فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دل و دلبری

کتاب دل و دلبری
برگرفته از منابع پیشین

نسخه الکترونیک کتاب دل و دلبری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دل و دلبری

اگر... اگر... اگر... اگر خسرو گلرخ را با خودش می‌برد، این اتفاق نمی‌افتاد و حالا مشغول بگو و بخند بودند، اگر خسرو زیر بار این مأموریت نمی‌رفت.... توی باغ نشسته بود و با گریه و زاری خودش را سرزنش می‌کرد. باغ مثل گندمزار درو شده بود هر گوشۀ باغ خاطره‌ای از گلرخ داشت. مدام پشت دست خودش می‌زد. افسوس می‌خورد. آه می‌کشید؛ از بخت بد و سرنوشت تلخ خودش می‌نالید و به زمین و آسمان ناسزا می‌گفت. فرمانده لشکر پدرش، که همراه او آمده بود، پیشنهاد داد به سپاهان حمله کنند. خسرو نپذیرفت. گلرخ در چنگ آن‌ها بود. ممکن بود اگر حمله می‌کردند، به او آسیبی برسانند. روزها می‌گذشت و خبری نمی‌شد. خسرو صبح که از خواب بیدار می‌شد، نام گلرخ را فریاد می‌کشید. دوروبرش‌ حرف‌هایی می‌زدند که او را دلداری بدهند؛ سرنوشت است؛ نمی‌شود به جنگش رفت؛ صبر و تحمل‌ باید کرد....

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دل و دلبری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

قیصر روم همه چیز داشت جز یک چیز.
شاهی بود که همه جهان زیر فرمانش بود. می گفتند از اجداد اسکندر است. لشکریانِ فراوانی داشت که هر سال در جایی اُردو می زدند. جزیره ای داشت که همه گنج هایش را آن جا ذخیره کرده بود. قصرش سر به آسمان کشیده بود. اگر می خواستی آن را نگاه کنی، گردن درد می گرفتی. سه ماه از سال آن جا بود. با تغییر فصل سوار کشتی می شد و به روم می رفت. آن جا هم قصری زیبا داشت که زیبارویان بسیاری در آن زندگی می کردند. مردی عادل و بخشنده بود؛ در هیچ جای سرزمین­هایش ویرانه ای نبود که جغدی بر آن هوهو کند، چه برسد به آن که بخواند:

گر ملک این است و چنین روزگار
زین دهِ ویران دهمت صد هزار

به ناحق حتی قطره ای خون از دماغ کسی نمی آمد. اگر بچه ای تشتی پُر از طلا بر سر می گذاشت و شب از خانه بیرون می آمد، کسی جرات نمی کرد از او بپرسد این خاک است یا طلا. چه برسد که بخواهد به او چپ چپ نگاه کند.
اگرچه پادشاه بود، ولی با مهربانی با فقیر و گدا صحبت می کرد. همین خوش زبانی او را میان همه مردم محبوب کرده بود. او مثل خورشید بر همه می­تابید. به همین دلیل همه جا امن و امان بود، در صلح و صفا. اگر به کشوری لشکر می کشید، هیچ کس در برابر او مقاومت نمی کرد.
همه این ها را داشت، اما پسر نداشت. عاشق پسر بود، پسری که بعد از او بر تخت امپراطوری تکیه بزند و یادگار او باشد.

