فیدیبو نماینده قانونی صدرا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نبرد حق و باطل به ضمیمه تکامل اجتماعی انسان در تاریخ

کتاب نبرد حق و باطل به ضمیمه تکامل اجتماعی انسان در تاریخ

نسخه الکترونیک کتاب نبرد حق و باطل به ضمیمه تکامل اجتماعی انسان در تاریخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نبرد حق و باطل به ضمیمه تکامل اجتماعی انسان در تاریخ

کتاب حاضر مشتمل بر دو بخش است. بخش اول با عنوان «نبرد حق و باطل» تلفیق شده پنج گفتار استاد شهید آیت‌اللّه‌ مطهری است که دو گفتار آن در سال ۱۳۵۶ در یک مدرسه دینی واقع در دماوند ایراد شده است. بخش دوم، تنظیم شده دو سخنرانی استاد تحت عنوان «تکامل اجتماعی انسان در تاریخ» است که در حدود سال ۱۳۵۰ در دانشگاه شیراز ایراد شده است.

ادامه...
  • ناشر صدرا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نبرد حق و باطل به ضمیمه تکامل اجتماعی انسان در تاریخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

نبرد حق و باطل

بسم اللّه الرحمن الرحیم

از مباحث مهم جهان بینی بحث حق و باطل است. این بحث که در قرآن نیز به کرّات از آن سخن به میان آمده است، در دو قلمرو مورد توجه و بررسی قرار می گیرد:
۱. در جهان هستی
۲. در جامعه و تاریخ
این مقاله بیشتر به قسمت دوم توجه دارد، هرچند که خلاصه ای از بحث حق و باطل در جهان هستی نیز در آن مطرح می شود.

مقدمه چاپ نوزدهم

کتاب حاضر مشتمل بر دو بخش است. بخش اول با عنوان «نبرد حق و باطل» تلفیق شده پنج گفتار استاد شهید آیت اللّه مطهری است که دو گفتار آن در سال ۱۳۵۶ در یک مدرسه دینی واقع در دماوند ایراد شده و سه گفتار دیگر، قسمتی از بحثهای آن متفکر شهید تحت عنوان «فلسفه تاریخ» می باشد که در همان سالها در منزل ایشان تدریس می شد. این تلفیق در زمان حیات استاد و با نظر ایشان انجام شده بود، لذا بعد از شهادت آن عزیز عینا به دست چاپ سپرده شد، و الاّ روش «شورای نظارت» این است که در غیاب آن استاد فرزانه، تلفیق بحثهای مختلف که احتمال تغییر در معانی و مقاصد در آن می رود، کار صوابی نیست.
بخش دوم، تنظیم شده دو سخنرانی استاد تحت عنوان «تکامل اجتماعی انسان در تاریخ» است که در حدود سال ۱۳۵۰ در دانشگاه شیراز ایراد شده است. این بخش در زمان حیات استاد بدون اجازه و نظارت ایشان با کیفیت نامطلوب منتشر شد که موجب آزردگی خاطر استاد شد و البته در همان زمان از انتشار آن ممانعت به عمل آمد. در تنظیم این بخش، از حواشی استاد بر آن چاپ نامطلوب استفاده شده و بر غنای مطلب افزوده گردیده است.
قبلاً این دو بخش به صورت کتاب مجزا منتشر می شد، اولی همراه با بحث «احیای تفکر اسلامی» و دومی با بحثهای «هدف زندگی»، «الهامی از شیخ الطائفه» و «مزایا و خدمات مرحوم آیت اللّه بروجردی». نظر به اینکه موضوعات هر کتاب مسانخ نبودند، دو موضوع «نبرد حق و باطل» و «تکامل اجتماعی انسان در تاریخ» که هم سنخ هستند در این مجموعه قرار گرفتند و بقیه موضوعات نیز در جای خود منتشر خواهد شد.
طبیعی است که در این چاپ، حروفچینی عوض شده و کتاب با شکل بهتر و زیباتری عرضه می شود.
از خدای متعال توفیق خدمت مسئلت می کنیم.

