان را بغل می کند که فرار کنید، ولی همه جا برف است و رد قرمز موش ها. چه می دانم. وحشت کرده بود. بدترین کابوس همین است، که بچه آدم بترسد و در خطر باشد ولی نتوانی کاری کنی.»
«خب، به خاطر مراسم دیشب است...»
«آره. به خاطر رفتن تو هم هست. از یک طرف بهت می گوید برو، نمان، از طرف دیگر هی کم دلی می کند. سی و پنج سال است زیر یک سقفیم. می خواهی وقتی توی یک شب دو بار ای ساربان` می خواند نفهمم توی دلش چه خبر است؟»
جرعه ای چای نوشید و همان طور که به دیوار روبه رو نگاه می کرد، تندتند پلک زد که نمِ چشم هایش بیشتر نشود. دهان کسری تلخ تر شد. ویزای چسبیده به پاسپورتش، بورس ِ ناگهان جورشده، چمدانِ بزرگ کف اتاق، همه با هم جمع شدند و مثل گلوله ای بزرگ از گلویش پایین رفتند. چطور می شد گفت که تمامش خوره است؟ مُعَلق بودنی مثل مرگ... خودِ مرگ، وقتی حس می کنی هیچ آس ِ نویی در کار نیست و قرار نیست چیزی شگفت زده ات کند. سکون! ماندن توی ایستگاه و با چشم های خالی به قطارِ دمِ رفتن نگاه کردن، و دانستنِ این که ماندن یا سوار شدنت هیچ فرقی ندارد.
«اگر این طور باشد نمی روم. برایم فرش قرمز که پهن نکرده اند. سرِ سی و دوسالگی تازه کشور عوض کنم و زبان تازه یاد بگیرم که چی؟ آن هم وقتی شما این جا...»
نگاهِ مادر تیز شد. «ما این جا چی؟ ما هیچ مشکلی نداریم. فرش قرمز برایت پهن نکرده اند که نکرده اند. عوضش برای یک نمایشگاه گذاشتن یا مستند ساختن دیگر لازم نیست هفت بار پوست بیندازی!»
کسری چیزی نگفت. به دست های کوچک مادر نگاه کرد که باظرافت لقمه ای نان و مربا می گرفت. خودش هم با بی میلی شروع کرد. گرمای چای کرختی را از سرش پراند، شیرینیِ مربا بردش به سفرِ شمال. چند سال پیش؟ چند نفر بودند؟ یادش نمی آمد. مادر به دست تمامشان سبد داده بود؛ ماموریتِ تمشک چیدن و سهمی در پختن مربای فردا داشتن. نوک انگشت هایش به سبد فشار می آورد. از پله های چوبی دویدند پایین و زدند به باغ، مست از رطوبت خاک و درخت ها. کسری حواسش به کار نبود، چشمش به سارافن یاسیِ لاله بود که خال های درشتِ سفید داشت. وسطِ هر لکه گرد و سفید، جان می داد برای فشردنِ تمشک و لکه سرخِ دیگری ساختن. آن وقت لباسش حتما قشنگ تر می شد؛ این جور خیال می کرد. زنده تر می شد؛ خال در خال! بهش گفت: «بیا، بیا وسطِ این ها یک خالِ دیگر بگذاریم!» لاله گفت: «دستِ خر کوتاه.» هنوز ردِ رنگ روی انگشت هایش مانده بود؛ رگه های سبز و سیاهی که نفت هم نبرده بودشان. کسری خندید. دوید دنبالش. خارِ بوته های تمشک می گرفت به بلوزش، به بازوها و ساعدی که از آستین بیرون بود، ولی از رو نمی رفت. گفت: «الکی در نرو، فرار کنی همین طور از دور شلیک می کنم!» از سبدش تمشک برداشت و پرت کرد طرف سارافنِ هراسانی که جلویش می دوید. یکی... دو تا... سه تا. لکه های سرخ و بنفش پشت سر هم پخش می شدند؛ اما نه در میانه خال های سفید، تیرش خطا می رفت.
«به اصغر این ها بگو آخر هفته بیایند این جا، خب؟ تا رفتنت که چیزی نمانده.»
