فیدیبو نماینده قانونی طلوع ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سفر دل

کتاب سفر دل

نسخه الکترونیک کتاب سفر دل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سفر دل

«برای لحظه‌ای کوتاه ترکت کردم؛ لیک کنون با محبتی فراوان بازمی‌گردانمت.» خورشید داغ ژاپن از لابه‌لای پرده‌های سفید، به درون اتاق‌خواب «ایزومی میزوکی‌ اوو» تابید. در تخت خوابش غلتی زد و به انوار خورشید برای بیدار شدن توجهی نکرد. برای هوشیاریش، خورشید به درون آیینه‌ای که در سمت راست تشک او قرار داشت تابید و نور را به چشم‌های خواب‌آلودش تاباند. ایزومی نشست و با بی‌حالی گفت: «خیلی خوب! بیدار شدم.» خورشید که از بیدارباش صبح به او راضی شده بود، انوارش را به سمت دیگری تاباند و اجازه داد تا ایزومی چشمان مبهوتش را بمالد. گرچه ایزومی خیال جابجایی آیینه را داشت، اما تابش خورشید به آن، برایش حکم زنگ ساعت را داشت.

ادامه...
  • ناشر طلوع ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سفر دل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: پایان کودکی

«برای لحظه ای کوتاه ترکت کردم؛ لیک کنون با محبتی فراوان بازمی گردانمت.»

