فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیاره‌‌ی کوتوله‌های چمنی

کتاب سیاره‌‌ی کوتوله‌های چمنی
تحت تعقیب - ۱

نسخه الکترونیک کتاب سیاره‌‌ی کوتوله‌های چمنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیاره‌‌ی کوتوله‌های چمنی

با دقت به سر و ته خیابان نگاه کردم. کسی آن دور و بر نبود. خوبه. کسی مراقبم نبود. برگ‌های تابستانی درخت‌ها زیر نور گرم خورشید برق می‌زدند. خانه‌ها و چمن‌ها آن‌قدر روشن و براق بودند که مجبور بودم چشم‌هایم را نیمه‌باز نگه دارم. وارد حیاط جلو خانه‌ی آقای مک‌کلاچی شدم. مک‌کلاچی تو خانه‌ی قدیمی و بزرگ رو‌به‌روی ما زندگی می‌کند. آدم بدجنسی است و همه ازش متنفرند. سر طاس و صورت قرمزی دارد و از لاغری، دوقلوی خلال دندان است! شلوارش را آن‌قدر بالا می‌کشد که کمرش تقریباً زیر بغلش قرار می‌گیرد. با آن صدای زیر و گوش‌خراشش سر همه داد می‌زند و مدام دارد دنبال بچه‌ها می‌دود و از چمن جلو خانه‌اش بیرونشان می‌کند ـ حتی دنبال بچه‌های تازه‌واردی مثل من و کی‌لا. این آقا حتی با سگ ما هم بی‌رحمی می‌کند، با دوست‌‌داشتنی‌ترین سگ شکاری طلایی که دنیا به خودش دیده. اسم سگمان آقای فینیس است اما من آقا فین صدایش می‌کنم.

ادامه...

بخشی از کتاب سیاره‌‌ی کوتوله‌های چمنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خوش آمدی

بیا تو. من آر. ال. استاین هستم. به دفتر ترس و لرز خوش آمدی.
امیدوارم اینجا رو راحت پیدا کرده باشی. از روی همون آدرسی که بهت دادم آمدی، هان؟ "به سومین قبر باز که رسیدی، بپیچ دست چپ، راهی رو که از وسط گودال های شن روان می گذره بگیر و راااااست بیا جلو."
شاید پیش خودت فکر کنی خیلی عجیبه که یک نفر گورستان رو برای دفتر کارش انتخاب کنه. من برای فکر کردن احتیاج به آرامش و سکوت دارم. و تنها سر و صدای اینجا صدای نفس نکشیدن مرده هاست.
خیلی خب، بشین. فقط اون تخم چشم ها رو از جلو دستت بزن کنار. بله، خودم می دونم. هنوز گرم و مرطوبن. خیلی وقته که خیال دارم اینها رو به صاحب هاشون برگردونم، ولی هنوز پیش نیامده. نه بابا، به تو نگاه نمی کنن. اگر عصبی و نگرانت می کنن، رو شون رو برگردون.
نگران اون عقرب غول آسا هم نباش. اسمش لوئیه. از وقتی سگمو خورده، خودش حیوون خونگی من شده.
چیزی نیست، فقط وقتی گرسنه باشه، دلش گوشت می خواد. اوم م م م... ببینم، یادم نمی یاد. امروز بهش غذا دادم؟
به اون فریادها توجه نکن. از اتاق شکنجه ی طبقه ی بالا می یاد. آخه گاه گداری ترافیکش یک کم سنگین می شه.
بله، من همه ی کتاب های مجموعه ی ترس و لرز رو اینجا می نویسم. جای دنجیه، قبول نداری؟
چرا لپ تاپم پشم درآورده؟ نمی دونم. اول که خریدمش، پشم نداشت. شاید نفهمیدم و یک جور ویروس رو دانلود کردم.
پوستر کنار پنجره رو خوب نگاه کن. اون کوتوله های چمن(۱) ناز و مامانی رو با اون کلاه های نوک تیز و لباس سرهمی و جلیقه هاشون می بینی؟ صورت هاشون خیلی خوشگل و دوست داشتنیه، نه؟
یک چیزی رو می دونی؟ اینها اون قدرها هم مامانی نیستن. شاید کوچک باشن... اما می تونن دردسرهای بزرگی ایجاد کنن.
بله درسته، این که می بینی، بهش می گن پوستر "تحت تعقیب".
این کوتوله ها برای این تحت تعقیبن که دوتا از شرورترین و بدجنس ترین بدجنس های تاریخ ترس و لرز هستن.
می پرسی چرا دارم این جوری می لرزم؟ راستش رو بهت می گم... حتی من هم وقتی به ترسناک ترین، چندش آورترین و خشن ترین بدجنس های دوران فکر می کنم، ترس برم می داره. فقط امیدوارم تو برای ترسیدن آمادگی داشته باشی، چون خیال دارم ماجراهای اینها رو برات تعریف کنم.
بله. از این به بعد، تحت تعقیب ترین آدم های بد در خواستنی ترین کتاب های مجموعه ی ترس و لرز نقش بازی می کنن.
پس با این کوتوله های نیشخند به لبی که چشم هاشون برق می زنه، شروع می کنیم.
پسری به اسم جِی گاردِنِر می تونه در مورد اینها با تو حرف بزنه. می تونه برات تعریف کنه که به خاطر این مجسمه های ترس برانگیز، چه شب های وحشتناکی رو گذرونده.
اینها که زنده نمی شن، درسته؟
جی هم همین فکرو می کرد ـ یعنی اولش.
اینها نازتر از این هستن که بتونن شرور باشن؟
بعد از خوندن داستان جی، احتمالاً نظرت عوض می شه.
شاید وقتی باخبر شدی که جی نصفه شب چه کشفی کرده، درک کنی که کوتوله های چمن به چه دلیل... تحت تعقییییب هستند.

