فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پسر اسلپی

کتاب پسر اسلپی
تحت تعقیب - ۲

نسخه الکترونیک کتاب پسر اسلپی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پسر اسلپی

بیا تو. من آر. ال. استاین هستم. به دفتر ترس و لرز خوش آمدی. این شخصیت‌هایی که عکسشونو توی پوسترها می‌بینی، تحت تعقیب‌ترین شرورها، در خواستنی‌ترین کتاب‌های مجموعه‌ی ترس و لرز هستن و من ماجراهاشونو تو مجموعه‌ی"تحت تعقییییب" تعریف می‌کنم. آره، اون صورتی که نیشخند شیطانی روی لب‌هاشه و چشم‌های بی‌روحش بهت زل زدن، مال یه عروسک خیمه‌شب‌بازی به اسم اسلَپیه، که شاید شیطان‌صفت‌ترین شخصیت تاریخ "ترس و لرز" باشه. پسری به اسم جکسون استنَدِر می‌تونه در مورد این موجود روشنِت کنه و همه‌چیزو برات تعریف کنه.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پسر اسلپی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خوش آمدی

بیا تو. من آر. ال. استاین هستم. به دفتر ترس و لرز خوش آمدی.
بپا، از کنار اون سوراخ بزرگ راه برو. ما اسمش رو گذاشتیم چاه وِیل. می دونی چرا؟
خب معلومه، چون ته نداره! ها ها ها.
یه بار گفتیم بذار این چاه رو با سوسمار پر کنیم، ولی کار درستی نبود. سوسمارها فرار کردن و شروع کردن کارمندهای دفتر رو بلعیدن.
وقتی از این اتفاق ها می افته، حال من که گرفته می شه... تو چی؟
بله، این لپ تاپیه که من کتاب های ترس و لرز رو باهاش می نویسم. می دونم ظاهرش یک کم عوضیه. علتش اینه که زانوهای یک نفر هنوز بهش وصله.
بهش دست نزن. فکر می کنم مسری باشه.
می بینم که رفتی تو نخ اون پوسترهای تحت تعقیب روی دیوار. اون پوسترها ترسناک ترین، چندش آورترین و خشن ترین بدجنس های دوران رو معرفی می کنن. این شخصیت هایی که عکسشونو توی پوسترها می بینی، تحت تعقیب ترین شرورها، در خواستنی ترین کتاب های مجموعه ی ترس و لرز هستن و من ماجراهاشونو تو مجموعه ی"تحت تعقییییب" تعریف می کنم.
آره، اون صورتی که نیشخند شیطانی روی لب هاشه و چشم های بی روحش بهت زل زدن، مال یه عروسک خیمه شب بازی به اسم اسلَپیه، که شاید شیطان صفت ترین شخصیت تاریخ "ترس و لرز" باشه.
پسری به اسم جکسون استنَدِر می تونه در مورد این موجود روشنِت کنه و همه چیزو برات تعریف کنه.
جکسون از دست اسلپی ـ و پسر اسلپی ـ گرفتار یک کابوس دوبله شد. بیچاره خیلی سریع فهمید که دو تا اسلپی بهتر از یک اسلپی نیست!
شروع کن. ماجرای جکسون رو بخون. بهتره موقع خوندن همه ی چراغ ها رو روشن بذاری و درها رو قفل کنی.
خودت به سه سوت می فهمی چرا اسلپی... تحت تعقییییبه.

