فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رئال مادرید

کتاب رئال مادرید

نسخه الکترونیک کتاب رئال مادرید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رئال مادرید

برنده و بازنده مهم نبود، مفصل دعوا می‌کردند، آن‌قدر از دماغ و دهان و دست و پای‌شان خون می‌رفت که می‌توانستند بروند بانک خون تأسیس کنند. خون‌شان قاتی شده بود، خون سرِ این در خون ‌دماغ آن ‌یکی، برادرهای خونی شده بودند. تیم شده بودند. هیچ‌کدام‌شان فکر نمی‌کردند بعد آن‌همه بدبختی که کشیده بودند مرتضی و عبد نیایند، خیلی نامردی بود که نیایند، برای هم سر داده بودند، از آن رفاقت‌ها نبود که یکی وسط ماجرا بقیه را قال بگذارد. تیم بدون آن‌ دو نفر، تیم نمی‌شد. آقاجلالی رفته بود لب شط سیگار می‌کشید. حمود معلوم نبود باز از کجا پیتی پیداکرده بود و دم گرفته بود، فعلاً فقط شُل‌وبی‌حال وای و وای وای وای می‌‌خواند ولی حتماً یکی‌دو خط دیگر گیر می‌داد به یکی از بچه‌ها. رضا و اصغر سه‌ضرب دست می‌زدند، حنیف ضرب اصلی را می‌آمد. اسکلت قایقی کنار شط بود که شنون نشسته بود روی دماغش و دیده‌بانی می‌‌کرد. در تاریکی شب نه گردن درازش معلوم بود، نه دست‌های بلند دروازه‌بانی‌اش، فقط سفیدی چشم‌ها و پیراهن زرد برزیلی‌اش پیدا بود. بهرام لباس گرم‌هاش را پوشیده بود، پروانه می‌زد. همیشه از یک ساعت قبلِ بازی خودش را گرم می‌کرد ولی ذخیره بود، بازی بهش نمی‌رسید، اگر هم می‌رسید بس‌که خودش را گرم کرده بود دیگر جان نداشت بدود.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رئال مادرید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پنج عملِ اصلی

همیشه رو به دروازه بدو. به پیراهن هم رنگ پیراهن خودت پاس بده. چشم هایت را وقتی توپ روی هوا است نبند. صورت کسی که روی پایت تکل رفته را فراموش کن اما شماره اش یادت نرود. وقتی توپ بین تو و حریف است یعنی کسی صاحبش نیست.
این پنج عمل اصلی ای بود که آقاجلالی هر روز قبل از تمرین، روی هرچی دمِ دستش می رسید برای شان می نوشت، حتی یک بار کنار شط با ترکه روی شن ها نوشت. می گفت هرکی این پنج عمل را بفهمد فوتبالیست است باقی فقط به توپ لنگ ولگد می زنند. این سرمشق را که می نوشت چشم هاش برق می زد و جایی دور را انگار نگاه می کرد، جایی آن قدر دور که فقط با دوربین می شد دید. این جور وقت ها هیچ کدام از بچه ها چیزی نمی گفتند، آن ها هم سعی می کردند آن جای دور را ببینند. تا اینکه بالاخره عَبِد آن جای دور را پیدا کرد.
توی روزنامه نوشته بود شعبه ی رئال مادرید در دبی برای بازی در تیم اصلی رئال مادرید از بازیکنان منطقه ی خاور میانه امتحان می گیرد. از وقتی این خبر را در روزنامه خواندند، آرزوی همه بازی در تیم رئال مادرید بود.
آقاجلالی گفت: «خوبه آدم بلندپرواز باشه ولی نه دیگه این قد.»
اما توی سر همه رفته بود که قوهای سپید مادریدی بشوند. فکر می کردند تا دبی که راهی نیست، سوار لنج می شوند، می روند آن ور آب به رئالی های دبی سه چهارتایی گل می زنند و از همان جا بلیت مستقیم مادرید را می گیرند و از فردایش کنار رونالدو بازی می کنند. این جور بلندپروازی هایی داشتند ولی برای رسیدن به دبی هزار جور گرفتاری جلوی پای شان بود. مرتضی از پدرش پرسید برای دبی رفتن چه کار باید بکنند. پدر مرتضی از گوشه ی چشم نگاهی به مرتضی کرد و گفت: «دبی می خوای بری چه کار؟»
مرتضی دستپاچه شد، مِن مِن کرد، گفت: «خودم تنها که نه، تیم مون بخواد بره مثلاً.»