۱

می دانم که باید احتیاط کنم. می دانم که قرار است بچه ی خوبی باشم. اما گاهی باید ریسک کنی و امیدوار باشی که کسی تو را چهار چشمی زیر نظر نگرفته. وگرنه زندگی خیلی کسل کننده می شود، قبول ندارید؟
اسم من جی گاردنر است. دوازده سالم است و گاهی... از دستم در می رود و بدم نمی آید یک کوچولو هیجان تو زندگی ام باشد. بگذارید این طوری برایتان بگویم، فقط کافی است یک کلمه بگویید و مرا شیر کنید تا کاری را انجام بدهم... تمام! رویتان را زمین نمی اندازم.
دست خودم نیست، ذاتم این جوری است. بله، البته که بچه ی بدی نیستم، اما خب زیاد تو دردسر می افتم. یعنی چندین بار حسابی خرابی به بار آورده ام. اما معنی این حرف این نیست که از آن بچه های بزهکار و خلاف هستم.
یک نگاه به این چشم های درشت و آبی بیندازید. به نظرتان چشم های یک بزهکار هستند؟ عمراً. و موهای فرفری قرمزم و این کک و مک های روی دماغم. حتی ممکن است بگویید: وای، چه پسر خوب و نازی، مگر نه؟
خیلی خب، خیلی خب، بی خیال. نمی خواهم حرصتان را دربیاورم.
خواهرم کِی لا اسمم را گذاشته جِی جوجو، چون می گوید من مثل پرنده ها مامانی هستم. این کی لا واقعاً عوضی است. در ضمن، این خانم هم همان چشم های آبی و موهای قرمز مرا دارد. پس چرا به من گیر می دهد؟
بگذریم. آمدنش را احساس کردم، وسوسه را می گویم. خودتان هم خوب می شناسیدش. یک حس قوی، که آدم را وادار به کاری می کند که احتمالاً نباید سراغش برود.
با دقت به سر و ته خیابان نگاه کردم. کسی آن دور و بر نبود. خوبه. کسی مراقبم نبود.
برگ های تابستانی درخت ها زیر نور گرم خورشید برق می زدند. خانه ها و چمن ها آن قدر روشن و براق بودند که مجبور بودم چشم هایم را نیمه باز نگه دارم. وارد حیاط جلو خانه ی آقای مک کلاچی شدم.
مک کلاچی تو خانه ی قدیمی و بزرگ رو به روی ما زندگی می کند. آدم بدجنسی است و همه ازش متنفرند. سر طاس و صورت قرمزی دارد و از لاغری، دوقلوی خلال دندان است! شلوارش را آن قدر بالا می کشد که کمرش تقریباً زیر بغلش قرار می گیرد.
با آن صدای زیر و گوش خراشش سر همه داد می زند و مدام دارد دنبال بچه ها می دود و از چمن جلو خانه اش بیرونشان می کند ـ حتی دنبال بچه های تازه واردی مثل من و کی لا. این آقا حتی با سگ ما هم بی رحمی می کند، با دوست داشتنی ترین سگ شکاری طلایی که دنیا به خودش دیده. اسم سگمان آقای فینیس است اما من آقا فین صدایش می کنم.
خب، من هم به سرم زد یک کم تفریح کنم. البته که کار غلطی بود. البته که نباید این کار را می کردم. اما گاهی که می بینی می شود یک کار بامزه کرد... چاره ای نیست، باید دل به دریا بزنی.
قبول ندارید؟
آن روز صبح چندتا مرد با اونیفورم های سبز داشتند روی درخت های بلند باغچه ی جلو خانه ی مک کلاچی کار می کردند. وقتی می رفتند، نردبانی را که به یکی از درخت ها تکیه داشت، جا گذاشتند.
