فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در باب آنارشیسم

کتاب در باب آنارشیسم

نسخه الکترونیک کتاب در باب آنارشیسم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب در باب آنارشیسم

آنارشیسم صورتی رادیکال از تردید و تشکیک از ساختارهای استیلا، اقتدار و سلسله‌مراتب در زندگی انسانی است؛ از خانواده‎‌های پدرسالار در سطح خرد تا نظام امپریالیستی در سطح کلان. این کتاب با نفی مفهوم‌پرداری آنارشیسم در مقام اندیشه‌ی صلب و با به بحث گذاشتن خطوط تداخل و خلط میان آنارشیسم و سوسیالیسم، می‌کوشد تا چالشی ایجاد کند، ذهنی را برانگیزاند و الهام‌بخش باشد.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در باب آنارشیسم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱) در باب آنارشیسم

۱) یادداشت هایی درباب آنارشیسم

نویسنده ای فرانسوی و دل مشغول آنارشیسم در دهه ی ۱۸۹۰ نوشت «آنارشیسم عقبه ی گسترده ای دارد؛ مثل کاغذی که همه چیزی بر آن نقش می بندد»؛ این «همه چیز» به باور او حتی شامل «آن اعمالی که دشمنان قسم خورده ی آنارشیسم هم نمی توانند بهتر از آن در دشمنی با آنارشیسم عمل کنند» هم می شود. سبک های مختلفی از تفکر و عمل وجود دارد که عنوان «آنارشیستی»۱ به همه ی آنها اطلاق شده است. تلاش برای گنجاندن تمامی این گرایش های متعارض و متضاد در چارچوب یک نظریه یا ایدئولوژی جامع و کلی، تلاشی مذبوحانه است. حتی اگر بتوانیم سنتی زنده و فرگشتی را از تاریخ تفکر لیبرتارین استخراج کنیم، مانند کاری که دنیل گران در کتاب آنارشیسم انجام داده است، باز هم صورت بندی قواعد آن در مقام یک نظریه ی متعین و مشخص درباب جامعه و تغییر اجتماعی کار دشواری خواهد بود. تاریخ نگار آنارشیست رودولف راکر که مفهوم پردازی نظام مندی را از تاریخ بسط و توسعه ی اندیشه ی آنارشیستی از بطن آنارکو سندیکالیسم ارائه کرده، این مفهوم را به خوبی بیان کرد زمانی که نوشت آنارشیسم

نه یک نظام اجتماعی ثابت و خودبسنده، که بیشتر روندی پایان ناپذیر از توسعه ی تاریخی نوع بشر است که بر خلاف شبان رمگی فکری مرسوم در تمامی نهادهای مذهبی و حکومتی، خواهان توسعه ی فارغ از محدودیت تمام نیروهای فردی و اجتماعی مندرج در زیست انسانی است. حتی آزادی هم [در این برداشت] مفهومی نسبی و نه مطلق است، زیرا پیوسته گسترده تر می شود و به روش های متکثرتر و بر حوزه های پهن دامنه تری تاثیر می گذارد. برای آنارشیست ها، آزادی یک مفهوم انتزاعی فلسفی نیست؛ بلکه یک امکانیت عینی ضروری است برای بسط تمام عیار توانش ها، ظرفیت ها و استعدادهایی که طبیعت به هر فرد انسانی بخشیده، و تبدیل آنها به روایتی اجتماعی. هر اندازه این توسعه ی طبیعی بشری کمتر از قیمومیت کلیسایی و سیاسی تاثیر بپذیرد، شخصیت انسانی کاراتر و هماهنگ تر می شود و بیش از پیش به سنجه ای برای فرهنگ خردورزانه ی جامعه ای مبدل می شود که در آن بالیده است.۲

