فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است

کتاب مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است

نسخه الکترونیک کتاب مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است

مامان‌بزرگ هفتاد و هفت ‌ساله است، چیزی نمانده هفتاد و هشت‌ ساله شود. او هم هفتاد و هفت‌ سالۀ چندان خوبی نیست. مردم می‌گویند پیر است، چون صورتش شبیه روزنامه‌هایی است که توی کفش‌های خیس چپانده باشند، اما هیچ‌کس نمی‌گوید مامان‌بزرگ به‌عنوان یک هفتاد و هفت ‌ساله زیادی سرش می‌شود. می‌گویند زیادی «سرخوش» است؛ این را با نگرانی یا عصبانیت رو به مادر السا می‌گویند که آه می‌کشد و می‌پرسد بابت خسارتی که مامان‌بزرگ وارد کرده چقدر باید غرامت بدهد. یا وقت‌هایی که مامان‌بزرگ تو بیمارستان سیگار می‌کشد و سیستم اعلام حریق روشن می‌شود و وقتی نگهبان‌ها مجبورش می‌کنند سیگارش را خاموش کند غر می‌زند و سروصدا می‌کند که «گندش بزنن، این روزها همه‌اش باید مراقب باشی کاری نکنی که به کسی بربخوره!» یا آن دفعه که مامان‌بزرگ توی باغچۀ بریت‌ماری و کِنت درست زیر بالکنشان یک آدم‌برفی درست کرد و لباس آدم‌بزرگ‌ها را تنش کرد؛ از دور مثل این بود که یک نفر از پشت‌بام افتاده باشد پایین...