یکی را دل به جان آید ز فرزند
یکی را جان به فرزند آرزومند

یکی در آروزی بچه پیوست
یکی را ده بچه، یک نان، نه در دست

شب و روز غمگین بود. سال ها می گذشت و آرزویش برآورده نمی شد. شبی در فکر و خیال و آرزوی فرزند، خوابش نبرد. صبح با چشم­ پُف­کرده حکیمان و دانشمندان را احضار کرد و برای شان صحبت کرد.
کجا شاهی مانند من پیدا می شود؟ فرمانروای دریا و خشکی هستم. هر چه هست و نیست زیر فرمان من است. اگر کسی بخواهد با من بجنگد، لشکرم جهان را بر او تنگ خواهد کرد. بخت و اقبال من چنان بلند است که کسی نمی­تواند علیه من آشوب کند. جوان هستم، اما این همه سهم من زیر این آسمان نیست، چون فرزندی ندارم. درد من این است. درمانش به عهده شماست.
حکیمان و پیشگوها و رمّال ها ساعتی با هم مشورت کردند. قیصر روی تخت چرت می زد. اسطرلاب آوردند و در آن نگاه کردند. از تاثیر برج ها و ماه و خورشید و فلک بر هم، آینده قیصر را پیشگویی کردند؛ شاد شدند که می توانند به او مژده بدهند. از خواب پرید. از آن ها پرسید: «شیرید یا روباه؟»
حکیم باشی پیش آمد و مژده داد که امپراطور صاحب شاهزاده ای خوش قدم و اصیل خواهد شد؛ خوش سخن، دانا و دانشمند که همه برابر او سر تعظیم فرو خواهند آورد؛ چنان مردی خواهد شد که رستم پیش او چیزی به حساب نمی آید، شاهزاده ای بخشنده و زیبا. اما از گردش فلک روشن شد که باید تا رسیدن به شاهی، سال های سخت و دشواری را پشت سر بگذارد؛ پس از آن، دنیا به کام او می شود.
خواب از سر قیصر پریده بود. تمام شادی های دنیا در چشمان و چهره او جمع شده بود. به حکیمان مژدگانی داد. دهان آن ها را پُر از یاقوت کرد. طلا و نقره و مروارید به اطراف می پاشید و قهقهه می زد. گوشه­های کف قصر از جواهرآلات می درخشید. قیصر بر تخت نشست و به فکر فرو رفت؛ در آن سال های سخت و سیاه، شاهزاده او چگونه زندگی خواهد کرد؟

۲

توی قصر زنان بسیاری بودند که نتوانسته بودند برای قیصر فرزندی بیاورند. او در قصرش کنیزی داشت که از زیبایی به ماه می­گفت تو درنیا که من آمدم. از روم تا بغداد زنی مثل او نبود. اصلاً پریزاد بود؛ دیدارش خستگی را از تن می برد. لبی داشت از عسل شیرین تر، مو یی زیبا و خوشبو، عطرآگین، پوستی به نرمی خز.
شبانگاه که در قصر قدم می زد، او را دید؛ گوشه ای نشسته بود. انگار ماه بود که روی زمین نشسته باشد. دیوانه او شد. نتوانست از مقابل روی او بگذارد.
قیصر گفت: «بیا تو بغلم، عزیزم!»
کنیزک از جا پرید و او را در آغوش گرفت. بوسیدش. قیصر به کام او بود، به سادگی نوشیدن جرعه­ای شیر.
هفته بعد کاری پیش آمد که قیصر نتوانست او را ببیند. از جزیره دور شده بود، به سرعت برق و باد. صبح آن روز پیکی از راه رسیده بود و خبر داده بود لشکری از کفار قصد دارد به آن جا حمله بکند. فقط توانست هدایایی به دست او برساند.
لشکریانش را حرکت داد. همه به فرمان او بودند. زمین از سربازان او سیاه و ناپدید شده بود. ماه پریده رنگ بود. انگار از او ترسیده باشد. همه، از اسب و سرباز، پوشیده در آهن بودند. لشکر فوج فوج حرکت می کرد، مانند موج دریا که دنبال موج دیگر می آید.
اگرچه قیصر رفته بود و کنیزک همان روز اول دلش برای او تنگ شد، ولی خوشحال بود که برای او فرزندی به دنیا خواهد آورد. او به آن بچه می نازید. فکر می کرد چند ماه دیگر که بچه اش به­ دنیا بیاید، دیگر او یک کنیزک ساده نیست. مادر شاهزاده کشور است؛ دیگر چوبِ خشک شکننده نیست. مانند شاخه سبزی نیرومند خواهد شد.
آه اگر این شاخه سبز میوه بدهد... چه می شود؟
اما آدم از همه­چیز خبر ندارد... ندارد.

۳

ملکه از همه­چیز خبر داشت. آدم هایی داشت که برایش جاسوسی می کردند. حسود بود و سر تا پایش را از خرده شیشه آفریده بودند. کنیزک مال او بود و صد خادم و پیشکار دیگر هم داشت. خودش را سرتر از همه می دید، حتی بالاتر از قیصر. زن زیبایی بود، ولی آن قدر مغرور بود که هیچ زن زیبایی را در دنیا نمی دید. خبردار شده بود کنیزک از قیصر بچه­دار است. ناراحت و عصبانی به این مسئله فکر می کرد؛ اگر بچه کنیزک به دنیا بیاید، همه­چیز زیر و رو می شود؛ ملکه مسخره و بازیچه او می شود. آن ­وقت او دیگر خدا را بنده نیست، چه برسد به این که کنیزک­شان باشد. ارج و احترامش بیشتر می شود. دود این آتش توی چشم هیچ­کس نرود، توی چشم ملکه می رود. با خود گفت خیر و صلاح من این است که این آتش را خاموش کنم.

