فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دعوت در آلاسکا، دیدار در مشهد

کتاب دعوت در آلاسکا، دیدار در مشهد

نسخه الکترونیک کتاب دعوت در آلاسکا، دیدار در مشهد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۳۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دعوت در آلاسکا، دیدار در مشهد

[صحنه نشانگر خیمه‌ای‌ست که دورتادور آن پر از وسایل مربوط به آهنگری‌ست. وسایلی مانند میخ، شمشیر و سایر ملزومات دست‌ساز مربوط به این حرفه. میز کار آهنگری میان صحنه قرارگرفته. کوره‌ای آتشین کنار آن است. چند کوزه آب نیز اطراف میز اند. مرد آهنگر با لباس کار (پیشبند و سربند) انبری در دست دارد، تکه‌‌ای آهن را درون کوره برده و سپس بیرون می‌آورد. روی میز گذاشته و چند ضربه به آن وارد می‌کند و به آبی که کنارش است فرو می‌برد. زن آهنگر گوشه‌‌ای از صحنه نشسته و مشغول دوختن لباس آهنگر است.] زن: من هنوز مانده‌‌ام، تو چه‌طور شد که زندگی‌مان را جمع کردی و من را آوردی میان این بیابان‌! که چه بشود؟ به چه امیدی؟ به امید اینکه شاید روزی اینجا گذر لشگری به ما بیفتد و تو سفارشی بگیری؟ یا به امید اینکه جنگ میان دو طایفه در بگیرد و تو برایشان سلاح جنگی درست کنی؟ [مرد آهنگر به زن نگاه کرده و لبخند می‌زند. دوباره مشغول به کار خود می‌شود.] زن: (با صدای بلندتر) با تو هستم مرد‌! چرا چیزی نمی‌گو‌یی؟

ادامه...

بخشی از کتاب دعوت در آلاسکا، دیدار در مشهد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

روایت آهنگر

نقش آفرینان:

آهنگر
زن آهنگر
عمر بن سعد
شمر بن ذی الجوشن
سنان بن انس
شبث ربعی
حرمله بن کاهل اسدی
نوفل بن ازرق
منقذ بن مره عبدی، قاتل حضرت علی اکبر (ع)
ابن فضیل ازدی، قاتل حضرت قاسم (ع)
شبیه خوان حضرت رسول (ص)
شبیه خوان حضرت امیرالمومنین (ع)
حضرت نوح نبی (ع)
حضرت ابراهیم (ع)
فرشته شاهد
نجار
عبدالله بن حسن (ع)
فرشته گان عذاب
فرشته گان مقرب

پرده اول

[صحنه نشانگر خیمه ای ست که دورتادور آن پر از وسایل مربوط به آهنگری ست. وسایلی مانند میخ، شمشیر و سایر ملزومات دست ساز مربوط به این حرفه. میز کار آهنگری میان صحنه قرارگرفته. کوره ای آتشین کنار آن است. چند کوزه آب نیز اطراف میز اند.
مرد آهنگر با لباس کار (پیشبند و سربند) انبری در دست دارد، تکه ای آهن را درون کوره برده و سپس بیرون می آورد. روی میز گذاشته و چند ضربه به آن وارد می کند و به آبی که کنارش است فرو می برد. زن آهنگر گوشه ای از صحنه نشسته و مشغول دوختن لباس آهنگر است.]

زن: من هنوز مانده ام، تو چه طور شد که زندگی مان را جمع کردی و من را آوردی میان این بیابان ! که چه بشود؟ به چه امیدی؟ به امید اینکه شاید روزی اینجا گذر لشگری به ما بیفتد و تو سفارشی بگیری؟ یا به امید اینکه جنگ میان دو طایفه در بگیرد و تو برایشان سلاح جنگی درست کنی؟

[مرد آهنگر به زن نگاه کرده و لبخند می زند. دوباره مشغول به کار خود می شود.]