ممکن است بپرسید مطالعه ی «روندی پایان ناپذیر از توسعه ی تاریخی نوع بشر»، بدون آنکه به صورت بندی یک نظریه ی متعین و مبسوط بینجامد، چه فایده ای خواهد داشت. شکی نیست که بسیاری از منتقدان، آنارشیسم را به عنوان یک نظریه ی آرمان شهرگرا، فاقد صورت، بدوی، یا ناساز با واقعیت های موجود در یک جامعه ی پیچیده کنار می گذارند. اما به هر روی، می توان به صورت دیگری این بحث را به پیش برد: اینکه در هر مرحله از تاریخ، دغدغه ی ما می باید سرنگونی آن اشکالی از اقتدار و سرکوب باشد که از دوره ای دیگر برجای مانده اند و هرچند در آن دوره به واسطه ی نیاز به امنیت یا توسعه ی حیاتی یا اقتصادی ضرورت داشته اند، اما در این مقطع تاریخی، به جای آنکه به تسکین نابسندگی های مادی و فرهنگی کمک کنند، به تشدید آن یاری می رسانند. اگر چنین باشد، دیگر هیچ دکترین ثابتی برای تغییر اجتماعی در حال و آینده وجود نخواهد داشت و حتی ضرورتاً مفهوم پردازی متعین و تغییرناپذیری از اهداف ثابت و ضروری تغییر نیز در دست نخواهد بود. به یقین ادراک ما از ماهیت بشری یا از دامنه ی صور اجتماعی امکان پذیر آن قدر بدوی است که هر دکترین دور - برد و آینده نگری را باید با شکاکیت مورد ارزیابی قرار داد؛ درست همان شکلی از شکاکیت که وقتی می شنویم «طبیعت بشری» یا «ضرورت های بهره وری» یا «پیچیدگی های زندگی اجتماعی» وجود این یا آن شکل از سرکوب و سلطه ی اقتدارمندانه را ضرورت می بخشد به کار می بندیم.
با این همه، در هر زمان معین و بسته به سطح درک ما، دلایل بسیاری برای ایجاد شکلی از تحقق یافتگی این روند تاریخی توسعه ی انسانی، به فراخور ضرورت های آن مقطع زمانی وجود دارد. به باور راکر، «مساله ای که در زمانه ی ما طرح شده، مساله ی آزادسازی انسان از چرخه ی استثمار اقتصادی و انقیاد سیاسی و اجتماعی اوست»؛ روش آن هم نه تسخیر و اعمال قدرت سیاسی است و نه بهره برداری از پارلمانتاریسم؛ بلکه «نوسازی زندگی اقتصادی مردمان از پایه و پیشبرد آن با روحی سوسیالیستی» است.

اما تنها خود تولیدکنندگان برای این منظور حایز صلاحیت اند، زیرا آنان تنها ایجادکنندگان ارزش در جامعه ای هستند که آینده ای نو می تواند از بطن آن زاده شود. ماموریت آنان باید آزاد ساختن کار از تمامی قیودی باشد که استثمار اقتصادی بر پای آن بسته؛ آزاد ساختن جامعه از تمامی نهادها و رویه های قدرت سیاسی و گشودن راهی به سوی اتحاد میان گروه های آزادی از مردان و زنان، بر اساس کار تعاونی و مدیریتی برنامه ریزی شده که به نفع خیر اجتماع بر امور اعمال می شود. آماده سازی توده های زحمتکش در شهرها و روستاها برای دستیابی به این هدف بزرگ و پیوند دادن آنان به یکدیگر در قالب یک نیروی شبه نظامی، هدف آنارکو سندیکالیسم مدرن است و تمام توان آن مصروف همین هدف می شود. [ص ۱۰۸]

راکر در مقام یک سوسیالیست، این گزاره را از پیش مفروض می گیرد که «رهایی نهایی و تمام عیار کارگران تنها در یک صورت امکان پذیر است: تخصیص سرمایه، یعنی مواد اولیه و تمامی ابزارهای تولید، از جمله زمین، به بدنه ی کارگری».۳ فراتر از این، او در مقام یک آنارکو سندیکالیست بر این نکته پای می فشرد که سازمان کارگران در مرحله ی پیش از انقلاب «نه فقط خالق ایده ها، که نیز خالق واقعیتِ آینده است» و این سازمان ساختار جامعه ی آینده را درون خود متجسم می سازد. او چشم به راه انقلابی اجتماعی است که ساز و برگ دولتی را سرنگون می سازد و اموال غارتگران را مصادره می کند. «آنچه به جای دولت تاسیس می کنیم، یک سازمان صنعتی است».