چو چوبی را توانی ساخت تختی
اگر تو خوار بگذاریش لختی

به عقلت چون برآید روزگاری
شود آن چوب تخت، آن گاه داری

ملکه یکی از کنیزک هایش را صدا زد و از او خواست برای شکرلب، مادر شاهزاده، حلوایی تهیه کند و توی آن زهر بریزد؛ همین که آن را بخورد، بچه مثل مرغ سر بُریده در شکم مادر می میرد. کنیزک مقابل ملکه تعظیم کرد و گفت: خونش را می ریزم، مثل یک جرعه آب روی خاک.
راه افتاد پی کارش برود. ملکه دوباره او را صدا زد. کنیزک دست ­به ­سینه برگشت. ملکه گفت: اگر این کار را کردی، آزادت می کنم بروی خانم خودت باشی. کنیزک دستش را از روی سینه برداشت و روی چشم گذاشت. اجازه گرفت و رفت. از شنیدن کلمه آزادی خوشحال شد. تند گام برمی داشت، اما هنوز از آن جا دور نشده بود که آهسته تر راه رفت. همان جا فکر حرف های ملکه را از سر بیرون کرد؛ شوخی نبود، کشتن یک انسان و آزادی. گرفتار می شد. آزادی اش نیم روز بیشتر طول نمی کشید و کارش به سیاه­چال می­کشید. بالاخره قیصر می فهمید. ملکه هم که زیر بار نمی رفت. می گفتند کنیزی به کنیزی حسادت کرده. چرا باید برای بی گناهی چاه بکنم و خودم توی آن بمانم. هه هه سیاه­چال! قیصر اگر بفهمد، سیاه­چال که هیچ، فوراً خونم را می ریزد.
غمگین پیش شکرلب رفت. یک ساعتی حرفی نزد. هر چه از او پرسید چه شده، جواب نمی داد. شکرلب دست روی شکمش می کشید. شاید می خواست خبر بچه دار شدنش را به او بدهد. سکوتِ کنیزک او را ناراحت و ترسان کرده بود. فقط به او نگاه می کرد. شکرلب گفت: «تو را به خدا، سمنبر، بگو چه شده؟»
سمنبر آرام به ­نجوا گفت که از ملکه شنیده، او توی شکمش یک پسر کاکل زری دارد. از غم و غصه این خبر، از سمنبر خواسته با خوراندن دارو به او، بچه را بیندازد. شکرلب که رنگ از صورتش پریده بود، دهانش باز ماند و هیچ نگفت. سمنبر دست های او را گرفت و فشرد و به او اطمینان داد که هرگز این کار را نمی کند. هر چه باشد، او آدم با خدایی­ست؛ خدا را خوش نمی آید که....
شکرلب که اشک توی چشم هایش جمع شده بود، گفت: «پس چه کار می کنی؟ تو این ملکه را نشناخته ای.»
سمنبر از او خواست حالا که راز ملکه را پیش او فاش کرده، برای او و بچه اش غم و غصه خورده، به حرف هایش گوش کند و از او فرمان ببرد. تلاش کند هر چه او می گوید، انجام بدهد. شکرلب چیزی نگفت. راه دیگری پیش پایش نبود؛ باید به خانه سمنبر می رفت و آن جا زندگی می کرد، آن هم چه زندگی­ای! مخفیانه، دور از چشم ملکه، تا زمانی که بچه اش را به دنیا بیاورد. تازه آن­وقت سمنبر نوزاد را از مادرش می گیرد و به شهر خودش می برد و او را با شیر و شکر پرورش می دهد. زمانی که شاهزاده بزرگ شد، با عزت و احترام او را پیش قیصر برمی گرداند. همین حرف ها کافی بود که دوباره اشک در چشم های شکرلب بدرخشد. سمنبر توضیح داد این بچه اگر این جا بماند، ملکه از حسادت خار در مغزش فرو می کند و او را می کشد.
اشک های شکرلب جاری شد. این چه ستمی بود که بر او و شاهزاده می رفت! اما به برنامه کنیزک رضایت داد و به او آفرین گفت: «گرد و خاک زمین روی دامنت ننشیند. الهی صد سال نه، هزار سال زنده باشی، جوان و سرحال.»
کنیزک او را به خانه برد. ظرفی را از خون مرغان خانگی پُر کرد و خود به سوی قصر بازگشت تا به خدمت بانویش برسد. شادی­کنان از دارویی که ساخته بود، تعریف کرد که چه زود اثرگذار بوده. همین­که دارو را به کنیزک خورانده، خون از بدنش جاری شده. چه دارویی، چه زهری که خیلی زود جذب خون شد. ملکه با رضایت به حرف های او گوش می داد؛ لبخند می زد و او را نوازش می کرد. چند سکه­ای از دستش بیرون آمد و کف دست سمنبر ریخت.
ملکه گفت: «کارت را خوب انجام دادی. حالا برو و او را درمان کن. خوب نیست خونش به گردن مان بیفتد، درست نیست با یک زهر دارو خون دو نفر ریخته شود.
سمنبر مانند گلی که از خار دور شود، ملکه را تنها گذاشت و پیش بانویش برگشت و ماجرا را تعریف کرد.
- عجب قصه ای شده.
- عجب به جمالت!
- شب بخیر.

