فیدیبو نماینده قانونی بنیاد فرهنگ زندگی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر بابا

کتاب دختر بابا
موهبت‌ها و مصیبت‌های دختربابا بودن

نسخه الکترونیک کتاب دختر بابا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دختر بابا

دختر بابا در گذشته همیشه محبوب پدر بوده و به همین دلیل احساس می‌کند فرد خاصی است و انتظار دارد دیگران هم رفتار خوبی با او داشته باشند. او از خودش و دیگران انتظارات زیادی دارد، درک چندانی از محدودیت‌ها ندارد و به طور کلی هنگامی که به درخواست او پاسخ منفی داده شود باز هم از خواسته خود دست برنمی‌دارد. او مراقب بدن خود هست و اجازه نمی‌دهد بیمار شود. دختر بابا هرگز یاد نگرفته با دیگران سازش و توافق کند، چون عادت کرده هر کاری که می‌خواهد بتواند انجام دهد. بنابراین، از آنجایی که روابط صمیمی نیازمند مهارت‌های گوش کردن و مذاکره هستند، او در چنین روابطی با مشکل مواجه می‌شود. دختر بابا به هر قیمتی از پدرش تقلید می‌کند. او پدرش را تحسین و ارزش‌ها و اصول او را درونی می‌کند؛ در واقع این ارزش‌ها و اصول همچون ندایی درونی او را هدایت می‌کنند و از او می‌خواهند که در جامعه فرد مفیدی باشد. در نتیجه، دختر بابا در دنیای کار فردی جاه‌طلب و مسئولیت‌پذیر است؛ بر روی دستیابی به اهدافش تمرکز و عزمش را جزم می‌کند و اکثر اوقات مسئولیت بیش از توانش قبول می‌کند. او کمال‌گرا است و قادر نیست آسیب‌پذیری‌های خود را تحمل کند. از نظر دختر بابا آن چیزی موفقیت است که بر اساس استانداردهای فرهنگ مردانه، هدف‌محور و قدرت‌مدار موفقیت دانسته شود. او مشتاق است که مثل پدرش باشد و پدرش او را دوست داشته باشد. گاهی اوقات او واقعاً می‌خواهد خود پدرش باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب دختر بابا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول: دختر بابا چگونه فردی است؟

***
بالاخره تسلیم شدم و به پدرم مبدل گشتم...

شارون اولدز(۱)، «سرنوشت(۲)»
***

فصل یک: [ دختران بابا ]

یکی از روابطی که امروزه بسیار کم مورد بررسی قرار گرفته، رابطه میان پدران و دختران است. این رابطه، سرشار از توقع و ناکامی، تحسین و نادیده انگاری، عشق و طرد است. سبک ارتباطی دختر با پدرش، تاثیر درازمدتی روی روابط آتی او با مردانی دارد که معشوق، همسر، دوست، رئیس و یا همکار او هستند. همچنین، این رابطه بر مسائل مربوط به جنسیت، خلاقیت، معنویت و نیز توانایی او برای ابراز خویشتن و اظهار عقایدش در دنیا تاثیر می گذارد. در صورتی که رابطه میان دختر و پدر مورد بررسی قرار نگیرد، بر احساس شایستگی، قدرت و اقتدار زن در زندگی شخصی و اجتماعی او تاثیر می گذارد.
شیوه های «پدری کردن» انواع مختلفی دارد و هر یک از آن ها مسائل و عقده های مخصوص به خود را در بردارد. در این میان، شیوه «پدر خوب» حداقل پیچیدگی را دارد؛ چنین پدری دخترش را بدون چشمداشت دوست می دارد و به او کمک می کند که به بانویی خودکفا تبدیل گردد و هنگامی که در کنار مردان قرار می گیرد بتواند خودش باشد. نوع دیگر، شیوه «پدر غایب» است. این شیوه مشکلاتی در پی دارد. چنین پدری به لحاظ عاطفی از دخترش فاصله می گیرد، از او غافل است یا از دنیا رفته است؛ در تمام این موارد گویی پدر، دخترش را رها کرده و باعث شده دخترش به لحاظ احساسی آسیب پذیر شود و همیشه در ولع عشق باشد. نوع دیگر «پدر نازپرور» است؛ چنین پدری همیشه طوری با دخترش رفتار می کند که انگار او کودک است، هر چه دخترش درخواست می کند در اختیارش قرار می دهد و انگار می خواهد با چنین رفتارهایی وابستگی دخترش را به خودش تضمین کند. «پدر منفعل» پدری است که از نقش سرپرست و رهبر خانواده کناره گیری می کند و از آنجایی که دختر چنین پدری مجبور است خودش پاسخ همه سوالاتش را بیابد، دیگر برای منبع قدرت احترامی قائل نیست. «پدر اغواگر» پدری است که رابطه ای اروتیک با دخترش دارد و اگر دخترش را مورد سوءاستفاده جنسی قرار ندهد، از خلال پیوندی تلویحی و ضمنی دخترش را - به گونه ای نامناسب - به خودش وابسته می سازد. «پدر سلطه گر» از دخترش می خواهد که از او اطاعت و فرمانبرداری کند و باعث می شود دخترش همیشه دچار احساس ترس و ناامنی باشد. «پدر اعتیادآور» به دستور دادن اعتیاد دارد و در این زمینه از دخترش استفاده و سوءاستفاده می کند، در نتیجه دختر چنین پدری به شدت کمال گرا می شود تا بدین طریق از خودش محافظت کند. و سرانجام «پدر آرمانی شده»، پدری است که دخترش را به همسر خود و دیگر فرزندان ترجیح می دهد و باعث می شود دخترش احساس کند شخصی خاص و منحصر به فرد است. این دختر سوگلی پدر است و دختر بابا نامیده می شود و از قضا برای چنین دختری خیلی دشوارتر از دیگران است که بداند برای عشق پدر چه بهایی پرداخته است.
تمامی این روابط پدر _ دختر، پیامدهایی عاطفی به دنبال دارند، اگرچه تشخیص برخی از این پیامدها آسان تر است. معمولاً دختر پدر غایب خودش را به خاطر غیبت پدر سرزنش می کند و پیوسته تقلا می کند آن قدر «دختر خوبی» باشد که بتواند عشق پدر یا فرد دیگری را به دست آورد. دختر نازپرورده می داند آن قدر توانمند نیست که زندگی رضایت بخشی برای خودش بسازد و معمولاً فردی را به عنوان جانشین پدر می یابد تا او به زندگی اش سر و سامان دهد.
درد و رنج درونی دختر اغواشده یا سوء استفاده شده دائماً او را به یاد خشونت های پدر می اندازد و در نتیجه به دنبال رابطه ای است که در آن نه قربانی باشد و نه جنایتکار. دختر پدر منفعل آموخته است که هرگز نمی تواند به کسی تکیه کند و در سراسر زندگی اش سعی دارد بی اقتداری پدر را به گونه ای افراطی جبران کند.
دختر پدر سلطه گر یا به راحتی تحت سلطه دیگران درمی آید یا در تمام دوران بزرگسالی در حال سرکشی و طغیان گری است. دختر پدر اعتیادآور آن قدر تلاش می کند در زندگی اش همه چیز و همه کس را کنترل کند که از پای در می آید. دختر بابا آن قدر با پدرش همانندسازی می کند که دیگر چندان هویت مستقلی ندارد و هنگامی که به سنین بزرگسالی می رسد آن قدر حق به جانب است و آن قدر احساس خاص بودن و بی همتایی دارد که به ندرت انگیزه ای برای بررسی پیچیدگی های رابطه با پدرش و بهای عاطفی چنین رابطه ای خواهد داشت. تمرکز این کتاب بر رابطه بسیار پیچیده و در عین حال قدرتمند میان دختر بابا و پدرش است.