دوباره سر و ته خیابان را دید زدم. هنوز هم از آدمیزاد خبری نبود.
بی صدا رفتم طرف نردبان، دو طرفش را محکم گرفتم و از تنه ی درخت کشیدمش کنار. نردبان بلندی بود، اما سنگین نبود. راحت جا به جا می شد.
دو طرفش را محکم چسبیدم و کشیدمش جلو خانه ی مک کلاچی. به دیوار تکیه اش دادم. بعد هم سُرش دادم زیر پنجره ی بازِ طبقه ی دوم.
نفس زنان دست های عرق کرده ام را به شلوار جینم مالیدم و زیرلبی گفتم: «عالی شد. وقتی مک کلاچی برگرده، نردبونو زیر این پنجره ی باز می بینه و حسابی هول می کنه. خیال می کنه دزد آمده تو خونه اش.»
از این فکر خنده ام گرفت. من یک مدل مسخره ای می خندم. یعنی بیشتر شبیه سکسکه است، تا خنده. هروقت می خندم، اهل خانه از خنده ی عجیب من خنده شان می گیرد.
البته در واقع این اواخر پدر و مادرم زیاد با من نخندیده اند. شاید کارهایی کرده ام که بامزه نبوده اند. شاید کارهایی کرده ام که نباید می کردم. برای همین مجبور شدم قول بدهم پسر خوبی باشم و دنبال دردسر نروم.
اما قبول کنید که ایده ی "نردبان جلو پنجره ی باز" واقعاً حرف نداشت و بامزه بود. تازه، کار خیلی بدی هم نبود، مگر نه؟ مخصوصاً که مک کلاچی بی رحم ترین و منفورترین آدم محله است.
در حالی که هنوز به شوخی خودم می خندیدم، برگشتم و تو ماشین گَرد راه افتادم. ته باغچه ی مک کلاچی، یعنی آنجا که به خیابان می رسد، شمشادهای بلندی دارد. انگار این مردک واقعاً می خواهد مردم را از باغچه اش دور نگه دارد.
انتهای ماشین گرد، چشمم به صندوق پستش افتاد که روی یک میله ی کج سوار بود. وقتی از کنارش رد می شدم، سطل های زباله ی خیابان را دیدم که تا زیر درشان پر از آشغال بود... و همین باعث شد فکر بامزه ی دیگری به سرم بزند.
سریع دست به کار شدم و درِ صندوق را باز کردم، درِ یکی از سطل های زباله را هم باز کردم... و تا می شد، آشغال ها را به صندوق جناب مک کلاچی پست کردم.
بعععله! یک کیسه ی چرب و چیلی پر از استخوان مرغ. یک قوطی سوپ مچاله شده. ماده ی زرد و چسبناکی شبیه استفراغ. روزنامه های خیس. چندتا قوطی سوپ دیگر.
تو خیالم مجسم کردم وقتی مک کلاچی در صندوق را باز کند و چشمش به آن آشغال های چندش آور بیفتد، با آن صدای زیرش چه جیرجیری راه می اندازد.
چه خنده ای بکنم من!
دوباره خنده ام گرفت... اما فوری ساکت شدم. صدای خفه ای از گلویم بیرون آمد.
وای.
یک نفر تماشایم می کرد. دو نفر تماشا می کردند، شمشادهای بلند نیمه کاره مخفی شان کرده بودند.
سر جایم خشک شدم. کنار هم ایستاده بودند و صاف بهِم زل زده بودند. فهمیدم همه چیز را دیده اند. همه چیز.
یک تکه پنیر کپک زده و یک گلوله روزنامه از دست هایم افتادند زمین. عقب عقب از صندوق دور شدم.
گیر افتاده بودم. حسابی.

