فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پیشگوی مخفی

کتاب پیشگوی مخفی
كتاب اول، مجموعه آزمون‌های آپولو

نسخه الکترونیک کتاب پیشگوی مخفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پیشگوی مخفی

کتاب پیش رو، اثری جذاب و سرگرم کننده است که ریشه در اساطیر و افسانه‌های یونان باستان دارد. نویسنده تلاش می‌کند تا مرز بین خیال و واقعیت را از بین برده و این حس را در خواننده ایجاد کند که افسانه‌ها نیز می‌توانند به واقعیت تبدیل شوند. از ابتدای کتاب، خواننده با آپولو، خدای خورشید، موسیقی و کمانداری همراه می‌شود که به زمین سقوط کرده و تبدیل به یک انسان واقعی شده است. خواننده با آپولو که با غرور خداگونه‌اش در برابر سرنوشت فانی‌اش مقاومت کرده، همگام شده و با او به بطن افسانه و واقعیت کشیده می‌شود. سخنان، اعمال و مقاومت آپولو، صحنه‌های شیرین و خنده‌داری را در داستان ایجاد می‌کند. همه وقایع این کتاب که جلد اول از مجموعه آزمون‌های آپولو است، به نحوی از افسانه‌های باستانی الهام گرفته شده‌اند. این کتاب، خواننده نوجوان و یا بزرگسال این اثر را با همراه شدن با افسانه‌ها، از مشکلات و روزمرگی‌های زندگی عادی دور می‌گرداند. خواننده با آپولو همراه شده و از خوشحالی او شاد و از ناراحتی او غمگین می‌شود، گاهی با آپولو همدردی کرده و گاهی نیز از او آزرده‌خاطر می‌شود. خواننده با آپولو، هیجان، غم و شادی را تجربه کرده و با او همذاد پنداری می‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب پیشگوی مخفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

