فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد

کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد

نسخه الکترونیک کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۳۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد

به خانه برمی‌گردد. منتظر می‌ماند. می‌خواهد کمی بیشتر این کش‌مکش دل‌چسب را ادامه دهد. آزمون آنجاست، توی کیف‌اش، روی میز ورودی خانه و او... او کمی بی‌قرار است. سعی می‌کند اوضاع را تحت کنترل خود بگیرد. لباس‌های شسته شده را تا می‌کند. دنبال کودک‌اش به مهد کودک می‌رود. با بقیه‌‌ی مادرها گپ می‌زند. می‌خندد. حال خوبی دارد. عصرانه‌‌ی بعد از مدرسه را آماده می‌کند. روی تکه‌های نان، کره می‌مالد. تمام حواسش را به همین کار معطوف می‌کند. قاشق مربا را لیس می‌زند. نمی‌تواند دست از بوسیدن فرزندش بر دارد. همه‌جایش را می‌بوسد. گردنش، گونه‌هایش، سرش.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آداب عشق بازی در سن ژرمن دپره(۱)

سن ژرمن دپره؟... می دانم الآن چه می گویید:

«وای خدا، هتل لفت بانک(۲) دیگر خیلی پیش پا افتاده و کلیشه ای شده. سگان(۳) پیش از تو و البته خیلی هم بهتر از تو درباره ی آن نوشته! مگر سلام بر غم را نخوانده ای؟»

