فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چشم گولم

کتاب چشم گولم
مجموعه بارتیمیوس - ۲

نسخه الکترونیک کتاب چشم گولم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چشم گولم

به آسمانی که تاریک می‌شد، نگاه کردم. ابرهای سیاه خشمگین با خطوطی زرد به‌سوی غرب، آسمان را تیره کرده بودند. در ارتفاعی بسیار بالا، شش نقطه‌ی ضعیف را دیدم که در نور اندک غروب به‌سختی دیده می‌شدند. آن‌ها بیرون از میدان آتش جادویی پرواز می‌کردند. آن جن‌ها به‌صورت مرتبط و پیوسته پیش می‌رفتند و برای آخرین بار، همراه با تهیه‌ی نقشه‌ای از دیوارهای ما، قدرت دفاعی‌مان را بررسی می‌کردند. حالا که صحبتش شد... من هم باید همان‌کار را می‌کردم. کنار دروازه‌ی استراهوف، یعنی دورترین و ضعیف‌ترین مکان دیده‌بانی روی دیوارها، برجی ساخته و تقویت شده بود. درهای باستانی با جادوی سه‌گانه و مجموعه‌ای از سامانه‌های ماشه‌ای، مهر و موم شده و نگهبانانی برای دیده‌بانی بر بخش‌های کم‌ارتفاع برج‌ها و دیوارها گمارده شده بودند. دست‌کم برنامه و تفکر ما این بود. به‌سوی برج پرواز کردم، با سری شبیه عقاب، بال‌های چرمی، و پنهان در پوشش‌هایم. من بدون هیچ صدایی، با پاهای برهنه، روی سنگی بزرگ فرود آمدم. منتظر شدم نگهبانان سریع آماده‌ی مبارزه شوند. هیچ اتفاقی نیفتاد. بخشی از طلسم اختفای خودم را انداختم و منتظر شدم نگهبانان کمی واکنش از خود نشان دهند. بعد با صدای بلند سرفه کردم. باز هم بی‌فایده بود.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چشم گولم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار

پراگ، ۱۸۶۸
هنگام غروب، دشمن آتش ها را یکی یکی در اردوگاهش روشن کرد؛ بسیار بیش تر از همه ی شب های گذشته. نورها مانند جواهرات آتشین در تاریکی خاکستری دشت ها درخشیدند، چنان زیاد که گویی ناگهان شهری جادویی از دل زمین سر برآورده بود. اما برعکس، درمیان دیوارهای شهرمان، خانه ها تمام درهای چوبی روی پنجره ها را بستند تا نورهای شان بیرون نرود. جریان معکوس عجیبی ایجاد شده بود، شهر پراگ تاریک و مرده بود، درحالی که دشت های اطرافش پرنور و زنده می درخشیدند.
اندکی بعد، از شدت باد کاسته شد. باد، ساعت ها باقدرت و شدت از غرب وزیده بود و سروصدای حرکت متجاوزان را با خود آورده بود؛ صدای دستگاه های محاصره کننده ی شهر، فریادهای سربازان و حیوانات، آه و ناله ی ارواح و جن های به دام افتاده و بوی مواد جادوگری.
من در ارتفاع زیاد، بالای صومعه ی استراهوف شناور بودم؛ درست داخل دیوارهای شهر با شکوهی که خودم سیصد سال پیش ساخته بودم. بال های چرمی ام آهسته و قدرتمند حرکت می کردند. چشمانم هفت سطح را در افق از نظر گذراندند(۱). آن چه دیدم مناظر شادی بخشی نبودند، بیش تر ارتش انگلیس در پس طلسم اختفا پنهان بود، اما امواج قدرت آن به همین زودی پای تپه ی دژ فرود می آمد. هاله ی گروهی از ارواح و جن ها در تاریکی غروب، اندکی آشکار بود. هر دقیقه ای که می گذشت لرزش های کوتاهی در سطوح نشان می دادند که گردان های جدیدی از راه می رسند. گروه هایی از سربازان انسانی با جدیت و هدف مشخص روی زمین های تاریک حرکت می کردند. در میان آن ها تعدادی چادرهای سفید و بزرگ وجود داشت. چادرها گنبدهایی تخم مرغی شکل داشتند و سپرها و انواع طلسم ها مانند تارعنکبوت های ضخیم روی شان کشیده شده بودند(۲).
به آسمانی که تاریک می شد، نگاه کردم. ابرهای سیاه خشمگین با خطوطی زرد به سوی غرب، آسمان را تیره کرده بودند. در ارتفاعی بسیار بالا، شش نقطه ی ضعیف را دیدم که در نور اندک غروب به سختی دیده می شدند. آن ها بیرون از میدان آتش جادویی پرواز می کردند. آن جن ها به صورت مرتبط و پیوسته پیش می رفتند و برای آخرین بار، همراه با تهیه ی نقشه ای از دیوارهای ما، قدرت دفاعی مان را بررسی می کردند.
حالا که صحبتش شد... من هم باید همان کار را می کردم.
کنار دروازه ی استراهوف، یعنی دورترین و ضعیف ترین مکان دیده بانی روی دیوارها، برجی ساخته و تقویت شده بود. درهای باستانی با جادوی سه گانه و مجموعه ای از سامانه های ماشه ای، مهر و موم شده و نگهبانانی برای دیده بانی بر بخش های کم ارتفاع برج ها و دیوارها گمارده شده بودند.
دست کم برنامه و تفکر ما این بود.
به سوی برج پرواز کردم، با سری شبیه عقاب، بال های چرمی، و پنهان در پوشش هایم. من بدون هیچ صدایی، با پاهای برهنه، روی سنگی بزرگ فرود آمدم. منتظر شدم نگهبانان سریع آماده ی مبارزه شوند.
هیچ اتفاقی نیفتاد. بخشی از طلسم اختفای خودم را انداختم و منتظر شدم نگهبانان کمی واکنش از خود نشان دهند. بعد با صدای بلند سرفه کردم. باز هم بی فایده بود.
سپری درخشان بخشی از سنگر را محافظت می کرد و بیرون آن پنج دیده بان نشسته بودند(۳). سپر چیز باریکی بود و برای یک سرباز انسانی یا سه جن طراحی شده بود. به همین دلیل جن ها به شدت وول می زدند.
ــ این قدر هل نده.
ــ آخ! مواظب آن چنگال هایت باش، احمق!
ــ کمی جابه جا شو، به تو می گویم که پشتم دیده می شود. شاید بتوانند پشتم را ببینند.
ــ همین به تنهایی شاید باعث پیروزی ما شود.
ــ پس به چیز کوچک تری تبدیل شو. پیشنهاد می دهم به کرم تبدیل شوی.
ــ اگر یک بار دیگر با آرنج به من بزنی...
ــ من مقصر نیستم. بارتیمیوس ما را این جا گذاشته و آن قدر مغرور است...
خلاصه این نمایش دردآوری از سستی و بی کفایتی بود و من از ثبت و نوشتن کامل آن خودداری می کنم. جنگجوی سرعقابی، بال هایش را بست. قدمی جلو رفت و با کوبیدن سر دیده بان ها به یک دیگر به خوبی نظر آن ها را به خود جلب کرد(۴).
حوصله نداشتم با آن ها سروکله بزنم. شش ماه خدمتِ پیوسته، جوهر وجودم را ضعیف و خسته کرده بود. فریاد زدم: «این نوع دیده بانی را چه می نامید؟ پنهان شدن پشت یک سپر و غرزدن مثل زنان خانه دار... من به شما دستور دادم دیده بانی کنید.»
در حالی که آن ها با ذلالت ور می زدند و تکان می خوردند و با خجالت سر پایین می انداختند، قورباغه دستش را بالا برد.
گفت: «آقای بارتیمیوس، اجازه! دیده بانی چه سودی دارد؟ انگلیسی ها همه جا هستند، در آسمان و زمین، و ما شنیده ایم یک گروه عفریت هم آن جا دارند. آیا راست است؟»
با چشمان نیمه بسته، منقارم را رو به افق چرخاندم و گفتم: «شاید.»
قورباغه ناله ای کرد و گفت: «اما ما حتی یک عفریت هم نداریم، مگر نه؟ از زمانی که فوباس عفریت ها را خرید و با خود همراه کرد، ما هیچ عفریتی نداریم. تازه شنیده ایم آن ها مرید هم دارند؛ آن هم بیش تر از یکی. و رهبرشان با آن عصای خیلی قدرتمندی که دارد، سر راهش به این جا، پاریس و کلون را ویران کرده. آیا درست است؟»
پرهایم به نرمی در نسیم تکان خوردند. گفتم: «شاید.»
قورباغه جیغی زد و گفت: «وای، این خیلی ترسناک است، مگر نه؟ حالا هیچ امیدی نداریم. تمام بعدازظهر آن ها با سرعت تعداد زیادی جن احضار کرده اند و این فقط یک معنی دارد: این که امشب حمله خواهند کرد و همه ی ما تا صبح خواهیم مرد.»
خب، او با آن حرف هایش(۵) روحیه ی ما را بهتر نمی کرد. دستی روی شانه ی زگیل دارش گذاشتم و گفتم: «گوش کن پسرم... اسمت چیست؟»
ــ نابین، قربان.
ــ نابین. خب، نابین، هرچه را که می شنوی باور نکن. بدون تردید ارتش انگلستان خیلی قوی است. درواقع کم تر ارتشی را به این قدرت دیده ام. اما بگذار بگویند که قوی است. بگذار بگویند که مرید دارد، با یک لشکر عفریت و هزاران هورلا. بگذار بگویند که همه ی آن ها امشب می خواهند به ما حمله کنند، درست به دروازه ی استراهوف، خب، بگذار بیایند. ما هم نقشه هایی داریم تا آن ها را فراری دهیم.
ــ چه نقشه هایی، قربان؟
ــ نقشه ها و نیرنگ هایی که آن عفریت ها و مریدها را در هوا نابود می کند. نیرنگ ها و نقشه هایی که ما در گرماگرم دوازده ی نبرد خواهیم آموخت. نیرنگ ها و طرح هایی که فقط در یک کلمه ی شیرین خلاصه می شود: بقا.
چشمان ورقلمبیده ی قورباغه رو به من پلک زدند.گفت: «قربان، این نخستین نبرد من است.»
به شیوه ای مردانه دست بر شانه اش زدم و با بی صبری دست دیگرم را تکان دادم و گفتم: «جن امپراتور به من گفت اگر این نقشه شکست بخورد، جادوگران روی برنامه ی دیگری کار خواهند کرد. برنامه ی آخرین دفاع خطی. نوعی نقشه ی بی پروا و گیج کننده. تردید نداشته باش. خب، پسرم، حالا حالت بهتر شد؟»
ــ خیر، قربان. بدتر شدم.
منصفانه بود. من هرگز برای این گونه سخنرانی های احساسی، مهارتی نداشتم. غریدم: «بسیار خب. پس توصیه می کنم باسرعت جاخالی دهید و در صورت امکان فرار کنید. اگر بخت با شما باشد، ارباب تان پیش از شما خواهد مرد. باید بگویم خودم روی همین حساب می کنم.»
