فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رامونای شجاعِ شجاع

کتاب رامونای شجاعِ شجاع

نسخه الکترونیک کتاب رامونای شجاعِ شجاع به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رامونای شجاعِ شجاع

خانه، ساکت و آرام بود. رامونا در همان‌حال که آهنگ یک آگهیِ تلویزیونی را زمزمه می‌کرد، با خوشحالی سرگرمِ نقاشی شد. برای کشیدنِ موهای گربه از مدادِ معمولی استفاده کرد؛ چون با آن راحت‌تر می‌توانست خط‌های ریز و ظریف بکشد. بعد با مداد شمعی‌های مختلف لباس‌های گربه‌ی چکمه‌پوش را کشید. اما وقتی نوبتِ کشیدنِ چکمه‌های گربه شد، دید مداد شمعی قرمزش نیست. فکر کرد احتمالاً آن را در اتاقش جا گذاشته است. از خواهرش پرسید: «بیزِس، مداد شمعی قرمزم را ندیدی؟» دخترها با هم توافق کرده بودند که رامونا می‌تواند خواهرش را در خانه بیزس صدا بزند، ولی در بیرون، باید یادش باشد حتما او را بئاتریس صدا بزند و گرنه بَد می‌بیند!

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رامونای شجاعِ شجاع

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دردِسر در پارک

رامونا کوییم بی، بی باک و شجاع، دوان دوان ووَرجه وورجه کنان، پابه پای خواهر بزرگش، بئاتریس، داشت از پارک به خانه برمی گشت. هرگز ندیده بود گونه های خواهرش از عصبانیت ـ مثل این بعدازظهر ماه اوت(۱) ـ این قدر سرخ شده باشد!
رامونا از شدت گرما عرق کرده و به خاطرِ فرود آمدن در خاک ارّه های پای سُرسره ها کثیف شده بود، با وجود این حسابی به خودش می بالید! چون خانم کوییم بی که به گفته ی خودش باید پیِ کارِ مهمی می رفت، وقتی داشت دخترها را برای یک ساعت به پارک می فرستاد، به بئاتریس (که بیزِس صدایش می کردند)، سفارش کرده بود که مراقب رامونا باشد.
اما... اوضاع برعکس شده بود! چون این رامونا بود که در طول زندگی شش ساله اش، نخستین بار مراقبِ بیزِس شده بود؛ بیزِسی که قرار بود مسئول او باشد!
رامونا گاهی فکر می کرد خواهرش به جای مراقبت کردن، بیش تر رئیس بازی در می آوَرَد! البته، نه امروز! چون امروز، برخلاف همیشه، این رامونا بود که عینِ شیر جلو رفته و از خواهر بزرگش دفاع کرده بود!
رامونا نفس نفس زنان گفت: «بیزِس! یواش تر برو!»
بئاتریس که کتابِ امانتیِ کتابخانه را محکم در دستِ عرق کرده اش گرفته بود، اعتنایی نکرد و هم چنان به راهش ادامه داد.