پدر مرتضی کنترل تلویزیون را گرفت دستش و کانال عوض کرد و گفت: «شما همین اهوازیا رو ببرید، آدم که به صد سال بعد فکر نمی کنه.»
هر کدام شان که با کسی حرف زد همین جواب ها را شنید، کی باور می کرد بتوانند بروند دبی با رئال مادرید بازی کنند، هر کسی حرف شان را می شنید انگار رویایی دور را می دید، خیالی نشدنی. از آن حرف ها که آدم فقط وقتی سیزده ساله است می زند. آخرش به این نتیجه رسیدند که راجع به دبی رفتن با هیچ کس حرف نزنند، فقط منتظر بمانند تا وقتش برسد، روزی که آقاجلالی خبرشان کند و با شناسنامه ها بیایند پشت پالایشگاه.

ساعتِ پله

همه شان اولش یکی یک بار با هم دعوا کرده بودند، حمود زده بود زیر چشم ضیاء، شنون سر توپ با مرتضی دعوایش شده بود، نعیم و اصغر کنار زمین دست به یقه شده بودند. اصغر گریه می کرد و همان جور وسط گریه لگد می پراند طرف نعیم. بعد که دوست شدند و تیم درست کردند، دسته جمعی با بقیه دعواشان می شد. می رفتند لِینِ سه با تیم محله شان بازی می کردند. برنده و بازنده مهم نبود، مفصل دعوا می کردند، آن قدر از دماغ و دهان و دست و پای شان خون می رفت که می توانستند بروند بانک خون تاسیس کنند. خون شان قاتی شده بود، خون سرِ این در خون دماغ آن یکی، برادرهای خونی شده بودند. تیم شده بودند. هیچ کدام شان فکر نمی کردند بعد آن همه بدبختی که کشیده بودند مرتضی و عبد نیایند، خیلی نامردی بود که نیایند، برای هم سر داده بودند، از آن رفاقت ها نبود که یکی وسط ماجرا بقیه را قال بگذارد. تیم بدون آن دو نفر، تیم نمی شد. آقاجلالی رفته بود لب شط سیگار می کشید. حمود معلوم نبود باز از کجا پیتی پیداکرده بود و دم گرفته بود، فعلاً فقط شُل وبی حال وای و وای وای وای می خواند ولی حتماً یکی دو خط دیگر گیر می داد به یکی از بچه ها. رضا و اصغر سه ضرب دست می زدند، حنیف ضرب اصلی را می آمد. اسکلت قایقی کنار شط بود که شنون نشسته بود روی دماغش و دیده بانی می کرد. در تاریکی شب نه گردن درازش معلوم بود، نه دست های بلند دروازه بانی اش، فقط سفیدی چشم ها و پیراهن زرد برزیلی اش پیدا بود.
بهرام لباس گرم هاش را پوشیده بود، پروانه می زد. همیشه از یک ساعت قبلِ بازی خودش را گرم می کرد ولی ذخیره بود، بازی بهش نمی رسید، اگر هم می رسید بس که خودش را گرم کرده بود دیگر جان نداشت بدود. حمود خواند: «بهرام پورفوسور وای و وای و وای وای، ننشین تو خونه.»
رضا و اصغر و حنیف دم دادند: «وای و وای و وای وای»
ــ زیدان ترسیده وای و وای و وای وای، بهرامو دیده وای و وای و وای وای، رنگش پریده وای و وای و وای وای.
ضیاء توی آن هاگیرواگیر آمدن ناخدا و نیامدن مرتضی و عبد و خواندن و دمِ هم دادن بچه ها، سرش را گذاشته بود روی ساکش و تخت خوابیده بود، خواب هفت پادشاه می دید. بعد مدرسه شش ساعت پای دکه سر پا ایستاده بود، نان بریده بود، یخ شکسته بود، فلافل سرخ کرده بود و دیگر نا نداشت هیچ کاری کند، همین که خودش را رسانده بود سر امیری و تاکسی گرفته بود هنر کرده بود. خداداد و نعیم پشت به هم تکیه داده بودند و نشسته بودند روی زمین، یکی از سمت پالایشگاه چشم چشم می کرد، یکی از بلوار.