امیدوارم این سخنرانی هیجان انگیز برای شان مفید باشد، زیرا درست در همان لحظه حمله آغاز شد. در دوردست، لرزشی در تمام سطوح هفت گانه اتفاق افتاد. همه ی ما آن را حس کردیم: این یک فرمان آمرانه بود. من چرخیدم تا به تاریکی نگاه کنم و سرهای پنج دیده بان یکی یکی از لبه ی سنگر بالا رفت.
ارتش بزرگ، آن جا، در دشت عملیاتش را شروع کرد.
پیشاپیش آن، جن ها سوار بر بادی ناگهانی و شدید در زره های قرمز و سفید آمدند و در حالی که نیزه های باریک با تیغه های نقره ای حمل می کردند. بال های شان همهمه ایجاد می کرد و فریادهای شان برج را می لرزاند. زیر آن ها، جمعیتی انبوه و پیاده پیش می آمد: هورلاها با نیزه های استخوانی سه شاخه، به دنبال شکار داخل خانه ها و کلبه ها می رفتند(۶). کنار آن ها سایه هایی مبهم باسرعت حرکت می کردند، غول ها و ارواح سرد و نکبت و رنج که در همه ی سطوح به صورت غیرعادی حضور داشتند. و بعد، هزاران بختک و شیطانک با پچ پچی عظیم، در حالی که آرواره های شان را به هم می کوبیدند، هم چون غبار توفان یا مانند دسته ی انبوه و عظیمی از زنبورها به هوا برخاستند. همه ی این ها به همراه خیلی چیزهای دیگر با عجله و سرعت به سوی دروازه ی استراهوف یورش آوردند.
قورباغه ضربه ی آرامی به شانه ی من زد و گفت: «قربان، کار خوبی کردید با ما صحبت کردید. حالا با تشکر از شما، اعتماد به نفس کامل دارم.»
به حرفش دقت نکردم زیرا به فراسوی این سیاهی زل زده بودم، به برآمدگی کوتاهی در نزدیکی چادرهای سفید گنبددار. مردی روی آن ایستاده بود و عصا یا شاخه ای را در دست داشت. او خیلی دورتر از آن بود که بتوانم جزئیات زیادی از ظاهرش را ببینم اما می توانستم قدرتش را به خوبی حس کنم. هاله اش تمام تپه ی اطرافش را روشن کرده بود. در حالی که تماشا می کردم، چندین صاعقه و آذرخش از ابرهای جوشان و متلاطم بر نوک عصایش وارد شد. برای لحظه ای تپه، چادرها و سربازان منتظر روشن شدند، درست مانند روز. نور خاموش شد و انرژی صاعقه ها درون عصا جذب شد. رعدوبرق، آسمان شهر محاصره شده را درنوردید.
زمزمه کنان گفتم: «پس گلداستون مشهور این است؟»
جن ها اکنون به دیوارها نزدیک می شدند و از روی ویرانه ها و زمین های باقی مانده از تخریب ساختمان ها عبور می کردند. در این هنگام طلسم و جادویی مدفون فعال شد و فواره هایی از آتش آبی ــ سبز را به هوا فرستاد و پیش قراولان جن های دشمن را که نزدیک می شدند، سوزاند و نابود کرد، اما کمی بعد آتش خاموش شد و بقیه جلو آمدند.
این اخطاری برای مدافعان بود تا اقدام شان را شروع کنند؛ صد بختک و شیطان از روی دیوارها به هوا برخاستند، فریادهای کوچکی کشیدند و به سوی گله ی مهاجمان در حال پرواز، نیروی انفجاری شلیک کردند. مهاجمان نیز به همان شیوه پاسخ دادند. گدازه ها و آتش ها در هوای نیمه تاریک به هم رسیدند و درهم آمیختند؛ سایه هایی در برابر درخشش نور به همه سو پیچیدند و چرخیدند. در پس آن، حومه ی پراگ در آتش می سوخت. نخستین گروه هورلاها زیر پای ما رسیدند و سعی کردند وردها و طلسم هایی را خنثی کنند که من برای محکم کردن پایه های دیوار استفاده کرده بودم.
بال هایم را باز کردم و آماده شدم تا وارد نبرد شوم. در کنارم، قورباغه به نشانه ی شکست غورغوری کرد. لحظه ای بعد صاعقه ای حلقوی از انرژی، از عصای جادوگری که روی تپه ایستاده بود، خارج شد، در آسمان چرخید و درست زیر سنگرهای دفاعی ما، بر برج دروازه ی استراهوف وارد شد. سپردفاعی ما، مانند دستمال کاغذی پاره شد. سنگ ها و مصالح ساختمانی خرد شدند و سقف برج فروریخت. به هوا پرتاب شدم و نزدیک بود بر زمین بیفتم، اما به شدت به ارابه ی پر از علوفه ای خوردم که پیش از محاصره به داخل دروازه ها آورده شده بود. بالای سرم، بخش چوبی برج در آتش می سوخت. نتوانستم هیچ کدام از دیده بان ها را ببینم، بختک ها و جن ها در آسمان در هم می لولیدند و سحر و جادو به هم شلیک می کردند. اجساد از آسمان سقوط می کردند و بام ها را به آتش می کشیدند. زنان و بچه ها از خانه های اطراف با جیغ وداد بیرون دویدند. دروازه های استراهوف زیر فشار و خراش نیزه های سه شاخه ی هورلاها لرزیدند. دروازه نمی توانست مدت زیادی دوام آورد.
مدافعان به کمک من نیاز داشتند. با عجله ی همیشگی، خود را از میان علوفه بیرون کشیدم.
صدایی گفت: «بارتیمیوس، بعد از این که علف ها را از روی پارچه ی دور کمرت پاک کردی، تو را در دژ می خواهند.»
جنگجوی سرعقابی به بالا نگاه کرد و گفت: «آه، سلام، کوییزل.»
ماده یوزپلنگ باشکوهی وسط خیابان نشسته بود و با چشمان سبزش به من نگاه می کرد. در حالی که تماشایش می کردم، بلند شد، چند قدم کنار رفت و دوباره نشست. مقداری قیر سوزان، درست در محلی که او چندلحظه پیش نشسته بود، بر سنگفرش خیابان فرودآمد و فرورفتگی سوزانی را به جا گذاشت. گفت: «کمی سرمان شلوغ است.»
از روی ارابه ی علوفه پایین پریدم و گفتم: «بله، کارمان این جا تمام است.»
یوزپلنگ به دروازه که می لرزید، نگریست و گفت: «به نظر می رسد وردهای استحکام دیوارها در حال شکستن هستند. کار ضعیف و بنجلی را به تو تحویل داده اند. نمی دانم کدام جن آن را ساخته است.»
گفتم: «یادم نمی آید. بسیار خب، ارباب مان ما را احضار کرده است؟»
یوزپلنگ سر تکان داد و گفت: «بله. بهتر است عجله کنیم، در غیر این صورت ما را تنبیه می کند. بیا پیاده برویم. آسمان خیلی شلوغ است.»
گفتم: «تو جلو برو.» و به پلنگی به سیاهی نیمه شب تبدیل شدم. ما در خیابان های باریک به سوی میدان هرادکانی دویدیم. خیابان هایی را که انتخاب کردیم، خالی بودند. از مکان هایی که انسان ها ی وحشت زده مانند گوسفندان به همه سو می دویدند، دوری کردیم. اکنون ساختمان های بیش تری می سوختند، شیروانی ها سقوط می کردند، دیوارها فرو می ریختند. بختک های کوچک در اطراف بام ها با سرعت حرکت می کردند و زغال آتشفشانی در دستان شان تکان می دادند.
داخل قصر، خدمتکاران حکومتی در میدانی، زیر فانوس های درخشان ایستاده بودند و مقداری اسباب و اثاث داخل گاری ها بار می زدند. کنار آن ها مهتران سعی می کردند اسبان را با افسار به گاری ها ببندند. آسمان بالای شهر با درخشش نورهای رنگارنگ تیر باران می شد. از سوی استراهوف و صومعه، صدای بم انفجارها به گوش می رسید. ما بدون مانع از در اصلی قصر وارد شدیم.
گفتم: «امپراتور این جا را ترک می کند، درسته؟» بختک های آشفته در حالی که تعادل بقچه های پارچه ای را در دستان شان حفظ می کردند، از کنارمان گذشتند.
کوییزل گفت: «او بیش تر نگران پرنده های مورد علاقه اش است. از عفریت های مان خواست تا پرندگان را به جای امنی ببرند.» و چشمان سبزش با حیرت به من نگریستند و پلک زدند.
ــ اما همه ی عفریت ها مرده اند.
ــ درست است. خب، تقریباً رسیدیم.