ویژگی های دختر بابا در بزرگسالی

در تجارب بالینی ام دریافته ام که دختران بابا در سنین بزرگسالی رفتارها و ویژگی های مشترکی دارند. از آنجایی که یک دختر بابا در دوران کودکی رابطه ای نیرومند و مثبت با پدرش داشته، در دوران بزرگسالی در درجه اول با او همانندسازی می کند، طرفدار مردها و قدرت مردانه است و دیدگاه ها و ارزش های بانوان را در درجه دوم اهمیت می داند. او در دوران کودکی، محرم اسرار پدر است و بیش از آن که نقش دختر پدر را داشته باشد نقش همسر او را بازی می کند. دختر بابا در دوران بزرگسالی و در محل کارش نیز همین نقش را تکرار می کند؛ او محبوب رئیس و محرم اسرار مردانی است که در منصب قدرت هستند و با این کار جایگاه دختر محبوب و خاص را حفظ می کند، اما خودش - به خودی خود - از قدرت چندانی برخوردار نیست و بنابراین در جایگاهی ثانویه قرار دارد؛ با این حال در چنین جایگاهی به مدیرعاملان، افراد قدرت طلب و کسانی که از قدرتی سیاسی برخوردارند و سعی در تغییر دنیا دارند کمک های بسیاری می کند.
دختر بابا در گذشته همیشه محبوب پدر بوده و به همین دلیل احساس می کند فرد خاصی است و انتظار دارد دیگران هم رفتار خوبی با او داشته باشند. او از خودش و دیگران انتظارات زیادی دارد، درک چندانی از محدودیت ها ندارد و به طور کلی هنگامی که به درخواست او پاسخ منفی داده شود باز هم از خواسته خود دست برنمی دارد. او مراقب بدن خود هست و اجازه نمی دهد بیمار شود. دختر بابا هرگز یاد نگرفته با دیگران سازش و توافق کند، چون عادت کرده هر کاری که می خواهد بتواند انجام دهد. بنابراین، از آنجایی که روابط صمیمی نیازمند مهارت های گوش کردن و مذاکره هستند، او در چنین روابطی با مشکل مواجه می شود.
دختر بابا به هر قیمتی از پدرش تقلید می کند. او پدرش را تحسین و ارزش ها و اصول او را درونی می کند؛ در واقع این ارزش ها و اصول همچون ندایی درونی او را هدایت می کنند و از او می خواهند که در جامعه فرد مفیدی باشد. در نتیجه، دختر بابا در دنیای کار فردی جاه طلب و مسئولیت پذیر است؛ بر روی دستیابی به اهدافش تمرکز و عزمش را جزم می کند و اکثر اوقات مسئولیت بیش از توانش قبول می کند. او کمال گرا است و قادر نیست آسیب پذیری های خود را تحمل کند. از نظر دختر بابا آن چیزی موفقیت است که بر اساس استانداردهای فرهنگ مردانه، هدف محور و قدرت مدار موفقیت دانسته شود. او مشتاق است که مثل پدرش باشد و پدرش او را دوست داشته باشد. گاهی اوقات او واقعاً می خواهد خود پدرش باشد.
او نه تنها دوست دارد از افکار و احساسات درونی پدرش مطلع باشد، بلکه می خواهد همچون پدرش فردی قدرتمند بوده و مورد توجه قرار گیرد.
دانیل مددکار اجتماعی و بالینی است و به بیماران سرطانی و خانواده های آن ها مشاوره می دهد. پدر او در یک شهر کوچک در ایالت نیو اینگلند(۳) به حرفه وکالت مشغول بود و به مردم مشاوره می داد؛ دانیل همیشه این توانمندی پدرش را تحسین می کرد. دانیل اولین سال های بیست سالگی را در پیس کورپس(۴) و در کلمبیا گذراند و در آنجا با مردی که فکر می کرد همانند پدرش است ازدواج کرد.
دانیل می گوید: «همیشه می دیدم که پدرم چطور مردم شهرمان را تسلی می دهد. این کار پدرم، برای من تبدیل به یک ارزش شد. در واقع با مردی ازدواج کردم که فکر می کردم از همان ارزش های پدرم برخوردار است. اول سعی کردم با مردی مثل پدرم ازدواج کنم و هنگامی که ازدواجم به شکست انجامید تلاش کردم خودم را در کاری ارزشمند غرق کنم تا به این طریق خودم مثل پدرم شوم.
او عاشق کارش بود و من هم عاشق کارم بودم. اما حالا نمی دانم چگونه دیگر این قدر سخت کار نکنم.»
هرگاه دختری به جای همانندسازی با توانایی پدرش در حفظ روابط عاطفی، با شغل و حرفه پدرش همانندسازی کند احتمالاً در دنیای کار به همان موفقیت های پدر دست می یابد و تنها برای افکار و ایده ها ارزش قائل است. برخی از دختران بابا در اواخر سی یا چهل سالگی با این واقعیت دردناک مواجه می شوند که هرگز نتوانسته اند روابطی صمیمی داشته باشند و به خاطر از دست دادن سال هایی که می توانستند بچه دار شوند ماتم می گیرند.
ماریان چهل و یک سال دارد و ویراستار کارآمد یک مجله تخصصی است. او در سال های کودکی، فرزند مورد علاقه پدر بود و پدرش مهارت های کلامی خود را به او آموخت. آن ها بر سر میز شام بحث های داغی داشتند و از آنجایی که مادر و خواهران ماریان قادر به رقابت با او و پدرش نبودند از شرکت در این بحث ها محروم بودند.
پدر ماریان تفکر رقابتی را به او آموزش داد. این توانمندی در زندگی حرفه ای ماریان ارزش زیادی دارد، اما در روابط او با دیگران فاجعه به بار آورده است. هنگامی که ماریان چهل ساله شد، به این نتیجه رسید که ممکن است هرگز ازدواج نکند.
«طرز تفکر من مردانه و قدرتمند است؛ این ویژگی گاهی دشمن من و گاهی همچون موهبتی بوده که به من ارزانی شده است. دلیل این که می گویم گاهی این طرز تفکر دشمنم بوده این است که مردها از آن متنفرند؛ از نظر آن ها من اهل مجادله و دعوا هستم. زنانگی خلاف عرف من مردها را می ترساند. بخش زیادی از هویت من مانند پدرم بوده و همین باعث شده بسیاری از خواستگارانم به من بگویند که نمی توانند با پدرم رقابت کنند.»
هنگامی که دختر بابا تصمیم به ازدواج می گیرد، دلبستگی و وابستگی او به پدر، مانعش می شود. دختر بابا نمی تواند در این دنیا مردی را بیابد که با تصویر آرمانی شده او از پدر «کامل» خودش هماهنگ باشد، همچنین به هیچ کس اجازه نمی دهد به او نزدیک شود و سعی کند مانند تصویر ذهنی او از پدرش باشد. او دائم شکایت دارد که مردها آن توجهی را که او سزاوار آن است به او نمی دهند و با این بهانه از صمیمیت اجتناب می کند. از دیدگاه ماریان، مردهایی که او را بی قید و شرط دوست نداشته باشند - یعنی آن گونه که او فکر می کند پدر دوستش می داشت - اصلاً او را دوست ندارند.
ممکن است دختر بابا به قدری پدر خود را آرمانی سازی کند که نه تنها روابط دوستانه با جنس مخالف برایش دشوار باشد، بلکه هیچ وقت از دستاوردها و موفقیت های خودش نیز رضایت نداشته باشد. از آنجا که در نظر او پدرش فردی ایده آل است، غیرممکن است که بتواند برای استعدادها و دستاوردهای «ناقص» خود ارزش قائل گردد. او برای استعدادها و توانمندی های خود ارزشی قائل نیست و معتقد است هیچ یک از توانایی هایش به اندازه کافی خوب نیست. دختر بابا از این که انتظارات پدرش را برآورده نساخته، غمگین است.
این احساس نارضایتی شخصی، مانند ویروسی مزمن است که هرگز از بین نمی رود.
ماریان می گوید «پدرم امید و آرزوهای زیادی برای من داشت. او به من می گفت که می توانم اولین رئیس جمهور زن باشم. بخشی از روان پدرم باور داشت که من قادر به انجام هر کاری هستم و باید کاری بزرگ انجام دهم، چون در آن زمان بود که او می توانست به من افتخار کند. اما بخشی دیگر از روان او می خواست که من بانو و مادر باشم و این برنامه بسیار جدی تر از آن برنامه دیگر بود. بنابراین گاهی اوقات فکر می کنم با این که سعی دارم در زمینه شغلی و حرفه ای ام مایه افتخار او باشم، اما از لحاظ عاطفی اصلاً نتوانسته ام او را راضی کنم، چون او را نوه دار نکرده ام.»
ماریان در شرایط دشواری گیر کرده است. او انتظارات پدرش را درونی کرده و صدای این انتظارات درونی شده هرگز او را راحت نمی گذارد. تلاش های او برای کسب رضایت پدرش همچنان با شکست مواجه می گردند و بنابراین نمی تواند از موفقیت هایی که در زندگی کسب می کند لذت ببرد. هنگامی که پدری این قدر آرمانی سازی شود، دختر او برای تصمیم گیری های زندگی اش به تایید پدر وابسته می شود.
اکثر اوقات انتخاب های او در زمینه شغل، همسر و فرزندانش، وابسته به آن چیزی است که فکر می کند از نظر پدرش درست است. او بر اساس دیدگاه فرمان فرمای پدرش حق انجام برخی کارها را در زندگی به خود می دهد و حق انجام برخی دیگر از کارها را از خود سلب می کند.

