فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رامونای هشت ساله

کتاب رامونای هشت ساله

نسخه الکترونیک کتاب رامونای هشت ساله به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رامونای هشت ساله

صبح یک‌شنبه، رامونا و بئاتریس هنوز تصمیم داشتند که تا هنگام شام، دخترهای بسیار خوبی باشند. بنابراین، بی‌آن‌که کسی صداشان بزند، از خواب بیدار شدند، سرِ این‌که چه کسی اول، فالش را از روزنامه بخواند، جر و بحث نکردند، از نانی که مادرشان برشته کرده بود، تعریف کردند و تر و تمیز، با موهای آراسته و لبخند به لب، زیر نم‌نم باران، به مدرسه‌ی یک‌شنبه رفتند. پس از برگشتن، پیش از آن‌که کسی به آن‌ها یادآوری کند، اتاق‌شان را مرتب کردند. سرِ ظهر، بدون بهانه‌گیری، ساندویچ‌هایی را که می‌دانستند با گوشت زبان چرخ‌کرده، درست شده است، خوردند. اضافه کردن کمی چاشنیِ تُرش، دخترها را گول نزد، ولی در هر حال مزه‌ی زبان را بهتر کرد. دخترها در حالی‌که مراقب بودند اصلاً به طرف یخچال نگاه نکنند تا مادرشان یادِ شام پختن آن‌ها نیفتد، ظرف‌ها را خشک کردند. آقا و خانم کوییم‌بی شاد و سرحال بودند. در واقع، تمام افراد خانواده به قدری غیرطبیعی خوش و خرم بودند که رامونا بدش نمی‌آمد کسی حرفی ناجور بزند و جوّ را عوض کند! بعدازظهر، هنوز وضع دخترها روشن نبود. آیا واقعا باید شام تهیه کنند!؟

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رامونای هشت ساله

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گفت: «بگذار ببینم چه کار می توانیم بکنیم؟... گمانم بهتر است اول دست هایت را بشوری، بعد سرت را توی آب دست شویی فرو کنی. شامپو تخم مرغی که شنیده ای، نه؟ می گویند این نوع شامپو برای مو عالی است!»
رامونا همین که سرش را در دست شویی پُر از آب فرو کرد، فریاد زد: «وای! آبش سرد است.»
خانم لارسون گفت: «چه بهتر که آب دست شویی مان زیاد گرم نیست. تو که نمی خواهی تخم مرغ، روی سرت بپزد، می خواهی؟» و در حالی که رامونا بلندبلند نفس می کشید، موهایش را کاملاً به هم مالید و آب کشید. سرانجام گفت: «دیگر بهتر از این نمی شود.» یک کپه حوله ی کاغذی به دستش داد و گفت: «تا می توانی موهایت را خشک کن. بعدا در خانه می توانی موهایت را کاملاً بشوری.»
رامونا حوله ها را گرفت و روی تختخواب نشست. در همان حال که موهایش را می مالید و خشک می کرد و از احساس حقارت و خشم داشت دیوانه می شد، به صداهایی که از دفتر می آمد، گوش می داد: صدای ماشین تحریر، صدای زنگ تلفن و صدای پاسخ دادن خانم لارسون.
رامونا کم کم آرامش خود را به دست آورد و حالش اندکی بهتر شد. با خود فکر کرد شاید وقتی به خانه ی هُوی برسد، خانم کمپ اجازه بدهد موهایش را با شامپو بشوید. فکر کرد اگر ویلاجین خواست وانمود کند که در آرایشگاه کار می کند، بهتر است با او مخالفتی نکند و موضوع مطالعه ی آزاد بی صدایش را پیش نکشد. بدون شک، ویلاجین دیر یا زود متوجه می شد که اصطلاح مبهم مطالعه ی آزاد بی صدا چیزی جز کتاب خواندن معمولی نیست! و رامونا می خواست که او تا حد ممکن دیرتر متوجه شود.
تقریبا نزدیک پایان وقت ناهار بود که رامونا صدای معلم ها را شنید. آن ها آمده بودند تا ورقه هاشان را در دفتر مدرسه بگذارند و یا پیغام هاشان را از داخل جعبه شان بردارند. سپس، رامونا به موضوع جالب توجهی پی برد؛ فهمید که معلم ها دارند درباره ی شاگردان شان با هم صحبت می کنند!
یکی شان گفت: «امروز شاگردهای من به قدری عالی بودند که باورم نمی شود! آن ها عین فرشته های کوچولو هستند.»
یکی دیگر گفت: «نمی دانم امروز چه بلایی سر شاگردهای کلاسم آمده بود! دیروز تمام شان مِنها را یاد گرفتند، ولی امروز انگار نه انگار! هیچ کدام شان بلد نبودند.»
معلمی دیگر گفت: «شاید مال هواست!»
رامونا از این که می توانست پنهانی حرف های معلم ها را بشنود، کیف می کرد. تازه خشک کردن موهایش را تمام کرده بود که صدای بلند و پرنشاط خانم والی به گوشش رسید: «خانم لارسون، سوال های امتحان فردایم ماشین نشده؟»
خانم لارسون آهسته جواب داد: «متاسفم که دیر کرده ام.»
بعد خانم والی گفت: «راستی... شنیدم دخترک خودنمای من با موهای تخم مرغی آمده این جا!» خندید و اضافه کرد: «چه دردسری!»
رامونا چنان از حرف معلمش یکه خورد که جواب خانم لارسون را نشنید. خودنما! دردسر! آیا خانم والی تصور کرده بود که او تخم مرغی خام را فقط برای خودنمایی، روی موهایش شکسته است؟ آیا انصاف بود معلمش به او که اصلاً دختر مزاحمی نبود، لقبِ دردسر بدهد؟ شاید هم واقعا مایه ی دردسر بود!؟ اما... اما... رامونا که از قصد، این کار را نکرده بود. تقصیر مادرش بود. آیا این اتفاق باعث شده بود که او دختری پُر دردسر به حساب بیاید؟
رامونا هیچ سر در نمی آورد که چرا خانم والی، به او "دردسر" گفته است؛ در حالی که حتی دست های تخم مرغی رامونا را نگرفته بود و یکی دیگر زحمتِ این کار را کشیده بود! با وجود این، رامونا با گوش های خودش شنیده بود که معلمش به صدای بلند گفت که او یک خودنما و یک دردسر است! این حرف، قلب رامونا را واقعا شکسته بود.
رامونا در حالی که کپه ای حوله ی مرطوب در دست هایش بود، بدون کوچک ترین سر و صدا همان جا نشست. نمی خواست با انداختن حوله در سطل، خدای نکرده، صدای خفیفی بلند شود و معلم ها بفهمند که کسی در آن اتاق است. اکنون ساعت ناهار تمام شده و او هنوز روی تختخواب نشسته بود. احساس می کرد که نه فقط جسمش؛ بلکه روحش نیز بی حس و حال شده است. او دیگر هرگز، هرگز، هرگز حاضر نبود ریختِ خانم والی را ببیند!
ماشین تحریر خانم لارسون، شادمانه تَق تق می کرد. رامونا فراموش شده بود؛ گو این که آرزویش نیز همین بود! او حتی دلش می خواست خودش، خودش را و موهایش را که خشک و سیخ سیخ شده بود، فراموش کند.
سپس... صدایی دیگر به گوشش رسید؛ صدای دنی که گویا سرتاسرِ راهرو را دویده بود.
ــ خانم لارسون! خانم مان گفت به شما بگویم که رامونا بعد از ناهار به کلاس برنگشته!
صدای ماشین تحریر خاموش شد. خانم لارسون درِ اتاق کوچک را باز کرد و گفت: «وای، خدای بزرگ! ببینم... رامونا، هنوز تو این جایی؟»
رامونا جوابی نداشت.
دفتردار گفت: «بدو؛ با دنی برو سر کلاس. متاسفم که فراموشت کردم.»
رامونا پرسید: «حتما باید بروم!؟»
خانم لارسون گفت: «البته! موهایت تقریبا خشک شده. تو که نمی خواهی از کلاس جا بمانی؟»
رامونا می خواست تا ابد از کلاس جا بماند! کلاس سوم، دیگر مُفت هم نمی ارزید!
دنی، اولین بار بدون لحن نیش دار گفت: «دِ... بیا رامونا.»
رامونا حیرت زده از رفتار دوستانه ی دنی، با بی میلی، از دفتر مدرسه بیرون رفت. انتظار داشت که دنی جلو برود، ولی دنی طوری که گویی آن ها رقیب هم نیستند، بلکه دو دوست هستند، درست پا به پایش حرکت می کرد. برای رامونا قدم زدن با یک پسر، در راهروی مدرسه، عجیب و غیرعادی بود. در همان حال که آرام آرام در کنار دنی پیش می رفت، احساس کرد که دلش می خواهد اندوهِ شدیدش را با کسی در میان بگذارد. بنابراین، با لحنی غمگین، گفت: «خانم والی دوستم ندارد!»
دنی جواب داد: «اجازه نده که والی پیر ناراحتت کند. ولی فکر نکنم از تو بدش بیاید. تو بچه ی خوبی هستی.»
رامونا از شنیدن لقبِ والی پیر، کمی جا خورد، اما از تعریف دنی درباره ی خودش، احساس آرامش کرد و به این نتیجه رسید که او واقعا بچه ی بدی نیست.
همین که هر دو به کلاس رسیدند، دنی که احتمالاً فکر کرده بود رفتارش با رامونا زیادی خوب بوده است، سرش را برگرداند و با همان پوزخند همیشگی گفت: «کله تخم مرغی!»
آه...! رامونا در آن لحظه هیچ کاری از دستش برنمی آمد؛ جز آن که پشت سر او وارد کلاس شود. مطالعه ی آزاد بی صدا یا به قول خانم والی، محبوب، تمام شده بود و بچه ها طرز نوشتن الفبای انگلیسی را به صورت بزرگ و در عین حال شکسته، تمرین می کردند. خانم والی ضمن نوشتن حرف Mدر روی تخته، توضیح داد: «از پایین شروع کنید و خط را به طرف بالا ببرید. بعد پایین، بعد بالا و بعد دوباره پایین بیاورید.» رامونا مداد و کاغذش را برداشت و بی آن که به معلمش نگاه کند، با دقت شروع کرد به نوشتن. این کار، هم برایش لذت بخش بود و هم تا حدی قلب آزرده اش را آرام می کرد. سرانجام به حرف Q رسید.
رامونا به Q روی تخته که اولین حرفِ نام خانوادگی اش هم بود، نگاه کرد. همیشه از این حرف خوشش می آمد. Q تنها حرف انگلیسی بود که یک دُم داشت! رامونا از نوشتن کیوی بزرگ و کتابی اش راضی بود، اما کیویی را که حالا به صورت بزرگ و شکسته نوشته بود، دوست نداشت. با آن که خیلی سعی کرده بود، شبیه بادکنکی خیلی کوچک شده بود که بادش داشت خالی می شد! رامونا حیفش آمد حرف به آن زیبایی را با این طرز نوشتن خراب کند.
تصمیم گرفت از آن به بعد، دیگر هرگز حرف Q را شکسته ننویسد. او حتی می توانست تمام حروف نام خانوادگی اش را شکسته بنویسد و کیوی اولش را به صورت کیوی بزرگِ غیرشکسته بنویسد. برایش هم مهم نبود که خانم والی چه بگوید!
رامونا پیش خود گفت: «بله، خانم والی! من اگر نخواهم، شما نمی توانید مجبورم کنید که Q را شکسته بنویسم.» و کم کم احساس کرد که حالش دارد جا می آید.

هنگامی که هوی دوچرخه اش را گرفت و با دوستانش دور شد، رامونا که چاره ای نداشت جز آن که کتابش را بردارد و به خانه، پیش ویلاجین برگردد، با خود فکر کرد: «فقط باید یک کم تمرین کنم.»
ویلاجین از وقتی که به کودکستان می رفت، ذهنش پر از افکار نو بود. یکی از آن ها پوشیدن لباس های مختلف و عجیب و غریب بود. آن روز هم با پرده ای که دور شانه هایش پیچیده بود، سراغ رامونا آمد و دستور داد: «زود باش عصرانه ات را بخور!» مادربزرگش سرگرم قلاب بافی و تماشای تلویزیون بود.
عصرانه ی آن روز، آب آناناس و نان برشته بود. این تغییر برای رامونا خیلی دلچسب بود؛ گو این که ویلاجین کنارش ایستاده، بی صبرانه لقمه هایش را می شمرد تا زودتر تمام شود!
ویلاجین گفت: «خُب...، حالا من خانم می شوم و تو سگ.»
رامونا گفت: «ولی من نمی خواهم سگ بشوم!»
مادربزرگ ویلاجین، سرش را از روی قلاب بافی اش بلند کرد و با نگاهش به رامونا یادآوری کرد که وظیفه اش در خانواده ی کوییم بی این است که با کمپ ها بسازد.
ولی آخر... حتی اگر ویلاجین از او می خواست که سگ بشود، باید کوتاه می آمد؟
ویلاجین گفت: «باید سگ بشوی.»
رامونا در حالی که زیرچشمی به خانم کمپ نگاه می کرد و از شهامت خود حیرت کرده بود، پرسید: «چرا؟»
ویلاجین گفت: «برای این که من یک خانم خوشگل پولدارم و بهت دستور می دهم!»
رامونا که خود را نه زیبا احساس می کرد و نه ثروتمند، اما مطمئن بود که نمی خواهد چهاردست و پا روی زمین راه برود و عوعو کند، گفت: «ولی من...، هم بزرگ ترم، هم خوشگل تر و هم اعیان تر!»
ویلاجین گفت: «آخر دو تایی مان که نمی توانیم خانم بشویم. تازه... من اول گفتم.»
رامونا نمی دانست چه جوابی بدهد. بنابراین، فقط برای آن که وقت بگذرد، گفت: «حالا چه جور سگی باید بشوم؟» و بی صبرانه به کتاب داستانش که روی صندلی افتاده بود، خیره شد. بنا بود کتابش را فقط در مدرسه بخواند، اما به قدری از آن خوشش آمده بود که آن را به خانه آورده بود.
در همان لحظاتی که ویلاجین به نوعِ سگ فکر می کرد، خانم کمپ گفت: «عزیز دلم! یادت باشد که بروس تا چند دقیقه دیگر می آید که با هم بازی کنید.»
رامونا به امید آن که ویلاجین و بروس با هم بازی می کنند و او می تواند با خیال راحت سراغ کتابش برود، پرسید: «بروس چی؟ فامیلش چیه؟»
ویلاجین فورا گفت: «همان بروسی که توی شن های بازی جیش نمی کند!»
خانم کمپ از جواب نوه اش جا خورد و با تعجب پرسید: «ویلاجین! این چه طرز حرف زدن درباره ی دوست کوچولوت است؟»
ولی رامونا اصلاً تعجب نکرد. فهمید که حتما در کودکستانِ ویلاجین، بروس دیگری هم هست که در شن های مخصوص بازی، کارش را می کند!
با آمدنِ پسر کوچولویی که از اتومبیل مادرش پیاده شد و مادرش تا مطمئن نشد که او به درِ خانه ی هوی رسیده است، حرکت نکرد، اوضاع عوض شد و رامونا از شرِ سگ شدن نجات پیدا کرد.
ویلاجین به سوی پسرک دوید و او را درست همان طور که رامونا انتظار داشت، معرفی کرد: «این، همان بروس است که توی شن های بازی جیش نمی کند.» پیدا بود که بروس از این تعریف، حَظ کرده است.
با وجود این، خانم کمپ که احساس می کرد باید به جای نوه اش معذرت بخواهد، گفت: «بروس! ویلاجین از این حرف منظوری ندارد!»
بروس گفت: «راست می گوید. من توی شن ها جیش نمی کنم. همیشه توی...»
خانم کمپ گفت: «خیلی خُب...، بروس! حالا بگویید ببینیم شما سه تا می خواهید چه بازی ای بکنید؟»
رامونا فهمید که راه فراری ندارد!
ویلاجین فوری گفت: «بازیِ لباس پوشیدن!» و از گوشه ی اتاق، جعبه ای پُر از لباس های کهنه بیرون کشید. یکی از کت های قدیمی پدرش را به طرف بروس انداخت و یک کلاه کهنه و یک جفت کفش شنای آبی رنگ هم به دستش داد. بعد پرده را از دور شانه های خود باز کرد. آن را روی سرش انداخت، دور سینه اش گره زد و به جای پرده، ملحفه ای کهنه را روی شانه هایش انداخت. ویلاجین، خوشحال و راضی از ریخت و قیافه ای که برای خودش درست کرده بود، پیراهنی به درد نخور به رامونا داد و او فقط به خاطر نگاه خانم کمپ آن را پوشید.
ویلاجین با خشنودی گفت: «خُب...، من موش موشک؛ یعنی عروس خانم هستم. بروس هم آقا قورباغه است، رامونا هم عمو موش. حالا با هم جشن می گیریم.»



رامونا دوست نداشت عمو موش بشود.
ویلاجین شروع کرد به خواندن: «قورباغه می خواد زن بگیره!» و بروس خواند: «هوم، هوم.»
ظاهرا این ترانه، ترانه مورد علاقه ی بچه های کودکستان بود. به هر حال، رامونا هم با آن ها زمزمه کرد: «هوم، هوم.»
ویلاجین، به بروس دستور داد: «بقیه اش را بخوان دیگر!»
بروس خواند: «ویلاجین زنِ من می شی؟»
ویلاجین پایش را به زمین کوبید و گفت: «ویلاجین، نه! بگو موش موشک!»
بروس دوباره خواند: «موش موشک! زنِ من می شی؟»
ویلاجین با آهنگ جواب داد: «می شَم، می شَم!... عمو موش! اجازه می دی قورباغه شوهرم بشه؟»
و سه تایی با هم گفتند: «هوم، هوم، هوم، هوم.»
بعد ویلاجین و بروس در انتظار جواب، به رامونا نگاه کردند. اما رامونا که خط بعدی شعر یادش نبود، فقط گفت: «آره، اجازه می دَم!»
ویلاجین گفت: «خُب! حالا با هم جشن می گیریم.» سپس دست بروس و رامونا را چسبید و به رامونا دستور داد: «تو هم آن یکی دست بروس را بگیر!»
رامونا به زحمت، دستِ بروس را از میان آستین دراز کت کهنه پیدا کرد و گرفت. دست پسرک چسبناک بود.
ویلاجین گفت: «حالا دایره ای می رقصیم.» و حرکت کرد.
اکنون رامونا فقط بالا و پایین می جَست، ویلاجین با خوشحالی می رقصید و بروس هم بال بال زنان می چرخید. در هر حال، سه تایی آن قدر روی دنباله ی لباس عروس و ملحفه ی بلندی که به جای تورِ صورتش بود و هم چنین، کفش های باله دار داماد گیر کردند و سُر خوردند که ویلاجین، دستور بعدی را صادر کرد: «حالا همه مان می افتیم روی زمین.»
رامونا فقط کمی روی زانوهایش خم شد، اما ویلاجین و بروس، خنده کنان با باسن، کف اتاق پهن شدند!
رامونا با وجود صدای قهقهه ی ویلاجین و بروس و صدای تلویزیون، هنوز سر و صدای هُوی و دوستانش را که در خیابان، با دوچرخه شان سر بالا، سر پایین می رفتند، می شنید و دل توی دلش نبود تا هر چه زودتر مادرش بیاید و او را از آن جا نجات بدهد. رامونا خداخدا می کرد که مادرش پیش از برگشتن والدین هُوی، دنبالش بیاید.
اما ویلاجین راضی نمی شد که به آن زودی از بازی دست بردارد. او که احساس می کرد در آن تور عروسی (ملحفه ی کهنه) به راستی زیبا شده است، با صورتی گُل انداخته از شادی، خود را به پاهای رامونا آویزان کرد و گفت: «باز هم، باز هم بازی کنیم.» بنابراین، سه تایی چندین بار دیگر آن بازی را، از شعر خواندن تا پخش شدن کف زمین، تکرار کردند. البته دفعه های آخرِ بازی، رامونا که حوصله اش حسابی سر رفته بود، هر بار خط آخرِ شعر را که باید به آقا قورباغه اجازه ی ازدواج می داد، به نوعی عوض می کرد. مثلاً می گفت: «اصلاً به من چه؟!» یا می گفت: «اجازه می دم، ولی پشیمان می شی!» اما ویلاجین چنان مشتاقِ رسیدن به قسمتِ آخرِ بازی و پخش شدن روی زمین بود که به این چیزها توجهی نمی کرد.
بازی، پشت سر هم تکرار می شد، بی آن که کوچک ترین نشانه ی خستگی در بروس و ویلاجین دیده شود! تا این که...، بئاتریس با یک بغل کتاب وارد شد.
ویلاجین که از خنده داشت منفجر می شد، گفت: «سلام، بئاتریس! تو هم می توانی بیایی توی بازی ما! می توانی به جای گربه نره ی پیر شعر بخوانی!»
بئاتریس گفت: «متاسفم، ویلاجین. بنده وقت ندارم گربه نره ی پیر بشوم! یک عالم تکلیف مدرسه دارم.» و پشت میز اتاق ناهارخوری نشست و کتابی را باز کرد.
رامونا به خانم کمپ که فقط لبخند زد و به کارش ادامه داد، نگاه کرد. با خود فکر کرد: «چرا من باید مجبور باشم با ویلاجین بازی کنم، ولی بئاتریس مجبور نباشد؟ برای این که کوچک ترم؟ بله، دلیلش همین است!»
رامونا با این رفتارهای ناعادلانه، به خوبی آشنا بود. به خاطر کوچک تر بودنش، همیشه ناچار بود کارهایی را که دوست نداشت، انجام بدهد: زودتر به رختخواب برود، لباس های کوچک شده ی بئاتریس را که مادرش برای او نگه داشته بود، بپوشد، دائم برود و این چیز و آن چیز را بیاورد. آن هم به این دلیل که کوچک تر و سبک پاتر است و بئاتریس همیشه کلی تکلیف شب دارد!
اکنون هم فقط او (نه بئاتریس) مجبور بود به هر سازِ ویلاجین برقصد؛ چون خانواده اش به او وابسته بودند و از او توقع داشتند!
رامونا بار دیگر به کتاب افسانه هایش که روی صندلی افتاده و منتظر او بود، نگاه کرد. بعد با دیدن جلد کهنه ی کتاب، ناگهان فکری به ذهنش رسید! فکری که ممکن بود چاره ساز باشد یا نباشد، اما در هر صورت، به امتحانش می ارزید.
بنابراین، با لحنی بسیار مودبانه گفت: «ویلاجین! از تو و بروس معذرت می خواهم. حالا دیگر باید به مطالعه ی آزاد بی صدایم برسم!» و زیرچشمی به خانم کمپ نگاه کرد.
ویلاجین گفت: «باشد.» کوتاه آمدن ویلاجین، فقط به خاطر این نبود که تحت تاثیر جمله ی سخت و نامفهوم رامونا قرار گرفته بود، بلکه در ضمن، برای این بود که بروس دَمِ دستش بود و فعلاً می توانست به پسرک امر و نهی کند! خانم کمپ که دانه های قلاب بافی اش را می شمرد، فقط سرش را تکان داد.
رامونا کتابش را برداشت و در گوشه ی مبل راحتی نشست. بئاتریس یک نظر نگاهش کرد و بعد هر دو، لبخند شیطنت آمیزی با هم رد و بدل کردند.
اکنون ویلاجین و بروس، بدون حضور عمو موش، هیجان زده، می چرخیدند و شادی کنان، شعری دیگر را می خواندند.
رامونا نیز با لذت بسیار، در سرزمین شاهزاده ها، پادشاهان و پسران کوچک تر و باهوش شان سیر می کرد و خوشحال بود که خانواده ی او هم دخترکی باهوش دارند که به سهم خود به آن ها کمک می کند.