خورشید داغ ژاپن از لابه لای پرده های سفید، به درون اتاق خواب «ایزومی میزوکی اوو» تابید. در تخت خوابش غلتی زد و به انوار خورشید برای بیدار شدن توجهی نکرد. برای هوشیاریش، خورشید به درون آیینه ای که در سمت راست تشک او قرار داشت تابید و نور را به چشم های خواب آلودش تاباند.
ایزومی نشست و با بی حالی گفت: «خیلی خوب! بیدار شدم.»
خورشید که از بیدارباش صبح به او راضی شده بود، انوارش را به سمت دیگری تاباند و اجازه داد تا ایزومی چشمان مبهوتش را بمالد. گرچه ایزومی خیال جابجایی آیینه را داشت، اما تابش خورشید به آن، برایش حکم زنگ ساعت را داشت.
درحالی که روی تخت نشسته بود، شروع به شانه کردن موهای سیاهش در آیینه ی کوچک روبرویش کرد و با تصویر خود به صحبت نشست، گویا با دوستی آشنا سخن می گوید.«از جشن فارغ التحصیلی من لذت بردی؟»
و بدون اینکه منتظر جواب باشد، ادامه داد: «خیلی خوشحالم که تونستی بیای! قرار بود پدر و مادرم هم اونجا باشن ولی اتفاقی افتاد. مطمئنم اگر می تونستن حتماً می اومدن!»
چهره اش کمی ناراحت شد، اما فکر بعدش خوشحالش کرد «تو مراسم دیروز معلممون خانم تاناکا ما رو، خانم های جوان صدا کرد.»
بعدش هم اعتراف کرد: «قبلاً هیچ وقت اینطوری صدامون نکرده بود»
گویا این طور خطاب شدن توسط خانم تاناکا تاییدی بر بزرگ شدن او بود. ایزومی مدرک دیپلمش را برداشت و دوباره خواند و از هر کلمه اش لذت برد.
بدین وسیله - مدرسه ی دختران جوان تاناکا - گواهی می دهد که ایزومی میزوکی حائز شرایط لازم برای فارغ التحصیلی است. همچنین، معلمش، خانم ناتسومی تاناکا، مفتخر است، به ایزومی میزوکی اوو برای کسب رتبه اول کلاس تبریک بگوید.
ایزومی انگشتانش را عاشقانه بر لبه های گواهی دیپلمش کشید، زیرا که این تکه کاغذ کوچک نمایانگر ساعات طولانی تلاشش بود.
لبخند رضایتی بر لب هایش نشست: «حالا به من افتخار می کنند»
در حقیقت اتاق خواب ایزومی شبیه اتاق نبود. فضای کوچکی از یک اتاق بزرگتری بود که توسط دیواره های چوبی پیش ساخته محصورشده و از سه طرف، دیوارهای اتاق خواب او را تشکیل می داد. فضای اتاق به اندازه ای بود که تنها برای تشک و آیینه ی کوچکی جا داشت که خانم تاناکا به ایزومی داده بود. دیوارهای اتاقش رو به دیوار مقابل پنجره آپارتمانی کوچک قرار گرفته بود. آرزوی ایزومی این بود که اتاقش در کنار این پنجره باشد تا بتواند شبها به بیرون خیره شده و به رویایش، همان قدم زدن در یک باغ ژاپنی، با استشمام بوی خوش گلهای عسلی دورش برسد. ایزومی هر شب با تصویر این رویا به خواب می رفت و مانند نوزادی محتاج به مادرش این رویا را می دید؛ که باعث لبخندی پر از آرامش بر چهره ی ایزومی شده واو را زیبا و آرام نشان می داد.
افسوس! که پدر و مادرش به هیچ وجه از این حالت او باخبر نبودند.
ایزومی با دقت و بی صدا دیواره های اتاقش را جمع کرد. پدر و مادرش هنوز در اتاق دیواره بندی شده ای، روبه رو خواب بودند. او تشک و آینه اش را به آرامی به کنار پنجره کشید؛ و با نوک پنجه وارد آشپزخانه وبر روی زانو، کنار اجاق کوچک تک شعله نشست.
اجاق پر ابهت بر روی زمین تاتامی (نوعی کف پوش چوبی ژاپنی)* شده، در کنار یخچال قرار داشت. کیسه برنج را از پشت ظروف گوشه ی آشپزخانه درآورد و چند پیمانه برنج را درون تابه ای ریخته و با دقت در سینک آشپزخانه شست. سپس تابه را بی صدا بر روی شعله گذاشته و اجاق را روشن کرد. باز به سمت در چوبی کمد دیواری رفته آن را هل داد. از پشت لباس ها میز کوچک یک فوتی را بیرون کشید. آن را وسط اتاق گذاشته و کاسه ها و وسایل چای را بر روی آن چید.
دوباره با نوک پنجه برگشته و با تاسف نگاهی به درون کمد دیواری انداخت. فقط یونیفورم مدرسه بود. این لباس ها تا دیروز مناسب او بودند، اما در اولین روز بزرگسالی اش چه لباسی باید می پوشید؟!
پس از لباس، دوباره پشت میز نشست و مشتاقانه منتظر بیدار شدن پدر و مادرش شد. حال دیگر خانمی شده و بچه نبود، آیا والدینش به دختری با رتبه اول کلاس افتخار می کردند؟
ایزومی برای پدر و مادرش، یادداشت هایی با امید شرکت آن ها در مراسم فارغ التحصیلی اش در آپارتمان گذاشته بود. ولی هیچ کدام صحبتی درباره آن با او نکردند، اما همچنان، ایزومی امید حضور خانواده اش و لذت غافلگیری در مراسم را داشت. ایزومی چشم انتظار، در میان جمعیت دانش آموزان خوشحال همراه والدین سرافراز به دنبال پدر و مادرش، بی نتیجه چشم گرداند.
مانند سگ باوفایی که به امید نوازش محبت آمیزی روی پای صاحبش می نشینید، حالا ایزومی امیدوارانه منتظر آمدن پدر و مادرش و یا نشانه ای از ورود آن ها بود.
صدای مادرش او را از جا پراند «ایزومی!» خانم میزوکی اوو فریاد زد: «چرا به مدرسه نرفتی؟ یالا قبل از اینکه پدرت متوجه بشه برو!»
حالا سرازیری اشکهای ناامیدی را درون خود حس کرد، به آرامی تعظیم کرد. «برای مدرسه آماده ام» ایزومی خود را قانع کرد تا شاید کمی از ناراحتیش بکاهد: «شاید فراموش کرده.» ولی فکرش بیهوده بود.
خانم میزوکی اوو با فکر اینکه دخترش زمان را فراموش کرده است، سر میز رفت تا از غذای آماده شده توسط ایزومی بخورد.
ایزومی با اشک های داغ روی صورتش، بی صدا و آهسته وارد خیابان پر از جمعیت شد و کسی متوجه «زن گریان» آرام و ریزنقش نشد.
اولین روز بزرگسالیش را به باغ وحش رفته و به گفت وگو با حیوانات گذراند.
«ای رنجیده ای که با طوفانی به هر سو کشیده می شوی، آرام جانت کو! بنگر چگونه سنگ سرنوشت تو را در میان سنگ های رنگارنگ خواهم نهاد و ریشه ات را در یاقوت کبود خواهم نهاد.»

نظرات کاربران درباره کتاب سفر دل

عالی
در 2 سال پیش توسط دنی ک