شاید نتوانسته بودند شناسنامه هاشان را بگیرند و هنوز با پدر و مادرشان چک وچانه می زدند. قرار بود بگویند می روند اهواز مسابقه و شناسنامه ها را باید ببرند که صَغرِ سن نداشته باشند، یکی نیاید با بیست ودو سال سن، نوجوانان بازی کند. فکر بهرام بود که این ها را بگویند، چون شناسنامه ها را می خواستند بدهند ناخداناصر، ته لنجی سوارشان کند ببرد دبی. اگر می گفتند شناسنامه ها را برای چی می خواهند که نمی دادند. کی بچه اش را این جوری می فرستد کشور غریب. بهرام مسئول همه ی فکرهای عجیب وغریب بود. اصلاً به خاطر همین فکرهاش بود که می بردندش وگرنه بیشتر بهش می آمد توی تیم راگبی دستیار ماساژور باشد یا از این بچه هایی که کنار زمین تنیس می نشینند و توپ که به تور می خورد، می دوند توپ را برمی دارند.
آقاجلالی ته سیگارش را انداخت توی شط و لنگان لنگان آمد طرف بچه ها. می گفتند پاش توی تصادف عیب کرده، قبل تصادف توی تیم صنعت نفت هافبک بوده، تصادف که کرده رفته آلمان دوره ی مربیگری دیده. لنگ زدنش خیلی معلوم نبود ولی وقتی تیم عقب می افتاد یا وقتی مرتضی تک روی می کرد پای لنگش از اختیارش درمی رفت و هر قدم که برمی داشت مثل کوهان شتر بالا و پایین می رفت. آقاجلالی به ساعتی که پله بهش داده بود نگاه کرد و گفت: «هنوز دیر نکردن.»
معلوم نبود مرتضی و عبد را می گفت یا ناخدا را. به ساعت حنیف، بچه ها چهل دقیقه دیر کرده بودند، ناخدا ده دقیقه. آقاجلالی به خداداد گفت: «شناسنامه ها رو جمع کن.»
خداداد بلند شد و شناسنامه ی بچه ها را یکی یکی گرفت. حمود گفت: «مو هرچی گفتم آقام شناسنامه نداد، خیال کرد می رُم یکی رو عقد می کنم از اهواز می یارم.»
سه تا دفاع دیگر تیم که کنارش بودند خندیدند.
ــ مویوم دیگه مجبور شدم همه ی شناسنامه ها رو بیارم.
دست کرد زیر پیراهنش و پلاستیکی درآورد که شش تا شناسنامه و یک دسته کوپن کش پیچ تویش بود. حمود دو تا شناسنامه باز کرد و نگاه کرد و سومی را که شناسنامه ی خودش بود داد به خداداد.
ــ حالا این ناخداناصر نره با شناسنامه ی مو زن بگیره، مو جواب آقام رو نمی تونوم بدُم.
دوباره دفاع های تیم خندیدند و وای و وای و وای وای خواندند. ضیاء بیدار شده بود، شناسنامه اش را از توی ساکش درآورده بود، دست گرفته و دوباره خوابیده بود. خداداد رفت توی تاریکی طرف شنون و وقتی برگشت ده تا شناسنامه دستش بود.
اگر ناخداناصر وفا می کرد و می آمد، اگر زیر معامله شان نمی زد و ته لنجی سوارشان می کرد، اگر تا قُفاس که می رفتند مادر پدر یکی از بچه ها شستش خبردار نمی شد که شناسنامه ها را برای چه کاری گرفته اند و به پلیس خبرنمی داد، اگر گشت دریایی نمی گرفت شان، اگر محمدکمال جلوی دهانش را می گرفت یک کاری نمی کرد ناخدا وسط دریا بیندازدشان توی آب، اگر وقتی توی ساحل دبی پیاده می شدند گیر شرطه ها نمی افتادند، اگر رئالی ها با تیم ده نفره شان بازی می کردند، بعد همه ی این ها بدون مرتضی و عبد ده تایی گل می خوردند. یعنی این همه راه می رفتند برای هیچ وپوچ. تیم بدون مرتضی و عبد مثل آدم خوابی بود که توی خوابش پرواز می کند اما بیدار که می شود سر جایش نشسته، نه دو قدم آن ور تر رفته نه کاری کرده.