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. تنباکو



هر آدم هفت ساله ای باید یک ابَرقهرمان داشته باشد. همین است که هست.
هر کس با این قضیه مخالف است باید خودش را به دکتر نشان بدهد.
دست کم این چیزی است که مادربزرگ اِلسا می گوید.
السا هفت ساله است، چیزی نمانده هشت ساله شود. خودش می داند هفت ساله چندان خوبی نیست. می داند با بقیه فرق دارد. مدیر مدرسه شان می گوید السا برای اینکه بتواند «با هم سن وسال هایش بهتر جور شود» باید «هم رنگ بقیه شود». بزرگ ترهای دوروبرش معتقدند او «به عنوان یک هفت ساله زیادی سرش می شود». السا می داند بزرگ ترها منظورشان این است که «او به عنوان یک هفت ساله زیادی رو اعصاب است»، چون فقط وقت هایی این را می گویند که موقع تلفظ غلط کلمه دژاوو(۱) ازشان ایراد می گیرد، یا وقتی نمی توانند تفاوت دستوری ضمیر فاعلی و ضمیر مفعولی را تشخیص بدهند مچشان را می گیرد. این کارها از بچه خرخوان ها برنمی آید، همین است که می گویند السا «زیادی سرش می شود»، و معمولاً وقتی این جمله را به پدر و مادرش می گویند لبخند مصنوعی و معذبی هم روی صورتشان می نشیند. انگار السا دچار اختلال ذهنی باشد، یا انگار از اینکه السا مثل باقی هفت ساله ها خنگ و کودن نیست و اشتباه هایشان را به رویشان می آورد شرمنده می شوند. و به همین دلیل است که السا هیچ دوستی ندارد جز مامان بزرگ، چون بقیه هفت ساله های مدرسه دقیقاً مطابق با هفت سالگی شان کودن هستند. اما السا با همه فرق دارد.
مامان بزرگ می گوید السا نباید به حرف این احمق ها توجه کند، چون آدم های بزرگ همیشه با بقیه فرق دارند: ابرقهرمان ها را ببین. اگر نیروهای مافوق طبیعی چیزهای عادی و روزمره ای بودند، همه مردم به آن ها دسترسی داشتند.
مامان بزرگ هفتاد و هفت ساله است، چیزی نمانده هفتاد و هشت ساله شود. او هم هفتاد و هفت ساله چندان خوبی نیست. مردم می گویند پیر است، چون صورتش شبیه روزنامه هایی است که توی کفش های خیس چپانده باشند، اما هیچ کس نمی گوید مامان بزرگ به عنوان یک هفتاد و هفت ساله زیادی سرش می شود. می گویند زیادی «سرخوش» است؛ این را با نگرانی یا عصبانیت رو به مادر السا می گویند که آه می کشد و می پرسد بابت خسارتی که مامان بزرگ وارد کرده چقدر باید غرامت بدهد. یا وقت هایی که مامان بزرگ تو بیمارستان سیگار می کشد و سیستم اعلام حریق روشن می شود و وقتی نگهبان ها مجبورش می کنند سیگارش را خاموش کند غر می زند و سروصدا می کند که «گندش بزنن، این روزها همه اش باید مراقب باشی کاری نکنی که به کسی بربخوره!» یا آن دفعه که مامان بزرگ توی باغچه بریت ماری و کِنت درست زیر بالکنشان یک آدم برفی درست کرد و لباس آدم بزرگ ها را تنش کرد؛ از دور مثل این بود که یک نفر از پشت بام افتاده باشد پایین. یا آن روز که چند تا مرد با لباس های رسمی و عینک زنگ خانه ها را می زدند و می خواستند در مورد مسیح صحبت کنند و مامان بزرگ با لباس خواب جلوباز تو بالکن ایستاد و با تفنگ رنگ پاش به سمت آن ها شلیک کرد و بریت ماری که نمی دانست باید بابت تفنگ رنگ پاش بیشتر ناراحت شود یا لباس خواب مامان بزرگ که هیچی زیرش نپوشیده بود قضیه را به پلیس اطلاع داد تا جانب احتیاط را رعایت کرده باشد.
السا با خودش فکر می کند این ها زمان هایی هستند که مردم مامان بزرگ را برای سنش زیادی سرخوش به شمار می آورند.
تازه، مردم می گویند مامان بزرگ دیوانه است، اما واقعیت این است که مامان بزرگ نه تنها دیوانه نیست که نابغه است. فقط بعضی وقت ها مثل خل ها رفتار می کند. مامان بزرگ قبلاً دکتر بوده، کلی جایزه گرفته و تو مجله ها در موردش مقاله ها نوشته اند و وقتی همه مردم سرشان به کار خودشان گرم بوده او به جاهای وحشتناکی رفته و جان آدم ها را نجات داده و همه جای کره زمین با مصیبت ها و بلاها مبارزه کرده. درست مثل ابرقهرمان ها.
اما یک روز یک نفر به این نتیجه رسید که مامان بزرگ برای نجات دادن جان آدم ها زیادی پیر است، هرچند السا حدس می زند منظور طرف از «زیادی پیر» این است که مامان بزرگ «زیادی دیوانه» است. مامان بزرگ اسم آن یک نفر را می گذارد «جامعه» و می گوید تنها دلیلش این است که این روزها باید مراقب باشی کاری نکنی که به کسی بربخورد. همین است که او دیگر اجازه ندارد بدن آدم ها را جراحی کند. و دیگر اینکه جامعه بابت قانون منع سیگار کشیدن در اتاق جراحی آن قدر دادوقال راه انداخته که آدم دیگر جرئت نمی کند تو چنین شرایطی کار کند.
بنابراین، حالا مامان بزرگ بیشتر وقتش را در خانه به کلافه کردن بریت ماری و مامان می گذراند. بریت ماری همسایه مامان بزرگ است، مامان هم مادرِ السا است. پس بریت ماری همسایه مادر السا هم هست، چون مادر السا در خانه کناری خانه مامان بزرگ السا زندگی می کند. السا هم در خانه کناری خانه مامان بزرگ زندگی می کند، چون السا با مادرش زندگی می کند. به جز هر یک آخر هفته در میان که با پدرش و لیزت زندگی می کند. و البته جورج هم همسایه مامان بزرگ است، چون با مادر السا زندگی می کند. این کارش زیاد درست نیست.