۱

من جکسون استندر هستم. دوازده سالم است و از یک راز خبر دارم.
لازم نیست بپرسید، خودم خیال دارم رازم را بهتان بگویم. البته شاید وقتی گفتم، بهم بخندید.
خواهرم رِیچِل بهم می خندد. چشم هایش را گرد می کند، غرغر می کند و بهم می گوید بچه مثبت.
عیبی ندارد. ریچل مدام تو دردسر می افتد، اما من نه. دلیلش هم همان رازم است که الان بهتان می گویم:
خوب بودن خیلی آسان تر از بد بودن است.
ماجرا این است. لابد دارید سرتان را تکان تکان می دهید و می گویید: «اووه، حالا چرا این قدر گنده اش کردی؟ این دیگه چه جور راز احمقانه ایه؟»
جوابش خیلی ساده است. بگذارید توضیح بدهم. من تمام مدت سعی می کنم کار درست را انجام بدهم. سعی می کنم با همه مودب باشم، تو مدرسه خوب درس بخوانم، خوشرو و مهربان باشم، هر وقت بتوانم، به مردم کمک کنم و خلاصه پسر خوبی باشم.
ریچل از این کارهای من عُقَش می گیرد. هر وقت کار خوبی می کنم یا حرف مودبانه ای می زنم، انگشتش را تو گلویش فرو می کند و صدای عق زدن از خودش درمی آورد.
این خواهر من از آن بچه های شر و شیطان است، زبانش نیش دارد و مدام طعنه می زند و مسخره می کند. دوست دارد با معلمش جر و بحث کند و با بچه های کلاسشان دعوا راه بیندازد. وقتی معلم ها بهش می گویند: «چرا تو نمی تونی یه ذره مثل برادرت جکسون باشی؟» کفرش در می آید.
می دانید چه اسمی روی من گذاشته؟ آدم آهنی. بهم می گوید تو یک جور ماشینی، یک دستگاه درستکار.
حتماً حدس زدید که من و او با هم کنار نمی یاییم، با اینکه ریچل فقط یک سال از من کوچک تر است.
خیلی هم شبیه هم هستیم. قدمان متوسط است. چشم ها و موهای صافمان قهوه ای هستند، هر دو روی دماغمان کک و مک داریم و وقتی لبخند می زنیم صورتمان چال می افتد.
ریچل از کک و مک و چالش متنفر است و خیلی بدش می آید که بیشتر شبیه پدرمان است، تا شبیه مادر. خب معلوم است که پدر از این موضوع ناراحت می شود. پدر اسمش را گذاشته "دردسر خانم" اما هر وقت ریچل را به این اسم صدا می کند، مادر دعوایش می کند.
اما این دختر واقعاً هم دردسر خانم است. بیشترش هم اسباب زحمت و اذیت من است، چون مدام ازم ایراد می گیرد. مدام با سر به سر گذاشتن و مسخره کردن، صبرم را امتحان می کند. کاری می کند از کوره در بروم، منفجر بشوم و فریاد بزنم یا باهاش کتک کاری کنم.
ماموریت سرکار خانم تو زندگی این است که کاری کند تا پدر و مادرمان به من گیر بدهند. همه اش سعی می کند مرا پیش آنها بَدِه کند. اما کارهایش آن قدر تابلو و باور نکردنی است که عمراً تو این بازی برنده بشود.
چند هفته پیش که تکلیف هنر داشت، دستش خورد به رنگ قرمز و رنگ ریخت زمین. فوری دوید پیش مادر و گفت: «جکسون با رنگ من ور می رفت، ببین چه خرابکاری ای کرد.»
البته که مادر یک ثانیه هم گول حرفش را نخورد. آخر چرا من باید با رنگ او ور بروم؟
دیشب قبل از شام، خانم داشت به مادر کمک می کرد غذا را بیاورد سر میز. پایش گیر کرد به گربه مان، اسپارکی و یک بشقاب مرغ از دستش ول شد... و غذا پخش شد همه جا.
بله، ریچل خانم به مادر گفت: «جکسون برام پشت پا گرفت!»
در تمام آن مدت، من آن سر اتاق ایستاده بودم. خدایی اش کارش ضایع نبود؟
ولی ریچل وا نمی دهد.
یک وقت فکر نکنید با این حرف ها می خواهم بگویم خودم بی عیبم. اگر این را بگویم، موجود چندش آوری هستم. نه، من هم اشتباه می کنم. به علاوه، هیچ کس بی عیب نیست. من فقط سعی خودم را می کنم و واقعاً عقیده دارم خوب بودن خیلی آسان تر از بد بودن است.
این را من از وقتی خیلی کوچک بودم، می دانستم.
و بعد... موضوعی پیش آمد.
اتفاقی افتاد و من بد شدم. خیییلی بد. بگذارید راستش را بگویم، بنده، جکسون استندر، شدم یک موجود اهریمنی.
قضیه این است.

