فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انگار کمی مرده بودم

کتاب انگار کمی مرده بودم

نسخه الکترونیک کتاب انگار کمی مرده بودم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب انگار کمی مرده بودم

اسمش را خودم گذاشتم عطیه. بعضی وقت‌ها صدایش می‌زدم فرشته یا الهام؛ اسم‌هایی که این‌جهانی نیستند. انگار از آسمانی، جایی به آدم رسیده‌اند. ولی حالا فقط بهش می‌گویم زنم. نه چیز دیگر، نه جانم، نه عزیزم، نه خانومی، فقط زنم. اسمی که از آغاز خلقت با او بوده، ورای همه نام‌های عاریه‌ای. یک اسم خالص، یک اسم مطلق و بی‌معنی که تویش نه عشق هست، نه نفرت و نه هیچ چیز دیگری.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب انگار کمی مرده بودم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

اسمش را خودم گذاشتم عطیه. بعضی وقت ها صدایش می زدم فرشته یا الهام؛ اسم هایی که این جهانی نیستند. انگار از آسمانی، جایی به آدم رسیده اند. ولی حالا فقط بهش می گویم زنم. نه چیز دیگر، نه جانم، نه عزیزم، نه خانومی، فقط زنم. اسمی که از آغاز خلقت با او بوده، ورای همه نام های عاریه ای. یک اسم خالص، یک اسم مطلق و بی معنی که تویش نه عشق هست، نه نفرت و نه هیچ چیز دیگری.
زنگ که می زنند، زنم می گوید: «چرا آژانس خبر کردی؟ هر جا بخواهی خودم می رسانمت.»
چیزی نمی گویم. اتاق را دنبال جورابم زیر و رو می کنم. می آید جلوام می ایستد و لنگه های جوراب را می دهد دستم. می گوید: «تو هنوز سرحال نیستی. فکر خودت باش.»
جورابم را می پوشم و از کنارش می گذرم، آن قدر تند که چشمم سیاهی می رود. دستم را می گیرم به دیوار. می گوید: «چی شد؟»
سرم را تکان می دهم و آرام بیرون می روم.
می افتم روی صندلی عقب ماشین و کاغذ آدرس را می دهم دست راننده. چیزی مثل نبض توی سرم می کوبد و عرق سردی می نشیند روی پیشانی ام. چشم هایم را می بندم و خودم را می سپارم به تکان های ماشین و سر و صدای خیابان.
راننده می گوید: «همین جاست، رسیدیم.»
چشمم را که باز می کنم، لحظه ای همه جا را تاریک می بینم. می پرسم: «این جا؟»
می گوید: «بله.» بعد ساعتش را نگاه می کند: «هنوز زود است. یواش یواش پیدایشان می شود.»
جایی روبروی در اصلی تعمیرگاه می گویم که بایستد. خیابان باریک شلوغی است پر از مغازه های قدیمی و خانه های کوچک یک طبقه. ماشین را پارک می کند زیر درخت، کنار جوی خیابان. با پیچ رادیو ور می رود و مرا توی آینه دید می زند. می خواهد چیزی بپرسد که می گویم: «منتظر کسی هستم.»
ظرف آشغال را از جایش درمی آورد و می برد خالی می کند توی جوی. جریان آب پوست های تخمه و کاغذ آدامس و دستمال را با خود می برد. برمی گردم به ساختمان یک طبقه تعمیرگاه نگاه می کنم. در کوچک آدم رو باز می شود. یکی می آید بیرون و با قفل های در دولنگه ور می رود. روی تابلوی سردر نوشته شده: «تعمیرگاه مسرت با ۳۰ سال سابقه»، و من فکر می کنم این مسخره ترین اسمی است که می شود روی یک تعمیرگاه گذاشت.
راننده دستمالش را فرو می کند توی جوی، آبش را می چلاند و می کشد به شیشه ماشین. لنگه های در بزرگ که باز می شود چاله ماشین مثل قبر سیاهی دیده می شود. قلبم می خواهد از سینه ام بپرد بیرون. یخ می کنم و بی حال می شوم. رویم را برمی گردانم و به راننده که حالا دارد تیغه های برف پاک کن را پاک می کند اشاره می کنم که بیاید و راه بیفتد.