به هر حال، برگردیم سر موضوع خودمان، نجات جان آدم ها و عاصی کردنشان دو توانایی خارق العاده مامان بزرگ است، که البته همین باعث می شود مامان بزرگ بگویی نگویی یک ابرقهرمان دارای سوءعملکرد باشد. السا این را می داند، چون معنی کلمه «سوءعملکرد» را توی ویکی پدیا خوانده. هم سن وسال های مامان بزرگ ویکی پدیا را «یک دایرهالمعارف» می دانند، «از نوع اینترنتی اش!» السا دایرهالمعارف ها را یک جور ویکی پدیا می داند، اما «از نوع دستی اش». السا کلمه «سوءعملکرد» را در هر دو مدل دایرهالمعارف پیدا کرده؛ معنی اش این است که چیزی خوب کار نمی کند، آن طور که ازش انتظار می رود. و این یکی از چیزهایی است که السا در مورد مادربزرگش خیلی دوست دارد.
اما امروز نه، چون الان ساعت یک و نیم صبح است و السا خیلی خسته است و دلش می خواهد به رختخواب برگردد، که شدنی نیست، چون مامان بزرگ روی سر یک مامور پلیس مدفوع ریخته.
اوضاع پیچیده ای است.
***
السا نگاهی به دورتادور اتاق مستطیل شکل می اندازد و با بی تفاوتی خمیازه می کشد. دهانش آن قدر باز می شود که انگار می خواهد کله خودش را ببلعد.
ساعتش را نگاه می کند و زیر لب می گوید: «گفته بودم از حصار بالا نری.»
مامان بزرگ جواب نمی دهد. السا شال طرح گریفیندورش(۲) را برمی دارد و می اندازد روی پایش. السا هفت سال پیش (تقریباً هشت سال پیش) در روز باکسینگ(۳) به دنیا آمده. همان روزی که چند دانشمند آلمانی انتشار قوی ترین تشعشع گاما را از یک مگنتار(۴) در آن سوی کره زمین ثبت کردند. البته که السا نمی داند مگنتار چیست، اما می داند که هر چه هست یک جور ستاره نوترونی است. و اسمش آدم را یاد مگاترون(۵) می اندازد، یکی از شخصیت های بد فیلم های ترنسفورمرها(۶) که بی سوادهای ساده لوحی که از ادبیات سر درنمی آورند خیال می کنند «یک برنامه کودکانه» است. ترنسفورمرها درحقیقت روبات هستند، اما اگر علمی به قضیه نگاه کنید، آن ها را هم می شود ابرقهرمان به حساب آورد. السا هم از ترنسفورمرها و هم از ستاره های نوترونی خیلی خوشش می آید، و پیش خودش تصور می کند «انتشار اشعه گاما» احتمالاً مثل آن روزی است که مامان بزرگ روی گوشی آیفون السا نوشابه ریخت و بعد سعی کرد با توستر خشکش کند. مامان بزرگ می گوید همین که السا تو چنین روزی به دنیا آمده باعث می شود دختر خاصی باشد. و خاص بودن بهترین راه متفاوت بودن است.
مامان بزرگ سرش گرم درست کردن توده های کوچک تنباکو روی سطح میز است، بعد توده ها را توی کاغذسیگارهای خشک می پیچد.
«گفتم نباید از حصار بالا می رفتی!»
مامان بزرگ خرناسی می کشد و تو جیب پالتوی گل وگشادش دنبال فندک می گردد. به نظر نمی آید اهمیتی به موضوع بدهد، شاید چون او اصولاً به هیچ چیز اهمیتی نمی دهد. به جز وقت هایی که می خواهد سیگار بکشد و فندک پیدا نمی کند.
با بی خیالی می گوید: «خیلی خب بابا! از این حصارهای کوچیک بود. ناراحتی نداره که.»
«به من نگو خیلی خب بابا! تو بودی که پی پی پرت کردی طرف پلیس.»
«این قدر هارت وپورت نکن. شدی عین مادرت. فندک داری؟»
«من فقط هفت سالمه!»
«تا کی می خوای هفت سالگیت رو بهانه کنی؟»
«تا وقتی هفت سالم تموم شه.»
مامان بزرگ زیر لب چیزهایی می گوید که به گوش السا این طور می رسد: «پرسیدنش که جرم نیست، هست؟» و به زیرورو کردن جیب هایش ادامه می دهد.
السا انگشتش را به شکاف درازی که روی شال گریفیندور افتاده می کشد و با لحن آرام تری می گوید: «راستش گمون نکنم بتونی اینجا سیگار بکشی.»
«معلومه که می تونم. فقط کافیه پنجره ها رو باز کنیم.»
السا با تردید به پنجره ها نگاه می کند.
«فکر نکنم از اون پنجره ها باشن که باز می شن.»
«چرا باز نشن؟»
«حفاظ دارن.»
مامان بزرگ با نارضایتی خیره می شود به پنجره ها، بعد به السا.
«یعنی دیگه تو کلانتری هم نمی شه سیگار کشید؟ خدایا! انگار تو ۱۹۸۴(۷) زندگی می کنیم.»
السا دوباره خمیازه می کشد.
«می شه تلفنت رو قرض بگیرم؟»
«می خوای چه کار؟»
«می خوام یه چیزی رو چک کنم.»
«کجا؟»
«تو اینترنت.»
«خیلی داری تو اینترنت وقت می گذاری ها!»
«منظورت اینه که وقت "می گذرونم".»
«ببخشید؟ نشنیدم؟»
«منظورم اینه که کلمه "گذاشتن" رو اینجا به کار نمی برن. آدم هیچ وقت نمی گه "دو ساعت از وقتم رو با هری پاتر و سنگ جادو گذاشتم". می گه؟»
مامان بزرگ چشم هایش را می چرخاند و گوشی تلفنش را به السا می دهد.
«تا به حال در مورد اون دختره شنیدی که از بس فکر کرد ترکید؟»
مامور پلیسی که کشان کشان وارد اتاق می شود حسابی خسته به نظر می رسد.
مامان بزرگ درجا می گوید: «من می خوام با وکیلم تماس بگیرم.»
السا هم با عجله می گوید: «من می خوام با مامانم تماس بگیرم.»
مامان بزرگ پافشاری می کند: «پس من اول باید تماس بگیرم!»
پلیس روبه روی آن ها می نشیند و با یک دسته کاغذ ور می رود.
آهی می کشد و رو می کند به السا.
«مادرت تو راهه.»
مامان بزرگ با وضعی نمایشی به نفس نفس می افتد، از آن کارهایی که فقط از خودش برمی آید.
«چرا به مادرش زنگ زدی؟ عقل از سرت پریده؟»
طوری به پلیس می پرد انگار طرف همین الان گفته قرار است السا را تو جنگل رها کنند تا با گله گرگ ها بزرگ شود.
«مادرش حالا مثل چی عصبانیه!»
پلیس با آرامش توضیح می دهد: «باید با سرپرست قانونی بچه تماس می گرفتیم.»

