فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار نو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در باب قدرت

کتاب در باب قدرت

نسخه الکترونیک کتاب در باب قدرت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب در باب قدرت

این کتاب حاوی بهترین آثار شکسپیر در باب قدرت در تمامی اشکال آن می باشد-قدرت در عشق، در جنگ، در سیاست و خانواده. از جاه طلبی های مکبث تا پایه های سست سلطنت ریچارد دوم . از برتری جویی های خشونت بار در شاه لیر تا غزل های عاشقانه ی بدیع و زیبا، این قطعات با ظرافتی حکیمانه و تیزبینی روانشناسانه نشان می دهد که انسان ها چگونه با یکدیگر مواجهه و برهم دیگر غلبه می کنند.

ادامه...

بخشی از کتاب در باب قدرت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قدرت در دولت

هملت، صحنه سوم، پرده سوم

روزنکرانتز:
هر فردی می بایست با تمام نیروی جسمانی و ذهنی اش خود را از گزند مصون دارد و این امر در خصوص شخصی که زندگی های بسیاری بسته به سعادت و آسایش اوست، بیشتر رخ می نماید. زوال چنین مهتری تنها موجب وفات وی نمی شود، بلکه چونان گردابی است که هر آن چه در نزدیکی اوست را نیز به درون خویش می کشاند. او چون چرخ عظیمی است که بر بلندای بلندترین کوه ها قرار گرفته و ده ها هزار شیئ کهتر بر آن آویخته و الصاق گشته است، هرگاه آن چرخ سقوط نماید، تمامی آن ملحقات نیز در آن تباهی سترگ سهیم خواهند بود. هرگز نبوده که پادشاهی آهی از دل برکشد، مگر آن که عامه ناله ای سر داده باشند.

ریچارد دوم، پرده سوم، صحنه دوم

پادشاه ریچارد: تا آن جا که می دانم، هیچ جای امید نیست. بگذار از قبر، از کرم ها و سنگ نوشته های مان سخن بگوئیم. من اعلامیه مرگم را با اشک هایم بر باد می نویسم. بگذارید از وصیت های مان سخن بگوئیم. نه، این نه ما جز این جسم فرومایه چه چیز از خود بر زمین باقی می گذاریم؟ سرزمین، زندگی و باقی چیزها به بولینگ بروک تعلق می گیرند و هیچ چیز جز مرگ از آن من نخواهد بود. و این سرزمین کوچک برآمده که ما را با پوست و استخوان در بر می گیرد. تو را به خدا، بگذارید بر روی زمین بنشینیم و داستان غمناک مرگ پادشاهان را تعریف کنیم: چگونه کسی را سرنگون می کنند و در میدان نبرد به کشتن می دهند و چگونه روح پادشاه، سرنگون کننده ی خود را تعقیب می کند. همسر کسانی که در خواب به قتل رسیده اند، قاتلان را زهر می خورانند و همه کشته خواهند شد. نشانه آن: تاج بر شقیقه پادشاه است و آن خالی است. در جای خالی آن مرگ بر تخت نشسته، دلقک آن جاست و در مورد حکومت لطیفه می سازد و به دارایی ها پوزخند می زند و به پادشاه اجازه حضوری کوتاه می دهد. آیا پادشاهی که ترسیدن را می آموزاند، ترسیدن را هم می آموزد؟ آیا خنده های دلقک را می شنوید؟ می خواهد مرا بترساند. من یکی را در تاج دارم، یک پادشاه را در تاج دارم! او شخصیت مرا می سازد و ادای مرا در می آورد که اشتباه فکر می کنم: انگار زرهی فلزی را هدیه می دهد که زندگیم را سال های سال در مقابل مرگ حفظ کند، طوری که انگار اجازه دارم همچنان پادشاه ریچارد بمانم. با این وجود در آخر زره مرا با میخی کوچک سوراخ می کند و بعد می گوید: تو می میری پادشاه! از خود محافظت کنید، از من محافظت کنید و از جانم محافظت کنید: مرا با دعا و ثنا مسخره نکنید، دور شوید با این احترام و نظم و ظاهرسازی! در تمام این مدت مرا نشناختید! من مثل شماها نان می خورم، مثل شماها میل به خوشبختی دارم، مثل شماها درد می کشم، مثل شماها به دوست احتیاج دارم! مثل شماها یک زیردستم! اگر شماها همه این ها را می دانید، پس چرا مرا پادشاه می نامید؟

