فیدیبو نماینده قانونی کتاب سده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صورت‌حساب

کتاب صورت‌حساب

نسخه الکترونیک کتاب صورت‌حساب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صورت‌حساب

خورشید داشت غروب می‌کرد و روشنایی خیره‌کننده‌اش را روی پشت بام‌ها می‌ریخت. اما هوا هنوز آن‌قدر گرم بود که پنجره را باز بگذارم. سروصدای بچه‌هایی که آن پایین، توی خیابان، بازی می‌کردند به گوش می‌رسید. احتمالاً فوتبال یا هاکی. هر وقت ماشینی از میانشان عبور می‌کرد،‌ به هم هشدار می‌دادند. چرا صورت‌حساب من آن‌قدر با صورت‌حساب راجر اختلاف داشت؟ یک جای کار می‌لنگید. شاید من را با یک بچه‌پول‌دار از محله‌ی ولن‌برگ یا سردسته‌ی گروه معروفی اشتباه گرفته بودند. البته که راجر آدم مفلوکی بود. بدون درآمد کافی و حتی آینده‌ای قابل قبول. البته که مال من باید از راجر بیشتر باشد. ‌اگر غیر از این بود، جای تعجب داشت، اما آخر نه با این اختلاف باورنکردنی!

ادامه...
  • ناشر کتاب سده
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صورت‌حساب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

