فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ایوان منحصربه‌فرد

کتاب ایوان منحصربه‌فرد

نسخه الکترونیک کتاب ایوان منحصربه‌فرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ایوان منحصربه‌فرد

مردم صدایم می‌کنند گوریل بزرگراه، میمون خروجی شماره‌ی هشت، ایوان منحصربه‌فرد، یک پشت‌نقره‌ای قدرتمند. تمام این اسم‌ها مال من‌اند، اما من هیچ‌کدام از این‌ها نیستم. من ایوان هستم، فقط ایوان، فقط. آدم‌ها کلمه‌ها را حرام می‌کنند. آن‌ها را مثل پوست موز پرت می‌کنند تا بگندند. همه می‌دانند بهترین قسمت موز همان پوستش است. به‌نظرم، شماها فکر می‌کنید گوریل‌ها شما را نمی‌فهمند و احتمالاً فکر می‌کنید ما نمی‌توانیم صاف راه برویم. سعی کنید برای یک ساعت روی مفصل‌های دست‌ها‌‌تان راه بروید. حالا به من بگویید کدام خنده‌دارتر است؟

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ایوان منحصربه‌فرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سلام

اسم من ایوان است. من گوریل هستم.
آن قدرها هم که به نظر می رسد راحت نیست.



اسم ها

مردم صدایم می کنند گوریل بزرگراه، میمون خروجی شماره ی هشت، ایوان منحصربه فرد، یک پشت نقره ای(۳) قدرتمند.
تمام این اسم ها مال من اند، اما من هیچ کدام از این ها نیستم. من ایوان هستم، فقط ایوان، فقط.
آدم ها کلمه ها را حرام می کنند. آن ها را مثل پوست موز پرت می کنند تا بگندند.
همه می دانند بهترین قسمت موز همان پوستش است.
به نظرم، شماها فکر می کنید گوریل ها شما را نمی فهمند و احتمالاً فکر می کنید ما نمی توانیم صاف راه برویم.
سعی کنید برای یک ساعت روی مفصل های دست ها تان راه بروید. حالا به من بگویید کدام خنده دارتر است؟

صبر

سال های زیادی گذشته و طی این سال ها زبان انسان ها را یاد گرفته ام، اما حرف ها شان را نمی فهمم.
آدم ها زیاد حرف می زنند. مثل شامپانزه از خودشان صدا درمی آورند و دنیا را پر می کنند از صدا، حتی وقت هایی که حرفی برای گفتن ندارند.
خیلی طول کشید تا توانستم صداهاشان را با هم ترکیب کنم و کلمه هایی از توی آن ها بیرون بکشم. اما من صبور بودم.
برای یک میمون بهترین راه صبوربودن است.
گوریل ها مثل سنگ صبورند، اما آدم ها، نه خیلی.

کل ظاهری

پیش تر از این ها، شکل یک گوریل وحشی بودم. هنوز هم کمی از آن شکل و شمایل را دارم.
نگاهم مثل بقیه ی گوریل ها مظلومانه و لبخندم موذیانه است. لباسم موهای سفیدی است که به شکل یک زین پشتم را پوشانده؛ یک لباس پشت نقره ای. وقتی آفتاب به پشتم می تابد، سایه ای از گوریلی پرابهت درست می شود.
آدم ها با دیدن هیکل بزرگ من با خودشان درگیر می شوند. انگار پیام های جنگی دریافت می کنند و این درحالی است که گرمای آخر روز خورشید من را یاد یک هلوی آبدار و رسیده می اندازد.
از تمام آدم ها بزرگ ترم؛ چهارصد پوند قدرت خالص. به نظر می آید بدنم ساخته شده برای جنگیدن. دست هام را که باز کنم، از بلندقدترین آدم بلندتر می شوند.
من تنها میمون دنیا نیستم. میمونی بزرگم، شما هم میمونی بزرگید و اورانگوتان ها و شامپانزه ها و بونوبوها(۴) هم جزء خانواده ی ما به حساب می آیند.
می دانم این جور حرف ها کمی سنگین اند.
برای من حتی درک ارتباط بین زمان و فضا و اینکه نژادم یک جورهایی مرتبط می شود با میمون های مقلدی که مثل دلقک ها ادا درمی آوردند هم کار مشکلی است.
البته در این مورد هیچ بهانه ای از شامپانزه ها پذیرفته نمی شود.