تیمون آتنی، پرده چهارم، صحنه سوم

آپمانتوس: اگر این جامه سرد و مندرس را پوشیده ای تا از غرور خود انتقام بستانی، عملی نیک است، ولی اعمالت از سر اجبار است. زیرا اگر در بند فقر و فاقه نبودی می خواستی که بار دیگر متمکن گردی. فقر خود خواسته عمری به مراتب طولانی تر از دولتمندی نامطمئن دارد و زودتر به کمال مطلوب دست می یابد. آن کس که همیشه در حال اندوختن است هرگز قانع نمی شود، ولی تهیدست در نقطه مقصود خویش قرار دارد. ثروتمند رضایت خاطر ندارد و موجودی پریشان و بیچاره است، اما مفلوک ترین اشخاص راضی و خرسند است. ای موجود بدبخت، باید که آرزوی مرگ نمایی.
تیمون: نه در کنار کسی که بدبخت تر از من است. تو برده ای هستی که بازوان مهربان اقبال هرگز به محبت تو را در آغوش نکشیده، بلکه چون سگی با تو رفتار کرده است. اگر تو نیز از همان ایام طفولیت مانند ما بودی به جای پیروی از اندک لذتی که در این عمر کوتاه نصیب زیردستان نوکرمآبی که آزادانه خود را به دست آن می سپارند، خود را در عیش و نوش غرقه می ساختی و جوانی را در بستر انواع شهوات می گذراندی و هرگز اوامر خشک احترام را نمی آموختی، بلکه در پی تفریحات شیرینی، که در پیشت نهاده شده بود می رفتی. اما من که جهان برایم چون دکان انگبین فروشیم بود، دهان و زبان و چشم و قلب مردمان بیش از آن چه قادر به بکارگیری آن ها باشم به خدمتم کمر بسته بودند، آن بیشمار مردمانی که بر من آویخته بودند، چونان برگ های بی شماری که بر درخت بلوط آویزان باشند، با تندباد یک زمستان از شاخه های شان فرو ریختند و مرا عریان و بی پناه در معرض تندبادها نهادند. تاب و تحمل این امر برای چون منی که هرگز جز بهترین نشناخته ام، سخت و دشواراست. اما سرشت تو با شکیبائی [بر رنج] قرین گشته و گذر زمان آن را در درونت استوارتر ساخته است. تو چرا باید ازمردم متنفر باشی؟
هرگز تملقت نگفته اند. تو چه چیزی به کسی عطا نموده ای؟ اگر کسی لایق ناسزای تو باشد، آن کس پدرتو، یعنی آن ژنده پوش فقیر است، همانی که زن گدائی را باردار کرده و توی دغلباز بدبخت ذاتی را به وجود آورد. دور شو از این جا.اگر از پست ترین مردم زاده نشده بودی باز هم مردی رذل و چاپلوس بودی.

