فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز کلاه رومی

کتاب راز کلاه رومی

نسخه الکترونیک کتاب راز کلاه رومی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب راز کلاه رومی

فصل نمایشی هزارونهصدوبیست وچند به صورتی ناهماهنگ شروع شد. یوجین اونیل نمایش جدیدی برای تضمین حمایت مالی اینتلیجنتسیا ننوشت و آن­ها که بویی از هنر اصیل نبرده بودند، لذت سهل و ساده تماشای فیلم را به تئاتر اصولی ترجیح دادند. دوشنبه شب ۲۴ سپتامبر که بارانی مه‌آلود فروغ برقی منطقه تئاتری براودی را تلطیف می‌کرد، مدیران و تهیه­کنندگان تئاتر از خیابان سی و هفتم تا میدان کلمبوس آن را با اندوه تماشا می‌کردند. چندین نمایش این­جا و آن‌جا روی صحنه بود و آگهی‌هایشان را پخش کرده بودند و از خدا و دفتر هواشناسی خواسته بودند که شاهد رنج و زحمتشان باشند. باران نافذ موجب شد جماعت تئاتر رو به رادیو و میزهای بازی پناه ببرند. برادوی برای اندک افرادی که جسارت پلکیدن در خیابان‌های خالی‌اش را داشتند، چشم­اندازی متروکه بیش نبود. اما پیاده­روی مقابل تئاتر رومی در خیابان چهل و هفتم غرب وایت وی شلوغ بود. جمعیتی شبیه اواسط فصل که هوا خوب بود منتظر خرید بلیت ایستاده بودند. عنوان نمایش تفنگ­بازی بود. مأمورین گیشه‌ها ماهرانه مواظب جمعیت پچ­پچه­کُنی بودند که مقابل شیشه پنجره اجرای امشب صف کشیده بودند. دربان لاغرمردنی، که وقار لباس فرم و آرامش سن و سالش به او ابهت داده بود، به مشتری‌هایی که با کلاه‌های سیلندر و لباس‌های خزدار متکبرانه وارد سالن می‌شدند تعظیم می‌کرد، انگار ناسازگاری هوا هیچ ترسی به دل تهیه­کننده تفنگ­بازی نینداخته بود.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز کلاه رومی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