ضرباتِ مرگ

اوباش به صورتم مشت می زنند
اگر می توانستم آنهارا شکست می دادم

نام من آپولوست. قبلا یک خدا بودم.
در چهار هزار و ششصد و دوازده سال عمرم، کارهای زیادی انجام داده ام. بر یونانی هایی که تروا را محاصره کرده بودند، طاعون پراکندم. من به باب راث(۱) این برکت را عطا کردم که در بازی چهارم لیگ جهانی ۱۹۲۶، سه گل بزند. من آتش خشم خود را بر یک خواننده در برنامه جوایز موزیک ویدئو ام.تی.وی در سال ۲۰۰۷، فرو ریختم.
اما در تمام زندگی جاودانم، هیچوقت در یک زباله دانی سقوط نکرده بودم.
حتی نمی دانم چطور اتفاق افتاد.
فقط وقتی بیدار شدم، در حال سقوط بودم. آسمان خراش ها از پیش چشمم حرکت می کردند. شعله ها بدنم را فرا می گرفت. سعی کردم پرواز کنم. سعی کردم تبدیل به ابری شده و یا در طول دنیا جابجا شوم، یا هزاران کار دیگری را انجام دهم که انجامشان برایم آسان بود؛ اما فقط سقوط می کردم. به باریکی بین دو ساختمان سقوط کردم و بوووم!
آیا هیچ صدایی ناراحت کننده تر از برخورد یک خدا با کیسه پر از زباله هست؟
من در آن زباله دانی افتاده بودم و از درد ناله می کردم. بینی ام از بوی بد چیزهای فاسد و پوشک کثیف، می سوخت. فکر نمی کنم، اما احساس می کردم دنده هایم شکسته اند.
گیج و سردرگم شده بودم، اما چیزی به یادم آمد، صدای پدرم، زئوس: تقصیر توست و تنبیه نیز از آنِ توست.
فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده و از ناامیدی به گریه افتادم.
حتی برای یک خدای شعر مثل خودم، توصیف احساسی که داشتم، دشوار است. آخر تو که فقط یک موجود فانی هستی، چطور می توانی درک کنی؟ تصور کن لباس هایت را در بیاورند و در برابر جمعیتی که می خندند، به تو آب بپاشند. تصور کن آبِ یخ، دهان و شش هایت را پر کند، فشار آب پوستت را کبود کند و مفصل هایت را به بتونه تبدیل کند. تصور کن بیچاره و خجالت زده و ضعیفی و در برابر همه آن چیزی را بگیرند که متعلق به توست و تو را تو کرده. حس حقارت من از این هم بدتر بود.
صدای زئوس در سرم می پیچید، تقصیر توست.
با بیچارگی فریاد زدم: «نه! تقصیر من نبود! لطفا!»
کسی پاسخی نداد. در اطراف من، شعله های آتش بر دیوارهای آجری شعله می کشید. بالای سرم، آسمان زمستان، خاکستری و نابخشودنی بود.
سعی کردم جزئیات محکوم شدنم را به خاطر آورم. آیا پدرم به من گفته بود این تنبیه چقدر طول می کشد؟ برای جلب توجهش باید چه می کردم؟
خاطراتم خیلی محو بودند. به سختی به یاد می آوردم که زئوس چه شکلی است، چه برسد به اینکه چرا مرا به زمین افکنده. فکر کردم، جنگی با غول ها بود. خدایان غافلگیر و دستپاچه شده و تقریبا شکست خورده بودند.
تنها چیزی که درباره اش مطمئن بودم، این بود که تنبیه من عادلانه نبود. زئوس می خواست تقصیر را گردن کسی بیندازد؛ بنابراین خوش تیپ ترین، بااستعدادترین، و محبوب ترین خدا را از معبد خدایان انتخاب کرد، من را.
من در زباله دانی افتاده بودم و به برچسب در زباله دان نگاه می کردم، برای جمع آوری، با شماره ۵۵۵ ـ ۱ استنچی تماس بگیرید.
با خود گفتم، زئوس نظرش عوض می شه. فقط می خواد منو بترسونه. خیلی زود من رو به اهپ برمی گردونه و با یه هشدار می ذاره برم.
«بله...» صدایم خالی و مستاصل به نظر می رسید، «بله، همینه.»
سعی کردم حرکت کنم. می خواستم وقتی زئوس برای عذرخواهی می آید، سرِپا باشم. دنده هایم می لرزیدند، شکمم به هم می پیچید. به لبه سطل زباله چنگ زدم و سعی کردم خود را به گوشه ای بکشم. اما واژگون شده و روی آسفالت افتادم و شانه ام صدای شکستن داد.
از درد نالیدم «آخخخخخخ. بلند شو. بلند شو.»
ایستادن روی پاهایم آسان نبود. سرم گیج می رفت و تقریبا بیهوش شدم. در کوچه ای بن بست ایستاده بودم. حدود پنجاه فوت آن سوتر، تنها راه خروج به خیابانی منتهی می شد که در آنجا یک دفتر ضمانت و یک موسسه رهنی با نمای کثیف بود. حدس زدم باید در جایی در غرب منهتن(۲) یا شاید هم در کرون هایت(۳) در بروکلین(۴) باشم. زئوس باید خیلی از دستم عصبانی بوده باشد.
بدن جدیدم را بررسی کردم. به نظر می آمد یک پسر نوجوان سپیدپوست با کفش های کتانی، شلوار جین آبی و پیراهن سبز پولو هستم. چقدر خسته کننده. احساس بیماری و احساس شدید انسان بودن داشتم.
هرگز نخواهم فهمید شما انسان های فانی، چطور این موضوع را تحمل می کنید. کل زندگیتان را در بدن گوشتی می گذرانید و از لذت تبدیل شدن به مرغ مگس خوار و حل شدن در نور خالص محرومید.
و حالا، آسمان ها به دادم برسید، من هم یکی از شما بودم، یک بدن گوشتی دیگر.
