فیدیبو نماینده قانونی انتشارات طلایه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان

کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان
مجموعه اول

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان

در میان آثار ادبی کلاسیک و قدیمی جهان، شاهنامه فردوسی، ارزش و جایگاه بسیار بالایی دارد و از بین داستان‌های شاهنامه، «غم‌نامه رستم و سهراب» از ویژگی خاصی برخوردار است و‌‌نویسندگان زیادی در این موضوع قلم‌فرسایی کرده‌اند. در این داستان، جادو و عشق، حیله و نیرنگ، بی‌رحمی، شهامت، بی‌باکی، مهر و محبت در اوج خود به نمایش گذاشته شده است.

ادامه...

بخشی از کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

حماسه رزم رستم و سهراب



در میان آثار ادبی کلاسیک و قدیمی جهان، شاهنامه فردوسی، ارزش و جایگاه بسیار بالایی دارد و از بین داستان های شاهنامه، «غم نامه رستم و سهراب» از ویژگی خاصی برخوردار است و نویسندگان زیادی در این موضوع قلم فرسایی کرده اند.
در این داستان، جادو و عشق، حیله و نیرنگ، بی رحمی، شهامت، بی باکی، مهر و محبت در اوج خود به نمایش گذاشته شده است.
* * *
وقتی نه ماه از ازدواج رستم با تهمینه، دختر شاه سمنگان(۱) سپری می شود، تهمینه زایمان می کند و پسری زیبا مانند ماه به دنیا می آورد. این کودک نورسته، به قدری درشت بود که انسان را به یاد پدرش رستم دستان و یا پدر بزرگش، سام دلیر و شجاع می انداخت. هم چنین شباهت زیادی به جدش سام نریمان داشت. تهمینه بنا به دستور شوهر اسم فرزندش را «سهراب» می گذارد. وقتی کودک ده ساله می شود، پهلوانی تنومند می شود، تا حدی که هیچ کس از همسالانش جرات مقابله با او را نداشتند.
سهراب که پهلوانی نامدار و قدرتمند شده بود، روزی به نزد مادرش می آید و با کنجکاوی به او می گوید: ای مادر؛ من نسبت به همسن و سالان خود بسیار درشت اندام هستم، مگر پدر من چه کسی است؟! و نژاد و اصل و نسب من به چه کسانی برمی گردد؟! وقتی در کنار دوستان خود هستم، آنها نام پدرم را می پرسند اما من نمی دانم نام پدرم چیست؟!

چو نُه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی کودک آمد چو تابنده ماه

تو گفتی گو(۲) پیلتن رستم است
و یا سام شیرست یا نیرم است

چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
که یارست با او نبرد آزمود

به تن همچو پیل و به چهره چو خون
سطبرش(۳) دو بازو بسان(۴) ستون

بر مادر آمد بپرسید از اوی
بدو گفت گستاخ، با من بگوی

زتخم کیم وز کدامین گهر
چه گویم چو پرسد کسی از پدر؟!

تهمینه می دانست که وقتی فرزندش بزرگ شود، جویای نام پدر می شود. او که نگران کینه افراسیاب، دشمن قدیمی و سرسخت شوهرش رستم بود، با شنیدن حرف های سهراب، به فکر فرو می رود سپس به او می گوید: «فرزندم تو پسر جهان پهلوان، رستم هستی. نسب تو از پهلوانانی چون سام و نریمان است. پدرت رستم، کسی است که با قدرت بازوی خود، می تواند نهنگ را از دریای خروشان نیل بیرون بکشد. او همانند شیر نترس و بی باک است و جثه ای قدرتمند مانند فیل دارد...
او پهلوان جهان است، به همین دلیل لقب جهان پهلوان را به او داده اند به دستور کیکاوس شاه اکنون در سرزمین ایران به سر می برد و مراقب مرزوبوم کشور است تا اگر دشمنی قصد حمله به سرزمین را داشت، به دستور پادشاه به آن جا برود و آن ها را نابود کند...»
سپس از جایش بلند می شود تا یادگار پدر را برایش بیاورد. رستم قبل از رفتن خود، بازوبندی مهره ای به همراه یک نامه، به همسرش تهمینه می دهد و از او می خواهد که آن ها را به عنوان امانت نگه دارد و زمانی که فرزندش به دنیا آمد و جویای نام پدر شد، آن ها را به او بدهد...