طرد مادر

تجربه محوری و اصلی یک دختر بابا، طرد مادر است. اتحاد بین پدر و دختر، و همزمان با آن طرد مادر دلایل بیشماری دارد. ممکن است مادر افسرده، عصبانی، طردکننده، ضعیف، الکلی باشد و یا - در غیر این صورت - به لحاظ عاطفی در دسترس نباشد. ممکن است زمانی که دختر سن کمی دارد، مادر از پدر طلاق بگیرد، بیمار شود و یا بمیرد، بنابراین دختر دچار خلا عاطفی می شود و پدر سعی می کند آن خلا را پر کند. یا ممکن است تنها دلیل آن، این باشد که دختر با پدرش علایق و خصوصیات مشترکی دارد و بنابراین او را به مادر ترجیح می دهد. دلیل آن هر چه که باشد، در این زنجیره مثلثی (دختر/ پدر/ مادر)، مادر حلقه ضعیفی است و دختر عمیقاً احساس بی مادری می کند. این مثلث اولیه، در هیچ کجا به روشنی اسطوره باستانی آتنا به تصویر درنیامده است؛ آتنا ایزدبانوی حامی تمدن آتن و یونان است. آتنا کهن الگوی دختر بابایی است که با پدر متحد می شود و مادر را طرد می کند.