پیشگفتار

هم ناشر و هم نویسنده از من خواستند که مقدمه ای اجمالی بر داستان قتل مونته فیلد بنویسم. همین­جا بگویم که من نه نویسنده ام نه جرم­شناس. بنابراین بیان جملات معتبری درباره تکنیک های جنایت و داستان جنایی مشخصاً از حد من بیرون است. با وجود این، حق موجهی برای نوشتن مقدمه این داستان برجسته دارم، این­که این داستان شاید مرموزترین جنایت دهه گذشته باشد... اگر این کار را به عهده من نمی گذاشتند، راز کلاه رومی، هیچ­وقت به اقبال عمومی دست نمی یافت. وظیفه من است که آن را به مردم بشناسانم و این دلیل ارتباط کمرنگ من با آن است.
زمستان پارسال گردوخاک نیویورک را تکاندم و به اروپا سفر کردم. در جریان سرگردانی هوس­بازانه ام در گوشه کنارهای قاره (سرگردانی به علت رخوتی که هر کنرادی در جست­وجوی جوانی دچارش می شود) یک روز ماه آگوست به دهکده کوهستانی ایتالیایی رسیدم. این­که چطور پایم به آنجا رسید، کجا بود و نامش چه بود را نمی دانم؛ قول قول است، حتی وقتی از طرف دلال سهام باشد.
به سختی یادم می آید این دهکده کوچک بر لبه رشته کوه تیز و دندانه داری قرار داشت و دو نفر از دوستان قدیمم را که دو سال تمام ندیده بودم در خود پناه داده بود. آنها از پیاده­روهای شلوغ نیویورک به این­جا آمده و در آرامش بی­نظیر یک روستای ایتالیایی غرق شده بودند. خب، شاید کنجکاوی این­که از کارشان پشیمان شده­اند یا نه بیشتر از هر چیز دیگری مرا بر آن داشت تا وارد خلوتشان شوم.
ریچارد کوئین پیر، که از قبل چابک­تر و موهایش سفیدتر شده بود و پسرش الری، به گرمی به استقبالم آمدند. آنوقت ها از دوست به هم نزدیک تر بودیم، شاید هم هوای شراب­سان ایتالیا خاطرات خاک­گرفته منهتن شان را خوب پاک کرده بود. خانم الری کوئین- الری دیگر همسر یک موجود جذاب بود و بچه ای داشت بسیار شبیه پدربزرگش و مثل اسمش مهربان و بخشنده بود- حتی جونا هم دیگر آن آدم بی­ملاحظه قبلی نبود و با احساس نوستالژی تمام به من خوشامد گفت.
با این­که الری تمام سعی اش بر این بود نیویورک را فراموش کنم و از زیبایی های فراوان مناظر اطراف لذت ببرم، نتوانستم بیشتر از چند روز در ویلای کوچکشان دوام بیاورم تا این­که نکته ای شیطانی ذهنم را درگیر کرد و الری بیچاره را تا سر حد مرگ اذیت کردم. من اگر هیچ ویژگی خاصی نداشته باشم به پافشاری و اصرار معروفم، برای همین قبل از این­که آنجا را ترک کنم الری مایوسانه تن به مصالحه داد. من را به کتابخانه اش برد، در را قفل کرد و به کمد فلزی قدیمی حمله کرد. بعد از کمی جست­وجو چیزی را بیرون آورد که حدس می زنم تمام مدت زیر دستش بود. یک بسته دست نوشته کم­رنگ شبیه دستخط الری روی کاغذهای آبی.
بحث بالا گرفت. آرزو می کردم با آن دست­نوشته ها از سواحل دوست- داشتنی ایتالیا بروم، اما او اصرار کرد که دسته کاغذهای مورد بحث در کمد پنهان است. ریچارد پیر از پشت میزش، همان­جا که برای مجله ای آلمانی مقاله ای درباره "جنایت آمریکایی و روش های تحقیق" نوشت بلند شد تا اوضاع را آرام کند. موقعی که الری می خواست ماجرا را با یک مشت مردانه خاتمه بدهد، خانم کوئین دست همسرش را گرفت. جونا نچ­نچ صداداری کرد و حتی الری کوچک هم دست گوشتالویش را از دهانش در آورد و قان و قون­کنان چیزی گفت.