تو پور گو پیلتن رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی

دل شیر دارد تن ژنده پیل
نهنگان بر آرد ز دریای نیل

یکی نامه از رستم جنگجوی
بیاورد و بنمود پنهان بدوی

سپس به پسرش هشدار می دهد و می گوید: «پسرم، آگاه باش که افراسیاب، پادشاه توران، دشمن قدیمی پدرت است که از زمان های قدیم با ایرانی ها مشغول جنگ است و هدف او فتح تمام سرزمین های جهان است. تو باید نژاد خود را از او پنهان کنی زیرا اگر او تو را بشناسد، ممکن است به خاطر کینه ای که از پدرت به دل دارد، تو را نابود کند...

دگر گفت کافراسیاب این سخن
نباید که داند ز سر تا به بن

مبادا که گردد به تو کینه خواه
ز خشم پدر، پور سازد تباه

وقتی سهراب ده ساله، توصیف های پدرش را می شنود، صبر و قرار خود را از دست می دهد. او که جوانی خام و بی تجربه بود، با غرور به مادرش می گوید: « ای مادر؛ زمانی که پدرم جهان پهلوان رستم باشد و من پسر او باشم، چه معنایی دارد که کاووس(۵)، شاه ایران باشد و افراسیاب شاه توران؟!»
اکنون من سپاهی بیکران از ترکان فراهم می کنم و با خشم و کینه، ابتدا به سمت ایران زمین حرکت می کنم و کیکاوس را از تخت شاهی کنار می زنم و پدرم رستم را به جای او بر تخت می نشانم و تاج شاهی را بر سرش می گذارم، سپس طوس(۶)، پهلوان ایرانی را نابود می کنم و خودم به جای او تنها پهلوان دربار شاه می شوم و با خشم و خروش به همراه سپاهم به سمت توران زمین حرکت می کنم و با افراسیاب، شاه توران مبارزه می کنم و او را نیز شکست می دهم و تو را بانوی شهر ایران می کنم و تمام جهان را زیر سلطه و قدرت خودمان قرار می دهیم و من نیز با خیالی آسوده و راحت، به شکار شیران و پلنگان می روم...
آری، ای مادر؛ تا زمانی که قدرتمندترین پهلوان روی زمین، رستم باشد و من هم پسر او باشم، قسم می خورم که پدر را شاه جهان کنم....

کنون من ز ترکان جنگ آوران
فراز آورم لشکری بیکران

برانم به ایران زمین کینه خواه
همی گرد کینه برآرم به ماه

برانگیزم از گاه(۷) کاوس را
بِبُرم از ایران پی(۸) طوس را

به رستم دهم گرز و تخت و کلاه
نشانمش(۹) برگاه کاوس شاه

از ایران به توران شوم جنگجوی
ابا(۱۰) شاه روی اندر آرم به روی

بگیرم سر تخت افراسیاب
سر نیزه بگذارم از آفتاب

ترا بانوی شهر ایران کنم
به جنگ اندرون کار شیران کنم

چو رستم پدر باشد و من پسر
نماند به گیتی یکی تا جور

وقتی سهراب کینه خواه، راز دل خود را با مادرش در میان می گذارد، نفس عمیقی می کشد سپس با اعتماد به نفس فراوان از خانه بیرون می رود و با عجله سپاه را آماده جنگ می کند.

بگفت این و آمد سوی خانه باز
همی جنگ ایرانیان کرد ساز

ز هر سو سپه شد برو انجمن
که هم با گهر(۱۱) بود و هم تیغ زن(۱۲)

افراسیاب که پادشاهی با نفوذ بود و در همه جای دنیا جاسوس های زیادی داشت، از لشکرکشی سهراب آگاه می شود. در نامه ای که توسط جاسوسان به او رسیده بود چنین نوشته شده بود: ای پادشاه؛ سهراب، فرزند رستم، نقشه ای بزرگ و دشوار در سر دارد. او لشکری فراوان جمع آوری کرده است و تصمیم گرفته جهان را فتح کند! ابتدا قصد حمله به ایران را دارد و بعد از آن که ایران را فتح کرد، می خواهد توران زمین را نابود کند!
با این که نوجوانی ده ساله است و دهنش بوی شیر می دهد، به قدری جسور و بی باک است که به فکر جنگ و خونریزی افتاده است و می خواهد با خنجر خود دشمنان را نابود کند. او قسم خورده که جهان را از خون دشمنان رنگین کند. اکنون هدفش جنگ با کیکاوس، شاه ایران زمین است.