بئاتریس پرسید: «یادت می آید مامان از چه ادویه ای استفاده می کرد؟» رامونا یادش نیامد. خواهرها سراغ قفسه ی ادویه رفتند، درِ قوطی ها را باز کردند و بو کشیدند. از جوز هندی استفاده می کرد؟ نه. میخک چه طور؟ نه، خیلی بد است. دارچین؟ فکر نکنم. فلفل قرمز؟ خُب...، آره گمانم خودش است.
رامونا یادش آمد ادویه ای که مادرش استفاده می کرد، قرمز بود. بنابراین، بئاتریس نصف قاشق چایخوری فلفل قرمز را با ماست مخلوط کرد و روی مرغ ریخت. بعد هم طبق دستور کتاب آشپزی، ظرف نسوز را در فِرِ اجاق گاز که دمایش را در حد ۳۵۰ درجه ی فارنهایت تنظیم کرده بود، گذاشت.
از اتاق نشیمن، صدای صحبتِ گاه جدی و گاه توام با شادی و خنده ی خانم و آقای کوییم بی می آمد. رامونا در حالی که از پیشخان آشپزخانه بالا می رفت تا جعبه ی آرد ذرت را بردارد، با خود فکر کرد: «ما این جا داریم جان می کنیم، آن ها آن جا استراحت می کنند!» پس از پایین آمدن از پیشخان، یادش آمد که دوباره باید برای برداشتن بیکینگ پودر و جوش شیرین بالا برود. بالاخره هم همان بالا نشست و برای صرفه جویی در وقت، از بئاتریس خواست که یک تخم مرغ برایش بیاورد.
بئاتریس تخم مرغ را به دستش داد و گفت: «خدا را شکر که مامان نمی تواند تو را آن بالا ببیند!»
ــ اگر این بالا نمی آمدم، چه جوری می توانستم همه چیز را بگیرم؟
رامونا تخم مرغ را با موفقیت شکست! و پوستش را در سطل زباله پرت کرد.
در همین هنگام، بئاتریس خبر آورد که در یخچال دوغ نیست. رامونا با ناراحتی گفت: «پس چه کار کنم؟»
بئاتریس پاکت ماست موزی را به خواهرش داد و گفت: «بگیر، از این بریز. به هر حال، ماست هم ترش است و هم فرق زیادی با دوغ ندارد.»
آقای کوییم بی لای درِ آشپزخانه را باز کرد و گفت: «آن جا چه خبر است؟»
بئاتریس در را بست و گفت: «همان جا بمانید! امشب یک شامِ... استثنایی می خورید!»
رامونا لحظه ای گمان کرد که خواهرش می خواهد بگوید یک شام مزخرف! به هر حال، تخم مرغ و ماست را مخلوط کرد، آردِ ذرت را پیمانه زد (مقداری از آن روی زمین ریخت) و متوجه شد که آرد، کم است. غصه اش زیادتر شد.
بئاتریس گفت: «معلم آشپزی مان می گوید همیشه قبل از شروع آشپزی، ببینید که تمام مواد لازم را دارید یا نه؟»
رامونا گفت: «خُب...! تو دیگر حرف نزن!» و دستش را دراز کرد تا پاکت آرد گندم را بردارد. ذرات آرد گندم، تقریبا شبیه آرد ذرت بود و می شد آن ها را با هم مخلوط کرد. البته، باز هم مقداری آرد، اما خیلی کم تر، روی زمین ریخت.
خب...، خوراک مرغ سُس زده را که نمی شود خالی خورد! پس باید چیز دیگری هم پخت. برنج!
بئاتریس در همان حال که برنج را طبق دستورِ روی پاکتش، آماده ی پخت می کرد، آرد گندمِ ریخته بر کف آشپزخانه را هم لگد و پراکنده می کرد. در هر صورت، پس از بار گذاشتن برنج، آهسته به اتاق غذاخوری رفت تا میز شام را بچیند. در همان هنگام، یادش آمد که چیزی را فراموش کرده اند. سالاد را! سالاد هویج از همه سریع تر حاضر می شد. بئاتریس شروع کرد به پوست کندن هویج ها در ظرف شویی آشپزخانه.
رامونا از روی پیشخان فریاد زد: «وای! برنج!» درِ قابلمه برنج تَلَق تلوق کنان می لرزید و آب برنج بیرون می ریخت. بئاتریس فوری قابلمه ی بزرگ تری از قفسه ی ظرف ها برداشت و برنج را در آن خالی کرد.
آقای کوییم بی از اتاق نشیمن صدا زد: «دخترها، کمک نمی خواهید؟»
هر دو با هم جواب دادند: «نخیر!»
سپس با بدبیاری دیگری رو به رو شدند. نان ذرت باید در دمای ۴۰۰ درجه ی فارنهایت می پخت، در حالی که دمای لازم برای پختن مرغ ۳۵۰ درجه بود. رامونا حیران مانده بود که چه کند!
بئاتریس، با صورتی برافروخته، گفت: «چاره ای نیست؛ جز این که نان را در همین دما توی فِر بگذاری.» و به این ترتیب نان ذرت در کنار ظرف مرغ قرار گرفت.
بئاتریس زیر لب گفت: «دِسر چی؟!» دار و ندارشان فقط یک قوطی کنسرو گلابی بود. بئاتریس بار دیگر سراغ کتاب آشپزی رفت. در قسمت دِسر گلابی، نوشته بود: «ابتدا گلابی ها را با کمی کره تفت بدهید و بعد ژله را روی نیمه های گلابی قرار بدهید.» ژله!؟ ژله از کجا بیاورند؟ شاید مربای زردآلو، کارِ ژله را می کرد. بئاتریس کمپوت گلابی و کره را در ظرفی ریخت (در ضمن، مقداری آب کمپوت هم کف آشپزخانه ریخت) و روی اجاق گذاشت.
رامونا پاکت لوبیای یخ زده را بلند کرد و گفت: «بئاتریس!»
آه از نهاد بئاتریس بلند شد. ظرف مرغ را از فر بیرون آورد. لوبیا را که یخش داشت آب می شد، با ماست مخلوط کرد، روی مرغ ریخت و دوباره ظرف را به داخل فر هل داد. برنج! برنج!
دخترها برنج را که چیزی نمانده بود ته بگیرد، کاملاً فراموش کرده بودند. بجنبید! آن را از روی اجاق بردارید! آن ها با خود فکر می کردند که مادرشان چه طور یک تنه از پسِ تمام کارهای آشپزخانه برمی آمد و غذاشان را سرِ وقت حاضر می کرد؟



بئاتریس تکه های هویج را در ظرف چید. لیوان ها را پر از شیر کرد. بعد زیر لب گفت: «شمع! اگر سر میز شمع بگذاریم، شام خیلی بهتر به نظر می آید.»
رامونا دو تا شمع درسته و دو تا نصفه و نیم سوخته پیدا کرد. یادش آمد یکی از شمع های نیم سوخته را در فانوس کدویی شب هالووین(۱۰) روشن کرده بودند. بئاتریس کبریت را برداشت تا شمع ها را روشن کند؛ زیرا رامونا همان قدر که از دست زدن به گوشت خام ترس نداشت، از روشن کردن کبریت می ترسید.
آیا مرغ پخته بود؟ دخترها با نگرانی به ظرف مرغ خیره شدند. ریز ریز می جوشید و اطرافش قهوه ای شده بود. بئاتریس با فرو کردن چنگالی در مرغ، مطمئن شد که پخته است. بعد هم خلال دندانی در نان ذرت فرو کرد و از نچسبیدن خمیر به خلال دندان، فهمید که آن هم پخته است. نان ذرت پف نکرده بود؛ ولی به هر حال پخته بود.
قِرچ، قِرچ، قِرچ. چیزی زیر پای دخترها صدا می کرد. باور کردنی نبود که مقدار کمی آرد، آن طور در سرتاسر کف آشپزخانه پراکنده شده باشد.
در هر صورت رامونا و بئاتریس غذاها را روی میز چیدند. چراغ اتاق غذاخوری را خاموش و اعلام کردند که شام حاضر است. هر دو با قیافه ای نگران که خوشبختانه، در زیر نور شمع پیدا نبود، در صندلی شان فرو رفتند و خانم و آقای کوییم بی هم سر جای شان نشستند. آیا واقعا شام قابل خوردن بود!؟
آقای کوییم بی فریاد زد: «به به، شمع! چه شام با شکوهی!»
خانم کوییم بی با لبخندی موذیانه گفت: «بگذار اول بچشیم، بعد نظر بدهیم!»
دخترها با دلهره، به پدرشان که اولین تکه ی مرغ را برداشت، نگاه کردند. آقای کوییم بی متفکرانه مرغ را جوید و با لحنی که بیش از حد لازم شگفت زده بود، گفت: «عجب غذای خوشمزه ای!»
خانم کوییم بی تایید کرد: «آره، واقعا خوشمزه است.» و پس از برداشتن تکه ای نان ذرت، اضافه کرد: «رامونا! عالی شده.»
دخترها به یکدیگر لبخند زدند. ظاهرا پدر و مادرشان طعم ماست موزی را تشخیص نداده بودند و نور شمع ها باعث شده بود که متوجه بی رنگی نان نشوند. رامونا پس از چشیدن غذا، به این نتیجه رسید که البته به آن خوشمزگی که والدینش گمان می کردند (یا دست کم وانمود می کردند!) نشده است؛ ولی می شود آن را بدون دل به هم خوردگی خورد!
همگی در آرامش شام شان را خوردند. خانم کوییم بی گفت که استفاده از فلفل قرمزِ تند، به جای فلفل قرمز شیرین، مرغ را خوشمزه تر کرده است و پرسید که آن را از کجا یاد گرفته اند؟
رامونا جواب داد: «از خودمان.» و بار دیگر به بئاتریس نگاه کرد. فلفل قرمز شیرین! پس حتما آن دانه هایی که مادرشان در سُس می ریخت، فلفل قرمز شیرین بود.
بئاتریس گفت: «می خواستیم ابتکار به خرج بدهیم!»
صحبت های سرِ میز افراد خانواده، راحت تر و آرام بخش تر از شب های گذشته بود. آقای کوییم بی گفت که بالاخره توانسته است طرح پایی بکشد که کاملاً شبیه یک پای واقعی باشد. بئاتریس گفت که در کلاس آشپزی شان راجع به انواع مواد غذایی که روزانه هر فرد باید بخورد، مطالعه می کنند. رامونا گفت که یکی از همکلاس هایش به او کله تخم مرغی گفته است و آقای کوییم بی توضیح داد که کله تخم مرغی، اصطلاحی عامیانه است که معمولاً در مورد افراد بسیار باهوش به کار می برند. رامونا احساس کرد که نظرِ بهتری نسبت به دَنی پیدا کرده است.
شام به خیر و خوشی برگزار شده بود. البته، خوراک مرغ، در حدی که دخترها انتظار داشتند خوشمزه نشده بود و نان ذرت شان هم برعکسِ نان ذرت مادرشان پُف نکرده بود؛ ولی هر دو قابل خوردن بود.
رامونا و بئاتریس در دل از والدین شان ممنون بودند که از دست پخت آن ها لذت برده و یا این طور وانمود کرده بودند! اکنون تمام افراد خانواده شاد و سرحال بودند. هنگامی که همگی دسر گلابی و مربای زردآلوشان را تمام کردند، رامونا محجوبانه به مادرش لبخند زد.
خانم کوییم بی هم لبخند زد و به آرامی دست رامونا را نوازش کرد. رامونا احساس کرد که وجودش سرشار از شادی شده است. او بی آن که به زبان بیاورد، اشتباه مادرش را بخشیده و مادرش این را درک کرده بود. حالا رامونا می توانست بار دیگر مانند گذشته خوشحال باشد.
خانم کوییم بی گفت: «شماها خیلی زحمت کشیدید. پس ظرف ها را من می شورم. حتی میز را هم خودم تمیز می کنم.»
آقای کوییم بی گفت: «من هم کمکت می کنم.»
دخترها بار دیگر لبخندی مرموز رد و بدل کردند و پیش از آن که پدر و مادرشان با کپه ای پوستِ مرغ و تخم مرغ در روی پیشخان آشپزخانه، پوست هویج در ظرف شویی، آرد و آب کمپوت در کف آشپزخانه رو به رو شوند، به سوی اتاق شان دویدند!

هنگامی که رامونا و مارشا وارد دفتر شدند، مارشا که دل توی دلش نبود زودتر گزارش بدهد، گفت: «اوه، خانم لارسون! رامونا استفراغ کرد.» حتی آقای مدیر که در دفتر داخلی، پشت میزش نشسته بود، خبر را شنید. رامونا می دانست که او کسی نیست که از دفترش بیرون بیاید و کمکش کند؛ چون هیچ کس دلش نمی خواهد به کسی که استفراغ کرده، کمکی کند.
خانم لارسون فورا از پشت میزش بلند شد و گفت: «چه بد.» دستمالی از جعبه ی روی میزش برداشت و طوری که انگار هر روز یک شاگردِ دل به هم خورده و استفراغ کرده به دفترش می آید، دستمال را زیر بینی رامونا گرفت و گفت: «فین کن!» رامونا فین کرد. البته آقای مدیر از جای اَمنی که نشسته بود، جُنب نخورد.



سپس خانم لارسون، رامونا را به اتاق کوچک پشت دفتر؛ همان جایی که موهای تخم مرغی رامونا را شسته بود، بُرد. یک لیوان آب به دستش داد و گفت: «حتما دلت می خواهد دهانت را بشوری، مگر نه؟» رامونا سرش را تکان داد. دهانش را شست و راحت تر شد. از رفتار خانم لارسون کاملاً پیدا بود که به او به چشم دختری پر دردسر نگاه نمی کند.
خانم دفتردار، ملحفه ای تمیز روی بالش انداخت و از رامونا خواست که سرش را روی آن بگذارد. پس از آن که او را با پتو پوشاند، گفت: «الان به مادرت تلفن می کنم و ازش می خواهم که بیاید و تو را به خانه ببرد.»
رامونا از ترس آن که اگر بلند حرف بزند، ممکن است دوباره دلش آشوب شود، نجوا کنان گفت: «ولی... مامانم سرِ کار است. پدرم هم رفته دانشکده.»
خانم لارسون گفت: «آهان! ببینم، معمولاً پس از مدرسه کجا می روی؟»
رامونا گفت: «منزل هُوی کمپ.» و چشمانش را بست. آرزو کرد به خواب برود و تا وقتی که از شر این بدبختی خلاص نشده است، بیدار نشود. بعد متوجه شد که خانم لارسون شماره ای گرفت و پس از لحظه ای، گوشی تلفن را سر جایش گذاشت. از قرار معلوم، مادربزرگ هوی در خانه نبود.
آن گاه بار دیگر همان احساس وحشتناک، نفرت انگیز، زشت و ناخوشایند برگشت. رامونا با صدایی لرزان گفت: «خانم لا...لارسون! استفراغم می آید!»
خانم لارسون فورا سرِ رامونا را جلو توالت گرفت. گفت: «حالا خوب است که خودم سه تا بچه دارم و این جور چیزها برایم عادی است.» همین که کار رامونا تمام شد، خانم لارسون یک لیوان دیگر آب به او داد و با خوشرویی گفت: «حتما موقع استفراغ کردن احساس می کنی که دل و روده ات دارد بالا می آید!»
رامونا به زحمت لبخندی زد و در همان حال که خانم لارسون بار دیگر رویش را با پتو می پوشاند، پرسید: «کی از من مواظبت می کند؟»
خانم لارسون گفت: «فکرش را نکن. بالاخره یکی را پیدا می کنم، تا آن موقع، همین جا راحت استراحت کن.» رامونا احساس کرد که در برابر خانم لارسون، موجودی خسته، ناتوان و در عین حال ممنونِ اوست. چشم هایش را بست. تا آن روز، هرگز بستن چشم هایش، چنین احساس خوشی به او نداده بود. سپس صدای آهسته ی مادرش را شنید: «راموناا»
رامونا پلک های سنگینش را بلند کرد تا مادرش را که بالای سرش ایستاده بود، ببیند.
خانم کوییم بی به آرامی پرسید: «می خواهی برویم خانه؟» و ژاکت رامونا را بلند کرد.
اشک از چشم های رامونا سراریز شد. او حتی مطمئن نبود که بتواند روی پاهایش بایستد. پس آن ها چه طور می توانستند بدون اتومبیل به خانه بروند؟ از آن گذشته، مادرش که در آن وقت روز بایست سرِ کارش باشد، آن جا چه می کرد؟ نکند کارش را از دست بدهد؟
خانم کوییم بی به دخترش کمک کرد که سرپا بایستد و ژاکتش را روی شانه هایش انداخت. بعد در حالی که او را از اتاق کوچک بیرون می بُرد، گفت: «تاکسی دَمِ درِ مدرسه منتظرمان است.»
خانم لارسون سرش را بلند کرد و گفت: «خدانگهدار، رامونا. دل مان برایت تنگ می شود. ان شاءالله زودِ زود حالت خوب شود.»
رامونا حالِ خوب داشتن را به کلی فراموش کرده بود. بیرون مدرسه، یک تاکسی توقف کرده بود. تاکسی! رامونا هرگز سوار تاکسی نشده بود و حالا هم که داشت سوار می شد، چنان ناخوش بود که نمی توانست کیف کند! اگر وقتی دیگر بود، از این که می توانست وسط روز، آن هم با تاکسیِ دربست، از مدرسه به خانه برود، احساس می کرد شخص مهمی است!
همین که رامونا سوار تاکسی شد، دید که راننده طوری که انگار از چیزی شک دارد، براندازش کرد. رامونا در دل گفت: «من توی تاکسی استفراغ نمی کنم. تاکسی خیلی قیمتی است و نباید توی آن از این کارها کرد.» و بی صدا دعا کرد: «خدایا! کاری کن که توی تاکسی عُق نزنم.»
سرش را آهسته روی دامن مادرش گذاشت و با هر صدای تیک تاکسی متر یک بار به خودش گفت: «من توی تاکسی عُق نمی زنم.» و واقعا هم نزد. آن قدر تحمل کرد تا به خانه رسید و به دست شویی رفت.



آه...، که خوابیدن در رختخوابی با ملحفه های سفید تمیز، چه لذت بخش است! خانم کوییم بی صورت و دست های رامونا را با حوله ای خنک تمیز کرد و پس از آن، دمای بدنش را اندازه گرفت. کمی بعد، رامونا دیگر نگران هیچ چیز نبود.
بعدازظهر، با صدای آرام بئاتریس که دَمِ در اتاقش گفت: «سلام!»، از خواب بیدار شد.
آقای کوییم بی هم وقتی به خانه برگشت، از دَمِ در با ملایمت پرسید: «دختر من چه طوره؟»
رامونا با لحنی سوزناک گفت: «مریضم. اتومبیل چه طوره؟»
پدرش جواب داد: «آن هم مریض است! مکانیک سرش شلوغ بود و نتوانست امروز تعمیرش کند.»
پس از مدتی، رامونا متوجه شد که افراد خانواده اش، بدون او دارند شام می خورند؛ اما برایش مهم نبود. بعد خانم کوییم بی دوباره دمای بدنش را اندازه گرفت، او را روی تختخواب نشاند و یک لیوان نوشابه ی گازدار به دستش داد که باعث تعجبش شد؛ زیرا مادرش معمولاً با نوشیدن این جور چیزها مخالف بود.
خانم کوییم بی توضیح داد: «با پزشک اطفال صحبت کردم و او گفت که این را بهت بدهم؛ چون بدنت به مایعات نیاز دارد.»
رامونا اندکی نوشید و احساس کرد که عطسه اش گرفته است. با نگرانی منتظر ماند. آیا چیزی که نوشیده بود، در معده اش می ماند؟ بله! دوباره جرعه ای نوشید و بعد جرعه ای دیگر.
مادرش آهسته گفت: «آفرین، دختر خوب.»
رامونا دراز کشید. صورتش را در بالشش فرو بُرد و با یادآوری اتفاقی که در مدرسه افتاده بود، بار دیگر گریه اش گرفت.
مادرش گفت: «عزیز دلم، گریه نکن. چیزی نیست؛ فقط معده ات یک کم به هم خورده، تا یکی دو روز دیگر خوب می شوی.»
رامونا با صدایی گرفته گفت: «نه، نمی شوم.»
خانم کوییم بی از روی پتو نوازشش کرد و گفت: «چرا...، خوب می شوی.»
رامونا کمی برگشت تا با چشم اشکبارش بتواند به مادرش نگاه کند.
ــ آخر شما که نمی دانید توی مدرسه چه اتفاقی افتاد.
خانم کوییم بی که دلواپس شده بود، پرسید: «چه اتفاقی؟»
رامونا هق هق کنان گفت: «جلو تمام بچه ها، کف کلاس استفراغ کردم.»
خیال مادرش آسوده شد. گفت: «همه می دانند که تو از قصد این کار را نکردی. در ضمن، مطمئن باش تو اولین بچه ای نیستی که این کار را کردی.» لحظه ای فکر کرد و بعد ادامه داد: «البته، بهتر بود به خانم والی می گفتی که دلت آشوب است.»
رامونا نمی خواست به مادرش اعتراف کند که خانم والی چه نظری درباره اش دارد. بنابراین، بار دیگر هق هق کنان زد زیر گریه.
خانم کوییم بی دوباره نوازشش کرد و پس از خاموش کردن چراغ اتاقش گفت: «حالا دیگر بگیر بخواب. فردا صبح حالت بهتر می شود.»
رامونا مطمئن بود که حتی اگر فردا صبح معده اش هم بهتر شود، باز هم ناراحتی اش تمام نمی شود. در این فکر بود که دنی این دفعه چه لقبی به او می دهد و خانم والی سر ظهر درباره ی او چه چیزی به خانم دفتردار می گوید. به هر حال، هنگامی که داشت به خواب می رفت، به این نتیجه رسید که واقعا موجودی پر دردسر است؛ آن هم یک پر دردسر بیمار!

