فیدیبو نماینده قانونی طلوع ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آدمکش حرفه‌ای

کتاب آدمکش حرفه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب آدمکش حرفه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آدمکش حرفه‌ای

پسر لاغراندامی که خوش تیپ و بامزه به نظر می رسید کمر دردناکش را راست کرد. با نارضایتی و غر زنان به جارو کشیدن با جارو دستی ادامه داد."چقدر عالی می شد اگه یه ماکسون داشتم که توی جارو کشیدن بهم کمک می کرد!" اما رویایی بیش نبود.ماکسون به ویژه یکی با امکانات کامل؛ خیلی گران بود.چیزی نبود تا بچه ای با شغل پاره وقت که مجبوراست به مدرسه هم برود،بتواند از پس خریدنش بربیاید.ازکار کردن هر روزه خسته شده بود و اغلب در حالی به خودش می آمد که با یک میوه درخت گوا در دست، جلوی دَر مدرسه ایستاده است."شهریه لعنتی مدرسه خیلی زیاد بود." "چی؟ منفجر کردن مدرسه اصلاً اخلاقی نیست؟ چطور می تونی با یه میوه گُوا مدرسه رو منفجر کنی؟ فکر می کنی گوا چیه، یه نارنجک؟" "حال ازکجا یک نارنجک پیداکند؟ باز اگر گُوایی گیر می آورد که بتواند پنجره مدرسه را بشکند.یک چیزی؛"اما شیشه های محکم مدرسه تنها با یک گُوا نمی شکستند. چون با خودش عهد کرده بود هیچ چیزی را به زباله تبدیل نکند، همیشه گُوا را نگه می داشت و بعد از غذایش به جای میوه می خورد. "پیز!" پسرک اخم کرد."صدای عجیب چی بود؟ نکنه ماکسون لباسشویی دست دومش به عتیقه تبدیل می شد، شاید دوباره برایش دردسر درست کنه؟ وای نه!"

ادامه...
  • ناشر طلوع ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آدمکش حرفه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یک" ملاقات شوم"

"اَه، تمیز کردن خونه خیلی خسته کننده اس."
پسر لاغراندامی که خوش تیپ و بامزه به نظر می رسید کمر دردناکش را راست کرد. با نارضایتی و غر زنان به جارو کشیدن با جارو دستی ادامه داد."چقدر عالی می شد اگه یه ماکسون(۱) داشتم که توی جارو کشیدن بهم کمک می کرد!"
اما رویایی بیش نبود.ماکسون به ویژه یکی با امکانات کامل؛ خیلی گران بود.چیزی نبود تا بچه ای با شغل پاره وقت که مجبوراست به مدرسه هم برود،بتواند از پس خریدنش بربیاید.ازکار کردن هر روزه خسته شده بود و اغلب در حالی به خودش می آمد که با یک میوه درخت گوا در دست، جلوی دَر مدرسه ایستاده است."شهریه لعنتی مدرسه خیلی زیاد بود."
"چی؟ منفجر کردن مدرسه اصلاً اخلاقی نیست؟ چطور می تونی با یه میوه گُوا مدرسه رو منفجر کنی؟ فکر می کنی گوا چیه، یه نارنجک؟"
"حال ازکجا یک نارنجک پیداکند؟ باز اگر گُوایی گیر می آورد که بتواند پنجره مدرسه را بشکند.یک چیزی؛"اما شیشه های محکم مدرسه تنها با یک گُوا نمی شکستند.
چون با خودش عهد کرده بود هیچ چیزی را به زباله تبدیل نکند، همیشه گُوا را نگه می داشت و بعد از غذایش به جای میوه می خورد.
"پیز!"
پسرک اخم کرد."صدای عجیب چی بود؟ نکنه ماکسون لباسشویی دست دومش به عتیقه تبدیل می شد، شاید دوباره برایش دردسر درست کنه؟ وای نه!"
پسرک با نگرانی دوید. تا وضعیت ماکسون لباسشویی را چک کند؛چون تنها یونیفرمش درون آن بود.اگر آخرین یونیفرمش را هم از دست می داد، مجبور می شد با لباس زیر به مدرسه برود.
قبل از اینکه پسرک به ماکسون برسد. متوجه شد که صدا هیچ ربطی به ماشین درب و داغان نداشت.گردابی عجیب و رنگی کنارش ظاهر شد؛ هی بزرگ و بزرگتر شد. اتاق فقیرانه اش شروع به خراب شدن کرد.