حاصل تمام این اتفاقات این شد که راز کلاه رومی با چمدان من به ایالات متحده برگشت، البته نه بدون قید و شرط؛ الری اخلاق های عجیب و غریبی دارد. مجبورم کرد به تمامی مقدسات و چیزهایی که دوست دارم قسم بخورم که هویت دوستانم و شخصیت های مهم داستان در پرده بماند و با نام مستعار از آن­ها نام برده شود و به خاطر احساس پوچی ناگهانی که به سراغش آمد، از من خواست اسم آن­ها تا ابد از مردم مخفی بماند.
بنابراین "ریچارد کوئین" و "الری کوئین" نام های اصلی آن دو مرد نیست. خود الری این نام ها را انتخاب کرد و باید اضافه کنم که این نام ها را برای فریب خواننده انتخاب کرده که نکند از شباهت ظاهری بین اسم ها نام های اصلی را بیرون بکشد.
راز کلاه رومی بر اساس اسناد موجود در آرشیو اداره پلیس شهر نیویورک نوشته شده است. الری و پدرش طبق معمول دوشادوش هم روی این پرونده کار کردند. الری در آن دوره داستان های پلیسی می نوشت که البته کسی او را نمی شناخت. با استناد به این کلام موجز که واقعیت غالباً از داستان عجیب­تر است، از بخش های جالب تحقیقات یادداشت برمی­داشت تا در داستان های پلیسی اش از آن­ها استفاده کند. پرونده کلاه به قدری او را مجذوب کرده بود که مدام از آن یادداشت­برداری کرد به قصد انتشار. به ناگاه درگیر ماجرای دیگری شد که اندک فرصتی برای تجارت برایش فراهم کرد و زمانی که این پرونده آخر با موفقیت بسته شد، پدر الری، بازرس، به یک آرزوی دیرینه پاسخ مثبت داد و بعد از بازنشستگی تمام زندگی اش را جمع کرد و به ایتالیا رفت. الری که در جریان این پرونده همسر مورد علاقه اش را پیدا کرده بود، میلی وافر در درونش برانگیخته شد تا کاری "بزرگ" به معنای واقعی کلمه انجام دهد، ایتالیا به نظرش جای باصفایی آمد، با دعای خیر پدرش ازدواج کرد و هر سه به همراه جونا به خانه اروپایی جدیدشان رفتند. دست­نوشته کاملاً فراموش شد تا این­که من نجاتش دادم.
اما پیش از آن­که این پیشگفتار بی­ربط را به پایان ببرم باید نکته ای را شرح بدهم.
همیشه برایم سخت بوده که برای غریبه ها وابستگی مسخره ریچارد به الری کوئین را توضیح بدهم. آن­ها موجوداتی به شدت ساده­اند. ریچارد کوئین آدم میانسالی که بعد از سی ودو سال خدمت در اداره پلیس شهر، به درجه بازرسی رسید، آن هم نه با تلاش و کوشش زیاد بلکه به واسطه دریافت فوق العاده اش از تکنیک تحقیق جنایی. مثلاً می گویند که در زمان کارهای درخشانش در جریان پرونده قتل بارنابی روس که الان دیگر قدیمی به حساب می آید، "ریچارد کوئین به اندازه استادان تشخیص جرم، کسانی مثل تاماکا هی یرتو، بریلون د فرنچ من، کریس اولیور، رنو و جیمز ردیکس دیانگر معروف شد."
کوئین با همان کم­رویی همیشگی اش، اولین کسی بود که این حرف های گزاف روزنامه ها را به تمسخر گرفت، هرچند الری تصدیق کرد که پیرمرد تا سال­ها به طور مخفیانه بریده روزنامه های این ماجرا را نگه داشته بود. ممکن است، و من دوست دارم فکر کنم که ریچارد کوئین یک شخصیت انسانی است، با وجود تلاش های روزنامه نگاران خیال­پرداز که می خواستند از او یک موجود افسانه ای بسازند، با این حال نمی توانم خیلی بر این واقعیت تاکید کنم که او بسیاری از دستاوردهای حرفه ای اش را مدیون خِرد پسرش در رسیدن به موفقیت است.