آقای کوییم بی گفت: «می دانید نظر من چیه؟ به نظر من حرف تان کاملاً بی معنی است؛ چون تا وقتی که نمی دانستید زبان است، با میل و رغبت داشتید می خوردید. پس دلیلی ندارد که حالا نتوانید همان را بخورید.»
خانم کوییم بی گفت: «آره، حرف شان مسخره است.»
بئاتریس گفت: «زبان، نفرت انگیز است. پیکی ـ پیکی می تواند غذای مرا بخورد.»
رامونا گفت: «غذای مرا هم می تواند بخورد.» البته، به خوبی می دانست هر غذایی را که مقابلش می گذارند، باید بخورد. والدینش بارها در این مورد صحبت کرده بودند، اما زبان فرق می کرد!
شام در سکوت ادامه پیدا کرد. دخترها در عین حال که مقصر بودند، کوتاه نمی آمدند و والدین هم حاضر نبودند در برابرشان تسلیم شوند. آقای کوییم بی پس از تمام کردن غذای خودش، بشقاب رامونا را پیش کشید و غذای او را هم خورد. پیکی ـ پیکی مانند موتوری زنگ زده، خِرخِرکنان در اتاق راه می رفت و با مالیدن دُمِ خود به پای آن ها یادآوری می کرد که او هم باید چیزی بخورد.
خانم کوییم بی گفت: «نمی دانم چرا اسم گربه را پیکی ـ پیکی گذاشتیم؟!» و به آقای کوییم بی نگاه کرد. هر دو بی اختیار خندیدند. دخترها با دلخوری به هم نگاهی انداختند و با خود فکر کردند که پدر و مادرها نباید به بچه هاشان بخندند!
بئاتریس، بی صدا میز را پاک کرد. خانم کوییم بی در حالی که همسرش در مورد کارش در کامیون سردخانه دار صحبت می کرد، برای همه بیسکویت و کمپوت سیب آورد. آقای کوییم بی تعریف کرد که چگونه وقتی کسی درِ سردخانه را باز می کند و هوای گرم وارد می شود، داخلِ سردخانه برف می بارد! گفت که حتی یک بار، یکی از همکارانش، پس از بیرون آمدن از آن، مجبور شده بود قندیل های یخ سیبلش را بشکند!
وای...! برف در جایی در بسته؟ قندیل یخ روی سبیل!؟
رامونا کلی سوال داشت، اما به خودش اجازه نمی داد که بپرسد. فکر کرد، چه بسا کار در سردخانه ی مواد غذایی، آن قدرها که او تصور می کند، تفریحی و سرگرم کننده نباشد.
آقای کوییم بی آخرین خُرده ی بیسکویتش را که خورد، به همسرش گفت: «راستی، چیزی به ذهنم رسیده. به نظر من، تو به استراحت نیاز داری. بنابراین، چه طور است دخترها فردا شام درست کنند و تو کمی استراحت کنی؟»
خانم کوییم بی گفت: «فکر خوبی است. گاهی واقعا از پخت و پز خسته می شوم.»
بئاتریس اعتراض کرد: «ولی من فردا باید پیش مری جین بروم.»
آقای کوییم بی با لحنی شاد و جدی گفت: «خُب... بِهِش تلفن کن و بگو که نمی توانی بیایی.»
بئاتریس گفت: «آخر، خوب نیست.»
آقای کوییم بی پرسید: «چه اشکالی دارد؟»
رامونا که دید بئاتریس پاسخی ندارد، فهمید که نمی توانند از زیرِ بار وظیفه شان شانه خالی کنند. هرگاه پدرش این طور جدی رفتار می کرد، بدون تردید از تصمیمش برنمی گشت. با وجود این، اعتراض کرد: «اما من که آشپزی بلد نیستم. فقط بلدم ژله و سیب زمینی سرخ کرده درست کنم.»
خانم کوییم بی گفت: «چه حرف ها! تو کلاس سومی و می توانی بخوانی. هر که بتواند بخواند، آشپزی هم می تواند بکند.»
بئاتریس که قبول کرده بود او و رامونا چاره ای جز تهیه ی شام فردا ندارند، پرسید: «حالا چی باید بپزیم؟»
مادرش گفت: «همان چیزهایی که من می پزم. ببینید توی یخچال چی داریم، با همان ها چیزی درست کنید.»
آقای کوییم بی با چهره ای جدی، ولی چشمانی شاد به رامونا نگاه کرد و گفت: «در ضمن، نان ذرت هم حتما باید باشد!»
آن شب، پس از آن که کارِ جا به جا کردن ظرف ها تمام شد، وقتی پیکی ـ پیکی داشت چربی روی سیبلش را پاک می کرد و آقا و خانم کوییم بی اخبار شب تلویزیون را تماشا می کردند، رامونا وارد اتاق بئاتریس شد و در را بست. بئاتریس روی تختخوابش دراز کشیده، کتاب می خواند.
رامونا گفت: «همه اش تقصیر توست! چرا نتوانستی جلو زبانت را بگیری و ساکت بمانی؟»



بئاتریس گفت: «خودت چی؟ نصفش هم تقصیر توست. بس که اَه و اوه راه انداختی!»
اما کمی بعد، هر دو متوجه شدند که با مقصر شمردن یکدیگر، چیزی عوض نمی شود.
رامونا گفت: «در هر حال، تو که آشپزی را دوست داری.»
بئاتریس گفت: «و تو هم که دوست داری ژله و سیب زمینی سرخ کرده، درست کنی.»
خواهرها به یکدیگر نگاه کردند. واقعا مشکل شان چه بود؟ چرا دل شان نمی خواست شام تهیه کنند؟
رامونا گفت: «به نظر من پدر و مادرمان خیلی بدجنسند!»
بئاتریس گفت: «من فکر می کنم که دارند تنبیه مان می کنند و برای همین هم از ما خواسته اند که غذا بپزیم.»
خواهرها اخم کردند. آن ها دوست داشتند آشپزی کنند، اما دوست نداشتند تنبیه شوند. هر دو مدتی ساکت نشستند و به رفتار والدین، به خصوص والدین خودشان فکر کردند؛ والدین بی انصاف و نامهربانی که قدر دخترهای خوب شان را نمی دانستند. خیلی از پدر و مادرها از خدا می خواستند که دخترهایی به خوبی بئاتریس و رامونا داشته باشند.
رامونا گفت: «من اگر یک روز، دختر کوچولویی داشته باشم، هرگز مجبورش نمی کنم خوراک زبان بخورد. بِهِش چیزهای خوشمزه؛ مثلاً شکلات... و نان خامه ای می دهم.»
بئاتریس گفت: «من هم همین طور. راستی... اصلاً نمی دانم چه چیزهایی داریم که با آن ها غذا بپزیم.»
رامونا پیشنهاد کرد: «برویم سرِ یخچال و ببینیم چی داریم.»
بئاتریس مخالفت کرد و گفت: «اگر آن ها صدای باز شدن درِ یخچال را بشوند، خیال می کنند که گرسنه ایم و بعد درباره ی شام نخوردن مان کلی سخنرانی می کنند!»
رامونا با آن که گفته ی بئاتریس را کاملاً درک می کرد، گفت: «اما من گرسنه ام!» او راست می گفت، ولی واقعا آن قدر گرسنه نبود که تا هنگام صبحانه، از گرسنگی بمیرد. بنابراین، خود را با خیال نانِ برشته ی طلایی شده ای که رویش یک نیمرو و روی نیمرو هم مقدار زیادی شکر پاشیده شده است، دل خوش کرد.
بئاتریس که به فکر فرو رفته بود، گفت: «ممکن است... ممکن است اگر فوق العاده خوب باشیم، آن ها همه چیز را فراموش کنند.»
رامونا احساس کرد که اکنون نه فقط غمگین، بلکه عصبانی هم هست. او آن همه زحمت کشیده و با خانواده ی کمپ کنار آمده بود تا به سهم خود به خانواده اش کمک کند و حالا افراد خانواده اش از یکدیگر حمایت نمی کردند. حتما یک جای کار ایراد داشت. شاید حق با بئاتریس بود و تنها راه رهایی از تنبیه، این بود که سعی کنند فوق العاده خوب باشند.
رامونا قبول کرد و گفت: «باشد!» اما صدایش غمگین بود. فکرِ فوق العاده خوب بودن، واقعا ناراحت کننده بود، ولی باز هم بهتر از تنبیه شدن بود!
رامونا به اتاقش رفت. کتابی برداشت و روی تختخوابش چمباتمه زد. آرزو کرد که چیز خوبی برای پدر و مادرش پیش بیاید؛ چیزی که باعث شود رفتارِ سرِ شام او و بئاتریس را فراموش کنند. آرزو کرد که پدرش موفق شود طرحی کامل و درست از پایش بکشد؛ طرحی که استادش بخواهد آن را جلو کلاس، بالای تخته نصب کند. ممکن بود کشیدن طرح پایی بی عیب و ایراد، او را خوشحال کند.
و اما... مادرش. شاید اگر رامونا می توانست اشتباه مادرش را در مورد نپختن تخم مرغ ببخشد، او را خوشحال می کرد. البته رامونا مادرش را قبلاً بخشیده و متاسف بود که با او آن قدر بداخلاقی کرده است. حتی از خدا می خواست که برود و این حقیقت را به او بگوید! اما حالا نمی توانست. نه! حالا که قرار بود تنبیه شود، نمی توانست!

به هر حال، چند لحظه فکر کرد و سپس ناگهان فکری تازه به ذهنش رسید. اکنون دقیقا می دانست که چه باید بکند. دست به کار شد و با استفاده از کاغذ، مداد رنگی، چسب و نوارِ کشی شروع کرد به ساختن چیزهایی که به ذهنش رسیده بود. رامونا چنان سخت و با لذت کار می کرد که گونه هایش گُل انداخت. هیچ چیز در دنیا لذت بخش تر از این نیست که کسی بتواند به دنبال فکری که ناگهان به ذهنش رسیده است، چیزی درست کند.
رامونا سرانجام، نفسی راحت کشید و به صندلی تکیه داد تا از تماشای کارش لذت ببرد. او سه ماسک گربه درست کرده بود که هر کدامش، دو تا سوراخ برای چشم و سوراخی برای دهان داشت. ماسک ها با بندِکشی، به گوش وصل می شدند، اما...، کارِ رامونا به همین جا ختم نشد! تازه شروع کرد به نوشتن چیزهایی که می خواست بگوید. او چنان سرشار از افکارِ نو بود که به جای نوشتن با خط شکسته، با خط معمولی نوشت تا وقتش تلف نشود. بعد به سارا و ژانت تلفن کرد و در حالی که آهسته حرف می زد و سعی می کرد با خنده اش مزاحم پدرش نشود، نقشه اش را برای آن ها شرح داد. آن ها از نقشه خوش شان آمد و قبول کردند که در برنامه ی گزارش کتاب، کمکش کنند. رامونا بقیه ی عصر را به از بر کردنِ چیزهایی که نوشته بود، گذراند.
صبح روز بعد، در اتوبوس، کسی چیزی در مورد استفراغ کردنش نگفت. البته، او خود را برای شنیدن گوشه و کنایه ی دنی آماده کرده بود، ولی دنی فقط گفت: «سلام، پابزرگ!»
هنگامی که کلاس شروع شد، رامونا دو تا از ماسک ها را آهسته به سارا و ژانت رَد کرد، برگه ی علت غیبتش را به خانم والی داد و منتظر ماند تا برنامه ی گزارش کتاب شروع شود.
بعد از درس ریاضی، خانم والی چند تا از بچه ها را یکی یکی صدا زد تا جلو کلاس بایستند و وانمود کنند که دارند کتاب شان را می فروشند. بیش تر گزارش ها با این جمله شروع می شد: «این کتاب درباره ی...» و خیلی از آن ها، همان طور که بئاتریس پیش بینی کرده بود، با این عبارت تمام می شد: «... اگر می خواهید بدانید که بعدا چه پیش می آید، خودتان کتاب را بخوانید!»
سپس خانم والی گفت: «خُب...، تا وقت ناهار فرصت داریم که یک گزارش دیگر هم بشنویم. کی داوطلب است؟»
رامونا دستش را بلند کرد و خانم والی اجازه داد که بیاید.
رامونا به سارا و ژانت اشاره کرد و آن ها گر چه کمی دستپاچه شده بودند و یک ریز می خندیدند، آمدند و پشت سرش، در یک طرف ایستاده اند. هر سه، ماسک گربه ای شان را به صورت شان زدند و دوباره زدند زیر خنده. رامونا نفس عمیقی کشید. اکنون، سارا و ژانت شروع کرده بودند به میومیو کردن و مانند گربه های تلویزیونی، پس و پیش رفتن.
رامونا در حالی که میومیوهای ملایم سارا و ژانت هم چنان از پشت سرش به گوش می رسید، با صدایی بلند و واضح گفت: «گربه ی جامانده کتابی است که بچه ها را به خنده می اندازد.» البته، مطمئن نبود آن چه می گوید، دقیقا حقیقت داشته باشد، اما پیام های بازرگانی تلویزیونی، از جمله گربه هایی که بدون صدا در آوردن، غذای خشک را می خوردند نیز حقیقت نداشت!



رامونا ادامه داد: «بله...، بچه هایی که کتاب گربه ی جامانده را خوانده اند، خیلی خوشحال شده اند، شاد شده اند، سرحال شده اند! کتاب گربه ی جامانده همان کتابی است که همه بچه ها دنبالش هستند. آن ها می توانند هر روز آن را بخوانند و خوشحال بشوند. شادترین بچه ها کتاب گربه ی جامانده را می خوانند. در کتاب گربه ی جامانده، گربه ها هستند، سگ ها هستند، آدم ها هستند...» در این جا چشمش افتاد به دنی که به صندلی اش تکیه داده بود و همان پوزخند عصبی کننده ی همیشگی اش را بر لب داشت. رامونا خنده اش گرفت و نتوانست جمله اش را تمام کند. خنده اش که تمام شد، سعی کرد بدون نگاه کردن به دنی، حرفش را ادامه بدهد. «... گربه ها هستند، سگ ها هستند، آدم ها هستند...» بار دیگر خنده اش گرفت و حواسش کاملاً پرت شد. اکنون دیگر یادش نمی آمد که بعدا چه باید بگوید! چند بار از اول تکرار کرد: «... گربه ها هستند، سگ ها هستند، آدم ها هستند...»، ولی نتوانست بقیه ی جمله اش را به یاد بیاورد.
خانم والی و تمام بچه ها منتظر بودند. دنی پوزخند می زد. سارا و ژانت هم چنان میومیو می کردند و پس و پیش می رفتند. این وضع تا کی می توانست ادامه پیدا کند؟ رامونا ناچار بود چیزی، هر چه که پیش می آمد، بگوید و با آن، انتظار معلم و بچه ها، میومیوی سارا و ژانت و گزارش کتابش را به پایان برساند. ناامیدانه کوشید یکی از تبلیغ های غذایی گربه را (هر چه که بود، فرق نمی کرد) به خاطر بیاورد؛ ولی نتوانست. فقط آن مردی که پیتزا خورده بود، به یادش آمد. بعد ناگهان، تنها جمله ای را که به ذهنش رسید، بیان کرد: «باورم نمی شود که همه اش را خوانده ام!»
صدای خنده ی خانم والی بلندتر از خنده ی بچه ها در کلاس پیچید. رامونا احساس کرد که صورتش در پشت ماسک، سرخ شده است. البته، گوش هایش هم که بیرون از ماسک بود، سرخ شده بود.
خانم والی گفت: «رامونا، متشکرم. خیلی جالب توجه بود! بچه ها، می توانید ظرف های ناهارتان را بردارید.»
رامونا که پشت ماسک، شهامتش زیاد شده بود، در همان حال که بچه ها صندلی های پشت سرش را هُل می دادند و به سوی ظرف ناهارشان هجوم می بردند، گفت: «خانم والی! قرار نبود گزارشم این طور تمام شود.»
خانم والی پرسید: «از کتاب خوشت آمد؟»
رامونا اعتراف کرد: «راستش... نه.»
معلمش گفت: «با وجود این، گزارشت را خوب جوری تمام کردی. البته، حالا که فکرش را می کنم، می بینم درست نیست که از بچه ها بخواهم کتابی را که دوست ندارند، بفروشند. خب...، فقط قصدم این بود که گزارش کتاب را از حالت جدی و خشک در بیاورم و شادتر و زنده تر کنم.»
رامونا که به خاطر اعتراف خانم والی و هم چنین، پنهان بودن در پشت ماسک، جرئتِ حرف زدن پیدا کرده بود، در حالی که قلبش به شدت می تپید، گفت: «خانم والی! شما به خانم لارسون گفتید که من یک دردسر هستم. فکر نکنم که این طور باشم!»
خانم والی، حیرت زده پرسید: «کی من چنین حرفی زدم؟»
رامونا گفت: «آن روز که تخم مرغ را روی موهایم ریختم. شما گفتید که من یک خودنما و یک دردسر هستم.»
خانم والی، چند لحظه با چهره ای گرفته، به فکر فرو رفت. بعد گفت: «ببین رامونا! یادم می آید که چیزی درباره ی دختر کوچولوی خودنمایم، البته آن هم از روی مهر و محبت، گفته باشم، اما مطمئنم که هرگز نگفته ام تو یک دردسری.»
رامونا اصرار کرد: «چرا، گفتید! شما گفتید که من یک خودنما هستم. بعد هم گفتید، چه دردسری!» رامونا دقیقا یادش بود.
خانم والی که تا آن لحظه نگرانی از صورتش می بارید، یک باره خیالش راحت شد. لبخندی زد و گفت: «آه، رامونا! تو بد متوجه شدی. منظور من این بود که تمیز کردن موهای تخم مرغی ات، برای خانم لارسون یک دردسر است، نه این که خودت یک دردسری!»
حالِ رامونا کمی بهتر شد؛ آن قدر که توانست ماسکش را بردارد و بگوید: «تازه... آن روز خودنمایی هم نمی کردم. فقط داشتم مثل بقیه ی بچه ها تخم مرغم را با زدن به سرم، می شکستم.»
خانم والی، با لبخندی شیطنت آمیز، گفت: «بگو ببینم رامونا، تو هیچ وقت سعی نکرده ای خودنمایی کنی؟»
رامونا دستپاچه شد. گفت: «خُب... ممکن است... گاهی، یک کم...» بعد با لحنی مطمئن اضافه کرد: «اما آن روز خودنمایی نمی کردم! آخر وقتی همه داشتند همان کار را می کردند، من چه طور می توانستم خودنما باشم؟»
خانم والی، با لبخندی شاد گفت: «قبول کردم! حالا بدو برو ناهارت را بخور.»
رامونا فورا ظرف ناهارش را برداشت، از پله ها پایین پرید و به سوی ناهارخوری رفت. رامونا در دل می خندید؛ زیرا دقیقا می دانست که همکلاس هایش پس از تمام کردن ناهارشان چه می گویند. البته او به این علت می دانست که خودش نیز تصمیم داشت پس از تمام کردن غذایش بگوید: «باورم نمی شود که همه اش را خوردم!»

رامونا به امید کمک، به والدینش نگاه کرد. اما متوجه شد که آن ها با خیال راحت، در انتظار جواب او هستند. از همه بدتر، سایر کسانی هم که منتظر خالی شدن میز بودند، به او چشم دوخته بودند. رامونا به مرد اخم کرد. اگر دلش نمی خواست، مجبور نبود به او جواب بدهد!
سرانجام، پیشخدمت رستوران با اعلامِ "میز چهار نفره برای خانواده ی کوییم بی" رامونا را نجات داد و آن ها را به سوی میزی پلاستیکی راهنمایی کرد.
بئاتریس که مانند بقیه، از سکوت رامونا تعجب کرده بود، پرسید: «چرا به آن آقا جواب ندادی؟»
رامونا با لحنی خانمانه گفت: «برای آن که نباید با غریبه ها صحبت کنم.»
بئاتریس یادآوری کرد: «ولی مامان و پدر که با ما هستند!» رامونا فکر کرد که یادآوری خواهرش، بیش تر از روی بدجنسی است.
آقای کوییم بی فهرست غذایش را باز کرد و گفت: «فراموش نکنید که قرار است امشب خودمان را با خنده و شادی خفه کنیم!»
هنگامی که رامونا فهرست غذایش را برداشت، هنوز در فکر بود. شاید رفتارش با مادرش همیشه خوب نبود؛ اما آن مرد حق نداشت در کارش دخالت کند! سپس وقتی متوجه شد که او، تنها پشت میزی نزدیک آن ها نشسته است، با اخم نگاهش کرد و مرد با چشمکی شاد و شیطنت آمیز جوابش را داد. آهان! پس داشت سر به سرش می گذاشت! خب، رامونا دوست نداشت سر به سرش بگذارند.
رامونا پس از باز کردن فهرست غذایش، چیزی هیجان انگیز کشف کرد! دیگر لازم نبود برای انتخاب غذا، از تصویرهای رنگی انواع همبرگر، سیب زمینی سرخ شده، سُس تند و یا استیک کمک بگیرد. اکنون می توانست اسم غذایی را که می خواست سفارش بدهد، بخواند. بنابراین، با دقت از بالای صفحه شروع کرد به خواندن و سرانجام در آخر صفحه، به جمله ی ناخوشایندِ "بشقابِ مخصوص برای بچه های زیر دوازده سال" رسید! غذاهای بشقاب مخصوص را خواند: ماهی، ران مرغ، سوسیس. به نظر رامونا هیچ کدامش چندان عالی نبود و همان هایی بود که در فروشگاه مدرسه می فروختند.
رامونا آهسته پرسید: «پدر! حتما باید یکی از همین ها را انتخاب کنم؟»
پدرش با لبخندی زیرکانه گفت: «نه! اگر نخواهی، مجبور نیستی.» و رامونا از فهرست غذاهای افراد بزرگسال، غذایی معمولی انتخاب کرد.
هوپر برگر به سریع آوردنِ سفارش مشتری ها شهرت داشت. آن شب هم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که پیشخدمت شام شان را آورد: یک همبرگر و سیب زمینی سرخ شده برای رامونا، یک چیزبرگر و سیب زمینی سرخ شده برای بئاتریس و مادرش، و یک همبرگر با سُس تند برای پدرش.
رامونا همبرگرش را گاز زد. چه همبرگری! گرم، نرم، آبدار و خوشبو بود. آبش از چانه اش سرازیر شد. رامونا متوجه شد که مادرش دهان باز کرده تا چیزی بگوید، اما نگفت. پیش از آن که آب همبرگر روی یقه اش بچکد، با دستمال کاغذی پاکش کرد. سیب زمینی اش هم با بیرونِ برشته و داخلِ تُردش، خوشمزه ترین سیب زمینی سرخ شده ای بود که به عمرش خورده بود.
همگی تا چند دقیقه در سکوت غذاشان را خوردند و پس از آن که گرسنگی شان اندکی برطرف شد، آقای کوییم بی گفت: «در زندگی گاه گاهی تنوع لازم است. حال همه مان را جا می آورد.»
رامونا شروع کرد: «مخصوصا بعد از رفتارِ...»، ولی جمله اش را تمام نکرد و نگفت: «...بعد از رفتارِ بعدازظهرِ بئاتریس.» در عوض، راست نشست و لبخند زد.
بئاتریس هم گفت: «خُب...، فقط من نبودم که...» و او هم جمله اش را ناتمام گذاشت و لبخند زد. قیافه ی خانم و آقای کوییم بی جدی بود، ولی آن ها نیز هر طور بود، لبخندی زدند. ناگهان همه شان احساس راحتی و آرامش کردند و خندیدند.
رامونا متوجه شد که پیرمرد دارد استیک می خورد. آرزو کرد که کاش پدرش هم می توانست برای خود استیک سفارش بدهد.
رامونا گر چه از خوردن همبرگرش لذت می برد، هر چه می کرد نمی توانست تمامش کند. همبرگرش بزرگ بود. بنابراین، وقتی مادرش گفت: «بعضی ها فقط حرص می زنند!» خوشحال شد. پدرش بی آن که ناتمام گذاشتنِ همبرگر را به رویش بیاورد، برای او هم مانند بقیه، کلوچه ی سیب با سُس داغ دارچین و بستنی سفارش داد.
رامونا دسرش را تا جایی که می توانست، خورد و پس از تماشای آب شدنِ بستنی اش در سُس دارچین، یک نظر به پیرمرد که خیلی جدی داشت با پیشخدمت حرف می زد، نگاه کرد. ظاهرا پیشخدمت از چیزی تعجب کرده و ناراحت بود. صدای موسیقی، گفت و گوی مشتری ها و تلق و تلوقِ ظرف ها نمی گذاشت که رامونا حرف هاشان را بشنود. فقط دید که پیشخدمت، سراغ مدیر رستوران رفت و او پس از شنیدن حرف هایش، سرش را تکان داد. رامونا لحظه ای گمان کرد که پول پیرمرد برای پرداختن صورت حساب استیکی که خورده، کم است. اما از قرار معلوم، این طور نبود؛ زیرا پس از آن که پیشخدمت برگشت و چند کلمه با پیرمرد صحبت کرد، او انعامی زیر بشقابش گذاشت و صورت حسابش را برداشت.