داخل مثلث: آرمانی سازی: idealization طرد: rejection

این اسطوره با تولد آتنا آغاز می شود. آتنا به طور کاملاً رشد یافته، با زرهی طلایی و با نیزه ای تیز در یکی از دست هایش با نعره ای رزم جویانه از سر پدر بیرون می جهد. در واقع هنگامی که مادر آتنا - متیس - او را باردار بوده پدر آتنا - زئوس - او را از مادر دزدیده است؛ از آنجا که زئوس می ترسید متیس فرزندی را پرورش دهد که در شهامت، تدبیر و هوش با او برابری کند، تصمیم گرفت از چنین سرنوشتی ممانعت به عمل بیاورد؛ بنابراین، همسرش را فریب داد، کوچک کرد و سپس او را بلعید. زئوس با این کار، توانایی زایمان را از مادر گرفت و دخترشان را برای خودش دزدید. آتنا پس از آن تولد دراماتیک، خود را فقط متعلق به زئوس می داند و پدر را به عنوان تنها والد خود می شناسد. همین حالت - البته با شکل و شمایلی کم تر اسطوره ای - در ماجرای دختر بابا رخ می دهد: به طور استعاری، مادر توسط پدر بلعیده می شود و پدر دختر را برای خودش می دزدد.
دختر بابا، از همان سنین کودکی می داند که پدرش او را به مادر ترجیح می دهد. از این که از مادرش جوان تر و جذاب تر است و بیشتر از او به پدر توجه می کند آگاهی دارد. او می داند قادر است طوری رضایت پدر را جلب کند که مادر هرگز نمی تواند. دختر بابا، برای این که جایگاه و محبوبیت خود را در نزد پدر حفظ کند باید از مادر روی بگرداند. بی صبرانه منتظر زمانی است که بتواند با پدرش - و نه با مادر - وقت بگذراند. فعالیت ها و عقاید مادر را به دیده تحقیر می نگرد و آن ها را زنانه و ملال آور می داند.
هنگامی که دختر بابا به سنین نوجوانی می رسد ممکن است سرکشی ها و طغیان های این دوره را روی مادرش خالی کند، اقتدار او را تضعیف و به آن اهانت کند. او در حضور پدر، راه های زیرکانه تری می یابد تا با مادرش مخالفت و موقعیت او را تخریب کند. دختر بابا، پدر را به مادر ترجیح می دهد و سرانجام همین ترجیح منجر به بروز احساسات متعارضی در دختر می گردد: حس برتری و پیروزی نسبت به والدی که از خودش ضعیف تر است، حس تحقیر و خوار انگاشتن پدر (چون به راحتی توانسته برنده این بازی باشد و پدر را به دست آورد)، حس خوشحالی از این که پدر را به دست آورده و در عین حال احساس گناه ناشی از این حس و در نهایت حس بی احترامی نسبت به مادر.
در چنین رابطه صمیمانه ای میان پدر و دختر، خود به خود مادر کنار نهاده می شود. دختر همه توجه پدر را از آن خود ساخته و در نهان احساس می کند خودش می تواند همسر بهتری برای پدر باشد؛ بالاخره کسی که پدر را درک و تحسین می کند او است. اگر مادر اغلب اوقات عصبانی، انتقادگر یا افسرده باشد دختر به سادگی باور می کند که مشکل از مادر است. پدر نیز با اظهارنظرهایی از این قبیل که «مادرت نمی داند چطور باید خوشحال باشد» یا «من نمی دانم چطور او را خوشحال کنم!»، تصورات دختر را تقویت می کند. تبانی پدر و دختر تبدیل به دسیسه ای پنهان علیه مادر و رابطه صمیمانه میان دختر و پدر می گردد؛ رابطه ای که پنهانی و لذت بخش اما در نهایت آکنده از احساس گناه است. همان طور که دانیل می گوید ممکن است دختر تا زمانی که بزرگ شود نسبت به این احساس گناه آگاهی نداشته باشد:
سال های آخر دهه ۱۹۶۰ بود و دانیل داشت برای ازدواج با همکارش در پیس کورپ آماده می شد؛ او همراه با مادر و پدرش برای خرید پیراهن عروسی به فروشگاه ساکس خیابان پنجم(۵) در نیویورک رفت. پدر دانیل به لحاظ کاری فرد موفقی بود و از این که دختر تحصیل کرده اش با یک پزشک نامزد کرده بود به خود می بالید. اما دانیل از این که داشتند از فروشگاه ساکس خیابان پنجم خرید می کردند احساس گناه داشت، چون می دانست مادرش هیچ وقت از این ولخرجی ها خوشش نمی آمده است.
«پدرم هیچ وقت به مادرم اجازه نداد که در رشته خودش، یعنی پرستاری، مشغول به کار شود، چون می گفت شغل اصلی مادرم این است که در خانه و در کنار بچه ها باشد. در تمام سال هایی که ما داشتیم بزرگ می شدیم، مادرم با قناعت و پس انداز زندگی می کرد و خریدهای خود را همیشه از فروشگاه های پنی(۶) انجام می داد. پدرم هفته ای ده دلار به مادرم پول توجیبی می داد. اما در هنگام ازدواج من، موقعیت مالی پدرم خوب بود.
برای خرید پیراهن عروسی و لباسی برای ماه عسل وارد فروشگاه ساکس شدم. من عاشق یک پیراهن آبی ابریشمی شدم که قیمتش ۲۵۰ دلار بود. هنگامی که آن را پوشیدم، پدرم گفت «این را بخر!» مادرم با چهره ای غمگین و ناامید به من گفت: «او هیچ وقت برای من چیزی به این گرانی نخریده.» پدرم آن لباس را به عنوان هدیه برای من خرید. من با احساس گناه آن هدیه را پذیرفتم، اما چه می توانستم بگویم؟ از این که از فروشگاه ساکس خرید می کردیم، از این که مادرم آن قدر زندگی سختی داشته و از این که پدرم هرگز برای مادرم پیراهنی ابریشمی و زیبا نخریده احساس گناه داشتم. هنگامی که فارغ التحصیل شدم، نشان فای بتا کاپا(۷)ی خود را به مادرم دادم تا او احساس کند زن باهوشی است، زیرا او به خاطر این که در خانه مانده بود تا شش فرزندش را بزرگ کند احساس می کرد زن کم هوش و کودنی است.»
اغلب بانوان، تبانی میان شوهر و دختر خود را حس می کنند و تا حدودی می دانند که توسط آن دو نفر به جایگاهی پایین تر تنزل یافته اند. ممکن است نتوانند اقرار کنند که به رابطه شوهر و دخترشان حسادت می کنند، یا اگر بخواهند درباره این تبانی با شوهرشان صحبت کنند ممکن است شوهرشان بگوید: «تو دیوانه ای!» بانویی می گفت: «مادرم اقرار می کرد که کاملاً می داند پدرم مرا به او ترجیح می دهد، اما ادعا می کرد این مسئله او را ناراحت نمی کند و می گفت از این که پدر و دختر رابطه خوبی با همدیگر دارند خوشحال است.» در برخی مواقع ممکن است بانویی به خاطر مشغله های کاری، مسئولیت بچه ها یا ناسازگاری با شوهرش واقعاً ترجیح بدهد که رابطه کم تری با او داشته باشد. همچنین ممکن است از مکانیسم دفاعی منطقی سازی استفاده کند و بگوید وابستگی میان پدر و دختر یک مرحله گذرا است که اگر برای خود او مفید نباشد، برای شوهر و دخترش مفید است. ویژگی ها و پیامدهای عاطفی چنین رابطه خاصی میان پدر و دختر هر چه که باشد، به ندرت درباره آن صحبت شده یا صراحتاً پذیرفته شده است.
تبانی زیرکانه میان دختر و پدر، به همراه طرد ضمنی مادر، اولین جراحت را به زنانگی دختر وارد می آورد. چنین جراحتی باعث می شود زن قادر به پذیرش شهود و احساسات خود نباشد و خِرَدی را که در ریتم طبیعی بدنش وجود دارد نپذیرد. دختر بابا، با طرد مادر، در واقع خود را به عنوان یک بانو طرد می کند. آدریان ریچ شاعر می نویسد:
«دلیل غیبت مادر هر چه که می خواهد باشد، در هر حال این حقیقت خیلی دردناک است که پدر، نه مکمل مادر، بلکه جایگزین او شود و دوست داشتن او به بهای قربانی کردن مادر باشد.»
تنها هنگامی که دختر بابا به بلوغ فکری برسد و متوجه شود که او و پدرش در طرد مادر شریک جرم بوده اند، آنگاه دیگر - مثل قبل - فقط مادرش را مورد انتقاد قرار نمی دهد و در عوض نسبت به او احساس دلسوزی می کند. کاتلین(۸) هنوز به این مرحله نرسیده است.
کاتلین نویسنده و در اوایل سی سالگی است، او در بزرگسالی نیز همچنان مادرش را طرد می کند تا بدین طریق با عدم توانایی خودش برای برقراری رابطه ای صمیمی مواجه نگردد. «من با پدرم همانندسازی می کنم، چون او نویسنده ی موفقی بوده و فرایند خلاقانه نویسندگی را درک می کند. اگر دست از همانندسازی با پدرم و حرفه ام بردارم، آنگاه مجبور می شوم با مادرم سازش کنم و چنین کاری مثل این است که خودم را در یک چاه تاریک و سیاه بیندازم. مادرم همیشه به من حسادت می کرد. او بین این دو حالت در نوسان بود: یا به شیرینی قند بود و یا کاملاً پست فطرت. من یاد گرفته ام که به بانوان اعتماد نکنم، و تصور می کنم واقعاً نمی دانم چطور نسبت به زن بودن خودم احساس خوبی داشته باشم. من آمادگی پذیرش مسائل بزرگی مثل مادر شدن یا تعهد دادن به کسی را ندارم. می دانم به همین دلیل است که از روابط درازمدت اجتناب می کنم و هنوز به پدرم چسبیده ام.»
کاتلین هنوز قادر نیست این احتمال را بپذیرد که شاید مادرش برای رفتارهای دوقطبی خود دلیل معتبری داشته است. کاتلین راحت تر است که بر استعدادهای آشکاری که از پدرش به او رسیده، تمرکز کند. پیوند این بانوان با پدرشان، در زمینه اعتماد به نفس کاری و حرفه ای آن ها مفید واقع می شود اما همین پیوند باعث می شود آن ها نیاز خود را به دلبستگی و عشق انکار کنند. تنها هنگامی که آن ها رابطه خود با پدرشان را مورد بررسی قرار دهند در می یابند برای این که محبوب پدر باشند چه بهایی پرداخت کرده اند.