این دانش عمومی به حساب نمی آید. دوستانشان بعضی از یادگاری های حرفه ای آن­ها را هنوز نگه داشته­اند: بنیاد کارشناسی کوچکی را در خانه شان که در خیابان ۸۷ غربی قرار داشت، درست کرده بودند، که اکنون به موزه نیمه خصوصی یادگار آن سال های پربار تبدیل شده و تابلویی بسیار زیبا از پدر و پسر که تیرو کشیده و در گالری هنر میلیونرهای بی نام و نشان آویزان است، انفیه­دان قیمتی ریچارد، عتیقه فلورانسی که در یک حراجی آن را برداشته بود و برایش از یاقوت عزیزتر بود- آن را به خاطر زدودن نام بانوی سالخورده جذابی از یک رسوایی از او پذیرفت- مجموعه بزرگ کتاب های الری درباره خشونت، که شاید کامل ترین مجموعه دنیا بود که وقتی به ایتالیا می رفتند آن را در نهایت پشیمانی دور ریخت، و البته مدارک هنوز منتشر نشده ای شامل اسناد پرونده های مختومه کوئین ها که اکنون دور از نگاه های کنجکاو در آرشیوهای پلیس شهر نگهداری می شود.
اما چیزهای دلی، وابستگی های روحی بین پدر و فرزند بود، که از همه جز چند دوست خیلی صمیمی مخفی مانده و من این شانس را داشتم که جزوشان باشم. پیرمرد شاید معروف­ترین بازرس بخش کارآگاهی نیمه دوم قرن پیش بوده و حتی بر شهرت عمومی آن آقایانی که لباس کمیسر پلیس به تن دارند، سایه انداخته باشد، بگذارید تکرار کنم که پیرمرد، بخش مهمی از معروفیتش را مدیون هوش و ذکاوت پسرش بود.
صحبت از سرسختی که به میان می آمد، آن وقت که امکانات در دسترس همگان بود، ریچارد کوئین بازرس بی­همتایی بود. به جزئیات بسیار اهمیت می داد، حافظه قدرتمندش در کشف پیچیدگی های انگیزه و نقشه جنایت به کمکش می آمد و اگر مانعی غیرقابل عبور پیش می آمد موضع خونسرد به خود می گرفت. اگر صدها واقعیت بی ربط و بی تناسب را به او می دادی در کوتاه­ترین زمان به هم مرتبط می کرد. مثل سگ شکاری ای بود که در میان رد پاهایی که به شکل ناامیدکننده ای درهم و برهم است، بوی درست را دنبال می کند.
اما حس شهود و موهبت تخیل، متعلق به الری کوئین داستان­نویس بود. مثل دوقلوهایی بودند با قوای ذهنی عجیب و غریبی که به تنهایی ناتوان اما در کنار یکدیگر بسیار نیرومند عمل می کردند. ریچارد کوئین به غیر از انزجار از وابستگی که موفقیتش را به این خوبی ممکن کرده بود، به عنوان موجودی نه چندان سخاوتمند، عذاب بسیار کشید تا آن را برای دوستانش آشکار کند. پیرمرد لاغر با موی جوگندمی که قانون­شکنان معاصر اسمش را با لعن و نفرین می آوردند، معمولاً به اصطلاح خودش این "اعتراف" را به­خاطر غرور پدرانه اش به سادگی بیان می کرد.
یک نکته دیگر. بین تمامی پرونده هایی که کوئین ها مامور بررسی اش بودند، این یکی که الری آن را راز کلاه رومی نامیده بنا به دلایلی که به زودی معلوم می شود، قطعاً از باقی پرونده ها سر است. کسی که تا حدودی از جرم­شناسی سردربیاورد، خواننده متفکر ادبیات پلیسی، با پیش رفتن داستان درمی یابد که چرا به نظر الری قتل مونته فیلد ارزش بررسی و مطالعه داشته است. تقریباً تمام انگیزه ها و رفتارهای قاتلان برای جرم شناسان به خوبی مشهود است. اما این مسئله درباره قاتل فیلد صدق نمی کرد. در این پرونده کوئین ها با آدمی ریزبین و زیرک طرف بودند. درواقع، همان­طور که ریچارد کمی بعد از پایان نمایش اشاره کرد، نقشه جنایت با نبوغ محض طراحی شد. با این حال مثل بسیاری از "جرایم تمام عیار"، این­جا هم یک بدشانسی کوچک دست به دست تحلیل های دقیق قیاسی الری داد و سر نخی به کوئین های صیاد داد که در نهایت به نابودی طراح قتل انجامید.