کسری سر تکان داد. ابری سایه انداخت روی دلش. آخرین باری را که دورِ هم جمع شده بودند به یاد نمی آورد. به عمو هاشم و خاله طلعت هم می گفتند که از مهرشهر بیایند. تا خانه شلوغ و گرم شود، عمو هاشم انگشت هایش را دور لیوان فشار دهد، چشم هایش را ببندد و صدای صافش خانه را پر کند: «تو را سری ست که با ما فرو نمی آید... مرا دلی که صبوری از او نمی آید...» خاله طلعت پک های محکم بزند به سیگار و با آن چشم ها که یک دنیا حرف پشتش پنهان شده نگاه کند به کسری و عکس بهار. زمزمه کند: «چه مجلس است کزو های و هو نمی آید...» و عمو اصغر بی صدا بزند زیر گریه. خاله صفورا هم لبخندِ تلخ بزند و شانه شوهرش را نوازش کند... و کم کم ورق برگردد به سکوت و بعد شوخی و آرام آرامْ خنده، و نوبتِ آوازِ محبوب عمو اصغر برسد، با ریتم تندِ تار، که بلند شود، وسط هال بایستد و رو به خاله صفورا بخواند: «از نوک مژگان می زنی تیرم چند، تیرم چند، تیرم چند...» آن وقت شاید کسری می مانْد. همان دم، همان لحظه، چشم هایش را می بست و از ته دل با خودش عهد می کرد گذشته از هم پاشیده و آدم هایش را حفظ کند. شاید می شد... شاید می شد ماند...
جیران پرسید: «مگر عمو و خاله هم می توانند زن و شوهر باشند؟» بهار گفت: «ما بهشان می گوییم عمو و خاله. واقعی که نیستند.»
«اگر توانستی با جیران حرف بزن. تودار است. می داند من غصه می خورم، چیزی بروز نمی دهد. بلکه دو کلام با تو حرف زد.»
کسری باز هم سر تکان داد که خب. نگفت بعد از صبحانه می خواهد برود پیشش. نگفت، چون دردِ او را می دانست ولی چطور به مادر گفتنش را نه.
فنجان و نعلبکی را گذاشت توی سینک. چرخید توی هال و از کنار قاب عکس های ردیف شده گذشت. از کنار عکس ِ محبوب پدر که ایستاده بود کنارِ عمو اصغر و عمو هاشم. هر سه لاغر بودند، شلوار پارچه ایِ گشاد پایشان بود و سبیلشان یک تارِ موی سفید هم نداشت. گوشه کادر؛ آن پایین و پیش پای عمو اصغر، یک نیم دایره صورتی بود. آن قدر کوچک که چشم هیچ کس را نمی گرفت، چشم هیچ کس را بجز کسری. و هر بار، هر بارِ لعنتی ای که از کنار قاب ها می گذشت تا برسد به پله ها و بالا برود، نگاهش بهش گره می خورد و بایستی چشم ها را می بست تا نبیندش.
رفت توی اتاق. پشت پنجره حالا روزِ روشن بود. تی شرت یشمی اش را برداشت و شلوار خاکستری را. موهای آشفته اش را با شانه انگشت ها صاف کرد. ایستاد جلوِ آینه و از شباهت خودش و پدر مبهوت ماند. فقط یک سبیل کم داشت و یک عینک تا بشود خودِ خودش. و تار موهای سفید بیشتر، البته.
شارژر و زیرسیگاری و دوربینش را روی میز جابه جا کرد. سوئیچ پشت باتریِ لپ تاپ بود. برش داشت و دوباره از پله ها پایین رفت. مادر هنوز نشسته بود پشت میز آشپزخانه.
«من رفتم. کاری نیست؟»
سرِ سنگینش را بلند کرد و با چشم هایش... آن چشم ها... زل زد به کسری. چشم های غم و خواب آلودی و غبار و مه. سرخ و سفید و سیاه و خاکستری.
«خانه اصغر را با ماشین برو، جریمه هم شدی فدای سرت. با پول راه نیفت توی خیابان.»