"لعنتی! می دونم خیلی بدشانسم،اما دیگه نه اونقدر، مگه نه؟"
پسرک با درماندگی به اطراف اتاق خراب شده اش نگاه کرد؛ به ذهنش رسید، شاید همان بدشانسی که والدینش را کشت، سعی در کشتن او دارد.
"حتی تمیز کردن اتاق هم به اینجا ختم میشه؟"
برخلاف غُرزدنهایش، می خواست زنده بماند.پس با عجله خودش را از آنجا دور کرد.وقتیکه خواست از پنجره بیرون بپرد، درخششی نظرش را جلب کرد. با اینکه پای راستش روی لبه پنجره بود، اما نتوانست به اتفاقی که پشت سرش می افتاد، بی اعتنا بوده و نگاه نکند.
گرداب گسترده تر شد. ناگهان اشعه نوری ظاهر شده و به دنبال آن هزاران اشعه دیگر اتاق را پر کرد.......
پسرک با لهجه محلی ناسزا گفت:"لعنتی!"
چشمهایش از شدت نور کور شدند.با تمام وجود سرش را تکان داد تا گیجی ناشی از نور را برطرف کند. دوباره ناسزا گفت:"لعنتی، اجدادمون درست می گفتند: کنجکاوی سر آدم رو به باد میده."
گرچه کور شده بود، اما هنوز می توانست تغییرات اطرافش را احساس کند. نابینایی موقتش در حال برطرف شدن بود! که حال و هوای عجیب اتاق از بین رفت.
بجای گرداب!"یک آدم ایستاده بود!"پسر اسلحه را از روی میز برداشت و بدون اینکه نگاه کند، با استفاده از غرایزش به طرف هدف نشانه رفت.
"کی هستی؟"
چشمانش دیدشان بهتر می شدند. هاله ای از آن آدم را می دید که به نظر اندام عضلانی نداشت."خوب که چی؟ آدمهای حرفه ای واقعی اغلب عضلانی نیستند."
محتاطانه با اسلحه در دستش به طرفش نشانه رفته و پرسید:"کی فکرش رو می کرد که گرداب، آدم بالا بیاره اونم شبیه قاتلها"
با بالا آوردن اسلحه،"اول به کسیکه زودتر رسیده باشد، سلام می کند."
نفر دوم هم که شبیه قاتلها بود با سردی گفت:"استاد، چرا همین الان تسلیم نمیشی. تشکیلات تو رو رها نمی کنه پس بهتره بدست من کشته بشی." از صدایش مشخص شد که یک زن است.
"یاشا، تمایلات قاتل گونه ات زیادی قوی هستند و این کاریه که یه آساسین(۲)واقعی نباید انجام بده."
یاشا فریاد زد:"خفه شو!"عصبانیت پنهانش آشکار شد. او هرگز زیردست این آدم نمی شود!آساسین افسانه ای به دست او کشته شده و او عنوان بهترین آساسین را از آن خودش می کند!
چرا؟چون او استاد را می کشد، کسیکه او را وارد آساسین کرد!
هر دو در سکوت رو به هم ایستادند؛بجز صدای چکه کردن خون از استاد، همه چیز به آرامش قبل از طوفان برگشته بود..."یک دوئل مرگبار در آستانه رخ دادن بود!"
پسرک بالاخره بیناییش را بدست آورد. مرد و زنی را دید که روبروی هم ایستاده اند:"شما دارید توی خونه یه نفر دیگه چیکار می کنید؟ چیزهایی هم گفتین من سردرنیاوردم و حالا هم ساکت شدین. هی! اگه می خواید بجنگید برید بیرون! قسم می خورم اگه توی خونه من چیزی رو بشکنید باید قیمتش رو بپردازید. جدی میگم..."
هر دو نفر ساکت بودند. پسرک با کنجکاوی نگاه کرد.
مرد بلند قد و لاغر پوشیده در لباسهای سیاه با موهایی سیاه بود.کلاً سر تا پا سیاه بَرزَنگی بود. صورت بیضی شکلش، چهره اش را جذاب کرده بود؛با چشمهای نقره ای خیلی راحت می توانست اعتماد به نفس طرف مقابل را بگیرد. پسرک به خود لرزید.
از طرف دیگر، زن کاملاً رنگارنگ بود. موهای قرمز روشن و چشمهای سبزش باهم متناسب بودند. با اینکه ترکیب عجیبی بودند؟ اما تناقضی با هم نداشتند بلکه جذابتر شده بود. تنها مشکل چشمهایش این بود که زیادی بیروح بودند.پسرک سرش را تکان داد و آه کشید.