مشکلات بررسی رابطه پدر - دختر

در رابطه ی دختر بابا با پدرش، مراحل ثابتی وجود ندارد. با این حال، من دریافته ام در طول سال های بزرگسالی الگوهایی وجود دارد که بر اساس آن ها می توان چنین رابطه ای را شناسایی کرد. دختر بابا در طی سنین بیست سالگی، عاشق پدرش است. او همچنان دختر محبوب پدر است و اگر جرات کند ورای خاطرات آرمانی سازی شده با پدرش را نگاهی بیندازد، احساس می کند به پدر خیانت کرده است. او از گل آلود کردن آب می هراسد و بیشتر می ترسد که مبادا پدرش را از دست بدهد.
دختر بابا، بین سی تا چهل سالگی تصویر دوست داشتنی رابطه با پدرش را مورد ارزیابی مجدد قرار می دهد و احتمالاً دچار اضطراب می شود و احساس می کند این پیوند او را اسیر و مقید کرده است. او از دخالت ها، رفتار کنترل گرانه و بی توجهی های پدر و از این که پدر دیگر - مانند دوران کودکی - از او حمایت نمی کند عصبانی است، اما همچنان به انکار خشم خود نسبت به پدر ادامه می د هد. دختر بابا هر خشمی را که نسبت به پدر حس می کند، یا درونی می سازد و یا بر روی همسر، مادر، خواهر و برادرها، رئیس یا درمانگرش فرافکنی می کند. آن قدر به این کار ادامه می دهد تا زمانی که بالاخره خشمش متوجه هدف صحیح - یعنی پدر - شود.
دختر بابا در سنین چهل تا پنجاه سالگی رفته رفته متوجه می شود علی رغم ظاهر ماجرا - که گویی پدرش همه چیز به او داده - اما چیزهایی هم بوده که از او دریافت نکرده است. بنابراین دچار احساس فقدان می شود: احساس فقدان مادر، فقدان هویت و فقدان رویاهایی که زمان بچگی اش درباره بانو بودن داشت و همین احساس منجر به بروز خشم و اندوه در او می گردد. برخی از دخترها قادرند درباره احساسات خود با پدر صحبت کنند، اما اکثر آن ها نمی توانند چنین کاری انجام دهند.
دختر بابا در سنین پنجاه تا شصت سالگی و بالاتر از آن، میراثی را که از پدر به او رسیده ارج می نهد؛ به عبارت دیگر او، هم صریحاً اذعان می کند که از پدرش درس ها و ارزش هایی آموخته و هم تلویحاً محدودیت ها و اشتباهات او را می پذیرد. هر بانویی در زمان مخصوص به خودش راهی برای التیام دردهایش می یابد. یکپارچگی، فرایندی مداوم است. خواه پدر در فرایند التیام رابطه با دخترش همکاری کند یا نه، این تکلیف بر عهده دختر است که هویت خود را از بند پدر رها سازد؛ تکلیفی که دختر از به عهده گرفتنش بیزار است.
به عنوان یک درمانگر، بارها به بانوانی برخورده ام که پیوسته در زمینه روابط، دستاوردهای فردی و یا در زمینه مسائلی که نیاز به خلاقیت دارند با مشکل مواجه شده اند، اما همچنان از این که به مسائل مربوط به پدرشان بپردازند اکراه دارند. بسیاری از دختران بابا که رابطه با مادرشان را عمیقاً مورد بررسی قرار داده اند، حاضر نیستند نگاهی به ورای رابطه با پدرشان بیندازند. نوستالژی، نیازی مداوم به لذت و انکار خشم، مانع دید آن ها می شود. فرقی نمی کند که پدر مذاکره کننده بوده یا کشاورز، راننده کامیون، دکتر یا کاسب؛ یک دختر بابا آن قدر درگیر همانندسازی با پدرش است که به راحتی نمی تواند تاثیر پدر را بر زندگی خود بررسی کند و ببیند آیا پدر بر زندگی او تاثیری مثبت داشته یا تاثیری ناخواسته و مداخله گر. در برخورد با چنین بانوانی غالباً چنین اظهاراتی می شنوم:

* «پدر من آنقدر در زندگی من نقش بزرگی دارد که به راحتی نمی توان فهمید کجای زندگی ام نقشی ندارد و خودم نقش اصلی را ایفا می کنم.»
* «آن قدر دوست داشتم تایید پدرم را به دست بیاورم که هرگز متوجه نشدم نسبت به آن چیزهایی که به شوق تایید پدرم به دست می آوردم، واقعاً چه احساسی داشتم.»
* «او همیشه قهرمان من بود. هرگز کسی همچون او پیدا نخواهم کرد.»
* «پدرم هیچ وقت نگذاشت بیمار شود؛ پذیرش ضعف خودم یا دیگری برای من نیز سخت است.»
* «پدرم سخت کار می کرد و حالا من هم مانند او کار می کنم.»