زن: (با صدای بلندتر) با تو هستم مرد ! چرا چیزی نمی گو یی؟
مرد: (می خندد) عجول نباش زن ! کمی صبر داشته باش. قبلاً هم برایت گفته ام، من در کوفه به تمام خواسته هایم می رسم و زندگی ِدرخور و شایسته ای برایت فراهم می کنم.
زن: خواسته هایت، چطور؟!
مرد: کوفه شهری ست پر از جنگجویان و دلاوران، کسانی که یا جنگاورند یا مربیان جنگ، پس همیشه این شهر برای من مشتری دارد.
زن: تو گفتی و من هم باور کردم ! یعنی تو فقط به خاطر این بار و بنه و زندگی مان را جمع کردی و من را آوردی به اینجا؟
مرد: ای بابا، تو چه قدر سئوال می کنی زن ! هم به خاطر این هم به خاطر چیز های دیگر ! برای تو چه فرقی می کند، تو زندگی ات را بکن !
زن: زندگی؟ کدام زندگی، وسط این بیابان خشک ! حسرت دیدن یک نفر که شاید هفته ای از اینجا عبور کند بر دلم مانده است !
مرد: (انبر و ابزارش را کنار گذاشته و کوزه ای آب برمی دارد) نگران نباش، به زودی لشکریان کوفه در این اطراف اقامت می کنند.
زن: لشکریان کوفه؟ برای چه منظور؟

[مرد این پا و آن پا می کند تا جواب زن را ندهد. صدایی از بیرون خیمه او را می خواند.]

صدا: آهنگر... آهای آهنگر؟
آهنگر: بله... آمدم ! ( رو به زن) دیدی سرانجام کسی سراغ ما آمد.

[پیشبند را در آورده و از صحنه خارج می شود. زن نخ را از پارچه جدا می کند و از جا بلند می شود.]

زن: خدایا، عاقبت این امر را ختم به خیر کن.

[زن مشغول جمع کردن لوازمش است که مرد خندان وارد می شود. دستانش را به هم می مالد و کوره را خاموش می کند.]

زن: که بود؟ چه خبری برایت آوردند که این طور خندان شده ای؟
آهنگر: ( باد به غبغب انداخته و مغرور حرف می زند) پیکی از جانب امیر جدید کوفه بود.
زن: امیر جدید؟ مگر نعمان برکنار شده؟
آهنگر: ( در حال به درآوردن لباس) آری !
زن: ( کنجکاو به طرف مرد آمده و لباسی را که در دست دارد به او می دهد) امیر جدید کیست؟
آهنگر: ( خوشحال) امیر عبیدالله بن زیاد.

[زن با شنیدن نام عبیدالله، نگران از مرد فاصله می گیرد.]

زن: من متحیرم چه خبری از این مرد پلید رسیده که تو را این چنین خوشحال کرده؟ آیا بدنام تر از این مرد در میان عرب یافت می شود؟ چه طور او را به امارت منصوب کرده اند؟

[مرد وحشت زده به طرف زن برمی گردد و با ترس حرف او را قطع می کند.]

مرد: آهسته، خاموش باش زن ! آرام تر سخن بگو، گویا سر به تنت زیادی کرده؟
زن: بگو چه خبری برایت آورده اند، این همه خوشحالی برای چیست؟

[مرد، اندیشناک در خیمه قدم می زند، معلوم است چیزی را از زن مخفی می کند.]

مرد: آه راست گفته اند که با زنان نمی توان راز گفت. تو را چه به این کارها زن؟ افسار زبانت را نگاه دار تا سر خود و من را بر باد نداده ای.

[لحظه ای سکوت می کند. نگاهی به زن می اندازد که در گوشه دیگر خیمه اندوه ناک ایستاده است. دستانش را به هم می مالد و باخوشحالی می گوید:]

مرد: این حرف ها را فراموش کن! اقبال به ما روی آورده ! امیر عبیدالله پیغام داده که تمام آهن آلات و سلاح هایی که ساخته ام را خریدار است. می خواهند لشگریان کوفه را تجهیز کنند و شمشیر ها و نیزه های دست ساز مرا پسندیده اند. خوشحال باش! دیگر نان و روغن مان جور است. باید خدا را شکر کرد. رویا هایم در حال تعبیرشدن است.

[کیسه ای را به روی دوشش می اندازد و قصد خروج از خیمه را دارد.]

زن: مگر چه اتفاقی قرار است بیفتد که لشگریان کوفه آماده تجهیز شده اند؟
مرد: ( می خندد) بلند شو زن، به این کارها کاری نداشته باش!
زن: حال به کجا می روی؟
مرد: می روم کمی خرید کنم تا آماده ی تجهیز لشگر کوفه باشم. باید سلاح بیشتری بسازم. تو هم نانی بپز و غذایی آماده کن تا برمی گردم، من هم روغنش را می آورم.