ما به بال شمالی قصر رسیده بودیم؛ جایی که محل اقامت جادوگران بود. آلودگی و عفونت سحر و جادو با غلظت زیاد روی سنگ ها شناور بود. یوزپلنگ و پلنگ از راه پله ای به پایین دویدند. به ایوانی مشرف بر خندق استگ رفتند واز دریچه ا ی وارد اتاق کار شدند. این اتاق وسیع و گرد، تقریباً تمام طبقه ی همکف برج را به خود اختصاص داده بود. من در طول قرن ها، گه گاه به این جا احضار شده بودم. اما اکنون اسباب و اثاث همیشگی جادوگری ـ کتاب ها، ظروف بخورها و شمع ها ـ کنار زده شده بودند تا برای ده میز و صندلی جا باز کنند. روی هر میز گوی بلورینی قرار داشت که با نور، می درخشید. بر هر صندلی جادوگری نشسته و روی گوی خود خم شده بود. سکوت مطلق بر اتاق حاکم بود.
ارباب مان کنار پنجره ای ایستاده بود و با تلسکوپی آسمان تاریک را تماشا می کرد(۷). ما را دید. علامت داد تا ساکت بمانیم، سپس ما را به اتاق کناری فراخواند. فشار چند روز گذشته موهای خاکستری او را سفید کرده بود. دماغ عقابی اش لاغر و فرورفته بود و چشمانش به قرمزی چشمان بختک ها شده بودند(۸). او پس گردنش را خاراند و گفت: «لازم نیست به من بگویید، خودم می دانم. ما چه قدر فرصت داریم؟»
پلنگ دمش را تکان داد و گفت: «یک ساعت فرصت داریم، نه بیش تر.»
کوییزل به اتاق اصلی نگاه کرد، جایی که جادوگران ساکت مشغول کار بودند. گفت: «می بینم که گولم ها را احضار می کنید.»
جادوگر سرش را آهسته تکان داد و گفت: «آن ها خسارت سنگینی به دشمن خواهند زد.»
گفتم: «کافی نخواهد بود. حتی با ده گولم. اندازه ی ارتش دشمن را ندیده اید؟»
ــ بارتیمیوس، طبق معمول نظر تو منفی و ناقص است و کسی نمی خواهد آن را بشنود. این فقط یک حرکت انحرافی است. نقشه ی ما این است که عالی جناب را از پلکان شرقی ببریم. قایقی کنار رود منتظرش است. گولم ها دور قصر مستقر می شوند و از مسیر فرار ما محافظت می کنند.
کوییزل هنوز به جادوگران زل زده بود. آن ها روی گوی های بلورین خم شده بودند و در سکوت دستوراتی را برای موجودات تحت فرمان شان صادر می کردند. تصاویر کوچکی داخل بلورها به هر جادوگر نشان می داد که گولم او چه می بیند. کوییزل گفت: «انگلیسی ها خودشان را با گولم ها به دردسر نمی اندازند. آن ها این مجریان را پیدا می کنند و می کشند.»
اربابم دندان هایش را به نشانه ی لبخند نشان داد و گفت: «امپراتور تا آن زمان رفته است. و دستور جدید من هم برای شما دو نفر همین است؛ شما باید هنگام فرار عالی جناب از او محافظت کنید. فهمیدید؟»
پنجه ای بالا بردم. جادوگر نفس عمیقی کشید و گفت: «بله، بارتیمیوس؟»
گفتم: «خب، قربان، اجازه دهید پیشنهادی بدهم. پراگ محاصره شده است. اگر سعی کنیم با امپراتور از شهر فرار کنیم، همه ی ما به طرز وحشتناکی خواهیم مرد. پس چرا آن پیر خرفت را رها نکنیم و خودمان فرار نکنیم؟ زیرزمینی در خیابان کارلووا وجود دارد که یک چاه خشک دارد. خیلی عمیق نیست. دهانه اش کمی کوچک است. اما...»
او با اخم گفت: «تو انتظار داری من آن جا پنهان شوم؟»
پاسخ دادم: «خب، به گمانم کمی تنگ است، اما می توانیم شما را داخل آن جای دهیم. شکم بزرگ تان شاید باعث دردسر شود، اما چیزی نیست که با هل دادن درست نشود... وای!» موهایم جرقه زدند. حرفم را قطع کردم. طبق معمول طلسم تنبیه گیره باعث شد تا رشته ی افکارم پاره شود.
جادوگر غرید: «من، برخلاف تو، معنی وفاداری را می دانم! لازم نیست مرا برای وفاداری به رهبرم تحت فشار قرار دهند. تکرار می کنم: شما، هر دو باید با جان خودتان از او محافظت کنید. فهمیدید؟»
ما با بی میلی سر تکان دادیم. درست در همین لحظه انفجاری در همان نزدیکی زمین را لرزاند.
او گفت: «دنبالم بیایید. فرصت زیادی نداریم.»
ما از پله ها بالا رفتیم و در راهروهای قصر با سروصدا پیش رفتیم. نورهای درخشان پنجره ها را روشن کردند؛ از همه جا فریادهای ترسناک به گوش می رسید. اربابم روی پاهای لاغرش دوید و با هر قدم وزوزی کرد. من و کوییزل کنارش دویدیم.
سرانجام به ایوانی رسیدیم که امپراتور برای سالیان طولانی پرندگانش را آن جا نگه می داشت. آن جا محوطه ی وسیعی بود که باظرافت، با وسایل برنزی زیبا تزئین شده بود، با گنبدها و مناره ها و ظروف تغذیه ی پرندگان، و راهروهایی برای قدم زدن امپراتور. میان درختان و بوته های انبوه آن جا چند نوع طوطی جالب دیده می شدند که اجدادشان از سرزمین های دوردست به پراگ آورده شده بودند. امپراتور شیفته ی این پرندگان بود. در سال های اخیر که قدرت لندن افزایش یافته و امپراتوری از میان دستانش لیز خورده و رو به انحطاط نهاده بود، گاه ساعت های طولانی داخل باغ پرندگان می نشست و با دوستانش حرف می زد. اکنون که آسمان شب با نبرد جادویی مختل و شلوغ بود، پرندگان وحشت زده بودند و داخل قفس ها پروبال می زدند و جیغ وداد می کردند. امپراتور هم که مردی کوچک و چاق در شلوار ساتن و پیراهن سفید بود، نسبت به پرندگان وضع روحی بهتری نداشت و بر سر مراقبان پرندگان غر می زد و به توصیه ی مشاورانش که او را احاطه کرده بودند، گوش نمی کرد.
نخست وزیر، میرنیک، با رنگ پریده و چشمان اندوهگین آستین او را کشید و گفت: «عالی جناب، خواهش می کنم، انگلیسی ها از تپه ی دژ وارد شده اند. ما باید شما را به جای امنی برسانیم...»
ــ من نمی توانم پرندگانم را ترک کنم! جادوگرانم کجا هستند؟آن ها را احضار کنید!
ــ قربان، آن ها درحال جنگ هستند...
ــ پس عفریت هایم؟ فوبیوس وفادار من...
ــ قربان، همان طور که چندبار گفته ام...
اربابم با نیروی شانه اش، راهش را باز کرد، جلو رفت و گفت: «قربان، من کوییزل و بارتیمیوس را معرفی می کنم. آن ها به ما کمک می کنند تا فرار کنیم. سپس پرندگان زیبای شما را نجات خواهند داد.»
امپراتور لبانش را برهم فشرد تا سفید شدند. گفت: «دو گربه؟ دو گربه؟(۹)»
من و کوییزل چشمان مان را در حدقه چرخاندیم. کوییزل به دختری بسیار زیبا تبدیل شد و من به شکل پتولمی درآمدم. اربابم گفت: «عالی جناب، حالا پلکان شرقی...»
بلوای بزرگی در شهر به راه افتاده بود. نیمی از بوته ها و درختان آتش گرفته بودند. بختک کوچکی در حالی که جیغ می زد و دمش شعله ور بود، از لبه ی ایوان، به این سو پرید. بعد کنار ما توقف کرد و گفت: «قربان، اجازه می خواهم گزارش دهم. تعدادی عفریت وحشی به سوی قصر می آیند. این حمله به وسیله ی هونوریوس و پترمایف، خدمتکاران شخصی گلداستون رهبری می شود. قربان، آن ها خیلی وحشتناک هستند. ارتش ما دربرابرشان شکست خورده است.» سپس ساکت شد و به دمش که می سوخت نگاه کرد و افزود: «قربان، اجازه می دهید آب پیدا کنم؟»
میرنیک پرسید: «و گولم ها؟»
بختک لرزید و گفت: «بله قربان، در حال جنگ با دشمن هستند. من از آن ها دور ماندم، اما به گمانم عفریت های انگلیس به دلیل بی نظمی، کمی عقب نشینی کردند. حالا کمی آب...»
امپراتور با خوشحالی فریادی زد و گفت: «خوب است، خوب است! ما پیروز می شویم!»
میرنیک گفت: «این برتری موقت است. قربان، با ما بیایید.»
امپراتور را با وجود اعتراضش به زور از قفس دور کردند و به سوی دروازه ای کوچک کشاندند. میرنیک و اربابم جلوی گروه بودند و امپراتور عقب تر، اندامش میان درباریان پنهان بود. من و کوییزل در انتهای صف بودیم.