می روم توی هال و روی مبل می نشینم. آفتاب از پشت پنجره های قدی افتاده توی سالن و همه جا را روشن و درخشان کرده. زنم روی صندلی راحتی بزرگ لم داده. کتابی توی دستش گرفته و با تمام توجهش می خواند. به وسط های کتاب رسیده. آرام ورق می زند. عادت دارد انگشتش را روی خط ها بگذارد. وقتی کتاب می خواند به نظر می رسد دارد کاری بیش تر از خواندن انجام می دهد؛ یک کار کامل بی نقص که فقط از عهده او برمی آید. انگار اوست که به آن کتاب ارزش می دهد و با خواندنش آن را از بقیه کتاب ها باشکوه تر می کند.
باد خنک از دریچه کولر مستقیم می خورد توی صورتم. رویم را برمی گردانم و چشم هایم را روی هم فشار می دهم. زنم کتاب را می بندد و می گذارد روی میز و می پرسد: «طوری شده؟» بعد می رود کولر را خاموش می کند و می گوید: «شاید سرما برایت خوب نباشد، کاش از دکتر می پرسیدیم.»
روی جلد کتاب را می خوانم: زندگی خصوصی کاترین.
می رود آشپزخانه و برایم لیوانی چای می آورد و کنارم می نشیند. می گوید: «خسته ای؟»
قند می اندازد توی لیوان و هم می زند. حلقه طلا توی انگشت باریک دست چپش می درخشد. می گویم: «آره.»
لیوان را به من می دهد. از تماس پیراهنش با بدنم مورمورم می شود. لیوان را روی میز می گذارم، یعنی می کوبم. بلند می شوم و می گویم: «باید دوش بگیرم.»
دنبالم راه می افتد: «مگر دکتر نگفت باید مدتی استراحت کنی؟! تازه از بیمارستان مرخص شده ای.»
با من می آید به اتاق و حرف می زند، از بیمارستان و کما و خیلی چیزهای دیگر. حرف هایش را نمی فهمم، فقط می شنوم. می روم حمام و شیر آب را تا آخر باز می کنم. پشت در ایستاده، می دانم. صدای نفسش را می شنوم. سال هاست صدای نفسش را می شنوم، نه کوتاه، نه بلند، نه خرخر، فقط نفس. نفسی که به آرامی می آید و می رود و پر از زندگی است.

آدم مریض که می شود، همه ملاحظه اش را می کنند و این تنها موقعی است که هرچه بخواهد، ازش سوال نمی کنند برای چه، فقط گوش می دهند و برای دل خوش کنک او هم که شده قبول می کنند. این را تازه یاد گرفته ام.
از بیمارستان که برمی گردم، می گویم احتیاج دارم تنها باشم و سر و صدا و شلوغی اذیتم می کند. این است که زنم تنها اتاق خالی را برایم آماده می کند. اتاقی بی مصرف در طبقه دوم با حمام و دستشویی مستقل و ایوانی که دو تا صندلی حصیری کهنه دارد. زنم ملافه ها و پرده را می شوید و همه جا را گردگیری می کند، ولی هنوز همه جا بوی تند کهنگی می دهد، از آن بوهای خفه کننده نوستالژیک. این جا اتاق پدرم بود، قلمروِ فرمانروایی اش. کلیدش را سال ها پیش خودم نگه داشته بودم، بدون این که سراغش بروم. هیچ کدام از وسایل عوض نشده اند. هنوز کتابخانه پر از کتاب های جلدشده یکدست سر جایش هست، پنکه قدیمی و صندلی راحتی با پارچه رنگ و رورفته که پدر همیشه روی آن می نشست، صندلی های چوبی و ساعت بزرگ قاب طلایی روی دیوار. عقربه های ساعت روی نُه و پانزده دقیقه ثابت مانده اند. نمی دانم مربوط به صبح بوده یا شب. ساعت را دوست ندارم، با آن همه زنجیر و وزنه که بهش آویزان است، مرا به یاد پدرم می اندازد و علاقه عجیبش به نگه داشتن زمان. در کمد را باز نمی کنم. می دانم که پر است از کت و شلوارهای نایلون کشیده پدر. برای هر روز هفته یک دست کت و شلوار داشت با جلیقه همرنگش. می روم روی تراس و به حیاط نگاه می کنم. همان طور که پدر ما را از آن بالا می پایید. حتی توی حیاط هم بایستی مراقب رفتارم می بودم. همیشه منتظر بودم فریادش بلند شود که: آخرش این بچه آدم نمی شود.
دارد از این استقلال خوشم می آید. هرچند توی این اتاق نفرت انگیز باشد. از این که خودم برای خودم باشم احساس قدرت می کنم. می توانم جوراب هایم را دربیاورم و گلوله کنم و پرت کنم این طرف و آن طرف. با کفش بیفتم روی تخت و هر وقت حوصله نداشتم در را ببندم و جواب کسی را ندهم.

نظرات کاربران درباره کتاب انگار کمی مرده بودم

درود بر دوستان فیدیبویی این کتاب را چند سال پیش خواندم. با اینکه کتاب کم حجمی است, اما اینقدر شخصیت پردازی زیباست که ذهن مخاطب را تا مدتها درگیر میکند. من این کتاب را چندین بار به دوستان مختلفم هدیه و یا پیشنهاد دادم. اطمینان دارم از خواندنش پشیمان نمیشوید.
در 8 ماه پیش توسط