آن دوتا همه چیزشان برعکس هم بود، یکی سیاه آفتاب سوخته بود یکی سفید مهتاب ندیده با موهای نارنجی. چشم های عبد سیاهِ سیاه بود، چشم های مرتضی آبی آبی. عبد تکنیکی بود و سر صبر سه نفر را دریبل می زد، مرتضی تند می دوید و جاهای خالی جاگیری می کرد و با قدرت بدنی دفاع ها را رد می کرد. عبد آرام بود، مرتضی جوشی. عبد آبادانی بود، مرتضی انزلی چی. اصلاً آن دوتا بودند که تیم را تیم کرده بودند، تا قبل اینکه عبد و مرتضی دوبل هم بشوند تیم شان به کُفرِ ابلیس هم نمی ارزید. حالا بعد شش ماه که می خواستند بروند با رئالی ها بازی کنند نیامده بودند. هر کسی نمی آمد یک جوری می شد باور کرد، ولی نیامدن مرتضی و عبد خیلی عجیب بود. اگر زده بودند زیر همه چی، اگر ترسیده بودند، اگر پدرهاشان توی اتاق زندانی شان کرده بودند حتماً یک جوری به بقیه خبر می دادند، این قدر بی رگ و بی خیال نبودند که وسط خیابان یک ساعت علاف شان کنند.
هر کدام از بچه ها برای نیامدن بهانه ای داشت، حنیف وردست پدرش توی مکانیکی کار می کرد، سه روزی که دروغی گفته بودند می روند اهواز، پدرش دست تنها می شد و خودش باید موتور ِ ماشین های تعمیری را با بنزین می شست. ضیاء خرج خانه می کشید با دکه ی فلافل. نعیم از خرمشهر می آمد، اگر او دیر می رسید باز یک چیزی. شنون کارگر مغازه ی دایی اش توی بازار ته لنجی ها بود. کلی کش وواکش کرد تا مادرش اجازه بدهد بیاید. پدر بهرام شرکت نفتی بود، روزی دویست بار می پرسید خب امروز چی کردی، چی قراره بکنی، چه درسی رو باید دوره کنی، شاید یک جایی دروغش معلوم می شد لو می رفت همه را هم لو می داد. محمدکمال برادرش را می برد مدرسه، می آورد. می برد پارک، می آورد، می برد فیزیوتراپی، می آورد. اگر سه روز می رفت اهواز، همه ی این کارها را باید پدر و مادرش می کردند که معلم بودند و نمی رسیدند ولی رضایت داده بودند او هم همراه تیم برود اهواز. محمدکمال پیش خودش از دروغی که گفته بود ناراحت بود اما نمی توانست تیم را تنها بگذارد. هر کسی بهانه ای داشت اما همه سر وقت آمده بودند جز مرتضی و عبد.
خداداد شناسنامه ها را داد به آقاجلالی و آقاجلالی شناسنامه ی خودش را گذاشت روی بقیه و باز به ساعتش نگاه کرد. ساعت آقاجلالی ساعت معمولی ای بود، نه طلا بود نه الماس داشت، همیشه ی خدا هم یا عقب بود یا جلو ولی قیمتی بود. قیمتی بود چون خودِ خودِ پله داده بودش به آقاجلالی. آقاجلالی می گفت آن وقتی که پله آمده تهران، امجدیه، پسربچه بوده هم سال حالای آن ها، توپ جمع کن بوده. پله روپایی می زده که توپ از پایش دررفته و افتاده جلوی پای آقاجلالی. آقاجلالی هم توپ را برداشته روپایی زده، حالا نزن کی بزن. همین جور روپایی می زده و پله محو تماشای او بوده که هوا کم کم تاریک شده و چراغ های استادیوم را روشن کرده اند و یک نفر آمده توپ را از آقاجلالی بگیرد اما پله جلویش را گرفته و گفته بگذارید روپایی بزند و ایستاده او را تشویق کرده و دست هاش را تکان داده که جمعیت هم آقاجلالی را تشویق کنند و آقاجلالی که دیده اگر همین جور روپایی بزند تا صبح همه باید آنجا بمانند توپ را گرفته زیر بغلش. بعد پله آمده ساعتش را بسته به دست آقاجلالی و گفته این پسر یک روزی جانشین من می شود. همین بود که این ساعت را با همه ی عقب جلویی که می ماند یک لحظه از دستش باز نمی کرد.