واقعاً مبلغ هنگفتی بود! ۵۷۰۰۰۰۰ کرون! یک چیز کاملاً نشدنی. آخر امکان نداشت. گمان کردم احتمالاً از آن صورت حساب های جعلی است که هر روز در تلویزیون و روزنامه ها درباره اش صحبت می کنند، از همان حربه هایی که شرکت های کلاهبرداری برای بالا کشیدن پس انداز مردم، خصوصاً مسن ترها، از آن استفاده می کنند.
قبض ارسالی خیلی خوب و تمیز از کار درآمده بود. جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمی گذاشت. لوگوی قبض هم درست عین فاکتورهای معمول! یا حداقل به چشم من که این طور می آمد. واقعاً نمی فهمیدم موضوع از چه قرار است. به جز صورت حساب های همیشگی، معمولاً چیز دیگری برایم پست نمی شد. اما این یکی هم تا حد زیادی، به جز مبلغ نجومی اش، شبیه بقیه ی قبوض به نظر می رسید. حروف لوگو، دبلیو. آر. دی، بزرگ و پررنگ و تمام جزئیات مربوط به پرداخت کمابیش متقاعدکننده بود و تمام جزئیات حاکی از آن بود که فاکتور اصل است و از سازمان معتبری ارسال شده. اگر هم تقلبی نبود، شک نداشتم که اشتباه فاحشی در مورد مبلغ آن رخ داده، اشتباهی که در مورد شرکت های خارجی یا حقوقی داخلی خیلی هم دور از ذهن نبود. به هر حال، کامپیوتر هم می تواند در محاسبات اشتباه کند. ۵۷۰۰۰۰۰ کرون! آخر چه کسی چنین صورت حسابی دریافت می کند؟! در دلم به آن هایی که ممکن بود چنین مبلغی را بدون پرس وجو بپردازند خندیدم.
آبمیوه ی خنکی نوشیدم و هر چه برگه ی تبلیغاتی دم دستم بود ــ تمام اعلامیه ها و بروشورهایی را که هر کدام به طریقی برای رد گم کردن، رویشان علامت تبلیغات ممنوع خورده بود ــ همه را انداختم توی سطل زباله. ژاکتم را پوشیدم و آماده شدم که بروم سر کار.
من به صورت پاره وقت در یک موسسه ی کرایه ی فیلم کار می کردم؛ صرفاً از روی علاقه و سرگرمی. دو نفر بودیم که هفته ای سه روز، به شکل چرخشی، وقتمان را با کارهایی مثل مدیریت سفارش ها، طبقه بندی فیلم های جدید و گذاشتن کاتالوگ فیلم ها در قفسه های مخصوص پر می کردیم. آن وقت ها می توانستم به مشتری ها در پیدا کردن فیلم مورد علاقه شان کمک کنم (کاری که الان هم از پسش برمی آیم) یا توضیحاتی اضافه بدهم در مورد اینکه نسخه های انحصاری کِی به بازار می آیند و چرا تا به حال نرسیده اند و اینکه چرا حاوی مصاحبه ها و حرف های کارگردان فیلم که در تبلیغات آنلاین محصول دیده اند نیستند؛ گاه همه ی این ها را از ابتدا تا انتها بدون جا انداختن کوچک ترین چیزی می پرسیدند و تنها کاری که در بیشتر مواقع برای حفظ آرامشم انجام می دادم این بود که کنارشان بایستم و به چیزهای دیگری فکر کنم.
آن روز، موقع رفتنم به فروشگاه، هوا کمی توفانی شد و با اینکه درختان تقریباً هنوز پربرگ و سرسبز بودند، می دانستم که فصل ژاکت های سبک و بالاپوش های نازک به زودی از راه می رسد. همان طور که قدم می زدم، فکرم دوباره رفت سمت صورت حساب ارسالی. آن ها از کجا اسم و آدرسم را می دانستند؟! شاید هم تصادفاً اولین اسم وآدرسی که پیدا شده مال من بوده! یا، در حالت کاملاً خوش بینانه، شخص دیگری هم با نام و مشخصات من وجود داشته و همه ی این ها یک تشابه اسمی ساده است.
پنجره های فروشگاه از هجوم گرده های گُل سبز مایل به زرد به نظر می رسیدند و در، طبق معمول، به سختی باز شد. تنظیم مکانیسم بستن در ابداً مسئله ی پیچیده ای نبود؛ با کمترین فشاری مشکل حل می شد، اما آن روز درْ نصفه نیمه باز شد.