۴

غنچه گل شد و شکرلب زایید. بچه اش دسته گلی بود زیبا که ماه در برابرش گلوله ای خار بود، زیبا و تَر و تمیز و باشکوه. روز اول یک ساله­ نشان می­داد؛ مرواریدی بود که کسی نمی­توانست مثلش را از دریا صید کند. وقتی مادر چهره ماه و قامت سرومانند او را دید، بسیار خوشحال شد. چشم هایش روشنی گرفت. شکرلب فرزندش را خسرو صدا زد. کنیزک گفت: «وقتش رسیده که برویم. این زیبارو را به شهر خودم می برم و مثل جانم از او مراقبت می کنم.»
چه کسی فکرش را می کرد که آن گُل به ناچار مانند گِلی در آب می افتد. ملکه مرواریدی را که با صد ناز به دست آمده بود، دوباره توی دریا انداخت.
مادرش بسیار گریه و زاری کرد. تنها کس او همین بچه بود. پرنده ای بود که بدون بچه اش در دام افتاده و چاره جویی بی فایده بود. با سرنوشت خودش کنار آمده بود.
کنیزک از همه­چیز چشم پوشید. سوار کشتی شد و به راه افتاد. دو گنج با خودش داشت، گنجی از طلا و شاهزاده ای که به گنجی می­ارزید. دو خدمتکار همراهش بود که مثل کافور و عنبر با هم دوست بودند.
دریا طوفانی بود و ناگهان آسمان پُر از ابر شد. نزدیک یک ماه کشتی روی آب سرگردان بود. کشتی های زیادی غرق شدند. سرانجام کشتی شان به ساحل آبسکون رسید. کنار دریا کاروانی بود که به اهواز می رفت. کنیزک همراه آن ها به راه افتاد؛ مثل خاکی که باد با خودش ببرد. از هر منزلی که به منزلی دیگر می رفت، سبکبال تر می شد، بی علاقه می شد. شب سیاهی بود و جهان خوابیده بود. سراسر زمین تاریک بود و ماه توی آسمان نبود. سراسر شب شتر در تاریکی حرکت می­کرد. یک ماه شب و روز در حرکت بودند، تا این که به راهزنان برخوردند.
دزدها کاروان را محاصره کردند. هر لحظه حلقه محاصره را تنگ تر و تنگ تر کردند. شمشیرها را کشیدند و به مسافران حمله کردند. گلو بریدند، شکم دریدند و سینه چاک چاک کردند. کنیزک ترسان و گریان، نوزاد را محکم در آغوش فشرد.
دزدی بی باک و خونریز به سمت او آمد. بچه را مثل گنجی از طلا در آغوش گرفته بود و گریه و زاری می­کرد. نوزاد را به او نشان داد و دوباره گریه کرد.
گفت: «این بچه بی زبان چطور بدون من زنده می ماند؟ مرا نکشید. تا زنده هستم هر کاری از دستم بربیاید، برای تان انجام می­دهم.»
بیچاره، زن! او را با خود بردند. کنیزک و بچه راه درازی را با راهزنان رفتند تا به جایی رسیدند که باید از آن ها جدا می شدند. سردسته راهزنان راهی را به او نشان داد و گفت: «این جا خوزستان است، به سلامت.»
- خوزستان چه خبر؟
- گرد و غباره، ظلماته.