کسری کمی پا به پا کرد. گفت «خب»، آهسته در هال را بست و از پله ها پایین رفت.
از خلوتِ پاتریس راند به شلوغیِ آل احمد؛ مسابقه ماشین های بی قراری بود که بوق می زدند و زیرِ آفتابِ صبحِ مرداد داغ کرده بودند. سیگاری آتش زد. دود را به ریه هایش فرستاد و با انگشت شستش رد عرق را از زیر چشم ها پاک کرد. انگار دسته ای زنبور ته مغزش ولوله می کردند؛ جایی پشت سر، در انتهای جمجمه. ازدحام سوزانی که حالا داشت تمام سرش را پر می کرد و تا گوش ها می رسید.

جیران همان طور با مانتو ایستاد بالای چمدان. لباس های تاشده را برانداز کرد و گفت: «هرچه داری جمع کن. برو و خلاص شو، کلاهت هم افتاد برنگرد.» نشست روی تخت.
کسری پلاستیک حباب دار را دورِ قاب عکسش محکم کرد، نوار چسب پهن را به لبه اش چسباند و با صدای قیژژژ کشیدش پایین. «خلاص؟ از چه؟! آدمی مثل من هیچ جا خلاص نیست.»
«هست! چرا نباشد؟ اصلاً همین که جمع کرده ای و داری می روی یعنی کنده ای. یعنی خلاصی! من که همیشه حسرتش را داشته ام.»
کسری نگاهش کرد. قاب را بااحتیاط چرخاند. «حسرت کندن را؟ یا رفتن؟»
جیران آرایش نکرده بود. موهایش را بسته بود پشت سرش و با آن مانتوی خاکستری... «حسرتِ کندن.»
«حالا کی گفته که من توانسته ام؟ فکر می کنی اگر توقیف عکس های آخرین نمایشگاه و ضررهایش نبود، باز هم می رفتم؟ من فقط رسیده تا این جام.»
با نوک انگشت گلویش را نشان داد. جیران نگاهش کرد. کسری دوباره گفت: «می خواهی تو به جای من برو! هان؟»
«بی مزه!»
«جدی! حالا نه به جای من، این که نمی شود، ولی کلاً. اتفاقا تمام مشکل من همین کندن است که می گویی.»
«برای من که فقط حسرت است!»
کسری ابروهایش را داد بالا. «این حرف ها بهت نمی آید. من که هیچ وقت فکر نکرده ام حسرت چیزی را داشته باشی. دست کم کسی همراهت هست که بدانی می شود رویش حساب کرد، که یکهو ول نمی کند برود، یا مثل این حباب های الکی باشد و سرِ یک هفته...» با دهان صدای خفه ترکیدن درآورد.
جیران پوزخند زد و پوزخندش آهسته خنده شد و اوج گرفت. خم شد و نخ کوچکی را که به لباس کسری چسبیده بود، برداشت و با نوک انگشت هایش گلوله کرد. لب هایش همان طور باز بود و سرش پایین. چسب دوباره گفت قیژژژ... قیژژژژ. کسری نگاهش کرد... نگاهش کرد. تا وقتی که گلوله نخ را پرت کرد روی زمین و بی مقدمه گفت: «ما داریم جدا می شویم.»
نوار چسبِ پهن آویزان ماند. جیران سرش را گرفت بالا. دوباره گفت: «من و بهرام داریم جدا می شویم. دنبال کارهایش هم رفته ایم.»
فیلم تندی در ذهن کسری شروع کرد به چرخیدن. جیران در لباس عروسی؛ با نیم تاج و خنده های از ته دل هردویشان، دست در دست همدیگر. نوازش گونه ها و چشم ها. چشم های عاشق. چشم های سبز بهرام که جیران بهشان می گفت زیتون. جیران درخت زیتون بود و بهرام میوه هایش. جفت تنش. وجودشان یکی بود. این ها را خودش گفت، مثل یک شعر بلند، در شبی اردیبهشتی که همه کنار هم جمع بودند و سرخوش. و بهرام در جواب دست انداخت توی موهای پُرِ جیران، (بی شباهت به بهار) و گفت درختِ زیتونِ دیوانه! کسری در خلسه خنده آن دو و آواز زیرلب آرش، چشم هایش را بسته بود و خیال درخت های زیتون رودبار پیش چشمش می آمد، رقصان با باد. جیران درخت زیتون بود.