جی. جی. مک سی
نیویورک، اول مارچ ۱۹۲۹

بخش اول

«پلیس ها باید اغلب دنبال اصل "باکادوری" باشند. آن پرنده های نادانی که هرچند می دانند فاجعه در انتظارشان است و موج های خروشان دریا را می شناسند و مرگ مفتضحانه شان را باور دارند با این حال تخم هایشان را در ساحل شنی دفن می کنند... همین­طور پلیس ها. کل نیپون(۲) نباید او را از گذاشتن تخم نظم و دقت برحذر دارد.»

از کتاب یک هزار برگ نوشته: تاماکا هی یرو

۱. که در آن یک نمایش تئاتر و یک جسد معرفی می شود

فصل نمایشی هزارونهصدوبیست وچند به صورتی ناهماهنگ شروع شد. یوجین اونیل نمایش جدیدی برای تضمین حمایت مالی اینتلیجنتسیا ننوشت و آن­ها که بویی از هنر اصیل نبرده بودند، لذت سهل و ساده تماشای فیلم را به تئاتر اصولی ترجیح دادند.
دوشنبه شب ۲۴ سپتامبر که بارانی مه آلود فروغ برقی منطقه تئاتری براودی را تلطیف می کرد، مدیران و تهیه­کنندگان تئاتر از خیابان سی و هفتم تا میدان کلمبوس آن را با اندوه تماشا می کردند. چندین نمایش این­جا و آن جا روی صحنه بود و آگهی هایشان را پخش کرده بودند و از خدا و دفتر هواشناسی خواسته بودند که شاهد رنج و زحمتشان باشند. باران نافذ موجب شد جماعت تئاتر رو به رادیو و میزهای بازی پناه ببرند. برادوی برای اندک افرادی که جسارت پلکیدن در خیابان های خالی اش را داشتند، چشم­اندازی متروکه بیش نبود.
اما پیاده­روی مقابل تئاتر رومی در خیابان چهل و هفتم غرب وایت وی شلوغ بود. جمعیتی شبیه اواسط فصل که هوا خوب بود منتظر خرید بلیت ایستاده بودند. عنوان نمایش تفنگ­بازی بود. مامورین گیشه ها ماهرانه مواظب جمعیت پچ­پچه­کُنی بودند که مقابل شیشه پنجره اجرای امشب صف کشیده بودند. دربان لاغرمردنی، که وقار لباس فرم و آرامش سن و سالش به او ابهت داده بود، به مشتری هایی که با کلاه های سیلندر و لباس های خزدار متکبرانه وارد سالن می شدند تعظیم می کرد، انگار ناسازگاری هوا هیچ ترسی به دل تهیه­کننده تفنگ­بازی نینداخته بود.
داخل سالن، که یکی از جدیدترین سالن های برادوی به شمار می رفت، مردم با زحمت و اضطرابی مشهود روی صندلی هایشان نشستند، چون همه می دانستند چه نمایش شلوغ و پرهیاهویی ست. راس ساعت آخرین نفر از تماشاگران برنامه اش را در هوا تکان داد و سروصداها را خواباند، آخرین نفری که دیر آمده بود، روی پای نفر کناری اش سکندری خورد و چراغ ها خاموش شدند و پرده بالا رفت. صدای شلیک تپانچه ای آمد، مردی فریاد زد... نمایش شروع شد.
تفنگ­بازی اولین نمایش فصل بود که از صداهایی که معمولاً متعلق به دنیای زیرزمین است استفاده کرد. ماشین، اسلحه، حمله به کلوب های شبانه، صداهای مرگبار و انتقام­جویی های گروهی؛ کل فوت و فن جامعه جنایی خیالی در سه پرده سریع جمع شد. انعکاس اغراق­آمیز فضای آن روزها، هرچند کمی خام و زننده، اما کلاً برای جمعیت تئاتری رضایت بخش بود. در نتیجه در سالن های پر از جمعیت در زیر باران و آفتاب اجرای آن ادامه یافت. جمعیت امشب محبوبیت این نمایش را ثابت کرد.
اجرا روان پیش می رفت. مردم از اوج رعدآسای پرده اول به هیجان آمده بود. باران داشت بند می آمد. مردم به کوچه کنار سالن رفتند تا در طول آنتراکت ده دقیقه ای اول نفسی تازه کنند. با بالا رفتن پرده دوم، صدای انفجارهای روی صحنه افزایش یافت. پرده دوم به سرعت به اوج خود رسید و گفت­وگوی تند و تیزی کنار چراغ های جلو صحنه درگرفت. جنجالی جزئی در قسمت عقب سالن بی توجه ادامه می یافت که در آن سروصدا و تاریکی غیرطبیعی نبود. کسی متوجه چیز بدی نشد و نمایش ادامه یافت، اما به تدریج سروصدا بالا گرفت. چند تماشاگر که پشت بخش چپ سالن نشسته بودند روی صندلی هایشان جابه­جا شدند و با عصبانیت آن­ها را به رعایت سکوت فراخواندند. اعتراض به دیگران هم سرایت کرد. چیزی نگذشت که تمام چشم ها به آن بخش از سالن خیره شد.