به این امید که هنوز کلید ارابه ی خورشیدم را داشته باشم، درون جیب های شلوارم را گشتم. اما چنین شانسی نداشتم. یک کیف پول نایلونی ارزان قیمت پیدا کردم که در آن به واحد پول آمریکا، صد دلار قرار داشت که احتمالا پول ناهار اولین روز زندگی ام به عنوان یک انسان فانی بود، به همراه یک گواهی نامه رانندگی نوجوانان ایالت نیویورک که بر روی آن عکس یک نوجوان موفرفری عجیب با نام لِستر پاپادوپولوس(۵) بود، که امکان نداشت من باشم.
خشونت زئوس مرزی نداشت!
درون زباله دانی را گشتم تا شاید کمان، تیردان، و چنگم با من به زمین افتاده باشد. به سازدهنی ام نیز راضی می شدم. اما هیچ یک آنجا نبود.
نفس عمیقی کشیدم. به خودم گفتم، اخمات رو باز کن. باید هنوز چند تا از قدرت های خداگونه ات رو داشته باشی. اوضاع می تونست بدتر از این باشه.
صدای گوشخراشی فریاد زد: «هی کید(۶)، این عوضی رو ببین.»
دو پسر راه کوچه را بسته بودند، یکی خپل و مو طلایی بود و دیگری بلند و مو قرمز. هر دوی آنها ژاکت های بزرگ و شلوارهای گشاد پوشیده بودند و مار روی گردنشان خالکوبی شده بود. تنها چیزی که کم داشتند این بود که روی پیشانی شان با حروف بزرگ بنویسند: گردن کلفت محله.
پسر مو قرمز به کیف پول که در دستم بود، خیره شد و گفت: «مایکی(۷) بچه ی خوبی باش. این یارو مهربون به نظر می رسه.» پوزخندی زد و چاقویی را از کمربندش بیرون کشید، «شرط می بندم کل پولش رو به ما می ده.»
خودم را به خاطر گیجی و سردرگمی ام که باعث اتفاقات بعدی شد، سرزنش می کنم.
می دانستم جاودانگی ام از بین رفته، اما هنوز خودم را آپولوی قدرتمند می دانستم! تبدیل شدن به یک پلنگ برفی از تغییر دادن روش فکر کردن، آسان تر است.
و همچنین، دفعات قبلی که زئوس برای تنبیه مرا به یک موجود فانی تبدیل کرده بود (بله، دو بار دیگر هم این اتفاق افتاده بود)، قدرتی زیاد و حداقل یکی از قدرت های خداگونه ام را داشتم. به همین دلیل فکر کردم، این بار نیز همانطور است.
نمی گذاشتم آن دو گردن کلفت فانی، کیف پول لستر پاپادوپولوس را بگیرند.
صاف ایستادم و امیدوار بودم کید و مایکی از دیدن رفتار شاهانه و زیبایی خداگونه ی من، بترسند. (قطعا کسی نمی توانست اینها را از من بگیرد، حالا عکس گواهی نامه رانندگی ام هرچه می خواست باشد.) به مایع کثیفی که از گردنم به پایین می چکید، توجهی نکردم.
گفتم: «من آپولو هستم. شما فانی ها سه تا انتخاب دارید: به من ادای احترام کنید، فرار کنید یا اینکه نابود شوید.»
می خواستم صدایم در آن باریکه راه، انعکاس پیدا کند و برج نیویورک را بلرزاند و باعث شود از آسمان ها ویرانی ببارد. صدایم با گفتن کلمه نابود شوید، کشیده شد.
کید مو قرمز بیشتر پوزخند زد. فکر کردم چقدر سرگرم کننده می شد اگر می توانستم خالکوبی مار دور گردنش را زنده کنم و کاری کنم که او را خفه کند.
از دوستش پرسید: «تو چی فکر می کنی مایکی؟ به این یارو ادای احترام کنیم؟»
مایکی اخم کرد. او با آن موهای طلایی و زبر، چشمان بی رحم و اسکلت زمختش؛ یاد گراز چاق هولناکی را در خاطرم زنده کرد که روستای کرامیون را در آن روزهای خوش گذشته نابود کرد.
ـ حوصله ی ادای احترام کردن ندارم کید.
صدایش جوری بود که انگار سیگار روشن در دهانش دارد.
- گزینه های دیگه چی بودن؟
کید گفت: «فرار کردن؟»
مایکی گفت: «نه.»
ـ نابود شدن؟
مایکی خرخرکنان گفت: «چطوره به جاش اونو نابود کنیم؟»
کید چاقویش را پرتاب کرد و دسته ی آن را گرفت. «منم مشکلی ندارم.»
کیف پول را به درون جیبم گذاشتم. مشت هایم را بالا بردم. دوست نداشتم موجودات فانی را مانند کتلت لِه کنم، اما مطمئن بودم می توانم. حتی در ضعیف ترین حالت، باز هم از هر انسانی قوی تر بودم.
گفتم: «بهتون هشدار دادم، قدرت های من ورای تصورتونه.»
مایکی بند انگشتانش را صدا داد. «آها.»
به جلو حرکت کرد.
همین که نزدیک رسید، ضربه زدم. تمام خشمم را در آن مشت گذاشته بودم. باید برای تبخیر مایکی و گذاشتن ردی از یک گردن کلفت روی آسفالت کافی می بود.
در عوض او خم شد و من اصلاً از این خوشم نیامد.
به جلو تلوتلو خوردم. باید بگویم که پرومتئوس با درست کردن شما خیلی ضعیف عمل کرده. پاهای فانی به درد نخورند. سعی کردم تلافی کنم و از چابکی بی نظیرم استفاده کنم، اما مایکی به پشتم لگد زد و با صورت به زمین افتادم.
سوراخ های دماغم مانند کیسه ی هوا ورم کرده بودند. گوش هایم گزگز می کردند. طعم مس، دهانم را پر کرد. ناله کنان غلتیدم و با چشمان تار دیدم که دو گردن کلفت بالای سرم ایستاده و به من خیره شده اند.
کید گفت: «مایکی، قدرت های این یارو رو فهمیدی؟»
مایکی گفت: «نه. نمی فهمم.»
با صدایی از ته گلو گفتم: «احمق ها! نابودتون می کنم!»
کید چاقویش را کنار گذاشت و گفت: «آره حتما. اما فکر کنم اولش ما لگدمالت کنیم.»
کید پایش را در برابر صورتم بلند کرد، و دنیا تیره و تار شد.