[قهقهه ای می زند وخارج می شود. زن از جا بلند شده و پریشان به او که از صحنه بیرون می رود نگاه می کند. نور خاموش می شود.]

پرده اول ( صحنه دوم)

[صحنه همان صحنه اول است. آهنگر مشغول کار خود است، تعداد زیادی از سربازان و سرداران درون خیمه او در انتظار گرفتن تجهیزاتشان هستند. آهنگر شمشیر، نیزه و خنجر در اختیار سربازان می گذارد و در ازای آن کیسه هایی از آنها می گیرد. خوشحال کیسه ها را نگاه می کند، بالا و پایین می اندازد و درون صندوقچه اش می گذارد.
سربازان وسایل خود را گرفته و از خیمه خارج می شوند. شخصی با هیبت و قیافه ای عجیب، پس از انتظار تیروکمانی عجیب و غریب به همراه تیردانی پر از تیر از آهنگر می گیرد و خارج می شود. آهنگر صندوقچه اش را بر می دارد و در آن را باز می کند. با چشمانی که از شدت شادی برق می زند به سکه ها خیره نگاه می کند. دو نفر که لباس سرداران جنگجو را به تن دارند وارد می شوند. صدای یکی از آنها آهنگر را به خود می آورد.]

شمر: آهنگر ! آهای آهنگر، چه می کنی؟

[آهنگرکه متوجه حضور آنها شده، صندوقچه اش را جمع می کند ودر گوشه ای می گذارد و به استقبال تازه واردان می رود.]

آهنگر: سلام سردار ! ببخشید متوجه حضورتان نشدم.
شمر: سردار، جناب عمر سعد هستند. من سربازی بیش نیستم.
آهنگر به عمر تعظیم می کند.
آهنگر: جناب عمر، بسیار خرسندم از دیدار شما، قدم بر چشمان بنده نهادید. پیشاپیش می فرمودید تا به پای حضورتان قوچی ذبح می کردم.

[عمر سعد لبخندی از سر رضایت می زند. به اطراف نگاه می کند و به آرامی قدم برمی دارد.]

عمر: تعریف تو را زیاد شنیده ام. می گویند لوازم و تجهیزاتی که به دست تو ساخته می شود، در هیچ جای بلاد عرب یافتنی نیست.

[آهنگر راضی از تعریف عمر، مغرورانه بادی به غبغب می اندازد.]

آهنگر: لطف شما زیاد سردار.
عمر: خب، از هنر خود به ما هم نشان بده. ( به اطراف نگاه می کند و چرخی می زند.)
آهنگر: در خدمت گزاری حاضرم قربان، امر بفرمایید.
شمر: خب از تجهیزات خاص دست سازت به سردار نشان بده!

[آهنگر تعظیم می کند و به گوشه ای از خیمه می رود، شمشیری را برمی دارد و برای عمر می آورد.]

آهنگر: بفرمایید!

[عمر شمشیر را گرفته و از غلاف بیرون می آورد. جلوی صورتش می گیرد و به آن نگاه می کند.
شمر کنار او می آید و به شمشیر نگاه می کند و در گوش او زمزمه می کند.]

شمر: به راستی که چنین شمشیری برازنده شماست سردار !

[عمر لبخندی می زند. شمشیر را در هوا می چرخاند. آهنگر دستانش را به هم مالیده و نزدیک او می آید.]

آهنگر: درست نیست من از کار خود تعریف کنم سردار، جناب شمر کار من را دیده اند. این شمشیر بین تمام تجهیزات ساخت من تک است. ماه ها بر روی صیقل دادن و آب دیده کردن این شمشیر کار کرده ام. به امید این که آن را به دست سردار دلاوری چون شما بدهم.
شمر: البته این شمشیر وقتی قیمت دار خواهد شد که در دست سرداری چون جناب عمر سعد بدرخشد.

[آهنگر می خندد و تعظیم می کند.]

آهنگر: جناب شمر درست می فرمایند. هنر من قیمتی ندارد تا این که در دستان سرداری چون شما قرار گرفته و قیمت دار شود.