آنارکو سندیکالیست ها بر این باورند که سازمان اقتصادسوسیالیستی را نمی توان با فرامین و قوانین دولتی ایجاد کرد، بلکه تنها راه ایجاد آن، همکاری کارگران در قالب تعاونی ها و پیوند ذهن ها و دست ها در هر شاخه از تولید است؛ این امر به واسطه ی به دستگیری مدیریت تمام کارخانه ها توسط خود تولیدکنندگان و به گونه ای امکان پذیر است که گروه ها، کارخانه ها و شاخه های مختلف صنعت، اعضای مستقل یک ارگانیسم اقتصادی کلی باشند و به صورت نظام مندی تولید و توزیع محصولات را، با در نظر گرفتن مصالح اجتماع و بر اساس توافق های متقابل آزادانه به پیش برند. [ص. ۹۴]

راکر در زمانی می نوشت که این ایده ها به شکلی دراماتیک در انقلاب اسپانیا به محل اجرا گذاشته شده بود. کمی پیش از اوج گیری انقلاب، دیه گو آباد دِ سانتیان، اقتصاددان آنارکو سندیکالیست نوشت:

... در مواجهه با مساله ی تحول اجتماعی، انقلاب نمی تواند دولت را به مثابه ی یک میانجی در نظر بگیرد، بلکه باید بر سازمان یابی تولیدکنندگان متکی باشد.
ما این هنجار را پی گرفته ایم و دریافته ایم برای استقرار نظامی نو، نیازی به فرض یک قدرت عالی فراتر از کار سازمان یافته نیست. خوشحال می شویم اگر کسی به ما نشان بدهد دولت چه کارکردی در یک سازمان اقتصادی می تواند داشته باشد که در آن مالکیت خصوصی نفی شده و زندگی انگلی و بهره مندی های خاص در آن جایی ندارد. مساله ی سرکوب دولتی را نمی توان سرسری گرفت؛ وظیفه ی امحاء دولت باید بر دوش انقلاب باشد. یا انقلاب ثروت اجتماعی را به خودِ تولیدکنندگان می دهد که در آن صورت، آنها خودشان سازمانی را برای توزیع اشتراکی ثروت ایجاد می کنند؛ یا انقلاب ثروت اجتماعی را به تولیدکنندگان نمی دهد که در آن صورت، انقلاب تنها یک دروغ بوده و دولت به بقای خود ادامه می دهد.
شورای فدرال اقتصاد که ما ایجاد کرده ایم، نه یک قدرت سیاسی، که قدرتی مدیریتی و تنظیمی است. این شورا نگاه خود را از پایین می گیرد و در تلازم با تصمیمات شوراهای منطقه ای و ملی عمل می کند. شورا واسطی است میان واحدها، همین و بس.۴

انگلس در نامه ای در سال ۱۸۸۳، مخالفت خود با این شکل مفهوم پردازی را این گونه بیان می کند:

آنارشیست ها همه چیز را سر و ته می بینند. آنها مدعی اند که انقلاب پرولتاریا باید از امحاء سازمان سیاسی دولت آغاز کند... اما نابود کردن آن در چنین زمانی، به معنی نابود کردن تنها ارگانیسمی است که به واسطه ی آن، پرولتاریای پیروز می تواند قدرت تازه به دست آمده اش را اعمال کند، معاندان سرمایه دار خود را دور نگه دارد و آن انقلاب اقتصادی را که بدون آن، تمام پیروزی به دست آمده به شکستی نو و کشتار کارگران – شبیه به آنچه پس از کمون پاریس روی داد- خواهد انجامید، به انجام رساند.۵