پیرمرد در مقابل چشمان حیرت زده ی رامونا از جا برخاست، چشمک زد و بار دیگر به او سلام نظامی داد! سپس رستوران را ترک کرد. رامونا از رفتار او سر در نیاورد!
سرش را به سوی خانواده اش که اکنون واقعا و از تهِ دل لبخند می زدند، برگرداند. دیدن آن ها تشویقش کرد تا سوالی را که در ذهنش بود، بپرسد.
ــ پدر! شما را که از دانشکده بیرون نمی کنند؟
آقای کوییم بی کلوچه ی سیبش را قورت داد و گفت: «نه!»
رامونا که می خواست مطمئن شود، گفت: «و دیگر هیچ وقت صندوقدار فروشگاه نمی شوید تا باز هم با بداخلاقی به خانه برگردید؟»
پدرش گفت: «خُب...، قول نمی دهم که هرگز با بداخلاقی به خانه برنگردم! اما اگر روزی این طوری به خانه برگردم، بدون شک دیگر به خاطر ایستادن پشت صندوق فروشگاه و دردسرهایش نیست! مثلاً یکی از دردسرهایش این بود که در همان حال که مشتری های عجول صف کشیده بودند تا پول اجناس شان را بدهند، باید به مغزم فشار می آوردم تا قیمت تمام اجناس را که تغییر کرده بود، به یاد بیاورم!»
رامونا خیالش آسوده شد.
هنگامی که پیشخدمت سرِ میزشان آمد تا بار دیگر فنجان قهوه ی خانم و آقای کوییم بی را پُر کند، آقای کوییم بی گفت: «لطفا صورت حساب.»
پیشخدمت دستپاچه شد. گفت: «خُب...» لحظه ای مکث کرد و بعد ادامه داد: «راستش...، هیچ وقت چنین چیزی پیش نیامده بود، اما به هر حال، همین چند لحظه پیش یک نفر صورت حساب شام تان را پرداخت.»
خانواده ی کوییم بی با تعجب به او نگاه کردند. آقای کوییم بی پرسید: «ولی چه کسی؟»
پیشخدمت جواب داد: «پیرمرد محترم و تنهایی که کمی قبل رستوران را ترک کرد.»
خانم کوییم بی گفت: «لابد همان آقایی که آن جا نشسته بود. اما آخر چرا پول شام ما را حساب کرد؟ ما که قبلاً هرگز ندیده بودیمش!»
پیشخدمت با لبخند جواب داد: «گفت برای آن که شما خانواده ای خوب هستید و در ضمن خودش هم دلش برای فرزندان و نوه هایش تنگ شده.» سپس قوری به دست، دور شد و خانواده ی کوییم بی را در سکوت و حیرتی شدید گذاشت.
خانواده ای خوب؟ آن هم با آن رفتاری که در یک شنبه ای بارانی داشتند!
بئاتریس گفت: «غریبه ای مرموز؛ درست مثل شخصیت های توی داستان! هیچ وقت فکر نمی کردم که یکی از این ها را به چشم ببینم.»
سرانجام، آقای کوییم بی انعامی زیر نعلبکی گذاشت و خانم کوییم بی گفت: «مرد بینوای تنها!» بعد، در حالی که همگی در بُهت و سکوت فرو رفته بودند، لباس های گرم شان را پوشیدند، از میان آبِ جمع شده در پارکینگ گذشتند و سوار اتومبیل شان شدند. اتومبیل فورا روشن شد و به راحتی عقب عقب رفت. برف پاک کن های شیشه ی جلو حرکت یک نواخت شان را آغاز کردند و خانواده ی کوییم بی، غرق در سکوت، به حوادث آن روز فکر کردند.
همین که اتومبیل از پارکینگ خارج شد و در خیابان راه افتاد، آقای کوییم بی متفکرانه گفت: «به نظر من حق با آن مرد است. ما خانواده ای خوب و صمیمی هستیم.»
رامونا که مانند همیشه می خواست هر اظهارنظری کاملاً دقیق و درست باشد، گفت: «البته، همیشه که نه!»
پدرش جواب داد: «هیچ کس همیشه خوب نیست. اگر کسی همیشه و در هر شرایطی خوب باشد، خسته کننده می شود.»
خانم کوییم بی گفت: «حتی من و پدرتان هم همیشه خوب نیستیم.»
رامونا در دل، حرف مادرش را تایید کرد؛ هر چند انتظار نداشت که آن ها خودشان به این موضوع اعتراف کنند.
رامونا با خود فکر کرد که خودش همیشه دختر خوبی است؛ مُنتها گاهی ظاهرش این را نشان نمی دهد و به همین علت، مردم متوجه نمی شوند که او واقعا چه قدر خوب است. شاید دیگران نیز فقط ظاهرشان سرد و خشن باشد.
خانم کوییم بی گفت: «زندگی ما هم مثل همه، راحتی ها و سختی های خودش را دارد؛ اما سعی می کنیم یک جور از پس مشکلات بربیاییم و در هر حال، پشتیبان هم باشیم.»
بئاتریس گفت: «ما از خیلی از خانواده هایی که می شناسم، خوب تر و صمیمی تر هستیم. بعضی ها حتی با هم شام هم نمی خورند.» پس از لحظه ای اعتراف کرد: «من... واقعا دوست ندارم که کفِ اتاق مردم، توی کیسه خواب بخوابم.»
خانم کوییم بی دستش را به صندلی پشت رساند، زانوی بئاتریس را نوازش کرد و گفت: «می دانستم که دوست نداری، برای همین هم گفتم که نباید بروی. تو دلت نمی خواست بروی، ولی نمی خواستی این را قبول کنی.»
نسیم گرم بخاری اتومبیل به رامونا و خانواده ی خوبش می وزید. رامونا خود را در صندلی اش جمع و جور و احساس کرد که جایش گرم و نرم و راحت است. فکر کرد که او عضو خانواده ای است که همگی دوست و پشتیبان یکدیگرند و خودش نیز آن قدر بزرگ شده است که از او انتظارِ کمک و همراهی دارند. پس می توانست در مورد خیلی چیزها کوتاه بیاید و یا دست کم، سعی کند. مثلاً در مورد ویلاجین...، می توانست کتاب های مطالعه ی آزاد بی صدایش را با صدای بلند برای او بخواند. زیرا به هر حال، ویلاجین در سنی بود که بیش ترش را می فهمید. به این ترتیب تا مدتی سرگرم می شد. و اما در مورد خانم والی...! خب، بعضی از خصوصیاتش خوب بود و بعضی نبود. رامونا می توانست با او کنار بیاید.
بئاتریس در حالی که همگی در صندلی اتومبیل جاخوش کرده بودند و از میان باران و تاریکی شب به سوی خیابان کلیکیتاک پیش می رفتند، یادآوری کرد: «کارِ آن مرد، یعنی حساب کردن پول شام مان، یک جور پایان خوش بود.»
رامونا جمله ی خواهرش را درست کرد: «پایانی خوش برای امروز!»
فردا آن ها همه چیز را از سر می گرفتند.



خانم کوییم بی که از تصورِ رقصیدن پیکی ـ پیکی پیر خنده اش گرفته بود، گفت: «شک دارم. البته آن گربه هم واقعا نمی رقصد. فیلم را جلو و عقب می برند و به نظر می آید که دارد می رقصد.»
چه بد! رامونا هنگامی که یک غذای گربه ی دیگر را تبلیغ می کردند، چرت می زد. اما زمانی که گربه ی زرد گنده ای، بی اعتنا به چند جور غذای آبکی، کنار کاسه ای که غذای خشک داشت، نشست و بی صدا شروع کرد به خوردن، کاملاً هوشیار بود. فکر کرد که این دیگر خیلی مسخره است! وقتی پیکی ـ پیکی غذای خشک می خورد، صدای قِرچ قروچش به تمام اتاق ها می رسید، ولی گربه های تلویزیونی، هیچ وقت موقع خوردن صدایی از خودشان در نمی آوردند! پس حتما آن هایی که پیام های بازرگانی را می ساختند، دروغ می گفتند. بله، کارشان همین بود! رامونا از برنامه های تبلیغ غذای گربه عصبانی بود. حقه بازها! او اکنون از دست تمام دنیا عصبانی بود!
بعدازظهر همان روز، بار دیگر با صدای زنگ درِ خانه، از خواب بیدار شد. آیا پشت در کسی بود که او خوشش بیاید؟ رامونا خداخدا کرد که این طور باشد؛ چون حوصله اش سر رفته بود. چند لحظه بعد فهمید که سارا آمده است.
رامونا به بالشش تکیه داد و سعی کرد ضعیف و بی حال به نظر بیاید. صدای مادرش از دمِ در می آمد: «سلام، سارا! خوشحالم که می بینمت. ولی فکر می کنم بهتر است تا حال رامونا خوب نشده، پیشش نروی.»
سارا گفت: «اشکالی ندارد. من فقط نامه های بچه های کلاس مان را برایش آورده ام. خانم والی هم یک کتاب برایش فرستاده که بخواند.»
رامونا با کم رنگ ترین لبخندی که می توانست به لب بیاورد، گفت: «سلام سارا.»
سارا از همان جا با صدای بلند توضیح داد: «خانم والی گفت که بهت بگویم این کتاب برای محبوب نیست. برای گزارش دادن است.»
ناله ی رامونا در آمد.
سارا ادامه داد: «گفت بهت بگویم که هر کدام از ما باید جلو کلاس بایستیم و وانمود کنیم که داریم کتاب مان را می فروشیم. راستی...، خانم معلم نمی خواهد که تمام داستان را برایش تعریف کنیم. گفت تا حالا صد دفعه تمام این داستان ها را شنیده.»
حال رامونا خراب تر شد! پس نه فقط ناچار بود درباره ی کتاب خودش گزارش بدهد، بلکه مجبور بود به گزارش بیست و پنج نفر دیگر هم گوش بدهد. خب...، این هم دلیلی دیگر برای علاقه اش به خانه ماندن!
وقتی سارا رفت، رامونا پاکت بزرگی را که برایش آورده بود، بازرسی کرد. خانم والی روی پاکت اسم رامونا را نوشته و زیرش اضافه کرده بود: «دلم برایت تنگ شده است.» به جای امضا هم، تصویر وال را کشیده و کنار دُمش یک Yبزرگ گذاشته بود.
رامونا با خود گفت: «مطمئن نیستم که واقعا دلش برایم تنگ شده باشد.» و پاکت اولین نامه هایی را که در تمام عمرش برایش نوشته شده بود، باز کرد. با خوشحالی فریاد زد: «مامان، بچه ها با خط شکسته برایم نامه نوشته اند!»



با آن که تمام نامه ها مثل هم بود و همه نوشته بودند: «متاسفم که مریض شده ای. امیدوارم هر چه زودتر خوب شوی.»، باعث شدند که حالش بهتر شود. رامونا می دانست که هدف معلمش این بود که بچه ها، هم نامه نویسی انگلیسی را یاد بگیرند و هم خط شکسته را تمرین کنند؛ ولی برایش مهم نبود.
یکی از نامه ها با بقیه فرق داشت. دنی نوشته بود: «پابزرِگ عزیز! زودتر خوب شو؛ وگرنه پاک کنت را می خورم.» رامونا لبخند زد؛ چون همین نامه نشان می داد که همکلاسش دوستش دارد. رامونا از آن به بعد، چشمش به در بود تا پدر و خواهرش از راه برسند و او نامه ها را به رخ شان بکشد.
رامونا در حالی که از تماشای برنامه های تلویزیون خسته، و بدنش از بی حرکت دراز کشیدن (چون نمی خواست مزاحم پیکی ـ پیکی شود) خشک شده بود، منتظر ماند. فکر کرد که حتما آن ها از دیدن بدن لاغر و صورت رنگ پریده اش خیلی ناراحت می شوند. فکر کرد که حتما پدرش هدیه ای کوچک، چیزی که در بستر بیماری سرگرمش کند، برایش می آورد. آیا چون تازگی ها می توانست کتاب های دو سه فصلی را بخواند، پدرش یکی از آن کتاب ها برایش می آورد؟ آیا یک بسته مداد رنگی می آورد؟ پدرش خیلی خوب می دانست که مداد رنگی های نوک تیز، برای کسی که عاشق نقاشی است، چه قدر اهمیت دارد.
ابتدا بئاتریس با یک بغل کتاب از راه رسید. آن ها را روی صندلی انداخت و با ناله گفت: «تکلیف شب!» از روزی که به دبیرستان رفته بود، دائم چنان درباره ی زیاد بودن کارهایش صحبت می کرد که انگار رامونا در مدرسه هیچ کاری نمی کرد. سرانجام، پس از آن که آرام تر شد، یادِ رامونا افتاد و پرسید: «تو حالت چه طوره؟»
رامونا با صدایی ضعیف گفت: «مریضم! ولی تمام همکلاس هایم برایم نامه نوشته اند.»
بئاتریس به دسته ی نامه ها نگاهی انداخت و گفت: «همه شان از روی تخته نوشته اند!»
رامونا که از دستِ کم گرفته شدنِ نامه هایش دلخور شده بود، گفت: «نوشتن با خط شکسته، آن هم برای بچه های کلاس سوم، خیلی سخت است.» پیکی ـ پیکی را از روی مُبل هُل داد که بتواند پاهایش را دراز کند. گوینده ی تلویزیون، یک ریز حرف می زد.
خانم کوییم بی از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: «نمی دانم چرا پدرتان دیر کرده؟»
رامونا می دانست چرا؛ اما چیزی نگفت. حتما چون بیمار بود، پدرش رفته بود هدیه ی کوچکی برایش بخرد! رامونا از انتظار خسته شده بود. به هر حال، برای آن که به خواهرش بفهماند که او هم برای مدرسه اش تکالیفی دارد که باید انجام بدهد، گفت: «خانم مان یک کتاب برایم فرستاده و گفته که همه مان باید برویم جلو کلاس و وانمود کنیم که داریم کتاب مان را می فروشیم.»
بئاتریس گفت: «اووه...! ما صد دفعه از این کارها کردیم. معلم ها همیشه می گویند که لازم نیست تمام داستان را تعریف کنید. نصف بچه ها هم گزارش شان را با این جمله تمام می کنند: اگر می خواهید بدانید که بعدا چه پیش می آید، خودتان کتاب را بخوانید! بعضی ها هم همیشه می گویند: این کتاب را بخوان؛ وگرنه دماغت را می پیچانم!»
رامونا می دانست که چه کسی ممکن است در کلاس شان این عبارت را بگوید. حتما دنی می گوید!
خانم کوییم بی گفت: «آهان...، بالاخره آمد.» و به سرعت رفت تا در را به روی پدر رامونا باز کند.
ــ اتومبیل کجاست؟
آقای کوییم بی گفت:«گاومان زاییده! چرخ دنده اش باید عوض شود.» خستگی از سر و رویش می بارید.
خانم کوییم بی که از این خبر جا خورده بود، گفت: «وای، نه!... قیمتش چه قدره؟»
آقای کوییم بی با چهره ای گرفته گفت: «کلّی! آن قدر که به زحمت می توانیم از پسش بربیاییم.»
خانم کوییم بی گفت: «در هر صورت، باید یک طور جورش کنیم. بدون اتومبیل که لَنگ می مانیم.»
آقای کوییم بی توضیح داد: «تعمیرگاه قبول می کند که هزینه اش را قسطی بگیرد. من هم می توانم ترتیبی بدهم که چند ساعت بیش تر در سردخانه کار کنم.»
خانم کوییم بی در همان حال که با قیافه ای غمگین به آشپزخانه می رفت تا شام تهیه کند، گفت: «خدا کند راه حلِّ دیگری پیدا شود...»
آقای کوییم بی، تازه پس از آن همه گفت و گو متوجه رامونا شد و پرسید: «دخترک من چه طوره؟»
رامونا چنان از دست خالی آمدنِ پدرش ناراحت بود که یادش رفت قیافه ی سوزناکش را حفظ کند! فقط گفت: «مریضم!»
آقای کوییم بی شوخی ـ جدی گفت: «خوشحال باش! هر چه باشد تو چرخ دنده ی نو لازم نداری! و فردا حالت بهتر می شود.»
رامونا پرسید: «چرخ دنده چیه؟»
پدرش توضیح داد: «چیزی که اگر نباشد، اتومبیل حرکت نمی کند.»
رامونا گفت: «آها...!» سپس برای آن که به پدرش نشان بدهد که زندگی او نیز چندان بی دردسر نیست، اضافه کرد: «باید در مدرسه گزارش کتاب بدهم.»
آقای کوییم بی گفت: «خُب...، یک گزارش جالب توجه درست کن.» و رفت دست و رویش را بشوید و برای شام آماده شود.
رامونا می دانست که پدرش غمگین است. با وجود این، فکر می کرد که باید بیش تر از این برای دختر کوچولوی بیمارش دلسوزی کند. گمان می کرد که پدرش اتومبیل را بیش از او دوست دارد.
رامونا در حالی که اکنون واقعا بی بُنیه شده، تلویزیون حوصله اش را سر برده بود و دلش برای پدرش می سوخت که ناچار بود چند ساعت بیش تر در سردخانه ی مواد غذایی کار کند، به پشت تکیه داد. می دانست که آن جا به قدری سرد است که پدرش حتی اگر چند جوراب پشمی هم می پوشید، پاهایش گرم نمی شد و گاهی مجبور می شد وسطِ کار، چند دقیقه بیرون برود تا بی حسیِ گونه هایش برطرف شود.
هنگامی که مادرش، پس از حاضر کردن غذای سایر افراد خانواده، گفت که حالا دیگر رامونا باید به اتاقش برگردد و شام سبکی بخورد، رامونا آماده رفتن شد. فکر این که مادرش به او به چشم یک دردسر نگاه نمی کند، باعث شد که احساس راحتی و آرامش کند.

یک شنبه ی بارانی

همیشه بعدازظهرهای بارانی روزهای یک شنبه، در ماه نوامبر(۱۱)، دلتنگ کننده است. اما رامونا احساس می کرد که این یک شنبه، از همه بدتر است. بینی اش را به پنجره ی اتاق نشیمن چسبانده، بارانِ بی امان و شاخه های عریانِ سیاهی را که به سیم های برق جلو خانه می خورد، تماشا می کرد. همه چیز به نظرش ملال انگیز می آمد. شام که قرار بود خانم کوییم بی باقی مانده ی غذاهای هفته گذشته را از یخچال بیرون بیاورد، پدر و مادرش هم که از خستگی یا بی حوصلگی و یا هر دو، تقریبا حرفی نمی زدند و بئاتریس هم به طرز مرموزی گرفته و عبوس بود. رامونا دلش پَر می زد برای هوایی آفتابی، پیاده رویی خشک که بتواند در آن اسکیت بازی کند و خانواده ای شاد و خندان.
خانم کوییم بی که روی مبل راحتی نشسته بود و از بین دسته ای صورت حساب، بعضی ها را جدا می کرد، گفت: «رامونا! این هفته اتاقت را تمیز نکردی. در ضمن، بینی ات را هم به پنجره نچسبان، شیشه را لک می کند.»
رامونا احساس کرد هر کاری می کند، یک جایش ایراد دارد. انگار امروز همه، حتی پیکی ـ پیکی که دَمِ در میومیو می کرد، بداخلاق شده بودند. خانم کوییم بی با آهی عمیق از جا بلند شد و در را باز کرد که پیکی ـ پیکی بیرون برود. بئاتریس با حوله و شامپو، از اتاق نشیمن به آشپزخانه رفت تا در ظرف شویی سرش را بشوید. آقای کوییم بی مانند همیشه پشت میز اتاق نشیمن مطالعه می کرد و مدادش را با عصبانیت روی تکه ای کاغذ می کشید. تلویزیون خاموش بود و کنده ای در بخاری دیواری دود می کرد و روشن نمی شد.
خانم کوییم بی سر جایش نشست و سپس بار دیگر مجبور شد که بلند شود؛ زیرا پیکی ـ پیکی از رطوبت بیرون ناراحت شده بود و پشت در میومیو می کرد که به اتاق برگردد. خانم کوییم بی پس از آن که در را باز کرد و پیکی ـ پیکی به همراه موجی از هوای سرد وارد اتاق شد، دستور داد: «رامونا، اتاقت را تمیز کن.»
رامونا که نمی توانست فراموشی مادرش را به او یادآوری نکند، گفت: «بئاتریس چی؟ بئاتریس هم اتاقش را تمیز نکرده!»
خانم کوییم بی گفت: «من در مورد بئاتریس حرف نمی زنم، دارم در مورد تو حرف می زنم.»
با وجود این، رامونا از کنار پنجره تکان نخورد. به نظرش می رسید که مرتب کردن اتاقش، آن هم در بعدازظهری بارانی، واقعا کاری ملال آور است. بیهوده به کارهای هیجان انگیزی که دوست داشت انجام بدهد، فکر کرد: یاد گرفتنِ روشِ کمند انداختن، نواختن یک ساز، پریدن از روی میله ها در مسابقات ورزشی و شنیدن فریاد تماشاچیان.
خانم کوییم بی صدایش را بلند کرد: «رامونا، اتاقت را تمیز کن!»
رامونا که از لحن صحبت مادرش رنجیده بود، گفت: «خُب... لازم نیست سرم داد بکشی!» کنده ی توی بخاری دیواری، جا به جا شد و دودش در اتاق پیچید.
خانم کوییم بی گفت: «پس تمیزش کن! اتاقت افتضاح شده.»
آقای کوییم بی مدادش را روی میز انداخت و گفت: «دختر خانم! هر کاری که مادرت می گوید، بکن. آن هم، همین الان! مادرت که نباید سه بار بِهِت تذکر بدهد!»
رامونا گفت: «باشد، می روم. ولی شما هم نباید این قدر بداخلاقی کنید.» و در دل گفت: «نِق نِق بزنید!»
رامونا با قیافه ای قهرآلود، احساسات جریحه دار شده اش را به اتاقش، به همان جایی که جوراب های کثیفِ یک هفته اش را از زیر تختش بیرون کشید، بُرد! هنگامی که به حمام می رفت تا آن ها را در سبد لباس های چرک بیندازد، به پایین نگاه کرد و دید که خواهرش در اتاق نشیمن ایستاده، موهایش را با حوله خشک می کند.