اما! چهره این دو نفر هیچ ربطی به او نداشت. مهمتر اینکه نفرت بین این دو او را می ترساند.
می ترسید،" نکند چیزی را در خانه اش بشکنند." خیلی فقیر نبود. اما نمی توانست عهده دار مخارج دادگاهی وجود دو نفر قاتل در خانه اش باشد.
یاشا ناگهان حرکت کرد. شاید بهتر باشد اسمش را حرکت نگذاریم؛ چون از جاییکه ایستاده بود،ناپدید شد و ناگهان جلوی مرد ظاهر شد. تیغی که در دستش بود گلوی مرد رو برید...
پسرک با حیرت نگاه کرد!" یعنی واقعاً سرش بریده شد؟لعنتی،به خشکی شانس؟" مرد قوی به نظر می آمد.
پسرک با خودش فکر کرد:"اَه، احتمالاً برای پاک کردن خون از کف اتاق مجبورم از شوینده قوی استفاده کنم."
اما حتی یک قطره خون هم ریخته نشد. معلوم شدکه مرد تنها سایه بوده است.
یاشا با تعجب به اطراف چرخید، تا شاید مرد را پشت سرش ببیند.اما حس کرد که دستی به آرامی گردنش را فشار داد. "البته فقط دو تا انگشت نه یک دست،" بودند.
اما یاشا می دانست که همین دو انگشت برای کشتن او کافی بودند!
"ههههه..." یاشا نترسیده بود؛ بلکه شروع به خندیدن کرد و با طعنه از پشت سری پرسید.
"چی ییی؟ کسیکه مثلاً بهترین آساسین لقبشه اونقدر شجاع نیست که منو بکشه؟ استادم قبلاً افراد رو بدون اینکه دردی حس کنند می کشت؛ چون قبل از اینکه چیزی حس کنند به جهنم رفته بودن!"
مرد همچنان ساکت بود.
"احمق نباش، مَستر. یه آساسین همیشه یه آساسین خواهد بود." صدای یاشا به سردی گرایید و دست مرد را بدون هیچ ترسی کنار زد.
سپس با سردی گفت:"تو قولت با اون شخص رو زیرپا می گذاری. یه آساسین نمی تونه نکشه! خصوصاً تو، استاد."
مرد هنوز هم ساکت بود و درصورتش هیچ احساسی را نشان نمی داد.
"امروز نمی کشمت اما یه روزی بالاخره می کشمت." ناگهان لبخند ترسناکی روی لبهای یاشا نشست.
"استاد، امروز من رو بکش وگرنه تا زمانیکه زنده ام به تعقیب کردنت ادامه میدم."
او حتی حاضر بود به قیمت جانش، استادش را وادار کند تا عهدش را با آن فرد بشکند.
مرد با بی اعتنایی گفت "برو، یاشا. من کسی رو نمی کشم."
پسرک با خودش فکر کرد "یعنی اون آدم اونقدر برات مهمه؟ لعنتی!"
حسادت در چهره یاشا موج می زد. "کسیکه استاد باید توجه می کرد او بود! او تنها کارآموز استاد بود."
"از این به بعد تو استاد من نیستی بلکه دشمنی هستی که باید بکشمت!" به محض اینکه فریاد کشیدن یاشا تمام شد، چرخید که برود! تازه متوجه شد در اتاق یک غریبه هستند. "اینجا کجاست؟"
پسرک که با درماندگی تفنگش را گرفته بود،گفت "من استاد این اتاقم، میشه اونقدر من رو نادیده نگیرید؟" آن دو طوری رفتار می کردند، گویی او نامرئی بود.
اگرمی توانست بفهمد آنها چی می گویند، شاید می توانست، مثل یک سریال تلویزیونی تماشایشان کند" داستان عشق و نفرت بین مرد و زن... "حتمی داستان جالبی می شد.
اما مشکل این بود که اصلاً متوجه زبان آنها نمی شد، چه برسد به اینکه بفهمد درباره چه چیزی صحبت می کنند!
یاشا با سردی گفت "در رو باز کن و بذار برم! وگرنه می میری." سپس ابروهایش را در هم کشید و به پسرک منگ نگاه کرد.
"یعنی داشت با من حرف می زد؟"
پسرک صورتش را چنگ زد، شانه هایش را بالا انداخت و به طرف ماکسونی رفت،که هر روز از آن استفاده می کرد.