درخششی نورانی روی داد، دو موجود سیاه از پشت دیوار کوتاه به سوی ما پریدند. رداهای پاره در اطراف شان موج می خوردند. چشمان زردشان در اعماق سرشان می سوختند. آن ها با جهش های بلند، روی ایوان، به سوی ما آمدند. پاهای شان به ندرت زمین را لمس می کردند. تمام پرندگان در نمایشگاه پرندگان، ناگهان ساکت شدند.
به کوییزل نگاه کردم و پرسیدم: «مال تو هستند یا من؟»
دختر زیبا به من خندید و دندان های تیزش را نشان داد و گفت: «مال من هستند.» بعد به عقب برگشت تا با دو جن مبارزه کند. من به دنبال همراهان امپراتور دویدم.
در سوی دیگر دروازه، راه باریکی کنار خندق و زیر دیوار دژ به سوی شمال می رفت. شهر قدیمی، آن پایین، در آتش می سوخت. سربازان انگلیسی را دیدم که در خیابان ها می دویدند و مردم پراگ در برابرشان فرار می کردند، می جنگیدند و بر زمین می افتادند. همه چیز دور به نظر می رسید؛ تنها صدایی که می شنیدیم، ناله ای از دوردست بود. گله های بختک ها مانند پرندگان به این سو و آن سو می رفتند.
امپراتور از شکوه و شکایت های بلندش دست کشید. گروه با عجله و سرعت در تاریکی حرکت کرد. اکنون ما در برج سیاه بودیم، بالای پلکان شرقی؛ و راه پیش رو باز و امن بود.
صدای بال زدن به گوش رسید و کوییزل با چهره ی رنگ پریده کنارم فرود آمد. پهلویش زخمی شده بود. پرسیدم: «دردسر؟»
ــ جن ها نه، یک عفریت. اما یک گولم آمد و نابودش کرد. حالم خوب است.
از پلکان روی دامنه ی تپه پایین دویدیم. زیر پای مان، نور دژ شعله ور، در آب های رود والتاوا بازتاب می شد و زیبایی جنون آمیزی را به نمایش می گذاشت. با کسی روبه رو نشدیم. هیچ کس تعقیب مان نکرد و به زودی از میدان نبرد دور شدیم.
با نزدیک شدن رود، من و کوییزل با امید بیش تری به هم نگاه کردیم. شهر، مانند تمام امپراتوری از دست رفته بود، اما فرار به ما اجازه می داد تا اندکی از غرور شکسته مان را به دست آوریم. گرچه از برده بودن متنفر بودیم، اما شکست را هم دوست نداشتیم. درست مثل این بود که فرار می کنیم.
وقتی تقریباً به پایین تپه رسیدیم، دشمن کمین کرده به ما حمله کرد.
شش جن و گروهی بختک با حرکتی سریع روی پله های پایینی پریدند. امپراتور و درباریانش فریاد زدند و بدون نظم به عقب برگشتند. من و کوییزل آماده ی پرش شدیم.
نوری پشت سرمان ظاهر شد و ما هم زمان به عقب برگشتیم.
مردی جوان و لاغر پنج پله بالاتر ایستاده بود. موهای بور مجعد کوتاه و چشمان درشت آبی داشت و کفش صندل و ردای رومی پوشیده بود. مرد چنان شاد، خجالتی و فروتن به نظر می رسید که انگار نمی توانست به یک پشه آسیب برساند. اما نکته ای جزئی توجه ام را جلب کرد؛ او داسی عظیم با تیغه ی نقره ای در دست داشت.
با این امید که شاید انسانی عادی در لباس نمایشی باشد، او را در سطوح دیگر بررسی کردم. بخت یارم نبود. این عفریتی قدرتمند بود. با زحمت آب دهانم را فرو دادم(۱۰).
مرد جوان گفت: «درود آقای گلداستون به امپراتور. او مایل است از حضور شما بهره مند و شاد گردد. بقیه ی شما می توانید بروید.»
این منطقی به نظر می رسید. با التماس به اربابم نگاه کردم، اما او با خشم به من علامت داد تا جلو بروم. آهی کشیدم و با بی میلی قدمی به سوی عفریت برداشتم.
مرد جوان با صدای بلند نچ نچ کرد و گفت: «آه، تازه کار، برو کنار. تو هیچ بختی نداری.»
تمسخرش آتش خشم مرا شعله ور کرد. سینه ام را جلو دادم و با خونسردی گفتم: «تو با دست کم گرفتن من، خودت را به خطر می اندازی.»
عفریت با بی صبری و بدون نگرانی پلک زد و گفت: «راستی؟ تو اسم هم داری؟»
فریاد زدم: «اسم؟ من چند اسم دارم! بارتیمیوس! سخرالجنی! نگورسو نیرومند و اژدهای دودهای نقره ای!» و با حرکتی نمایشی ساکت شدم. مرد جوان بدون احساس نگاه کرد و گفت: «خیر، اسمت را نشنیده ام. حالا اگر کنار...»
ــ من با سلیمان حرف زده ام...
عفریت که انگار حوصله اش سررفته بود، دستش را حرکتی داد و گفت: «آه، خواهش می کنم؛ مگر همه ی ما با او حرف نزده ایم؟ حقیقت را درک کن. او نیز مرده.»
ــ من دیوارهای اوراک، کارناک و پراگ را بازسازی کرده ام...
مرد جوان با نیش خندی تمسخرآمیز گفت: «پراگ؟ این دیوارها؟ همان دیوارهایی که گلداستون در پنج دقیقه ویران کرد؟ مطمئنی که جریشو را هم تو ساخته ای؟»
کوییزل گفت: «بله، او ساخته است. یکی از اولین کارهایش بود. البته درباره ی آن حرف نمی زند، اما...»
ــ ببین، کوییزل...
عفریت با داسش وررفت و گفت: «جن، این آخرین فرصت توست. برو. نمی توانی در این جنگ پیروز شوی.»
با حالتی تسلیم گونه شانه بالا انداختم و گفتم: «خواهیم دید.»
و متاسفانه باهم جنگیدیم. خیلی هم سریع. چهار شلیک نخست من با چرخش داس منحرف شدند. پنجمی هم که با مهارت و تبحر زیادی فرستادم، مستقیم به سوی خودم برگشت و مرا از پلکان به دامنه ی تپه پرتاب کرد و بارانی از مواد رویم بارید. سعی کردم بلند شوم، اما با درد به عقب افتادم. زخمم خیلی بزرگ بود. نمی توانستم به موقع بهبود پیدا کنم.
روی پلکان، بختک ها به درباریان حمله کردند. من کوییزل را با جن بزرگی دیدم که گلوهای یک دیگر را گرفته بودند و دور خود می چرخیدند.
عفریت با سهل انگاری و آرامش خاطر توهین آمیزی از دامنه ی تپه به سوی من آمد.
و در این لحظه اربابم وارد عمل شد.
او جادوگر خیلی خوبی نبود چون عاشق وردهای تنبیه بود، اما به نظر من، آخرین کاری که انجام داد عالی بود.
بختک ها او را احاطه کرده بودند، از روی سرش می پریدند، بین پاهایش می لولیدند و دستان شان را به سوی امپراتور دراز می کردند. او با خشم فریادی کشید و از جیبی یک شاخه ی شلیک انفجاری بیرون آورد، نمونه ای جدید که کیمیاگران خیابان گلدن در واکنش به تهدید انگلستان ساخته بودند. آن ها محصول بنجلی بودند که یا زود منفجر می شدند، یا اصلاً منفجر نمی شدند. به هرحال، هنگام استفاده از آن ها بهتر بود که آن را باسرعت به سوی دشمن پرتاب می کردند. اما اربابم جادوگر خاصی بود. به نبرد و جنگ عادت نداشت. او کلمات ورد را کامل خواند و بعد چوب را بالای سرش برد و لحظه ای مکث کرد، انگار نمی توانست تصمیم بگیرد که کدام هدف را انتخاب کند.
اما کمی زیاد مکث کرد.
انفجار نیمی از راه پله را ویران کرد. بختک ها، امپراتور و درباریان مانند دانه های قاصدک به هوا پرتاب شدند. اربابم کاملاً ناپدید شد، طوری که انگار هرگز وجود نداشت.
و با مرگ او بندهای بندگی من نیز نابود و ناپدید شدند.
عفریت تیغه ی داس را باسرعت پایین آورد، به جایی که لحظه ی پیش سرم قرار داشت. داس بیهوده در زمین فرورفت.
به این ترتیب ارتباط من پس از چندصدسال و یک دوجین ارباب، برای همیشه با پراگ قطع شد. اما در حالی که جوهر وجودم به همه سو حرکت می کرد و من به شهر سوخته و سربازان مهاجم، بچه های گریان و بختک های شاد و مرگ یک امپراتوری و تولد امپراتوری بعدی می نگریستم، به هیچ وجه احساس پیروزی نمی کردم.
احساس می کردم اوضاع خیلی بدتر خواهد شد.