صدای بئاتریس از زیر حوله شنیده می شد: «مامان! به نظر من شما خیلی بدجنس هستید!»
رامونا ایستاد و گوش هایش را تیز کرد.
خانم کوییم بی جواب داد: «برایم مهم نیست که به نظر تو چه قدر بدجنسم. گفتم نباید بروی، والسلام!»
بئاتریس اعتراض کرد: «اما تمام دخترهای دیگر می روند.»
خانم کوییم بی گفت: «من کاری ندارم که آن ها می روند یا نه. اما تو نمی روی!»
رامونا صدای برخورد مداد به میز و بعد هم صدای پدرش را شنید: «حق با مادرت است. حالا ممکن است لطفا ساکت بشوی که بتوانم به کارم برسم؟»
بئاتریس به سرعت از کنار رامونا گذشت، به اتاقش رفت و در را محکم بست. صدای هق هق بلند و عصبی اش، از بیرون شنیده می شد.
رامونا جوراب هایش را در سبد انداخت و با خود فکر کرد که بئاتریس کجا نباید برود؟ بعد چون خیالش راحت شده بود که اتاقش جمع و جور شده است، به اتاق نشیمن برگشت. پیکی ـ پیکی که هنوز مانند تمام افراد خانواده، بدخلق و عبوس بود، بار دیگر دَم در میومیو کرد که بیرون برود.
رامونا پرسید: «مامان! بئاتریس کجا نباید برود؟»
خانم کوییم بی در را باز کرد. بادی سرد به داخل اتاق وزید. پیکی ـ پیکی دلخور از وزش باد، مردد ماند که برود یا بماند. خانم کوییم بی پس از آن که گربه را با فشار پنجه ی پایش به بیرون هُل داد، گفت: «بئاتریس حق ندارد با یک دسته از دخترهای همکلاسش در خانه ی مری جین بخوابد.»
یک سال قبل، رامونا با نظر مادرش موافق بود و برای همین هم مادرش او را بیش تر از بئاتریس دوست داشت، اما امسال، رامونا می دانست که ممکن است روزی خودش هم بخواهد یک شب در خانه ی دوستش بخوابد. بنابراین پرسید: «چه اشکالی دارد که بئاتریس در خانه ی مری جین بخوابد؟»
خانم کوییم بی که دَمِ در منتظر ایستاده بود، جواب داد: «چون خسته و بداخلاق به خانه برمی گردد.» صدای پیکی ـ پیکی در صدای باد گم شده بود. هنگامی که خانم کوییم بی در را باز کرد، بار دیگر تندبادی سرد وارد اتاق شد.
آقای کوییم بی یادآوری کرد: «با این گرانی نفت، نباید بگذاریم گربه بیرون برود و اتاق را سرد کند.»
خانم کوییم بی گفت: «اگر من نگذارم که برود، شما مسئولیت نگهداری اش را در اتاق قبول می کنی؟» و بعد جواب سوال رامونا را کامل کرد: «توی این خانه چهار نفر زندگی می کنند و او حق ندارد تمام روزِ بقیه را فقط به خاطر این که می خواهد با یک مشت دختر احمق بگوید و بخندد، خراب کند. از این گذشته، دختری که در سن رشد است، به خواب و استراحت احتیاج دارد.»
رامونا قبول داشت که بئاتریس همیشه خسته و بدخُلق از این نوع میهمانی ها برمی گشت، با وجود این، برای آن که خودش در آینده، زمانی که به دبیرستان می رود، با چنین مشکلی رو به رو نشود، گفت: «ممکن است این دفعه زودتر بخوابند!»
خانم کوییم بی که به ندرت آن قدر تند صحبت می کرد، گفت: «امکان ندارد. در ضمن، رامونا! درست است که خانم کمپ مستقیما چیزی به من نگفته است، ولی خودم از حرف هایش این طور برداشت کرده ام که تو آن طور که باید و شاید، با ویلاجین بازی نمی کنی!»
رامونا چنان آهی کشید که انگار از عمق وجودش بیرون آمد. در حمام، بئاتریس که گریه ی واقعی اش تمام شده بود، به زور هق هق می کرد تا به پدر و مادرش نشان بدهد که آن ها چه قدر بی رحم هستند!
خانم کوییم بی بدون اعتنا به نفس های بلند و هق هق ها، ادامه داد: «رامونا! می دانی که وظیفه ی تو در این خانواده، سازگاری با خانواده ی کمپ است. قبلاً هم این را بِهِت گفته ام.»
رامونا چگونه می توانست برای مادرش توضیح بدهد که ویلاجین، سرانجام، متوجه شده بود که منظور از مطالعه ی آزاد بی صدا، چیزی جز کتاب خواندن معمولی نیست!؟ ویلاجین تا مدتی از رامونا می خواست که چند تا از کتاب های خسته کننده ی خانواده ی کمپ را (از همان کتاب هایی که افرادی که هیچ چیز درباره ی بچه ها نمی دانند، اغلب به آن ها می دهند.) با صدای بلند برایش بخواند. اما پس از چند بار شنیدن شان حوصله اش سر رفت. بنابراین تازگی ها اصرار داشت که نقش آرایشگر را بازی کند. ولی رامونا دلش نمی خواست که ویلاجین ناخن هایش را لاک بزند. می دانست که اگر ویلاجین لاک را بریزد، خانم کمپ او را سرزنش می کند، نه نوه اش را! واقعا خنده دار بود، به جای آن که خانم کمپ از رامونا مواظبت کند، رامونا از ویلاجین مواظبت می کرد!
رامونا به فرش خیره شد. دوباره آهی کشید و گفت: «سعی می کنم با ویلاجین بیش تر بازی کنم.» دلش برای خودش که کسی شرایطش را درک نمی کرد و قدرش را نمی دانست، می سوخت. هیچ کس در تمام دنیا درک نمی کرد که برای او چه قدر دشوار است که پس از مدرسه، آن هم بدون دوچرخه، به خانه ی کمپ ها برود.
خانم کوییم بی از خشونت خود پشیمان شد. با تبسمی ملایم گفت: «می دانم که آسان نیست؛ ولی تحمل کن.» صورت حساب ها و دسته چک را برداشت و به آشپزخانه رفت تا پشت میز آشپزخانه، چک های پرداختی را بنویسد.
رامونا به هوای آن که پدرش دلداری بدهد، در اتاق نشیمن قدم زد. سپس جلو آمد، گونه اش را روی آستین پیراهن چهارخانه ی او گذاشت و پرسید: «پدر! چه می خوانی؟»
آقای کوییم بی یک بار دیگر مدادش را روی میز انداخت و گفت: «دارم فرایندهای شناختی کودکان را مطالعه می کنم.»
رامونا سرش را بلند کرد و پرسید: «یعنی چی؟»
ــ یعنی این که بچه ها چه طور فکر می کنند.
رامونا اصلاً از این موضوع خوشش نیامد! پرسید: «چرا می خواهی این را بدانی؟» با خود فکر کرد که بعضی از چیزها خصوصی هستند و این، یکی از همان هاست. رامونا از این که افراد بزرگسال کتاب های ضخیم را مطالعه می کردند تا از افکار بچه ها سر در بیاورند، هیچ خوشش نیامد!
آقای کوییم بی خیلی جدی گفت: «راستش من هم دقیقا همین را از خودم می پرسم! وقتی کلی صورت حساب دارم که باید پول شان را بپردازم، چرا دارم این را مطالعه می کنم!؟»
رامونا گفت: «خُب...، به نظر من می توانید نخوانیدش. طرز فکر بچه ها ربطی به کارتان ندارد.» اما چون نمی خواست پدرش از دانشکده اخراج و باز هم صندوقدار فروشگاه بشود، اضافه کرد: «یک عالم چیز هست که می توانید درباره ی آن ها مطالعه کنید؛ مثلاً درباره ی مگس میوه.»
آقای کوییم بی خندید، موهای رامونا را به هم ریخت و گفت: «من که شک دارم کسی بتواند بفهمد توی کله ی تو چی می گذرد!» رامونا خیالش راحت شد؛ انگار مطمئن شده بود که افکار پنهانی اش هنوز در جایی اَمن است!



آقای کوییم بی تهِ مدادش را به دندان گرفت و از پشت پنجره به باران خیره شد. بئاتریس، خسته از هق هق های دروغی، با چشم های سرخ شده و موهای ژولیده، از اتاقش بیرون آمد و بی آن که با کسی حرف بزند، شروع کرد به قدم زدن.
رامونا خود را در مبل راحتی انداخت. او از یک شنبه های بارانی، به خصوص این یکی، بیزار بود و آرزو می کرد که زودتر دوشنبه بشود تا بتواند به مدرسه پناه ببرد. خانه ی خانواده ی کوییم بی گویی در طول روز کوچک و کوچک تر شده و اکنون به حدی رسیده بود که دیگر برای افراد خانواده و تمام مشکلات شان جا نداشت. خانم و آقای کوییم بی بعضی شب ها پس از رفتن دخترها به اتاق خواب، با هم گفت و گو می کردند. رامونا سعی کرد به چیزهای جَسته گریخته ای که از صحبت هاشان شنیده بود، فکر نکند. او از حرف های پنهانی والدینش فقط همین را فهمیده بود که آن ها دلواپس آینده ی او خواهرش هستند.
رامونا نگرانی های پنهانی و عمیق خود را داشت. می ترسید که مبادا پدرش تصادفا در سردخانه، جایی که گاهی داخلش برف می بارید، حبس شود. فرضا ممکن بود که او مسئول تحویل سفارشات زیادی باشد و همکارانش شانس آورده و مسئول تحویل سفارشات کمی باشند. در آن صورت، آیا امکان نداشت که این ها کارشان را زودتر تمام کنند و پس از بیرون آمدن از سردخانه، اشتباهی درش را از بیرون قفل کنند و در نتیجه پدرش در سردخانه حبس شود، یخ بزند و بمیرد!؟ البته، چنین چیزی اتفاق نمی افتاد. صدای خفیفی، با اطمینان در سرش نجوا کرد: «ولی بعید هم نیست!» رامونا گفت: «چرند نگو!» صدای خفیف، دوباره شروع کرد: «خُب...، آره. ولی...» با وجود آن که نگرانی از ذهن رامونا دور نمی شد، دلش می خواست که پدرش به کار در سردخانه ادامه بدهد تا بتواند درسش را تمام کند و سرانجام، روزی شغل دلخواهش را به دست بیاورد.
رامونا نگران و خانه ساکت بود. تنها صدای نم نم باران و تق تقِ نوک مداد آقای کوییم بی می آمد. کنده ای که دود می کرد، بار دیگر جا به جا شد و چند جرقه ی کم نور از آن برخاست. هوا کم کم تاریک و رامونا گرسنه اش می شد، اما جُنب و جوش در آشپزخانه به چشم نمی خورد.
ناگهان آقای کوییم بی کتابش را با صدا بست و مدادش را چنان به شدت روی میز انداخت که کف اتاق پرید. رامونا راست نشست. حالا دیگر چه شده بود؟
پدرش گفت: «همه بیایید این جا! خُب...، فورا بروید خودتان را مرتب کنید. اخم و تَخم و دلخوری هم موقوف! می خواهیم برویم بیرون شام بخوریم. می خواهیم با خنده و شادی خودمان را خفه کنیم! این یک دستور است!»
دخترها ابتدا به پدرشان و بعد به یکدیگر خیره شدند. آفتاب از کدام طرف در آمده بود!؟ اکنون ماه ها بود که بیرون شام نخورده بودند. پس حالا چه شده بود که می توانستند بروند؟
رامونا پرسید: «به هوپر برگر می رویم؟»
آقای کوییم بی که نخستین بار در آن روز، شاد و سرحال شده بود، گفت: «معلوم است! چرا نرویم؟ هرجا دل مان بخواهد، می رویم.»
خانم کوییم بی با یک دسته پاکت تمبر زده، از آشپزخانه به اتاق نشیمن آمد و شروع کرد: «ولی باب...»
شوهرش گفت: «حالا دیگر خودت را نگران نکن. یک جور از عهده اش برمی آییم. در تعطیلی عید شکرگزاری(۱۲) چند ساعت بیش تر در سردخانه کار می کنم و اضافه حقوق می گیرم. چه اشکالی دارد که ما هم سالی، ماهی یک بار از این ولخرجی ها بکنیم؟ تازه...، هوپر برگر هم که واقعا رستورانی گران و درجه یک نیست.»
رامونا دلش شور می زد که مبادا مادرش درباره ی ضرر غذاهای کم ارزش بیرون صحبت کند، اما نکرد. در یک چشم به هم زدن بدخُلقی و عصبانیت ها از بین رفت. همگی لباس شان را عوض کردند. موهاشان را شانه زدند، پیکی ـ پیکی را در زیرزمین گذاشتند و سوار اتومبیل شان شدند؛ اتومبیل کهنه ای که چرخ دنده ی نو داشت و به راحتی، دنده عقب می رفت. هنگامی که به نزدیک ترین هوپر برگر رسیدند، متوجه شدند که خیلی از خانواده های دیگر نیز هوس کرده اند که در روز بارانی، از خانه بیرون بیایند؛ زیرا تمام میزها اشغال بود و آن ها مجبور بودند منتظر بمانند تا میزی خالی شود.
خانم و آقای کوییم بی و بئاتریس، تا خالی شدن میز، روی سه صندلی نشستند و چون صندلی دیگری نبود، رامونا ایستاد. او با فشار دادن دکمه های ماشین خودکاری که به مشتری ها سیگار تحویل می داد، خود را سرگرم کرد. صدای موسیقی در رستوران پیچیده بود. رامونا حتی با آن آهنگ کمی وَرجه وورجه کرد. موسیقی که تمام شد، رامونا برگشت و ناگهان خود را رو در روی پیرمردی دید که موهای سفیدش را خیلی مرتب شانه زده و دو انتهای سبیلش را به طرف بالا تاب داده بود. لباس هایش، از پیراهن گلدار و کتِ پشمی اش گرفته تا شلوار چهارخانه اش، چنان ناهماهنگ بود که گویی هر کدامش را از فروشگاهی جداگانه و یا اصلاً از حراجی خریده است. فقط خط اتوی شلوارش کامل بود و کفشش برق می زد.
پیرمرد با قامتی کاملاً کشیده، به رامونا سلامی نظامی داد و پرسید: «خُب...، دختر خانم! بگو ببینم آیا رفتارت با مادرت خوب است؟»
رامونا ماتش برد. احساس کرد که صورت و حتی گوش هایش سرخ شد. مانده بود که چه بگوید! آیا رفتارش با مادرش خوب است؟ خوب...، همیشه که نه! ولی چرا این مرد غریبه، چنین سوالی می کرد؟ به او چه ربطی داشت. اصلاً او حق نداشت چنین چیزی بپرسد.



گزارش کتاب رامونا

خانواده ی کوییم بی غرق در نگرانی بود. پدر و مادر نگران بودند که چگونه تا نصبِ چرخ دنده ی نو، به کارهاشان برسند و مهم تر از آن، چه طور از پس هزینه اش برآیند. بئاتریس نگران میهمانی ای بود که با تمام همکلاس هایش به آن دعوت شده بود و چون اهل رقص نبود، می ترسید که مبادا میهمانی، به مجلس رقص تبدیل شود و از او هم بخواهند که برقصد. رامونا که هنوز ضعف داشت، با بی حالی در خانه می گشت و نگران تهیه ی گزارشش بود. اگر گزارش جالب توجهی تهیه می کرد، خانم والی گمان می کرد که دارد خودنمایی می کند و اگر گزارشی معمولی تهیه می کرد، خانم والی آن را نمی پسندید.
بدتر از همه، عصر همان روز، بئاتریس اتفاقا چشمش افتاد به سرِ آقای کوییم بی که پشت میز اتاق نشیمن نشسته و روی کتاب هایش خم شده بود. حیرت زده فریاد کشید: «پدر! فرق سرتان دارد طاس می شود!»
رامونا شتابان خود را به آن ها رساند تا از نزدیک، سرِ پدرش را ببیند. اما چون نمی خواست او را آزرده کند، گفت: «نه! فقط یک ذره کم پشت شده. هنوز طاس نشده!»
خانم کوییم بی نیز پس از بازرسی فرق سرِ شوهرش، با لحنی محبت آمیز گفت: «آره، یک ذره کم پشت شده، ولی عیب ندارد! من هم هفته پیش یک موی سفید توی موهایم پیدا کردم.»



آقای کوییم بی گفت: «موضوع چیه؟ در مورد موهای سرم جلسه تشکیل داده اید؟» سپس مچ دست همسرش را گرفت و با مهربانی گفت: «تو هم نگران نباش! چون حتی اگر پیر بشوی و موهایت هم سفید بشود، باز هم دوستت دارم.»
خانم کوییم بی که اصلاً نمی خواست به پیری و سفید شدن موهایش فکر کند، گفت: «خیلی ممنون!» هر دو خندیدند. آقای کوییم بی دست همسرش را رها کرد و به شوخی، به پشت او زد؛ رفتاری که دخترها را به تعجب واداشت.
رامونا در مورد این گفت و گو دو احساسِ متفاوت داشت؛ از سویی نمی خواست که موهای پدرش کم پشت و یا موهای مادرش سفید شود. دوست داشت که آن ها تا آخر عمرشان به همان صورت باقی بمانند. از سوی دیگر، از دیدن گفتار و رفتار محبت آمیزشان نسبت به هم، خوشحال بود. می دانست که آن ها عاشق یکدیگرند. با وجود این، بعضی وقت ها، هنگامی که خسته بودند و عجله داشتند و یا زمانی که پس از فرستادن دخترها به اتاق خواب، صدای گفت و گوی جدی و طولانی شان می آمد، رامونا نگران می شد؛ زیرا بچه هایی را می شناخت که والدین شان دیگر هم دیگر را دوست نداشتند. اما اکنون مطمئن بود که اوضاع رو به راه است!
ناگهان چنان احساس خوشحالی کرد که به نظرش رسید تهیه ی گزارش، به شرطی که فکر کند و بتواند راهی برای جالب توجه کردنش پیدا کند، اصلاً کاری دشوار نیست.
اسم کتابی که خانم والی برایش فرستاده بود، گربه ی جامانده بود و چند فصل داشت؛ ولی با کلماتی ساده نوشته شده بود. داستان درباره ی گربه ای بود که به علت تغییر مکان خانواده ای که با آن ها زندگی می کرد، جا مانده بود.
گربه ی جامانده، حوادثی را در برخورد با یک سگ، یک گربه دیگر و چند بچه پشت سر می گذارد و سرانجام، زن و شوهر پیر و مهربانی او را پیدا می کنند، برایش یک نعلبکی خامه می آورند و در ضمن، به خاطر سفید بودن پنجه ی پایش، اسمش را سفیدپا می گذارند.
داستان، به نظر رامونا چنگی به دل نمی زد! البته، برای وقت گذرانی در اتوبوس بد نبود، ولی به درد ساعت مطالعه ی آزاد بی صدا نمی خورد. از آن گذشته، خامه خیلی گران بود و باور کردنی نبود که کسی به گربه اش فقط خامه بدهد! رامونا با خود فکر کرد که اگر خانواده ی مسنی بخواهد خیلی ولخرجی کند، حداکثر می تواند نصف غذای گربه را خامه و نصفش را چیز دیگر بدهد. او همان طور که از انسان ها انتظار داشت همه چیز را دقیق و درست بیان کنند، از کتاب ها نیز همین انتظار را داشت.
رامونا با آن که می دانست پدرش دوست ندارد کسی هنگام مطالعه مزاحمش شود، چون واقعا به جواب سوالش احتیاج داشت، پرسید: «پدر! شما چه طور چیزی را به مردم می فروشید؟»
آقای کوییم بی بدون آن که سرش را از کتابش بلند کند، گفت: «خودت باید بهتر بدانی! مگر دائم پیام های بازرگانی را تماشا نمی کنی؟»
پاسخ آقای کوییم بی، رامونا را به فکر فرو بُرد. او همیشه به پیام های بازرگانی، به عنوان سرگرمی نگاه کرده بود، ولی اکنون داشت به چند تا از آن ها که بیش تر خوشش می آمد، فکر می کرد: گربه هایی که با پس و پیش رفتن می رقصیدند، سگی که نوعی غذای سگ را با پا هُل می داد، مردی که بر اثر خوردن پیتزا رودل کرده بود و می نالید: باورم نمی شود که همه اش را خورده ام و بالاخره شش اسبی که کالسکه ی بانک معروفی را در سرتاسر بیابان ها و کوه ها می کشاندند.
رامونا پرسید: «منظورتان این است که باید گزارشی مثل یک پیام بازرگانی درست کنم؟»
پدرش بی آن که حواسش دقیقا به سوال رامونا باشد، جواب داد: «چه اشکالی دارد؟»
رامونا که واقعا به دلگرمی و اطمینان دادنِ فردی بزرگسال نیاز داشت، گفت: «آخر... دلم نمی خواهد معلمم بگوید که من یک دردسر هستم.»
آقای کوییم بی این بار سرش را از کتاب بلند کرد و گفت: «ببینم، مگر او بهت نگفته است که باید وانمود کنی که داری کتابی می فروشی؟ خُب... همین کار را کن! و چه بهتر که از یکی از پیام های تلویزیونی استفاده کنی. وقتی کاری را که معلمت ازت خواسته، انجام بدهی، دردسر حساب نمی شوی.» لحظه ای به رامونا نگاه کرد و بعد ادامه داد: «اصلاً چرا می ترسی که فکر کند تو یک دردسری؟»
رامونا در حالی که انگشت های پایش را در کفشش می جنباند، مدتی به فرش خیره ماند و بالاخره گفت: «روز اول که به مدرسه رفتم، صدای جِغ جِغ صندل هایم را در آوردم.»
آقای کوییم بی گفت: «خُب... این که دردسر حساب نمی شود.»
رامونا گفت: «و وقتی تخم مرغ را روی موهایم ریختم، خانم والی گفت که یک دردسر هستم. بعدش هم که توی کلاس استفراغ کردم!»
پدرش گفت: «اما تو عمدا این کارها را نکردی. حالا دیگر بدو برو، تا من هم به مطالعه ام برسم.»
رامونا کمی در این باره فکر کرد و سرانجام، به این نتیجه رسید که چون والدینش در مورد دردسر نبودنِ او، با هم، هم عقیده اند، بدون شک حق با آن هاست. خانم والی هم اگر از دست او ناراحت است (گو این که نوشته بود دلش برایش تنگ شده است)، می تواند برود و یک لیوان آب خنک بخورد! بنابراین، تصمیم گرفت گزارش کتابش را آن طور که دوست دارد، تهیه کند و کاری به نظرِ خانم والی نداشته باشد.
رامونا به اتاقش رفت و به میزش نگاه کرد. افراد خانواده، اسم میزش را کارگاه رامونا گذاشته بودند؛ زیرا روی آن پُر بود از مداد رنگی، کاغذهای مختلف، چسب نواری، تکه های نخ و خِرت و پرت های عجیب و غریبی که رامونا خود را با آن ها سرگرم می کرد.