در مقابل آنارشیست ها – و بیش از همه باکونین- خطر «دیوان سالاری سرخ» را گوشزد می کردند که خود را در مقام «کثیف ترین و ترسناک ترین دروغی که قرن ما ساخته است»۶ نمایان می ساخت. فرنان پولتیه، آنارکوسندیکالیست، می پرسید: «آیا حتی دولت انتقالی ای که ما باید ضرورتاً و به حکم تقدیر به حکم آن گردن نهیم هم باید زندانی جمعی باشد؟ آیا امکان ندارد به صورت سازمانی آزاد شکل گیرد که تنها به واسطه ی ضرورت های تولید و مصرف محدود شود و دیگر نشانی از نهادهای سیاسی در آن نباشد؟»۷
من ادعا نمی کنم که جواب این سوال را می دانم. اما به نظرم بدیهی است که بدون وجود شکلی از قدرت مثبته، بخت انقلابی دموکراتیک که بتواند آرمان های انسان گرایانه ی چپ را فراچنگ آورد، چندان زیاد نیست. مارتین بوبر این مساله را به صورتی موجز بیان کرد و نوشت: «کسی نمی تواند به واسطه ی طبیعتش، از درخت کوچکی که حالا تبدیل به یک چماق شده انتظار برگ داشته باشد.»۸ پرسش از تسخیر یا امحاء قدرت دولتی اصلی ترین نکته ای است که به جدایی باکونین از مارکس انجامید.۹ از آن پس و در طول این سده، این مساله به اشکال مختلفی نمود یافته و به جدایی میان سوسیالیست های «لیبرتارین» و همتایان «اقتدارگرا»یشان انجامیده است.
علیرغم هشدارهای باکونین درباره ی دیوان سالاری سرخ، و تحقق این هشدارها در دیکتاتوری استالین، خطای آشکاری خواهد بود اگر برای تکیه بر داعیه های سیاسی جنبش های اجتماعی معاصر به ریشه های تاریخی شان بازگردیم و به این منظور، به تفسیر مباحثات یک قرن پیش آنها بپردازیم. به طور اخص، اشتباه خواهد بود اگر بلشویسم را «شکل عملی مارکسیسم» منظور کنیم. در عوض، انتقادات دست چپی از بلشویسم که در نقد خود شرایط تاریخی انقلاب روسیه را نیز در نظر می گیرند، به هدف نزدیک تر خواهند بود.۱۰

جنبش چپ گرای کارگری مخالف بلشویسم، از آن رو با لنینیسم مخالف است که به قدر کفایت از خیزش های مردمی روسیه برای رسیدن به غایات پرولتری بهره نگرفته است. بلشویک ها در شرایط محیطی خود محصور شدند و از جنبش جهانی رادیکال صرفاً برای غایات روسی استفاده کردند؛ غایاتی که خیلی زود به خواست های دولت-حزب بلشویک تقلیل یافت. وجوه «بورژوایی» انقلاب روسیه حالا در خود بلشویسم نمایان شده است: لنینیسم بخشی از سوسیال-دموکراسی جهانی از آب درآمد که فقط در مسائل تاکتیکی با بقیه ی انواع آن تفاوت داشت.۱۱

اگر کسی در جستجوی یک ایده ی مرکزی یکتا در سنت آنارشیستی باشد، به باور من باید آن را در بیان باکونین بیابد آن جا که درباره ی کمون پاریس می نویسد و خود را این گونه معرفی می کند:

من متعصبانه به آزادی عشق می ورزم و آن را یگانه شرطی می دانم که تحت آن، خرد، کرامت و شادکامی انسانی می تواند بسط یابد و ببالد؛ نه آن آزادی کاملاً صوری که سنجش و تقنین آن توسط دولت انجام می گیرد. آن آزادی دروغی جاودانه است که در واقعیت، تنها بازنمایی کننده ی مواهب گروهی است که تکیه بر انقیاد دیگران دارند. منظور آزادی فردگرایانه، خودمحور، مندرس و وهمی طرح شده در مکتب ژ. ژ. روسو و دیگر مکاتب لیبرالیسم بورژوایی هم نیست که نمود حقوق مفروض انسان ها را در دولتی می بیند که حقوق یکایک آنان را محدود می سازد؛ ایده ای که ناگزیر به تقلیل حقوق هرکدام از آن افراد به صفر می انجامد. نه، مقصود من تنها شکلی از آزادی است که لیاقت این نام را دارد؛ آن شکلی از آزادی که به بسط تام تمامی توانش های مادی، عقلی و اخلاقی نهفته در تک تک افراد می انجامد. آن شکلی از آزادی که هیچ محدودیتی را به رسمیت نمی شناسد مگر آن هایی را که به واسطه ی قوانین برآمده از طبیعت فردانی ما ایجاد شده اند، هرچند آنها را هم نمی توان محدودیت نامید زیرا این قوانین از سوی هیچ مرجع بیرونی یا فرادست به ما تحمیل نشده اند، بلکه قوانینی پایدار و ذاتی اند که پایه ای ترین مبانی وجود مادی، عقلی و اخلاقی ما را ایجاد می کنند. این قوانین ما را محدود نمی کنند، بلکه شرط واقعی و بلافصل آزادی ما هستند.۱۲