دهم مرداد ۱۳۸۰
برابر با یازدهم جمادی الاول ۱۴۲۲

حق و باطل در جهان هستی

آیا نظام عالم نظام حق است؟ نظام راستین است؟ نظامی است آنچنان که باید باشد؟ آیا هرچیزی در این نظام کلی در جای خود قرار دارد؟ یا نه، نظام باطل است؟ در عالم هستی باطل راه دارد؟ چیزهایی هست که نباید باشد؟ کل نظام پوچ و بی هدف و بی غایت است؟
در برابر این پرسشها و نظایر آن، اندیشمندان و متفکران چند دسته شده اند: عده ای نظر اول را برگزیده اند و برخی نظر دوم را، و گروهی دیگر به نظری متفاوت با هر دو دسته قبلی معتقد شده اند. بعضی فیلسوفان و از آن جمله اکثر مادیین نسبت به جهان (و نیز نسبت به انسان) بدبین بوده اند و جهان را در مجموع خود یک امر نبایستنی و نامطلوب و کور و کر و بی هدف می دانسته اند. در مقابل، الهیون و مکاتب الهی و خصوصا اسلام به طور قاطع و صریح خلقت عالم را برحق می دانند و آن را عین خیر و نیکی و حُسن می شمارند و برآنند که هیچ کاستی و زیادتی در آن راه ندارد و باطل و لغو و بازیچه نیست و هیچ امر نبایستنی در نظام جهان هستی وجود ندارد: اَلَّذی اَحْسَنَ کلَّ شَیْ ءٍ خَلَقَهُ(۱) ـ رَبُّنَا الَّذی اَعْطی کلَّ شَیْ ءٍ خَلْقَهُ(۲) پروردگار ما خلقت هر چیز را نیکو ساخت و هرآنچه لازمه خلقتش بود به او عطا کرد.
نظریه سومین گروه این است که جهان (و انسان) ترکیبی است از خیر و شر، نیمی مطلوب و نیمی نامطلوب است، نیمی بایستنی و نیمی نبایستنی است. ما دوگانگی را در جهان می بینیم. در این عالم، خیر و شر، حق و باطل، نقص و کمال، مرض و سلامت، مرگ و حیات، بی نظمی و نظم، ظلم و عدل، فساد و صلاح، خرابی و آبادانی زیاد به چشم می خورد. این دوگانگی نشانه این است که در مبدا و منشا هستی دوگانگی وجود دارد، زیرا امکان ندارد که در آنِ واحد همه عالم از یک مبدا و یک اصل ریشه گرفته باشد و در عین حال اختلاف و دوگانگی در آن وجود داشته باشد. فکر ثنویت و دوگانه پرستی که در ایران باستان رواج داشته از اینجا ناشی شده است که برای جهان دو مبدا قائل شده اند: مبدا خیر و نور و خوبی، و مبدا شر و ظلمت و بدی؛ و معتقد شدند که سپاهیان و نیروهای این دو مبدا یعنی سپاهیان یزدان و سپاهیان اهریمن همواره با یکدیگر در نبرد و ستیزند گرچه نوید دادند که بالاخره در پایان جهان سپاهیان خیر و نور بر سپاهیان شر و ظلمت پیروز خواهند شد، سپاه شر و ظلمت شکست خواهد خورد و سپاه خیر و نور باقی خواهد ماند.
گرچه بحث خیر و شر را در کتاب عدل الهی به تفصیل شرح داده ایم، اما در اینجا نیز به مناسبت اشاره ای به آن می کنیم.
در حکمت الهی اصالت در هستی با حق است، با خیر است، با حُسن و کمال و زیبایی است؛ باطلها، شرور، نقصها و زشتیها در نهایت امر و در تحلیل نهایی به نیستیها منتهی می شوند نه به هستیها. شر از آن جهت که هست شر نیست، بلکه از آن جهت که منشا نیستی در شی ء دیگری می شود شر است. شرور، ضرورتهایی هستند که لازمه هستی خیرها و حقها و به صورت یک سلسله لوازم ذاتی لاینفک می باشند که اصالت ندارند و در مقام مقایسه با حقها و خیرها به منزله «نمود»هایی در مقابل «بود»ها هستند که اگر آن بودها بخواهند باشند این نمودها هم قهرا باید باشند.
مسئله اصلی مسئله پیدایش ماهیت است که به تبع وجود پدید می آید. هستی مطلق، خیر محض است که هیچ شر و نقص و زشتی در آن راه ندارد. در این مرتبه از هستی که مرتبه ذات حق است، نه ماهیت در کار است و نه نیستی. اما مخلوقات الهی که از او وجود یافته اند ضعف وجودی دارند، چرا که لازمه فعل بودن یک فعل، تاخیر از فاعل است. و جز خدا که فاعل علی الاطلاق است همه مخلوقات فعل او محسوب می شوند و لذا ضعف و نقص دارند. لازمه فعل بودن، ماهیت داشتن است و همین طور فعلِ فعل یک درجه از او نازلتر است. به این ترتیب نیستی در عین اینکه اصالت ندارد، در هستی راه پیدا می کند، تا می رسیم به عالم طبیعت یا ناسوت که از نظر حکمای الهی ضعیف ترین و ناقص ترین عوالم وجود است. در اینجا نشانه های ضعف وجود که به یک اعتبار نشانه های ماهیت و نیستی است بیشتر پدیدار می شود. پس شر و باطل در عین حال که اصالت ندارد و از سنخ وجود نیست، از لوازم لاینفک درجات پایین هستی است.
به این ترتیب نظام هستی را اگر از آن جهت که هستی است نظر کنیم باطل و ماهیت و نیستی در آن راه ندارد؛ از بالا که نگاه کنیم نور است، اما از پایین که نگاه کنیم سایه می بینیم. سایه یک جسم لازمه جسم است که در عین اینکه اصالت ندارد ـ و هرچه هست نور است ـ اما به واسطه آن جسم برای ذهن ما نمود پیدا می کند. سایه چیزی نیست جز نبودن نور در یک محدوده و بودن نور در اطراف آن.
حکمت الهی همه چیز را در بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ خلاصه می کند؛ می گوید: ظَهَرَ الْوُجودُ بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ یعنی هستی به نام اللّه رحمان و رحیم به ظهور می رسد و از یک دید خیلی عالی، عالم جز اللّه و رحمانیت اللّه و رحیمیت اللّه چیز دیگری نیست. تصور این معنا مشکل است اما خیلی عالی و لطیف است و اگر انسان این نکته را درک کرد بسیاری از مسائل برای او حل می شود. در این بینش، عالم دو چهره دارد: چهره از اویی و چهره به سوی اویی. چهره از اویی رحمانیت خداست و چهره به سوی اویی رحیمیت خدا. سایر اسماء الهی اسمهای تَبَعی هستند،درجه دوم و سوم اند. خداوند، جبّار و منتقم هم هست، اما اصالت از رحمانیت و رحیمیت خداست. صفات دیگر در واقع از این اسماء ناشی می شوند. حتی قهر هم از لطف ناشی می شود؛ آن اصالتی که لطف دارد قهر ندارد. دید توحیدی نمی تواند غیر از این باشد. دید واقعی فلسفی هم همین است و هستی شناسی واقعی غیر از این نیست.