از روی پل گذشت. صدای موتورها توی سرش با وزوز زنبورها یکی می شد. آخرین پک را به سیگار زد و خاموشش کرد. زهر بود. تلخیِ بیهوده ای که مدام می خواست قیدش را بزند و نمی توانست. شیشه ای فوریا را برداشت و با چند فشار، بوی سیگار را راند. وزوز زنبورها کمتر شد.
مبهوت گفته بود: «باز آن رگِ افسردگی شیدایی ات گل کرد؟ زده به سرت؟»
«نه، جدی می گویم. ربطی هم به مانیک دپرسیو و کوفت و زهرمار ندارد.»
«این ها مزخرفات خودت است یا بهرام هم...؟»
با کلمات شمرده آمد میان حرفش. «نظر جفتمان است.» دست هایش را فرو کرد توی جیب مانتواش. صاف نشست. به کسری نگاه نمی کرد؛ چشم هایش دور اتاق می چرخید. «آن جا که رفتی اقلاً این تنِ تنبل را تکان بده، شنا یاد بگیر. پول هایت را هم جمع کن که باید عینک و کلی مایو برایم بفرستی! می دانی که، حرص خرید دارم. جنابِ بهرام می گوید.»
«جیران!»
نگاهش کرد. سرد، خیره، رنگ پریده، و با تندیِ ناگهانیِ چشم ها. «وقتی از یک جایی به بعد هفته ای سه چهار روز، سرِ هیچ و پوچ و هوا دعوا کنی، آن وقت حالت از همه چیز به هم نمی خورد؟»
«دعوا؟ پس چرا هیچ کس چیزی ندیده؟ بعد از چهار سال حرف های تازه می زنی؟»
«تازه؟!» خندید. «مگر آدم جلوِ چشم دیگران زندگی می کند؟ همه اش همین است؛ سه سال خوب می گذرد و سرِ سال چهارم، تمام غده های ریزِ به مرور جمع شده می ترکند. همه تحمل کردن ها و کوتاه آمدن ها و وقت هایی که هر طرف فکر می کند خیلی در حق دیگری فداکاری کرده! من فقط می خواهم بیشتر از این به گند کشیده نشویم.»
کسری ماند چه بگوید. لبه چسب را آهسته برید و قابِ پلاستیک پوش را سراند کنار تختخواب. صدای جیران خش داشت.
«حرف من مردنِ عشق است و این که حالا حتی صدای مسواک زدنش هم حالم را به هم می زند. حتما برای او هم همین طور است! اصلاً دیدن و تحمل کردنِ همین تغییر، از عشق تا نفرت، خودش پوستِ کرگدن می خواهد. فکر می کنی راحت است؟ فکر می کنی آدم ها باید حتما دست روی هم بلند کنند تا جداییشان لازم بشود؟»
جمله هایش سنگین بودند. خراب می شدند سر کسری و نمی فهمید چرا. رفت عقب، تا کنار میز تحریر. تکیه داد به پایه صندلی و همان طور به صورتِ سرد جیران نگاه کرد.
«خلاصه... تصمیم تازه ای نیست، فقط نشده به دیگران بگوییم. البته خانواده او چند وقتی هست که می دانند ولی شما نه.»
«من که فکر می کنم سرت خورده کف استخر و خودت نمی دانی. شما خوب بودید! مگر همین هفته پیش با هم نرفته بودید خرید؟ مگر نیامدید دنبالم که برویم دربند؟»
«ای وای! کسری، مثل خانباجی ها حرف می زنی! هفته پیش نه و ده دوازده روز پیش. خرید و دربند هم یعنی هنوز نفسمان به هم بسته است؟ این حرف ها را مادرِ او می زند و باید هم بزند، ولی نه تو! همه می توانند ظاهرِ آدم را ببینند و داستان بسازند، اصلاً هم کار سختی نیست. اما تو یکی باید بفهمی وقتی یک چیزهایی...» دست هایش را با استیصال توی هوا تکان می داد. «... یک حس هایی بین دو نفر خراب می شود، بهتر است دیگر کشش نداد و تا وقتی همان اندک حس مانده، تمامش کرد تا کل رابطه و خاطرات خوب و آینده آدم ها را قهوه ای نکند...»