وقتی که رفتم ژاکتم را به جالباسی آویزان کنم، کف سالن به نظرم چسبناک آمد. برای خودم در آشپزخانه ی نقلی ام قهوه دم کردم. ته کتری کمی با حرارت سوخته بود و توماس، همکارم، در روزهای دیگر هفته، حتی اگر مجبور می شد، چیزی از آن نمی نوشید. اما من مشکلی نداشتم. حتی برعکس، از ته مزه ی تندوتیزی که به نوشیدنی های بی مزه می داد خوشم هم می آمد. درِ کابینت را از زیر سینک آشپزخانه چند باری فشار دادم تا کاملاً بسته شد. چفت آهن ربایی آن کنده شده بود و به راحتی قبل بسته نمی شد. هر بار که باز و بسته اش می کردیم چند سانتی متری باز می ماند. مقداری نوارچسب لوله کردم و از داخل چسباندم به در کابینت، و موقتاً آن را بستم.
زیر پیشخان سبد فیلم هایی بود که هفته ی قبل مشتریان برگردانده بودند و توماس به خود زحمت نداده بود آن ها را بگذارد سر جایشان. همان طور که منتظر دم کشیدن قهوه بودم، سرگرم تماشایشان شدم. فیلم های کوبریک، گودارد و زندانی اسپانیایی را بینشان دیدم و توضیحات پشت جلدشان را که خواندم یادم آمد خیلی وقت پیش آن ها را دیده ام؛ به همراه سونیتا، عشق زندگی ام. یکی از سرگرمی های من و سونیتا ردوبدل کردن فیلم های مورد علاقه مان بود. مطمئن نبودم که این فیلم ها را تا آخر دیدیم یا نه! فکر کنم او زیاد از آن ها خوشش نیامده بود.
قهوه بالاخره دم کشید و مقداری شیر را که تنها چند روز از تاریخ مصرف آن می گذشت از یخچال برداشتم و همان طور که فیلم ها را جا به جا می کردم در قهوه ام ریختم. وقتی برگشتم سمت پیشخان، دوباره احساس کردم کفش هایم به زمین می چسبند. انگار نوشابه یا چیزی شبیه آن کف سالن ریخته بود، چون هر بار هنگام راه رفتن کفش هایم به لینولئوم سالن می چسبید که با ریتم خاص راه رفتنم صدای جالب و خوشایندی تولید می کرد.
کمی آنجا نشستم و به راه های ممکنی که یک نفر می توانست هویت من را دزدیده باشد یا چیزی شبیه آن عمیقاً فکر کردم. تازه، بعد از دزدیدن هویتم، کالایی با قیمت نجومی سفارش داده و کمپانی مربوطه آن صورت حساب دیوانه کننده را برای من فرستاده. سوال مهم اینجا است که چه چیزی می تواند ۵۷۰۰۰۰۰ کرون قیمت داشته باشد. و اینکه معمولاً این جور کالاها مشمول تدابیر امنیتی خاصی هستند.
بین ساعت یازده تا یازده و نیم هر روز، نور خورشید می افتاد درست کف سالن. سرم را یک وری کج کردم تا ببینم می توانم ماده ی چسبناک روی زمین را کشف کنم یا نه! از گوشه ی سمت راست جزیره های کوچکی روی زمین پدیدار شدند. برای لحظه ای، با دقت به آن ها خیره شدم. بی شباهت به نقشه ی جهان نبودند. البته اگر قسمتی از آسیا و استرالیا حذف می شد. چشم هایم را تنگ کردم و دوباره زل زدم به زمین. نقشه ی آفریقا عالی بود. اثری از گرینلند و آلاسکا هم دیده نمی شد و دلیلش این بود که ما اصولاً با جغرافیای آن مناطق، آن طور که بایدوشاید، مانوس نبودیم. نقشه ی کشورهایی را که خوب می شناختم در ذهنم مرور کردم. به جز سوئد البته. چه نتیجه ی ناامیدکننده ای! تنها یک کشور دیگر در اروپای شمالی! کمی بعد، خورشید از پشت بام پایین رفت. اما نقشه هنوز به زمین چسبیده بود و موقع راه رفتن صدا می کرد.
به گورگن، رئیسم، تلفن کردم تا در مورد خرید زمین شوی از او کسب تکلیف کنم. گورگن مخالفتی نکرد و گفت که مشکلی نیست و می توان همیشه از آن استفاده کرد و تقریباً غیرمستقیم از اینکه قرار بود کف سالن فروشگاه را تمیز کنم ابراز رضایت کرد. آخرین نکته ای که گوشزد کرد این بود که صورت حساب زمین شوی را نگه دارم. به مغازه ی ابزارفروشی رفتم و جدیدترین مدل زمین شوی را انتخاب کردم، از این مدل هایی که یک سطل چرخان هم برای گرفتن آب اضافی تی دارد. سطل را از آب گرم پر کردم و آنجا بود که فهمیدم یک جور مایع شوینده هم برای تمیز کردن زمین لازم است و آب خالی به درد نمی خورد. وجب به وجب زمین را تمیز کردم. همه چیز عالی به نظر می رسید و انگار حال فروشگاه بهتر شده بود! حتی یک جورهایی مجلل به نظر می رسید. آب سطل را چند بار عوض کردم و در آخر هم کف کفش هایم را با تی زمین شوی تمیز کردم. نشستم تا نفسی تازه کنم. کمی با موبایلم ور رفتم و تصویر پس زمینه اش را چند باری عوض کردم.