حمود خمیازه ای کشید و با دستش کوبید روی دهانش و صدای سرخپوستی درآورد. بچه های دفاع هم همین کار را کردند. صدای سرخپوستی یعنی دفاع دارد می کشد جلو، هافبک ها حواس شان باشد پشت سر شان خالی است. توی مسابقه این علامت بود ولی اینجا که نشسته بودند یعنی حوصله شان سررفته است. آقاجلالی دست کرد توی جیبش و پاکت سیگارش را درآورد و تکان داد. خالی بود. پاکت سیگار را مچاله کرد و گفت: «این ناخداناصر بددله، اگه بیاد شناسنامه ها کم باشه، طبق حرف نباشه می زنه زیر همه چی. دوباره چقدر باید بگردم یکی ما رو ته لنجی ببره دبی.»
بهرام پروانه زدن را تمام کرد و کورنومتری را که از گردنش آویزان بود نگه داشت. دفتری از جیبش درآورد و رکوردش را یادداشت کرد. حمود دیگر وای و وای و وای وای نمی کرد، دفاع ها هم سه ضرب نمی زدند. همه ساکت بودند و فقط و فقط صدای شط می آمد. توی دل همه شان خالی بود. قرار بود ناخداناصر بیاید شناسنامه ها را بگیرد ببرد. بعد یک ون بیاید دنبال شان تا قُفاس ببردشان، از آنجا تا ساحل پیاده بروند، سوار قایقی بشوند که ببردشان تا لنج. اگر همه چیز خوب پیش می رفت فردا صبح علی الطلوع، در امارات یک جایی بین طریف و المرفا پیاده می شدند. باید می رفتند کنار یک پمپ بنزین، تا شب آنجا می ماندند که تاریک بشود. مینی بوسی بیاید دنبال شان ببردشان دبی. شب آنجا می ماندند فردایش می رفتند باشگاه رئال مادرید با تیم نوجوانان بازی می کردند، اگر می بردند مربی های رئال ازشان تست می گرفتند که بفرستندشان اسپانیا با تیم نوجوانان اصلی رئال قرارداد ببندند. مو لای درز نقشه شان نمی رفت.
مرتضی و عبد و شنون حتماً توی تست قبول می شدند، حمود هم اگر روزِ خوبش بود و ویرش نمی گرفت بکشد زیر توپ، قبول می شد، بقیه هم شاید اگر خوب بازی می کردند می توانستند بروند سانتیاگو برنابئو، این رویاهای همه شان بود، حتی بهرام که همیشه فقط پروانه می زد.
شنون آمد توی روشنایی و صورت سیاهش معلوم شد، گفت: «داره می یاد.»
محمد کمال که هیچ وقت حرف نمی زد مگر وقتی بلایی بخواهد از آسمان ببارد گفت: «کی؟»
حمود خواند: «ناصرناخدا وای و وای و وای وای»
کسی ضرب نگرفت، بچه ها نگران جمع شدند دور آقاجلالی، توی نگاه شان بود که چی می شود؟ اما خود آقاجلالی هم نمی دانست. یکی یکی نگاه شان کرد، انگار داشت توی دلش می شمردشان، بعد آهی کشید و سرش را تکان داد، گفت: «یه چی می شه بالاخره، نگران نباشید.»
آقاجلالی انگار خودش را دلداری می داد و هر بار که می گفت یه چی می شه به ساعتش نگاه می کرد. ناخداناصر آدم یک کلامی بود ولی شاید کوتاه می آمد و می بردشان، شاید هم باید آرزوی ال کلاسیکو را همین جا توی آبادان، کنار اروند چال می کردند. دو شناسنامه کم داشتند و مرتضی و عبد هم نیامده بودند. آن ها که نبودند تمام این شش ماهی که تمرین کرده بودند مثل خواب بود. خواب آدمی که توی خوابش می رود سانتیاگو برنابئو فوتبال بازی کند اما بیدار که می شود همان جا سر جای دیشبش خوابیده.