۲

ما تو کان دو تا قناری داریم که من رویشان اسم گذاشتم: پیت و ریپیت. بین خودمان بماند، خودم هم واقعاً نمی فهمم کدام به کدام است، اما وانمود می کنم که می دانم.
روز چهارشنبه بعد از مدرسه، داشتم به یک عده از بچه ها نشان می دادم موقع تمیز کردن قفس، چطوری قناری ها را کف دستشان نگه دارند.
کان مخفف کانون نوجوانان است. در اصل اسمش کانونِ نوجوانان ِمورتون اَپِل گِیتِ پسر، بُردِرویل است، اما هیچ کس یادش نمی آید مورتون اپل گیتِ پسر اصلاً کی هست. و همه هم می دانند که تو شهر بردرویل زندگی می کنند. برای همین مردم خودشان را راحت کردند و بهش می گویند کان، یا گاهی هم کانون.
خیلی از بچه های کوچک تر بعد از مدرسه می روند کانون و همان جا می مانند تا پدر و مادرها بعد از کار، بیایند دنبالشان.
اتاق بازی کانون خیلی روشن و شاد است. دیوارها قرمز براق و زرد هستند و همه جاشان گاوها و گوسفندهای مسخره و وارونه نقاشی شده، انگار دارد باران گاو و گوسفند می بارد. دیوارها از زمین تا سقف طبقه بندی شده و طبقه ها پر است از انواع گیم و کتاب و وسایل نقاشی و کاردستی و پازل و انواع اسباب بازی های معرکه برای بچه های کوچک.
یک عالمه لاستیک ماشین هم هست که بچه ها از آنها بالا می روند و رویشان بالا و پایین می پرند. یک صفحه نمایش بزرگ هم برای بازی های ویدیویی گذاشته اند. به اضافه ی یک تانک ماهی، یک قفس خرگوش و قفس آن دو تا قناری. خلاصه یک خروار وسایل معرکه برای سرگرم کردن بچه های کوچک.
من روزهایی که کلاس پیانو یا تمرین تنیس ندارم، دوست دارم بروم آنجا و تو مواظبت از بچه ها کمک کنم. خوشم می آید باهاشان بازی کنم و کتاب بخوانم. فسقلی ها خیلی بامزه هستند و طوری با من رفتار می کنند که انگار خیلی سرم می شود.
یک بچه ی بانمک تپلی و موقرمز هست که همه قور قوری صدایش می کنند، چون صدای خش خشی مسخره ای دارد.
قور قوری را از بقیه بیشتر دوست دارم. دست و پا چلفتی است و حرف های احمقانه ای می زند که همه از دستش ریسه می روند. اگر قرار بود یک برادر کوچولو داشته باشم، دلم می خواست قور قوری برادرم باشد.
آن روز قور قوری و بچه ی دیگری که دوستش دارم ـ دختر کوچولوی موبوری که اسمش نیکی است ـ چهار چشمی مرا تماشا می کردند که ببینند چطوری دستم را تو قفس قناری ها می برم. نیکی خیلی خجالتی و ساکت است و خیلی یواش حرف می زند. بیشتر وقت ها هم صورتش غمگین است، اما من می دانم چطوری بخندانمش.
به بچه ها گفتم: «باید دست تونو خیلی یواش حرکت بدین. اگه عجله کنین، قناری می ترسه و شروع می کنه بال بال زدن و چریک و پریک کردن.»
قور قوری و نیکی و چند تا بچه ی دیگر بی صدا مرا تماشا می کردند. در قفس را باز کردم. کف دستم را باز کردم و یواش بردم تو قفس و کم کم بردمش طرف پیت.
خیلی یواش گفتم: «هیسسس، باید خیلی ساکت باشین و خیلی احتیاط کنین.» قناری نر از روی میله ی چوبی قفس بهم زل زده بود. آن یکی هم سرش را یک وری گرفته و از روی تاب تماشا می کرد.
قور قوری با صدای خش خشی یواش پرسید: «اگه خیلی محکم بچلونیش، می ترکه؟ من تو فیلم کارتون دیدم.»
یواش گفتم: «ما نمی خوایم بترکه. باید خیلی ملایم و با احتیاط بگیریمش.»
انگشت هایم را باز کردم و آماده شدم که دور تن قناری بپیچم. پرنده جیک کوچکی زد، اما از جایش تکان نخورد. نفسم را حبس کردم و دستم را بردم جلو.
و همان لحظه یک نفر پشت سرم فریاد زد: «هوووو!»
قناری جیک جیکی کرد، بال بال زد و از دستم پرید بیرون... و مثل باد، از در قفس پر زد بیرون.
یک لحظه قلبم از کار افتاد. چرخیدم و دیدم خواهرم ریچل با نیش باز، پشت سرم ایستاده.
حدس بزنید کی هوووو کرد؟
قناری پر زد و رفت نزدیک سقف.
بچه ها جیغ کشیدند و دنبالش دویدند. قناری که وحشت کرده بود، تند و تند دور اتاق دایره می زد. شیرجه آمد پایین. فریاد زدم: «بگیرینش! یه نفر...»
همه ی دست ها چنگ انداختند که پرنده ی کوچولو را بگیرند. دوباره اوج گرفت. و رفت طرف دیوار ته اتاق. بچه ها شیهه کشیدند و دنبالش دویدند.
«نه ه ه ه!» فریادی از گلویم بیرون آمد، چون دیدم به کجا پرواز می کند. داد زدم: «پنجره رو ببندین! پنجره رو ببندین!»

نظرات کاربران درباره کتاب پسر اسلپی

من تویه همه ی داستان های ار ال استاین عاشق شخصیت اسلپی و خانم مارف هستم اگر داستان های قبلی درمورد اسلپی رو خونده باشید متوجه میشید اسلپی داره تویه شرور شدن پیشرفت میکنه و قدرت های جدید به دست میاره
در 2 سال پیش توسط Matin Mirjani
این کتاب ادامه نداره و نخواهد داشت. جلد بعد هم ربطی به این جلد نداره. با خیال راحت بخرید و نگران به هم ریختن اعصابتون نباشید چون اگه به هم ریخت بعدش قرار نیست آروم بشه.
در 2 سال پیش توسط agr...ain
خواهش می کنم بگید کتاب ادامه ی این اسمش چیه؟!
در 4 ماه پیش توسط
عالی حرف نداره
در 3 هفته پیش توسط مریم بهشتیان
بددددددد
در 1 سال پیش توسط ami...221
عالی حرف نداره
در 3 هفته پیش توسط مریم بهشتیان
آر.ال.استاین بی نظیر شخصیت اسلیپی به چیز دیگر است من واقعا عاشق کتاباشم
در 1 سال پیش توسط yeganeh shakoori
این از همشون بهتر بود
در 3 ماه پیش توسط نیلز