چیزی شبیه به کلاه ایمنی را برداشت و به طرف زن برگشت. کلاه را بالا گرفت و گفت:"این رو سرت کن."
یاشا اخم کرد، بدون اینکه کلاه ایمنی را بگیرد. فکر می کرد "شاید پسرک بخواد بهم صدمه بزنه".
پسرک با کلافگی به کلاه اشاره کرد، سپس حالت پوشیدن کلاه را درآورد. دوباره گفت "بپوشش. زود باش."
چهره یاشا سردتر شده و تیغی را که در دستش بود را حرکت داد...
مرد به طرف پسرک رفت. کلاه را گرفت و بدون درنگ پوشید.
سپس پسرک به طرف ماکسون برگشته و چند دکمه را فشار داد. در نهایت دکمه ای را زد که رویش نوشته شده بود "انتقال زبان."
کلاه ایمنی ناگهان با نور رنگارنگی درخشید. مرد وقتی درخشش را دید، اخم کرد.
از اینکه اطلاعاتی به زور وارد مغزش بشود، خوشش نمی آمد. تصورات زیادی به ذهنش رسید. اما هیچ نگفت؛" خوب! میزان درد هم به حدی که مغزش سوت بکشد، نرسید،"سکوت کرد.
پس از مدتی نور کلاه خود کمرنگ شد تا اینکه به حالت اولیه برگشت. سپس پسر پرسید:"حالا می فهمی چی میگم؟"
مرد سرش را تکان داد و با همان زبان پسر صحبت کرد "آره."
پسر با خوشنودی سرش را تکانی داد "خوبه، حالا مشکل ارتباطی نداریم."
مرد خواست توضیح بدهد "من از..."
"می دونم!" پسر بی صبرانه دستش را حرکتی داد تا حرفش را قطع کند "از یه بُعد دیگه ای!"
مرد شگفت زده شد "آره..."
"این روزها حتی فضا هم دیگه قابل اعتماد نیست. مردم از ابعاد مختلف می افتن و رسانه هم هیچ گزارشی نمیده."
پسر با درماندگی دستش را روی پهلویش گذاشت.تعجب می کرد؛چرا آنقدر بدشانس است که چنین مردمی به خانه او می آیند. "حالا باید چیکار می کرد؟"
از همه اینها گذشته او یک آدم دیوانه بود.پس تصمیم گرفت که این دو غریبه را به پناهگاه بفرستد! پسر تصمیم خودش را تایید کرده و با اشتیاق گفت.
"چون افراد زیادی از ابعاددیگه به اینجا میان، آکلان امپایر پناهگاههایی رو برای اونها طراحی کرده. شما باید اینجا رو ترک کنید، به چپ برید، از دو خیابون عبور کنید، بعد از دریاچه رد بشید، پارک رو هم ردکنید، اونجا اداره مدیریته. بهشون بگیدکه شما از یه بعد دیگه اومدین و اونها شما رو تو یه پناهگاه سکونت میدن."
مرد متعجب اما با بی تفاوتی گفت "به پناهگاه نمیرم. کار می کنم."
شنیدن این حرف برای پسر جالب بود و با هیجان پرسید "اوه؟ چیکار می تونی بکنی؟"
"شاید این مرد می توانست او را ازکار پاره وقت خسته کننده و سرما و گرسنگی نجات بدهد.یا شاید او هم بتواند بالاخره زندگی مرفه داشته باشد. اگر اینجوری باشه خیلی عالیه!" با این افکار، چهره پسرک شروع به درخشیدن کرد.
مرد از چهره درخشان پسرک که مثل لامپ ۵۰۰ ولتی می درخشید، تعجب کرد.
بعد از سکوت کوتاهی جواب داد "من یه آساسین هستم."
" آساسین؟" علاوه بر چهره اش، چشمهایش نیز شروع به درخشیدن کردند. چهره اش حالت تحسین به خود گرفت:"خوبه، این یه کار آینده دار، پردرآمد و کم هزینه اس!"
آساسین گیج شده بود"چطور کسی می توانست شغل او را به این شکل توصیف کند؟" اما بعد خودش را جمع و جور کرد و اضافه کرد."اما من قول دادم دیگه آدمکشی نکنم!"
اتاق در سکوت فرو رفت و بلافاصله لبخند پسرک محو شد. به دَر اشاره کرد و گفت "پس گمشو بیرون، آقای آدمکش،آدم نکش."