می دانم.
اما چه انتظاری دارید؟... بعید می دانم هیچ کدام از این ها در بلوار کلیشی یا جای دیگری در پاریس، برایم اتفاق می افتاد. زندگی همین است دیگر.
پس فکرهایتان را برای خودتان نگه دارید و خوب به حرف هایم گوش کنید چون حسی به من می گوید که این داستان سرگرمتان می کند.
شما این ماجراهای عاشقانه را دوست دارید- این که کسی با شب هایی پر از قول و قرار، تپش قلبتان را بالا ببرد، این مردانی که می خواهند فکر کنید مجرد هستند و شاید کمی بدبخت.
می دانم از این جور چیزها لذت می برید. این کاملاً طبیعی است. با این حال، شما از آن دسته آدم هایی نیستید که در کافه لیپ(۴) یا دئوماگتس(۵) رمان های کوچه بازاری بخوانید. مسلماً اهل این چیزها نیستید.
پس داستان را این گونه آغاز می کنیم، امروز صبح در بلوار سن ژرمن از کنار مردی عبور کردم. من راه می رفتم و او از روبه رو به سمت من می آمد. ما سمت پلاک های زوج خیابان بودیم که بسیار خوش طرح تر و عیانی تر است.
دیدم که از دور می آید. نمی دانم حالت بی قید قدم زدنش بود که توجه ام را جلب کرد یا لبه ی پالتویش که هنگام راه رفتن آزادانه به این طرف و آن طرف حرکت می کرد... به هرحال تنها بیست متر با او فاصله داشتم و خوب می دانستم که نمی گذارم از چنگ ام در برود.
زمانی که از کنارم عبور می کرد، بی تردید دیدم که او هم به من نگاه می کند. لبخند شیطنت آمیزی نثارش کردم؛ از آن لبخندها که مثل تیر الهه های عشق است. البته کمی محافظه کارانه تر.
او هم به من لبخند زد.
لبخندزنان به قدم زدن ادامه دادم و یاد رهگذر نوشته ی بودلر افتادم. (قبلاً از سگان یاد کرده بودم و حالا بودلر؛ فکر می کنم دیگر باید فهمیده باشید که حافظه ی ادبی خوبی دارم!) سرعتم را کم کردم و سعی کردم ابیات شعر را به یاد بیاورم... زنی بلند، باریک و غرق در اندوه... مصرع بعدی را فراموش کرده بودم... بعد... زنی عبور کرد، چین دامن اش را در میان دستانش بالا گرفته بود و پیچ وتاب می داد... ای کسی که عاشقت بودم... ای کاش می دانستی.
این شعر همیشه حال ام را دگرگون می کند.
و در تمام این مواقع، تمام این لحظات پاک و ساده، می توانستم نگاه خیره ی سن سباستین ام(۶) را از پشت سر حس کنم (به آن تیر لبخند اشاره کردم، متوجه شدید؟ سعی کنید همگام با من پیش بیایید، باشد؟) این نگاه سرشانه هایم را به طرز دل چسبی گرم می کرد اما ترجیح می دادم بمیرم اما رویم را به سمت او نچرخانم. این کار شعر را خراب می کرد.
روی لبه ی پیاده رو کنار خیابان سن پرس(۷) ایستادم و سیل ماشین ها را تماشا می کردم تا فرصتی برای عبور از خیابان پیدا کنم.
محض اطلاع باید بگویم که: در بلوار سن ژرمن، هیچ زن محترم پاریسی زمان قرمز بودن چراغ از خطوط سفید عابر پیاده عبور نمی کند. یک زن محترم پاریسی سیلِ ماشین ها را تماشا می کند و باوجود اینکه می داند خطرناک است، خودش را وسط خیابان می اندازد.
مُردن برای دیدن ویترین پل کا(۸)... چقدر دل انگیز و شاعرانه.
درست لحظه ای که می خواستم اولین قدم را به سمت خیابان بردارم، صدایی مانع حرکتم شد. قرار نیست برای خوشحال کردن شما بگویم «یک صدای گیرا و مردانه»، چون این طوری نبود. فقط یک صدا بود.
«ببخشید...»
برگشتم و حدس بزنید چه کسی بود؟... همان طعمه ی لذیذ چند لحظه پیش. بهتر است همین ابتدا به شما بگویم که از آن لحظه به بعد: گور پدر بودلر!
«می خواستم بپرسم آیا دوست دارید امشب با هم شام بخوریم...»
در دلم گفتم:
«چقدر رمانتیک...»
اما جواب دادم:
«خیلی سریع پیش رفتید، این طور نیست؟»
بی معطلی جوابم را داد (و قسم می خورم که حقیقت را می گویم):
«خب، بله به شما حق می دهم؛ اما وقتی دیدم دارید دور می شوید، با خودم گفتم دست روی دست گذاشتن واقعاً احمقانه است. از کنار این زن در خیابان عبور کردم. به او لبخند زدم و او هم به من لبخند زد، از کنار هم گذشتیم و چیزی نمانده برای همیشه یکدیگر را از دست بدهیم... واقعاً ابلهانه است. نه بهتر است بگویم حقیقتاً پوچ و بی معناست.»
«...»
«به چه چیزی فکر می کنید؟ تمام چیزهایی که گفتم به نظرتان مسخره می آید؟»
«نه، نه، اصلاً و ابداً»
کمی معذب شده بودم...
«خب، پس؟... نظرتان چیست؟ موافقید اینجا قرار بگذاریم، امشب ساعت نه؟ دقیقاً همین جا؟»
کمی به خودت بیا دختر. اگر قرار باشد با همه ی مردانی که به آن ها لبخند می زنی شام بخوری که نباید پایت را از در خانه بیرون بگذاری...
«فقط یک دلیل قانع کننده برای قبول کردن دعوتتان بیاورید.»
«یک دلیل قانع کننده... خدای من... خیلی سخت است...»
شگفت زده به تماشای او نشسته بودم.