مرکز تفریحی تجاری خروجی شماره ی ۸

من در محل سکونت آدم ها، در یک مرکز تفریحی تجاری، خروجی شماره ی ۸ زندگی می کنم.
نمایش در پلاک آی ۹۵، ساعت های دو، چهار و هفت در تمام سیصد و شصت وپنج روز سال اجرا می شود؛
این ها کلمه های مک(۵) هستند، وقتی جواب مردم را از پشت تلفن می دهد.
مک در این مرکز کار می کند؛ او رئیس است.
من هم اینجا کار می کنم. من یک گوریلم.
در مرکز، در تمام مدت روز، صدای ناهنجار موسیقی مثل چرخ وفلک می چرخد و میمون ها و طوطی ها بین صاحب کارها زندگی می کنند. در وسط مرکز، محوطه ای هست و تعدادی نیمکت برای آدم هایی که روی نشیمن گاه ها شان می نشینند و چوب شور می خورند. کف زمین هم از خاک اره هایی پوشیده شده که از درخت های مُرده ساخته اند.
جایی که برای زندگی به من داده اند در یکی از گوشه های این محوطه است. من در این قلمرو زندگی می کنم، چون بیشتر گوریلم و کمتر آدم.
قلمروی استلا(۶) درست کنار قلمروی من است. استلا یک فیل ماده است. او و باب(۷)، که یک سگ است، بهترین دوست های من هستند.
درحال حاضر، هیچ دوست گوریلی ندارم.
قلمروی من از شیشه ی کلفت، فلز زنگ زده و سیمان محکم و قلمروی استلا از نرده های فلزی ساخته شده اند. خرس های کوچولو را در قفس های چوبی و طوطی ها را در قفس های سیمی نگه می دارند.
سه تا از دیوارهای قلمروی من شیشه ای اند. یکی از آن ها ترک دارد و قسمت کوچولویی از آن، تقریباً اندازه ی دستم، در یکی از گوشه های پایینش، سوراخ است؛ این سوراخ کار من است، با چوب بیسبالی درستش کردم که مک در تولد شش سالگی ام بهم داد. بعد از آن، چوب را ازم گرفت، اما اجازه داد توپ بیسبال را نگه دارم.
منظره ای از جنگل روی یکی از دیوارهای قلمروام نقاشی شده. در این منظره، آبشاری بی آب، گل هایی بی بو و درخت هایی بی ریشه دیده می شوند. من آن را نکشیده ام، اما ازش لذت می برم، گرچه اصلاً جنگل نیست.
من خیلی خوش شانسم، چون قلمروام سه تا دیوار شیشه ای دارد. می توانم تمام مرکز و کمی از دنیای بیرون را ببینم: دستگاه های پین بال پرسروصدا، پشمک های صورتی، پارکینگ بزرگ و بی آب و درخت.
یک طرف پارکینگ، اتوبانی هست که انگار پایانی ندارد و ماشین ها مثل حیوان های رم کرده در آن حرکت می کنند. تابلوی بزرگی هم گوشه ای از پارکینگ است که به ماشین ها اشاره می کند توقف کنند و مثل آهویی کنار برکه ای استراحت کنند.
نوشته های روی تابلو خیلی کم رنگ شده اند، اما می دانم چه نوشته. یک روز، مک آن ها را با صدای بلند برام خواند: «به مرکز تفریحی تجاری خروجی شماره ۸، خانه ی ایوان منحصربه فرد، بزرگ ترین پشت نقره ای دنیا، خوش آمدید.»
خیلی ناراحتم که خواندن بلد نیستم، ای کاش بلد بودم. خواندن داستان ها می توانست ساعت های خالی ام را پر کند.
یک بار که یکی از محافظ ها کتابش را در قلمروام جا گذاشته بود کلی از دیدنش لذت بردم.
بوی موریانه می داد.
روی تابلوی بزرگراه، عکس مک با شکل وشمایل دلقک، استلا که روی پاهاش ایستاده و همین طور حیوانی خشمگین با چشم هایی ترسناک و موهایی ژولیده وجود دارد.
خشم برای گوریل ها ارزشمند است. یک پشت نقره ای از خشمش برای اعلام خطر و حمایت از خانواده اش استفاده می کند. وقتی پدرم دست هاش را به سینه اش می کوبید مثل این بود که می گفت: گوش کنید و بدانید این مسئولیت من است، صورتم خشمگین است، چون این طور به دنیا آمده ام و این طور باید از شما حمایت کنم.
اینجا در قلمروی من، نیازی به حمایت از کسی نیست.