تغییر رفتار پسرک بسیارواضح بود. آساسین بطرف دراتاق رفت. تنها دری سفید و بدون دستگیره دید؛ نمی دانست چطوربیرون برود.
پسرک فریاد زد "باز شو کنجد."
در بلافاصله باز شد. اولین کسیکه خارج شد، آساسین نبود بلکه یاشا بود. در حال خارج شدن، با لبخندی ترسناک، نگاهی کرد و گفت "بدرود، استاد."
" یاشا..." آساسین احساس ناراحتی کرد.
"هی، با زنت از اینجا برو. اینجا نمون و خونریزی بکن! هیچ می دونی بوی خون رو به سختی میشه تمیز کرد؟"
پسرک عصبانی به خونی که از آساسین می چکید نگاه کرد"لعنتی تازه تمیزکاری رو تموم کرده بودم!"
گرچه آساسین سوالات زیادی داشت."درباره اینکه کجاست؟" اما حرف زیادی نزد؛ به ویژه اینکه مالک حکم تخلیه داده بود.
با سکوت خارج شد.در با خشونت پشت سرش بسته شد. آساسین به دنیای عجیبی که قبلاً هرگز ندیده بود، خیره شد."مضطرب بود؟"
آساسین زیر لب گفت"قانون سوم آساسین: مهم نیست کجایی، همیشه آرامشت رو حفظ کن.....حتی اگه ساختمانها سر به فلک کشیده باشند."
اما چیزیکه عجیب بود طراحی آنها بود."نه!"
دلیل عجیب بودن؟ خوب! نداشتن هیچ طرحی بود. گنبدها، مناره ها و تمام شکلهای عجیب و پیچیده دیده می شدند. ولی تنها کلمه ای که می توانست برای توصیف آنها استفاده کند"هرج و مرج محض بود."
صدها نه هزاران نیم کره عجیب در اطراف آسمان پرواز می کردند. اگرچشمهایش درست دیده باشند،چند اژدها هم میان اجسام پرنده دید. افرادی، اژدها سواری می کردند.
با وجود اینکه قویترین و خشن ترین آساسین بود. مجبور شد چند نفس عمیق بکشد تا تمام مناظر ناآشنا را درک کند.
کم کم که اعصابش آرام شد، به فکر فرو رفته وشروع به رفتن کرد. حدود۵۰ طبقه بالای زمین بود و هیچ پلکانی رو به پایین نمی دید؟
اجسام پرنده خیلی عجیب و غریب بودند"اگر یکهو همگی با او برخورد کنند... چیکار می تونست بکنه؟"
با اینکه آساسین آرام و منطقی بود.غمی را مثل بادی سرد که برگهای ریزان را جارو می کرد، احساس کرد." آساسین احساس درماندگی کرد."
دوباره صدای پسرک را شنید "چرا هنوز اینجایی؟"
آساسین با بی اعتنایی حقیقت را گفت:"نمی دونم چطور برم پایین."
احتمالاً یاشا از طنابی برای پایین رفتن استفاده کرده بود. متاسفانه او قبلاً طنابش را، وقتیکه تحت تعقیب بود، پشت سرجا گذاشته بود.
پسر زیر لب گفت:"چه دردسری؛ چرا همیشه این دردسرها مال منه. باید برم سر کار. اگه دیر برسم اونها حقوقم رو کسر می کنند. ماه آینده چی باید بخورم؟"
آساسین سکوت کرد. او به غرزدنهای پسر جوابی نداد.
از نظر او، پسر تعهدی برای کمک کردن به یک غریبه ای مثل او را نداشت. بعلاوه، بعد از فهمیدن اینکه او " آساسین است" پلیس را خبر نکرده بود، پس به او لطف کرده بود.
پسر آهی کشید و با عصبانیت سر آساسین فریاد کشید "بیا اینجا."
آساسین چرخید و دید پسر به طرف لوله ای شفاف با شعاع حدود یک متر رفت. بعد از اینکه وارد لوله شد، مستقیم به طرف زمین افتاد.
قلب آساسین از ترس در آستانه سکته بود. به پایین نگاه کرد. دید پسر روی زمین ایستاده و دارد به او نگاه می کند.
گرچه فاصله ده طبقه ای باعث می شد نتواند چهره پسر را به خوبی ببیند، اما! مشخص بود که حالش خوب است.
"پس این لوله وسیله رفتن به طبقه پایینه."