چنین بانوانی، می دانند به خاطر رابطه آن ها با پدرشان یک جای کار می لنگد. اما نمی خواهند این رابطه را عمیقاً مورد بررسی قرار دهند و می ترسند که مبادا آرامش ظاهری موجود بر هم بخورد. اکثر دختران بابا تا زمانی که به سن سی یا چهل سالگی برسند از پرداختن به «مسئله بابا» اجتناب می کنند، اما در این سنین بالاخره در می یابند که شاید مشکلات ارتباطی یا موفقیت های شغلی محدودشان به رابطه با پدر ربط داشته باشد و یا ممکن است با مرگ یا بیماری پدر مواجه و دچار شوک شوند.
«نوستالژی» در اجتناب بانوان از بررسی رابطه با پدرشان نقش مهمی بازی می کند. اغلب دختران بابا که در «خانواده های سالم(۹)» سال های دهه ۱۹۴۰، ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بزرگ شده اند زمان کوتاه و مختصری را در کنار پدر سپری کرده اند. بنابراین به خاطرات اوایل کودکی و زمانی که ساعات خوشی را در کنار بابا می گذرانند، می چسبند یا به جای این که خاطرات دردناک عدم حضور پدر را به خاطر آورند خودشان فانتزی هایی درباره حضور بابا در خانه می سازند و به همان فانتزی ها وفادار می مانند. تفاوتی ندارد مدت زمانی که دختر بابا در کنار پدرش صرف کرده کوتاه و ناکافی بوده یا مداوم و منظم، در هر حال او تعاملات خود را با پدر آن قدر آرمانی می سازد که احساس می کند روابط کنونی اش در دنیای بزرگسالی - در مقایسه با رابطه با پدر در دوران کودکی - بسیار سطحی و دست پایین هستند. این خاطرات خوشایند و ساختگی تبدیل به معیاری می شوند که تمام روابط بعدی زندگی بر اساس آن ها قضاوت شوند.
اکثر دختران بابا همواره در پی کسب رضایت پدر هستند. از آنجا که پدر به خاطر چنین رفتاری به آن ها پاداش می دهد، همیشه و در نهان خانه وجودشان میل به جدایی و استقلال از پدر را دارند. ماری گوردون(۱۰) رمان نویس در کتاب نویسنده زندگی خویشتن(۱۱) می نویسد:
خشنود کردن پدری محبوب، بسیار آسان تر از کشف لذت موفقیت های شخصی است. کسب رضایت پدرم همیشه برای من آسان بوده و همین باعث شده میل به خشنود کردن مردها - که در واقع میل به کسب پاداش و عنوان دختر خوب است - در من پرورش یابد. برخورداری از مهربانی و تایید یک مرد به هیچ وجه موضوع بی اهمیتی نیست. هرگاه موجب خشنودی مردی می شوی که سوگند یاد کرده نگذارد خطری تهدیدت کند، در عوض می توانی چیزهایی به دست آوری که قابل قیاس با هیچ چیز نیستند.
این توافق دوستانه و در عین حال نانوشته ای که میان یک پدر و دختر و در دوران کودکی دختر شکل می گیرد، تبدیل به عهدی الزام آور می گردد که قید و بندهایی تلویحی و همچنین پیامدهایی قدرتمند در بردارد. معمولاً این توافق شامل هشدارهای ضمنی و زیرکانه ای است مثل این که «اگر اقتدار مرا به چالش بطلبی، تایید مرا از دست خواهی داد.» «اگر با من رقابت کنی، حمایت مرا از دست خواهی داد.» «اگر ضعف هایم را فاش کنی، برای همیشه ترکت خواهم کرد»، اما از آنجا که دختر محبوب پدر است این هشدارهای ضمنی را نادیده می گیرد. هنگامی که دختر بابا بزرگ شود باز هم ممکن است چنین هشدارهایی را نادیده بگیرد تا در عوض بتواند از پدر پاداش بگیرد.
گری بانویی بیست و هشت ساله، مجرد و گرافیست است. او می گوید پدرش هنوز به لحاظ مادی امکاناتی را برای او فراهم می کند که - به باور گری - خودش نمی تواند آن ها را فراهم کند، بنابراین جدایی از پدر برای او خیلی دشوار است. «دوست ندارم از پدرم انتقاد کنم، آخر او تازگی ها برایم یک ماشین جدید خریده. می دانم که او به من خیلی توجه می کند، اما در حال حاضر کسی را در زندگی ام ندارم که برایم هدیه ولنتاین بخرد، بنابراین نمی خواهم توجه پدرم را از دست بدهم.»
یک دختر بابا ممکن است نسبت به بی عدالتی های نهادهای مردسالار انتقاد کند و آن ها را مورد سرزنش قرار دهد، اما به هر قیمت ممکن پدرش را از خشم خود - که سال ها است آن را انکار و مدفون کرده - محافظت می کند. بانویی می گفت «دوست ندارم نسبت به پدرم عصبانی شوم چون مهم نیست که او چه کرده و می دانم بعضی از رفتارهایش غیرقابل قبول بوده، اما او را درک می کنم. می خواهم همچنان او را دوست بدارم و دخترش باشم؛ خشم مانع این عشق می شود.» چنین نگرش ساده انگارانه ای باعث می شود این بانو همچنان از لحاظ عاطفی کودک بماند. هنگامی که بالاخره دختر بابا به بررسی تاثیر پدر بر زندگی اش ترغیب شود، احتمالاً از این که در می یابد افکار، احساسات، آرزوها، ارزش ها و رفتارهایش چقدر تحت تاثیر میل به جلب رضایت پدر شکل گرفته اند، متعجب و شوکه می شود. این را می دانم، چون خودم هنگامی که به این مسئله در زندگی ام پی بردم به شدت شوکه شدم.
تا جایی که به خاطر دارم، مادرم و دوستان پدر و مادرم به من می گفتند: «تو دقیقاً مثل پدرت هستی - تو دختر بابات هستی.» آن موقع معنای سخن آن ها را نمی فهمیدم، چون - به عنوان یک کودک - هیچ شباهتی بین خودم و پدر نمی دیدم و هیچ یک از توانایی های او را نداشتم. من موهای تیره و چشمان عسلی مادرم را به ارث برده بودم نه موهای بلوند و چشمان آبی پدرم را؛ و نمی توانستم مثل پدرم نقاشی بکشم - کاری که خیلی دوست داشتم بتوانم انجام بدهم. با این حال، هرگاه دیگران چنین اظهارنظرهایی می کردند غرق در غرور می شدم، چون آرزو داشتم مانند پدرم باشم.
هنگامی که به نوجوانی رسیدم، پدرم را همچون خدا می دانستم؛ اکثر دخترها در سنین نوجوانی همین طور هستند. پدرم بامزه، جذاب، خلاق و قوی بود؛ باهوش و فعال و نیز مدیرعامل یک موسسه تبلیغاتی بود، او قدرت داشت. او جاه طلب بود و به سختی کار می کرد تا موسسه اش موفق باشد. هنگامی که او خانه نبود، بی صبرانه منتظر بودم که از سر کار به خانه برگردد؛ می خواستم با تعریف کردن موفقیت های آن روزم باعث خوشحالی او شوم و کاری کنم که او به من افتخار کند. من هوشیارانه و ناهوشیارانه، بین پدر و مادرم پدر را انتخاب کردم و او نیز در سکوت، انتخاب مرا تایید می کرد. او هم پیمان من شد و من هم پیمان او.
در طول دوران نوجوانی احساس می کردم پدرم مرا به مادرم و خواهر کوچکترم ترجیح می دهد. از این که محبوب پدرم بودم خیلی هیجان داشتم؛ او به من توجه داشت و من توجه او را جلب می کردم. من به همه سخنان پدرم علاقمند بودم. دوست داشتم درباره مسائل محل کارش، عقایدش و مشتریانش با من صحبت کند. مادرم آن قدر وقت نداشت که علاقه ای به صحبت های پدرم نشان دهد. مادرم خانه دار بود؛ باید غذا درست می کرد، خانه را تمیز می کرد، لباس های پدرم را اتو می کرد و ما را به مدرسه می رساند. اتفاقاً مادرم نسبت به دستاوردهای پدرم بی تفاوت بود و گاهی اوقات از شنیدن آن ها عصبانی می شد. من نمی دانستم مادرم دوست داشته طراح دکوراسیون شود و پدرم برای رسیدن مادر به آرزویش هیچ حمایتی از او نکرده است؛ بنابراین فکر می کردم مادرم بی دلیل نسبت به صحبت های پدرم واکنشی منفی نشان می دهد. تصور می کردم مادرم قدر کارهایی را که پدر برای ما انجام می دهد، نمی داند. من به دلیل هم پیمانی با پدرم - که فرد قدرتمند خانواده بود - دچار احساس قدرت کاذبی شده بودم. به تدریج و در نهان نسبت به مادرم احساس برتری می کردم و او را فردی معمولی می دانستم.