حق و باطل در جامعه و تاریخ

قسمت دوم بحث حق و باطل مربوط می شود به بشر و جامعه و تاریخ. در این قلمرو کاری به کل عالم هستی نداریم که آیا نظامش خیر است، کامل است، احسن است یا نیست، بلکه سوال در خلقت خود بشر است که این چه موجودی است؟ یک موجود حق جو، عدالت خواه، ارزش خواه و نورطلب است یا برعکس یک موجود شریر، مفسد، خونریز، ظالم و...؟ و یا آنکه انسانها برخی طرفدار حقند و برخی طرفدار باطل و اینها با هم در ستیزند؟
در اینجا هم چند نظریه وجود دارد: یک نظر این است که انسان به حسب جنس، موجودی است شرور و بدخواه و ظالم که جز قتل و غارت و دزدی و حیله و دروغ از او سر نمی زند، طبیعت او شرارت است و فساد، استثمار است و ظلم. اگر هم در تاریخ بشر خیر و اخلاق و ارزشهای انسانی دیده می شود، اینها اموری جبری است که طبیعت او را وادار می کند که قدری چنین باشد. درون انسان، انسان را به بدی می کشاند و گاهی جبر، انسان را به خوبی دعوت می کند. مثلاً وقتی که انسانها در مقابل طبیعت و حیوانات درنده قرار گرفتند متوجه شدند که اگر باهم قرارداد صلح اجباری نبندند نمی توانند از خودشان دفاع کنند، لذا اجبارا بر خودشان تحمیل کردند که یک زندگی اجتماعی داشته باشند و باهم بر اساس عدالت رفتار کنند چون نفع همه در آن است. پس جبر بیرونی انسان را وادار کرد که خوب باشد، مثل دولتهای ضعیفی که در مقابل یک دولت قوی پیمان صلح و دوستی می بندند تا از شر او محفوظ بمانند و اگر روزی دشمن مشترک از بین رفت بین خودشان جنگ درمی گیرد. هر جمعی به آن دلیل جمع است که مقابل یک ضد قرار گرفته، یعنی اگر او نباشد اینها با هم خوب و متحد نیستند و اگر جمعی دشمنش را از دست بدهد به تفرقه بدل می شود، دو گروه می شوند و باز اگر یکی از این دو گروه از بین رفت آن یکی دو دسته می شود و همین طور اگر ادامه پیدا کرد و دو نفر باقی ماندند باز با یکدیگر می جنگند و قویتر می ماند (این مسئله همان داروینیسم اجتماعی است که از نظریه تنازع بقای داروین، وقتی که آن را به غلط در مورد جامعه بشری تعمیم دادند، حاصل شد).
بسیاری از فیلسوفان ماتریالیست دنیای قدیم و شمار کمتری از ماتریالیستهای دنیای جدید چنین نظریه ای داشته اند و با بدبینی کامل به طبیعت بشر می نگریسته اند. اینها بشر را قابل اصلاح نمی دانند و به تز اصلاحی قائل نیستند و ارائه تز اصلاحی از نظر آنان معنا ندارد و مثل این است که کسی برای عقرب قانون وضع کند تا خوب شود و کسی را نگزد، حال آنکه:

نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش این است

وقتی طبیعت عقرب گزندگی باشد، قانون و تز وضع کردن معنا ندارد. بشر هم همین طور، تا وقتی روی زمین است شرارت خواهد داشت و اصلاح پذیر نخواهد بود.
این متفکرین عموما به همین دلیل خودکشی را تجویز می کنند؛ می گویند چون زندگی شر است و انسان هم شر است یک کار خیر بیشتر در جهان نیست و آن پایان دادن به شر زندگی است، تا انسان از این جهان پر شر و شور و دنیای شر وجود خودش خلاص شود.
این تفکر انحرافی که از فرنگیها گرفته شده بود توسط صادق هدایت در میان ایرانیان مطرح شد. او همیشه در نوشته هایش چهره های زشت زندگی را مجسم می کرد، مثل لجنزاری که جز لجن و گندیدگی چیزی در آن نیست و کرمهایی در این لجنزار زندگی کثیفشان را ادامه می دهند. عاقبت هم تحت تاثیر حرفهای خودش خودکشی کرد. در سالهایی که کتابهای او طرفدار داشت، غالب جوانهای ایرانی که خودکشی کردند تحت تاثیر کتابهای او قرار داشتند. مانی هم فلسفه اش در همین جهت بود که زندگی شر است، منتها به ثنویت میان روح و بدن قائل بود و می گفت بدن شر است، زندگی مادی شر است، روح در این بدن حبس است، پس هرکس بمیرد یا خودکشی کند از شر زندگی رها خواهد شد مثل مرغی که از قفس آزاد شده باشد. پس هرچند او به زندگی دیگری قائل بود ولی این زندگی را صددرصد شر می دانست(۳).
بر اساس این بینش، بشر به حسب غریزه موجود شریری است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست. از اول که در این دنیا آمده همین جور بوده، الآن هم هست، در آینده هم هرچه بماند همین است و غیر از این نیست. امید بهبود و آینده خوب برای بشریت خیال است.
قرآن در مسئله آفرینش انسان در این زمینه مطالبی دارد. وقتی خداوند اعلام کرد: اِنّی جاعِلٌ فِی الاَْرْضِ خَلیفَهً من خلیفه و جانشینی در زمین قرار می دهم، ملائکه با بدبینی نسبت به سرشت انسان، اظهار داشتند: اَتَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ فیها وَ یسْفِک الدِّماءَ می خواهی در روی زمین کسی را قرار دهی که فساد می کند و خون می ریزد؟ یعنی در سرشت این موجود جز فساد و خونریزی چیزی نیست. خداوند در جواب آنها فرمود: اِنّی اَعْلَمُ ما لاتَعْلَمونَ(۴) من چیزی می دانم که شما نمی دانید؛ یعنی آنها را تخطئه نکرد و نگفت که دروغ می گویید، بلکه گفت ورای آنچه شما می دانید من چیزها می دانم، شما یک طرف سکه را خوانده اید، شما عارف به حقیقت موجودی که من می خواهم بیافرینم نیستید، حد شما کمتر از آن است که او را بشناسید، او برتر و بالاتر است. به این ترتیب ملائکه ـ که قسمتی از کتاب وجودی انسان را شناخته و خوانده بودند و نیمی از آن را نخوانده بودند ـ اظهار بدبینی کامل کردند. حال اگر عده ای از متفکرین جنبه های سیاه و تاریک زندگی بشر را ببینند و این طور اظهارنظر بکنند خیلی عجیب به نظر نمی آید.
نظریه دیگری که عکس نظریه قبل است می گوید: طبیعت و سرشت بشر بر خیر است، بر حق است، بر درستی و راستی است. انسان موجودی اخلاقی و صلحجو و خیرخواه است. اصل در طبیعت بشر نور و عدالت و امانت و تقواست. پس چه چیز انسان را فاسد می کند؟ می گویند انحراف بشر علت خارجی دارد، از بیرون به بشر تحمیل می شود. جامعه انسان را فاسد می کند. ژان ژاک روسو چنین عقیده ای دارد و در کتاب معروف خود امیل می خواهد نشان دهد که انسان طبیعی، انسان خارج از جامعه، انسان در طبیعت، موجودی است سالم و درست و پاک و همه نادرستیها، فسادها و ناپاکیها از جامعه به او تحمیل می شود. لذا روسو به اجتماع و زندگی اجتماعی بدبین است و تز اصلاحی او این است که بشر باید تا حد ممکن به طبیعت برگردد. روسو به تمدن جدید خوشبین نیست چون معتقد است که تمدن جدید انسان را از طبیعت دور می کند.