خبر شد به نزدیک افراسیاب
که افکند سهراب کشتی بر آب(۱۳)

یکی لشکری شد برو انجمن
همی سر فرازد چو سرو چمن

هنوز از دهان بوی شیر آیدش
همی رای شمشیر و تیر آیدش

زمین را به خنجر بشوید همی
کنون رزم کاوس جوید همی

وقتی افراسیاب با خبر می شود که سهراب می خواهد با شاه ایران مبارزه کند، بسیار خوشحال می شود، زیرا همیشه نگران تاج و تخت خود بود و همواره از سپاه ایران و جهان پهلوان، رستم دستان، در هراس بود.

چو افراسیاب این سخن ها شنود
خوش آمدش و خندید و شادی نمود

افراسیاب درباره این موضوع با دو نفر از سرداران سپاه خود به نام «هومان و بارمان» مشورت می کند و با حیله و نیرنگ، نقشه شومی را مطرح می کند و به آنها می گوید: «می خواهم کاری کنم که نام سهراب در جهان ناشناخته بماند و او را در جنگ، مقابل پدرش رستم قرار دهم، تا بدون این که یکدیگر را بشناسند، با هم رودررو شوند. مرگ رستم، دشمن قدیمی من فقط به دست پسر پهلوانش «سهراب» ساخته است و زمانی که سرزمین ایران، از وجود پهلوانی چون رستم خالی باشد، من نیز به راحتی می توانم کیکاوس را از تخت به زیر آورم.
آری؛ وقتی با یاری سهراب، ایران زمین را نابود کنم، آن جا را زیر سلطه خود قرار خواهم داد، سپس به سراغ سهراب می روم و ترتیب کار او را هم می دهم و یک شب به طور ناگهانی او را در خواب خفه می کنم!».

چو روی اندر آرند هر دو به روی
تهمتن بود بی گمان چاره جوی

مگر کان دلاور گو سالخورد
شود کشته بر دست این شیر مرد

چو بی رستم ایران به چنگ آوریم
جهان پیش کاوس تنگ آوریم

وزان پس بسازیم سهراب را
ببندیم یک شب بدو خواب را

اما اگر بخواهیم که این نقشه عملی شود، چند شرط دارد: یکی آن که سهراب نباید پدر را بشناسد، و همچنین رستم نیز نباید پسرش را بشناسد تا ما بتوانیم به راحتی آنها را در جنگ مقابل هم قرار دهیم.
سپس به مشاوران خود می گوید: «از شما می خواهم که این نقشه را مانند رازی در بین خودتان نگه دارید و آن را به کسی فاش نسازید. آری؛ توطئه و نیرنگ همیشه باید به صورت راز باقی بماند تا عملی شود». افراسیاب به همراه مشاورانش هومان و بارمان، برای به اجراء در آوردن این نقشه شوم، با احتیاط فراوان عمل می کنند.