در طول دوران نوجوانی و اوایل جوانی هرگز به ذهنم خطور نکرد که رفتارها، ارزش ها و نگرش های خود را از پدرم الگوبرداری کرده ام تا به این طریق تایید او را به دست آورم. اواخر سی سالگی و اوایل چهل سالگی - پس از این که فرزندان خودم را بزرگ کردم و در حرفه نویسندگی و روان درمانگری مشغول به کار شدم - به تدریج متوجه شدم همچنان مشتاق جلب توجه پدرم هستم. بیشتر اشتیاق من برای موفقیت، بیش از آن که میلی درونی باشد، بازتاب نیاز من به تایید پدرم بود.
با وجودی که مانند پدرم حرفه تبلیغات را دنبال نکردم، اما دیگرجنبه های زندگی ام وسیله ای برای کسب تایید و رضایت او بودند. مطلب می نوشتم، در سراسر کشور کارگاه هایی برگزار می کردم و از چاپ کارهایم خوشحال می شدم. من تبدیل به همان کسی شدم که سیگن هامر(۱۲) در کتاب دلبستگی های پرشور(۱۳) «موفق ناامید» می نامد؛ کسی که کار می کند تا عشق به دست آورد. چنین بانویی می خواهد باعث غرور و افتخار پدرش باشد و به طور ناهوشیار زندگی خود را مطابق با زندگی پدرش طراحی می کند تا توجه او را به دست آورد.
همیشه دنیای هنر را قلمروی پدرم می دانستم. در سن چهل سالگی به طور پاره وقت وارد مدرسه هنر شدم و ظاهراً دلیل آن، این بود که می خواستم مهارت عکاسی خود را بهبود بخشم. اما واقعیت این بود که پدرم هیچ گاه استعداد هنری مرا تصدیق نکرده بود و من می خواستم به خودم (و به او) ثابت کنم که او اشتباه می کند. در خلال اولین ترم، متوجه شدم انتقادهای مداومی که درباره عکس هایم از «فضاهای مذهبی» دریافت می کنم باعث پرورش خلاقیتم نمی شود، بنابراین از مدرسه هنر انصراف دادم. هنگامی که انگیزه هایم را برای ورود به مدرسه هنر مرور کردم، برای اولین بار متوجه شدم انگیزه واقعی من این بوده که پدرم خلاقیتم را تایید کند. مدرسه هنر، جایگزین پدرم شده بود. همچنین دریافتم که داشتم برای کسب توجه پدرم با او رقابت می کردم - نه با مادر یا خواهرم - بلکه با خود پدرم.
این اندیشه ها مرا به حیرت آورد. احساس حماقت و بی ارزشی می کردم و در نهایت غمگین شدم. از این که می دیدم چهل سال از زندگی ام را این گونه صرف کرده ام احساس حقارت می کردم؛ انگار در تمام این مدت داشتم بالا و پایین می پریدم و به پدرم می گفتم «مرا ببین، مرا ببین!» اما باز هم آن توجه یا تاییدی را که می خواستم از او دریافت نکردم. پدرم، در نظر خودش فرد خیلی جالب و جذابی بود و من هرگز برای او این قدر جالب و جذاب نبودم! سپس دریافتم که انگیزه و اشتیاق من برای کسب موفقیت، در واقع به دست آوردن عشق پدرم بود. حتماً در سنین کودکی به این نتیجه رسیده بودم که بقای من وابسته به پدرم و برخورداری از عشق و محبت او است و برای کسب عشق او باید به شیوه خاصی عمل کنم و در غیر این صورت، به حال خودم رها می شوم.
دختر بابا، از این که احساسات پدرش را جریحه دار کند ترسی فوبیاگونه دارد و از این که عشق او را از دست بدهد به شدت می-ترسد؛ در واقع جریحه دار کردن احساسات پدر معادل از دست دادن عشق او است. هرگاه دختر بابا به رویارویی با پدرش فکر می کند گویی از ترس فلج می شود، او می ترسد که مخالفت با پدر یا امتناع از هم پیمانی با او منجر به از دست دادن عشق پدر شود یا - بدتر - باعث خشم و غضب او گردد. برخی از دختران حتی باور دارند که چنین رویارویی ممکن است باعث مرگ پدر شود. ترس از دست دادن پدر مانع هر گونه تلاشی برای تعامل صادقانه با او می شود.
هنگامی که شروع به نوشتن این کتاب کردم، رویایی درباره مرگ پدرم دیدم. آن رویا به قدری واقعی و دردناک بود که دیگر نمی خواستم به نوشتن این کتاب ادامه دهم. خطر مرگ او برایم غیر قابل تحمل بود. اگر به نوشتن این کتابم ادامه می دادم، آنگاه پدرم به طریقی می مرد. رویایی را که درباره مرگ پدرم دیدم در دفتر یادداشتم نوشتم؛ بخشی از آن را در اینجا می آورم:
پدرم از دنیا رفته و من به شدت غمگینم. نزد مادرم می روم تا خبر مرگ پدر را به او بدهم، اما او علاقه ای به شنیدن ندارد. او باید به ساختمان خانه جدیدشان در فلوریدا سرکشی کند. طوری رفتار می کند که انگار مرگ پدرم موضوع مهمی نیست. به دخترم رو می کنم تا در این مورد با او صحبت کنم، اما او نمی خواهد درد و رنج مرا درک کند و آنجا را ترک می کند. سعی می کنم با دوستم پائولین تماس بگیرم - پائولین در سیزده سالگی پدرش را از دست داده بود - اما او به کانزاس نقل مکان کرده و بنابراین نمی توانم با او تماس بگیرم. هیچ کس دور و برم نیست تا با او درباره مرگ پدرم صحبت کنم. احساس گیجی و سردرگمی می کنم. با خودم فکر می کنم دیگر در روز پدر، کسی را ندارم که با او جشن بگیرم، آنگاه متوجه می شوم که فکر می کردم پدرم همیشه حضور دارد و بنابراین قدرش را ندانستم.
این رویا، بسیار طولانی بود و زمان زیادی طول کشید تا از خواب بیدار و متوجه شوم که این ماجرا خواب بوده و واقعیت نداشته است. ابتدا گیج بودم و سعی می کردم ترس و وحشت را از خودم دور کنم. به این موضوع فکر می کردم که پدرم همیشه والد اصلی و حامی اصلی من بوده، کسی بوده که اسرارم را به او می گفتم، والدی بوده که به سخنانم گوش می کرده است. اگر او نبود، کسی را نداشتم که به سخنانم گوش بدهد. اگر او می مُرد، بخشی از من نیز می مُرد.
در رویایی که دیدم، مادرم به احساسات من درباره مرگ پدرم اهمیت نمی داد. او نسبت به غم و اندوه من بی توجه و گرفتار کارهای خودش - یعنی سرکشی از ساختمان در حال ساخت خانه جدید - بود. او بالاخره این آزادی را یافته بود که کار مورد علاقه خود را انجام دهد. من به دخترم رو کردم، اما مرزهای او واضح و روشن بود؛ او در مقطعی از زندگی بود که دنیا به کامش بود و بنابراین تمایلی نداشت در غم و اندوه من سهیم شود. سعی داشتم دوستم را پیدا کنم - او می دانست غم از دست دادن پدر چگونه است - اما او به مناطق مرکزی کشور رفته بود و نمی توانستم او را بیابم. بدون پدرم به شدت احساس تنهایی و اندوه می کردم. هیچ کس نبود که مرا تسلی دهد، احساس می کردم کودکی هستم که نیاز دارد کسی او را آرام کند.
این رویا مرا کرخت کرد. مثل زنگ خطری بود که به من هشدار می داد به منطقه ممنوعه وارد شده ام. با صحبت درباره رابطه پدر- دختر چه تابویی را داشتم می شکستم؟ آیا واقعاً می خواستم ورای ظاهر «نوستالژی جمعی روز پدر» را ببینم؟ آیا نوشته های من، رابطه ام با پدر را نابود می کردند یا - بدتر- منجر به مرگ پدرم می شدند؟ از فکر این که دیگر محبوب پدرم نباشم، از تصور این که حتی ممکن است باعث مرگ پدرم شوم وحشت کرده بودم. حتی اگر به طور سمبولیک باعث مرگ پدرم می شدم، خلا ناشی از چنین فقدانی تنم را به لرزه می آورد. این را هم می دانستم که تا زمانی که این وابستگی اولیه و قدرتمند را نپذیرم، نمی توانم به زندگی خودم بپردازم.
***
ما از پدر استقلال، خودمختاری و فردیت طلب می کنیم.
اما غالباً به محض این که روی زانوی پدر می نشینیم،
از خواسته خود دست می کشیم.
پدر، پلی به سمت دنیا نیست، او خودِ دنیا است.

