فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ‌تو نباید بکشی

کتاب ‌تو نباید بکشی
صلح، رؤیای من

نسخه الکترونیک کتاب ‌تو نباید بکشی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ‌تو نباید بکشی

جنگ‌ها مخصوصاً برای سیاست‌مدارانی بسیار جذابند که فکر می‌کنند باید به خودشان و به دنیا چیزی را ثابت کنند. آن‌ها همیشه بازنده­ هایی هستند که هیچ‌کس فکر نمی‌کند بتوانند کار بزرگی انجام بدهند. نمونه ­ی بارز، بازنده­ ی سابقی مثل جورج دبلیو بوش است که می‌خواست به خودش، به پدرش و به دنیا نشان بدهد که او هم برای خودش مردی است. اغواگران شیطان ­صفتی مثل دیک چنی با او بازی راحتی داشتند. شاید باراک اوباما که نژادپرستان شرور به او تهمت می‌زنند که یک آمریکایی و مسیحی واقعی نیست هم جزء همین دسته باشد. اوباما پس از آغاز به کار، تعداد نیرو‌های آمریکایی مستقر در افغانستان را سه برابر کرد و تعداد حملات تروریستی پهپادها را در مرز پاکستان و افغانستان گاهی به ده برابر رساند. باراک اوباما، سیاست‌مداری که قبلاً او را دوست داشتم، به شیوه ی مافیایی آدم می­کشد. این مرد می‌خواهد به دنیا چه چیزی را ثابت کند؟

ادامه...

بخشی از کتاب ‌تو نباید بکشی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



Original title: Du sollst nicht töten. Mein Traum vom Frieden. By Jurgen Todenhöfer © 2013 by C. Bertelsmann Verlag, a division of Verlagsgruppe Random House GmbH, Munchen, Germany.

آیا عجیب نیست که به قتل رساندن یک نفر، عملی رذیلانه است، ولی به قتل رساندن ده­ها هزار نفر، عملی قهرمانانه­؟
لوییس فرای ریچاردسون.

ما دوران برده­داری، سوزاندن جادوگران، استعمار، راسیسم و آپارتاید را با موفقیت پشت سر گذاشتیم. اگر موفق شویم جنگ را هم غیرقانونی اعلام کنیم، بشریت گام بزرگی رو به جلو برداشته است.
یورگن تودنهوفر

