فیدیبو نماینده قانونی انتشارات هنرهای زیبا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگل کوتوله‌ها

کتاب جنگل کوتوله‌ها
داستانی جذاب و دلنشین

نسخه الکترونیک کتاب جنگل کوتوله‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جنگل کوتوله‌ها

یک روز صبح جیم و دو تا از دوستانش تینی و تینا کوچولو برای بازی کنار رودخانه رفته بودند. تینا روی سبزه‌ها نشسته بود و با گل‌های قشنگ و خوشبو برای خود و مادرش خانم سارا، گردنبند درست می‌کرد. تینی و جیم هم با سنگریزه‌ها بازی می‌کردند. اما هر دوی آن‌ها حوصله‌شان سر رفته بود. جیم نگاهی به تینا کرد و سپس به تینی گفت: «هی! دوست داری کمی سر به سر خواهرت بگذاریم؟» تینی گفت: «مثلاً چه کار کنیم؟» جیم دهانش را به گوش تینی نزدیک کرد و چیزی به او گفت. بعد هر دو آهسته خندیدند. آن‌ها طوری که تینا متوجه نشد کمی دور شده و پشت درخت بلوط کنار رودخانه پنهان شدند. تینا که حلقه‌های گل را درست کرده بود، یکدفعه متوجه شد که برادرش و جیم آنجا نیستند. او آن‌ها را صدا زد: «تینی... جیم... شما کجائید؟» ناگهان از پشت درخت بلوط پیر صدای بلند و غریبی شنید، و بعد یک موجود ترسناک را دید...

ادامه...

بخشی از کتاب جنگل کوتوله‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:






فصل اول

قسمت اول؛ نجات تینا

در منطقه ای دوردست، جنگل سرسبز و زیبایی وجود داشت به نام جنگل زنبق آبی که درختان سر به فلک کشیده و گل های رنگارنگش به خصوص گلهای زنبق، زیبایی آنجا را صد چندان کرده بود. و در آن جنگل، شهر قشنگ و کوچکی بود که مردمی مهربان و سخت کوش داشت و بناها، ساختمان ها و مغازه هایی که با معماری و هنرمندی شگفت انگیزی، هر بیننده ای را به وجد می آورد. این شهر، شهر کوتوله ها بود. آدمهایی کوچک و کوتاه قدم ولی با دلی بزرگ و اراده ای بلند. کوتوله ها حیوانات جنگل را نیز بسیار دوست داشتند و همه با هم در آن جنگل سرسبز به خوبی و خوشی زندگی می کردند.



خانواده ی آقای باب؛

آقای باب یک هیزم شکن زحمت کش بود که مردم شهر، هیزم مورد نیازشان را از او می خریدند. همسرش خانم رُزا و تنها پسرشان جیم بود. جیم پسر بازیگوشی بود و توجه زیادی به حرف های پدر و مادرش نداشت. آن ها او را نصیحت می کردند که شیطنت نکند، مراقب خودش باشد و در کارهای خانه به آن ها کمک کند. اما جیم بیش از آن به فکر بازی و کنجکاوی بود.
یک روز صبح جیم و دو تا از دوستانش تینی و تینا کوچولو برای بازی کنار رودخانه رفته بودند. تینا روی سبزه ها نشسته بود و با گل های قشنگ و خوشبو برای خود و مادرش خانم سارا، گردنبند درست می کرد. تینی و جیم هم با سنگریزه ها بازی می کردند.
اما هر دوی آن ها حوصله شان سر رفته بود. جیم نگاهی به تینا کرد و سپس به تینی گفت: «هی! دوست داری کمی سر به سر خواهرت بگذاریم؟» تینی گفت: «مثلاً چه کار کنیم؟» جیم دهانش را به گوش تینی نزدیک کرد و چیزی به او گفت. بعد هر دو آهسته خندیدند. آن ها طوری که تینا متوجه نشد کمی دور شده و پشت درخت بلوط کنار رودخانه پنهان شدند.
تینا که حلقه های گل را درست کرده بود، یکدفعه متوجه شد که برادرش و جیم آنجا نیستند. او آن ها را صدا زد: «تینی... جیم... شما کجائید؟» ناگهان از پشت درخت بلوط پیر صدای بلند و غریبی شنید، و بعد یک موجود ترسناک را دید که همه جای بدنش سبز بود و دو شاخ روی سرش داشت. تینا ترسید حلقه های گل از دستش بر زمین افتاد و عقب عقب رفت آن موجود عجیب، با صدای خشنی گفت: «من، برادر و دوستت را خوردم. حالا نوبت توست» تینا در حالی که رنگش پریده بود، عقب تر رفت ولی ناگهان پایش به سنگی گیر کرد و داخل رودخانه پرت شد. تینی که روی شانه های جیم بود و دو چوب خشک بالای سرش گرفته و بدن هر دو آن ها پوشیده از برگ بود، سراسیمه از پشت جیم پایین پرید و هر دو، وحشت زده، به طرف رودخانه دویدند. ولی جریان آب، تینا را به سرعت می برد. خوشبختانه، تکه ای چوب که روی آب شناور بود به تینا رسید و او محکم چوب را گرفت.
در همان لحظه، چشم قرمز کبوتر سپید، ماجرا را دید و پروازکنان خود را به باب هیزم شکن که مثل همیشه مشغول کار بود، رساند. باب سوتش را از زیر کلاهش بیرون آورد و یک بار در آن دمید. پس از لحظاتی کوتاه، قهوه ای -گوزن قوی جنگل- خود را به او رساند. باب با یک حلقه طناب محکم پشت قهوه ای سوار شد و چشم قرمز پروازکنان آن ها را به سمت رودخانه هدایت کرد.