بلند شد. کسری گیج نگاهش می کرد. شباهتی به جیران چهار پنج سال پیش نداشت، وقتی که نصف شبی موخیتوی مخصوص خودش را درست کرد و روی نوک پنجه آورد توی اتاق کسری. اولین شبی بود که آرش بهرام را آورده بود خانه شان. هم دانشگاهی، هم کلاسی، هم آرمان با خودش را، ولی نه آن قدر که سرش مثل آرش بوی قرمه سبزی بدهد. بهرام با آن چشم ها که داشت، هر تندی ای را رام می کرد.
آرش گفت: «به، چه کرده! اگر یک خواهر داشتم مثل تو، دیگر همه چیز تکمیل بود.»
لیوان را از توی سینی برداشت. بهرام هم برداشت. تشکر کرد. کسری گفت: «گول این زن ها را نخورید آقا، نخورید! بی وفاتر از این ها خودشانند.» نوشیدنی نمی خواست. جیران تند گفت: «چه ربطی دارد به شقیقه؟! از خدایت هم باشد، خواهر به این ماهی!» و لیوانی برداشت و سینی و لیوانِ کسری را گذاشت کنار شوفاژ. کسری رو به آرش گفت: «بفرما! ملاحظه کردی؟» جیران با خنده آرش نخودی خندید. زانوهایش را جمع کرد و زل زد بهشان. همیشه همین طور بود. مشتاق و با چشم هایی کودکانه، پرذوق و پرسوال. لباس رنگین کمانی اش، موهای بافته و لاک قرمز دست و پاهایش از چشم کسی پنهان نماند. فکر کرد که جیران سیاره مخصوص خودش را دارد. سیاره ای برای بالا و پایین پریدن، یکنفس شنا کردن، رنگ به رنگ لباس خریدن و لاک ناخن عوض کردن. صورتِ باریک و پریده رنگِ بهار آمد پیش چشمش و رفت. از دهان تا ته معده اش سوخت.
پژویی بوق زد، باز بوق زد و بعد تند از کنارش گذشت.
بهرام حرفش را ادامه می داد. از منع ورود سی و هشت بازرس آژانس انرژی اتمی به ایران می گفت و تحریم ها (که به گمانش بدتر و شدیدتر هم می شدند) و آخرین حرف های متکی و اصرار دولت بر ادامه پروژه انرژی هسته ای. وقتِ حرف زدن، چشم هایش با چشم های درشت و پرشیطنت جیران گره می خورد که ادای جدی بودن درآورده بود و او را به خنده می انداخت. سعی می کرد نخندد، و کسری با دیدن همه این ها با خودش گفت که این پسرِ تازه وارد را دوست دارد، خنده آرامش را وقتِ نگاه کردن به جیران. حسی عجیب و غریب بهش گفت که با هم ازدواج می کنند. نگاهِ کوتاه آرش هم همین را می گفت، که دیگر بلند خندید و خم شد تا نوشیدنی را از توی سینی بردارد. حالا بهرام و جیران و آرش هم با خیال راحت زدند زیر خنده.
جیران ایستاده بود جلوِ همان شوفاژ؛ اما سرد و خاکستری پوش و با چشم هایی بی اعتنا. آن قدر سرد که کسری دیگر چیزی نگفت و نپرسید. جز این که: «پس مامان این ها نمی دانند.» و جیران سر تکان داد که نه، و هر دو چرخیدند طرف مادر که همان دم ظاهر شد جلوِ چهارچوب و گفت بیایند پایین، چای حاضر است. مادر با خودش گفت که جیران نمی خواهد آن مانتوی زشت را دربیاورد؟

نظرات کاربران درباره کتاب بازدم

توصیف‌های زنده و خط داستانی جذاب... شخصیت‌پردازی قوی و فضاسازی عالی.
در 1 سال پیش توسط