هنری پنجم، پرده اول، صحنه دوم

صحیح است. از همین روست که آسمان آدمیان را به پیشه های گوناگون گماشته تا در حرکتی مستمر تلاش نمایند؛ آن چه برای ایشان هدف و مقصودی معین گردیده، همانا اطاعت و فرمانبرداری است. زنبورهای عسل نیز چنین اند، مخلوقاتی که حسب طبیعت خویش کار منظم را به کشوری آباد می آموزند. آنان پادشاهی دارند و کارگزارانی در مراتب مختلف، که برخی همچون قضات اصلاح امور داخلی می نمایند؛ دیگرانی چون تجار، خطر تجارت خارجی را بر خود هموار می سازند؛ سایرین چونان سربازان، مسلح به نیش هایشان، به سوی غنچه های های مخملی تابستان رهسپار می شوند، و غنیمتی را شادمانه به سرای ملوکانه پادشاه شان پیشکش می نمایند، پادشاهی که بر امور سلطنت خود مشغول بوده و بر معماران آوازه خوانی که بام های طلائی را نقش می زنند نظارت می کند، بر شهروندان متمدنی که عسل ها را جاری می سازند، بر کارگران باربر بینوایی که به مشقت بارهای سنگین خود را به دروازه باریک اش می کشانند، قاضی موقر را که با وزوز نابهنجارش زنبور بیعار خمیازه کش رنگ پریده را به دست جلادان می سپارد. از این چنین استنباط می کنم که: بسیاری چیزها به رغم داشتن ارتباطی تام با یک هدف ممکن است متناقض عمل نمایند. به مانند چندین تیری که از چندین سوی رها شده اند، به سوی یک هدف به پرواز درمی آیند، چنان که چندین راه به یک شهر ختم می شوند، همان گونه که رودهای شیرین در یک دریای شور به هم می رسند، به مانند خطوط بسیاری که در مرکز صفحه ای به هم می رسند، این گونه است که هزاران عملی که آغاز می گردند، به یک هدف منجر می شوند و بی آنکه شکستی برخود ببینند خوش فرجام می گردند. به همین ترتیب به سوی فرانسه [بشتابید]، سرور من. انگلستان سعادتمند خویش را به چهار بخش تقسیم نمایید، ربعی از آن را به فرانسه برید و می توانید با آن تمام گالیا(۱)را به لرزه درآورید. اگر ما، با سه برابر چنین نیرویی که به خانه مانده، نتوانیم ابواب خویش را از [هجوم] سگان مصون بداریم، باید که اندیشناک گشته و ملت مان آوازه ثبات قدم و سیاستمداری خود را از دست بدهد.

کوریولانوس، پرده ی دوم، صحنه ی دوم

افسر دوم: همیشه ی ایام بزرگ مردان بسیاری به تملق مردمانی گماشته شده اند که هرگز ایشان را دوست نداشته اند؛ و عده فراوان دیگری از بزرگان را دوست داشته اند بی این که دلیلش را بدانند؛ از آن جهت است که همان طور که از علت این محبت آگاه نیستند، از علت تنفر خود نیز ناآگاهند. از این روست که کوریولانوس که نه اهمیتی به دوستی آن ها می دهد و نه تنفرشان، نشان از آن دارد که خوی ومنش آن ها را شناخته و به سبب همین بی اعتنائی ارجمند است که می گذارد ایشان به وضوح واکنش او را مشاهده کنند.
افسر اول: اگر او نسبت به محبت یا تنفر آن ها بی اعتنا بود، برایش تفاوتی نمی نمود که به آن ها نیکی کند یا آزار رساند، ولی او با جانسپاری بسیاری، بیش از آن چه ایشان قادر به ابرازش هستند در پی جلب تنفر آنهاست و کاری نیست که نکرده باشد که حاکی از مخالفت وی با آن ها نباشد. به نظر می رسد تظاهر به نفرت و کینه توزی نسبت به مردم، همان قدر ناپسند است که خصلتی که او از آن بیزار است، یعنی چاپلوسی مردم برای کسب محبوبیت نزد ایشان.
افسر دوم: او خدمات شایسته ای برای کشور خود انجام داده و ترقی او به سهولت ترقی مقام کسانی نبوده که صرفاً به جهت انعطاف و فروتنی نسبت به مردم، بدون این که اقدام دیگری در حق ایشان انجام داده باشند که بتوان خاطرنشان کرد و یا اظهار نظری درباره آن نمود، مورد احترام واقع می شوند. ولی او افتخارات خود را چنان در چشمان مردم و اقداماتش را در دلشان طرح نموده که اگر زبان به کام گیرند و این مطالب را اعتراف نکنند، گویا از سر حق ناشناسی جراحتی وارده کرده اند. بیانی مخالف آن کینه توزی و فی نفسه کذبی محسوب می شود، که سرزنش و توبیخ هر شنونده ای را در پی خواهد داشت.
افسر اول: دیگر درباره او سخن مگو. او مرد نیکی است.