تینی و جیم، گریه کنان در مسیر آب رودخانه که تینا را با خود می برد، می دویدند. ناگهان از یک جاده ی میان بر، گوزن و باب که بر پشت او سوار بود، پدیدار شدند. همین که داشتند به داخل رودخانه می رفتند، در فاصله ی کمی از تینا، سر و کله ی یک ماهی غول پیکر پیدا شد. که قصد داشت تینا را ببلعد. ماهی با قیافه ی ترسناک و سبیل های بلندش به تینا نزدیک شد و هنگامی که دهان بزرگش را باز کرد تا او را یک لقمه کند، ناگهان چیز تیزی توی حلقش فرو رفت. آن چیز، شاخ بلند قهوه ای بود که به سرعت خود را به وسط رودخانه رسانده بود. تینا به پای گوزن گیر کرد. هیزم شکن با طناب، او را بالا کشید و بر پشت گوزن نشاند. گوزن ماهی بزرگ را با شاخش بلند کرد. باب با خنده گفت: «این هم برای شام امشب!»
***
آن شب، خانواده ی آقای باب و چند نفر دیگر از کوتوله ها، برای عیادت تینا به خانه ی خانم سارا آمده بودند. تینا سرماخورده و توی رختخوابش به خواب عمیقی فرو رفته بود. تینی و جیم هر دو با قیافه ی پشیمان و خجالت زده، گوشه ای نشسته بودند.
خانم رُزا و خانم سارا شام تهیه می کردند. باب هیزم شکن رو به بچه ها کرد و گفت: «خوب، حرفی برای گفتن دارید؟»
جیم با ناراحتی گفت: «پدر، امیدوارم که تینا و همه ی شما، ما را ببخشید. ما فقط می خواستیم با او شوخی کنیم. خدا را شکر که او نجات پیدا کرد». تینی که سرش را پایین انداخته بود گفت: «امیدوارم خواهر کوچولویم، ما را بخشیده باشد. ما قول می دهیم بازی ها و شوخی هایی که برای دیگران و خودمان، خطرناک و آزار دهنده باشد انجام ندهیم.»



باب هیزم شکن گفت: «به شرطی شما را می بخشیم که هم بازی های خطرناک نکنید و هم در کارها به بزرگترها کمک کنید.»
او رو به جیم کرد و ادامه داد: «پسرم، تو باید در کار هیزم شکنی به من کمک کنی تا در آینده مردی قوی و ورزیده باشی و تو تینی عمو فرانکلی در کارگاه نجاریش، به یک شاگرد زرنگ و پرتلاش نیاز دارد حاضری به او کمک کنی؟» تینی با خوشحالی به عمو فرانکلی پیر که برای عیادت تینا آمده بود. نگاه کرد، دست هایش را به هم کوبید و گفت: «بله، عمو فرانکلی اگر شما یک شاگرد زرنگ و قوی مثل من بخواهید، حاضرم به شما کمک کنم»
در همین لحظه خانم سارا آن ها را صدا زد و گفت: «میز شام حاضر است. هرکس مشتاق خوردن یک ماهی پرگوشت و خوشمزه است لطفاً صحبت را تمام کند»....

نظرات کاربران درباره کتاب جنگل کوتوله‌ها