«برای لحظهای کوتاه ترکت کردم؛ لیک کنون با محبتی فراوان بازمیگردانمت.»
خورشید داغ ژاپن از لابهلای پردههای سفید، به درون اتاقخواب «ایزومی میزوکی اوو» تابید. در تخت خوابش غلتی زد و به انوار خورشید برای بیدار شدن توجهی نکرد. برای هوشیاریش، خورشید به درون آیینهای که در سمت راست تشک او قرار داشت تابید و نور را به چشمهای خوابآلودش تاباند.
ایزومی نشست و با بیحالی گفت: «خیلی خوب! بیدار شدم.»
خورشید که از بیدارباش صبح به او راضی شده بود، انوارش را به سمت دیگری تاباند و اجازه داد تا ایزومی چشمان مبهوتش را بمالد. گرچه ایزومی خیال جابجایی آیین ه را داشت، اما تابش خورشید به آن، برایش حکم زنگ ساعت را داشت.