بهترین نمایش دنیا

همسایه هام در این مرکز تفریحی، شیرین کاری های زیادی بلدند. سواد آن ها از من بیشتر است.
یکی از آن ها با اینکه یک جوجه است می تواند بیسبال بازی کند. یکی دیگر هم که یک خرگوش است می تواند ماشین آتش نشانی را راه ببرد.
قبلاً یک خوک آبی خیلی براق همسایه ام بود؛ او می توانست از کله ی سحر تا غروب یک توپ را روی نوک دماغش نگه دارد. صداش مثل عوعوی سگی بود که در یک شب سرد بیرون از خانه زنجیرش کرده باشند.
بچه ها کنار استخر پلاستیکی اش می ایستادند، آرزو می کردند و سکه های یک سنتی شان را توی آب پرت می کردند. سکه ها ته آب می رفتند و مثل سنگ های مسی برق می زدند.
یک روز که خوک آبی گرسنه مانده بود و احتمالاً حوصله اش سر رفته بود، صدتا از آن سکه ها را خورد.
مک گفت هیچ اتفاقی نمی افتد، اما اشتباه می کرد.
او اسم نمایش ما را گذاشته، "بهترین نمایش دنیا."
هر روز در ساعت های دو، چهار و هفت، مردم برای خودشان نوشابه می خرند و از تماشای ما لذت می برند و تشویق مان می کنند.
بچه کوچولوها گریه می کنند. مک لباس دلقکی اش را می پوشد و روی دوچرخه ی کوچولویی پدال می زند. استلا روی چهارپایه ای می نشیند و سگی که اسمش اسنیکرز(۸) است پشت استلا می نشیند.
چهارپایه خیلی محکم است.
من هیچ شیرین کاری ای نمی کنم. مک می گوید برای من کافی است فقط خودم باشم.
یک بار استلا گفت بعضی سیرک ها هستند که از شهری به شهر دیگر می روند. در آن ها آدم هایی هستند که روی طناب راه می روند و خودشان را به سقف چادرها می رسانند، همین طور، گله ای شیر با دندان های براق و دسته ای فیل که پشت سر هم به خط می شوند و جلوی آدم ها رژه می روند. فیل ها پشت به پشت می روند و نمی توانند آدم هایی را ببینند که مشتاقانه تماشای شان می کنند.
سیرک ما هیچ کجا نمی رود. ما همیشه همین جا هستیم، مثل غول خسته ی بزرگی که توان تکان دادن خودش را ندارد.
بعد از نمایش ما، آدم ها سرازیر می شوند توی فروشگاه ها. فروشگاه جایی است که آدم ها چیزهای مورد نیازشان را برای زنده ماندن از آنجا می خرند. در مرکز ما، بعضی فروشگاه ها چیزهای نو و جدید می فروشند مثل بادکنک، تی شرت یا مثلاً کلاه برای اینکه آدم ها سرها شان را بپوشانند. بعضی فروشگاه ها چیزهای قدیمی می فروشند؛ چیزهایی که بوی خاک و رطوبت می دهند و مدت هاست فراموش شده اند.
تمام روز، آدم ها را تماشا می کنم که تندتند از این فروشگاه به آن فروشگاه می روند و کاغذهای سبزی را که مثل برگ های خشکیده اند و بوی هزاران دست را می دهند از این دست به آن دست جابه جا می کنند.
آدم ها دیوانه وار توی فروشگاه ها می روند، اجناس را می پسندند، معامله می کنند و بعد غر می زنند و با کیسه های پُر ـ از چیزهای براق و کوچک و نرم گرفته تا چیزهای بزرگ ـ از مرکز بیرون می روند. البته مهم نیست چقدر کیسه ها شان پر است، چون همیشه برای چیزهای بیشتر برمی گردند.
ناگفته نماند آدم ها باهوش هم هستند. دستگاهی را می چرخانند و پشمک صورتی درست می کنند. اتاقک های کوچولویی درست می کنند با آبشارهایی روی دیوارها شان.
اما شکارچی های پَستی هستند.