بیمار

شب، هنگامی که خانم کوییم بی، صورت رامونا را با پارچه ای سرد، پاک و سرش را بلند کرد تا جرعه ای نوشیدنی خنک بنوشد، رامونا نیمه خواب بود. بعدا، زمانی که سایه های اتاقش کم کم داشت محو می شد، مادرش از او خواست که دماسنج را چند دقیقه زیر زبانش نگه دارد که به نظرش خیلی طولانی آمد. رامونا از این که می دید مادرش مراقبش است، احساس امنیت می کرد؛ احساس امنیت و در عین حال بیماری. همین که سرش را روی قسمت خنکی از بالش می گذاشت، چنان گرم می شد که به ناچار بالشش را برمی گرداند. وقتی اتاقش کاملاً روشن شد، با وجود خواب آلودگی، کم و بیش فهمید که اعضای خانواده اش به خاطر او خیلی آرام حرکت می کنند. رامونا در ته قلبش از توجه و ملاحظه ی آن ها خوشحال بود. او حتی صدای صبحانه خوردن آن ها را هم شنید و بعد، کاملاً به خواب رفت؛ زیرا هنگامی که بار دیگر هوشیار شد، خانه ساکتِ ساکت بود. آیا همه رفته و او را تنها گذاشته بودند؟ نه، ظاهرا کسی بی سر و صدا در آشپزخانه راه می رفت. لابد مادربزرگ هُوی آمده بود تا از او مراقبت کند.
چشمان رامونا پر از اشک شد. همه رفته و او را به حال خود رها کرده بودند! پلک هایش را به هم زد. اشکش چکید و چشمش افتاد به تصویری که پدرش برایش کشیده و روی میز کنار تختخوابش گذاشته بود. تصویر، رامونا و اتومبیل شان را نشان می داد که هر کدام به درختی جداگانه تکیه داده بودند. رامونا اخمو با لب های آویزان بود. چراغ های جلو اتومبیل هم اخمو و دو طرف سپرش مانند لب های رامونا آویزان بود! هر دو آن ها بیمار بودند. رامونا که لبخند زدن را فراموش کرده بود، با دیدن نقاشی پدرش، لبخند زد. بعد متوجه شد که بدنش دیگر گرم و خشک نیست، بلکه گرم و عرق کرده است. سعی کرد بنشیند، اما به پشت روی بالشش افتاد. نشستن برایش دشوار بود. از ته دل آرزو کرد که مادرش را ببیند و ناگهان آرزویش برآورده شد. رامونا مادرش را دید که با لگن آب و حوله، وارد اتاقش شد.



با صدایی گرفته گفت: «مامان! چرا سرِ کار نرفتی؟»
خانم کوییم بی در همان حال که با ملایمت، دست ها و صورت رامونا را می شست، جواب داد: «خُب...، ماندم که از تو مراقبت کنم. حالت بهتر است؟»
ــ یک کم.
حالش به نوعی بهتر شده بود، اما در ضمن، بدنش عرق کرده بود، ضعف داشت و دلش شور می زد. او با به خاطر آوردن زمانی که پدرش بیکار شده بود، پرسید: «حالا کارت را از دست می دهی؟»
ــ نه، منشی قبلی که بازنشسته شده، با خوشحالی قبول کرد که چند روزی به جای من کار کند.
خانم کوییم بی با اسفنجی مرطوب، بدن رامونا را شست و پس از آن که لباس خوابی خشک و خنک تنش کرد، پرسید: «خُب...، حالا با چای و نان برشته چه طوری؟»
رامونا که خیالش راحت شده بود، مادرش کارش را از دست نمی دهد و در نتیجه، پدرش نیز مجبور نمی شود درسش را نیمه کاره رها کند، پرسید: «چایِ درست و حسابی؟»
خانم کوییم بی در حالی که او را به بالش اضافی ای که پشتش گذاشته بود، تکیه می داد، گفت: «آره، چای درست و حسابی!» و چند دقیقه ی بعد در یک سینی، تکه ای نان برشته ی خشک و فنجانی چای کم رنگ برایش آورد.
ذره ذره خوردنِ نان و جرعه جرعه نوشیدنِ چای رامونا را خسته و کسل کرد.
خانم کوییم بی هنگامی که برای بُردن سینی آمد، گفت: «خوشحال باش. تَبَت پایین آمده و دیگر داری خوب می شوی.»
رامونا احساس راحتی کرد. مادرش حق داشت. او که از قصد استفراغ نکرده بود. چند تا از بچه های دیگر هم این کار را کرده بودند. مثلاً آن پسری که در مهد کودک بود و یا آن دختری که در کلاس اول...
رامونا به خواب رفت و کمی بعد، بهانه گیر و بداخلاق از خواب بیدار شد؛ به خصوص وقتی از مادرش نان و کره خواست و او گفت که کره برایش خوب نیست، حسابی اوقاتش تلخ شد.
خانم کوییم بی لبخند زد و گفت: «همین که داری عین ببر زخمی رفتار می کنی، نشان می دهد که حالت دارد خوب می شود!»
رامونا با عصبانیت گفت: «اصلاً هم عین ببر زخمی رفتار نمی کنم!»
خانم کوییم بی رختخوابش را در اتاق نشیمن، روی مبل راحتی پهن کرد تا بتواند تلویزیون تماشا کند. اما او انگار با تلویزیون هم سرِ دعوا داشت! برنامه های آن موقع روزِ تلویزیون به نظرش بی معنی، احمقانه و خسته کننده می آمد و تصور می کرد که پیام های بازرگانی اش خیلی بهتر از برنامه هایش است.
رامونا که عاشق تماشای گربه های زیبا بود، به امید دیدن تبلیغِ غذای گربه، به پشت تکیه داد و در همان حال که انتظار می کشید، یاد معلمش افتاد.
با خود گفت: «البته که از قصد استفراغ نکردم! خانم والی باید این را بداند. تازه...، برعکس آن چه ظاهرم نشان می دهد، من واقعا دختر خوبی هستم. خانم والی این را هم باید بداند!» و با این افکار، خود را تا حدی آرام کرد.
وقتی خانم کوییم بی به اتاق آمد، رامونا بی مقدمه پرسید: «مامان! حقوق معلم ها را کی می دهد؟»
خانم کوییم بی که پیدا بود از این سوال جا خورده است، گفت: «خُب...، همه! ما به دولت مالیات می دهیم. دولت هم با این پول ها حقوق معلم ها را می دهد.»
رامونا می دانست مالیات چیز ناخوشایندی است که همیشه والدین را نگران می کند. بنابراین، پیشنهاد کرد: «به نظر من بهتر است که دیگر مالیات ندهید!»
خانم کوییم بی حیرت زده نگاهش کرد و گفت: «از خدا می خواهم! کاشکی می توانستیم دستِ کم تا تمام شدن قسط اتاقی که به خانه مان اضافه کرده ایم، مالیات ندهیم! حالا... چه طور شد که این فکر به سرت زد؟»
رامونا جواب داد: «خانم والی دوستم ندارد. باید دوستم داشته باشد؛ وظیفه اش است!»
خانم کوییم بی فقط مجبور شد بگوید: «اگر در مدرسه هم به این بداخلاقی باشی، دوست داشتنت کارِ سختی است.»
رامونا از مادرش دلخور شد. فکر کرد که او بایست برای دخترک بینوای ضعیفش دلسوزی می کرد، نه این که این طوری جواب می داد!
پیکی ـ پیکی وارد اتاق نشیمن شد و با تعجب به رامونا زُل زد. انگار انتظار نداشت که او را آرام، در مبل راحتی ببیند. گربه ی پیر با جهشی دردناک کنار رامونا روی پتو پرید و سر تا پای خود را شست. بعد پتو را به هم ریخت و سرانجام، خِرخِرکنان، کنار رامونا که تکان نمی خورد تا او فرار نکند، دراز کشید. وقتی خوابید، رامونا به آرامی نوازشش کرد. پیکی ـ پیکی معمولاً از رامونا که به قول مادرش، دختری شلوغ و پرسر و صدا بود، دوری می کرد.
مرد مضحکی روی صفحه ی تلویزیون ظاهر شد. او که پیتزا خورده و رودِل کرده بود، می نالید: «باورم نمی شود که همه اش را خورده ام!» رامونا لبخند زد.
پیام بازرگانی بعدی گربه ای را نشان می داد که با پس و پیش رفتن، تقریبا می رقصید. رامونا از مادرش پرسید: «به نظر شما می توانیم این کار را به پیکی ـ پیکی یاد بدهیم؟»



خیلی پُر دردسر

بار دیگر تمام افراد خانواده ی کوییم بی با هم خوش رفتار شده بودند و یا دست کم تا حدی، چنین رفتاری داشتند. البته هنوز هم خانم و آقای کوییم بی، اغلب شب ها پشت درِ بسته ی اتاق خواب شان، بحث های طولانی و جدی می کردند. رامونا که دلش می خواست صدای خنده ی آن ها را بشنود، از شنیدن صدای گفت و گوی سنگین و متین شان نگران می شد. ولی در هر صورت، آن ها هنگام صبحانه خوشرو بودند؛ خوشرو و در عین حال شتاب زده.
رامونا در مدرسه چندان راحت نبود. در واقع تا حد زیادی ناراحت بود؛ زیرا نگران بود مبادا رفتاری از او سر بزند که به نظر معلمش، دختری پر دردسر بیاید. دیگر برای پاسخ دادن به سوال ها داوطلبانه دست بلند نمی کرد و تنها دلخوشی اش، اتوبوس سواری تا مدرسه و مطالعه ی آزاد بی صدا بود.
یک روز صبح که خیلی دلش می خواست به مدرسه نرود و تازه وسط شیر برنجش را با قاشق گود کرده و منتظر بود که شیر، آن گودی را پر کند، از گاراژ خانه شان، صدای قِرقِر اتومبیلی بلند شد؛ اتومبیلی که ظاهرا خیال روشن شدن نداشت! رامونا به تقلید از آن صدا گفت: «قِررر ـ ررر.»
خانم کوییم بی، در همان حال که با عجله در اتاق نشیمن این سو و آن سو می رفت، روزنامه ها را برمی داشت، کوسن ها را مرتب می کرد، با دستمال گردگیری، لبه ی پنجره و روی میز عسلی را دست می کشید و به قول خودش، نظافتی سردستی می کرد، گفت: «رامونا! معطل نکن.» خانم کوییم بی دوست نداشت پس از برگشتن از سرِ کار، با خانه ای نامرتب و شلوغ رو به رو شود.
رامونا چند قاشق شیر برنجش را خورد، ولی احساس کرد که اصلاً میل به غذا ندارد.
مادرش گفت: «شیرت را هم بخور. یادت باشد اگر صبحانه ات را خوب نخوری، نمی توانی توی مدرسه خوب درس بخوانی.»
رامونا به این یادآوری کوچک مادرش که تقریبا هر روز می شنید، زیاد توجه نکرد. با وجود این، برخلاف عادتش، هم شیر و هم بیش تر نان برشته اش را خورد. اکنون دیگر اتومبیل قِرقِر نمی کرد؛ بلکه شروع کرده بود به لرزیدن.
رامونا از سر میز بلند شده بود و داشت دندان هایش را مسواک می زد که صدای پدرش را از درِ پشتی شنید: «دورُتی! می توانی بیایی پشت فرمان بنشینی تا من اتومبیل را به خیابان هُل بدهم؟ هر کار می کنم دنده عقب نمی رود.»



رامونا دهانش را شست، به سوی پنجره دوید و دید که مادرش پشت فرمان اتومبیل نشسته است و پدرش دارد با تمام قدرت، اتومبیل را که حالا کم ترین سر و صدایی نداشت، به سوی خیابان هُل می دهد.
خانم کوییم بی همین که به خیابان رسید، اتومبیل را روشن کرد و آن را به سمت جدول کنار خیابان کشاند. آقای کوییم بی دستور داد: «حالا سعی کن دنده عقب ببریش.»
خانم کوییم بی گفت: «نمی رود.»
رامونا ژاکتش را پوشید، ظرف ناهارش را برداشت و با عجله بیرون دوید که ببیند چه شده است که اتومبیل جلو می رود، اما عقب نمی رود! رامونا خیلی زود متوجه شد که پیش آمدن این وضع، برای والدینش اصلاً خنده آور و جالب توجه نیست.
آقای کوییم بی با قیافه ای گرفته گفت: «باید اتومبیل را به تعمیرگاه ببرم. بعد خودم با اتوبوس به دانشکده بروم. با این حساب، به اولین کلاسم نمی رسم.»
خانم کوییم بی گفت: «بگذار من ببرمش، تو همین حالا سوار اتوبوس شو و برو. تلفن مطب تا رسیدن من، پیغام های دکتر را ضبط می کند.» بعد با دیدن رامونا که در پیاده رو ایستاده بود، گفت: «بدو، دختر! وگرنه از اتوبوست جا می مانی.» و با دست برایش بوسه ای فرستاد.
رامونا پرسید: «اگر مجبور بشوی عقب عقب بروی، چی کار می کنی؟»
مادرش جواب داد: «ان شاءالله که مجبور نمی شوم. حالا دیگر عجله کن.»
آقای کوییم بی گفت: «خداحافظ رامونا!»
رامونا متوجه شد که حواس پدرش بیش تر به اتومبیل است تا به او. شاید برای همین هم بود که با قدم هایی سنگین تر از همیشه از اتوبوسِ مدرسه بالا رفت و حتی به نظرش رسید که اتوبوس سواری اش هم بیش از همیشه طول کشیده است. هنگامی که دنی گفت: «سلام، کله تخم مرغی!» رامونا با آن که نقشه کشیده بود در جوابش بگوید «کله تخم مرغی خودتی!»، اصلاً چیزی نگفت.
سر کلاس ساکت نشست و شروع کرد به پُر کردن جاهای خالی کتاب تمرینش. سعی می کرد عددهای درست را در جاهای خالی بگذارد، ولی چندان هم برایش مهم نبود که نتواند. سرش سنگین بود و انگشتان دستش خوب حرکت نمی کرد. با خود فکر کرد که به خانم والی بگوید حالش خوش نیست، اما معلمش سرگرم نوشتن فهرستی از کلمات روی تخته بود و بعید نبود کسی را که مزاحم کارش می شد، یک دردسر به حساب بیاورد.
رامونا سرش را به مچ دستش تکیه داد و به بیست شیشه ی آرد جو آبی رنگ نگاه کرد. اَ...ه! دلش نمی خواست به آرد جو آبی یا سفید یا هیچ آرد جویی فکر کند. بی حرکت نشست و خداخدا کرد بدحالی شدیدی که وجودش را فرا گرفته است، از بین برود. می دانست که بهتر است به معلمش بگوید. ولی حالا دیگر چنان حالی داشت که اصلاً نمی توانست دستش را بلند کند. فکر کرد اگر کوچک ترین حرکتی نکند، حتی انگشت دست یا پلک چشمش را تکان ندهد، ممکن است حالش بهتر شود.
رامونا در دل گفت: «آرد جو آبی، برو... از جلو چشمم برو!» و بعد...، متوجه شد که وحشتناک ترین، نفرت انگیزترین، زشت ترین و ناخوشایندترین چیزی که ممکن بود اتفاق بیفتد، دارد می افتد! خدایا! خواهش می کنم، نگذار من...
اما دیگر دیر شده بود.
وحشتناک ترین، نفرت انگیزترین، زشت ترین و ناخوشایندترین چیز اتفاق افتاد! رامونا عُق زد و کف کلاس، جلو چشم همه ی بچه ها استفراغ کرد. صبحانه اش تنها یک لحظه ی دیگر در معده اش ماند. احساس کرد که تمام دل و روده اش می خواهد بیرون بریزد و بعد هر چه خورده بود، کف کلاس ریخت.
رامونا هرگز در تمام عمرش، به چنین حال و روزی نیفتاده بود. همین که متوجه جا خوردن و وحشت زده شدن اطرافیانش شد، از خجالت اشکش سرازیر شد. صدای خانم والی را شنید: «ای داد! مارشا، رامونا را ببر دفتر.
دَنی! برو به آقای واتس بگو که یکی از بچه ها استفراغ کرده. بچه ها! شما هم می توانید بینی تان را بگیرید، به صف توی راهرو بروید تا آقای واتس بیاید و این جا را تمیز کند.»
دستورات خانم والی، حال رامونا را خراب تر کرد. گریه اش شدیدتر شد و آرزو کرد کاش بئاتریس که اکنون دور از او در دبیرستان بود، می توانست بیاید و به دادش برسد.
رامونا در همان حال که بچه ها با دو انگشت بینی شان را گرفته بودند و با عجله از کلاس خارج می شدند، به کمک مارشا از پله ها پایین رفت و از راهرو گذشت.
مارشا با مهربانی گفت: «رامونا! ناراحت نباش.» او از رامونا کمی فاصله گرفته و نگران بود که مبادا دوباره عُق بزند.
رامونا چنان به شدت گریه می کرد که نمی توانست جواب بدهد. با خود فکر کرد که هیچ کس، هیچ کس در دنیا پر دردسرتر از کسی نیست که در کلاس استفراغ کند. تا حالا گمان می کرد خانم والی خیلی بی انصاف بوده که به او لقب دردسر داده است، ولی اکنون (از حقیقت که نمی شد فرار کرد!) احساس می کرد واقعا همین طور است؛ موجودی پر دردسر که علاوه بر همه چیز، آب بینی اش هم به شدت سرازیر شده است و دستمالی ندارد که در آن فین کند!



یک شنبه ی عالی

صبح یک شنبه، رامونا و بئاتریس هنوز تصمیم داشتند که تا هنگام شام، دخترهای بسیار خوبی باشند. بنابراین، بی آن که کسی صداشان بزند، از خواب بیدار شدند، سرِ این که چه کسی اول، فالش(۷) را از روزنامه بخواند، جر و بحث نکردند، از نانی که مادرشان برشته کرده بود، تعریف کردند و تر و تمیز، با موهای آراسته و لبخند به لب، زیر نم نم باران، به مدرسه ی یک شنبه(۸) رفتند.
پس از برگشتن، پیش از آن که کسی به آن ها یادآوری کند، اتاق شان را مرتب کردند. سرِ ظهر، بدون بهانه گیری، ساندویچ هایی را که می دانستند با گوشت زبان چرخ کرده، درست شده است، خوردند. اضافه کردن کمی چاشنیِ تُرش، دخترها را گول نزد، ولی در هر حال مزه ی زبان را بهتر کرد. دخترها در حالی که مراقب بودند اصلاً به طرف یخچال نگاه نکنند تا مادرشان یادِ شام پختن آن ها نیفتد، ظرف ها را خشک کردند.
آقا و خانم کوییم بی شاد و سرحال بودند. در واقع، تمام افراد خانواده به قدری غیرطبیعی خوش و خرم بودند که رامونا بدش نمی آمد کسی حرفی ناجور بزند و جوّ را عوض کند! بعدازظهر، هنوز وضع دخترها روشن نبود. آیا واقعا باید شام تهیه کنند!؟
رامونا که از زیادی خوب بودن، خسته شده بود و از اشتیاقِ بخشیدنِ مادرش به خاطر آن تخم مرغ خام، به تنگ آمده بود، با خود فکر کرد که چرا کسی چیزی نمی گوید؟
آقای کوییم بی پس از آن که بار دیگر با مداد و دفتر طراحی اش، روی مبلِ راحتی جاخوش کرد و کفش و جورابش را در آورد، گفت: «خُب...، برگردیم سرِ طراحی پای عتیقه مان!»
باران تازه بند آمده بود، رامونا در انتظارِ ظاهر شدن لکه های خشک، به بیرون خیره شد و به اسکیت هایش در کمد فکر کرد. بعد به اتاق خواهرش سرک کشید و دید که او سرگرم مطالعه است. رامونا می دانست که بئاتریس می خواست به مری جین تلفن بزند، ولی تصمیم گرفته بود صبر کند تا او تلفن کند و علت نیامدنش را بپرسد. مری جین تلفن نکرد. روز هم چنان ادامه داشت.
زمانی که لکه های خشک پیاده رو جلو خانه ی کوییم بیها وسیع تر شد و فقط لای شکاف های پیاده رو خیس ماند، رامونا اسکیت هایش را از کمد بیرون آورد.
آقای کوییم بی نقاشی اش را دور نگه داشته بود و تماشا می کرد. رامونا گفت: «خُب...، گمانم بهتر است بروم بیرون و اسکیت بازی کنم.»
پدرش پرسید: «مطمئنی چیزی را فراموش نکرده ای؟»
رامونا خود را به ندانستن زد و پرسید: «چه چیزی را؟»
پدرش گفت: «شام را!»
به این ترتیب، سوالی که از صبح تا آن موقع، پا در هوا و بی جواب مانده بود، جواب پیدا کرد! موضوع، کاملاً جدی بود!
رامونا به بئاتریس گفت: «گیر افتادیم! حالا دیگر لازم نیست زیادی خوب باشیم!»
خواهرها به آشپزخانه رفتند، درش را بستند و درِ یخچال را باز کردند.
بئاتریس شِکوه کنان گفت: «این جا یک بسته ران مرغ است و یک بسته لوبیای منجمد. ماست هم هست؛ یک پاکت ماست معمولی و یک پاکت ماستِ موزی. لابد حراج بوده!» درِ یخچال را بست و سراغ کتاب آشپزی رفت.
رامونا به خواهرش که کتاب را با عصبانیت ورق می زد، گفت: «من می توانم کارتِ جا(۹) درست کنم.»