بخش یک

۱

ناتانیل
لندن پایتخت بزرگ و ثروتمندی بود، با دوهزار سال سابقه، که در دستان جادوگران می خواست به مرکز دنیا تبدیل شود. البته به لحاظ اندازه، موفق شده بود. این شهر با ثروت سرشار امپراتوری به گونه ای زشت، رشد کرده بود.
شهر در دو طرف رود تیمز تا کیلومترها گسترده شده بود، با نقاط مسکونی و خانه هایی زیر لایه ای از دود، و تعداد اندکی قصر، شهری سرشار از فعالیت. خیابان ها پر از جهانگردان، کارگران و رفت و آمد انسان های دیگر بودند، در حالی که هوا از تردد نامرئی بختک ها که فرمان های اربابان شان را اجرا می کردند، وزوز می کرد.
بر اسکله های شلوغی که تا روی آب های خاکستری تیمز جلو رفته بودند، گردان هایی از سربازان و کارمندان منتظر بودند تا با کشتی ها به نقاط مختلف دنیا سفر کنند. در سایه های این کشتی های فلزی، انواع کشتی های تجاری رنگارنگ در رود رفت وآمد می کردند. کشتی های حامل خودروها از اروپا؛ کشتی های یک دکلی عربی انباشته از انواع ادویه ها؛ کشتی های قراضه ی چینی با دماغه های پهن و سربالا؛ کشتی های دکل باریک و باشکوه آمریکایی؛ همگی در محاصره ی قایق های باریک رودخانه رو تیمز با فریاد راهنماهایی که برای راهنمایی و هدایت کشتی ها به داخل اسکله تبلیغ و رقابت می کردند.
دو قلب به این پایتخت بزرگ نیرو می دادند. در شرق، منطقه ی سیتی بود؛ جایی که تاجران از سرزمین های دوردست گرد می آمدند تا کالاهای خود را تبادل کنند. در غرب، اطراف پیچ تند رود، مرکز سیاسی وست مینیستر قرار داشت؛ جایی که جادوگران بی وقفه کار می کردند تا قلمرو کشورشان را افزایش دهند یا از آن محافظت کنند.
پسر که برای کاری به مرکز لندن رفته بود اکنون پیاده به وست مینیستر برمی گشت. آهسته راه می رفت زیرا گرچه صبح زود بود، اما هوا گرم بود و او می توانست عرق را زیر یقه اش حس کند. نسیمی آرام لبه ی کت سیاهش را تکان داد و آن را به سوی عقب برد. او از این وضع آگاه بود و خوشش آمد. به گونه ای سیاه تاثیربرانگیز بود. سرهایی را که هنگام عبور از کنارش، به سویش چرخیدند، حس کرد. در روزهایی که باد شدید بود و لبه ی کتش به گونه ای افقی بالا می رفت، احساس می کرد ظاهرش جالب و شیک نیست.
از خیابان ریجنت گذشت و میان ساختمان های سفید ریجنسی تا هیمارکت پیش رفت، جایی که رفتگران با جارو و خاک انداز، خیابان مقابل نمایشخانه را جارو و تمیز می کردند و میوه فروشان جوان مشغول فروش کالاهای شان بودند. زنی روی یک سینی مقداری پرتقال رسیده ی عالی می فروخت که از زمان شروع جنگ در جنوب اروپا نایاب شده بود. پسر به زن نزدیک شد. هنگام عبور، ماهرانه سکه ای را داخل ظرفی که از گردن زن آویزان بود، انداخت و با ادامه ی حرکت همان دست، پرتقالی را از روی سینی برداشت. پسر بدون توجه به تشکر زن به راهش ادامه داد. او از سرعتش کم نکرد. لبه ی کتش به زیبایی دنبالش در هوا موج می زد.
در میدان ترافالگار به تازگی تعدادی تیرک نصب شده بود. هر یک از آن ها با دوازده رنگ به صورت مارپیچ رنگ آمیزی شده بودند. در این لحظه گروهی از کارگران طناب هایی را بین آن ها می بستند. هر طناب حاوی تعداد زیادی پرچم کوچک به رنگ های قرمز، سفید و آبی بود. پسر ایستاد تا پرتقالش را پوست بِکند و کار مردان را تماشا کرد.
کارگری که زیر وزن مقدار زیادی پارچه عرق کرده بود، از آن جا می گذشت.
پسر او را صدا زد و گفت: «آهای رفیق، این کارها برای چیست؟»
مرد به پسر نگاه کرد و کت بلند سیاهش را دید. سعی کرد با سرعت سلامی نظامی دهد. نیمی از پارچه ها از دستش روی کف پیاده رو ریخت. گفت: «قربان، برای فرداست. روز بنیان گذار. تعطیل عمومی است، قربان.»
پسر گفت: «آه، بله، البته. روز تولد گلداستون، فراموش کرده بودم.» پسر مقداری پوست پرتقال را داخل جوی ریخت و به راه افتاد و مرد را تنها گذاشت تا پارچه هایش را جمع کند و عرق بریزد.
سپس به سوی وایت هال رفت، محله ای با ساختمان های عظیم خاکستری که بوی قدرتی تاریخی و باسابقه از آن به مشام می رسید. این جا، فقط معماری بناها کافی بود تا هر مشاهده گر عادی را به تسلیم شدن وادارد: ستون های عظیم مرمرین؛ درهای بزرگ برنزی؛ صدها و صدها پنجره که در همه ی ساعات شبانه روز، چراغ در آن ها روشن بود؛ مجسمه های سنگی گلداستون و دیگر شخصیت ها با چهره هایی که به دشمنان کشور قول می دادند عدالت درباره ی آن ها اجرا خواهد شد. اما پسر با قدم هایی سبک و عادی از کنار تمام این ها گذشت و پرتقالش را پوست کند. رفتارش شبیه کسی بود که انگار با همه ی این ها به دنیا آمده و به آن ها عادت داشت. برای پلیسی سر تکان داد، کارت عبورش را به نگهبان نشان داد و در سایه ی درخت بلوطی بزرگ و پهن از دری جانبی وارد حیاط اداره ی امور داخلی شد. این جا توقف کرد، بقیه ی پرتقالش را بلعید، دستانش را با دستمالش تمیز کرد، یقه، سرآستین ها و کراواتش را مرتب و تنظیم کرد. برای آخرین بار دستی به موهایش کشید. اکنون برای رفتن به سر کار آماده بود.