ازدست رفته

بعضی حیوان ها زندگی خصوصی دارند و کسی تماشای شان نمی کند، اما من نه.
زندگی من پر است از فلاش های دوربین و انگشت هایی که به طرفم اشاره می کنند و مهمان هایی دعوت نشده. آدم ها از فاصله ای خیلی کم، همان دیوار شیشه ای که دست ها شان را رویش می چسبانند، به من نزدیک می شوند.
دیوار شیشه ای معنایش این است: شما آدم هستید و ما حیوان و تا ابد هم همین طور خواهد بود.
جای انگشت های آدم ها روی شیشه می ماند، انگشت هایی که با شیرینی ها و آب نبات ها و عرق دست نوچ و چسبناک شده اند. هر شب یک آدم خسته می آید و شیشه ها را پاک می کند.
بعضی وقت ها، دماغم را به شیشه می چسبانم. جای دماغ من هم مثل جای انگشت های شماست و فقط مال خودم است.
آن مرد خسته شیشه را پاک می کند و بعد دیدوبازدیدها تمام می شود.

هنرمندها

من اینجا در قلمروام کار زیادی ندارم. فقط گاهی وقت ها که خیلی حوصله ام سر می رود توپ های کوچولوم را به طرف آدم ها پرت می کنم.
توپ های کوچولوم درواقع فضله های گردی هستند که بعد از خشک شدن می شوند به اندازه ی یک سیب کوچولو. من همیشه چندتایی از آن ها را تو دست هام نگه می دارم.
اما ملاقات کننده ها به دلایلی که خودشان می دانند هیچ وقت آن ها را تو دست ها شان نگه نمی دارند.
در قلمروام یک لاستیک ماشین دارم به جای تاب، یک توپ بیسبال، یک استخر کوچک پلاستیکی پر از آب کثیف و یک تلویزیون کهنه.
یک گوریل پارچه ای هم دارم. جولیا (۹)، دختر همان مرد خسته ای که هر شب مرکز خرید را تمیز می کند، آن را به من داده است.
جای چشم های گوریل پارچه ای ام خالی است، دست وپاش هم شل اند، اما هر شب موقع خواب کنارم است. اسمش را گذاشته ام، نات تگ(۱۰).
تگ اسم خواهر دوقلوم بود.
جولیا ده سالش است. موهای سیاه براق دارد و یک لبخند بزرگ همیشگی. ما خیلی چیزهای مشترک داریم. هر دو میمونیم و هر دو هنرمند.
این جولیا بود که اولین مدادرنگی را بهم داد؛ یک مداد آبی زبر. آن را با یک تکه کاغذ تاشده از سوراخ دیوار شیشه ای تو قلمروام انداخت.
می دانستم باید با مداد چه کار کنم. جولیا را موقع نقاشی کشیدن دیده بودم. وقتی مداد را روی کاغذ کشیدم چیزی شبیه به یک مار آبی از کار درآمد.
نقاشی های جولیا با مال من فرق دارند. او چیزهای غیرواقعی می کشد: ابرهایی که لبخند می زنند و ماشین هایی که توی آب شنا می کنند. آن قدر نقاشی می کشد تا مدادهاش می شکنند و کاغذش پاره می شود. نقاشی هاش مثل تکه هایی از یک رویا هستند.
من نمی توانم نقاشی های رویایی بکشم. یادم نمی آید اصلاً رویایی داشته ام؟ بعضی وقت ها با مشت های گره کرده و ضربان تند قلبم از خواب بیدار می شوم.
نقاشی های من در مقابل نقاشی های جولیا بی آب ورنگ اند. او طرح ها را از توی سرش بیرون می کشد. من چیزهایی را می کشم که توی قفسم هستند، چیزهای ساده ای که روزم را پر می کنند: هسته ی سیب، پوست موز، کاغذ آب نبات. (اغلب قبل از کشیدن شان، آن ها را می خورم.)
اما با اینکه بارها و بارها یک چیز را می کشم، هیچ وقت از کشیدنش حوصله ام سر نمی رود. وقتی نقاشی می کشم، تمام فکرم مشغول آن است. به اینکه کجا هستم یا به دیروزم و یا فردایم فکر نمی کنم. فقط مدادرنگی هام را روی کاغذ حرکت می دهم.
فکر نمی کنم آدم ها بتوانند تشخیص بدهند چه چیزهایی می کشم. چپ چپ نگاه می کنند، سرها شان را کج می کنند و زمزمه هایی می کنند. مثلاً اگر یک موز بکشم؛ یک موز خیلی خوشگل، می گویند: "یک هواپیمای زرد!" یا "اردکی که بال ندارد!"
اشکالی ندارد. برای آن ها نمی کشم. برای خودم نقاشی می کنم.
مک خیلی زود فهمید مردم حاضرند برای نقاشی های یک گوریل پول خرج کنند، حتی اگر متوجه موضوع نقاشی نشوند. حالا من هر روز نقاشی می کشم. نقاشی هام را در فروشگاهی که کنار قلمرو ام است به قیمت بیست دلار می فروشند. (قاب شده اش را بیست وپنج دلار.)
بعضی وقت ها که خسته می شوم و احتیاج به استراحت دارم، مدادرنگی هام را می خورم.