نظرات کاربران درباره کتاب پیشگوی مخفی

بد نبود، ولی کتابهای این نویسنده قدری تکراری شدند
در 2 سال پیش توسط Ham...man
بقیش کی ترجمه میشه ؟؟؟؟؟
در 2 سال پیش توسط تارا استدي
خیلی خوب بود چرابعضیا فقط ساخته شدن برای دیسلایک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در 6 ماه پیش توسط ARASH
صوتی نداره چرا
در 10 ماه پیش توسط sha...var
سلام. یه سوال داشتم:ایا این مجموعه ربطی به کتابای پرسی جکسون و قهرمانان المپ داره ؟ یا مثلا در ادامه اونا نوشته شده؟ اخه روی عکس جلد این کتاب زیر اسمش (اما با یک انتشارات دیگر) نوشته شده بود"بازگشت به دنیا پرسی جکسون ".اگه ممکنه جواب بدید.
در 9 ماه پیش توسط 2222
کتاب خیلی خوبی ولی کمی تکراری شده است با این وجود کتاب قشنگی است
در 1 سال پیش توسط erfan yeganeh
کتاب عالیه اگه به پرسی علاقه دارین به کانال تلگرامی زیر بیایدcamphalf_blood۱@تشریف بیارین
در 11 ماه پیش توسط gnr...817
ترجمه آرزو مقدس روان تر و جذاب تره.
در 7 ماه پیش توسط سید علی رضا موسوی