پسر را نباید که داند پدر
ز پیوند جان و ز مهر و گهر

به گردان لشکر سپهدار(۱۴) گفت
که این راز باید که ماند نهفت

افراسیاب با حیله و نیرنگ، سپاهی فراوان به فرماندهی «هومان و بارمان» آماده می کند و به سوی سهراب می فرستد و به آنها می گوید: «به نزد سهراب بروید و پیغام من را به او بدهید و بگویید: افراسیاب، شاه توران زمین، این سپاه بیکران را برای کمک به تو فرستاده است و هر زمان که به کمک احتیاج داشتی، فوراً به یاری تو خواهد شتافت».
سهراب با دیدن آن همه سپاه، بسیار خوشحال می شود و با اعتماد فراوان به افراسیاب، راهی جنگ با ایرانیان می شود... در راه به دژی بزرگ می رسند که دروازه شهر ایران بود، نام آن دژ «دژ سپید» بود و نگهبان آن پهلوانی شجاع به نام «هُجَیر»(۱۵) بود.
سهراب پهلوان نامدار ایرانی، وقتی با سپاه خود که شامل ترکان و تورانیان بود به مرز ایران می رسد، اطراف دژ را محاصره می کنند. نگهبان دژ با دیدن سپاهیان تورانی تصور می کند که آنها افراسیاب آمده اند، بنابراین فوراً از دژ پایین می آید و با سهراب که فرمانده سپاه بود مبارزه می کند، اما سهراب او را شکست می دهد و اسیر خود می کند.
ایرانیان که با جان و دل از مرز و بوم کشور دفاع می کردند، وقتی با چشم خود می دیدند که هجیر اسیر شده است، بسیار خشمگین می شوند. در بین نگهبانان دژ، دختری پهلوان و دلیر نیز حضور داشت که با شهامت فراوان، از مرز و بوم کشور دفاع می کرد. نام آن شیر زن ایرانی «گُردآفرید» بود و زمانی که وارد میدان رزم می شد، هیچ کس همتای او نبود و مردانه می جنگید.
وقتی گردآفرید می شنود که هجیر اسیر شده است، بسیار خشمگین می شود تا حدی که از شدت خشم، صورتش سرخ می شود و صبر و تحمل خود را از دست می دهد. او که همچون دیگران تصور می کرد فرمانده سپاه دشمن سرداری تورانی است، فوراً لباس مردان رزم می پوشد و آماده جنگ می شود.
گردآفرید موهایش را زیر کلاهخود پنهان می کند، تیروکمان را بر دوش می اندازد، شمشیرش را در دست می گیرد و بدون معطلی وارد میدان می شود. او به سرعت باد، به سمت سپاه دشمن حمله می کند و با صدای بلند فریاد می زند: «ای سپاهیان، پهلوان و سردار لشکر شما چه کسی است؟ به او بگویید اگر جرات دارد، وارد میدان شود، می خواهم مردانه با او بجنگم. آیا بین شما کسی هست که جرات مبارزه با من را داشته باشد؟!»

زنی بود برسان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار

کجا نام او بود گردآفرید
که چون او به جنگ اندرون کس ندید

چنان تنگش آمد ز کار هجیر
که شد لاله رنگش به کردار قیر

بپوشید درع(۱۶) سواران به جنگ
نبود اندر آن کار جای درنگ

نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ(۱۷) رومی گره

به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله(۱۸) کرد

که گردان کدامند و سالار کیست
ز رزم آوران جنگ را یار کیست

سپاهیان تورانی وقتی آن همه شجاعت را می بینند، از ترس لرزه بر اندامشان می افتد و از بین آن همه جمعیت هیچ کس داوطلب نمی شود که با او بجنگد.

ز جنگ آوران لشکر سرفراز
مر او را نیامد کسی پیش باز

سهراب و کتی از دور او را می بیند با تمسخر لب های خود را می گزد و طعنه کنان می گوید: «می بینم که شکاری تازه به سمت من آمده است، اکنون مانند گورخری که بخواهم او را شکارکنم، با ضربه شمشیر خود تو را اسیر خود می کنم...»
سهراب در حالی که از شدت خشم می غرید، نعره کنان به سمت گردآفرید حمله می کند. وقتی گردآفرید او را می بیند، تیروکمان خود را در دست می گیرد و شروع به تیراندازی می کند. او از راست و چپ به سمت دشمن تیر می انداخت. وقتی سهراب آن همه شهامت را می بیند، از سپاه خود ننگش می آید زیرا هیچ کس داوطلب مبارزه با او نشده بود، بنابراین با خشم و عصبانیت شمشیرش را به دست می گیرد و به سمت گردآفرید حمله می بد.

چو سهراب شیر اوژن او را بدید
بخندید و لب را به دندان گزید

چنین گفت کامد دگر باره گور
به دام خداوند شمشیر و زور

بیامد دمان پیش گردآفرید
چو دخت کمند افکن او را بدید

به سهراب بر تیر باران گرفت
چپ و راست جنگ سواران گرفت

نگه کرد سهراب و آمدش ننگ
برآشفت و تیر اندر آمد به جنگ

سهراب و گرد آفرید مردانه با هم می جنگند تا اینکه سهراب با شمشیر خود کلاهخود را از سر گردآفرید به سویی دیگر پرتاب می کند. ناگهان موهای مجعد و مشکی گردآفرید مانند کمندی از زیر کلاهخود بیرون می ریزد و روی صورت زیبا و درخشان او پخش می شود...