ابرهای شکل دار

فکر می کنم من همیشه هنرمند بوده ام.
حتی موقعی که بچه بودم و به مادرم آویزان. آن وقت ها هم چشم های یک هنرمند را داشتم. ابرها را شکل دار می دیدم و سنگ های ته رودخانه را به شکل مجسمه ها. حالا دیگر قرمزی گل ها و پرنده هایی که روی درخت آبنوس می نشستند، در دسترس نیستند.
از دوران بچگی ام چیز زیادی به یاد نمی آورم، مگر این: هروقت فرصتی دست می داد انگشت هام را توی گِل سرد می کردم و روی پشت مادرم نقاشی می کشیدم.
مادرم خیلی صبور بود.

تخیل

امیدوارم روزی بتوانم مثل جولیا نقاشی بکشم؛ تخیلی که هنوز ندارم.
می دانم بیشتر آدم ها فکر می کنند گوریل ها تخیل ندارند. آن ها فکر می کنند ما گذشته مان را به یاد نمی آوریم و در فکر هیچ آینده ای نیستیم.
حتماً دلیلی برای این نوع نگاه وجود دارد، باید بهش فکر کنم. دلم می خواهد به آنچه هست فکر کنم نه آنچه می توانست باشد.
یاد گرفته ام هیچ وقت زیادی امیدوار نباشم.

تنهاترین گوریل دنیا

اوایل که تازه مرکز خرید باز شده بود، همه جا بوی رنگ و یونجه ی تازه می آمد و آدم ها از صبح تا شب به دیدن ما می آمدند. آن ها مثل کنده ی درختی که توی رودخانه افتاده، بی تفاوت از کنار قلمروی من می گذشتند.
تازگی ها، بعضی روزها، حتی یک بازدیدکننده هم ندارم. مک نگران است. می گوید دیگر بامزه نیستم. می گوید: «ایوان، جذابیت جادویی ات را از دست داده ای. قدیم ترها خیلی بازدیدکننده داشتی!»
این حقیقت دارد چون آن هایی که همیشه تماشام می کردند حالا دیگر توجهی بهم ندارند. از پشت شیشه بهم زل می زنند، سروصدایی از خودشان درمی آورند و بعد اخم می کنند و من در تمام مدت تلویزیونم را تماشا می کنم.
آن ها می گویند: «انگار تنهایی اذیتش می کند!»
چند وقت پیش، پسر کوچولویی که دست مادرش را چسبیده بود پشت شیشه ی قلمروام ایستاد، اشک هاش روی گونه های قرمزش سرازیر بود. گفت: «این تنهاترین گوریل دنیاست.»
این جور وقت ها دلم می خواهد آدم ها به همان اندازه ای که من درک شان می کنم درکم کنند.
دلم می خواست به پسرکوچولو بگویم، آن قدرها هم بد نیست. زمان، کاری می کند که به همه چیز عادت کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب ایوان منحصربه‌فرد