فیدیبو نماینده قانونی نقش مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رادیکال

کتاب رادیکال

نسخه الکترونیک کتاب رادیکال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رادیکال

دمپایی خیس را بر موزاییک‌ها جیغ کوچکی کشید و از دهان شیشه‌ای مغازه به بیرون قی شد. با گوشه‌ی روسری ریمل و اشک روی گونه‌اش را گرفت گرمی بغضی که می‌جوشید را قورت داد و بی‌رمق راه افتاد. در گنگی کم‌نور غروب و پچ پچ سایه‌هایی که او را می‌گذشتند، صدای اذان و بوق ماشین‌ها به هم می‌آمیخت...

ادامه...
  • ناشر نقش مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رادیکال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن نویسنده

به جای مانیفست ها و قلم فرسایی های معمول، تنها به شرح نکته ای اساسی پرداخته می شود. آفریده های انسان، هیچ گاه آفریدگاری یگانه ندارند. شاید این ادعا در نگاه نخست غیرواقعی و رادیکال پنداشته شود، اما نویسنده ی این کتاب برآن است که نقشِ فرد در پیدایشِ یک اثر حداکثر تا آنجاست که رد و نشانِ خود را بر آن باقی بگذارد.
در واقع اثری همچون متنِ ادبی، اگرچه نویسنده ی یگانه داشته باشد اما به هیچ وجه دارای مولفی یگانه نیست. نگرش ها و نگارش ها برساخت هایی جمعی اند.
نویسندگان هرچه حرفه ای تر و تواناتر باشند، بیشتر می توانند در اثر خود حضور/سهم داشته باشند. اما حتی در این شرایط نیز، کارِ آنها «ایجاد تغییر در ذخیره ی فرهنگیِ جامعه از طریق استفاده از خودِ آن ذخیره» بوده و در هر حال سهمِ دیگران در اثرِ فرد بیش از خودِ او خواهد بود. حافظ و دیگران، در آثار گوته حضور/سهم دارند. خواجو و دیگران در آثار حافظ حضور/سهم دارند. به طورِ کلی ، از «ارتباط میان فرهنگی» و «نقش صنعتِ هنر در هنر پنداشته شدنِ اثر هنری» که بگذریم، ذخیره ی فرهنگیِ یک زبان، در نوشتارِ هرکه در آن زبان بالیده باشد حضور/ سهم دارد و از آنجا که آفرینندگانِ یک ذخیره ی فرهنگی بی شمارند، نمی توان مولفان یک اثر را به سادگی شناسایی کرد.
سخن کوتاه، مبحث «کپی رایت/مالکیتِ فکری» به همان میزان که سهمِ دیگران در اثرِ فرد قابل اثبات باشد، بی اعتبار خواهد شد. زیرا مفروضه ی ساده انگارانه ی این مبحثِ حقوقی سیاسی اقتصادی، تلقیِ فرد به عنوانِ کانونِ یگانه ی آفرینش هنری است. بنابراین:
هرگونه کپی برداری، نقل و نشر مطالب این کتاب برای همگان آزاد است.

دفتر نخست

۱

مرد خسته تکه نانی را با حرص گاز زد
اتومبیلی ایستاد
مهتاب رنگ پریده، بر صیقل دشنه های تشنه برق می زد
زمین گویی از پیش، منتظر مکیدنِ خونِ گرم بود.

۲

گم کردن آن شهدِ شیرینِ بودن، کودکانه خالص شاد
گم کردن لحظه
در انبوه کسانی، که مضحک ترین باجشان به یکدیگر، حقیقت خواندن دروغ های دیگری است...
بازگشتن از سایه ای به سایه ی دیگر
چیزی نیافتن
و
باز، گشتن

۳

از کتاب های نخوانده ام برگشته بودم
به سطرهای ننوشته ی گیسویت،
از تعقل ها به تعلق ها،
به زیارت یک لبخند!