چو آمد خروشان به تنگ اندرش(۱۹)
بجنبید و برداشت خود از سرش

رها شد ز بند زره موی اوی
درخشان چو خورشید شد روی اوی

سهراب که تا به حال تصور می کرد هم نبردش یکی از دلیر مردان ایرانی است، با دیدن چهره زیبای گردآفرید، بسیار تعجب می کند و در کمال ناباوری متوجه می شود که تاکنون با دختری پهلوان و جنگجو مبارزه می کرده است!
او که بسیار شگفت زده شده بود، در دل او را تحسین می کند و با خود می گوید: «شایسته است که این شیرزن تاج شاهزادگی بر سر بگذارد، کشوری که زنانی این چنین دلیر و شجاع دارد، پس پهلوانان و مردان جنگ آور آنها چگونه اند؟!»

بدانست سهراب کو دختر است
سر موی او ازدر(۲۰) افسرست(۲۱)

شگفت آمدش گفت از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه

زنانشان چنینند ایران سران
چگونه اند گردان جنگ آوران

گُردآفرید وقتی خود را اسیر می بیند، با زیرکی تمام، نقشه ای می کشد تا خود را از چنگال دشمن نجات دهد. او که مطمئن شده بود هم نبردش پهلوانی تورانی است به او می گوید:»ای پهلوان؛ اکنون که موهای من باز شده و همه متوجه شدند که من زن هستم، اگر مرا اسیر خود کنی، تمام سپاه تو را مسخره خواهند کرد، آنها خواهند گفت: این چه پهلوانی است که زورش به زن ها رسیده است و در میدان رزم با یک دختر این چنین گرد به پا کرده است! این کار باعث ننگ و رسوایی تو می شود. به نظر من بهتر است که با هم به توافق برسیم و عاقلانه تصمیم بگیریم، زیرا مشورت کردن، کار انسان های عاقل است. ای پهلوان؛ اکنون شما پیروز میدان هستید و توانسته اید دژ را فتح کنید و تمام سپاه را زیر فرمان خود قرار دهید، پس بهتر است با ما مدارا کنید و پیشنهاد صلح ما را بپذیرید».

کنون من گشاده چنین روی و موی
سپاه از تو گردد پر از گفت وگوی

که با دختری او به دشت نبرد
بدینسان به ابر اندر آورد گرد

نهانی بسازیم بهتر بود(۲۲)
خرد داشتن کار مهتر بود

همان طور که گردآفرید سخن می گفت، سهراب مات و مبهوت صورت زیبای او شده بود و نمی توانست کلمه ای حرف بزند. حتی لحظه ای هم چشم از او برنمی داشت. او با دیدن آن همه زیبایی شیفته او می شود! وقتی گردآفرید لبخند می زد و لب های عناب رنگ او روی دندان های سپید و زیبایش قرار می گرفت، چهره او بسان باغ و بوستان بهشتی، پر از نقش و نگار می شد. قامت او مانند درخت سرو، بلند بالا بود. چشمان کشیده اش مثل چشم گوزن زیبا و خمار بود و دو ابروی کمانی او را هر کس می دید، تصور می کرد که چهره ی نمکین او مانند گل در حال شکفتن است! آری؛ سهراب با دیدن آن همه زیبایی و شجاعت، شیفته گردآفرید می شود و دلش از عشق او لبریز می شود...

چو رخسار بنمود سهراب را
ز خوشاب بگشود عنّاب(۲۳) را

یکی بوستان بود اندر بهشت
به بالای او سرو، دهقان نکشت

دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان
تو گفتی همی بشکفد هر زمان

ز دیدار او مبتلا شد دلش
تو گفتی که دُرج بلا شد دلش(۲۴)

سهراب مطیع گردآفرید می شود و با او به سمت دژ سپید می رود. «کژدهم» پدر گردآفرید که پهلوانی نامدار نیز بود، وقتی آن ها را می بیند، در دژ را باز می کند و با سرعت، بدن مجروح و زخمی گردآفرید را به داخل می کشد و در دژ را محکم می بندد. سپاهیان ایرانی وقتی شکست گردآفرید و اسارت هجیر را مشاهده می کنند، بسیار غمگین و ناراحت می شوند و با حسرت درون دژ می نشینند...