بئاتریس گفت: «لازم نکرده! کارت جا که خوردنی نیست! تازه...، تو باید نان ذرت بپزی؛ چون خودت سرِ زبان شان انداختی.» هر دو خیلی آهسته صحبت می کردند؛ زیرا نمی خواستند والدین شان، والدین پیر بدجنس شان، بفهمند که در آشپزخانه چه می گذرد!
رامونا از پوشه ی مادرش، دستور پختِ نان ذرت را که مادربزرگش با دست خط لرزانش نوشته بود، پیدا کرد. اما خواندنش برایش دشوار بود.
بئاتریس گفت: «توی این کتاب درباره ی طرز پخت ران مرغ چیزی ننوشته. همه اش پختن مرغ درسته را شرح داده. من هم فقط می دانم که مامان ران ها با یک جور سُس توی یک ظرف نسوز می چید و می پخت.»
رامونا با یادآوری نکته هایی از آشپزی مادرش، گفت: «مامان سوپ قارچ را با چیزی قاتی می کرد، بعد هم دانه های ریزی بِهِش اضافه می کرد و هم می زد.»
بئاتریس قفسه ی قوطی های کنسرو را باز کرد و گفت: «این جا از سوپ قارچ خبری نیست. حالا چی کار کنیم؟»
رامونا پیشنهاد کرد: «به جایش یک چیز آبدار می ریزیم. اگر هم مزه اش بد شد که چه بهتر! نوش جان شان!»
بئاتریس پرسید: «چه طور است اصلاً یک غذای مزخرف درست کنیم تا بفهمند که ما از خوردن اجباریِ زبان، چه می کشیم!»
رامونا که خیلی دلش می خواست به کمک بئاتریس، دشمن مشترک شان، والدین شان، را به زانو در آورند، قبول کرد و گفت: «حالا چه غذایی واقعا مزخرف است؟»
اما بئاتریس، مثل همیشه، در عمل جا زد و گفت: «فکر نمی کنم این کار عملی باشد. آخر ناچاریم خودمان هم آن را بخوریم! تازه آن ها به قدری بدجنسند که ممکن است مجبورمان کنند ظرف ها را هم بشوریم. در هر صورت، گمانم تو هم قبول داشته باشی که فعلاً آبروی مان در خطر است؛ چون آن ها خیال می کنند که ما عرضه ی پختن یک وعده غذا را هم نداریم.»
رامونا فورا راه حل دیگری پیشنهاد کرد: «چه طور است همه چیز را توی یک ظرف بریزیم و بپزیم؟»
بئاتریس بسته ی ران مرغ ها را باز کرد و با تنفر به آن ها خیره شد. بعد یکی از آن ها را با دو تا چنگال بلند کرد و گفت: «از دست زدن به گوشت خام، چندشم می شود!»
رامونا پرسید: «باید پوست شان را هم بخوریم؟ تمام آن دانه های ریز مزخرف را؟»
بئاتریس اَنبرِ آشپزخانه را پیدا کرد. انتهای یکی از ران ها را با چنگال نگه داشت و با انبر، پوستش را کند.
رامونا که از دست زدن به چیزهایی مانند کرم یا گوشت خام نفرت نداشت، گفت: «بگذار من ران ها را نگه دارم تو پوست شان را بکن.» و همین کار را کردند. چند دقیقه بعد مُشتی پوست بدشکل و شمایل روی پیشخان آشپزخانه، کپه و لایه ای ران مرغ در ظرفی نسوز چیده شده بود.



بگومگو در خانواده ی کوییم بی

روز شنبه خانم کوییم بی گفت: «بس کن، رامونا...، بِهِت که گفتم! چند تا تخم مرغ را با هم پختم تا مجبور نباشم هر روز صبح، یکی بپزم. بعد تخم مرغ های پخته را در یک قفسه یخچال و خام ها را در قفسه دیگر گذاشتم. ولی از بس عجله داشتم، اشتباهی یکی از تخم مرغ های خام را در ظرف ناهارت گذاشتم! متاسفم! بیش تر از این چیزی نمی توانم بگویم.»
رامونا ساکت ماند. احساس می کرد که نامهربان و درمانده است؛ زیرا دلش می خواست اشتباه مادرش را ببخشد؛ اما چیزی در کنج تاریک ذهنش بود که نمی گذاشت این کار را بکند. از وقتی با گوش های خودش شنیده بود که معلمش از او به عنوان یک خودنما و یک دردسر اسم بُرده است، چنان رنجیده بود که تقریبا از دست همه عصبانی بود.
خانم کوییم بی در حالی که ملحفه ها و حوله ها را جمع می کرد تا به زیرزمین ببرد و در ماشین رخت شویی بریزد، از خستگی آهی کشید. رامونا از پنجره به بیرون خیره شد و آرزو کرد باران مِه آلودی که نرم نرمک و مدام می بارید، بند بیاید و او بتواند اسکیت بازی کند و سرحال شود.
از دست بئاتریس هیچ کمکی برنمی آمد؛ زیرا شب گذشته را با چند دختر دیگر در خانه ی دوستش، مِری، گذرانده بود. آن ها تا دیر وقت، سرگرم تماشای یک فیلم تلویزیونی ترسناک و خوردنِ پُف فیل بودند. بعد از تمام شدن فیلم هم از ترسِ آن که مبادا خواب شان ببرد، تا صبح با هم حرف زده بودند. آن روز صبح، بئاتریس خسته و بدخُلق، به خانه برگشته و فورا به خواب رفته بود.
رامونا در خانه می گشت و در پی چیزی بود که بتواند خود را با آن سرگرم کند. ناگهان چشمش به پدرش افتاد که در مبل راحتی نشسته، دفتر نقاشی اش را روی زانویش گذاشته و با اخم به پای برهنه اش خیره شده بود.
رامونا که از این رفتار او سر در نمی آورد، پرسید: «پدر! چرا این کار را می کنی؟»
آقای کوییم بی شستِ پایش را جنباند و جواب داد: «راستش خودم هم نمی دانم!»
رامونا گفت: «کاشکی ما هم توی مدرسه از این کارها می کردیم.» مداد و کاغذی برداشت. کفش و جورابش را در آورد و کنار پدرش نشست.
اکنون هر دو با دقت به پای شان چشم دوخته بودند و سعی می کردند تصویر آن را بکشند. رامونا خیلی زود متوجه شد که کشیدن طرح پا، به آن راحتی که گمان می کرد، نیست. او هم مانند پدرش، به پایش خیره می شد، اخم می کرد، خط هایی می کشید، پاک می کرد، و دوباره خیره می شد، اخم می کرد و باز می کشید. نقاشی باعث شد که رامونا بدخُلقی و بی حوصلگی اش را فراموش کند و شاد و سرحال شود.



سرانجام، طرحی را که کشیده بود، به پدرش نشان داد و گفت: «بفرمایید!» کارش گر چه عالی نبود، بد هم نبود. بعد به دفتر نقاشی پدرش نگاه کرد و با دیدن آن چه پدرش کشیده بود، به کلی از او ناامید شد! زیرا نقاشی اش از آن نوعی بود که معمولاً معلم ها در گوشه ای پرت، نصبش می کنند تا هیچ کس به جز نقاشش متوجه آن نشود! پایی که پدرش کشیده بود، شبیه کفش شنای باله دار بود. رامونا نخستین بار، به شک افتاد که پدرش بزرگ ترین نقاش دنیاست! از این فکر غمگین شد. بدتر از همه، یادش آمد که چه قدر از همین دنیا دلخور است!
آقای کوییم بی به نقاشی رامونا نگاه کرد و گفت: «نه! بد نیست. اصلاً هم بد نیست.»
رامونا احساس کرد که باید به خاطر این که نقاشی خودش بهتر از نقاشی پدرش از آب در آمده است، بهانه ای بتراشد تا او زیاد ناراحت نشود.
بنابراین، توضیح داد: «آخر می دانید...، پای من یک جور صاف و جمع و جور است. پای شما تقریبا استخوانی است و شستِ پای تان هم پشمالوست. خُب... برای همین هم کشیدنش سخت تر است!»
آقای کوییم بی طرحی را که کشیده بود، ریز ریز کرد و در بخاری ریخت. بعد با خنده ای غمگین، کوسنی را به سوی رامونا پرت کرد و گفت: «منظورت این است که عینِ پا گنده ام!؟»
روز هم چنان ادامه داشت. رامونا هنگام شام نیز هنوز نتوانسته بود مادرش را که خستگی از سر و رویش می بارید، ببخشد. زمانی که خانم کوییم بی همه را برای شام صدا زد، آقای کوییم بی کارش را تمام نکرده بود و فقط کلی طرح دیگر را ریز ریز کرده بود و بئاتریس هم با چشمان نیم باز و خواب آلود، تازه از اتاقش بیرون آمده بود.
رامونا گفت: «کاشکی باز هم نان ذرت داشتیم.» البته، علت این خواسته اش، تنها علاقه ی شدیدش به نان ذرت نبود، بلکه به قدری خُلقش تنگ بود که می خواست هر طور شده، از چیزی شکایت کند. نان ذرت با رنگ زردِ روشنی که داشت، واقعا جان می داد برای این غروب ابری دلگیر.
رامونا به جلو خم شد تا بشقاب غذایی را که مقابلش بود، بو بکشد. آقای کوییم بی گفت: «رامونا!» و گر چه چیز دیگری نگفت، از لحنش پیدا بود که منظورش این است: «توی این خانه، کسی غذایش را بو نمی کشد.»
رامونا راست نشست. درون بشقابش گل کلم، سیب زمینی پخته و گوشت بود. خوردن گل کلم و سیب زمینی آسان بود، اما... گوشت! رامونا سرش را پایین آورد تا آن را امتحان کند. ذره ای چربی هم نداشت؛ فقط مقداری آب غلیظ گوشت رویش را پوشانده بود. عالی بود! رامونا حتی به یک ذره چربی هم لب نمی زد؛ چون از لیز و لزج شدن دهانش بدش می آمد.
آقای کوییم بی بدون آن که غذایش را قبل از خوردن، مانند رامونا امتحان کند، گفت: «لذیذ است.»
بئاتریس گفت: «هم لذیذ است و هم تُرد.» گوشتش را جلوتر کشید و با چاقو شروع کرد به قطعه قطعه کردن آن.
آقای کوییم بی گفت: «رامونا! چنگالت را درست دست بگیر! آن جوری توی مُشتت نگیر؛ خنجر که نیست!»
رامونا آهی کشید و چنگالش را طوری دیگر در دست گرفت. با خود فکر کرد، بزرگ ترها هرگز درک نمی کنند که بریدن گوشت برای بچه ها که آرنج شان خیلی پایین تر از سطح میز قرار می گیرد، کاری سخت است. به هر حال، تکه ای از گوشت را به روشی که پدر و مادرش درست می دانستند، بُرید. به طرزی غیرعادی، نرم و لطیف بود و برخلاف دفعات گذشته که مادرش از این نوع غذا درست کرده بود، یک ذره هم ریش ریش نبود. رامونا عصبانیتش را فراموش کرد و گفت: «به به! چه خوشمزه است!»
همگی در سکوتی دلنشین غذاشان را می خوردند، تا آن که بئاتریس با کناره ی چنگال، آبِ روی گوشتش را پس زد. آب گوشت، غلیظ و پُرچرب بود و بئاتریس با آن که باریک و قلمی و حتی لاغر بود، غذاهای چرب را دوست نداشت.
در هر صورت، با حالتی متهم کننده گفت: «مادر! روی این گوشت، یک جوری ناصاف است!»
خانم کوییم بی معصومانه پرسید: «ناصاف؟»
رامونا با دیدن نگاه مرموزی که والدینش با هم رد و بدل کردند، شستش خبردار شد که مادرش چیزی را از آن ها پنهان می کند. بنابراین، او هم آب غلیظ روی گوشتش را کنار زد. بئاتریس حق داشت! لبه ی گوشت رامونا هم پُر از برآمدگی های ریز بود.
بئاتریس گوشتش را با چنگال پس زد و گفت: «این گوشت زبان است. من زبان دوست ندارم.»
زبان! رامونا هم مانند بئاتریس گوشتش را کنار زد و گفت: «اَه...!»
خانم کوییم بی با لحنی تند گفت: «دخترها! دست از این رفتار احمقانه بردارید!»
آقای کوییم بی پرسید: «یعنی چه زبان دوست ندارید؟ شماها که تا الان داشتید آن را با بَه بَه و چَه چَه می خوردید!»
بئاتریس گفت: «چون نمی دانستم که زبان است. من از زبان متنفرم!»
رامونا گفت: «من هم همین طور؛ با آن پُرزهای ریز مزخرفش! اصلاً چرا ما نباید گوشت معمولی بخوریم؟»
خانم کوییم بی که دیگر حوصله اش سر آمده بود، گفت: «برای این که زبان ارزان تر است. به این دلیل! ارزان تر است و در عین حال مقوی.»



تفریح کردن با تخم مرغ

صبح ها چون زمان بیرون رفتن هر یک از افراد خانواده ی کوییم بی و مسیر مدرسه یا محل کارشان با هم فرق داشت، خانواده دچار نوعی شلوغی و سراسیمگی می شد. آقای کوییم بی روزهایی که ساعت هشت صبح کلاس داشت، زودتر از بقیه، با اتومبیلش خانه را ترک می کرد. بئاتریس پس از او از خانه خارج می شد؛ زیرا هم پیاده به مدرسه اش می رفت و هم می خواست سرِ راه، دنبال مری جین برود.
رامونا سومین نفری بود که خانه را ترک می کرد. او از همان چند دقیقه تنها ماندن با مادرش، به خصوص حالا که خانم کوییم بی دیگر به او یادآوری نمی کرد که با ویلاجین مهربان باشد، واقعا لذت می برد.
یک روز صبح رامونا پرسید: «مامان! یادت نرفته که گفتم باید یک تخم مرغ پخته در ظرف ناهارم بگذاری؟» آن هفته، تفریح کردن با تخم مرغ پخته، بین بچه های کلاس سوم مُد شده بود. آوردن تخم مرغ پخته را دنی که گاه گاهی ناهار می آورد، بنا گذاشته بود. هفته پیش، پُف فیل طرفدار پیدا کرده بود که البته رامونا نبرده بود؛ چون مادرش مخالفِ پول حرام کردن برای هَله هوله بود. اما بدون شک، با تخم مرغ پخته که غذایی مقوی بود، مخالفتی نداشت.
خانم کوییم بی گفت: «نه، خرگوش کوچولو! یادم نرفته. خوشحالم که بالاخره از تخم مرغ پخته خوشت آمده.»
رامونا لازم ندید برای مادرش توضیح بدهد که هنوز هم از تخم مرغ پخته، حتی تخم مرغ های رنگی عید پاک(۶) خوشش نمی آید. او تخم مرغ عسلی هم دوست نداشت؛ چون اصلاً از غذاهای لیز و لزج بدش می آمد. فقط نیمرو دوست داشت؛ اما نیمرو، دست کم در آن هفته، در کلاسش مُد نبود!
در اتوبوس، رامونا و سوزان غذاهاشان را با هم مقایسه کردند. هر یک از آن ها وقتی متوجه شد که دیگری هم تخم مرغ پخته آورده است، خوشحال شد. آن ها با اشتیاق، منتظر رسیدن وقت ناهار بودند.
در همان ساعت هایی که رامونا منتظر رسیدن وقت ناهار بود، اتفاقی پیش آمد که کلاس برایش جالب توجه تر از همیشه شد. آن روز، درست پس از آن که بچه ها تمرین های حساب شان را حل کردند، خانم والی به هر کدام شان ظرفی شیشه ای داد که حدود پنج سانتی مترش از ماده ای آبی رنگ و مرطوب پُر شده بود. خانم والی گفت که آن ماده، آرد جو رنگ شده است.
رامونا قبل از دیگران گفت: «اَه!» بیش تر بچه ها شکلک در آوردند و دنی هم صدای خنده آوری از خودش در آورد.
خانم والی گفت: «خیلی خُب! بچه ها ساکت بنشینید.»
وقتی کلاس ساکت شد، توضیح داد که آن ها باید برای درس علوم درباره ی مگس میوه، آزمایش کنند و گفت که داخل آن آرد جوها تعدادی نوزاد مگس میوه، به صورت کرم ریز، وجود دارد. بعد پرسید: «حالا کی می تواند بگوید که چرا آرد جوها آبی رنگ است؟»
بعضی ها گمان کردند که رنگ آبی، یک جور غذا، مثلاً نوعی ویتامین برای کرم هاست. مارشا حدس زد که آرد جوها را مخصوصا رنگ کرده اند تا بچه ها به هوای خوراکی، آن ها را نخورند. تمام بچه ها از حدس مارشا خندیدند. آخر کدام بچه ممکن است از این فکرهای بیهوده به سرش بزند!؟
به هر حال، دَنی جوابی درست داد: «آرد جوها را رنگ کرده اند تا کرم های ریز توی آن ها بهتر دیده شوند.» و واقعا هم بچه ها به خوبی می توانستند کرم های سفید و ریز داخل آردها را ببینند.
هنگامی که تمام شاگردان، روی میزشان خم شدند تا برای شیشه شان برچسب درست کنند، رامونا روی تکه کاغذش نوشت: "رامونا کوییم بی" و مانند همیشه اضافه کرد: "۸ ساله." بعد، پیش از چسباندن آن به شیشه، چند حشره ی کوچک، اطراف اسمش کشید. او اکنون صاحب یک ظرف شیشه ای، پُر از کرم ریز شده بود!
خانم والی با دیدن برچسب رامونا گفت: «رامونا! به این می گویند یک برچسب حسابی.» رامونا فهمید که منظور معلمش از کلمه ی "حسابی"، تر و تمیز نیست، بلکه "عالی" است. و همان وقت مطمئن شد که خانم والی را دوست دارد.



آن روز، کلاس به قدری لذت بخش بود که زمان مانند برق، به سرعت گذشت. وقت ناهار که رسید، رامونا ظرف غذایش را برداشت، به ناهارخوری مدرسه رفت و پس از مدتی معطل شدن در صف شیر، با سارا، ژانت، مارشا و بقیه ی دخترهای همکلاسش، پشت میزی نشست. درِ ظرفِ ناهارش را باز کرد و دید که تخم مرغ پخته ی کوچولویش، صحیح و سالم، لای دستمال کاغذی، بین ساندویچ و پرتقالش قرار گرفته است.
رامونا که می خواست بهترین قسمت غذایش را آخر بخورد، اول وسطِ ساندویچش را که کنسرو ماهی بود، خورد.
بعد، با انگشتش، پرتقالش را سوراخ کرد و آبش را مکید. بچه های کلاس سوم، پرتقال شان را پوست نمی کندند! و بالاخره... نوبت تخم مرغ رسید.
شکستن تخم مرغ، چند راه داشت. پرطرفدارترینش که در ضمن، دلیلِ آوردنِ تخم مرغ پخته به مدرسه هم بود، زدنِ تخم مرغ به سر بود! البته این کار به دو صورت انجام می شد: یا با چندین ضربه ی کوچک و سریع و یا با یک ضربه محکم!
سارا متخصص شکستن تخم مرغ با ضربات کوچک و سریع به کله اش بود. اما رامونا مانند دنی، دوست داشت آن را با یک ضربه ی محکم بشکند. بنابراین، تخم مرغش را خوب در دست گرفت و پس از آن که مطمئن شد تمام بچه های دور میز نگاهش می کنند، آن را محکم به سرش زد! لحظه ای بعد، فقط مشتی پوست تخم مرغ در دستش بود و چیزی سرد و لزج داشت از صورتش سرازیر می شد!
بچه های دور میز به نفس نفس افتادند. تنها یک آن طول کشید تا رامونا متوجه شد که چه بلایی سرش آمده است. تخم مرغش خامِ خام بود! مادرش اصلاً آن را نجوشانده بود!
رامونا کوشید زرده ی زرد و سفیده ی لزج تخم مرغ را از موها و صورتش پاک کند، اما نه فقط نتوانست، بلکه دست هایش هم تخم مرغی شد. از عصبانیت، چشم هایش پر از اشک شد. سعی کرد با سر آستینش، چشم هایش را پاک کند.
اکنون نفس نفس زدن بچه های دور میز، به خنده ی نخودی تبدیل شده بود. رامونا یک نظر به میز دیگر نگاه کرد و دنی را دید که دارد پوزخند می زند.
مارشا دختر قدبلندی که همیشه دوست داشت رفتاری مادرانه داشته باشد، گفت: «رامونا! اصلاً ناراحت نباش. الان می برمت دست شویی و بهت کمک می کنم تا سر و صورتت را بشوری.»
رامونا حتی ذره ای ممنون نشد. در حالی که از بی ادبی خود شرمنده بود، گفت: «برو کنار!» رامونا نمی خواست این دختر کلاس سومی، با او مانند بچه ای کوچک رفتار کند.
معلمی که در طول ناهار خوردن شاگردان مراقب شان بود، پیش آمد تا از علت سر و صدای آن ها سر در بیاورد. مارشا تمام دستمال کاغذی جعبه های روی میز را جمع کرد و به خانم معلم که سعی می کرد تخم مرغ را پاک کند، داد. ولی متاسفانه، دستمال کاغذی ها چندان کارساز نبود و فقط باعث شد که زرده و سفیده تخم مرغ، به سرتاسر موهای رامونا مالیده شود. با شروعِ خشک شدنِ سفیده ی تخم مرغ، رامونا احساس کرد که صورتش هم دارد خشک و سفت می شود.