سیگن هامر / کتاب دلبستگی های پرشور
***
پدران رویاهای سختگیرانه ای دارند.
آن ها دخترانی هماهنگ با تصویر ذهنی خودشان می خواهند.
به عبارت دیگر آن ها دخترانی می خواهند که
تجسم دلاوری و سلحشوری، موفقیت و استقلال مردانه باشند.
بسیاری از بانوان، تنها به این امید
در شرایط اجتماعی «خوب» رفتار می کنند که
توجه پدر را جلب کنند.

اولیویا هریس(۱۴) / کتاب «پدر بهشتی(۱۵)»
***

نظرات کاربران درباره کتاب دختر بابا

لطفا همه کتابهای نشر بنیاد رو قرار بدین ممنون
در 2 سال پیش توسط پرستو
سلام . ممنون بابت قراردادن این کتاب . امکان داره باقی کتب نشر بنیاد فرهنگ زندگی رو هم برای خرید قرار دهید؟
در 2 سال پیش توسط lady_lawyer
خوندنش به همه ی خانم ها و پدر و مادرهایی که دختر دارن به شدت توصیه می شه تجربه شخصی من از خوندنش این بود که ریشه خیلی از تضادهای شخصیتی، ناسازگاری ها، و اضطراب هام رو متوجه شدم
در 2 سال پیش توسط لاله
دختران بابا زندگی دخترانی رو بررسی میکنه که محبوب پدر بوده آمد و در سنین بعد از سی سالگی متوجه اسیب های این محبوبیت میشوند. کتاب هم کمک میکند اینده را این دختران از امروز ببینند و همچنین راهکارهایی میدهد که از اسیبها جلوگیری کنند. و برای پدر ومادرهایی که دختر دارند هم خیلی کمک کننده هستش که متوجه برخوردی که دخترانشان دارند و باشند و از آسیب های مربوط به اون سبک تربیتی آگاه شونذ
در 2 سال پیش توسط زهرا
ببخشید، اینکه چاپی نیست که ۱۵هزارتومن براش پول پرداخت شه! قیمت هاتون مناسب نیست، لطفا تجدید نظر کنید 🤦
در 6 ماه پیش توسط معصومه هراتی
فوق العاده هم محتوا و هم ترجمه. این کتاب رو قویا توصیه میکنم به دختران و زنهایی که از کودکی عاشق پدرشون هستند و مادرشون رو قبول ندارن و از مادر، دلزده و خشمگین هستند... از زاویه ای که همیشه براشون پنهان بوده، داستان زندگی این خانمها رو نشون میده و به عقیه و تجربه شخصی خودم، از بعضی احساسهای خشم و انزجار و غم و غیره رهاشون میکنه...همچنین به آقایون و پدرانی که شدیدا دختر دوست هستند هم توصیه میکنم بخونن
در 1 سال پیش توسط aza...ati
لطفا بقیه کتاب های بنیاد فرهنگ زندگی رو هم بزارید ممنون
در 1 سال پیش توسط hur...i72
از وقتی خوندمش، واسم سوالم همچین کتابی چرا اییینقدر گمنامه؟
در 2 ماه پیش توسط غزل آ.
قیمت اصلی نسخه الکترونیکی کتاب دوبرابر قیمت عادی یک کتاب اینچنینی هستش و بعد از تخفیف خوردن تازه ب قیمت واقعی خودش برگشته. لطفا در قیمت گذاری و بعد ازآن تخفیف معقول عمل کنید. قیمت گذاری ها متاسفانه شبیه یکسری فروشگاه های اینترنتی شده که قیمت اصلی کتاب رو زیاد میکنند تا با تخفیف به قیمت نرمال برگرده. کتاب دختر بابا کتاب فوق العاده خوبیه پیشنهاد میشه خوندنش👍🏻👍🏻
در 3 هفته پیش توسط عرفانه عینی
بسیار عالی
در 2 ماه پیش توسط عارفه خراسانی زاده