آساسین به طرف لوله رفت. اینکه هیچی نبود تا پا رویش بگذارد، نگرانش می کرد. مکش لوله که او را ده طبقه پایین کشید.آساسین را مضطرب کرد. مردمکهای چشمانش گشادشده بودند.
دوباره چهره پسرک با صدای بلندش، جلوی آساسین بودند. پسر با نارضایتی آشکاری شروع به غر زدن کرد. "چرا اونقدر کُندی؟ می خوای کاری کنی که دیرم بشه؟ عجله کن."
پسرک آساسین راکشید. "اگر عجله نمی کردند واقعاً پول کافی برای غذای ماه بعدش نداشت."
اما آساسین عکس العمل نشان داد و از دست پسر فرار کرد. پسر که دید چیزی جز هوا را نتوانسته بگیرد، شانه هایش را بالا انداخت و گفت:"بیا بریم."
آساسین اخم کرد.
این دنیا کاملاً متفاوت بود. از جاییکه او آمده بود. هرگزآن همه فلزرا با هم ندیده بود. ساختمانها فلزی، جاده ها فلزی، حتی درختهای کنار جاده ها انگار از فلز ساخته شده بودند!
"این درختها واقعین؟"
گرچه سوال کردن، شاخص رفتاری یک آساسین نبود،اما این بار نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
پسرک نگاهی کرد. "البته که نه! اینها درختهای مصنوعین، ساخته شدن تا جایگزین درختهای واقعی بشن. اونها دی اکسید کربن رو به اکسیژن تبدیل می کنند. درختها تجملاتی هستند و دولت هرگز اونها رو کنار جاده نمی کاره." پسرک بدون هیچ احساسی، حرفها را بیان کرد.
آساسین ریشخندی زد و با خودش فکر کرد "درختها تجملاتن؟ آیا درختها برای زیبا کردن جاده ها و تامین هیزم رشد نمی کنند؟"
یک نیم کره فلزی کنارشان به زمین نشست.
آساسین متوجه شدکه این به آن یکی که در آسمان دیده بود، شباهت دارد.اما این یکی کمی متفاوت تر از بقیه به نظر می رسید. روی سطح هموار، ناگهان یک حفره مستطیلی با عرض یک متر در طول دو متر باز شدکه برای عبور یک نفر جا داشت.
"باید کرایه یه نفر دیگه رو هم بپردازم! نمی دونم دولت این پول رو بهم برمی گردونه یا نه؟"
پسر این را با نارضایتی گفت و با دست به آساسین اشاره کرد"عجله کن. خیلی کندی اصلاً بنظر نمیاد که آساسین باشی."سپس وارد حفره مستطیل شکل شد.آساسین هم با سرعت دنبالش رفت.
هر کسی تنها در دنیای غریبه گیر کند، نمی تواند آرامش خود را حفظ کند! در عوض سرعت وی کم شده بود، کندتر از همیشه شده بود.
به محض اینکه آساسین وارد بیضی عجیب شد، متوجه شد که خودرو شفاف است. به راحتی می توانست دنیای بیرون را ببیند. انگار که پوسته فلزی اصلاً وجود نداشت.
حتی می توانست زیر پایش را ببیند... " شروع کرد به شناور شدن!"
پسر بدون اینکه جایی رزرو کرده باشد، نشست و پاهایش را روی هم انداخت و روی صندلی کناری زد "بیا بشین. صندلیها که پر نیستن چرا نمی شینی؟"
آساسین آرام نشست. پسر هنوز پاهایش را روی هم انداخته بود. گویی لباسهایش برایش گشاد بودند.
پسرک با بی دقتی پرسید "اسمت چیه؟" سپس یادش آمد که احتمالاً باید اول او خودش را معرفی می کرد؛پس با عجله اضافه کرد "من کایسر هستم."
«توضیح داد که اسمش از دو شخصیت چینی تشکیل شده:" کای و سپس سی" مثل نقش اول فیلم راننده.»
" کایسر...؟" آساسین لبخندی زد " لیولا"
«توضیحات پسر درباره اسمش باعث شد او فکر کند پسرک می گوید: "راننده کای." به نظر بامزه بود،پس لبخند زد.»
کایسر با نامهربانی انتقاد کرد"چه اسم عجیبی، انگار یه نفر حروف رو تصادفی کنار هم گذاشته."

نظرات کاربران درباره کتاب آدمکش حرفه‌ای

اصلا توصیه نمی کنم، یک کتاب ضعیف با یک ترجمه بد
در 2 سال پیش توسط Ham...man