۲

با صدای بلند گفتم: «خیلی خب. مُچمو گرفتین. شرمنده. تمیزش می کنم. همین الان.»
دست کردم تو صندوق و شروع کردم آشغال ها را بیرون کشیدن.
اما مردها جوابم را ندادند. ایستاده بودند و بِر و بِر نگاهم می کردند. شمشادها تو باد ملایم تکان می خوردند و سایه هایی را که روی صورت های بی حرکت آنها افتاده بود، می لرزاندند.
بلند گفتم: «دارم تمیزش می کنم. چیزی نیست.»
چند ثانیه ی دیگر طول کشید تا متوجه شدم آن دوتا آدم نیستند. زنده هم نبودند.
«هان؟» یک قدم به طرف آن دوتا برداشتم و قوطی های مچاله ی لیموناد از دستم افتادند زمین و تلق و تلوق رفتند طرف ماشین گرد.
کوتوله های چمن.
وقتی فهمیدم چی هستند، با صدای بلند زدم زیر خنده.
به خودم گفتم، آقا جی، جنا ب عالی برای این زهره ترک شدین که دوتا کوتوله ی چمن مُچتونو گرفتن!
زیر سایه ی شمشادهای بلند راه افتادم و رفتم طرف آنها. یک دستم را روی کلاه نوک تیز و قرمز یکی از آنها گذاشتم و فشارش دادم. گچی بود، یا جنسی شبیه به گچ.
دستم را تو چشم مردک سنگی فرو کردم، لپ های سفتش را نیشگون گرفتم و گفتم: «اوضاع چطوره، آقایون؟ ظاهرتون که حرف نداره!»
تقریباً همقد من بودند، با جلیقه ها و سرِهمی های قرمز، کنار هم ایستاده بودند. صورت های گرد و قرمزشان با ریش و سبیل سفید زیر کلاه های نوک تیزشان برق می زد.
چشم های بزرگی داشتند، مال یکی شان قهوه ای بود و مال آن یکی، سیاه. دماغ هایشان پهن و گوشتالود بود، عین پوزه ی خوک. دهن هایشان با حالت عصبانی رو به پایین برگشته بود.
بله، عصبانی. اصلاً بانمک و دوست داشتنی نبودند. قیافه هایشان زشت و بی رحم بود. نگاه ثابت و خیره شان پشتم را لرزاند.
دستم را روی چشم های یکی از آنها گذاشتم و گفتم: «بسه آقایون، این جوری بهم زل نزنین.»
فکری به سرم زد. و برگشتم سر سطل زباله. یک قوطی سوپ را که هنوز ازش سوپ می چکید، دمر کردم روی نوک کلاه یکی از کوتوله ها و یک ورق روزنامه را که لکه های قهوه ای رویش بود، مثل شال انداختم روی شانه ی آن یکی.
ـ خیلی خوشگل شدین.
برگشتم به خیابان و در سطل زباله را محکم کوبیدم رویش. یک چیزی چشمم را گرفت. یک کوتوله ی دیگر زیر درخت باغچه ی همسایه ی مک کلاچی ایستاده بود.
یک لحظه از لای پلک هایم تماشایش کردم. و نزدیک در همان خانه، کوتوله ی عصبانی دیگری را دیدم. کلاه این یکی آبی بود و انگار که دارد ترافیک را کنترل می کند، دست هایش را به دو طرف باز کرده بود.
نمی فهمم، چرا خیلی از خونه های محله کوتوله ی چمن دارن؟
ما تقریباً سه هفته پیش به این محل اسباب کشی کرده بودیم و این اولین باری بود که متوجه کوتوله ها شده بودم.
برگشتم و نگاهی به آن طرف خیابان، به خانه ی خانواده ی بریک مَن انداختم. بله. آنها هم سه تا کوتوله داشتند که ردیف، کنار ماشین گردشان ایستاده بودند.
خیلی عجیب بود.
قوطی لیموناد مچاله ای را با لگد پرت کردم تو چمن. رفتم جلو و یک بار دیگر بهش لگد زدم. سایه ی سنگینی آهسته رویم افتاد و ایستادم.
اولش فکر کردم سایه ی شمشاد یا درخت است.
اما وقتی بالا را نگاه کردم... فریاد خفه ای از گلویم بیرون آمد.
مک کلاچی!
شانه هایم را محکم گرفت. دست هایش مثل دست اسکلت، استخوانی بودند. صورتش را آورد جلو صورت من و با صدای گوش خراشش سرم داد زد: «تمام این مدت داشتم تماشات می کردم. با بچه های شرّ باید چه کار کرد؟»