این ایده ها از عصر روشنگری برخاسته اند؛ ریشه های آنها در گفتاری درباب نابرابری روسو، محدودیت های عمل حکومت هومبولت و تاکید کانت-در مدافعاتش از انقلاب کبیر فرانسه- بر این نکته است که آزادی پیش شرط دست یافتن به بلوغ در آزادی است، نه پاداشی که در زمان رسیدن به چنین بلوغی به انسان تقدیم شود. با توسعه ی سرمایه داری صنعتی، در نظامی نو و بی بدیل از نابرابری، این سوسیالیسم لیبرتارین بود که پیام اومانیسم رادیکال عصر روشنگری و ایده آل های لیبرال کلاسیک را حفظ کرد و بسط داد؛ ایده هایی که در بافتار یک ایدئولوژی مدافع وضع موجود، از مسیر خود خارج می شدند. در واقع، درست بر اساس همان پیش فرض هایی که لیبرالیسم کلاسیک را به مخالفت با دخالت دولت در زندگی اجتماعی سوق داده اند، روابط اجتماعی سرمایه داری هم غیرقابل تحمل هستند. این مساله، برای مثال، در اثر کلاسیک هومبولت، محدودیت های عمل حکومت، که پیش درآمد و احتمالاً منبع الهامی برای آثار میل بوده و بعدتر به آن باز خواهیم گشت، به خوبی آشکار شده است. این اثر کلاسیک در اندیشه ی لیبرال، که در سال ۱۷۹۲ کامل شد، در جوهره ی خود عمیقاً، و در عین حال به صورت خام و ناسفته ای، ضد سرمایه داری است. برای آن که بتوان ایده های این کتاب را در تار و پود یک ایدئولوژی مبتنی بر سرمایه داری صنعتی گنجاند، باید رقیق و کم مایه اش کرد.
دیدگاه هومبولت از جامعه ای که در آن قیود اجتماعی جای خود را به پیوندهای اجتماعی داده اند و کار به صورت آزادانه ای انجام می شود، الهام بخش مارکس جوان در این بحث بود که «بیگانه شدن کار، آن زمان [است] که کار نسبت به کارگر بیرونی است... و نه بخشی از طبیعت او... [و بنابراین] کارگر خود را در کار خود محقق نمی سازد، بلکه به نفی خویشتن می پردازد... [و] از لحاظ جسمانی خسته و از لحاظ روانی خوار و معیوب [می شود]»، کار بیگانه ای که «برخی کارگران را به شکل وحشیانه ای از کار پس می راند و دیگران را به ماشین هایی مبدل می سازد» و بدین ترتیب انسان را از «خصلت نوعی» خود یعنی «فعالیت آزاد و آگاهانه» و [داشتن] «حیاتی مولد و زایا» محروم می سازد. متشابهاً، مارکس «گونه ی جدیدی از انسان» را بازمی شناسد که «به همنوعان انسانی خود نیاز دارد... [و به همین دلیل، سازمان کارگران] یک تلاش به واقع سازنده برای خلق بافتی اجتماعی است از روابط نوین انسانی».۱۳ این درست است که تفکر لیبرتارین کلاسیک، به عنوان نتیجه ی مفروضاتی ژرف تر درباب نیاز انسان به آزادی، تنوع و آزادی در پیوندهای انسانی، با مداخله ی دولت در زندگی اجتماعی مخالف است. بر اساس همین مفروضات، روابط تولید سرمایه داری، کار مزدوری، رقابت و ایدئولوژی «فردگرایی مالکانه»، همگی می باید از بنیان غیرانسانی در نظر گرفته شوند. سوسیالیسم لیبرتارین را می باید وارث ایده آل های لیبرال عصر روشنگری دانست.
رودولف راکر آنارشیسم مدرن را «محل تلاقی دو جریان بزرگ» می داند که «از خلال انقلاب فرانسه و از پس آن، نمود بسیار متعینی در زیست خردورزانه ی اروپا یافته اند: سوسیالیسم و لیبرالیسم». به باور او، ایده آل های کلاسیک لیبرال در مصاف با واقعیات صور اقتصادی سرمایه داری درهم شکستند. آنارشیسم بالضروره ضد سرمایه داری است چرا که «با بهره کشی انسان به دست انسان می ستیزد». اما آنارشیست ها در عین حال با «سروری انسان بر انسان» نیز مخالف اند. این تاکیدی است بر این اصل که «سوسیالیسم یا ملازم با آزادی است یا اصلاً وجود ندارد. برهان اصیل و ژرف وجود آنارشیسم در بازشناسی همین اصل نهفته است».۱۴ از این چشم انداز، آنارشیسم را می توان جناح لیبرتارین سوسیالیسم دانست. دنیل گران هم در کتاب آنارشیسم و دیگر آثار خود از همین منظر به مفهوم آنارشیسم نزدیک شده است.۱۵
گران از آدولف فیشر نقل قول می کند که گفته بود «هر آنارشیست یک سوسیالیست است، اما هر سوسیالیستی الزاماً آنارشیست نیست». متشابهاً، باکونین نیز در «مانیفست آنارشیست» سال ۱۸۶۵، برنامه ای که برای سازمان برادری انقلابی بین الملل تدوین کرده بود، این اصل را بنیاد گذاشت که هر عضو این سازمان، برای شروع می باید سوسیالیست باشد.
هر آنارشیست باورمند می باید با مالکیت خصوصی ابزارهای تولید و بردگی مزدوری که ملازم این نظام است مخالفت کند، چرا که با این اصل که کار باید آزادانه و تحت کنترل خودِ تولیدکننده [ی واقعی، یعنی کارگر] انجام گیرد ناسازگار است. همان طور که مارکس نشان داده است، سوسیالیست ها نگاهی به جلو دارند، به جامعه ای که در آن کار «نه فقط ابزاری برای معیشت، که والاترین مطالبه در زندگی است».۱۶ مادامی که کارگر توسط یک منبع بیرونی اقتدار یا به واسطه ی نیاز و نه جوششی درونی به کار سوق داده می شود، چنین چیزی ناممکن است: «هیچ شکلی از کار مزدوری، هرچند برخی شان کمتر از برخی دیگر نفرت انگیز باشند، نمی تواند از نکبتِ کار مزدوری رها باشد».۱۷ یک آنارشیست باورمند نه فقط با کار بیگانه شده، که همچنین می باید با تخصصی شدن بلاهت آور کار نیز مخالف باشد. این امر زمانی روی می دهد که روش های توسعه ی تولید