به عبداللطیف

پیش­گفتار

سفر به بریقه

دوشنبه ۱۴ مارس ۲۰۱۱، ساعت چهارده
با یک هیوندای­ نقره­ای- خاکستری از وسط جاده­ای که در دل کویر کشیده شده است، به طرف بریقه حرکت می کنیم. ما؛ عبداللطیف، میزبان لیبیایی پنجاه وچهار ساله­مان، یوسف، جوان سیه­چرده­ی بیست ویک­ ساله­ی لیبیایی، یولیا لیب(۳) تصویربردار سی­ ساله­ی آلمانی، و من. مقصدمان بریقه، شهر کوچک نفت­خیز لیبی است. این شهر در فاصله­ی دویست کیلومتری جنوب­­غربی بن غازی قرار دارد.
چهار هفته­ پیش در بن غازی انقلاب شروع شده بود. نیرو های قذافی سه روز بعد شهر را ترک و به­ سمت بریقه عقب­نشینی کردند. از قرار معلوم، حالا بریقه هم آزاد شده است. رنگ آسمان اکثر مواقع خاکستری است. باد مرتباً دانه های شن را به ارتفاع یک متر بلند می کند و به شیشه­ی جلوی ماشین می­کوبد. طبیعت به نظر غیراقتصادی و متروکه می آید و در آن هیچ اثری از زندگی دیده نمی شود.
ولی فضای حاکم بر ماشین بسیار خوب است. هر جا که عبداللطیف حضور داشته باشد، آنجا اخلاق خوش حاکم است. صمیمیتش آدم را جادو می کند. سه روز پیش که در هوای بارانی طبرق، با آن مو های مجعد و سفیدش، سرش را خندان وارد ماشین کرد، او را «My smiling hero- قهرمان خندانم» نامیدم. فراموش کرده بودم که انسان های تا این اندازه مثبت هم وجود دارند.
امروز برای عبداللطیف روز خاصی است. وجودش نه­تنها آکنده از انقلاب عربی است، که از رودست ­زدن به رهبر شورشیان اجدبیه/ بریقه، ژنرال سلیمان محمود هم خوشحال است. ژنرال کله­طاس، با آن سبیل­ های خاکستری­اش که شبیه سبیل­ های بیسمارک(۴) بود، برای من و یولیا یک سخنرانی طولانی درباره­ی ژنرال کلاوزوتیس(۵) و رومل(۶) انجام داد.
وقتی متوجه شد که من بارها پسر رومل را دیده­ام، چشمانش برق زد. ولی بعد با قاطعیت تمام گفت که ادامه­ی سفر به بریقه امکان­پذیر نیست. نبرد در این شهر تا همین دیروز ادامه داشته است. اشخاصی که خانواده­ی رومل را می­شناسند، بسیار ارزشمندتر از آن هستند که دست به چنین سفر ماجراجویانه­ای بزنند. او از استدلال عجیب­وغریبش خشنود به نظر می­رسید.
به این ترتیب سفر به بریقه از نظر من تمام شده بود. با دلخوری در ماشین عبداللطیف نشسته بودیم و گزارش ملاقات مان را با شاگردِ کلاوزوتیس می­دادیم. وقتی عبداللطیف متوجه دلخوریمان شد، چشمانش به شکل رندانه­ای شروع کرد به درخشیدن. او از مدت ها قبل می­دانست که چگونه ما را به بریقه ببرد. در حالی که منتظرمان نشسته بود، یوسف از او پرسیده بود که آیا می تواند همراه با ما به بریقه بیاید یا نه، او هم در جواب گفته بود که آنجا فامیل دارد. حتی یک راه فرعی از میان صحرا را هم می­شناسد، یوسف باز برای اطمینان­خاطر به اقوامش تلفن زده بود و آن ها هم تایید کرده بودند که این شهر نفتی آزاد است. عبداللطیف هم پس از تلفنی که به یکی از بهترین دوستانش زد، به همین نتیجه رسید. نیرو های قذافی که چندین روز این شهر را به اشغال خود درآورده بودند، مجبور به عقب­نشینی شده بودند.
ما این امکان را پیدا می­کردیم که با لیبیایی­ هایی که این دوران را تجربه کرده بودند، حرف بزنیم و آن ها می توانستند صحت گزارش هایی را که رسانه های عمومی درباره­ی اعدام­ها و تجاوز های دسته­جمعی منتشر کرده بودند، تایید و یا تکذیب کنند. آن ها می توانستند بگویند که چه­ چیز هایی شعر است و چه ­چیز هایی واقعیت دارد. عبداللطیف می داند که این دقیقاً همان چیزی است که می خواهم استخراج کنم.
با لبی خندان می­گوید: «می­دانید که، هیچ کس نمی تواند جلوی ما را بگیرد.» بعد با آن صدای خش­دارش، و کمی خارج از ریتم، می خواند:
«Yes, with a little help from my friends.»
می­گویم: «بیتلز.» تبسم­کنان می­گوید: «نه، جو کوکر.» او عاشق جو کوکر، پینک فلوید و تنجرین دریم(۷) است. توفان شن بلند می شود. عبداللطیف خودش را کاملاً به ­سمت جلو خم می کند، تا از جاده خارج نشود. با وجود این، مرتباً از مسیر خارج می­شویم و به دست­انداز می­افتیم.
توفان آرام می­گیرد، ولی هنوز دید محدود است. با وجودی­که چیز زیادی قابل مشاهده نیست، یوسف با موبایلش مرتباً عکس می­گیرد. بیشتر عکس ها را هم ترجیحاً از یولیا می­گیرد. ناگهان، معلوم نیست از کجا، در دوردست سه لکه­ی سیاه ظاهر می شوند. چراغ هایشان را روشن می کنند و به سمت ما می­آیند، لحظه به لحظه بزرگ تر می شوند، خطرناک­تر. از آنجا که نورشان از مقابل می­تابد، نمی توانیم تشخیص بدهیم که آیا تانک های نیمه­سنگین هستند، یا کامیون های نفربر مجهز به تیربار. آهسته، درحالی که نور چراغ­هایشان بالا و پایین می رود، به ما نزدیک­تر می شوند. در جنگ عراق، ماشین هایی که از روبه­رو می آمدند و چراغ می­دادند، بسیار تهدیدکننده و خطرناک بودند. علامت­ دادن­شان به این معنا بود: «بلافاصله راه را باز کنید!» هر کس که به­سرعت عکس­العمل نشان نمی­داد، به طرفش شلیک و از سر راه برداشته می­شد. در سال های نبرد اصلی، یعنی بین سال های ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۷، اتوبان های عراق پر بودند از خودرو های سوخته­ای که رانندگان­شان به موقع متوجه علامت نشده بودند. عبداللطیف بلافاصله ماشین را در حاشیه­ی جاده پارک و موتور را خاموش می کند.
با نفس­ های حبس­شده منتظر می­مانیم. وقتی خودروها به فاصله­ی پنجاه متری مان می­رسند، می­بینیم که این ها کامیون های نفربر هستند. نمی توانیم بفهمیم که آیا کامیون ها سربازان قذافی را جابه­جا می کنند، یا سربازان گروه های شورشی را. اسلحه هایشان ما را نشانه گرفته­اند.
دور دماغ یوسف خاکستری است، رنگ از روی یولیا که با شجاعت مشغول فیلم برداری است، پریده است. آهسته از عبداللطیف می­پرسم: «دوست یا دشمن؟» او هم نمی داند. سربازان و شورشیان اغلب مثل هم دیده می شوند. ناگهان عبداللطیف پرچمِ سنوسی(۸) شورشیان را بلند می کند و آن را جلوی شیشه­ی ماشین می­گیرد. حتماً به نحوی تشخیص داده است که این ها کامیون های شورشیان هستند.
این­کار باعث نمی شود که شورشیان جهت لوله های تفنگ­شان را تغییر دهند، آن ها ما را بدبینانه نگاه می کنند و چندمتر مانده به ما توقف می کنند. عبداللطیف دست به اسلحه­ی پنهانی­اش می­برد؛ به کتاب من، زید، چرا آدم می­کشی؟ که به زبان عربی ترجمه شده است. در سه روزی که در لیبی هستیم، این کتاب در های زیادی را به ­رویم باز کرده است. یک مرد آلمانی که کتابش به زبان عربی ترجمه شده، نمی تواند دشمن باشد- این نظر اکثر افراد بود. هر بار که یکی به ما شک می­کرد، عبداللطیف بلافاصله کتاب را بیرون می­کشید و از روی آن چند سطری می خواند، حتی مصطفی عبدالجلیل، معاون شورای انتقالی هم نتوانست از زیر بار آن فرار کند. رئیس تازه منصوب ­شده­ی لیبی آزاد، مجبور شد در شهر البعیده برای ده دقیقه به قرائت کتاب زید گوش کند، مخصوصاً به آن قسمت هایی که به لیبی مربوط می­شد.
ولی این شورشیانِ صحرانشین مثل باند تبهکارانی هستند که هرگز کتاب در دست نمی گیرند. عبداللطیف رحم سرش نمی شود. درحالی که شورشیان اسلحه هایشان را جلوی بینی او گرفته­اند، عبداللطیف شروع می کند به خواندن، و در همان حین بارها به شکل نمایشی به من اشاره می کند. صدایش سرسختانه با بادی که حالا تبدیل به توفان شده، مبارزه می کند. مبارزین شگفت­زده ایستاده­اند و به عبداللطیف نگاه می کنند که مثل یک واعظ صحرانشین، با ژست­ های مخصوص به خودش از روی کتاب من می خواند. صحنه­پردازی­اش بامزه است.