به رنگ و صدا دعوتم کردی
آن جا که گیشای نقش شده بر بومت از آوازت به رقص درآمد
آن جا که چند سکّه در کاسه ی گدای پیر، کولیانه ترین ساز می شد
به واژه دعوتت کردم،
آن جا که تو پیوند می دادی واژه های با هم قهر را،
ناز و تسلیم را
عسل و زهر را...
از کتاب های نخوانده ام برگشته بودم
خواندنی ترین بودی...

۴

چشم که بستی در اوج
عشق، پیکار پیکرها بود
در بستری بس عبث
و تن ها
تنها.

۵

مرگ زندگی را چنان صمیمی،
که پسرکی جوجه ی گنجشکی را.

شب حبس می شد ستاره را چنان سخت
که «سو» به «سوسو»
که «نفس» به «نفس نفس».

مرگ بود که زندگی را چنان صمیمی،
شب بود که ستاره را چنان سخت،
و من از برق غریب مردمک هایت هم چنان می توانستم بنویسم.

۶

نشسته ایم در آغاز تونلی خاموش
و باز دامن باد از غبار لبریز است
نفس نمی توان کشید
نمی توان صفِ دراز مردم صبور ایستگاه را
از دور، دید
زمین عروسِ مَرد مُرده ای ست، که خاک را
که خاک را
به دست باد می دهد، به چشم خود می ریزد...
***
من و تو، در غم این سالیان هرزه ی پست
به دورها خیره شدیم
غریب، شانه به شانه
دو کفشدوزکیم
که روی برگ گل یک گیاه گوشتخوار
به میهمانی بوسه آمده ایم!!
***
«قطار می آید»
کودکی بود که گفت
همه اما به ژرفای تونلِ شبناک
زیر لب نفرین فرستادند...
***
لایه ی خاک عینکم را با روسریت، چشم هایم تا تو را بهتر ببیند!
باد که تپه ها را جابجا،
باری از دوش زمین برمی دارد
بر دوش دیگرش می گذارد
می گویی: «تپه ها ذره های تنِ اجداد من اند!»
می گویم: «ذره های تنِ تو داغ ترین فصل کویرند... تونل نه! مرا نگاه کن!!»
***
سند این ماندن را خودتان امضا زده اید
با شک، با تردید.
فقط به باور و ایمان، قطار می آید...»
جوانی بود که گفت.
همه اما به آفتاب، زبانِ تَرَک تَرَکِ رود، چاه های بدونِ دلو،
و به قطار
زیر لب نفرین فرستادند.
***
آفتاب از روی شانه هایت غروب می کرد
انگشتهایت را می بوییدم: شاخه های نارس لیمو!
همه در قطار نیامده زندگی می کردند، من در لبخند گاه گاه تو!
و تونل،
دهانِ باز محکومی بود، که سکوت را، فریاد می زد...

۷

باز برگشتم
بعد از تمام شایعات کوچه و بازار
غرق تگرگ و برف آذرماه
بی کوله بار
بعد از تمام جاده های تاول و تردید
بعد از تمام گم شدن ها...
باز برگشتم
دست هایم بسته تر
چشم هایم خسته تر اما.
مردمک هایم به هر رنگی، به هر چیزی
با تهوع دست رد می زد
از همه دلگیر
از جهان وحشی تکرار از- دیوار-
در زدم
و خیره ماندم...
لحظه ای انگار گنجشکی در من داشت
از دکان پرنده فروشی می گریخت!!
پروانه ها را هنوز، عطر غنچه های روسری ات، اهلی می کرد!
گام هایم را دُرُست جای گام هایت می گذاشتم
کبوتری از برفی که در ردپایمان آب می شد، می نوشید
آن طرف حوض نشستی
درست روبه روی من!
یک دانه میخک را، از گردنبندت، در آب انداختی
به عمق می رفت
و تصویر ما به هم می آمیخت...
مردمک هایم تمنای غریبی داشت
تو سراسر ناز بودی و تسلیم
حلقه ای از گیسویت، بستی به انگشتم
جسمت گویی آرایش کمرنگی بر روحت بود!!
و در من
انگارگنجشکی
به دکان کهنه ی یک پیرمرد فقیر، بازگشته بود!!

نظرات کاربران درباره کتاب رادیکال