بیش از دو سال از زمان شورش لاولیس و ظهور و صعود ناگهانی ناتانیل به میان نخبگان و مقامات ارشد گذشته بود. اکنون او چهارده ساله بود و به اندازه ی یک سروگردن بلندتر از زمانی که طلسم سمرقند را به دستان باکفایت و امن دولت سپاسگزار برگردانده بود. هنوز لاغر بود، با موهای سیاه بلند و لَخت که با توجه به مد روز، در اطراف صورتش کمی ژولیده و پرپشت بود، اما چشمانش، گرم و روشن می درخشیدند. تمام حرکاتش نشان دهنده ی انرژی و نیرویی بود که به سختی تحت فرمانش باقی می ماند.
ناتانیل که مشاهده گر دقیقی بود، خیلی زود متوجه شده بود که در میان جادوگران شاغل، ظاهر افراد عامل مهمی برای حفظ موقعیت و جایگاه شان است. سرووضع ژولیده و پریشان و کثیف نه تنها مورد تحقیر قرار می گرفت، بلکه نشان دهنده ی هوش و استعداد متوسط بود. او قصد نداشت چنین باوری را در دیگران ایجاد کند. با حقوقی که از اداره اش دریافت می کرد، کت وشلوار سیاهی خریده بود که درست اندازه ی بدنش بود و یک بارانی بلند ایتالیایی که به نظرش به طور خطرناکی مد روز بود. کفش های نوک باریک می پوشید و دستمال های رنگارنگ در جیب جلو سینه اش می گذاشت. او در این لباس مرتب با قدم های مصمم و محکم در راهروهای وایت هال راه می رفت و کاغذهایش را زیر بغلش حمل می کرد.
ناتانیل نام تولدش را به خوبی پنهان نگه داشته بود و نزد دوستان و همکارانش با نام بلوغش، جان مندریک، شناخته می شد.
دو جادوگر دیگر، قبلاً از همین نام استفاده کرده بودند، اما هیچ کدام شهرتی نداشتند. اولی، شیمیدانی در روزگار ملکه الیزابت بود و در یک آزمایش مشهور در دربار، روی را تبدیل به طلا کرده بود. بعدها کشف شد که او سکه ای طلا را با پوششی نازک از روی پوشانده بوده است. بعد هنگام نمایش, این پوشش با گرمایی تدریجی ناپدید شده بود. نبوغ او مورد تشویق قرار گرفته بود، ولی به هرحال سر از بدنش جدا شد. دومین جان مندریک نیز پسر یک سازنده ی لوازم منزل بود که تمام عمرش را وقف تحقیق درباره ی کرم های شیطانی کرده بود. او تعداد ۱۷۰۳ نوع از این کرم ها را طبقه بندی کرد تا این که زنبور سبز کوچکی او را در محل محافظت نشده ای از بدنش نیش زد. او به اندازه ی اتاقک یک درشکه ی دونفره باد کرد و مرد.
سابقه ی شرم آور و گمنام پیشینیانش، ناتانیل را نگران نمی کرد، درواقع به او رضایت خاطر می بخشید. او قصد داشت این اسم را فقط برای خودش مشهور کند.

ارباب ناتانیل، خانم جسیکا وایتول، جادوگری با سن و سال نامشخص بود. او موهای سفید کوتاه و اندامی لاغر و استخوانی داشت. به نظر می رسید که این زن یکی از چهار جادوگر قدرتمند دولت باشد و نفوذش عمیق و زیاد بود. او نبوغ و استعداد شاگردش را درک کرد و به پرورش آن پرداخت.
ناتانیل که در آپارتمان وسیع اربابش در خانه ای ساحلی زندگی می کرد، زندگی منظم و هدایت شده ای داشت. خانه، امروزی بود و اسباب و اثاث خوبی داشت. فرش ها خاکستری و دیوارها سفید بودند. وسایل خانه از شیشه و فلز نقره ای و چوب های بی رنگ درختان جنگل های شمال اروپا ساخته شده بودند. تمام آپارتمان حالتی ضدعفونی شده، کاری و جدی داشت، حالتی که ناتانیل آن را به شدت تحسین می کرد. آن جا نظم، هدایت و کارآیی را نمایش می داد که از مشخصه های جادوگران جدید بود.
سبک و سلیقه ی خانم وایتول حتی به کتابخانه اش نیز سرایت کرده بود. در بیش تر خانه های جادوگران، کتابخانه ها مکان هایی تاریک و تیره بودند. کتاب ها جلدهایی از پوست حیوانات داشتند و ستاره های پنج راس و علایم و نشانه های جادویی روی عطف آن ها گلدوزی شده بودند. خانم وایتول از چاپخانه و صحافی جاروسلاو خواسته بود تا همه ی کتاب هایش را با چرم سفید جلد کند و بعد همگی فهرست بندی شده و شماره های شناسایی با جوهر سیاه روی آن ها چاپ شده بودند.
در مرکز اتاقی با دیوارهای سفید و کتاب های مرتب سفید، میز شیشه ای چهارگوشی وجود داشت. ناتانیل دو روز در هفته این جا می نشست و درباره ی اسرار بالاتر مطالعه می کرد.
او در ماه های اولیه ی آموزش با خانم وایتول، مدتی به شدت مشغول درس و مطالعه شد. با تایید اربابش و در کمال حیرت او، ناتانیل توانست در مدتی بسیار کوتاه، در احضارهای پیاپی موفق و استاد شود. او در مدت چند روز توانسته بود از احضار پایین ترین شیاطین (کرم ها، کپک ها و بختک های دون) تا موجودات متوسط (تمام انواع شیطانک ها)، به احضار موجودات پیشرفته (انواع جن ها) برسد.
اربابش بعد از این که او را هنگام مرخص کردن جنی تماشا کرد، آهسته دستی بر پشت او زد و باتحسین گفت: «جان، احضار جن برای تو کار فطری و ساده ای ست. تو این گونه به دنیا آمده ای. با مرخص کردن آن شیطان عظیم در تالار هدلهم شجاعت و حافظه ی خوبت را به نمایش گذاشتی، اما متوجه نشده بودم که چه قدر می توانی در احضار عمومی ماهر شوی. اگر زیاد و سخت کار کنی به جاهای والایی خواهی رسید.»
خانم وایتول رشد سریع او را با جایزه هایی از درس ها و رازهای جدید تشویق کرد، و این درست همان چیزی بود که ناتانیل از مدت ها پیش آرزویش را داشت. او تحت نظارت معلمش توانست بدون استفاده از ابزارهای سختی مانند ستاره ی پنج راس آدلبرند، چند کار یا کاری نیمه دائمی را به جنی واگذار کند. او آموخت با بافتن تورهای حساس به دور خودش، در برابر جاسوسان دشمن از خود مراقبت کند و حمله های غافلگیرکننده را با ایجاد واکنش سریع که جادوی مهاجم را محصور می کرد، دفع کند. ناتانیل در مدتی کوتاه به اندازه ی جادوگرانی که پنج یا شش سال از او بزرگ تر بودند، دانش و مهارت جدید کسب کرد. اکنون او برای نخستین شغل آماده بود.