ناگهان صدای جیغی سالن را پر کرد. مردم شگفت زده و میخکوب از توالی سریع حوادث روی صحنه، مشتاقانه به سمتی که صدای جیغ آمد، چرخیدند تا بفهمند این هم بخشی از نمایش بود یا نه.
چراغ های سالن بدون هیچ اخطار قبلی روشن شد و صورت های گیج، وحشت زده و در عین حال حاکی از تحسین مردم نمایان شد. در انتهای چپ سالن نزدیک در بسته خروج پلیس گنده ای ایستاده بود و بازوی مرد آشفته ای را گرفته بود. با دست بزرگش چند تماشاگر کنجکاو را کنار زد و با صدای بلند گفت: «هرکی همون­جایی که هست بمونه! صندلی هاتون رو ترک نکنین، با همه­تونم!»
مردم خندیدند.
خنده ها به سرعت محو شد. مردم متوجه تردید مرموز بازیگرها شدند. هرچند به گفتن دیالوگ هایشان در پس چراغ های روشن صحنه ادامه دادند، اما نگاه های گیج و مبهوتی به ردیف های درجه یک انداختند. مردم این را فهمیدند، روی صندلی ها به حالت نیم­خیز در آمدند و شستشان خبردار شد که اتفاق بدی افتاده و همین مسئله دستپاچه شان کرد. صدای سرحال افسر به هیاهوی به پاخاسته دامن زد: «سرجاهاتون بشینین! هرجا که هستین بمونین!»
مخاطبان ناگهان فهمیدند که این اتفاق به نمایش ربطی ندارد و واقعی ست. زن ها جیغ کشیدند و به همراهانشان چسبیدند. آرامش بالکن هم که آدم هایش نمی توانستند زیرشان را ببینند، به هم ریخت.
پلیس با خشونت به سمت مرد چاقی رفت که خارجی به نظر می رسید و لباس شب پوشیده بود و کناری ایستاده بود و دست هایش را با نگرانی به هم می مالید.
زیر لب گفت: «آقای پانزر ازتون می خوام همین الان تمام درهای خروجی رو ببیندید و مراقب باشید که حتماً بسته بمونن. جلو همه درها یه کنترل چی بذارید و بهشون بگید جلو هرکسی رو که می خواد بره بیرون یا بیاد تو بگیرن. یه نفر رو هم به کوچه های اطراف بفرستین که مراقب اون­جا باشه، تا از اداره پلیس کمک برسه. زود باشین آقای پانزر، قبل از این­که خیلی دیر بشه!»
مرد چاق قدکوتاه به سرعت دوید و چند نفر از مردم سراسیمه را که بی‎توجه به هشدار پلیس سرراهش را گرفته بودند و سوال می کردند، کنار زد.
پلیس که یونیفرم آبی تنش بود پاهایش را از هم باز کرد و جلو در ورودی ردیف آخر قسمت چپ سالن ایستاد و با تنه گنده­اش، جلو هیکل مچاله ای را که لباس رسمی تنش بود و به حالت عجیبی بین ردیف صندلی ها روی زمین افتاده بود، سد کرد. پلیس سرش را بالا گرفت، هنوز دست مردی را که کنارش از ترس به خود می پیچید محکم چسبیده بود و نگاهی به پشت لژ انداخت.
داد زد: «آهای، نیلسون!»
مردی قدبلند با موی پریشان به سرعت از اتاقی نزدیک در ورودی بیرون آمد و به طرف افسر پلیس رفت و در کمال تعجب چشمش به هیکل بی جان روی زمین افتاد.
«این­جا چه خبره، دویل؟»
پلیس با ناراحتی جواب داد: «از این یارو بپرس.» و دست مردی را که گرفته بود تکان داد. «این­جا یه نفر مرده و آقای...» نگاه خشمگینی به مرد لرزان قدکوتاه انداخت. پوساک، دبلیو، ویلیام پوساک به تته­پته افتاد. «این آقای پوساک...» دویل ادامه داد: «می­گه شنید که اون گفت نفله­ش کردن.»
نیلسون با تعجب به جسد خیره شد.
پلیس لبش را گاز گرفت و با خشونت گفت: «تو بد مخمصه ای افتادم، هری. من تنها پلیس این­جام و باید مواظب این همه احمق باشم... می خوام یه کاری برام بکنی.»
«بگو... هرکاری بتونم انجام می­دم!»
دویل با عصبانیت برگشت و سر مردی که سه ردیف جلوتر از جایش بلند شده بود و روی صندلی اش ایستاده بود و به ماجراها نگاه می کرد داد زد: «هی با توام! بشین سر جات! برگرد همون­جایی که بودی، با همه تونم. برگردین سرجاتون، همین الان، وگرنه خدمت همه­تون می رسم!»
رو به نیلسون کرد و گفت: «برو توی دفترت و به فرماندهی پیام بده که یه قتل اتفاق افتاده.» بعد آهسته گفت: «بهشون بگو کمک بیارن، یه گروه بزرگ. بگو این­جا تئاتره، خودشون می دونن چه­کار کنن. آها راستی بیا سوت منو بگیر و باهاش راهت رو باز کن. من الان از یکی کمک می گیرم.»