ته لنجِ ناخدا ناصر

بهرام پرید روی حمود، عین وقتی که فکر عجیب وغریبی مثل برق می گرفتش، گفت: «چندتا شناسنامه داری حمود؟»
حمود پیت حلبی را گذاشت بین پاهاش و دست کرد زیر پیراهنش و پلاستیک را درآورد. گفت: «پنج تا. آقامو، ننه مو و سه تا خواهرا.»
بهرام دو تا شناسنامه از دست حمود قاپید. گفت: «این دوتا رو بده، بعد که مرتضی و عبد اومدن، شناسنامه هاشون رو آوردن پس می گیریم از ناخدا.»
حمود شناسنامه ها را از دست بهرام درآورد. داد زد: «چی چی رو بده دست ناخدا عامو، مو شناسنامه خواهرامو بدم دست ای.»
بهرام گردنش را کج کرد: «خب شناسنامه ی بابات رو بده.»
ــ شناسنامه ی آقامو بدم بعد جوابشو چی بدُم؟ بگُم وای و وای و وای وای، حالا گیرم اونو دادم، یکی دیگه کمه خب.
اصغر و رضا و حنیف سه ضرب دست زدند، حمود تک ضربی روی پیت حلبی زد. اصغر بلند شد ایستاد و دست چپش را یک عرض شانه کنارش باز کرد، حنیف رفت کنارش ایستاد و دست چپش را باز کرد، رضا یک جای خالی برای حمود گذاشت و رفت ته خط ایستاد، مثل وقتی تمرین دفاع می کردند. آقاجلالی گفته بود جای اینکه سر هم داد بزنند چه جور در دفاع جاگیری کنند، با دست به هم علامت بدهند و این علامت دفاع چهارنفره ی خطی بود. این وقت ها هر سه چشم شان به دست حمود بود که اگر پایین می آورد یعنی بروند جلو و آفسایدگیری کنند و اگر بالا برد یعنی هر کسی یار خودش را بچسبد. حمود که از دست دفاع کفری شده بود، پا شد و رفت طرف آقاجلالی.
ــ نه از این خبرا نیست، دفاع چهارنفره ی خطی جای خود، خوار مادر آدم جای خود. یعنی چی جاگیری می کنید واسه خودتون، یعنی مو شناسنامه ی مادرم رو بدم به ای؟ سی صورت.
و دستش را طرف ناخداناصر بالا برد که دیگر رسیده بود آ ن سر خیابان و دشداش سفیدش را با دست گرفته بود تا از سر جدول بپرد و بیاید این ور. شانس آوردند همین وقت پیکان جوانانی که اگزوزش را دست کاری کرده بودند از خیابان رد شد و ناخدا صدای حمود را نشنید وگرنه هیچ معلوم نبود اصلاً بیاید این ور خیابان. محمدکمال ساکش را برداشت و راه افتاد طرف بلوار، بهرام داد زد: «کجا می ری؟»
با خودش حساب کرده بود اگر او نرود، با همین دوازده شناسنامه کارشان راه می افتد، گفت: «اگه من نیام درست می شه، دوازده تا شناسنامه دارین. شناسنامه ی من بمونه پیش تون.»
بهرام توی دلش از فداکاری محمد کمال خوشحال شد، اگر محمدکمال نمی آمد حتماً او را به جایش بازی می دادند ولی اگر بهرام جای محمدکمال، هافبک دفاعی بازی می کرد جلوی دفاع اتوبان می شد، هرکی دلش می خواست می آمد و دریبل می کرد، پاس تو عمق می داد، سانتر می کرد روی دروازه و همین شد که بهرام دوید طرف محمدکمال و ساک را از دستش گرفت. ناخداناصر رسیده بود وسط بلوار و پاش را از روی جدول گذاشت روی آسفالت خیابان که شنون از جاش پرید، دادزد: «اومدن، اومدن.»
و بچه ها و آقاجلالی به سمت پالایشگاه نگاه کردند که دو نقطه از آنجا می آمدند سمت شان. دو نقطه که هر لحظه آشکارتر می شدند ولی فقط شنون بود که با چشم های عقابی اش می توانست از دور بفهمد آن دو نقطه عبد و مرتضی هستند. ناخداناصر رسید و دست هاش را جلوی آقاجلالی باز کرد، گفت: «مرحبا» و آقاجلالی را محکم بغل کرد. آقاجلالی چشمش به مرتضی و عبد بود که می آمدند و لبخندی گوشه ی لبش بود، دو تا به پشت ناخداناصر زد و گفت: «الوعده وفا، دیرکردی ناخدا.»