[عمر سعد که از تعارف آن دو لذت برده، شمشیر را به غلاف فرو برده و به آن می نگرد.]

عمر سعد: خریدار این شمشیرم.

[کیسه ای در می آورد و به سوی آهنگر پرتاب می کند. آهنگر با خوشحالی کیسه را می گیرد و از سر رضایت مندی تعظیم بلند بالایی می کند.]

آهنگر: پیشکشِ این حقیر قابل سردار را ندارد.
عمر: راستی، سفارش دیگری نیز برایت دارم.
آهنگر: (خندان) در خدمت گزاری حاضرم سردار.
عمر: ( رو به شمر) شمر، خودت سفارش را بازگو کن.
شمر: اطاعت سردار. ( رو به آهنگر) برای خیمه زدن و اسکان لشگریان تعداد زیادی عمود و میخ احتیاج داریم که باید در کوتاه ترین زمان آماده شود.
آهنگر: به روی دیده سردار، همه تلاشم را خواهم کرد تا در کوتاه ترین زمان دستورات شما انجام شود.

[عمر سعد کیسه دیگری را به طرف آهنگر پرتاب می کند.]

عمر: این را هم به عنوان دستمزدت دریافت کن تا همه بدانند عمر سعد انتظار کار بی اجر و مزد از هیچ کس ندارد.

[آهنگر با خرسندی کیسه پول را در دستانش می فشارد و تعظیم می کند.]

آهنگر: کیست که از بخشش و ایثار سردار بزرگ بی خبر باشد؟ در همه بلاد عرب بخشندگی سردار حکم مثال یافته است. (رو به شمر) جناب شمر سفارشی ندارند؟ فرصت انجام خدمت به سرداران برای من افتخار بزرگی ست. در خدمتگزاری حاضرم.
عمر: راست می گوید شمر، تو چرا سفارشی نمی دهی؟
شمر: ( لبخند می زند) چرا، من هم سفارشی دارم که خواهم گفت.
آهنگر: گوش به فرمانم سردار.

[شمر همان طور که قدم می زند، توضیح می دهد:]

شمر: من دشنه ای می خواهم دو لب. دشنه ای آب دیده و خاص که تا به حال هیچ رزمنده ای مثل و مانندش را ندیده باشد. دشنه ای که قلب هر سنگی را بشکافد.
عمر: ( می خندد) به راستی که تو خودِ شیطانی ! چنین افکار پلید و چنین اسلحه ای مخصوص شیطانی چون توست.
شمر: ( می خندد) شاگرد مکتب خانه استادی چون شما هستم.
آهنگر: بر روی دید گانم سردار. چنان دشنه ای مهیا کنم که با دیدنش قلب سنگ دریده شود، چه برسد به وقتی که در دستان شما بدرخشد.

[شمر لبخندی از سر رضایت زده و کیسه ای به طرف او پرتاب می کند.]

عمر: خب، دیگر وقت رفتن است. ( رو به آهنگر) زودتر سفارشات را آماده کن! مبادا زمان از دست برود.

[آهنگر تعظیم می کند. عمر شمشیر در دست از خیمه خارج می شود. شمر نیز با فاصله کوتاهی از او خارج می شود. آهنگر که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد دستانش را به حالت رقص بالا آورده و دور خیمه می گردد و شادی می کند. زن آهنگر وارد شده و متعجب به او نگاه می کند.]

زن: آ های ! چه می کنی مرد؟ عروسی گرفته ای؟

[مرد که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد، همان طور دور زن با صدای بلند می گوید:]

آهنگر: آری عروسی برایت گرفته ام ( کیسه ای برای او پرتاب می کند.) این هم برای مهرت. ( کیسه ای دیگر پرتاب می کند.) این هم برای پیرایشت ای عروس زیبای من!

[قصد پرتاب کردن کیسه دیگری دارد که زن حرفش را با فریاد قطع می کند.]

زن: اَه... بس است دیگر !

[مرد متعجب به او نگاه می کند. آرام جلوتر می رود.]

آهنگر: چه اتفاقی افتاده که این چنین مکدر شده ای زن؟

[زن پشت به او کرده. کیسه ها را با خشم به طرف او پرتاب می کند.]

زن: این سکه ها برای من از زهر تلخ تر است.

نظرات کاربران درباره کتاب دعوت در آلاسکا، دیدار در مشهد