همی رفت سهراب با او بهم
بیامد به درگاه دژ کژدهم

در دژ گشادند و گردآفرید
تن خسته و بسته بر دژ کشید

در دژ ببستند و غمگین شدند
پر از غم دل و دیده خونین شدند

گردآفرید هم که شیفته شجاعت و مردانگی سهراب شده بود، با حسرت در گوشه ای تکیه می دهد و با خود می گوید: «تا به حال پهلوانی با این زور بازو و قد و قامت ندیده ام، هیچ کس در میدان رزم نمی تواند همتای او باشد».

بدین زور و این بازو کفت و یال
نداری کس از پهلوانان همال

اما گردآفرید می دانست که در یک دل، جای دو دلدار نیست، زیرا در سینه اش عشقی بالاتر نهفته است و آن «حفظ وطن» بود که نمی توانست به راحتی آن را فراموش کند. او تصمیم می گیرد بر خود مسلط شود و عشق سهراب را از دلش بیرون کند. بنابراین بالای دژ ی رود و با صدای بلند به سهراب که پایین دژ منتظر او بود، می گوید: « ای پهلوان؛ خودت را اذیت نکن و از راهی که آمده ای برگرد، ما به آسانی تسلیم تو نمی شویم! سپس با مسخره به او می گوید: این هوس را هم از سرت بیرون کن و بدان که ایرانیان هیچ گاه از ترکان برای خود همسری انتخاب نمی کنند، پس تو هم این افکار بیهوده را رها کن و از اینجا برو!».

چرا رنجه گشتی چنین بازگرد
هم از آمدن هم ز دشت نبرد

بخندید و آنگه به افسوس گفت
که ترکان ز ایران نیابند جفت

وقتی سهراب متوجه حیله گردآفرید می شود، بسیار ناراحت می شود و به شدت افسوس می خورد، زیرا توانسته بود بدون هیچ جنگ و خونریزی دژ را فتح کند. اما با یک اشتباه ساده آن را از دست داده بود!!! او با خشم و خروش به گردآفرید می گوید: «امروز که سپری شد، اما فردا با اراده ای آهنین به اینجا می آیم و همه شما را نابود می کنم و دژ را بر سرتان خراب می کنم».
روز بعد که سهراب به آن جا می رود، در دژ را باز می بیند زیرا تمام سپاه و لشکر، دژ را خالی کرده و از آن جا رفته بودند...

بیامد در دژ گشادند باز
ندیدند در دژ کسی سرفراز

سهراب با دیدن آن صحنه، بسیار ناراحت می شود و بیشتر از این که به فکر فتح دژ باشد، به فکر این بود که چرا گردآفرید را به راحتی از دست داده بود! او با حسرت آه می کشید و با خود می گفت: «افسوس که آهو زیبایی را اسیر کرده بودم، اما به راحتی از بند من آزاد شد! خیال می کردم که او را اسیر خود کرده ام، اما اشتباه کردم، او مرا اسیر خودش کرد و رفت. او مانند فرشته ای بود که دل مرا با خودش بُرد و من را داغدار کرد. او با جادوگری و نیرنگ خون مرا ریخت و مرا عاشق خودش کرد. زندگی بدون او برای من بسیار تلخ است. دیگر هیچ دلبند و یاری را در دنیا پیدا نمی کنم که علاوه بر شجاعت و جنگاوری، زیبا و شیرین سخن نیز باشد! وقتی حرف های زیبای آن شیرین سخن را به یاد می آورم، درد دلم بیشتر می شود. آری؛ غم فراوانی تمام وجود من را گرفته است، از یارم جدا مانده ام. حاصل من از عشق، دوری و جدایی از یار است. همه باید به حال زار من گریه کنند، زیرا به کسی دل داده ام که حتی نشانی او را نمی دانم...»
سهراب همان طور که با حسرت و پشیمانی، با خودش حرف می زد، غم از دست دادن گردآفرید را در دل پنهان می کرد. زیرا نمی خواست کسی از رازش آگاه شود...