ناخداناصر تسبیحش را دور دستش پیچید و گفت: «گرفتاری، تکلیف نداریم ما. شناسنامه ها رو آوردی؟»
آقاجلالی شناسنامه ها را از جیبش درآورد، ناخداناصر دست دراز کرد شناسنامه ها را بگیرد اما آقاجلالی دستش را عقب برد، منتظر بود عبد و مرتضی بیایند و خاطرجمع شود، همین جوری برای وقت تلف کردن گفت: «ناخدا، این بچه ها دست من امانتن، پیس به ابروشون بیفته پدر مادراشون دست از سرم برنمی دارن.»
ناخدا ابرو بالا انداخت و تسبیح را دانه دانه انداخت، گفت: «خیلی امانت برات سنگینه براشون بلیت طیاره بگیر، اونم معلوم نیست یهو دیدی از آسمون افتاد. امروز دیروز که کار من این نیست، تکلیف ندارم وگرنه لنج می خریدم، روی لنج مردم کار نمی کردم. می انداختم توی خط مسقط، گاو و گوسفند می بردم، زیر پیراهن کاپیتان و مالافایت و صابون می آوردم. آدم قاچاق نمی بردم.»
آقاجلالی یک چشمش به دویدن عبد و مرتضی بود یک چشمش به ابروی ناخدا که کی گره می خورد. گفت: «ناخدا شما که روی چشم مایی، من واسه خاطر این بچه ها می گم.»
ناخداناصر کت سیاه راه داری روی دشداشش پوشیده بود، گرمش شده بود، شرشر عرق می ریخت و خلقش هم از گرما تنگ بود، گفت: «مردم صندوق مروارید دست مو می دن این قدر دل دل نمی کنن.»
هر لحظه می شد بزند زیر همه چیز و برود، همچین آدمی بود ناصرناخدا. آقاجلالی فهمید که دیگر جای وقت تلف کردن نیست و پرید ناصرناخدا را بغل کرد و ماچ مالش کرد. مرتضی رسید و خداداد شناسنامه اش را گرفت و عبد که نفس نفس می زد چیزی به خداداد گفت و سر تکان داد. خداداد دوید طرف آقاجلالی و شناسنامه ای داد دستش و گفت: «عبد نیاورده.»
ناخدا به دست خداداد نگاه کرد، شناسنامه را از دستش گرفت و باز کرد و به آقاجلالی گفت: «تیم تان تکمیله؟»
آقاجلالی به روی خودش نیاورد و شناسنامه ها را داد دست ناخدا. ناخداناصر نگاه بچه ها کرد و شناسنامه ها را یکی یکی توی دلش شمرد. بچه ها اول به عبد نگاه کردند و بعد به حمود. ناخدا گفت: «نه کم نه زیاد، سیزده شناسنامه، سیزده تا برگ سبز. تهِ لنجِ مو همین قدر جا می شه، طمع نمی کنم، از شکم زن و بچه ام هم نمی زنم.»
شناسنامه ها را طرف آقاجلالی گرفت، آقاجلالی نمی دانست چه کار کند. حمود جلو آمد و شناسنامه ی پدرش را گرفت طرف ناخدا، گفت: «ناخدا ای سیزده، نحسی نداره؟»
ناخدا شناسنامه را از دست حمود گرفت، دوباره شمرد و دستش را دراز کرد طرف آقاجلالی و دست داد. گفت: «ماشین نیم ساعت دیگه می یاد دنبال تون.» گوشه ی دشداشه اش را دست گرفت و رفت.





نظرات کاربران درباره کتاب رئال مادرید

سلام. کتاب خوبی بود. پیشنهاد میکنم کسانی که علاقه‌مند به خوندن رمان نوجوان ایرانی هستند، این کتاب رو بخونن.
در 3 ماه پیش توسط ف. س ...
😳🤢
در 1 سال پیش توسط mhf...i81
جالب اما خیلی ساده و قابل پیشبینی بود
در 9 ماه پیش توسط آرین اسدی زاده