عبداللطیف چنان تحت­تاثیر سخنرانی خودش قرار گرفته است که دست­آخر به زبان انگلیسی اضافه می کند: «روس ها و آمریکایی­ها جلوی ما را نگرفتند، شما هم چنین کاری را نخواهید کرد.» بعد خنده­ی صمیمانه­اش را به­ نمایش می­گذارد، خنده­ای که هیچ کس تاب مقاومت در برابر آن را ندارد.
نطق عبداللطیف در وسط صحرا چنان جذاب است که تعدادی از شورشیان کف می زنند. حتی یکی از آن ها می خواهد کلاشنیکف­اش را به من هدیه بدهد. با تشکر هدیه­اش را رد می­کنم، البته فیلم برداری یولیا هم مزید بر علت می شود. می گویم: «سلاح من، قلم است.» و خوشحالم که باد حرف های احساسی­ام را با خود می­برد. جروبحثی درباره­ی انقلاب شروع می شود. بعد هر کدام از ما یک قوطی آب ماراکویا دریافت می کنیم. تشکرکنان نوشیدنی را سر می­کشیم. این اولین نوشیدنی امروزمان است.
در این فاصله دو خودروِ سفید از کنارمان رد می شوند. سرنشینان، من­جمله یک کودک، با خوشحالی برای مان دست تکان می­دهند. چمدان هایشان را روی سقف ماشین گذاشته­اند و آن طور که پیداست، می خواهند به بریقه بروند. به اخطار های شورشیان توجه نمی کنیم. اگر خانواده­ها همراه با فرزندان­شان بتوانند خودشان را به آنجا برسانند، پس ما هم می توانیم.
پس از در آغوش ­گرفتن صمیمانه و نشان دادن علامت پیروزی، به راه ادامه می دهیم. شورشیان مایل بودند ما را اسکورت کنند، ولی ما با آن مخالفت کردیم. در بریقه هم دوست نداشتیم همراهان مسلح داشته باشیم.
عبداللطیف به ما خرما می­دهد. خودش چون دیابت دارد، فقط یک دانه می خورد. بعد برای مان شرح می­دهد که بدوی­ها همیشه هسته­ی آخرین خرما را در دهان­شان نگه می­دارند. این کار باعث تحریک غددبزاقی می شود و از تشنگی جلوگیری می کند، که می تواند در بیابان جان آدم را نجات دهد.
یک دلیل دیگر هم وجود دارد که چرا عبداللطیف امروز چنین خوش­اخلاق است. او امروز صبح نامه­ای خطاب به عبدالجلیل نوشته بود، مبنی بر اینکه چگونه می توان جلوی حمله­ی ناتو را گرفت. ما در روز های اخیر ساعت ها در این­باره حرف زده بودیم. عبداللطیف هم مثل من معتقد است که هنوز راه مذاکره باز است. بدیل حمله­ی نظامی، یک دیپلماسی تهاجمی است. بان کی مون که تابه حال نقش یک آدم بزدل را بازی کرده است، باید بلافاصله همراه با کلاه­آبی­ها به بن غازی بیاید- به عنوان تضمینی برای حفاظت جان شهروندان. سارکوزی و برلوسکونی هم که از قرار معلوم دوستان خوب قذافی هستند، باید برای مذاکره به تریپولی بیایند. قذافی نمی تواند از زیر بار مذاکره شانه خالی کند. برای او همیشه مهم بوده است که با رهبران کشور های غربی رابطه داشته باشد.
همزمان، کشور های عربی باید به نحوی آشکار ارسال محدود و سمبلیک راکت­ های ضدهوایی به شورشیان را تدارک ببینند، تا قذافی را از انجام حملات هوایی بازدارند. سازمان ملل هم باید با ارسال چند کشتی جنگی در سواحل بن غازی و تریپولی، مانور قدرت بدهد. پسر عبداللطیف می خواهد فردا این نامه را به دست رهبر انقلاب بدهد. عبداللطیف هم می خواهد فردای آن روز نزد او برود. همراه با من. اعتقاد راسخ دارد که ما می توانیم نظر او را تغییر بدهیم. دیپلماسی و تهدید روشی عاقلانه­تر از حمله­ی نیرو های ناتو هستند.
به نظر او، آزاد کردن لیبی از طریق مداخله­ی استعمار­گران سابق، کاری پوچ و بیهوده است. تونسی­ها و مصری­ها هم بدون کمک استعمارگران سابق، انقلاب شان را به سرانجام رساندند. در لیبی، تا همین جای کار هم خون های زیادی ریخته شده است. سربازان قذافی هم لیبیایی هستند. برخلاف ادعای غرب، فقط تعداد کمی از سربازان، جیره­خوارانی از آفریقای جنوبی هستند.