غریب آهوی آمدم در کمند
که از بند جست و مرا کرد بند

پری پیکری ناگهان رو نمود
دلم را ربود و غمم را فزود

به ناگاه پنهان شد آن دلربا
شدم من به داغ غمش مبتلا

زهی چشم بندی که آن پرفسون
به تیغم بجست و مرا ریخت خون

مرا تلخ شد زندگی بی رُخش
تنم شد اسیر شکر پاسخش

به آن رزم و آن روی و آن گفت وگوی
نبینم دگر دلبری همچو اوی

از آن گفتنش هر گه آرم به یاد
ز داغش شود سوز و دردم زیاد

مرا محنتی بیکران رو نمود
که از یار دوری مرا گشت سود

به زاری مرا خود بباید گریست
که دلدار خود را ندانم که کیست

همی گفت و می سوخت از غم بسی
نمی خواست رازش بداند کسی

اما عشق پنهان شدنی نیست و به قول معروف: «رنگ رخساره، خبر می دهد از سر درون»! رنگ به رنگ شدن چهره و غم دوری از یار، راز درون عاشق را فاش می کند. سکوت دائم، جاری شدن اشک از گوشه ی چشم، گوشه گیری... آری؛ اگر کسی در عشق و عاشقی هم اُستاد باشد، عشق روزی او را رسوا می کند.
عشق گردآفرید، دختر اصیل و با فرهنگ ایرانی، سهراب تنومند را شیفته خود کرده و او را از خود بیخود کرده بود.

ولی عشق پنهان نماند که راز
به مردم نماید همی اشک باز

غم جان برآرد خروش از درون
اگر چند عاشق بود ذوفنون

ز بس مهر آن دُخت با فر و هنگ
نماند ایچ بر روی سهراب رنگ

هومان که به دستور افراسیاب، مشاور سهراب شده بود، با دیدن احوال پریشان و آشفته این پهلوان ایرانی، با زیرکی حدس می زند که شاید او عاشق شده باشد! او به خوبی می دانست که سهراب راز خود را پنهان می کند، اما درون قلبش، شور و غوغایی برپاست و به قول معروف، پایش در گل چسبیده و اسیر شده بود...

از آن کار، هومان نبودش خبر
که سهراب را هست خون در جگر

ولی از فراست به دل نقش بست
که او را پریشانی ای داد دست

به دام کسی پای بند آمدست
ز زلف بتی درکمند آمدست

نهان می کند درد و خونین دل است
هوس می رود راه و پا درگل است

هومان که انسانی دنیا دیده بود، به خوبی می دانست که آتش عشق، وقتی در وجود کسی نفوذ کند، آرام و قرار را از او می گیرد و فکر او را به آشوب می کشد، پاها سست و دست ها لرزان می شود و نمی تواند هیچ کاری را به درستی انجام دهد. بنابراین در فرصتی مناسب به نزد سهراب می رود و با نصیحت به او می گوید: « ای پهلوان شیر دل، از قدیم تا به امروز، طبق رسم و رسوم، بزرگان خود را برتر از دیگران می دانستند و به خاطر موضوعی کوچک، ارزش و مقام خود را پایین نمی آوردند. این را بدان که پهلوان واقعی کسی است که فریب زنان زیباروی را نخورد. ای شیردل؛ تو که پهلوان بزرگی هستی، اکنون چه بلائی سرت آمده است و عشق چه کسی را به دل گرفته ای که این چنین تو را آشفته ساخته است؟! ای جوانمرد؛ این راه و رسم پهلوانی و سروری نیست که به خاطر موضوعی کوچک، اعتماد به نفس خودت را از دست دهی. هدف تو فتح جهان است، پس جز هدفت، به چیز دیگری فکر نکن!».

یکی فرصتی جست و گفتش به راز
که ای شیردل، گُرد گردن فراز

بزرگان پیشین به آیین و کیش
گرامی ندیدند کس را چو خویش

ندادند بیهوده دل را ز دست
نگشتند از باده مهر مست

فریب پری پیکران جوان
نخواهد کسی کو بود پهلوان

تو ای شیر دل، مهتر دیو بند
ز مهر که گشتی چنین مستمند؟!

نه رسم جهانگیری و سروریست
که از مهرماهی بباید گریست(۲۵)

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌هایی از شاهنامه برای نوجوانان