روال عادی برای جادوگران مستعد این بود که ابتدا در اداره ای رده پایین شغلی به آن ها می دادند تا درس های لازم را در مورد استفاده ی عملی از قدرت، به آن ها آموزش دهند. سن وسالی که این اتفاق روی می داد، به استعداد و نبوغ شاگرد و میزان نفوذ استادش بستگی داشت. اما در مورد ناتانیل عامل دیگری هم وجود داشت. در تمام کافه های وایت هال، همه می دانستند که شخص نخست وزیر با چشمانی تیزبین رشد و پیشرفت این پسر را تحت نظر دارد. این وضع باعث شد که او از همان ابتدا مورد توجه قرار گیرد.
اربابش در این باره به او اخطار داده و گفته بود: «اسرارت را برای خودت نگه دار. به ویژه اسم تولدت را؛ البته اگر آن را بدانی. دهانت را مانند صدف بسته نگه دار. در غیر این صورت اسمت را از دهانت بیرون خواهند کشید.»
او پرسید: «چه کسانی؟»
ــ دشمنانی که هنوز دشمنت نشده اند. آن ها دوست دارند از قبل برنامه ریزی کنند.
بدون تردید افشای نام تولد جادوگر، بزرگ ترین نقطه ضعف بود و ناتانیل با دقت از آن مراقبت می کرد. ابتدا همه تصور می کردند او ملایم و نرم است، در جشن ها زنان جادوگر زیبا به سراغش می آمدند، به او تبریک می گفتند و بعد درباره ی گذشته اش می پرسیدند. ناتانیل خیلی راحت در برابر این حرکات فریب کارانه مقاومت کرد، اما شیوه های خطرناک تری به دنبال آن آمد. یک بار، زمانی که خواب بود، بختکی به سراغش آمد و با کلمات نرم و آرام در گوشش اسمش را پرسید. شاید فقط صدای بلند ساعت بیگ بن لندن، در سوی دیگر رود، باعث شد که او ناخواسته اسمش را افشا نکند. با صدای ضربه های ساعت، ناتانیل تکان خورد، بیدار شد و بختک را که روی تیرک تخت خواب نشسته بود، دید. او در یک لحظه، شیطانی رام شده را احضار کرد. شیطانک بختک را گرفت و آن را داخل تکه ای سنگ زندانی کرد.
بختک در وضعیت جدیدش نمی توانست به جادوگری که او را برای این کار فرستاده بود، چیزی بگوید. پس از این ماجرا، ناتانیل شیطانکی را به کار گمارد تا تمام شب ها، داخل اتاق خواب، بادقت نگهبانی دهد.
به زودی همه فهمیدند که هویت جان مندریک به راحتی افشا نخواهد شد و تلاش دیگری صورت نگرفت. اندکی بعد، زمانی که تازه وارد چهارده سالگی شده بود، جادوگر جوان، طبق انتظار، به کار گماشته شد و به اداره ی امور داخلی پیوست.

۲

ناتانیل در دفتر کارش با نگاهی تحقیرآمیز از سوی منشی و انبوهی از کاغذهای جدید در جعبه ی مکاتبات ورودی، مورد استقبال قرار گرفت.
منشی، که مرد جوان و لاغری با موهای روغن مالیده بود، در حال خروج از اتاق مکثی کرد و با حالتی عصبی عینکش را باسرعت روی دماغش عقب زد و گفت: «مندریک، دیر کردی. این بار چه بهانه ای داری؟ می دانی، تو مسئولیت هایی هم داری، درست مانند همه ی ما کارمندان تمام وقت.» سپس کنار در ایستاد و از روی دماغ کوچکش با اخم و ناراحتی به پسر نگریست.
جاودگر خود را روی صندلی اش انداخت. وسوسه شد که پاهایش را روی میز بگذارد، اما این کار را نکرد چون اندیشید زیادی نمایشی است. به لبخندی کوچک بسنده کرد و گفت: «من با آقای تالو در صحنه ی یک حادثه بودم. از صبح، ساعت شش کار می کردیم. اگر بخواهی، می توانی وقتی برگشت، از او بپرسی. شاید کمی از جزئیات را هم به تو بگوید، البته اگر سرّی و محرمانه نباشند. جنکینس، تو چه کار می کردی؟ به گمانم مشغول نسخه برداری و تکثیر کاغذها بوده ای.»
منشی از بین دندان هایش صدایی درآورد و عینکش را روی دماغش بالاتر زد و گفت: «ادامه بده، مندریک. ادامه بده. شاید حالا پسر مورد علاقه ی نخست وزیر باشی، اما اگر کارت را درست انجام ندهی، این وضع چه مدت دوام خواهد یافت؟ یک حادثه ی دیگر؟ دومین حادثه در این هفته؟ به زودی دوباره تو را می فرستند تا فنجان ها را بشویی، و بعد... خواهیم دید.» و با حرکتی ناگهانی اتاق را ترک کرد.
پسر برای در بسته، شکلکی درآورد و بعد چند ثانیه نشست و به هوا زل زد. با خستگی چشمانش را مالید و به ساعتش نگاه کرد. ساعت تازه نه و چهل وپنج دقیقه بود. تا این جا به اندازه ی یک روز کامل، طول کشیده بود.
کاغذهای زیادی روی میز، منتظر توجه او بودند. نفس عمیقی کشید، سرآستین هایش را مرتب کرد و دستش را به سوی بالاترین پرونده دراز کرد.

ناتانیل بنابر دلایلی، از مدت ها پیش به اداره ی امور داخلی ـ یکی از اداره های کوچک دستگاه امنیتی تحت رهبری جسیکا وایتول ـ علاقه مند بود. امور داخلی در مورد چند نوع فعالیت محرمانه تحقیق می کرد، به ویژه شورش های خارجی و فعالیت های تروریستی داخلی ضد دولتی. ناتانیل زمانی که به این اداره پیوست به کارهای پیش پا افتاده ای مانند بایگانی، نسخه برداری و آماده کردن چای پرداخت، اما این کار مدت زیادی طول نکشید.

نظرات کاربران درباره کتاب چشم گولم

مرسی از فیدیبو که بعد مدت هااا که از اوردن جلد یک و سه مجموعه می‌گذشت بالاخرهههه اینو اورد
در 2 سال پیش توسط mar...015
خب در این جلد شخصیت جدیدی به داستان اضافه می‌شود. دختری که به دلیل ماجرایی متوجه ظلم جادوگران شده و وارد گروه مقاومت می‌شود، قهرمان اصلی این جلد بر خلاف جلد قبل، این دختر است (کیتی). ناتانیل مسئول رسیدگی به گروه مقاومت و کشف اعضای آن و نابودی آن می‌شود. موجودی عجیب و ناشناخته ویرانی‌های گسترده‌ای در شهر ایجاد می‌کند، گمان دولت بر این است که این ویرانی‌ها کار گروه مقاومت است (کیتی یکی از اعضای مهم این گروه هست). گروه مقاومت به این نتیجه می‌رسند که باید دست به کار بزرگی بزنند و جادوهای بزرگی را که بنیان گذار دولت (بزرگترین جادوگر معاصر که اکنون مرده است) در قبر خود پنهان کرده بدزدند و علیه دولت استفاده کنند و ماجرا آغاز می‌شود....
در 1 سال پیش توسط مجتبی کاظمی
کتابش واقعا واقعا واقعا فوق العاده و دیوونه کنندس هرکسی نخونه واقعا یه کتاب خیلی عالی و قشنگو از دست داده
در 1 سال پیش توسط محمدحسین احمدی
مجموعه بارتیمیوس را دوست داشتم، داستان فانتزی نوجوانانه درباره پسری که میخواهد جادوگر بزرگی شود با روایتی از تاریخ جهان با حضور اجنه و لایه پنهان نقد سیاسی به جوامع نخبه سالار. این مجموعه سه گانه، اسپین آفی به نام حلقه سلیمان هم دارد که ماجراهای قبلتر بارتیمیوس را روایت می کند. فوق العاده نیست اما اگر فانتزی دوست دارید پشیمان نمی شوید.
در 1 سال پیش توسط فاطمه موسوی
من اینو قبلا خوندم و واقعا عالی و دیوانه کنندس.خصوصا وقتی به آخر جلد سه می رسید و قهرمان داستان میمیره و بعد می فهمید کتاب جلد چهارم داره که انتشارات و مترجم ایرانی سانسور کرده و در جلد سوم دست برده
در 2 سال پیش توسط ami...i77