هنری پنجم، پرده چهارم، صحنه دوم

خطاب به پادشاه:
"حیات مان، جان مان، دیون مان، همسران بیمناک مان، فرزندان مان و گناهان مان را بر عهده شاه بگذاریم." باید همه را تاب بیاوریم. ای شرایط سخت، همزاد عظمت، همنشینی هر ابلهی بودن، کسی که جز در فکر خویشتن نیست. چه آسودگی فکری بیکرانی که شاهان می باید بر آن چشم فرو بندند حال آن که مردم عادی از آن بهره می برند؟ و مگر شاهان چه دارند که عوام الناس ندارند، جز تشریفات،تشریفات عام؟ و تو کیستی، تو ای رب النوع تشریفات؟ چگونه الهه ایی تو، که بیش از بندگان خویش رنج می بری؟ منفعتت چیست؟ ماحصلت چیست؟ ای تشریفات، تنها ارزشت را به من بنمای. روح ستایش تو چیست؟ آیا چیزی جز جایگاه، مرتبه و آداب، آفریدگار هیبت و هراس در دل مردمان هستی؟ تویی که عامل هراسی، اندوهناک تر از آنانی هستی که می هراسند. آیا جز این است که در ازای تجلیل های دلنشین، تملقات زهرآگین می نوشی؟ آه بیمار باش، ای بزرگ بزرگان و به تشریفات امر نما که تو را شفا بخشد.
آیا می پنداری تب آتشینت با القابی متورم از چاپلوسی فروخواهد نشست؟ آیا خم شده و کرنش خواهد نمود؟ آیا می توانی آن هنگام که پای امارت بر زانوی گدایان نهاده ای، فرمان بر سلامت آن دهی؟ نه، ای رویای مغرور، که چنین اغواگرانه آسایش یک پادشاه را برهم می زنی. من پادشاهی هستم که تو را می شناسم و می دانم که نه روغن تدهین، عصای سلطنتی، کُره، شمشیر، کوپال، تاج پادشاهی، ردای زربافت و مروارید نشان، نه عناوین مضحکی که بر نام شاه سبقت می جویند، نه سریری که بر آن می نشیند و نه جریان تجملی که بر ساحل مرتفع این جهان می کوبد؛ نه هیچ یک از این ها، حتی سه برابر این تشریفات پر زرق و برق، نه هیچ یک از این ها، به هنگام غنودن در بستر شاهانه به مانند آن برده مفلوک که با جسمی گران و ذهنی سبک و شکمی پر از نان اندوه، به خواب عمیق فرو نمی روند؛ همان کسی که هرگز شب سهمناک، فرزند دوزخ، را نمی بیند، بلکه همچون پادویی، از سپیده دم تا شامگاه، در برابر دیدگان فوبیوس(۲) عرق می ریزد و تمام شب را در الیزیوم(۳) می آرامد؛ فردایش پس از سپیده دم بر می خیزد و به هایپریون(۴) کمک می کند تا بر اسبش نشیند و با کار سودمند، سال همیشه در حال شتاب را تا دم گور تعقیب می نماید. و اگر موضوع تشریفات در بین نبود، چنین بینوائی که روز را با تلاش و شب را با خواب می گذراند بر شاه برتری و تفوق می داشت. این برده، که عضوی از جامعه و از آرامش آن برخوردار است، اما با عقل ناپخته اش کمتر بدان می اندیشد که شاه برای حفظ این آرامش چه بیدارخوابی ای باید بکشد، که ساعاتش بیشترین سود را برای رعایا به ارمغان می آورد.

نظرات کاربران درباره کتاب در باب قدرت