معلم به مارشا گفت: «این را ببر دفتر. خانم لارسون کمکش می کند.»
مارشا طوری که انگار رامونا در مهد کودک است، گفت: «بیا، رامونا!» و دستش را روی شانه ی او گذاشت؛ زیرا دست های رامونا آن قدر تخم مرغی بود که نمی شد به آن ها دست زد.
رامونا با حرکتی تند، خود را کنار کشید و گفت: «خودم می توانم بروم!» و از ناهارخوری بیرون رفت. چنان عصبانی بود که نه به آن هایی که می خندیدند، اعتنا کرد و نه به چند نفری که دلسوزانه نگاهش می کردند. رامونا از دست خودش عصبانی بود که دنباله رو کاری بیهوده شده بود، از دست دنی کلافه بود که به او پوزخند زده بود و بیش از همه، از دست مادرش ناراحت بود که اصلاً تخم مرغ را نپخته بود. زمانی که به دفتر مدرسه رسید، صورتش درست مانند ماسک، سفت و سخت شده بود.
رامونا تقریبا به حالتِ دو، وارد اتاق آقای ویت من، مدیر مدرسه، شد و از این که ناچار شده بود با او رو به رو شود، بیش از پیش ناراحت شد. زیرا از وقتی بئاتریس به او گفته بود: «برای آن که یادت بماند تلفظِ مدیر درست است، نه مُدر، فقط به یاد بیاور که آخرِ این کلمه دیر دارد. یعنی دیر نیا!» سعی می کرد از مدیر دوری کند. اصلاً دلش نمی خواست که او به دیر و زود آمدنش کاری داشته باشد! می خواست که او فقط سرش به کار مهم خودش باشد. لابد آقای مدیر هم از دل رامونا خبر داشت؛ زیرا به محض دیدن او به سرعت کنار رفت و یا در واقع کنار پرید!
اما خانم لارسون، دفتردار مدرسه، نگاهی به رامونا انداخت. فورا از پشت میزش بلند شد و گفت: «مثل این که به کمی کمک احتیاج داری، آره؟»
رامونا سرش را تکان داد و احساس سبکی کرد؛ چون خانم لارسون طوری با او برخورد کرده بود که انگار هر روز، یک کلاس سومیِ تخم مرغی، سراغش می آمد!
خانم لارسون، رامونا را به اتاقی بسیار کوچک که یک تختخواب سفری و یک توالت و دست شویی داشت، راهنمایی کرد.



در خانه ی هُوی

خانم کوییم بی ظرف ناهار رامونا را که به دستش داد، گفت: «پس... یادت نرود که با ویلاجین مهربان باشی.» بزرگ ترها اغلب فراموش می کنند که هیچ بچه ای دوست ندارد به او دستور بدهند تا بچه ای دیگر خوب و مهربان باشد.
رامونا قیافه ای گرفت و با اوقات تلخی گفت: «مامان! حتما هر روز صبح باید این را تکرار کنی؟» او گاهی واقعا از تهِ دل، از جایی که سرّی ترین افکارش را پنهان کرده بود، آرزو می کرد که با ویلاجین بدرفتاری کند.
خانم کوییم بی با لبخندی ملایم گفت: «بسیار خُب، سعی می کنم یادم بماند. می دانم که خوش رفتاری با ویلاجین همیشه آسان نیست.» رامونا را بوسید و گفت: «حالا دیگر خوشحال باش و بدو که از اتوبوست جا نمانی.»
رامونا اصلاً انتظار نداشت که وقتی به کلاس سوم می رسد، با این همه مشکل در خانه و مدرسه رو به رو شود. در خانه پدرش اغلب کار داشت، عجله داشت و یا پشت میز ناهارخوری مطالعه می کرد که در آن صورت، هیچ کس حق نداشت با روشن کردن تلویزیون مزاحمش شود. در مدرسه، هنوز مطمئن نبود که خانم والی را واقعا دوست دارد یا نه. او از همان هنگام که شاگرد کلاس اول بود، کشف کرده بود که دوست داشتن معلم، بسیار مهم است. از سوی دیگر، با آن که خانواده اش وضعش را درک می کردند، هنوز بدترین ساعات روزش، همان چند ساعتی بود که در خانه ی هُوی با خانم کمپ و ویلاجین می گذراند.
این ها بدترین قسمت های کلاس سوم بود، اما کلاس سوم بودن، قسمت های خوبی هم داشت. رامونا از این که با اتوبوس به مدرسه اش می رفت، لذت می بُرد و از این که اجازه نمی داد دنی هر کاری که می خواهد بکند، کیف می کرد. تازه...، بهترین بخش کلاس سوم، در دومین هفته ی مدرسه رفتنش آغاز شد!
آن روز، درست پیش از آن که برنامه ی هفتگی جمع شدنِ بچه ها در کتابخانه ی مدرسه شروع شود، خانم والی اعلام کرد: «از امروز به بعد، هر روز مطالعه ی آزاد بی صدا داریم.»
رامونا گر چه دقیقا منظور از مطالعه ی آزاد بی صدا را نفهمید، از تلفظش خوشش آمد. شاید برای این که به نظرش رسید که کاری مهم است.
خانم والی ادامه داد: «یعنی هر روز بعد از ناهار، پشت میزمان می نشینیم و هر کتابی که از کتابخانه گرفته ایم، آهسته برای خودمان می خوانیم.»
یکی پرسید: «حتی کتاب های اسرارآمیز را؟»
خانم والی گفت: «حتی کتاب های اسرارآمیز را!»
یکی از بچه ها که کمی بدگمان بود، پرسید: «درباره ی کتاب هایی که می خوانیم، باید گزارش هم بدهیم؟»
خانم والی به همه قول داد: «در مطالعه ی آزاد بی صدا، گزارش لازم نیست.» بعد اضافه کرد: «راستش اصطلاح مطالعه ی آزاد بی صدا به نظرم زیاد دلچسب نیست. بنابراین، فکر می کنم که می توانیم به جایش از چیزی دیگر استفاده کنیم.» و روی تخته پنج حرفِ م ـ ح ـ ب ـ و ـ ب را نوشت و پرسید: «کی می تواند حدس بزند که این ها حرفِ اول چه کلماتی است؟»
یکی گفت: «من حتی بلدم ویراژ بدهم!» خانم والی گفت: «آفرین! ولی این جوابِ صحیح نیست.»
دنی گفت: «می خواهم حدس بزنم و بگویم!» خانم والی لبخند زد و گفت: «پس معطل نکن!»
رامونا در همان حال که فکر می کرد، از پنجره ی کلاس به آسمان آبی، به سرشاخه های درختان و در دوردست، به قله ی پوشیده از برف کوه هود که شبیه یک بستنی قیفی بسیار بزرگ بود، خیره شد و فکر کرد که چه طور است به جای اولین ب، کلمه ی بنشین و به جای دومین ب، کلمه ی ببین را بگذارد؟ و فورا از دهانش در رفت: «می توانیم حالا بنشینیم و ببینیم.»
خانم والی که معلمی نبود که انتظار داشته باشد شاگردها قبل از صحبت کردن حتما دست بلند کنند، خندید و گفت: «رامونا، تقریبا درست گفتی. ولی فراموش کردی که داریم درباره ی خواندن حرف می زنیم.»
بچه ها یک صدا گفتند: «می توانیم حالا بنشینیم و بخوانیم!» رامونا احساس حماقت کرد. اَه...! خودش بایست به فکر این جمله می افتاد!
در هر حال، رامونا عقیده داشت که اصطلاح مطالعه ی آزاد بی صدا بهتر از محبوب است؛ زیرا بزرگسالانه تر به نظر می آید. آن روز زمانی که ساعتِ مطالعه ی آزاد بی صدا رسید؛ تمام بچه ها پشت میزشان نشستند و در سکوت، سرگرم خواندن شدند.
آزاد گذاشتن بچه ها در مدرسه، واقعا کیف داشت! اکنون رامونا می توانست بی آن که کتابِ مورد علاقه اش را زیر میز یا پشت کتابی بزرگ تر پنهان کند، با خیال راحت بخواند و چون معلمش از او نمی خواست فهرست کلماتی را که نمی داند، بنویسد، پس می توانست با حدس زدن و یا ندیده گرفتن آن کلمات، به خواندن ادامه بدهد. از همه بهتر این که خانم والی از بچه ها انتظار نداشت خلاصه ی کتابی را که می خوانند، بنویسند. بنابراین، رامونا مجبور نبود کتاب های آسان را که خلاصه نویسی شان بی دردسرتر بود، انتخاب کند. فقط اگر خانم والی اجازه می داد که او نقاشی هم بکند، مدرسه واقعا لذت بخش می شد!
مطالعه ی آزاد بی صدا بهترین ساعت آن روز بچه ها بود. هوی و رامونا، پس از مدرسه، در این باره با هم صحبت کردند و بعد از پیاده شدن از اتوبوس، هنگامی که قدم زنان به سوی خانه می رفتند، هر دو قبول کردند که این نوع کتاب خوانی، عالی است. دَمِ در خانه ی هوی، دو تا از دوستان جدید هُوی، با دوچرخه منتظرش بودند.
رامونا روی پله ی بیرون در نشست و در حالی که بازوهایش را دور زانوهایش حلقه کرده و کتاب مطالعه ی آزاد بی صدایش، افسانه های پریان، کنارش بود، با اشتیاق به دوچرخه ی آن ها و به هوی که داشت دوچرخه اش را از گاراژ بیرون می آورد، نگاه کرد.
هوی که پسری مهربان و در ضمن دوست رامونا بود، پرسید: «رامونا، دلت می خواهد با دوچرخه ام تا آن گوشه بروی و برگردی؟»
ــ معلوم است که می خواهد!
رامونا از خدا خواسته، از جا پرید.
هوی گفت: «فقط یک دور.»
رامونا در همان حال که هوی و دوستانش، ساکت نگاهش می کردند، سوار دوچرخه شد و لرزان و تلوتلوخوران تا سرپیچ رفت. بعد چون مجبور بود برای برگرداندن سرِ دوچرخه، پیاده و دوباره سوار شود، کمی دستپاچه شد. با وجود این، راحت و بدون لرزش برگشت. از این گذشته، طوری پیاده شد که انگار این کار برایش خیلی عادی است!



نخستین روز مدرسه

رامونا کوییم بی امیدوار بود که پدر و مادرش، امروز دیگر از خیرِ یک یادآوری کوچولو بگذرند! رامونا نمی خواست هیچ چیز این روز شاد و پرهیجانش را خراب کند.
سرِ صبحانه، لاف زنان به خواهر بزرگ ترش، بئاتریس گفت: «ها، ها، ها!... امروز خودم، تنهایی سوار اتوبوس مدرسه می شوم.» و از هیجانِ روزی که در پیش داشت، دلش لرزید؛ روزی که با یک اتوبوس سواریِ درست و حسابی، از خانه به مدرسه شروع می شد و رامونا امیدوار بود آن قدر طولانی نباشد که در اتوبوس، حالش به هم بخورد. او به این علت قرار بود با اتوبوس به مدرسه برود که در طول تابستان، تغییراتی در مدرسه های نزدیک خانه شان به وجود آمده بود. از جمله، دبستان دخترانه و قدیمی گلن وود به مدرسه راهنمایی تبدیل شده بود و والدینش به ناچار، اسمش را در دبستان سدارهرست نوشته بودند.
در هر صورت، بئاتریس هم که آن روز خیلی خوشحال بود بدون دلخور شدن از خودستایی خواهر کوچکش، گفت: «ها، ها، ها به خودت! من هم امروز دبیرستان را شروع می کنم!»
رامونا که خوشش نمی آمد بئاتریس خودش را بزرگ تر از آن چه که واقعا هست، نشان بدهد، حرفش را صحیح کرد و گفت: «راهنمایی را شروع می کنی، نه دبیرستان را! مدرسه راهنمایی رُزمونت با دبیرستان فرق دارد. تازه... باید پیاده بروی.»
رامونا اکنون در سنی بود که از همه، حتی خودش، انتظار داشت که هر چیزی را کاملاً درست و دقیق بیان کنند. در طول تابستان، وقتی بزرگ ترها از او می پرسیدند کلاس چندم است و او جواب می داد: «سوم»، احساس می کرد که دروغ گفته است. زیرا واقعا هنوز کلاس سوم را شروع نکرده بود! از طرفی هم نمی توانست بگوید که کلاس «دوم» است، چون کلاس دوم را در ژوئن(۱) گذشته تمام کرده بود. بنابراین، تعجب می کرد چرا بزرگ ترها متوجه نیستند که در تابستان اصلاً کلاسی وجود ندارد و نباید از بچه ها چنین سوالی کنند!
آقای کوییم بی که ظرف های صبحانه اش را به آشپزخانه می بُرد، گفت: «ها، ها، ها، به هر دوتان! چون امروز فقط شماها به مدرسه نمی روید، من هم می روم!» آقای کوییم بی دیروز، آخرین روز کارش را به عنوان صندوقدار، در فروشگاه شاپ ـ ریت گذرانده بود و از امروز، به دانشکده برمی گشت تا به قول خودش، یک معلم واقعی و فعال بشود. علاوه بر این، تا پایان آموزشش، هفته ای یک روز برای کمک به هزینه ی خانواده، در سردخانه ی متحرکی که مخصوص حمل مواد غذایی منجمد فروشگاه های زنجیره ای شاپ ـ ریت بود، کار می کرد.
خانم کوییم بی در حالی که لگن ظرف شویی را از آب و کف پُر می کرد، گفت: «اگر زود نجنبید، باید به همه تان ها، ها، ها گفت!» او که به عنوان منشی، در مطب کار می کرد، از ظرف شویی فاصله گرفته بود تا روپوش سفیدش کثیف نشود.
رامونا پشت لبِ شیری اش را پاک کرد، ظرف های صبحانه اش را برداشت و گفت: «پدر! شما هم تکلیف شب دارید؟»
آقای کوییم بی حوله ی ظرف شویی را به پشت رامونا که از کنارش رد می شد، زد و گفت: «پس چی!» رامونا خندید و جاخالی داد. خوشحال بود؛ چون پدرش خوشحال بود.
پدرش دیگر هیچ وقت، تمام روز پشت ماشین حساب نمی نشست و قیمت اجناسِ صفِ دورِ و دراز مشتریانی را که همیشه هم عجله داشتند، حساب نمی کرد.



رامونا بشقابش را در آب ظرف شویی سُر داد و پرسید: «مامان هم باید کارنامه هاتان را امضا کند؟»
خانم کوییم بی خندید و گفت: «امیدوارم که این طور باشد!»
بئاتریس آخر از همه، ظرف هایش را به آشپزخانه آورد و سوال کرد: «پدر! برای معلم شدن، چه درس هایی باید یاد بگیری؟»
راستش این، سوالِ رامونا هم بود! زیرا پدرش، هم خواندن بلد بود و هم حساب کردن. از آن گذشته، خیلی چیزهای دیگر هم می دانست. مثلاً می دانست که ساکنان اولیه ی اُرگون(۲) چه کسانی بودند و یا یک کیلوگرم، هزار گرم است.
آقای کوییم بی بشقابی را خشک کرد و در قفسه ی ظرف ها گذاشت.
ــ قرار است یک دوره ی مخصوص هنر را بگذرانم؛ چون می خواهم بعدا هنر درس بدهم. در ضمن، باید در مورد تکامل کودک هم مطالعه...
رامونا حرفش را قطع کرد و پرسید: «تکامل کودک، یعنی چی؟»
ــ یعنی این که بچه ها چه طور بزرگ می شوند.
رامونا درک نمی کرد که چرا کسی باید مجبور باشد به دانشکده برود و چنین چیزی را یاد بگیرد. زیرا همیشه شنیده بود که بچه ها با خوردن غذاهای مفید (معمولاً غذاهایی که او دوست نداشت) و خوابِ فراوان (آن هم معمولاً وقتی که کلی چیزهایی جالب توجه تر از رفتن به رختخواب وجود داشت)، بزرگ می شوند.
خانم کوییم بی حوله ی آشپزخانه را آویزان کرد. پیکی(۳) ـ پیکی گربه ی زرد و پیر خانواده را بلند کرد، روی پله های زیرزمین گذاشت و گفت: «خُب...، حالا دیگر همه تان بجنبید؛ وگرنه دیرتان می شود.»
پس از آن که تمام افراد خانواده، با عجله دندان هاشان را مسواک زدند، آقای کوییم بی دخترهایش را صدا کرد و گفت: «دست تان را جلو بیاورید.» بعد یک پاک کن صورتی نو، کفِ دست هر کدام شان گذاشت و گفت: «این را فقط به نیت خوش شانسی بِهِتان دادم؛ نه این که انتظار داشته باشم هِی اشتباه کنید و هِی پاک کنید!»
دخترها گفتند: «متشکریم.» آن ها می دانستند که حتی از دریافت هدیه ای کوچک نیز باید قدردانی کنند؛ زیرا در شرایطی که با صرفه جویی خانواده، آقای کوییم بی توانسته بود به دانشکده برگردد، خرید هر نوع هدیه ای دشوار بود. پاک کنِ نو، نرم، به رنگ صورتیِ صدفی که بوی ملایم لاستیک می داد و فقط برای پاک کردن خط های مدادی بود؛ به خصوص برای رامونا که مانند پدرش، نقاشی را دوست داشت، بسیار با ارزش بود.
خانم کوییم بی ناهار تمام افراد خانواده را دست شان داد. غذای دو نفرشان در پاکت و غذای رامونا در ظرف ناهارخوری بود.
خانم کوییم بی شروع کرد: «ببین، رامونا...»
رامونا آه کشید. می دانست که مادرش می خواهد همان یادآوری کوچولویی را که او همیشه از آن نفرت داشت، از سر بگیرد.
مادرش ادامه داد: «لطفا یادت باشد که واقعا باید با ویلاجین مهربان باشی.»
رامونا شکلکی در آورد و گفت: «سعی می کنم، ولی خیلی سخت است.»
مهربان بودن با ویلاجین، بخشی از زندگی رامونا بود که تغییر نکرده بود؛ بخشی که او آرزو داشت تغییر کند. رامونا هر روز پس از پایان مدرسه، مجبور بود به خانه ی دوستش هُوی کمپ برود. والدینش به مادربزرگ هوی مبلغی می پرداختند که تا برگشتن یکی از آن ها از سرِ کار، مراقبش باشد. پدر و مادر هوی هم، هر دو، هر روز سرِ کار می رفتند. البته رامونا، هوی را دوست داشت، ولی چون تقریبا تمام تابستانش را (به جز روزهایی که برای آموزش شنا به استخر پارک می رفت) در خانه ی کمپ گذرانده بود، دیگر از بازی کردن با ویلاجین چهار ساله خسته شده بود. از آن گذشته، از خوردن آب سیب و بیسکویت هایی هم که هر روز در آن جا به عنوان عصرانه می خورد، زده شده بود.
رامونا شِکوِه کنان گفت: «هر کاری که ویلاجین بکند، مادربزرگش تقصیرش را گردن من می اندازد؛ برای این که من بزرگ ترم! مثل آن روز که ویلاجین کفش های باله دار شنایش را پوشید و زیر باران دوید تا وانمود کند که عینِ پری دریایی رویِ قوطی کنسرو ماهی است. بعد هم جای پاهای خیسش کف آشپزخانه ماند! آن روز خانم کمپ گفت که من بایست جلوش را می گرفتم؛ چون ویلاجین که چیزی سرش نمی شود!»
خانم کوییم بی دستش را دور شانه ی رامونا گذاشت و گفت: «می دانم که کار آسانی نیست، ولی سعی کن.»
وقتی رامونا آه کشید پدرش بغلش کرد و گفت: «بچه جان! یادت باشد که ما اَزَت انتظار داریم.» بعد، شروع کرد به خواندن: «ما انتظار داریم...، در پاییز و زمستان، امیدِ بهار داریم...»
رامونا از این که می دید پدرش ترانه ای را که در مورد جنباندن یک درخت کائوچو، به وسیله ی مورچه ای کوچک بود، به صورتی نو تغییر داده است، لذت می بُرد و خوشش می آمد که آن قدر بزرگ شده است که خانواده اش از او توقع و انتظارِ کمک دارند. اما گاهی، وقتی به خانه ی هوی می رفت، احساس می کرد که انگار واقعا همه چیز خانواده اش به وجود او بستگی دارد! مثلاً اگر مادربزرگ هوی از او مراقبت نمی کرد، مادرش نمی توانست تمام وقت کار کند. اگر مادرش تمام وقت کار نمی کرد، پدرش نمی توانست به دانشکده برود. اگر پدرش به دانشکده نمی رفت. مجبور بود به فروشگاه برگردد و همان کارِ حساب کردن قیمت اجناس مشتریان را که خسته و بدخُلقش می کرد، از سر بگیرد.
با وجود این، زمانی که رامونا در آفتاب پاییزی، به سوی ایستگاه اتوبوس مدرسه اش می رفت، یک عالم چیزهای جالب توجه برای فکر کردن داشت که باعث می شد چندان نگران مسئولیتش نباشد. از جمله، پاک کن نویی که در دستش بود، صندل های نویی که در پایش بود، هیجانی که درونش را می لرزاند و ترانه ی امید بهار که مُدام در ذهنش تکرار می شد.
رامونا به یاد شغل جدید و نیمه وقت پدرش افتاد. پدرش، با لباسی کاملاً بسته و محفوظ، در کامیونِ سردخانه داری که مخصوص حمل آب پرتقال، نخودفرنگی، قطعات ماهی و سایر مواد منجمد فروشگاه بود، کار می کرد.
آقای کوییم بی خود را دستیار کوچک بابانوئل می خواند؛ زیرا دمای سردخانه خیلی پایین تر از صفر بود و او ناچار بود مانند بابانوئل، لباس های ضخیم و پنبه دوزی بپوشد تا از سرما یخ نزند. این شغل، به نظر رامونا تفریحی و سرگرم کننده می آمد و هر چه می کرد نمی توانست پدرش را به عنوان معلمی که به بچه های مردم، هنر درس می دهد، در نظر مجسم کند. بنابراین، تصمیم گرفت تا مدتی، اصلاً به این موضوع فکر نکند.
در عوض، به بئاتریس فکر کرد که از امروز به مدرسه ای دیگر می رفت، در آن جا درسی به اسم آشپزی می خواند و اگر خواهر کوچکش در دبستان دچار دردسر می شد، نمی توانست به دادش برسد. رامونا همین که به ایستگاه اتوبوس نزدیک شد، تازه یادِ بهترین بخشِ مدرسه ی جدیدش افتاد! در مدرسه ی جدیدش هیچ کس نمی دانست که او خواهر کوچک بئاتریس است! معلم ها همیشه بئاتریس را دوست داشتند؛ زیرا زِبر و زرنگ و شسته رُفته بود. زمانی که هر دو خواهر با هم به دبستان گلن وود می رفتند، رامونا اغلب احساس می کرد معلم ها تعجب می کنند که چرا او شبیه خواهر بزرگش نیست.
به هر حال، هنگامی که به ایستگاه اتوبوس مدرسه رسید، دید که هوی با مادربزرگش و ویلاجین که برای بدرقه آمده بودند، در ایستگاه منتظرش هستند.
هوی از بالای ظرف ناهارش که بازش کرده بود تا ببیند مادرش برایش چه چیزهایی گذاشته است، به رامونا نگاه کرد و گفت: «پاهایت با این صندل های تازه ات خیلی گُنده به نظر می آید.»
مادربزرگش گفت: «آی... هوی! هیچ حرف خوبی نزدی ها!»





نظرات کاربران درباره کتاب رامونای هشت ساله