نطق عبداللطیف باز می شود. می­گوید که چقدر از غرب خوشش می آید، جایی که هر سال به خاطر شغلش که واردکننده­ی دارو است، به آنجا سفر می کند. او حتی ایتالیایی­ها را که ده ها سال کشورش را غارت کردند، دوست دارد. گرچه از خودپسندی آن ها خنده­اش می­گیرد. می­گوید: «آدم باید بتواند ببخشد. زندگی کوتاه­تر از آن است که آدم بخواهد از کسی متنفر باشد.»
بعد، از مردن حرف می زند که به عنوان یک مسلمان صوفی، از آن هیچ ترسی ندارد. او هم مثل تمام مسلمان ها دوست دارد به خاک سپرده شود. وقتی به او توضیح می­دهم که دوست دارم جنازه­ام سوزانده شود، می­خندد و سرش را به علامت تاسف تکان می­دهد. می­گوید، فکر خوبی نیست. باید بعداً به­ طور مفصل در این­باره حرف بزنیم. در ثانی هنوز به وجود من نیاز است. یولیا از پشت به شوخی قارقار می کند. می گوید، از قرار معلوم، آخرین پیراهن آدم جیب­ های زیادی دارد؛ مثل جلیقه­ی من. گفت وگوی پرحرارتی درباره­ی مردن درمی­گیرد که غیرمعمول است.
از آنجا که نمی توانیم باهم، هم­عقیده شویم که به وجود کدام یک از ما نیاز بیشتری هست، قرار می­گذاریم که آزادی لیبی را باهم در تریپولی جشن بگیریم. بعد چند روزی را در کلبه­ای که در زولدِن(۹) تیرول جنوبی دارم، بگذرانیم و درباره­ی خدا و دنیا صحبت کنیم، درباره­ی صوفی­گری و فلسفه­ی دوستی، مدارا و عشق این مکتب حرف بزنیم.
عبداللطیف در این فاصله چندین بار به دوستانش در بریقه تلفن می زند. ولی سی کیلومتر مانده به بریقه، آنجا که جاده­ی شنی تبدیل به جاده­ی آسفالته می شود، ارتباط قطع می شود. ناگهان در محیطی به اندازه­ی صد متر، چشم­مان به شش خودرو می­افتد که در آتش سوخته­اند. از عبداللطیف خواهش می­کنم توقف کند. مطابق معمول می­گوید: «why not?» بعد به دلیل باد سردی که می­وزد، کلاه لبه­دارش را سر می کند و پیاده می شود.
زیر لب می­گوید: «به اینجا می گویند دره­ی آتش.» یولیا شروع می کند به فیلم برداری. درحالی که به طرف خودرو های سوخته می­رویم، بادگیرم را که جیب های زیادی دارد، می­پوشم. چیزی نمانده بود که باد آن را با خودش ببرد.
صحنه­ی وحشتناکی است. بیشتر خودروها- وقتی مورد اصابت قرار گرفتند- سعی کردند بپیچند و از جاده خارج شوند. بی­نتیجه. یک تیرانداز نامرئی این خودروها را تبدیل کرده بود به محصولاتی عجیب و خارق­العاده. احتمالاً راکت هایش دارای فسفر و ناپالم بودند. قسمت­ های پلاستیکی خودروها کاملاً مچاله شده بودند. یا سوخته بودند.
چند نان باگت، یک قوطی پنیر فرانسوی، همچنین دو کلاه نارنجی مخصوص کارگران صنعت­نفت روی جاده افتاده است. این ها احتمالاً روی سقف یکی از خودروها قرار داشتند و موقع انفجار پخش وپلا شده اند. عبداللطیف و یوسف شروع می کنند به پاکسازی جاده از تکه های بی­شمار قطعات خودرو.

نظرات کاربران درباره کتاب ‌تو نباید بکشی

عالیه کتابهای این نویسنده ...
در 1 سال پیش توسط sae...i55
بسیار روان و جذاب. با اینکه حجم کتاب زیاده اما اونقدر زیبا و گیرا توصیف می کنه که انگار پای فیلم سینمایی نشستی. انقلاب ها رو در کشورهای مختلف از جمله لیبی و مصر و سوریه و... روایت میکنه این آقای تودنهوفر که با سر نترس و روحیه بالایی که داشته خودش به صورت مستقیم دیده و روایت کرده. در یک کلام: بخوانید!
در 1 سال پیش توسط حسین اکبری
یکی از بهترین مستندنگاری های تاریخ معاصره. از نزدیک خیلی از وحشی گری های دنیای امروز رو نشون میده
در 2 سال پیش توسط مصطفا بلند قامت