دقیقاً ساعت ناهار، سروکله ی دوستم، راجر، پیدا شد. وقتی از دست شویی بیرون آمدم، داشت با موبایلش حرف می زد و سرش را برایم تکان داد. همان طور که صحبت می کرد، از فروشگاه خارج و در خیابان ناپدید شد. بیست دقیقه ی بعد، برگشت و ازم خواهش کرد باقی غذایم را که از رستوران آورده بودند نوش جان کند! با پررویی گفت: «اشکالی که نداره؟ داره؟»
من هم در جوابش گفتم: «البته که نه!»
راجر روی چهارپایه، پشت پیشخان، نشست و با سروصدا شروع کرد به خوردن بقیه ی نودل گوشت من. گفت که سه هفته ای است سرما خورده و هنوز مطمئن نیست که خلاص شده باشد. همان طور که غذا می خورد ادامه داد: «اولش یه گلودرد ساده بود، ولی کم کم زیاد شد. دیگه نمی تونستم راحت غذام رو قورت بدم. بعدش هم زد به ریه هام و این سرفه های حرومزاده که خواب و خوراک رو ازم گرفته. زنگ زدم دکترم، برای گرفتن نسخه ی پنی سیلین، ولی اون به یه بسته پاراستامول بسنده کرد و گفت که اگه بهتر نشدم ، دوباره باهاش تماس بگیرم. اما حالا انگاری یه کم حالم بهتره.»
راجر سعی کرد کمی سرفه کند اما خوب از پسش برنیامد. آهی کشید و سرش را تکان داد. آن قدر به خوردن ادامه داد تا آلومینیوم کف ظرف کاملاً تمیز و براق شد. بعد هم پرسید که فیلم جدید چی در بساط دارم و وقتی که جواب منفی ام را شنید، دوباره آهی از ته دل کشید و سرش را چرخاند سمت پنجره. گفت: «خب، بهتره من دیگه برم.»
مشتی آب نبات را که برای تعارف به بچه های کوچک مشتری ها روی پیشخان گذاشته بودیم قاپ زد و بار دیگر پشت درِ فروشگاه ناپدید شد. دنبالش رفتم تا پرچم قرمز «باز است» را دوباره پشت در آویزان کنم.
آن بعدازظهر، یک مشتری هم نداشتیم. و من فرصت پیدا کردم سروسامانی به صورت حساب های فروشگاه بدهم. برگه ی تی زمین شوی را هم به آن ها اضافه کردم. همه شان را با پانچ سوراخ کردم و گذاشتم داخل زونکن قبوض. گورگن روش خاصی برای مرتب کردن فاکتورهای فروشگاه داشت. برگه های رسید را در پوشه های سبز و قبوض پرداخت نشده را در پوشه های آبی می گذاشت، و به ترتیب آن ها را از پوشه ی آبی می گذاشت توی پوشه ی سبز.
داشتم پوشه ها را ورق می زدم که دوباره فکرم رفت سمت آن صورت حساب عجیب وغریب. ناگهان به ذهنم رسید که بعضی شرکت ها مبلغ را به صورت عدد کامل با درج صفر ممیزی میان قسمت صحیح و اعشاری چاپ می کنند. و گاهی این صفر کوچولوی ممیزی به چشم نمی آید. شاید چنین چیزی است و آن ها فراموش کرده اند که صفر ممیزی را درج کنند یا من متوجه رقم ممیزی نشده بودم؟! نه! چنین چیزی نمی توانست درست باشد. حتی اگر شما دو رقم آخر آن عدد دیوانه کننده را هم حذف کنید، مبلغ همچنان زیاد است و باز هم من یادم نمی آید که چیزی به ارزش ۵۷۰۰۰ کرون سفارش داده باشم. و یک چیز دیگر! حروف دبلیو. آر. دی حروف اختصاری چه چیزی بود؟ هر چه فکر می کنم، تا به حال چیزی شبیه آن را جایی (مثلاً، در تابلوهای شرکت ها و فروشگاه های مختلف) ندیده بودم. نه! فکر نمی کنم چیزی مانند آن اصلاً وجود خارجی داشته باشد. حتماً اشتباهی شده، اما این بار یک طور دیگر. به همین سادگی!

نظرات کاربران درباره کتاب صورت‌حساب

با ترجمه ای خوب از خانم مائده مرتضوی ، لذت خواندن آن را به صورت ممتد تجربه کردم.
در 2 سال پیش توسط mar...hid
خوندنش رو به همه توصیه میکنم.
در 2 سال پیش توسط یاسمن حدید