هر چه خواهرها به خانه شان در خیابان کلیکیتات نزدیک تر می شدند، صدای جِلنگِ جِلنگِ حلقه ها، بامب و بومبِ یک نواختِ برخوردِ توپ های تنیس به آسفالت، و داد و بیدادِ بچه های توی پارک، ضعیف تر می شد.
رامونا امیدوار بود مادرش از کار مهمش ـ هر چه که بود ـ برگشته باشد. دل توی دلش نبود تا هر چه زودتر به او بگوید چه اتفاقی افتاده و چه طور از خواهر بزرگش دفاع کرده است! حتم داشت که مادرش خیلی به او افتخار می کند و پدرش هم ـ البته وقتی از سرِ کار برگردد ـ به او می بالد و می گوید: «آفرین رامونا! رامونای کوچولوی شجاع! به این می گویند یک دفاع جانانه!»
خوشبختانه وقتی دخترها شتابان به خانه رسیدند، متوجه شدند اتومبیل شان در پارکینگ است و مادرشان در اتاقِ نشیمن. خانم کوییم بی با دیدن چهره ی برافروخته و عرق کرده ی دخترانش، که از یکی عصبانیت و از دیگری غرور می بارید، گفت: «اِ... بیزِس!»
بئاتریس پلک هایش را به هم زد تا اشکش سرازیر نشود.
خانم کوییم بی، هراسان پرسید: «رامونا، چه بلایی سرِ بیزِس آمده!؟»
بئاتریس با عصبانیت گفت: «دیگر هیچ وقت بیزِس صدایم نزنید!»
خانم کوییم بی به هوای شنیدنِ توضیح، به رامونا نگاه کرد. البته رامونا هم از خدا می خواست توضیح بدهد! چون معمولاً، همیشه بئاتریس بود که توضیح می داد چه اتفاقی برای رامونا افتاده، چه طور بستنی اش را کفِ پیاده رو انداخته و وقتی او نگذاشته آن را بردارد، فریادش به آسمان رفته است! یا... چگونه ـ برخلافِ مقررات بازی ـ با سَر از سُرسُره، سُر خورده و در نتیجه، با صورت در خاک ارّه های پای آن فرود آمده است. امّا حالا دور، دورِ رامونا بود! نفس عمیقی کشید و برای شرح ماجرای بئاتریس آماده شد.
ــ خب... وقتی رفتیم پارک، من یک مدت سُرسره بازی کردم و بیزِس هم روی نیمکتی نشست و سرگرم خواندنِ کتاب کتابخانه اش شد. بعد... چشمم افتاد به یک تابِ خالی. منظورم یک تابِ بزرگ است؛ نه از آن تاب های فسقلیِ کنار استخر بچه ها. فکر کردم حالا که قرار است یک ماه دیگر به کلاس اول بروم، بهتر است سوار تاب های بزرگ بشوم. مگر نه، مامان؟
خانم کوییم بی گفت: «بله، البته. حالا لطفا برو سرِ اصل موضوع! بگو چه اتفاقی برای خواهرت افتاد؟»
رامونا ادامه داد: «خُب، سوار تاب شدم. اشکالش فقط این بود که پاهایم به زمین نمی رسید. آخر...، یک چاله به چه گُندگی زیرِ تاب بود!» بعد یادش آمد که چه قدر دلش می خواست آن قدر بلند تاب بخورد که زنجیرهای تاب در دست هایش شُل بشود و پاهایش به سمتِ نوک درختان صنوبر نشانه برود! امّا احساس کرد بهتر است هر چه زودتر سرِ اصل مطلب برود وگرنه مادرش از بئاتریس می خواهد که ماجرا را تعریف کند. رامونا که اصلاً دلش نمی خواست گوشِ شنوایی را از دست بدهد، ادامه داد.
ــ به هر حال، داد زدم: «بیزِس، هولم بده!» بعد، چند تا پسرِ گُنده، گُنده و بی ادب، صدایم را شنیدند و یکی شان گفت...
رامونا با آن که خیلی دلش می خواست خودش ماجرا را شرح بدهد، نمی خواست حرف های آن پسر را تکرار کند. مُردد ماند.
خانم کوییم بی حیرت زده پرسید: «چی گفت؟ رامونا، چی گفت؟ بیزِس، پسره چی گفت؟»
بئاتریس با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و سعی کرد حرف بزند.
ــ گفت: «جی...جی...جی...»
رامونا برای آن که روی دست خواهرش بلند شود، اَمان نداد و گفت: «پسره گفت، جیزِس(۲)! بیزِس!»
سرش را بالا گرفت و به مادرش نگاه کرد. انتظار داشت مادرش واقعا جا بخورَد! ولی او انگار فقط کمی تعجب کرده بود و... شاید هم خوشحال شده بود! یعنی رامونا درست فهمیده بود!؟
بئاتریس گفت: «به خاطر همین است که دیگر نمی خواهم هرگز، هرگز، هرگز، بیزِس صدایم کنید!»
رامونا که پس از تعریف کردن بخشِ ناخوشایندِ داستان، بیش تر از آن خوشش آمده بود، گفت: «بعدش هم بقیه ی پسرها با هم دَم گرفتند! وای، مامان، خیلی زشت بود. وحشتناک بود! پسرهای خرسِ گُنده! همه شان یک بند می گفتند: جیزِس، بیزِس، بیزِس، جیزِس! آن وقت... من از روی تاب پایین پریدم و گفتم...»
بئاتریس که بار دیگر خشمش جای اشکش را گرفته بود، فرصت نداد رامونا حرفش را تمام کند و گفت: «بله، آن وقت... ایشان وارد معرکه شدند! مامان، حدس بزن چه کار کرد!؟ از روی تاب پایین پرید و رفت بالای مَنبر! فکرش را بکن، خواهر فسقلیِ آدم، سینه سپَر کند و برای پسرها موعظه کند! بدبختی این جاست که آن پسرها بزرگ نبودند، فقط سعی می کردند اَدای بزرگ ترها را در بیاورند!»
رامونا از این که بئاتریس با این دید به رفتارش نگاه می کرد، جا خورد! فکر کرد خواهرش خیلی بی انصاف است که در مورد او که آن قدر شجاعت به خرج داده، این طور قضاوت می کند. به خصوص که آن پسرها به نظر او واقعا بزرگ بودند!
خانم کوییم بی، طوری که انگار رامونا آن جا نیست، به بئاتریس گفت: «موعظه کرد!؟ حتما شوخی می کنی!»
رامونا کوشید توضیح بدهد: «مامان، من...»
بئاتریس که نمی خواست به خواهر کوچکش فرصتِ حرف زدن بدهد، گفت: «نخیر، هیچ هم شوخی نمی کنم. تازه...، بعدش هم انگشت هایِ شستش را توی گوش هایش فرو کرد، بقیه ی انگشت هایش را تکان تکان داد و زبانش را هم در آورد!! از خجالت آب شدم!»

نظرات کاربران درباره کتاب رامونای شجاعِ شجاع

کتاب خیلی قشنگیه
در 5 ماه پیش توسط asa...005