نیلسون که راهش را از بین جمعیت باز می کرد، دویل پشت سرش داد زد: « هری، بهتره ازشون بخوای که اون کوئین پیر رو بفرستن این­جا!»
مرد با حالتی سر به زیر داخلِ دفترش ناپدید شد. چند لحظه بعد صدای سوتی از پیاده­روی مقابل تئاتر به گوش رسید.
مدیر سبزه­روی تئاتر که دویل به او دستور داده بود نگهبان هایی را برای درهای خروجی و کوچه های اطراف بگذارد، به سرعت از لای جمعیت برگشت. لباسش کمی مچاله و چروک شده بود؛ مات و مبهوت پیشانی اش را پاک کرد. راهش را که به جلو باز می کرد، زنی جلویش را گرفت و گفت:
«آقای پانزر چرا این پلیس ما رو این­جا نگه داشته؟ من حق دارم که برم بیرون، شما باید دلیلش رو بدونین! برای من مهم نیست چه اتفاقی افتاده. این حادثه به من ربطی نداره، مشکل شماست. لطفاً بهش بگید چقدر می خواد به این مردم بیگناه امر و نهی کنه!»
مرد قدکوتاه به تته­پته افتاد و سعی کرد خودش را از آن شرایط نجات بدهد: «بله خانم، خواهش می کنم. مطمئنم که پلیس می دونه داره چه­کار می کنه. یه نفر این­جا کشته شده. این خیلی مسئله مهمیه. نمی بینین... من هم که مدیر تئاتر هستم باید به دستوراتش عمل کنم... لطفاً آروم باشین و کمی صبر کنین...»
خودش را از چنگ زن نجات داد و قبل از این­که زن اعتراضی بکند از مهلکه بیرون رفت.
دست های دویل به تندی حرکت می کرد. روی صندلی ایستاده بود و می غرید: «بهتون گفتم بنشینید و آروم باشید، با همه­تونم! مهم نیست کی هستین. آهای تو که عینک یک چشمی زدی سر جات بمون وگرنه خودم می نشونمت سر جات! نمی فهمین چی شده؟ گفتم ساکت شین!» روی زمین پرید و همان­طور که عرق را از سرش پاک می کرد، زیر لب غر می زد.
در آن هیاهو و شلوغی سالن مثل کتری بزرگی غل می زد و گردن ها از نرده بالکن برافراشته شده بود و کسانی که آن­جا نشسته بودند به عبث می خواستند دلیل این به هم ریختگی را کشف کنند. همه توقف ناگهانی نمایش روی صحنه را فراموش کردند. بازیگران مطالبی را به زبان می آوردند که ربطی به متن نداشت. پایین آمدن آهسته پرده، پایان نمایش امشب را نشان می داد. بازیگران پچ پچ کنان به سمت پلکان کنار صحنه رفتند. آنها هم مثل تماشاگران با تعجب و شگفتی دنبال هسته مرکزی اتفاق می گشتند.
پیرزن چاق و چله ای با لباسی خاکستری بسیار شبیه شخصیت مادام مورفی "صاحب مهمانخانه" که نامش هیلدا اورنج بود، شخصیت محترم نانت، ولگرد خیابانی را بازی می کرد. ایو الیس نقش اول زن نمایش؛ جیمز پیل قهرمان تنومند قدبلند تفنگ­بازی که کت و شلوار تویید(۳) شق و رق و کلاه داشت، استیفن باری جوان باهوشی با لباس شب، در نقش جوان هایی که در دام تبهکارها گرفتار می شوند؛ لوسیل هورتون که شخصیت "بانوی خیابانی" اش واکنش های وسیع منتقدین تئاتر را برانگیخت و در آن کسادی تئاتر کلی از او نوشتند؛ پیرمردی با ریش بزی که لباس شب های بی­نقصش داد می زد کار فروشگاه ام. لو برون است- لباس­ فروش ویژه کل بازیگران نمایش تفنگ بازی؛ تبهکاری چهارشانه که اخم هایش روی صحنه همان­طور که سالن به هم ریخته را از نظر می گذراند در آرامشی مه­مانند محو می­شد. درواقع تمام آدم های نمایش، که کلاه­گیس داشته، پودر به صورتشان زده و گریم داشتند، همان­طور که گریم شان را به سرعت با حوله پاک می کردند، با عجله از زیر پرده که پایین می آمد بیرون زدند و به صورت منظم از پله های صحنه که به طرف جایگاه ردیف های درجه یک می رفت پایین رفتند، و از راهروی بین صندلی ها به طرف محل شلوغی رفتند.

نظرات کاربران درباره کتاب راز کلاه رومی

ای... بد نبود، گرچه مانند چند کتاب دیگر این سری، مضمون آن باجگیری و حق السکوت گرفتن بود، ولی در یک قالب جدید. در مجموع چندان نظرم را جلب نکرد.
در 2 سال پیش توسط shf...ada