کارگران را پاره پاره می کند و به پاره هایی از وجود انسانی شان فرو می کاهد، او را تا حد جزئی از یک ماشین تنزل می دهد، کار او را به عذابی تبدیل می کند که معنای وجودی اش از میان رفته؛ به همان اندازه که علم به مثابه ی نیرویی مستقل با فرآیندهای تولید می آمیزد، پتانسیل های عقلانی موجود در این فرآیندها را از دسترس کارگران دور و دورتر می کند...۱۸

نظرات کاربران درباره کتاب در باب آنارشیسم

مورخ دانشگاه استنفورد، پُل رابینسون، از «مسئلۀ چامسکی» می‌گوید: «مسئلۀ اینکه مورخی خودرأی همپای زبان‌شناسی درخشان و زیرک در یک کالبد نشسته است.» یکی نوام چامسکی است، پدر زبان‌شناسیِ مُدرن که نظریۀ «دستورزبان همگانیِ» او به‌دنبال تبیین زبان انسان است و دیگری نوام چامسکی است، کنشگر سیاسی و مؤلف، که همچنان در زمرۀ پروپاقرص‌ترین منتقدان اقدامات نظامی امریکاست.
در 2 سال پیش توسط P D
نوام چامسکی نظرات مهمی در باب آنارشیسم دارد که این کتاب هم به خوبی به بخشی از آن‌ها پرداخته است. البته بخش مربوط به جنگ داخلی اسپانیا که در این کتاب آورده شده، از غنای بقیه قسمت‌های کتاب کاسته است؛ اما در کل خواندن این کتاب را به کسانی که دل در گرو آزادی دارند به شدت توصیه می‌کنم.
در 1 سال پیش توسط Omid Omid
این کتاب آقای چامسکی رو حتما باید خوند
در 1 ماه پیش توسط آرش بهزادی
خیلی خوب بود البته ترجمه بخش اول در اینترنت توسط یه نفر دیگه ترجمه شده.
در 1 سال پیش توسط col...382