۵

کنیزک بیمار و تنها در بیابان ماند، با بچه ای بی تاب بر دست. تا زمانی که راهزنان بودند، از برقِ تیغ و شمشیرشان به آغوش سردسته شان پناه می برد. حالا که رفته بودند و باد رد پای شان را پاک کرده بود، از این دشت تهی می ترسید. سر و پایش برهنه، شکمش گرسنه، از جان خودش سیر شده بود؛ حیران و سرگردان، مانده بود کجا برود. از جوانی و زندگی اش دست شست، ناامید از زنده ماندن، مثل پیری لب گور. به چه روز و روزگاری افتاده بود! کنیزک در صحرا مانند ابری که بارانش بگیرد، اشک ریخت. آن قدر اشک ریخت که زمین خیس شد. بارانِ گریه های او صحرا را می شُست و گُل و گیاه از زمین می رویاند. اشک هایش خون می شد و سنگ و گِل صحرا را سرخ می کرد. زاری می کرد و فریاد می کشید. در آن صحرا هیچ کس، حتی یک گرگ نبود که دوست و همراه او باشد. زار و نزار، هفت روز راه و بیراه رفت تا به خوزستان رسید. خورشید داشت طلوع می کرد که از دور قصری را دید که از زیبایی مثل کاخ انوشیروان بود. قصر سر به آسمان کشیده و جلو آن سکویی بود. کنیزک سست و بی جان سمت سکو رفت و روی آن افتاد. نوزاد از گرسنگی، می نالید.
از آغوش کنیزک به کنارش افتاد؛ دهانش باز شد و زبانش دراز بیرون ماند.
شاه خوزستان باغ بزرگی داشت با حوضی آب در میان، پاک و زلال؛ باغی خوش و خرم، انگار که باغ بهشت. کنیزک و بچه جلو در باغ خواب­شان برده بود، گیج و بیهوش. باغبان از باغ بیرون آمد و آن ها را دید که همچون گُلی تَر و تازه در آغوش گلستان خوابیده بودند. باغبان نامش مِه مرد بود؛ سن و سالی داشت و از جوانمردان روزگار بود. آن روزها تازه فرزند خردسالش را از دست داده بود. داغدار و مصیبت زده می­خواست از آن باغ برود. زنش همراهش بود و آه و ناله می کرد. بچه شان را از یاد بردند تا مهر و محبت این نوزاد را در دل بگیرند. مِه مرد آن ها را به خانه کوچک خودش برد. او و زنش سرگذشت سمنبر را پرسیدند: چه شده که به این حال و روز افتادی؟ سمنبر گفت: «سرگذشت من طولانی است. تشنه و گرسنه هستم. بچه چند روزی شیر نخورده و از گرسنگی لاغر شده. می توانم بدبختی خودم را ببینم، اما تحمل نمی کنم غباری بر سر این بچه بنشیند.»
مِه مرد رفت و برای او نان و حلوا آورد، نان و حلوایی که برای بچه اش نگه داشته بود. کنیزک تندتند شروع کرد به خوردن؛ حالا نخور، کی بخور. خوردن حلوای زیاد خون را به جوش می آورد و برای سلامتی ضرر دارد. بعد از آن حتماً باید حجامت کرد. مِه مرد پرخوری سمنبر را تماشا می کرد. کنار گوش زنش زمزمه کرد: «غذا غذای خودت نیست، جان که جان خودت است.»
سمنبر وقتی سفره را توی شکمش خالی کرد، حس کرد قلبش آتش گرفته. عرق مانند گلاب از سر و رویش جاری شد. رنگ صورتش پرید و زرد شد. شیر پستانش خشکید. بیماری کوه را از پا درمی آورد، چه برسد به خس و خاشاکی که با باد جابه جا می شود. هنگام بیماری شکر مزه نمی دهد و دهان بیمار را تلخ تر از آنچه هست، می کند. سمنبر در بستر بیماری افتاد. زن و مرد باغبان با رنج و زحمت از او نگهداری می کردند. مِه مرد به زنش گفت: «کسی بو نبرد که او این جاست. او را پنهان کن تا اگر فردا پس فردا مرد، این بچه را به فرزندی بگیریم. در تمام عمرم، بچه ای به زیبایی و ماهرویی این بچه ندیده ام. اگر عمری باشد، خواهی دید که به چه زیبایی و قشنگی می شود.»
مِه مرد از زنش خواست از بچه نگهداری کند و به او شیر بدهد. زن پذیرفت. مثل جانش او را دوست داشت. گفت: «چنان رازداری بکنم که کسی بویی نبرد. مثل چشمم از او نگهداری می کنم. این گوهر شب افروز را زیر هفت پرده پنهان خواهم کرد.»

***
غلبت الروم «قرآن ۲-۳۰»
چینیان گفتند: ما نقاش­تر
رومیان گفتند: ما را کَرّوفَرّ
«مثنوی»
***

این دفتر تقدیم می­شود به:
سارا و اسماعیل
از پدری که فقط قلم به دست دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب دل و دلبری