نظرات کاربران درباره کتاب مادربزرگ سلام رساند و گفت متاسف است

عالی بود...دارم عاشق کتاب های بک من میشم...ساده اما عمیق پر از جملاتی که کیف می کنی باهاشون...
در 1 سال پیش توسط ساناز سردشتی
ترجمه عالی نبوغ نویسنده تو بیان داستان واقعا خیره کننده است قطعا یکی از بهترین رمان ها است
در 2 سال پیش توسط ati...hah
چقدر ظریف و زیبا مثل سایر آثار بکمن
در 1 سال پیش توسط r d
کتاب فوق العاده زیباییه واقعا حیف که نخونیم عالیه واقعا عالیه. ممنون از فیدیبو.
در 2 سال پیش توسط Z S M
جالب ولی با نقاط ضعف خیلی زیاد مشکل اصلی این بود که معلوم نبود دقیقا برای کدوم گروه سنی نوشته بود، قهرمان ۸ ساله با تخیلات هشت سالگی ولی با داستان بزرگسالانه یکی از نقد هایی که بهش وارده به نظرم، این بود که از ۶۰% کتاب به بعد داستان تازه شروع شد و جزئیات بعضی جاها اذیت کننده بود. داستانش بعد از شروع داستان جالب می شه ولی خیلی دیر به طور کلی اگه نخونده بودمش دوباره می خوندم و توصیه می کنم
در 1 سال پیش توسط پویا سجادی
اگه تو طرحهای رایگان تون در نظر میگرفتید عالی میشد.ولی کلا ممنون.ما رو کتاب خون کردید
در 1 سال پیش توسط آسیه ب
این کتاب در سال ۲۰۱۳ و کتاب " بریت ماری اینجا بود " در سال ۲۰۱۴ نوشته شده. دوستان عزیز که تمایل به خواندن دو کتاب دارن به این مساله دقت داشته باشن.
در 6 ماه پیش توسط محمد نعمتی زاده
عالی
در 1 سال پیش توسط ami...000
عالی. کتابی که شما رو خسته نمی کنه.
در 1 سال پیش توسط moh...hme
خیلی خیلی خسته کننده یعنی من که عاشق کتاب خواندن هستم را به شدت خسته کرد داستانی کش دار با جزئیات آزار دهنده بر عکس کتاب مردی به نام اوه نه تنها داستان تاثیر گذاری نبود بلکه اصلا معلوم نبود هدف از آنهمه داستان سرایی افسانه گونه برای کدام گروه سنی است بچه های هشت ساله (قهرمان داستان) یا گروه سنی بزرگ سالان ؟؟
در 2 سال پیش توسط پریسا