و بعد، بی مقدمه، دستم را گرفت.
«فکر کنم یک دلیل کم وبیش منطقی پیدا کردم...»
دستم را روی گونه های اصلاح نشده اش کشید.
«این هم یک دلیل قانع کننده: موافقت کنید تا دلیلی برای اصلاح کردن داشته باشم... راستش را بخواهید فکر می کنم بعد از اصلاح خیلی بهتر بشوم.»
و دستم را رها کرد.
می گویم:
«قبول می کنم.»
«خوب است! می توانم تا آن سمت خیابان شما را همراهی کنم؟ دوست ندارم به همین زودی شما را از دست بدهم.»
این بار من از پشت سر او را تماشا می کردم. حتماً مثل آدم هایی که معامله ی خوبی کرده اند، دستی به گونه اش می کشید...
مطمئنم حسابی از خودش راضی بود. حق هم داشت.
***
کمی از عصر گذشته و باید اعتراف کنم کمی نگران و عصبی ام.
شکارچی ام که در دام خود اسیر شده... شاید باید کتاب قوانین این بازی را از قبل می خواندم. کمی عصبی ام، مثل دخترک دم بختی که موهایش در روز خواستگاری با او سر ناسازگاری دارد.
کمی عصبی ام، مثل کسی که در آستانه ی ورود به یک داستان عاشقانه است.
سر کار، تلفن را جواب می دهم، فکس ها را می فرستم، ماکتی را برای طراح جلد آماده می کنم (خب چه انتظار دیگری داشتید... یک دختر زیبا و سرزنده که از سن ژرمن دپره فکس می فرستد مسلماً در انتشارات کار می کند دیگر...)
سرانگشتانم یخ کرده و هر حرفی را باید چند بار تکرار کنند تا متوجه شوم.
نفس بکش دختر، نفس عمیق بکش...
***
هوا گرگ ومیش است؛ خیابان آرام تر است و چراغ جلوی تمام ماشین ها روشن.
میزهای جلوی کافه ها را از پیاده رو به داخل برده اند. عده ای جلوی کلیسا منتظر دیدن دوستان شان ایستاده اند و برخی دیگر برای دیدن آخرین فیلم وودی آلن جلوی در سینما صف کشیده اند.
دوست ندارم زودتر از او سر قرار برسم. کار درستی نیست. در واقع تصمیم می گیرم کمی دیر برسم. بهتر است بگذارم کمی برای دیدنم دست وپا بزند.
پس می روم کمی نوشیدنی انرژی زا بخورم تا جریان خون را به انگشتان یخ زده ام برگردانم.
به کافه دوماگو نمی روم، غروب ها حال و هوایش عجیب وغریب است- پر از زنان چاق آمریکایی که به دنبال روح سیمون دوبووار می گردند. به سمت خیابان سن بنوا(۹) می روم. کافه شیکیتو برای وقت تلف کردن بهتر است.
در را هل می دهم و بلافاصله بوی آبجو آمیخته با بوی توتون مانده، به دماغم می خورد. صدای دنگ دنگِ ماشین پین بال به گوش می رسد. زن کافه چی با موهای رنگ شده، لباسی تن نما بر تن دارد و صدای مسابقات شبانه ی اسب دوانی ونسن(۱۰) فضای کافه را پر کرده است.
چند کارگر با لباس های کثیف به چشم می خورند که گویی می خواهند با آنجا بودن زمان بازگشت نزد همسر و حتی گاهی تنهایی خود را به تعویق بیندازند. مشتریان قدیمی با آن انگشتان زردرنگ که با کرایه هایشان که از سال ۱۹۴۸ هیچ تغییری نکرده است، اعصاب همه را خورد می کنند. بهتر از این نمی شود.
آن هایی که جلوی پیشخوان نشسته اند هر از گاهی به پشت سرشان نگاه می کنند و مثل بچه مدرسه ای ها می زنند زیر خنده. پاهایم مسیر بین میزها را اشغال کرده است. فاصله ی بین میزها کم است و دامن من کوتاه. پشت های قوزکرده شان را می بینم که از شدت خنده بالا و پایین می رود.
سیگاری روشن می کنم و دودش را با شدت بیرون می فرستم. به نقطه ای نامعلوم زل می زنم. گزارشگر اعلام می کند که اسب بیوتیفول دی(۱۱) در دور آخر مسابقه از همه پیشی گرفته و برنده شده است؛ می گوید احتمال وقوع این اتفاق یک به ده بوده.
به خاطر می آورم که کتاب کندی و من(۱۲) در کیف ام است و در عجبم که شاید بهتر باشد همین جا بمانم.
خوراک خوک نمک سود با دورچین عدسی و کمی شراب رُزه... به نظر خیلی خوب می آید...
اما خودم را جمع وجور می کنم. شما اینجایید، پشت سرم، در انتظار یک ماجرای عاشقانه (کم وبیش درست گفتم؟ یا اصلاً این طور نیست؟) و قرار نیست حوصله تان را با کافه چی شیکیتو سر ببرم. این کار درستی نیست.
از آنجا بیرون می زنم، گونه هایم سرخ شده است و سرما به پاهایم تازیانه می زند.

نظرات کاربران درباره کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد

اولین کتابی بود که از آنا گاوالدا میخوندم نسخه چاپیشم گرفتم. اصلا به درد نمیخورد... همچین کتابایی فقط آدمو از کتابخوندن دلزده میکنن. 《باز اینا فقط نظر منه》 پول هدر دادنه بقیه آثار آنا گاوالدا هم اینجوریه؟
در 1 سال پیش توسط mahla m
مدل نوشتنش بیشتر شبیه گارسیا مارکز هست و باید متوجه منظور نویسنده شد...وگرنه جذاب نیست من دوست داشتم این کتابو
در 1 سال پیش توسط مهسا
کتاب خوبیه پیشنهاد من بشما 😇
در 1 سال پیش توسط بهار شرفلی