۳

شانه هایم را با دست های استخوانی اش محکم چلاند و بعد ولم کرد. نفس نفس می زد و از دماغش صدای سوت بیرون می آمد. چشم هایش وق زده بودند.
با لکنت گفتم: «بـ بـ بـ بخشین.»
با صدای خش خشی گفت: «از حالا به بعد رفتی تو لیست سیاه من. و اینو قبول کن بچه جون... اصلاً دلت نمی خواد تو لیست سیاه من باشی.»
دوباره گفتم: «ببخشین.»
نگاهش روی صندوق پستِ پر از زباله ثابت مانده بود. شانه هایش می لرزیدند و هنوز هم دماغش سوت می کشید. انگار داره بدجوری از کوره درمی ره؟
صدای پا شنیدم. برگشتم رو به صدا. «وای، نه!»
حالا دیگر واقعاً تو دردسر افتاده بودم. پدرم داشت به طرف ما می آمد. قلاده ی آقای فینیس هم به دستش بود. پدرم گفت: «اینجا چه خبره؟»
پدر من قدبلند است و ظاهرش به ورزشکارها می رود. موهای دالبُری قهوه ای، چشم های سیاه و لبخند معرکه ای دارد. مادر بهش می گوید: «شوهر هالیوودی من.» گمانم به خاطر خوش تیپی اش این اسم را رویش گذاشته.
پدر لباس ورزش تنش بود، تی شرت خاکستری بی آستین و شلوار گرمکن همان رنگ.
با نزدیک شدن پدر، سرم را انداختم پایین. آقا فین آشغال هایی را که از سطل زباله بیرون ریخته بود، تند و تند بو کشید.
مک کلاچی از لای دندان هایش گفت: «این پسر شما به صلاحشه رفتارشو عوض کنه.»
تیزی نگاه پدرم را حس کردم، اما سرم را بالا نیاوردم.
پدر پرسید: «چه کار کرده؟ این آشغال ها رو اون ریخته بیرون؟»
مک کلاچی با سرش به خانه اشاره کرد و گفت: «اون نَردِبونو برده جلو پنجره ی بازِ خونه ی من. گمانم می خواسته دزدکی بیاد تو خونه.»
پدر فریاد خفه ای کشید.
داد زدم: «نه خیر! فقط می خواستم فکر کنین که...»
پدر گفت: «مطمئنم که جی نمی خواسته همچین کاری بکنه.»
ـ نمی دونست من تو خونه ام. خودم همه چیزو دیدم.
پدر دستش را گذاشت زیر چانه ام و وادارم کرد سرم را بلند کنم و با تحکم پرسید: «جی، تو خیال داشتی بری تو خونه ی آقای مک کلاچی؟»
سرم را تکان تکان دادم: «عمراً. معلومه که خیالشو نداشتم.»
هر دویشان، انگار که می خواستند یک نمونه ی آزمایشگاهی را بررسی کنند، مدتی بهِم زل زدند.
و پدر به حرف آمد: «جی این اواخر یک کم عوض شده.»
مک کلاچی چیزی نگفت و فقط سرش را تکان داد. پشت سر هم لب هایش را روی دندان هایش می کشید و صدای مِلِچِ آبداری درمی آورد.
پدر قوطی سوپ و روزنامه ی کثیف را از روی کوتوله ها برداشت. آشغال ها را چپاند تو سطل زباله و با لحن ملایمی گفت: «خیلی متاسفم. دیگه تکرار نمی شه. تکرار می شه، جی؟»
زیرلبی گفتم: «نه.»
آقا فین داشت ماده ی سبز و چندش آوری را که از سطل زباله بیرون ریخته بود، می لیسید. قلاده اش را گرفتم، کشیدمش کنار و آن ماده ی لیز و غلیظ را از لای دندان هایش بیرون کشیدم و دنبال پدر رفتم آن طرف خیابان.
پدر مرا برد تو اتاق نشیمن، کاناپه را نشان داد و گفت: «بشین.»
لب کاناپه نشستم: «قراره یه صحبت جدی بکنیم؟»
بالای سرم ایستاد. اخم هایش را تو هم کرد و گفت: «به من بگو، پسرم. چرا این رفتارهای عجیب ازت سر می زنه؟ خودت می دونی که نباید با همسایه ها شوخی های بد بکنی.»
دستم را روی چرم سبز دسته ی کاناپه کشیدم و زیرلبی گفتم: «شرمنده، پدر. من... هیچی، فقط حوصله ام سر رفته بود.»

نظرات کاربران درباره کتاب سیاره‌‌ی کوتوله‌های چمنی

عالیه اولش آدمو تا حد مرگ میترسونه ولی در آخر تمام ترست میریزه
در 1 سال پیش توسط mohammad mazloomi
خیلی عالی ولی آخرش...
در 2 سال پیش توسط Matin Mirjani