هرچه انسان از طبیعت دورتر شود فاسدتر می شود و هرچه به طبیعت اولیه نزدیکتر باشد، به انسانیت و درستی و پاکی نزدیکتر است. نظریه روسو که فردی مذهبی است از یک نظر شبیه نظریه فطرت است که در اسلام مطرح شده؛ و شبیه است به جمله معروف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که فرمود: کلُّ مَوْلودٍ یولَدُ عَلَی الْفِطْرَهِ حَتّی یکونَ اَبَواهُ هُمَا اللَّذانِ یهَوِّدانِهِ وَ ینَصِّرانِهِ وَ یمَجِّسانِهِ(۵) هر بچه ای از مادر بر فطرت پاک اسلامیت متولد می شود، بعد پدر و مادر او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی می کنند. انحراف یهودی گری، نصرانی گری، مجوسی گری مَثَل است و پدر و مادر به عنوان نمونه دو عامل اجتماعی ذکر شده اند؛ یعنی فطرت انسان سالم است، جامعه آن را منحرف می کند. در یکی از تعبیرات این احادیث، پیامبر صلی الله علیه و آله مثالی می زند، می فرماید: اینکه گوش حیوانات خود را می برید، هیچ گاه شده که این حیوانات وقتی از مادر متولد می شوند گوششان بریده باشد؟ نه، همیشه سالم از مادر متولد می شوند و بعد انسانها گوششان را می برند. از نظر روحی هم همین طور است؛ همه انسانها سالم، درست و حق گرا و خیرخواه متولد می شوند؛ انحرافها، کجرویها، دروغگوییها، ظلمها، خیانتها، شرارتها و فسادها بعد به انسان تحمیل می گردد.
پس این نظریه بر اساس خوشبینی به طبیعت بشریت، به جنس بشریت و سرشت و ساختمان بشریت استوار است و اصل را درستی و حقانیت و راستی می داند و انحراف را معلول علل خارجی و عَرَضی و به اصطلاح فلاسفه علل اتفاقی می داند. یعنی بر مبنای علل طبیعی، درونی و دینامیکی، حرکت انسان بر راه راست و صراط مستقیم است و بر اثر تغییرات عرضی، اتفاقی، مکانیکی و بیرونی انحرافات و بدیها و شرور به انسان تحمیل می شود.
نظریه دیگری به این شکل مطرح شده که انسانها در صحنه جامعه، برخی طرفدار حق و عده ای به دنبال باطل هستند. فرشته بر خیر الهام و شیطان به شر وسوسه می کند.
پس انسانها دو گونه می شوند: عده ای که راه حق و خیر را می روند، راه ایمان و انبیاء را می روند، و بعضی دیگر که راه شیطان را می پیمایند و به دعوت انبیاء کفر و نفاق می ورزند. به قول مولوی:
دو علم افراشت اسپید و سیاه آن یکی آدم، دگر ابلیس راه یک پرچم سپید و یک پرچم سیاه، یک پرچم هدایت و یک پرچم ضلالت، یک پرچم نور و یک پرچم ظلمت. در نتیجه جامعه ممزوجی است از خیر و شر و حق و باطل، چون انسان ممزوجی است از خیر و شر. این نزاع و درگیری حق و باطل همیشه در صحنه وجود فرد و در صحنه اجتماع حکمفرماست. حال غلبه با کدام است؟ بحث دیگری است. البته ما معتقدیم که غلبه نهایی با حق و حقیقت است. عدل بر ظلم غلبه خواهد کرد و خیر بر شر پیروز خواهد شد؛

نظرات کاربران درباره کتاب نبرد حق و باطل به ضمیمه تکامل اجتماعی انسان در تاریخ

عالی
در 10 ماه پیش توسط ha....313